تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > شاید زنده بمانم – قسمت چهاردهم (قسمت پایانی)
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم – قسمت چهاردهم (قسمت پایانی)

شاید زنده بمانم – قسمت چهاردهم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

 

چقدر دوست داشتم مهتاب هر چه زودتر به هوش بیاید خدا خدا میکردم دوباره او را ببینم ولی

در کنارم همینجا در این دنیا نه در …….

دلم خیلی گرفته بود از طرفی خوشحال بودم و از طرفی نگران ..

دلم برای سیامک و مونا میسوخت که حالا نه پدر داشتند و نه مادر ..

دو روز از آن اتفاق گذشت .

یکی از روزها تصمیم گرفتم به دیدن مهتاب بروم خیلی دوست داشتم دستانش را بگیرم و با او از

نزدیک حرف بزنم .

من و مادرم به بیمارستان رفتیم .

پدر و مادر مهتاب آنجا بودند با دیدنمان جلو آمدند و مادر مهتاب مرا در آغوش گرفت و بارها بابت

کمک به آنها از من تشکر کرد .

با اجازه یکی از دکترهای بخش اجازه دادند لحظه ای کوتاه کنار مهتاب باشم .

نزدیک مهتاب شدم و دستش را گرفتم و ..

مهتاب ! این بار نمیتونی حرف بزنی .. چقدر آروم خوابیدی .. تروخدا بیدار شو .. مونا نمیتونه بدون

تو زندگی کنه .. سیامک بهت احتیاج داره .. مهتاب !!

مدتی بعد از اتاق بیرون آمدم و یک بار دیگر او را دیدم .

از ته دلم آرزو کردم اگر دوباره به بیمارستان می آیم او بهوش آمده باشد .

چند روزی گذشت .

یکی از شبها در خواب مهتاب را کنارم دیدم مرا نگاه کرد و قطره اشکی از چشمانش چکید و گفت :

-سارا خیلی دوست داشتم باز پیش بچه هام برگردم ولی …. سارا نفسم گرفته …. سارا ….

ناگهان از خواب پریدم .

به ساعت نگاه کردم 5 صبح بود از تختم پایین آمدم و برق هال را روشن کردم و ناخودآگاه بسمت

تلفن رفتم و با بیمارستان تماس گرفتم .

یکی از پرستارانی بود که مرا میشناخت از او پرسیدم مهتاب حالش خوب است ؟

او با ناراحتی گفت :نه متاسفانه علامتهای خوبی نشون نمیده دیگه دستگاه جواب نمیده تمام خونوادش

اینجان دیگه امیدی نیست دکترا میخوان با شوک زنده نگهش دارن ..

با عجله گوشی را گذاشتم پدر و مادرم بخاطر نماز بیدار شده بودند با تعجب نگاهم کردند که گریه

میکنم از آنها خواهش کردم به بیمارستان برویم .

ساعت 7 صبح بیمارستان بودیم .

هر چه به سی سی یو نزدیکتر میشدم ضربان قلبم شدیدتر میشد .

و بالاخره …

همه گوشه ای ایستاده بودند و گریه میکردند با دیدن ما تعجب کردند .

مازیار رو به پدرم گفت : دیگه خواهرم داره میره دیگه تموم شد آخه چرا خدا بهش رحم نکرد ؟

پدرم او را دلداری میداد که عمر همه ما دست خداست .

نیمساعتی آنجا بودیم که ناگهان یکی دیگر از دکترها با عجله بسمت اتاقی که مهتاب آنجا بود دوید

میدانستم اتفاقاتی دارد می افتد و دیگر هر لحظه باید منتظر خبر بدی باشیم .

خانواده مهتاب بدترین لحظات زندگیشان را می گذراندند .

که بالاخره ….

راحت شد و ..

یکی از دکترها بیرون آمد و سرش پایین بود دیگر در بیمارستان دکترها و پرستارهای بخش ماجرای

مهتاب را می دانستند .

مادر مهتاب روی زمین نشست و با حالت التماس به دکتر نگاه میکرد ..

فقط دکتر یک کلمه گفت : متاسفم !

باورم نمیشد هنوز باور نمیکردم که مهتاب برای همیشه رفته باشد .

هیچوقت نمیخواهم آن لحظه را بیاد آورم گریه های پدر مادر خواهران و برادر مهتاب ..

آن یک دقیقه بدترین لحظه زندگیم شد .

دستانم را مشت کرده بودم باورم نمیشد همیشه فکر میکردم مهتاب را دوباره خواهم دید ولی …

ناگهان پرستار از اتاق بیرون آمد :

-دکتر دکتر عجله کنین مهتاب …..

خدایا چیزی را که می شنیدم فقط در داستانها و فیلم ها میتوانستم تصور کنم هیچوقت به معجزه

آنهم جلوی چشمانم تا این حد ایمان نداشتم .

-دکتر دکتر عجله کنین مهتاب برگشته دوباره نبض برگشت !!

دکتر باورش نمیشد با عجله بطرف بداخل برگشت .

هنوز کسی باور نداشت که مهتاب برخواهد گشت فقط همه نگاه میکردند که …

دقایقی بعد یکی از پرستاران بیرون آمد :

-این اولین باره همچین چیزی می بینم مهتاب برگشته نبضش عادی شده داره از کما خارج میشه !

تمام صورتم از اشک خیس بود نمیدانستم از خوشحالی چکار کنم !

هر چه از خانواده مهتاب بگویم کم گفته ام که از خوشحالی چقدر اشک میریختند .

……………………………….

مدتی ست که مهتاب بهبودی کامل خود را بدست آورده .

امروز مهمان عزیزی دارم .

امروز قرار است مهتاب با بچه های گلش نزد من بیایند .

امروز روز زیبایی برای من است .

امروز را خیلی دوست دارم .

برف زیبایی در حال باریدن است .

چند روزی مشغول نوشتن این اتفاق عجیب زندگیم بودم .

و حالا منتظرم … منتظر تا دوباره مهتاب را ببینم و این بار با خوشحالی او را در آغوش خواهم

گرفت .

می خواهم ساعت ها با او حرف بزنم .. می خواهم نگاه زیبای او را با بچه هایش ببینم ..

خدا را دوست دارم که به او زندگی دوباره داد …

زندگی را طوری دیگر خواهم دید …

عشق واقعی را می خواهم جلوی چشمانم ببینم ..

زنگ خانه بصدا درآمد !

مادرم صدایم می کند.. سارا سارا جان بیا مادر مهمونات اومدن ..

و صدای مهتاب را میشنوم …

“” فرشته نجات من کجایی !””

…………………………………………….

این داستان را تقدیم میکنم به همه کسانی که نگاهشان به زندگی طوری دیگر است ..

کاش انسانها یاد بگیرند که بعد از ازدواج فقط یک نفر را باید ببینند ..

کاش باران را زیباتر ببینند .. آب زلال .. نگاه پاک و آرامش در زندگی .

پایان .   لیلا شاهپوری

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=87633
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.