تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر
تبلیغات اینترنتی

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر

lost ghost in another land داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر

سلام به بازدیدکنندگان همیشه همراه سایت

آسمونی باز هم سری جدیدی از داستان های بلند و هیجان انگیز رو براتون آماده کرده و بعد از داستان های هفتگی راز گورستان مخفی، سکوت پرستو و شاید زنده بمانم در سال های اخیر خانم لیلا شاهپوری نویسنده توانمند سایت آسمونی تصمیم گرفته داستانی بنویسد که شاید مرتبط با ارواح ولی متفاوت تر باشد…

نام این داستان جذاب “داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر” است.

خلاصه داستان:

سینا، ماهان و روزبه تصمیم می گیرند برای مسافرت به شهر اصفهان بروند ولی اتفاقی عجیب باعث می شود جاده ای را که قرار بود 6 ساعته طی شود یک ماه به طول انجامد و…

شما می توانید از این پس در روزهای ( شنبه، دوشنبه و چهاشنبه) هر هفته این داستان را تنها در سایت آسمونی و همین صفحه دنبال کنید (برای دسترسی ساده تر به این صفحه بنر آن در ستون سمت راست سایت قرار داده شده است)

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهاردهم

قسمت پانزدهم

قسمت شانزدهم

قسمت هفدهم

قسمت هجدهم (قسمت آخر)

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=124351
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

14 نظرات

  1. با سلام
    آقای علی اوغلو،ممنون از نظر لطفی که به نظر و انتقاد بنده داشتید. نیازی به شماره گذاری و توضیح نبود،متن شما کاملا روشن و مفهوم بود. باید بگویم بنده نه تنها بعنوان یک خواننده حرفه ای رمان،نوول و داستان کوتاه بلکه بعنوان یک نویسنده نوول و داستان کوتاه نیز اظهار نظر کرده ام. بنظر بنده حقیر خانم شاهپوری با بازخوانی داستان به ایرادات گرفته شده واقف خواهند شد و اگر بجای ایشان بودم بجای “به به چه چه” بچه دبیرستانی ها، بدنبال نقدهای سازنده بودم. به واقع متن ها و نوشته هایی با نام رمان و داستان در اینترنت هست که مرحوم جمالزاده(1) با دیدن آنها سنکوب میکرد! پاسخ شما در دو متن زیر هست، باشد که “ایکی قرانقیز دوشسون”!(2)
    چرخ غدار را همیشه رسم بر این
    جاری بوده است که نیکبختی را نصیب ابلهان سازد.
    اما آنان که هوشمندند
    مدام از بلای خرد در رنج اند. (3)
    روزی پاره دوزی پس از بررسی دقیق تصویری که نقاش کشیده بود نقصی در کفشهای تصویر یافت. نقاش با قلم بی درنگ نقص را اصلاح کرد. پاره دوز گفت:”چیز دیگری هم هست: به نظرم چهره اش یک کمی تاب دار می آید،ضمنا سینه هم،به نظرم،عریان است!” آپل،با ناشکیبایی سخن پاره دوز را برید و گفت:”بالاتر از کفش اظهار نظر مکن پیشه و تخصص تو این است!”
    1-محمدعلی جمالزاده(1274.ش،اصفهان_1376،ژنو) آغازگر سبک واقعگرایی و پدر داستان نویسی ایران
    2-باشد که “دو زاریتان بیافتد”
    3-بلای خرد_گریبایدف
    4-یادداشتهای روزانه یک نویسنده_داستایفسکی،مضمونی از پوشکین_ص153

  2. علي علي اوغلو

    مدیر محترم سایت وزین ومحبوب اسمونی ضمن عرض سلام وابراز ارادت وارزوی سلامتی وبهروزی بنده علی علی اوغلو خیلی مایلم با جنابعالی دیداری داشته باشم ضمن اشنائی وتحکیم ارادت درباره بعضی مطالب درمورد داستان وقصه هائیکه قابلیت انتشار دارد صحبت وتبادل نظر داشته باشم – باتشکر

    • ناشناس

      با سلام و احترام
      لطفا از طریق بخش تماس با ما، شماره تماس خود را درج نمایید تا بخش روابط عمومی با شما تماس حاصل نمایند

  3. علي علي اوغلو

    مرد ی پیله (1)ور نصف گونی عد س وسه عدد مرغ وخروس رابرالاغی بارکرده ودرراهی میرفت چون وزن نصف گونی عد س بیشتر از سه عدد مرغ وخروس بود لذا هرچند وقت یک بارکه طرف عدس سنگینی میکرد ازپشت الاغ بطرف زمین آویزان میشد مردپیله ورناچار می دوید و بار مرکب را میزان میکرد مرد دیگری درهمان مسیر طی طریق میکرد با پیله ور همپا (2)شده بود پیله وررا گفت برادر نصف گونی عدس اقلا 5 من میشود تو انرا باسه عدد مرغ وخروس که حداکثر یک من وزن دارد انهارا باهم پای بار (3) کردی معلوم است یک طرف سنگینی خواهد کرد میخواهی من برایت میزان بکنم پیله ورقبول کرد وبارهارا باکمک هم پائین اوردند مرد همپا سرکیسه را بدقت دوخت وانرا ماننذ خورجین روی مرکب کذاشت وپیله وررا گفت سوارشود وسپس مرغهارا به وی داد تا همانطورکه روی الاغ نشسته انهارا دربغل بگیرد تا هم پیاده راه نرود وهم اینکه هرچند دقیقه یک بارمجبور نشود بارالاغ را که کج میشد میزان کند .مردپیله ور خیلی خوشحال شد وازهمپای خود بسیار تشکرکرد وپیشخود فکر میکرد این ادم خیلی میفهمد باید چیزهائی ازاو یاد بگیرم ارام ارام سرصحبت رابازکر گفت من 4 تا پسر ودوتا ختردارم خدارا شکر همه بزرگ شده صاحب زندگی مستقلی هستند داماد بزرگم درشیراز است کاردیوان (4) میکند به هریک ازپسرها یکی دوقطعه زمین دادم خداراشکر مشغولند خودم هم چند قطعه زمین دارم کشاورزی ودامداری میکنم همه این زمینهارا با یک الاغ واز راه پیله وری بدست آوردم خداراشکر مردهمپا ساکت بود وبه حرفهای پیله ور گوش میداد پیله ورپرسید شما با این هوش وذکاوتی که داری لابد وضعت خیلی خوب است حتما چند تا تجارتخانه ومیرزا بنویس داری نه ؟ مردهمپا گفت خدا خیرت دهد ازاین خبرها نیست من 8 ام گرو 9 است زن وبچه ترکم کرده اند به همه بد هکارم ازدست طلبکارها فرارکرده ام تا مرد پیله ور این حرفها را ازهمپا شنید مانند اینکه برق گرفته باشد به سرعت خودراز پشت مرکب به زمین انداخت وبا عجله شروع به بازکردن بارهای روی الاغ کرد وانرا بهمان صورت اولش برگرداند مرد همپا پرسید مگر خل شدی مگر انطوری بد بود گفت نه برادر خل نشدم تازه عقلم سرجایش امد من باهمین خلبازی به اینجا رسیده ام اگر به فکر تو وعقل تو باشم به همان جائیکه تو رسیدی میرسم نخواستیم بابا همان روش خودم بهترا ست (1) پیله ور دستفروش بیابانی که اجناسی را به روستاها میبرد وانرا بصورت تهتری یا پایاپای با کندم عدس ولوبیا معاوضه میکند (2) همپا درقدیم که وسایل نقلیه خیلی کم بود ومردم با اسب والاغ وحتی پاده مسافرت میکردند درمسیر باکسانی همصحبت وهم مسیر میشدند بانها هم پا گفته میشد (3) پای بار لنگه بار تقریبا هموزن که مانند خورجین ازدوطرف حیوان اویزان بشود (4) کاردیوان کارمند یا مامور دولت  

  4. علي علي اوغلو

    تو به من شیر گفتی .
    شب قبل تاسوعادرمسجدمحلمان سینه زنها مشغول عزاداری بودند ومسجد مملوازجمعیت بود بعدازاتمام یک مجلس عزاداری تاشروع برنامه هیت بعدی علیرغم ازدحام سکوت وسکونی برقرارمیشود گوئی هیچکس درانجا نیست درچنین حالتی بود که ناگهان صدای شترق سیلی که بگوشی نواخته شد شنیده ومتعاقب ان همهمه که اقا عیب است خجالت دارد مثلا شما اینجابرای عزاداری امده اید ازاین حرفها ناظمان هیت ها سریعا دست بکارشدند ومتخاصمین را بیرون بردند واوضاع ارام شد اما هنوز این پرسش وجودداشت که جریان چه بود چرا یاروبی مقدمه زد توی گوش اون یکی اتفاقا یکی ازدوستان جزوافرادمیانجی بود قضیه رااینطور تعریف کرد ضارب ازشیر بدش میامده باصطلاح دکانش بوده وقتی وارد مسجد بان بزرگی وازدحام وارد میشود بخیالش مضروب باوگفته باشد شیر ازفرط ناراحتی وعصبانیت سیلی محکم به پس گردن طرف میزند اما طرف منکرقضیه شده میگوید ایشان چطور بین اینهمه جمعیت وهمهمه انهم با ابن فاصله شنیده که من به ایشان گفته باشم شیر وانگهی اولا من پشتم به ا بشان بوده وثانیا عزادارنی که من کنارشان نشسته بودم شاهدند من چیزی نگفتم ثا لثا نه بنده ایشان را میشناسم ونه ایشان بنده را ازکجا باید میدانستم ایشان ازشیر بدشان میاید ولی ضارب مصر بود که توبمن گفتی شیر البته داد نزدی اما توی دلت بمن گفتی شیر .
    حال کاربزرگان ما شده این چرا گفتی بیسواد حتما منظورت من بودم چراگفتی بیکار نظرت بمن بوده چرا گفتی نادان منظورت بمن است طرف میگوید چراتوهم میکنی اخر من کی گفتم نادان مدرک ارایه کن میگوید حتما توی دلت گفتی

  5. با سلام
    خانم شاهپوری ایرادات عمده ای در داستان شما وجور دارد که بعنوان یک خواننده لزم دیدم بیان کنم.
    نوشته شما بیشتر شبیه طرح داستانی است که فعل گفت را لابلای ان صرف کرده اید! ارکان جمله (فعل و فاعل و …) در هم ریخته و نامشخص است. کل داستان را به محاوره نوشته اید و این لطمه بزرگی به نوشته تان زده است. در داستان فقط یک لحن و صدا شنیده میشود و ان صدای شماست. راوی و دوستانش با همان لحنی صحبت میکنند که دانشمندان ایرانی و خارجی یا سایر شخصیتها… هیچ تفاوتی بین انها احساس نمیشود. و داستان بدین دلیل فاقد لحن و آهنگ است. توصیفها و تصویرسازی هایتان ضعیف است. راوی میگوید صحنه ای زیبا،زشت یا وحشتناک و… است و خواننده صرفا باید آن را به همان صورت باور کند. این توصیفات هیچ حسی به خواننده القا نمیکند. اگر صحنه ای وحشتناک است باید وحشت و هراس را چنان در دل خواننده انداخت که مو به تنش سیخ شود! داستان شما دارای نقطه های اوج آنی و ناگهانی است که فکر میکنم آنها را بخاطر خروج از کسالت و رکود وارد داستان کرده اید ولی حتی این نوسانات کوچک نیز داستان را از یک خط مستقیم بیرون نیاورده و داستان از همان ابتدا قابل پیش بینی است و خواننده را به هیچ عنوان در تعلیق (انتظار) نگه نمیدارد و فاقد هر گونه غافلگیری است. متاسفانه ژانر داستان شما را متوجه نشدم! علمی_تخیلی یا صرفا تخیلی؟! شما از مکانی بدون زمان صحبت میکنید در حالی که از نظر شخصیتهای شما سه ماه یا بیشتر گذشته و یا برخی از افراد گذر زمان را بیان میکنند!!! مثلا شخصیت اصلی (راوی داستان) از خواب 7 یا 8 ساعته خود در اولین روز ورود سخن میگوید! داستان در توالی مکانی مشخصی جریان می یابد و این یعنی گذر زمان یا توالی زمانی! اگر قرار بر بی زمانی است،پس سخن از زمان گزاف است. تنها لازمان و لامکان خداست. حتی داستانهای علمی_تخیلی و یا صرفا تخیلی نیز از قواعد و قوانینی پیروی میکنند ولی داستان شما فاقد این قوانین است و یا در تضعیف و تلطیف این قوانین به بیراهه رفته اید. “حتی جنون هم قانونمند است” این را نیچه میگوید نه من. فرقی نمیکند،روی زمین یا ماه یا هر سیاره دیگری قوانین جهان شمولی حکم فرماست که از الزامات حکمت خداوندی است. اگر این قوانین جهان شمول نبود مسلما خلقت امری مضحک و ابلهانه مینمود. فیزیک و پدیده ها و قوانینش شاید مشکل و کسالت بار بنظر بیایند اما بهتر است آنها را پذیرفته و در چارچوب این قوانین عمل کرد. شاید بگویید داستان تخیلی است و این قوانین دست و پاگیراند ولی خاطرنشان میکنم نوشتن با در نظر گرفتن قوانین جهان شمول و اصول منطقی داستان را باورپذیرتر و تاثیرگذارتر میکند. و این همان مفهوم سخن ارسطو است که میگوید:”غیرممکن محتمل از ممکن غیر محتمل بهتر است”. اما عمده ترین ایراد داستان شما زاویه دید آن است. شما همه داستاهایتان را با زاویه دید اول شخص روایت میکنید. درست است که این زاویه دید بنظر راحت تر است(در حالی که چنین نیست!) و بین نویسنده و خواننده ایجاد صمیمیت میکند ولی عدم تسلط بر آن و عدم رعایت اصول و تکرار آن را کسالتبار میکند و داستان را به تصنع می کشاند. به همین دلیل است که بیش از 2،3 فصل از داستان قابل خواندن نیست. مطالعه بیشتر داستان از نویسندگانی چون ساراماگو و ماکز رو به شما پیشنهاد میکنم و اینکه قبل از نوشتن داستان تمام جوانب را بسنجید.
    با تشکر کاما

  6. علي علي اوغلو

    سردبیر محترم سایت اسمونی عزیز جنااب اقای سعید زنگنه باسلام
    یک اتفاق واقعی برپایه تخیل یا بهتر بگویم توهم دارم که خیلی وقت است رودستم مانده براتون میفرستم اگه بدرتان خورد استفاده کنید هرطوری هم که خواستید دستکاری کنید مال شماست داستان از همینجا شروع میشه .داستان مربط به 40- 50 سال پیش است . برای عیادت دوستی به بیمارستانی دربروجرد رفته بودم غیرازدوستمان دوسه نفر دیگر هم روی تخت بیمارستان یا بهتر است مثل همشهری های عزیز تبریزی بگویم بهبودستان درحال استراحت بودن وقتی وارد اطاق بسری شدم وپس از احوال پرسی با دوستم با سایر بیماران نیز با اشاره سر سلام علیک کردم بیمار تخت بغلی دوستم داشت اسباب ولوازم اش را جمع میکرد وداشت مرخص میشد پزسیدم حاجاقا بسلامتی داری مرخص میشی گفت اگر خدا بخواهد سئوال کردم ناراحتی تان چه بود هی میخندید فکر کردم شاید عمل حراحی مختصر مانند پروستات یا بواسیر یا زگیلی چیزی بوده خجالت میکشد بگوید دوستم گفت اقا وحید خجالت نداره بگو دوستمان خودمونیه بالاخره علت بستری شدنش اینطور تعریف کرد که. 7-8 روز پیش . نیمه شب پس ازابیاری مزرعه خویش درحال بازگشت بخانه وهنگام گذر ازکوچه باغی که اتفاقا باغ عموی بنده هم دران کوچه باغ قرارداشت چنین بنظرم امد که مثل اینکه یک جائی عروسی باشد صدای ساز واواز وصدای هلهله ودست زدن بگوش میرسد هرچقدر که جلوتر میامدم به باغ عمو نزدیک تر میشدم صدا اشکارتر میشد تا رسیدم به درباغ عمو دیدم صدا ازهمین جاست بیلم را بافانوس کناردرگذاشته ازپله های برج باغ بالا رفته وارد پشت بام برج شدم (1) دیدم بعله یک عده 50/60 نفری دورتادورنشسته ومشغول بزن بکوب هستند یک نگاهی به حاظرین انداختم باکمال تعجب چهره ها خیلی غریبه ونا اشنا به نظرمیرسید تا نشستم یک نفر باسینی چای پیش من امد وتعارف کرد ناگهان متوجه شدم پاهای ای شخص خیلی پشمالو وانتهای انها به سم دارد چائی را برداشتم وقتی برگشت دیدم ای با با سم هم دارد داشتم ازترس زهره ترک میشدم هرچه بیشتر دقت میکردم تا چهره اشنائی دربین حاظران پیداکرده قضیه راجویاشوم پیدانمیکردم می دیدم انها هم سم دارند علاوه براین بعضیهایشان دم هم داشتند نها یتا چشمم به حاجی عموافتاد هراسان خودرا بایشان رسانده وگفتم حاج عمو بدادم برس اینجا چه خبره داستان چیه گفت کدوم داستان گفتم بابا اینها کی اند همه دم دارند سم دارند یک دفعه حاج عمو پاجه شلوارش راتا زانو زد بالا گفت نترس مهم نیست ببین حاج عموت هم سم دارد بالاخره اهل وعیال بعدازاینکه ازدیرکردن غیرعادی من نگران شده ودنبال من تامزرعه امده بودند ومرا کنار الاچیق بیهوش افتاده پیداکرده وبرای معالجه به این جا در بروجرد اورده اند بعداز دو روز بیهوشی و 4 روز استراحت ومعالجه امروز قراراست از بیمارستان مرخص شوم
    (1) درباغستانهای نهاوند برای اقامت درتابستان ومحل استراحت باغداران یک بنای خشتی به ارتفاع 5 -6 متر بصورت دایره به شعاع4-5 متر میسازند که هم بتوانند محیط باغ خود را کنترل وحفاظت کنند وهم وسایل واذوقه ومحلی برای انبار محصولات ازان استفاده نمایند ومعمولا دردوطبقه وگاها بازیر زمینی ساخته میشود و به ان برج میکویند

    • ناشناس

      با سلام و سپاس از شما جناب علی اوغلو عزیز، همراه گرامی سایت
      شرح کاملتری از این واقعه دارید که برایمان ایمیل فرمایید؟

  7. داستان خیلی خیلی خیلی خیلی… خوبی بود پس بقیش کو؟؟؟؟

  8. واقعا فوق العادس.ذهن خلاق نویسنده بیشتر از همه چیز درگیرم کرد

  9. سلام خسته نباشید مرسی از داستان زیبا و جذابتون ….
    قسمت 13 قرار بود شنبه بیاد…الان پنج شنبست هنوز خبری از قسمت 13 نیست….بی صبرانه منتظرم لطفا پیگیری کنید …مرسی

  10. سلام میتونم این داستان رو بعنوان برنامه اندروید در کافه بازار بگذارم با درج کامل اسم صاحب اثر

    • ناشناس

      با سلام و تشکر از شما کاربر گرامی

      با درج کامل موارد زیر بلامانع است.

      منبع:
      سایت آسمونی www.Asemooni.com
      خانم لیلا شاهپوری

    • علي علي اوغلو

      عرض کردم داستان مال شماست هرکاری دوست دارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.