تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت دوم
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت دوم

راز گورستان مخفی – قسمت دوم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

یه مقدار وسیله برداشتیم و البته پدر اصرار داشت خیلی بار بر نداریم هر وقت که خودش بخواد بر میگرده و چیزهایی رو که احتیاج باشه برامون میاره .
البته ما بارها تو تابستون و یا عید به روستا رفته بودیم .
روستای لاویان چند سالی میشه که تا حدودی امکاناتش خوب شده ولی هر چی بگم باز هم روستا روستاست دیگه .
مامانم به مدیر ساختمون سفارش های لازم رو کرده بود که ما احتمالا چند ماهی رو نیستیم .
از اینکه مدتی از تهران و آلودگی هوا دور می شدم خوشحال بودم .
لحظاتی یاد سریال از سرزمین شمالی می افتادم , آخه هیچوقت نشده بود که واسه پاییز و زمستون از تهران خارج بشیم . واسه همین با وجود عدم بعضی امکانات حاضر بودم چند ماهی از اینجا دور باشم .
شب قبل با آقای رفیعی اینا خداحافظی کرده بودیم .
چقدر خانم رفیعی ناراحتی کرده بود , مامانم که بماند , بدتر از همه ………….
صبح زود پاییزی به سمت جاده شمال زیبا راه افتادیم .
به سفارش مامانم قرار شد از جاده چالوس بریم تا سری هم به عمه پیر بابام که ساکن چالوس بود بزنیم .
عمه ی بابام سالها پیش یعنی قبل از انقلاب ساکن چالوس شده بود .
خیلی به این قضیه کنجکاوی نکرده بودم , چند بار که می رفتیم خونه پدربزرگ قبلش به عمه بابام سر میزدیم البته بیشتر در ایام عید نوروز بود .
فقط می دونستم که عمه خانم ( ما بچه ها این جوری صداش می کردیم ) موقعی که خیلی جوان بوده به خاطر یه اختلاف خانوادگی برای همیشه روستای لاویان رو ترک کرده و مدتی بعد که اومده چالوس بچه ای رو به فرزندی قبول کرده و بزرگش کرده .
عمه خانم دیگه هیچوقت ازدواج نکرد , در ضمن محمد ( بچه یتیمی که عمه خانم بزرگش کرده ) الان واسه خودش تشکیل خانواده داده و یه دختر و یه پسر داره .
باورم نمی شد که جاده چالوس تو پاییز تا این اندازه زیبا باشه .
برگ هایی که رو به زردی می رفتند , وقتی پیچ و خم جاده بیشتر می شد پاییز رو بیشتر احساس می کردم .
به خاطر باد تقریبا شدیدی که می وزید , احساس میکردی درخت ها دارن برات دست تکون میدن .
نیمی از جاده رو که رفتیم , مامان از بابا خواست یه گوشه بمونه تا نفسی بگیره .
خب واسه ما هم خوب بود هوای عالی و تمیز . دقیقا بعد از تونل یازده که وارد مازندران شدیم مونده بودیم .
کنار تخته سنگی تکیه دادم و برای لحظاتی چشمام رو بستم . باد محکم به صورتم می خورد و موهام رو به هر سویی می برد ولی بی تفاوت چشمم رو بسته نگه داشته بودم که ناگهان با صدایی از جا پریدم :
سارا ! سارا! زیر پات مارمولکه .…..
این صدای بی موقع رضا بود که ناگهان با جیغ زدنی به خودم اومدم و قلبم رو نگه داشتم .
مطمئن بودم که داره دروغ میگه ولی چون ناگهانی صدام کرده بود کمی ترسیده بودم که مامان طبق معمول به دفاع از من گفت :
رضا ! چکارش داری ؟ ترسوندیش .
در همین موقع بود که با صدای بابا به خودمون اومدیم : بسته دیگه ! آسمون داره ابری میشه دیگه باید راه بیفتیم .
به آسمون که نگاه کردم , باد شدید ابرها رو به سمتی که ما بودیم هل میداد .
سوار ماشین شدیم و به راهمون توی باد شدید ادامه دادیم .
حتی توی ماشین و از پشت شیشه هم جاده زیبا بود .
گاهی اوقات دلم واسه درختها می سوخت حس میکردم تنه نازک بعضی درختها داره شکسته میشه .
خونه عمه خانم به شهر نمیرسه , یه جای خلوت و بدون سر و صدا .
شاید هر دو سه سال یک بار بریم خونش البته منظورم من و رضا بود والا مامان و بابا باید هر سال بهش سری بزنن و از احوالش باخبر بشن .
بابا و مامانم عمه خانم رو خیلی دوست دارن . این دوست داشتن و احترام مختص خانواده ما نیست , همه برای او یه جور نمیتونم خوب توضیح بدم ولی یه جور حس وظیفه است که باید همه این احترام رو داشته باشن.
آخرین بار سه سال پیش بود که رفتیم خونش , یه خونه ی قدیمی با حیاطی کوچیک و دو سه تا درخت پرتقال و نارنگی .
وارد کوچه شدیم , کوچه ای که سه تا خونه بیشتر توش نیست . خونه ای با دیوارهای بلوکی قدیمی که در حاشیه دیوارها پر از علف های هرز با رنگ یشمی بود .
با گذشت سه سال هنوز نمای داخلی خونه عمه خانم رو به یاد میارم , سه تا اتاق تو در تو با یه آشپزخونه کوچیک و یه ایوون نقلی و اتاقی که با پشتی های قرمز رنگ مخصوص مهمان هاش بود .
همیشه یه عکس برام خیلی جالب بود که روی تاقچه قرار داده بود , یک عکس خیلی قدیمی از روستای لاویان که درخت کهنسالی رو نشون میداد در کنار یک چاه و دخترنوجوانی با موهای بافته شده ی مشکی رنگ .
این دختر زیبا , عمه خانم بود .

 

مشاهده قسمت قبلی و بعدی داستان

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=52428
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

5 نظرات

  1. احمد امینی

    خیلی جالب منتظر قسمتهای بعدی هستم اگر امکانش هست در رابطه با جهان بعد از مرگ. هم داستان بنویسید

  2. داستان جالبیه آخه من از اینترنت کلی داستان خوندم خوب شروع شده

  3. جالب بود حتما قسمت بعدیشم میخونم

  4. من هر 2 قسمت رو تا اینجا خوندم، دستتون درد نکنه، خیلی جذابه
    منتظر قسمت های بعدی هستمممممم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.