تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > شاید زنده بمانم – قسمت سیزدهم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم – قسمت سیزدهم

شاید زنده بمانم – قسمت سیزدهم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

 

سکوت عجیبی بین همه بوجود آمده بود هیچوقت قیافه مضطرب مادر مهتاب را فراموش نمیکنم .

و بالاخره …..

-من دختر شما رو دیدم .. شاید تعجب کنین ولی منو مهتاب همدیگه رو دیدیم …

مهتاب رازهای زیادی رو توی دلش نگهداشت که فقط شما رو اذیت نکنه ..

بخاطر پدرش مادرش خواهراش برادرش و بخاطر فامیل ….

مهتاب اوایل زندگیش متوجه خیانت تو زندگیش شده بود ولی تا میومد بگه یه مشکلی تو خونه پیش

میومد و اون از گفتنش منصرف میشد …

بعد از تصادف , منو مهتاب همدیگه رو دیدیم نه در خواب در واقعیت ..

روح من و روح مهتاب ..

من پس از بهوش اومدن چیزی یادم نمیومد تا اینکه اینجا تو بیمارستان مهتاب رو بخاطر آوردم ..

آرش شوهر مهتاب بارها بهش خیانت کرده ولی خود آرش هم این موضوع رو نمیدونه …

مهتاب بخاطر آرش روی زمین افتاد …

دخترتون بخاطر شوهرشه که تو بیمارستان بستری شده !

در همین لحظه بود که مادر مهتاب بیهوش روی زمین افتاد .

مادرم بسمت آشپزخانه رفت و با آب قند برگشت و مازیار سعی میکرد کم کم آنرا به مادرش بدهد .

مادر مهتاب ناگهان بهوش آمد و شروع به گریه کرد .

من هم اشک امانم نمیداد .

مازیار بعد از بهوش آمدن مادرش از جا بلند شد و بسمت در رفت ..

پدرش گفت : کجا پسرم ؟

-معلومه بابا دارم میرم به حساب اون مرد عوضی برسم !

پدرش از روی مبل بلند شد و بسمت مازیار رفت و دستی بر شانه اش زد و گفت :

-حقا که به خواهر مهربونت نرفتی ! هیچکدوممون به مهتاب نازم نرفتیم !

و بعد مازیار را بغل کرد .

هیچوقت این صحنه ها از ذهنم نخواهد رفت .

گریه ی دو مرد با صدای بلند و مادری غمناک و …..

من هنوز خیلی از غم های مهتاب را نگفته بودم …

بالاخره پس از راضی کردن خودشان با این فاجعه بزرگ , مازیار رو بمن گفت :

-خدا شما رو برای مهتاب فرستاد من همش فکر میکردم یچیزی تو دل خواهر بیچاره م هست !

همش احساس میکردم این مهتاب اون مهتاب قبلی نیست !

انقدر درگیر بدبختیهای خودمون بودیم که …… بغض نگذاشت حرفش را ادامه دهد .

من هم کم کم شروع به حرف زدن کردم از تمام جزئیات زندگی مهتاب تا خانواده از رازهایشان و ..

پدر مهتاب بعد از تمام شدن حرفهایم گفت :

-مهتاب من خیلی دختر صبوریه همیشه همینطور بوده .. حالا باید فکر کنیم ببینیم چطوری و با چه

مدرکی آرش رو گیر بندازیم .

مازیار عاقلانه ترین پیشنهاد را داد : مگه سر کوچه خونه مهتاب بانک نیست ؟ یادتونه یبار تو اون

کوچه دزدی شده بود از بانک کمک گرفتن تا تونستن ماشین رو شناسایی کنن ! ما میتونیم به پلیس

این موضوع رو بگیم تا اونا از دوربین بانک استفاده کنن ! کاملا مشخصه چه ساعتی خونه رو ترک

کرده ! بنظرم این بهترین مدرکه .

پدر مهتاب با حالت خوشحالی و ناراحتی گفت :

-آره مازیار جان آره پسرم این بهترین کاره .

لحظه خداحافظی مادر مهتاب با تمام وجودش مرا در آغوش کشید و با گریه گفت :

-دخترم چطوری ازت تشکر کنم … برای مهتاب من دعا کن خودش بهوش بیاد همه چیزو بگه .

دو ساعت از آمدنشان گذشته بود که رفتند .

می دانستم که آنشب , شب خیلی بدی برای آنها خواهد بود زیرا مجبور بودند آرش را در کنارشان

تحمل کنند .

بعد از خوردن کمی شام به اتاقم رفتم گوشه تخت نشستم و به آسمان خیره شدم .

رضا کمی بعد به اتاق آمد و کنارم نشست و گفت :

-داری به مهتاب فکر میکنی ؟

و من بعد از کمی مکث گفتم :

-آره رضا ولی … بیشتر دارم به کسانی فکر میکنم که همچی مشکلی دارن و چیزی نمیگن ..مهتاب

یکی از اونها بود که من باهاش آشنا شدم ولی بقیه چی … آخه چرا باید چنین مشکلاتی بوجود بیاد ؟

مگه معنی زندگی کنار هم بودن نیست ؟ پس چرا ؟ میدونی چیه رضا ! من قبل از تصادفم خیلی چیز

تو مجله یا نت خونده بودم از طلاقهای عجیب سر لباس یا جواهرات که اصلا توجهی به بچه هاشون

نکردن و طلاق گرفتن تا اختلافای عجیبتر فقط و فقط بخاطر غذا ! باورت میشه ؟

زن و شوهری بخاطر درست نکردن غذا یا بلد نبودن ,  اختلاف تو خونه بوجود اومده  ؟

اونوقت یه زنی مثل مهتاب باید سالها بخاطر شادی بچه هاش و آبروی خانواده چیزی نگه ؟

یا زنی فقط بخاطر مسافرتهای خارجه ش حاضر شده بچه ها رو تحویل شوهرش بده و بره ؟

رضا آهی کشید و گفت :

-بهتره دیگه به این چیزا فکر نکنی همه جای دنیا همینه و کاری از دست من یا تو ساخته نیست .

فعلا باید امیدوار باشیم مهتاب بهوش بیاد و بتونه پیش بچه هاش برگرده .

سه چهار روزی گذشت .

زمستان پر سوز شروع شده بود  …

صبح بود .

از خواب بیدار شده بودم و خیره به سقف بودم که ناگهان رضا وارد اتاق شد ….

-سارا بیداری ؟

-آره چیشده ؟

رضا آهی کشید و گفت :

-مازیار زنگ زد بالاخره تموم شد آرش دستگیر شده .. میگفت دوربین بانک نشون داده که دقیقا

همون ساعتی که مادر مهتاب رسیده دم خونه یه ربع قبلش آرش از خونه رفته بیرون ..

دقیقا همون لحظه که مهتاب افتاده .. تازه یچیز دیگه هم هست مینا خواهر مهتاب رفته خونشون

لباسها رو گشته دیده یکی از لباسها که رنگی شده لای لباسها مونده بود آرش اصلا حواسش

نبود لااقل لباس کثیف رو بشوره .

در آن لحظه پتو را روی سرم کشیدم و از ته دلم گریه کردم …

پایان قسمت سیزدهم

 

قسمت پایانی یکشنبه 3 اسفند

< مشاهده قسمت چهاردهم                      مشاهده قسمت دوازدهم >

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=87389
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری --> خبر فوری: واحد پول ایران تومان شد قسمت هجدهم – …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.