تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > شاید زنده بمانم – قسمت چهارم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم – قسمت چهارم

شاید زنده بمانم – قسمت چهارم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

 

خودش بود قیافه ای آرام با لبخندی سرد بر لبش .. خواستم فریاد بزنم ولی یادم آمد که دیگر مرده ام

کسی نیست تا کمکم کند رضا نیست مادرم نیست دستان پدرم نیست که آرامم کند .

بنابراین به گریه کردن ادامه دادم و با گریه گفتم من مردم من مردم چی میخوای دیگه چی میخوای ؟

دیگر به هق هق افتاده بودم که قطره اشکی روی دستم چکید سرد سرد .. اشک او همانند یخ بود با

تعجب به او نگاه کردم دستش را روی سرم کشید و با مهربانی گفت :

-عزیزم تو نمردی ! فقط روحت برای مدتی از بدنت خارج شده مثل من ..

اینو میدونم کسی که روحی که از جسم مرده ش جدا شده نمیتونه براحتی با هم ارتباط برقرار کنن .

با شنیدن صدای آرام او از جایم بلند شدم و با خوشحالی گفتم :

-یعنی من زنده ام ! یعنی من اون صحنه ای رو که دیدم جنازم نبود ؟ من زخمی شده بودم ؟

او با لبخند گفت :

-درسته ! خوشحالم که لبخند زدی .

ولی سوالهای زیادی در ذهنم بود پس او چگونه شب قبل کنارم بود چرا الان هم اینجاست !

به او گفتم : آخه دیشب تو پیشم بودی ! یادت هست ؟

او سرش را تکان داد و گفت :

-آره یادمه . منم تعجب کردم که منو دیدی ! من بمدت یک ماهه که هر شب میومدم پیشت ولی

خیلی متعجب شدم که چطوری تو دیشب منو دیدی !

چشمانم را بیشتر باز کردم و با ترس گفتم :

-یعنی تو هر شب پیشم میومدی ؟ یعنی هر شب !! خب چرا میومدی پیش من ؟

زن این بار لبخند تلخی زد و گفت :

-نمیدونم چرا ! هنوزم نمیدونم .. بعد از اینکه بچه هامو میدیدم خودبخود بسمت خیابونی که خونه

شما اونجا قرار داره میومدم و مدتها کنار تختت مینشستم و از خودم میپرسیدم چرا من اینجام !

اگر الان اینجام بخاطر اینه که چیزی منو بسمت تو کشید هنوزم باور نمیکنم اینجایی !!

چیزی را که زن برایم میگفت باور نداشتم خدا خدا میکردم تمام این لحظات خوابی بیش نباشد و من

بزودی بیدار شوم .

لحظه ای بعد پرسیدم :

-خانم شما کی هستین ؟ شما کی مردین ؟ از کجا میدونی من هنوز زنده ام ؟

زن با سردی لبخندی زد و گفت :

-سارای عزیز ! من هنوز نمردم من هم زنده ام . دوست داری بیای تو همون بیمارستانی که من

اونجا بستریم ؟

با خوشحالی گفتم : آره آره خیلی دوره ؟ چطوری میریم ؟ واسم خیلی جالبه ؟

زن گفت اول بزار اسممو بهت بگم من مهتابم و اسم تو رو هم میدونم چون وقتی خونوادت صدات

میکردن شنیدم .. حالام فقط باید چشاتو ببندی تا بریم بیمارستان .

حس غریبی بود زن صورتی مهربان داشت ولی غم عجیبی در صدایش بود . وقتی چشمانم را بستم

چیزی را که میدیدم باور نداشتم در بیمارستانی خلوت بودم که چند پرستار فقط آنجا بودند .

رو به زن یعنی مهتاب گفتم : مهتاب خانم خیلی واسم عجیبه ما چطوری اومدیم اینجا ؟

مهتاب گفت : ما روحیم سارا جون ! فقط کافیه چیزی رو تصور کنی اونوقت همونجایی .

در ادامه گفت : بیا سمت سی سی یو من اونجام ! بسمت اتاقی رفتیم که سه نفر آنجا بستری بودند که

مهتاب ناگهان گفت :

-ای بابا ! یه بنده ی خدای دیگه هم تو سی سی یو اضافه شده لابد تازه آوردنش ..

مهتاب لحظه ای مرا نگاه کرد و گفت :

-پروردگارا ! چرا ؟ این چه تقدیریه ؟

سپس رو بمن کرد و گفت : سارا ! اونی که کنار منه تویی ! بیماری که تازه تو سی سی یو اضافه

شده تویی !

چشمانم پر از اشک بود ناگهان نگاهم به گوشه ای از راهرو افتاد پدرم بود ..

اشکهایم جاری بود جلو رفتم دستم را دراز کردم رو به پنجره شهر سرد و آرام را نگاه میکرد :

-بابا بابا جونم ! منو ببخش منو ببخش جز آزارت کاری واست نکردم منو ببخش …

در آنهنگام بود که مهتاب مرا در آغوش گرفت و گریست اشک یخ بسته اش روی دستم می چکید .

مهتاب گفت : گریه کن عزیزم گریه کن من سالهاست در گوشه ای در خیالم برای خودم گریه میکردم

حالا بچه های معصومم دارن گریه می کنن هر شب بهشون سر میزنم هر شب .. فقط شبا میتونم برم

پیششون .. خدا خیلی مهربونه همینکه کسی میبینی بعد از مرگ عزیزش آروم میشه همش بخاطر اینه

که خدا به یک روح این اجازه رو میده تا برن پیش عزیزانشون .. شاید اونا مارو نبینن ولی حضور

یه روح آرامش رو بهمراه میاره ..

مهتاب آنچنان آرام صحبت میکرد که غم جدایی خانواده ام لحظه ای از ذهنم رفت پس رو به او گفتم:

-مهتاب خانم ! چه اتفاقی واستون افتاده ؟ چرا شما تو بیمارستانین ؟

مهتاب گفت :اینجا منو تو شبیه همیم منو مهتاب صدا کن .. ماجرای زندگی من غم تو رو زیاد میکنه

ولی لابد خدا خواسته که مدتی پیشت بیام کار خدارو ببین میدونسته قراره بیای پیشم ..

رو به او گفتم :

-مهتاب ! من یه اتفاقی دو سال پیش برام افتاده من بر حسب اتفاق یه روح رو تو زندگیم حس کردم و

باعث شدم راز دفن اون زن بی گناه فاش بشه ..

مهتاب با شنیدن این حرفم با لبخند همیشگی اش گفت :

-خدای من ! پس دعاهای من جواب داد ولی چرا چنین موقعی ! حالا که رو تخت بیمارستانم ؟ ولی

باز خدا رو شکر میکنم مثل همیشه .. لابد حکمتی توشه !

مهتاب به نقطه ای از شهر بزرگ تهران خیره شد و ادامه داد :

-سارای خوب ! نمیدونم تا کی تو این بیمارستان بستری هستی ؟ولی از ته دلم میخوام که هر چه

زودتر حالت خوب شه و هم پیش خانواده ی نگرانت برگردی هم شاید بتونی پیغام منو به کسی

که میگم برسونی …

سپس باز اشک سردش جاری شد و ادامه داد :

-12 سال پیش ازدواج کردم با مردی به اسم آرش .

یه مرد خوب و درستکار که همه فامیل قبولش داشتن و بهش احترام میزاشتن .. برادرم اولین کسی

بود که موافقت کرد خواهر بزرگتر و کوچکترم هم همینطور ..

ما چهار تا بچه ایم .برادرم از همه بزرگتره که متاسفانه قبل از ازدواج من از همسرش جدا شده بود

و سرپرستی پسرش رو همسرش قبول نکرد و پس از ازدواج با مرد دیگه ای از ایران رفت .

خواهر بزرگترم سالهاست ازدواج کرده و زندگی خوبی داره سه تا بچه داره و خواهر کوچکترم تو

دانشگاه درس میخونه رشته مهندسی عمران .

 

پایان قسمت چهارم 

< مشاهده قسمت پنجم               مشاهده قسمت سوم >

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=84853
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.