تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت اول
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت اول

راز گورستان مخفی – قسمت اول

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

صدای قدم های سنگینش هنوز تو گوشمه . انگار همین دیروز بود که مجبور شدیم برای مدتی به یکی از روستاهای شمالی کشور در استان گیلان بریم . وقتی دکتر به مادرم به خاطر بیماری آسم هشدار داد مجبور شدیم زندگی شهری رو برای مدتی فراموش کنیم و به فکر درمان بیماری او باشیم .

پدرم مجبور شد یک سال مرخصی بدون حقوق بگیره و مسئولیت کارش رو به آقای رفیعی , یکی از بهترین دوست دوران کودکیش بسپره .
آقای رفیعی و همسرش بعد از سالها ازدواج نتونستن بچه ای داشته باشن .گاهی اوقات فکر میکنم که اونها میتونستن پدر و مادر دلسوزی باشن .
بارها داستان آشنایی پدر و آقای رفیعی رو از مادرم شنیدم که اونها دو تا همسایه بودن در یکی از روستاهای سر سبز شمالی کشور یعنی استان گیلان .
اونها دوران کودکی سختی رو گذروندن در خونه های قدیمی بدون هیچ گونه امکاناتی با جمعیت زیاد .
سالهای پر از مشقت باعث شد تا به خوبی درس بخونن و به شهر برن .

تمام روزهای زندگیشون , عذاب بود .
حتی وقتی به شهر رفتند مجبور بودند نیمی از روز رو کار کنن تا خرج تحصیلشون رو در بیارن.
شب هایی که مهمون خونه ی آقای رفیعی بودیم رو خیلی دوست داشتم , داداشم همیشه برعکس من بود .
رضا , داداشم که فارغ التحصیل رشته ی شیمی بود و بعد از کلی درس خوندن که حالا دوران بیکاریش رو میگذرونه اصلا اعصاب مهمونی رفتن و شب نشینی و از این جور حرف ها رو نداشت .
تمام کارهای رضا درست برعکس منه .

من عاشق شب نشینی و مسافرت و کلا هر چیزی جز درس خوندن هستم . سال گذشته سال جالبی برام نبود .
قبول نشدن در رشته ی مورد علاقه ام یعنی مهندسی کامپیوتر تمام برنامه هام رو به هم ریخت .
حالا مجبور بودم باز هم کلی درس بخونم تا کنکور بعدی رو موفق بشم .
ولی رضا همون سال اول وارد دانشگاه شد .
چه روزهای بدی رو گذروندم . همه ی ناراحتی هام یک طرف , چه حکایتی داشتم با رضا!!
مدام با خنده و هزاران متلک بهم می گفت:
سارا خانم , مامان کلی قراره سبزی بخره ! می دونی چرا؟
من بیچاره ی ساده هم بدون قصد و غرض آقا می گفتم : چی شده ؟ باز هم مهمون داریم؟
آقا بعد از کلی نگاه اینور و اونور انداختن می گفت :
نه خانم پشت کنکوری ! مامان یه یار کمکی داره دیگه !هههههههههههههههههههههههههه
اون لحظه ها رو دوست داشتم هر چی دستم میرسه به طرفش پرت کنم .
شب هایی رو که خونه آقای رفیعی مهمون بودیم , شب آرامش من بود . همش به خاطر دلگرمی که هانیه خانم ,زن آقای رفیعی بهم میداد.
توی همین مهمونی ها و شب نشینی ها بود که آقای رفیعی از دوران کودکی خودش و بابام تعریف میکرد.
از اتفاقات و ماجراهای بچگی گرفته تا خان روستای لاویان , روستایی که پدرم و آقای رفیعی اونجا بزرگ شدند.
به خاطر مریضی مادرم , ما قرار شد به روستای لاویان بریم .
البته قبلا بارها به اونجا رفته بودیم . چون پدربزرگم هنوز اونجا زندگی می کنه .
در ضمن با اینکه پدر و مادر آقای رفیعی زنده نبودن ولی خونه ی پدریش هنوز پابرجا بود .
پدربزرگم بعد از مرگ مادربزرگم با یکی از عموهام زندگی میکرد .
عمه ها و عموهام به شهرهای مختلفی رفته بودن غیر از عمو کوچیکه ام .
عمو احمد تو روستا چند قطعه مزرعه ی بزرگ داشت که کارگرهای زیادی رو زمین کار میکردن.
اوضاع زندگیش خوب بود .
اونها خونه بزرگی کنار ملک پدربزرگ ساختند و با زن عموم و دو تا پسرهاش اونجا زندگی می کردند.
دو تا پسر خوش شانش داشتند که هر دو طی دو سال کنکور قبول شدن.
یکیش پزشکی و اون یکی هم مهندسی کشاورزی .
سعید یکی از پسرعموهام دو سالی میشه که توی درمانگاه روستا طبابت میکنه ولی صادق هنوز درسش
تموم نشده .
شنیدم که اونها در کنار تحصیلات به عموم تو مزرعه خیلی کمک می کنن.
عمراً رضا مثل پسرعموهام باشه .
به هر حال به خاطر حال وخیم مادرم باید زندگی شهری رو برای مدتی رها می کردیم.
گاهی اوقات حس میکردم داره ظلم بزرگی به من و رضا میشه .
مجبوریم از خیلی چیزها برای یه مدتی دست بکشیم ولی مادر برام از همه چیز مهم تر بود .
دوستام , تفریحات , شهر , خرید و سرک کشیدن به مغازه ها و…….
همه کارها و برنامه ها رو برای رفتن انجام دادیم .
روز رفتن بود .
هیچ وقت تصور نمیکردم که این بار روستای لاویان قراره مهمون های عجیبی داشته باشه ………..

 

مشاهده قسمت های بعدی داستان

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=52236
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

10 نظرات

  1. بود همیشه در این صفجه داستانای دیگه هم بزاری

  2. واقعا قشنگه ممنون قسمت بعدی روهم بزارین لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  3. amir hossein

    درود بر شما
    بسیار زیبا بود امیدوارم قسمت های بعدی قابل دسترس باشه
    ممنون

  4. این دومین باره میخونم یکبار تو سایت صدای دریا خوندم یکبار هم اومدم تو سایت شما مطالب دیگه رو ببینم واسه همین دوباره خوندمش . منتظر قسمت بعدی می مونم من عاشق داستانهایی مثل این هستم

  5. فوق العاده است . , ممنون

  6. مدتی میشه داستان نخوندم بعد از مدتها چشمم به یه داستان ایرانی خورد

  7. لطفا زودتر بقیه ش رو بزارید منتظریم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.