تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت دهم (قسمت پایانی)
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت دهم (قسمت پایانی)

راز گورستان مخفی – قسمت دهم (قسمت پایانی)

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

دوستان خوب آسمونی ! ممنون بابت خواندن داستان راز گورستان مخفی .
من این داستان را با دو پایان نوشته ام . یکی از آنها را که در وب سایت خوب آسمونی خوانده اید
و دیگری را که به صورت کتابی کامل در آورده ام، که اواخر فروردین ماه چاپ خواهد شد.
منتظر انتقادات شما هستم .
لیلا شاهپوری ( صدای دریا )  1392/12/08

 

و اما قسمت آخر داستان راز گورستان مخفی:

 

…………………………………….
مات و مبهوت شده بودم . با تعجب به مامان و بابا نگاه کردم , یعنی چه ؟ چرا اونها به بابابزرگ اجازه ندادند که چیزی بگه ؟ پس از لحظه ای سکوت رو به اونها کردم و گفتم :
مامان ! بابا ! تروخدا ! این جا چه خبره ؟ چی رو از ما پنهان میکنین ؟ اینجا دیگه موضوع خرید ماشین و عوض کردن آپارتمان نیست , بخدا روزای سختی رو گذروندم ولی فقط بخاطر اینکه شما ناراحت و نگران نشید چیزی نگفتم و همه چیز رو تحمل کردم .
دیگه اشک امونم نداد و نتونستم ادامه بدم ………..
لحظاتی بعد بابابزرگ رو به مامان و بابا کرد و گفت :
دخترم ! پسرم ! بسته دیگه بچه ها بزرگ شدند , در ضمن سارا موقعیت خوبی نداره .
رضا که بیش تر از من کنجکاو شده بود با هیجان رو به بابابزرگ گفت :
بابابزرگ ! راجع به جوونی تون می خواهید صحبت کنید ؟
بابام چشم غره ای به رضا رفت و گفت : تمومش کن رضا و بعد رو به بابابزرگ گفت :
بابا ! خودتون رو ناراحت نکنید ببینیم روزهای دیگه چی میشه خودمون حلش می کنیم اصلا از روستا میریم.
ولی بابابزرگ با اطمینان گفت :
دیگه نمی خوام چیزی بشنوم و بعد به من و رضا گفت : بیایید جلوتر بشینید باید ماجرایی رو براتون تعریف کنم و سپس رو به من گفت : کسی که این بلا رو سرت آورده داره به من هشدار میده , هیچوقت تصور نمیکردم یه روزی باید خاطرات تلخ گذشته ام رو برای شما بچه ها تعریف کنم و شما رو اذیت کنم ……….
بابابزرگ نگاهی به گردنم انداخت و دستی به صورتش کشید و بعد آهی کشید و گفت :
یا الله ! تابستان 19 سالگی ام بود . روزهای خوب زندگیم همیشه در تابستان بود بخاطر اینکه هر تابستان مردم بخاطر بودن در مزرعه اکثرا با هم بودند و من هم همین رو می خواستم که بتونم ثریا رو هر روز ببینم .
ثریا دختری بود که بهش علاقمند بودم . او دوست صمیمی عمه خانم یعنی خواهرم بود.
موضوع من و ثریا رو همه می دونستند و من از اینکه مردم قضیه ما رو می دونستند خوشحال بودم چون دیگه کسی به خودش اجازه نمی داد تا نگاهی به ثریا بندازه .
ولی هیچوقت تصور نمیکردم که اون سه ماه قراره چه بلایی سرم بیاد هم من و هم خواهر بیچاره ام .
مردم روستا باید به سختی روی زمین های خان کار میکردند تا بتونن خرج و خوراک روزانه شون رو بدست بیارن و در عوض خان و خانواده اش هر روز مشغول بریز و بپاش و خوشگذرانی بودند .
پدر من و حاج مرادعلی ( پدر آقای رفیعی ) جزء کسانی بودند که زمینی جدا برای خودشون داشتند .
یکی از روزها شنیدم که زمزمه هایی داره تو روستا رد و بدل میشه و اون ازدواج پسر خان با ثریا بود.
مطمئن بودم که همش شایعه است و دروغی بیش نیست ولی متاسفانه یکی از روزها کنار درخت بزرگ چیزی رو دیدم که برام غیر قابل باور بود .
مجتبی یکی از اقوام دور خان بود و دوست صمیمی ستار پسر خان بود.
مجتبی به ظاهر پسر خوبی بود و با خانواده اش در ملک خان زندگی می کردند بالاخره بعد از کلی اومدن به خونمون پدرم قبول کرد که با خواهرم ازدواج کنه .
اون روز تابستانی بود که کنار درخت کهنسال چشمم به ثریا در کنار ستار و مجتبی افتاد با حاج مرادعلی بودم .
چیزی رو که می دیدم باورم نمیشد بنابراین به طرف اونها رفتم حاج مرادعلی خیلی تلاش کرد که خودم رو کنترل کنم ولی باید می رفتم …………
تنها چیزی که تو ذهنم بود این بود که ثریا رو خفه کنم , در اون لحظه هیچکس قادر نبود جلوم رو بگیره گلوی ثریا رو فشار میدادم و حواسم نبود که پاهاش رو لگد کردم و او قادر نبود تکون بخوره .
حاج مرادعلی , ستار و مجتبی هر کاری کردند نتونستن من رو از ثریا جدا کنند وقتی به خودم اومدم که متاسفانه گلوی ثریا از فشار دستهای من کبود شده بود که بالاخره حاج مراد علی تونست منو جدا کنه .
بدترین حرفها رو اون لحظه به ثریا زدم و ازش دور شدم .
هیچوقت تصور نمیکردم که آخرین بار بود که تو اون لحظه می دیدمش .
شب شد و به خونه رفتم ولی از خواهرم چیزی رو شنیدم که برام غیر قابل باور بود و اون اینکه خواهرم واسطه شده بود تا ثریا ملاقاتی با ستار داشته باشه و اون رو راضی کنه دست از سرش برداره چون به من علاقمند بود.
باورم نمیشد , تصمیم گرفته بودم صبح روز بعد ثریا رو ببینم و ازش دلجویی کنم ولی…
باز یه اتفاق بد . ثریا بهمراه ستار شبانه بوسیله خان به تهران رفتند تا در همونجا ازدواج کنند .
پدر و مادر بی گناه ثریا از همه چیز بی خبر بودند.
ساعاتی بعد توی روستا غلغله ای شده بود ولی دیگه کاری از دست کسی ساخته نبود .
من و خواهرم به سراغ مجتبی رفتیم و پس از کلی دعوا اون ما رو قانع کرد که ثریا ناگهان تصمیم گرفت از روستا برای همیشه بره .
بابابزرگ لحظاتی نفسش گرفته بود درست مثل من و رضا که با بهت داشتیم به هم نگاه میکردیم .
…………………………………………………
تمام کارهای من اشتباه بود , عصبانیت من باعث شده بود که دختری رو که با تمام وجودم دوست داشتم بیازارم.
چند روز بعد هم مجتبی ناپدید شد و برای همیشه از روستا رفت.
حالا دیگه همه افتاده بودند به جان خواهرم که توو مجتبی باعث آشنایی ثریا و ستار شدید .
پدر و مادرم هم از اینکه طاقت اون همه آزار رو نسبت به خواهرم نداشتند مجبور شدند بخاطر حرف و حدیث مردم اون رو از روستا دور کنند . بنابراین برای مدتی اون رو به چالوس فرستادند ولی مجبور شد سالهای سال اون جا بمونه و دیگه هیچوقت به روستا برنگشت.
سالها بعد من با مادربرگتون ازدواج کردم و دیگه خبری از ثریا نشد .
وقتی انقلاب شد خان هم برای همیشه از روستا رفت و هیچکس دیگه اون بی وجدان و خانواده اش رو ندید .
………………………………………………………..
بعد از اینکه بابابزرگ ماجرای تلخ زندگیش رو تعریف کرد با تعجب گفتم :
پس بابابزرگ چرا این بلا داره سر من میاد ؟
بابابزرگ جوابی برای حرفم نداشت ………………..
دو روز از اون اتفاق گذشت و تمام ساعات رو منتظر بودم تا اتفاقی برام بیفته .
عمو احمد و خانواده مدام بهمون سرکشی میکردند ولی هیچ کدوم اون کارها نمی تونست بهم آرامش بده .
آخرهای دی ماه بود , هوای سرد بهمراه برف شدید همه جا رو فرا گرفت . روستا سفیدپوش شده بود با دیدن برف دلم آروم گرفته بود مدتی گذشته بود و هیچ اتفاقی برام نیفتاده بود تا اینکه ……………
یه روز صبح از خواب بیدار شدم و بعد از پوشیدن لباس گرم به حیاط رفتم تا کمی تو برف قدم بزنم .
صدای قدم هام رو روی برف دوست داشتم پشت خونه بودم که ناگهان سایه ای رو دیدم امکان نداشت اونجا چیزی نبود تا روی برف سایه ای بیفته که دوباره حس داغی رو در بدنم احساس کردم و ……………
دوباره همون حالت شروع شد کم کم چشمام بسته شد با کمال تعجب چیزی رو مقابل چشمانم می دیدم اون تصویری مات از یک زن بود کنار درخت قدیمی ولی ناگهان داخل زمین فرو رفت و……..
لحظاتی بعد باز هم داخل خونه بودم احساس سرمای شدید میکردم . ظاهرا بابام متوجه من شده بود و من رو به داخل برده بود . بابابزرگ این بار نگران تر از همیشه بهم نگاه میکرد از مامان و رضا و نگرانی بیش از حد اونها چیزی نبود که قابل گفتن باشه .
بابابزرگ با نگرانی گفت : سارای نازم ! عزیز دلم ! …………….
ولی این بار حرف بابابزرگ رو قطع کردم و گفتم : بابابزرگ ! من مطمئنم که زیر درخت چیزی وجود داره !
خواهش میکنم اینبار به حرفم گوش کنید و تمام چیزهایی رو که در حالت نیمه بیدار دیده بودم رو تعریف کردم .
بابابزرگ بدون معطلی سراغ معتمد محل رفت و از سیر تا پیاز ماجرا رو گفت .
دو روز گذشت و چون درخت کهنسال بی دلیل شکسته شده بود چند نفر از اهالی با اجازه شورای روستا تصمیم گرفتند زیر درخت قدیمی رو بکنند و………..
ساعاتی گذشت و ناگهان رضا هراسان وارد اتاق شد و گفت :
مامان ! سارا ! باورتون نمیشه وقتی داشتند زمین رو حفر میکردند یه دفعه ریزش کرد اون زیر کلی استخون و جمجمه بود ……….
با گفتن این حرف احساس خفگی میکردم و ……………..
موقع اذان ظهر بود که بابابزرگ وارد شد و در دستش پارچه ای پوسیده بود وقتی تعجب ما رو دید گفت :
ثریا !!!!!!
با تعجب گفتم چی شده ؟؟؟/
بابابزرگ ادامه داد : این نامه رو مجتبی بهمراه جنازه ثریا در زیر درخت دفن کرده .
که ناگهان مامان فریادی کشید و گفت : چی ! ثریا !
بابابزرگ ادامه داد : بله این یه نامه است که مجتبی نوشته قبل از اینکه ثریا رو دفن کنه . نامه مابین یک پارچه کهنه و مشما پیچیده شده بود و تقریبا قابل خوندن بود :
این نامه را من مجتبی اسماعیلی می نویسم . کنار درخت قدیمی ایستاده ام . بعد از دعوای برادر نامزدم و ثریا و رفتن او و مراد علی دعوایی مابین ستار و ثریا در گرفت که بخاطر ضربه شدید چوبی به سر ثریا او لحظاتی بعد جان داد و ستار مرا تنها گذاشت تا ثریا را دفن کنم ولی قبل از دفن کردن این نامه را می نویسم و من هم برای همیشه از روستا میروم .
بابابزرگ گوشه ای نشسته بود و زار زار گریه میکرد و مامان و رضا هم گوشه ای دیگر به آرامی اشک می ریختند.
متاسفانه بعدا متوجه شدیم که در زیر درخت غیر از ثریا اجساد دیگری هم بودند شاید یکی از آنها مجتبی باشد و همینطور مردمی که مخالف خان بودند و یکی یکی ناپدید می شدند .
…………..
یک هفته ای گذشت و مراسمی برای استخوانهای ناشناس برگزار شد یکی از افرادی که مابین جمعیت اشک میریخت عمه خانم بود که پس از سالها به روستا برگشته بود .
………………………………………………
یک سال از تمام اون اتفاقات گذشته و دیگه هیچوقت ثریا رو نه در خواب و نه در رؤیاهام ندیدم .
چند شبی میشه که متاسفانه از سمت کتابخونه ام صداهایی رو می شنوم ولی وقتی نزدیک میشم چیزی وجود نداره.صداها شبیه ورق زدن کتابه ……..منتظرم منتظر ….. و باز هم ترس………
پایان

 

مشاهده قسمت های قبلی و خرید کتاب

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=55229
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

14 نظرات

  1. نگار پرنیان

    خیلی خیلی زیبا بود.
    هیجان داشت.
    حتما داستان بعدی رو دنبال می کنیم.

  2. داستان جالبی بود و تاثیرگذار ممنون آسمونی چطور باید کتابش رو تهیه کنم به دوستام هم گفتم بیان تو سایت و بخونن

    • ناشناس

      با سپاس، به زودی در صفحه اصلی این داستان روش خرید قرار داده میشود، در حال چاپ می باشد.

  3. ﻭﺣﯿﺪ

    بصورت فیلم نامه است اگه بشه فیلمشو درست کرد عالی میشه

  4. فقط میتونم بگم ممنون عالی بود

  5. خیلی جالب بود
    خسته نباشید

  6. داستان جالبی بود ولی ترسناک اگه میشه داستان های رمان در سایتتون قراربدید ممنون

  7. خیلی خوب بود مدتی نتونسته بودم بیام تو سایت .
    هم ممنون از شما و هم از نویسنده خلاق که واقعا لذت بردم .
    در ضمن منتظر کتاب هم هستم چون همین جا خوندم که داستان دو تا پایان داره .

  8. خیلی کم بود اااااااااااه

    • ناشناس

      کتاب کامل این داستان جذاب در پایان فروردین چاپ و در صفحه اصلی داستان اطلاعات خرید آن اعلام می گردد، با تشکر از شما

  9. هم جالب بود هم ناراحت کننده ولی با اینحال از خوندانش حس خوبی به من دست میداد در ضمن منتظر کتاب هم هستم کنجکاوم ببینم کتاب چطور نوشته شده !!
    ممنون آسمونی !!!!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.