تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > شاید زنده بمانم – قسمت ششم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم – قسمت ششم

شاید زنده بمانم – قسمت ششم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

به خودم اجازه ندادم داخل شوم کنار چارجوب در ایستادم و به عشق مادر و دخترش خیره ماندم .
من مجرد بودم ولی آنقدر محو مهر و محبت مهتاب قرار گرفته بودم که کاملا عشق این مادر را با
با تمام وجودم احساس میکردم ..
لحظه ای بعد مهتاب متوجه حضورم شد و گفت :
-بیا تو سارا ! بیا گل زیبامو ببین .. بیا مونای عزیزمو ببین ..این فرشته کوچیکمه .. خوب نگاش کن
مگه میشه شادی یه فرشته رو بخاطر اشتباه پدرش ازش گرفت !
و بعد به طرف سیامک رفت تا او را هم در آغوش گیرد پشت سرش رفتم مهتاب گفت :
-بیا سارا بیا خوب به سیامکم نگاه کن بیا ببین بالش رو نگاه کن می بینی !
ناگهان مهتاب با غم بسیار گوشه ی تخت نشست و سرش را پایین آورد و زار زار گریه کرد ..
بالش سیامک خیس بود معلوم بود که سیامک موقع خواب گریه کرده !
هیچوقت باور نمیکردم روزی چنین صحنه های پردردی را ببینم من که تا این حد غم تمام وجودم را
گرفته بود وای بحال مهتاب !
مهتاب سیامک را در آغوش گرفت و نوازشش کرد لحظه ای از گوشه ی چشم سیامک قطره اشکی
سرازیر شد ..
دیگر نتوانستم این همه عذاب و رنج مهتاب را طاقت آورم و بیرون رفتم .
بسمت مونا رفتم و به معصومیت او خیره ماندم که مدتی بعد مهتاب دوباره بسمت دخترش رفت .
مهتاب گوشه ی تخت نشست و باز به دخترش نگاه کرد و گفت :
-اونروز پس از اینکه آرش رو با اون زن دیدم بسمت باشگاه رفتم تا سیامک رو بردارمو خونه
مامانم برم ..هنوز چیزی رو که دیده بودم باور نداشتم نفسم گرفته بود ..
من هیچوقت این رفتارو تو خیابون با آرش که شوهرم بود نداشتم .. مدام اون زن جلو چشمم بود
تا به باشگاه رسیدم و با خنده ی سیامک ,من هم لبخندی زدم و نزاشتم اون بچه اخمم رو متوجه شه.
بطرف خونه ی مامانم رفتیم تا مونا رو بردارمو بخونه برگردیم .
مینا درو باز کرد نمیدونم چه حالتی بودم چون مینا پرسید :
-خوبی مهتاب ! رنگت پریده ها !
لبخندی زدمو گفتم از گرماست .
مینا خندیدو گفت : وا ! اینجور از ماشینت داره سرما بیرون میاد دختر ! کولر ماشینتو! یخ کرده فکر
کنم خودت داغ کردی !
خونه ی بابام اینا نزدیک خونمونه ولی ویلاییه مامانم هر کاری کرد پیشش بمونم قبول نکردم و مونا
رو برداشتمو بسمت خونه رفتیم .
تو راه بچه ها رو صندلی عقب ماشین بازی میکردنو میخندیدن و من پشت عینک دودی آروم اشک
میریختم میدونستم تو زندگیم شکست خوردم میدونستم قراره اون روی زندگی رو هم ببینم .
بالاخره بخونه رسیدیم ..
شب شده بود منتظر بودم تا به دور از بچه ها خیلی جدی با آرش صحبت کنم ..
همیشه از دوران مجردیم سعی میکردم با هر نوع لباسی آراسته بنظر بیام هیچوقت با لحن تند صحبت
نمیکردم ..
تو زندگیم با تمام وجودم خانواده ی آرش رو مثل خونواده خودم دوست داشتم و حتی بیشتر از آرش
بهشون احترام میزاشتم ..
پدر و مادر آرش درست مثل بابا و مامانم بودن و اونهام خیلی منو دوست داشتن .
مدام این زندگی کوتاه جلوی چشمم میومد که کجای کارم اشتباه بوده !
هیچ دلیل منطقی نمیدیدم که خیانت رو تو زندگیم ببینم اصلا لحظه ای بهش فکر نمیکردم چه برسه به
اینکه اون رو تجربه کنم ..
بالاخره آرش اومد من تو آشپزخونه بودم بچه ها بطرفش رفتن و آرش اونا رو بغل کرد ..
نمی تونستم برگردم نمی تونستم لحظه ای به مردی نگاه کنم که ….
سلام گفت جوابشو دادمو گفتم تا چند لحظه دیگه شام حاضره .
از درون احساس میکردم تب شدیدی دارم ولی خونسردیمو هم حفظ کرده بودم ..
نمی خواستم بچه ها وارد بحث ما بزرگترها بشن ..
بچه ها که شام خوردن بسمت اتاقشون رفتن و آرش بسمت پذیرایی رفت ..
میزو جمع کردم و بسمت آرش رفتم تا آروم همه چیزو بهش بگم و …
ناگهان مونا با خنده بطرفم اومد و من که تازه روی مبل نشسته بودم بغلم کرد صدای قلب کوچیکش ..
نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم قلبم لرزید یا باید طلاق میگرفتم یا منتظر صحبتهای قانع کننده ی
آرش باشم و تا آخر عمر هم نتونم حرفمو ثابت کنم و زندگی رو بدتر کنم ..
هیچ چیزی نگفتم آروم مونا رو بغل کردم و اون شب گذشت .
اون شب تا صبح بیدار بودم فکرای عجیبی بسرم میومد ولی نمیتونستم هیچکدومشو اجرایی کنم .
فقط بخاطر همین بچه های ناز .
روزها میگذشت تکرار تکرار و تکرار …
روز بروز که میگذشت آرومتر میشدم ..
دیگه به حرفایی که هیچوقت بهشون توجهی نداشتم حساس تر میشدم ..
مثل دوستام یا بعضی از اقوام دخترعموهام یا دخترخاله و دایی هام که مدام بهم میگفتن ای بابا مهتاب
چقدر تو نسبت به شوهرت بی خیالی ها !! واسه شوهرای ما هم بدآموزی داره ! یکم بیشتر کنجکاو
باش انقدر بی توجهی ! بهش بگو کجا میری با کیا میری چه موقعی باید بیای !!!
حرفایی که همیشه در مقابلشون میخندیدم حالا فقط یه لبخند سرد جوابم بود .
تا اینکه چند ماهی گذشت .
خودم احساس میکردم از درون دارم داغون میشم نه میتونستم به مادرم بگم نه پدرم به هیچکس .
گاهی بخودم میگفتم ازدواج من با اجازه خانواده و موافقت همه بود همه اول تایید کردن بعد جواب
دادم پس چرا ؟؟؟
به برادرم نگاه میکردم که با عشق ازدواج کرد و عاقبتش بدترین زندگی بود ..
گاهی از فکرای زیاد سردرد شدیدی میگرفتم ..
تا اینکه یکی از روزها قرار بود بخاطر تولد علی برادرزاده م خونه مامان اینا بریم .
خاله و خانواده همیشه تو تمام مهمونیهای خصوصی ما حضور داشتن .
پسرخاله م یکی از خواستگارای من بود که فقط مامانم راضی بود و بقیه بخصوص داداشم مازیار با
این وصلت ناراضی بودند .
منو بچه ها زودتر بخونه بابا رسیدیم .
مازیار نسبت به مینا و آزیتا خواهر بزرگترم بمن نزدیکتر بود .
موقع طلاقش خیلی عذاب کشیده بود با اینکه شقایق زنش رو دوست داشت ولی اون کار رو بجایی
رسونده بود که مازیار لحظه شماری میکرد زودتر کارای طلاق درست شه و از دستش خلاص شه.
مامانو بابا خیلی حرفها بهش زدن چون اونها اصلا موافق نبودن که مازیار با شقایق ازدواج کنه .
من توی اون روزها کسی بودم که به دلتنگی های رضا گوش میدادم .
وقتی اونروز رسیدیم به اتاقم رفتم .
منو مینا یه اتاق مشترک داشتیم که یکی از اتاقهای بزرگ مال ما بود .
روزی که قرار بود ازدواج کنم یه حس دلتنگی عجیبی داشتم مینا اونشب منو تو آغوشش گرفتو با
خنده گفت : چیه ! دلت واسه اتاقت تنگ میشه یا من ؟
اونشب هردمون عین بچه ها گریه کردیم مامان که چنین لحظه ای سر رسیده بود با دعوا رو بهمون
گفت : وای خدا ! اینکارا چیه ؟ مگه عزاداریه ! خجالت بکشین . همون خوبه آرش بیچاره اومده
نزدیک خونه بابات واست خونه خریده !
یاد خاطرات دوران مجردیم افتاده بودم چه روزهایی !
اصلا دختر شیطونی نبودم خندان شاد سرحال و …
مدام بخودم میگفتم حق من این نبود نه حقم واقعا این نبود ولی باز خدا رو شکر میکردم که اگه این
دو تا فرشته نبودن شاید زندگی بدتری در انتظارم بود …
کنار پنجره اتاق ایستاده بودم که مازیار وارد شد
-به به مهتاب خانم گل ! خوبی دختر خوب ؟ آرش چطوره ؟
سریع قطره اشک چشممو که در حال اومدن بود پاک کردمو گفتم :
-خوبی مازیار جان ! من خوبم . تو چه خبرا ؟
مازیار بجای جواب دادن بهم گفت :
-چیزی شده ؟ بمن یکی نمیتونی دروغ بگی خودت میدونی خوب میشناسمت داشتی گریه میکردی ؟
مازیار خیلی پسر باهوشی بود تمام خصوصیات منو میدونست باید طوری میگفتم که باور کنه .
-نه بابا ! دلم واسه اتاقم تنگ شده بود همین !
ولی قبول نکرد جلوتر اومدو گفت :
-مهتاب ! با آرش مشکل داری ؟ اگه بهم نگی این واقعا بی انصافیه ..یعنی من تا این حد واست غریبه
شدم ؟؟؟؟
خوشحال بودم که برادری مهربون مثل مازیار دارم تصمیم گرفتم کمی از راز دلمو براش بگم تا شاید
راهی پیش روم بزاره که ناگهان کسی در زد ….

پایان قسمت ششم

 

 < مشاهده قسمت هفتم                           مشاهده قسمت پنجم >

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=85439
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

2 نظرات

  1. سلام چطوری میتونم از
    قسمت اول شاید زنده بمانم
    رو بگیرم.

    • ناشناس

      سلام
      دوست عزیز برای دیدن قسمت اول، در پایین صفحه در بخش “برچسب” روی عبارت شاید زنده بمانم کلیک نمایید تا تمام قسمت های قبل را ببینید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.