تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هفدهم
تبلیغات اینترنتی

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هفدهم

lost ghost in another land6 داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر   قسمت هفدهم

ارواح گمشده در زمینی دیگر

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

قسمت هفدهم

 

قلبم به شدت میزد …

چه کارایی داشتیم میکردیم .. ما و اینکارا !!! ما و نقشه کشیدن برای فضایی ها !!!

با عجله به سمت بالای غار میرفتم تا به بقیه خبر بدم ..

همش فکرای مختلفی به سراغم میومد ..

نکنه فضایی ها دوستامو با خودشون ببرن …

نکنه دانشمندا بهمون اجازه ندن …

مغزم در حال ترکیدن بود دیگه داشتم سردرد میگرفتم .

خانم صداقت که از نبودن ما مطلع شده بود در حال پایین اومدن بود که منو دید و با عصبانیت گفت:

-خدایا سینا شما معلوم هست کجایین ؟ پس دوستات کجا هستن ؟

اصلا نمی دونستم ازکجا و چطور اتفاقا رو بگم !

-راستش ما زیاد وقت نداریم .. یه فکرایی داریم شمام نمیتونین جلومونو بگیرین .. دیگه از اینجا خسته شدیم فضایی ها با سفیته از دریاچه بالا اومدن اونها بیرون رفتن و در سفینه بازه ما تصمیم گرفتیم داخل سفینه بشیم تا شاید مسیرشون به سمت زمین هم برسه ..

صداقت هیچی نمیگفت …

متوجه نگاه عجیب صداقت شده بودم …

مات و مبهوت بهم نگاه میکرد باورش نمیشد این ما هستیم که همچی نقشه ای رو کشیدیم ..

تا اینکه حرفمو قطع کرد و گفت :

-هیچ معلومه چی میگی ؟ فکر کردی میخوای پنهانی سوار هواپیما بشی ؟ شماها دیوانه ترین آدمایی هستین که تاحالا دیدم .. زود باش بریم تا دوستات کار احمقانه ای انجام ندادن ..

صداقت تا حرفش تموم شد با عجله بسمت دریاچه راه افتاد ..

دیگه مغزم کار نمیکرد نمیتونستم کار بد یا خوب رو تشخیص بدم ..

منم دنبال صداقت راه افتادم …

نزدیک دریاچه بودیم که ناگهان …

صداقت به طرفم برگشت چشماش گرد شده بود دستمو برای اولین بار محکم گرفت به سمت لبه باریک غار کشوند و با دستش اشاره کرد هیس …

نمیتونم بدترین لحظه ترس رو تصور کنم و توضیح بدم ..

آدم فضایی ها با صدای عجیب تر از اون چیزی که بارها در فیلم ها شنیده بودم کمی جلوتر از ما در حال گفتگو بودن ..

دستام بدنم پاهام در حال لرزیدن بود ..

صدای ظریف و نازکی داشتن ..

خدایا ..

بچه ها فاصله کمی با اونا داشتن ..

تا اینکه ..

ناگهان دیدم اونا دارن به سمت دریاچه میرن ..

صداقت گفت باید بری کمک بیاری زود باش برو فقط برو …

بدون فکر و عکس العملی شروع به دویدن کردم ..

انقدر سریع میرفتم که لرزش پاهام بارها باعث برخوردم به دیواره های غار شده بود .

نمیدونم کی رسیدم ولی انگار یسال طول کشید تا به مقر اونها برسم .

آقای فاضل و بقیه دانشمندا و افراد , وقتی منو با اون وضعیت دیدن می دونستن اتفاق بدی افتاده .

فقط بهشون گفتم : کمک .. زود باشین ..آدم فضایی ها ..دریاچه !!

فاضل و دانشمندای دیگه انقدر باتجربه بودن که هیچ سوالی ازم نپرسیدن و به سرعت به سمت دریاچه رفتن .

من هم دنبالشون رفتم هر کاری میکردم لرزش پاهام خوب نمیشد دیگه صدای بهم خوردن دندونهام رو هم می شنیدم ..

تا اینکه …

همه اونجا بودن .. کنار دریاچه ..

شاید گاهی اوقات چیزایی در مورد اتفاقات عجیب شنیده باشین بعدش یا باورش کردین یا تا چند روزی بهش فکر کرده و بمرور فراموش کردین ولی ..

چیزی رو که من می دیدم نه فیلم بود نه حکایت و ماجرا و نه …

نسیم و همسر کیانگ داخل دریاچه ایستاده بودن و نیمی از بدنشون داخل آب بود .

بیرون از دریاچه کمی دورتر فضایی ها ثابت و بی حرکت ایستاده بودن ..

روزبه و ماهان هم به قسمتی از غار با وحشت تکیه داده بودن ..

همه کسانی که در غار زندگی میکردن در اونجا حضور داشتن ..

نسیم با دیدن ما دستش رو به سمت روزبه دراز کرد و گفت :

-روزبه خواهش میکنم بیا .. دستمو بگیر .. تنها راه نجات تو از غار و از دست فضایی ها همینجاست !!

همسر کیانگ هم به دانشمندای دیگه همین رو میگفت !

روزبه به اطراف نگاه میکرد فضایی ها هیچ عکس العملی نشون نمیدادن ..

اونها بی حرکت ایستاده بودن ..

همش منتظر بودم ببینم فضایی ها چه بلایی سرمون میارن ولی … هیچ حرکتی !

نسیم کمی جلوتر اومده بود و بالاخره رو به ما کرد و گفت :

-خواهش میکنم حرفمو باور کنین نمیتونین از اینجا خارج شین مگه اینکه داخل دریاچه بیاین ..

روزبه برای آخرین بار نگاهی بهم کرد و گفت :

-من رفتم سینا !

ماهان فریاد زد :

-صبر کن روزبه منم میام !

در همین لحظه بود که من هم به سمت اونها رفتم .

هر سه داخل دریاچه پریدیم ..

قسمت شانزدهم

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=131839
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری --> خبر فوری: واحد پول ایران تومان شد قسمت هجدهم – …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.