تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)
تبلیغات اینترنتی

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

lost ghost in another land61 داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری

قسمت هجدهم – آخرین قسمت

 

وقتی دریاچه رو از بیرون می دیدی خیلی کم عمق و شفاف به نظر می رسید ولی وقتی داخل دریاچه رفتیم تازه متوجه عمق زیاد اون شدیم ..

دست و پا میزدم نیمی از سفینه فضایی ها داخل دریاچه بود که خیلی بزرگ تر از قسمتی بود که بیرون از دریاچه دیده بودیم .

همینطور در اعماق دریاچه شنا میکردیم تا اینکه نفسم گرفت ..

نسیم به سمتم اومد و دستمو گرفت و …

در حال غرق شدن بودم که ناگهان چشمم به نوری در ته دریاچه افتاد .

زیباترین لحظه زندگی همه ما دیدن نور و عبور از اون بود .

وقتی از نور عبور کردیم ضربه شدیدی رو در سرم احساس کردم و به سمت ساحل پرتاب شدیم .

نیمی از پاهام داخل آب و قسمتی دیگه از بدنم روی علفهای خیس کنار ساحل بود .

خوب به اطراف نگاه کردم همه جا خشک بود درست مثل یک کویر !

ماهان و روزبه هم با فاصله کمی از من روی ساحل افتاده بودن .

روزبه هم مثل من نگاهی به اطراف کرد و گفت :

-اینجا کجاست ما کجاییم ؟

در همون لحظه ناگهان صداهایی به گوش رسید ..

دانشمندای خارجی به همراه دانشمندان خودمون هم به سوی ساحل پرتاب شدن !

به داخل دریاچه نگاه کردم چیز عجیبی داخل اون شناور بود ..

همه مون با دقت به داخل دریاچه خیره شدیم …

این عجیب ترین چیزی بود که می دیدیم !

نسیم , کیانگ , همسرش و همه افراد غار همانند شبح داخل دریاچه شناور بودند !

نسیم از داخل آب گفت :

-ما روح هستیم نمی تونیم از اینجا خارج بشیم !

و ….

این آخرین حرف نسیم بود .

با کمال ناباوری همه اونها محو شدن !!!

چیزی رو که دیدم هیچوقت باور ندارم درست مثل یه خواب یا رویا غیر از واقعیت !

فاضل گفت :

-برگشتیم همونجای اولمون !

صداقت گفت : درسته ما از همینجا وارد زمان شدیم !

روزبه حال خوبی نداشت یعنی همه مون حال خوبی نداشتیم ..

به حساب ما یک ماه میشد که دور از خانواده بودیم .

همه به سمت جاده ای که کمی ازمون فاصله داشت به راه افتادیم .

اولش فکر کردم باید منتظر یه ماشین عبوری باشیم ولی اونها از خیابان عبور کردن به سمت دیگه ای از جاده به راه افتادن !

صداقت نزدیکمون شد و گفت :

-بچه ها تعجب کردید ؟ ما داریم به سمت کارگاه کوچیکی که کمی اونطرفتر قرار داره میریم .

اون کارگاه شن و ماسه متعلق به تحقیقات ماست و سالهاست که مشغول کاره و موضوع تحقیقات مارو فقط عده اندکی تو کشور میدونن و باید به صورت راز باقی بمونه !

و بالاخره به کارگاهی که اون گفت رسیدیم و چند نفر که مشغول کار بودن با دیدن دانشمندا شروع به دویدن کردن و همدیگه رو درآغوش گرفتن ..

یک ساعت گذشته بود و تازه متوجه چیز عجیبی شدیم !

ما یک ماه نبود که در راه بودیم بلکه تمام اون اتفاقات تنها 2 ساعت رخ داده بود !

هر توضیحی رو که شنیدیم برامون باورکردنی نبود از لحاظ علمی امکان نداره که روزهای زیادی رو در جایی باشی ولی به یک ساعت هم نکشه که اونجا رو ترک کردی!

صداقت لحظه ای به سمتمون اومد و گفت :

-بچه ها ! چیزی رو گم نکرده بودین ؟

ما همدیگه رو نگاه کردیم و با تعجب گفتیم :

چی ؟

اون به سمتی اشاره کرد …

دیگه واقعا سرم درد گرفته بود مگه میشه ؟

ماشین ماهان صحیح و سالم کمی دورتر از جایی که بودیم قرار داشت !

روزبه با تعجب گفت :

-یعنی چی ؟ یعنی همه اتفاقات خواب بوده ؟ نه خواب نبوده شماها که هستین ؟ پس …

فاضل خندید و گفت :

-علم خیلی پیچیده تر از اونیه که فکرشو بکنید بچه ها .. اینکار میتونه کار هر کسی باشه یا فضایی ها که نمیخوان یچیز غریبه تو محیطشون باشه یا ارواح گمشده و یا چیزهای دیگه ای که در آینده های دور میشه در موردشون فهمید و حرف زد !

نیم ساعت بعد , از دانشمندان خارجی , فاضل و صداقت پس از دادن قولی خداحافظی کردیم و به سمت اصفهان به راه افتادیم !

به اونها قول دادیم که هیچ اتفاقی رو ندیدیم مگه میشد همچی چیزیو کسی باور کنه ؟

عجب مسافرتی ؟

پس از اینکه به اصفهان رسیدیم با چه ذوقی به خانواده هامون زنگ زدیم خودمون فهمیدیم که اونا از نحوه احوالپرسی ما تعجب کرده بودن ..

حتی روزبه هم دیگه خیلی خانواده دوست شده بود !

تمام اونروزها رو در اصفهان از اتفاقات عجیب اون یکماه یا دو ساعت حرف میزدیم .

آره … این داستان به ظاهر علمی تخیلاتی رو نوشتم و بظاهر سعی کردم واقعی جلوه کنه ولی لحظه لحظه اتفاقات اونروزها رو نتونستم با نوشته ها خوب بیان کنم !

فقط خیلی چیزا واسم روشن شد و اون اینکه فهمیدم بعضی چیزای دوروبرمون الکی نیستن !

بعضی اتفاقات خواب و رویا نیستن !

گاهی چیزی در اتاقت جابجا میشه و یا احساس میکنی کسی به موهات دست زده و یا حتی گاهی رفت و آمد کسی رو تصور میکنی و …

همه این اتفاقات واقعی هستن ولی درک ما و علم ما انقدر کم و ناچیزه که ….

و این رو مطمئنم که در آینده خیلی چیزا رو خواهیم فهمید !

 

پایان

 

قسمت هفدهم

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=132062
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هفدهم

ارواح گمشده در زمینی دیگر نویسنده : لیلا شاهپوری   قسمت هفدهم   قلبم به …

3 نظرات

  1. جمشید کاظم نیا

    سلام خانم شاپوری بسیلر زیبا بود وتا حدودی میشه پیش بینی کرد که این موارد اتفاق خواهد افتاد یا شاید اتفاق هم افتاده .

  2. سلام خانم شاهپوری
    2_3 فصل از متن شما را جسته گریخته خواندم. یک نقل قول ساده که نمیتوان بر آن اسم داستان گذاشت. ایرادات زیادی به نوشته تان وارد است در صورت تمایل میتوانم برایتان بیان کنم. (( غیر ممکن محتمل محتمل تر از ممکن غیر محتمل است.
    با سپاس کاما

  3. فرهاد لواسانی

    ممنون و تشکر فراوان بسیار داستان تخیلی زیبایی بود.کلی حال کردم دقیقا خودمو تو داستان تصور کردم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.