تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > شاید زنده بمانم – قسمت نهم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم – قسمت نهم

شاید زنده بمانم – قسمت نهم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

 

اونروز بجای اینکه کلاس برم بسمت خونه مینا رفتم .. مینا دو سالی میشد که ازدواج کرده بود ..

باهاش تماس گرفتم چون مدتی نبود ندیده بودمش و رفتم تا حال و هوام عوض شه ..

مینا از دیدنم خیلی خوشحال شد بعد از دو سال هنوز خدا بچه ای به او نداده بود مینا و همسرش هر

دو توی یه شرکت کار میکردن در ضمن درس هم میخوندن  ..

همسر مینا مرد خوبی بود شرایط مالی جالبی نداشت ولی همون اول زندگی نشون داد که خیلی مرد

زرنگ و با پشتکاریه ..

مینا هفته ای سه روز به شرکت داروسازی میرفت .

انگار اونروز خدا منو پیش مینا فرستاده بود ..

مینا با دیدنم اشک تو چشماش جمع شده بود با تعجب پرسیدم :

-مینا جون اشکت از خوشحالیه دیگه آره ؟؟

مینا لبخندی زد و جوابمو اینطور داد :

-البته که خوشحالم ولی … راستش مهتاب جون من نمیتونم بچه دار شم ..

در اون لحظه فقط تونستم لحظه ای کوتاه چشمامو ببندم .

و بعد مینا رو بغل کردم و بهش گفتم خب اینکه اصلا مهم نیست مهم تویی با شوهرت که همدیگه

رو دوست داشته باشین ..

خودم میدونستم هر چی به مینا بگم باز هم کمه ولی میخواستم با حرفام بهش امیدواری بدم ..

بنابراین تا تونستم حرفای خوب زدم از اینکه شما هنوز جوان هستین تا خیلی چیزای دیگه ..

خوشحال بودم که اونروز پیش مینا رفته بودم چون متوجه شدم که  از حرفای من آروم شده بود

و مهم تر اینکه کسی بود که به حرفاش گوش بده ..

بعد از اینکه از خونه مینا بیرون اومدم خونه نرفتم بسمت پارک رفتم تا برگ ریزان پاییزی رو ببینم

عجب حکایتی ! فقط باید بشنوم و بشنوم ….

روی یکی از صندلی های پارک نشستم و به درختها نگاه میکردم به برگ هایی که آروم آروم روی

زمین می افتادن نسیم سرد به صورتم میخورد و من همینطور خیره به برگها بودم که …

چشمم به دو دختر دانش آموز افتاد که با هم میگفتند و میخندیدند ..

چه روزهایی !! به یاد دوران مدرسه خودم افتادم .. چقدر خوب بود ..

روزهای درس و شیطنت بچگانه …

چند تا پسر دانش آموز هم کمی اونطرفتر در حال نزدیک شدن بودن که متوجه درگیری بین دخترها

و پسرها شدم خوب نگاه کردم دیدم درگیری نیست شوخی بود اون هم شوخی های خیلی بد خیلی …

از دنیای شاد مدرسه خودم بیرون اومدم و از خجالت تصمیم گرفتم از اون محیط دور شم ..

یکدفعه یادم اومد که چرا این دانش آموزان الان و همچی ساعتی بیرون از مدرسه هستن !

بسمت دیگه پارک رفتم که چشمم به جوانی خورد که با دوچرخه در حال عبور بود که به پیرزنی در

حال پیاده روی برخورد کرد پیرزن گفت پسرم آرومتر برو !

که یهو پسر جوان رو به پیرزن گفت تو کوری من چکار کنم ؟؟

پیرزن سرش رو پایین انداخت و گفت الله اکبر ! برو پسرم ببخش که من ندیدم .

سرمای شدیدی رو تو وجودم حس میکردم من کجای این جامعه هستم ؟ چرا دنیای اینروزامون به این

صورت دراومده ؟ چرا دیگه مثل گذشته احترام بزرگترا وجود نداره ؟؟ و چراهای دیگه ….

تو راه خونه مدام به مونا فکر میکردم که قراره تو همچی جامعه ای بزرگ شه و واردش بشه ..

از تنهایی تو شهری به این بزرگی با همچی آدمهایی می ترسیدم ..

اتفاقات اونروز خیلی روم تاثیر بدی گذاشته بود تا حدی که چند ماه تموم از ذهنم پاک نمیشد .

مهتاب با گفتن این حرفها ساکت شد و به آسمان خیره ماند ……..

جمکران حس عجیبی داشت حسی که هیچگاه آنرا درک نکرده بودم تا اینکه موقع اذان ظهر شد .

من و مهتاب در گوشه ای نمازمان را خواندیم و پس از نماز مهتاب گفت :

-سارا ! یه قولی بهم بده که هر وقت برگشتی مو به موی حرفامو به خانوادم بگی ازت خواهش میکنم

تو رو خدا واسم فرستاده پس اینکارو واسم بکن .

به مهتاب نگاه کردم و با لبخند گفتم :

این چه حرفیه ! من مطمئنم که خودت بر میگردی و همه چیو توضیح میدی مونا و سیامک بهت نیاز

دارن چرا این حرفها رو میزنی !

و باز هر دو سکوت کردیم …….

مدتی بعد رو به مهتاب گفتم :

-مهتاب ! نمی خوای بگی چرا تو بیمارستان هستی ؟ تو هم مثل من تصادف کردی ؟

مهتاب با لبخند سردش آرام گفت :

-نه . من تصادف نکردم …

دیگه اونروزها زندگی واسم تکرار روز قبل بود و به همچی حالتی عادت کرده بودم کلاس نقاشی

و رنگها بهم آرامش میدادن …

مادر بیچاره م از یه طرف مشغول بزرگ کردن بچه مازیار بود و از طرف دیگه باید آزیتا رو تو

زندگی شخصیش راهنمایی میکرد حالا مشکلات مینا بماند …

من هم گاهی اوقات بهش سر میزدم تا حرفاشو بهم بگه لااقل این مشکلات رو دلش سنگینی نکنه و

بتونه کمی از حرفاشو بیرون بریزه …

دیگه کارای آرش واسم عادی شده بود …

آرش تو فامیل نمونه ای از یه مرد باایمان , خانواده دوست , درستکار و الگویی برای اونها تبدیل

شده بود .

تو این چند سال بارها و بارها متوجه حضور کسی یا کسانی تو زندگیش شده بودم ولی فقط نگاهم بود

که کارهای اونو دنبال میکرد .

یه روز صبح تو آشپزخونه مشغول تمیز کردن اجاق گاز بودم …………

آرش هنوز به مطب نرفته بود ساعت 9 صبح بود .

ناگهان با داد و بیداد آرش بخودم اومدم ..

-آخه این چه وضعیه !! مهتاب مهتاب نگاه کن ببین چیشده ؟

و من که هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده با تعجب گفتم :

-چیشده مگه ؟ چرا صداتو بلند کردی ؟ آرومتر بگو ببینم چیشده ؟

آرش پیراهن سفیدش رو بسمتم پرت کرد و گفت :

-بفرما تو هم با نقاشی کردنت !!! نگاه کن پیراهنمو که از کمد در آوردم یه لحظه خورد به یکی

از قلموهات که گوشه اتاق بود لک شده ؟

چرا قلموهاتو نمیشوری ؟

با تعجب به آرش گفتم :

-ولی تا چند لحظه پیش داشتم نقاشی میکردم قلموها روی روزنامه بودن کنج خونه گذاشتمشون که

مزاحم نباشه چیزی رنگی نشه ..

آرش با اخم و عصبانیت شدید گفت :

-خب پیرهنم یه لحظه از دستم افتاد اگه قلموهات رنگی نبودن که اینجوری نمیشد !

در اون لحظه فقط سعی میکردم خودم رو کنترل کنم پس آروم گفتم :

-میتونی یه پیراهن دیگه برداری منم الان اینو میندازم تو ماشین ..

نمیدونم آرش اونروز چش بود فقط منتظر یه بهونه بود …

آرش باز ادامه داد :

-بیا بندازش تو ماشین تا لکش نمونده .

احساس میکردم منتظره تا دعوایی راه بندازه بنابراین با دلخوری فقط پیراهنش رو گرفتم و داخل

ماشین گذاشتم بعد متوجه شدم پودر ماشین لباسشویی تموم شده .

آرش داشت از یخچال آب برمیداشت که بهش گفتم :

-پودر بالای کابینته یه لحظه بهم بده .

با عصبانیت گفت : دیرم شده باید زودتر برم .

صندلی رو گذاشتم کنار یخچال تا برم بالاش پودر رو بردارم …

خیلی عصبی بودم دستم میلرزید نفهمیدم چیشد فقط لحظه ای بود فقط یه لحظه ..

آرش که در یخچال رو بست محکم خورد به صندلی نتونستم خودمو کنترل کنم و با سر به زمین

افتادم .

پایان قسمت نهم

 

قسمت دهم یکشنبه 19 بهمن ماه

 < مشاهده قسمت دهم                       مشاهده قسمت هشتم >                 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=86304
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری --> خبر فوری: واحد پول ایران تومان شد قسمت هجدهم – …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.