آی آر آنتی,آنتی ویروس مک آفی,آنتی ویروس,فروش مک آفی اورجینال

قرآن کریم

تفسیر سوره یوسف (ع)

Asemooni.com  

yusef تفسير سوره يوسف (ع)

 

انتظار اینکه همه رویدادها و حوادث تاریخى به طور مشروح در قرآن ذکر شده باشد توقّع بى جائى است; چرا که قرآن یک کتاب تاریخ نیست بلکه قرآن کتابى است که از هر چیزى در طریق وصول به هدفهاى تربیتى خود استفاده مى کند و طبیعى است که «تاریخ» نیز به عنوان یک وسیله خوب مورد توجّه قرار گرفته و از آن به صورت ابزارى در جهت رسیدن به آن هدفها بهره مى گیرد.
در قرآن نمونه هاى تاریخى فراوانى به چشم مى خورد، امّا در همه آنها هدف خاصّى دنبال مى شود و در ضمن آنها مبادى حرکت تاریخ ـ به عنوان سنن ـ مطرح مى گردد. بعضى از وقایع تاریخى به صورت اجمال و با اشاره اى گذرا بیان شده است وبعضى دیگر به طول مفصّل و مشروح مرود بحث قرار گرفته است و این مى رساند که منظور قرآن تاریخ نگارى نیست بلکه به آن قسمت از رویدادها توجّه دارد که به هدفهاى تربیتى قرآن کمک کند.
تاریخ در قرآن جنبه سرگرمى و تفنّن ندارد بلکه آن قسمت از وقایع تاریخى انتخاب مى شود که انسان را به تفکّر وتدبّر وادار و عطش او را در جستجوى حقّ بیشتر مى کند و خلاصه اى از تجربیات ارزنده بشر را در اختیار او قرار مى دهد.
به همین جهت مى بینیم قرآن کریم در بیان قصّه هاى تاریخى روش خاصى دارد که با روش کتابهاى قصه و تاریخ متفاوت است.

گاهى قصه اى به طور مشروع و مفصل ذکر مى شود مانند داستان حضرت موسى (ع) که از قبل از ولادت او شروع مى شود و به طور مشروح ادامه مى یابد و گاهى هم قصه به طور خلاصه ودر جملات کوتاهى بیان مى شود مانند قصه زکریا و ایوب و یونس و إدریس. بعضى از قصه ها هم از نظر تفصیل در حد متوسطى قرار گرفته است مانند قصه آدم و نوح و مریم.

شروع قصه هاى نیز با یکدیگر فرق دارد. گاهى قصه از زمان ولادت قهرمان داستان و حتى از پیش از ولادت وى آغاز مى شود مانند قصه موسى و عیسى و مریم و گاهى از دوران جوانى قهرمان داستان شروع مى شود مانند قصه ابراهیم و گاهى قصه را از دوران میان سالى و حتى پیرى قهرمان داستان آغاز مى کند مانند قصه نوح و شعیب و صالح و لوط.
على (ع) با بینش خاصى که دارد وتاریخ را بصورت ابزارى در جهت شناخت سنتهاى الهى مطرح مى کند در باره این حقیقت مى فرماید 
و فی القرآن نباء ما قبلکم و خبر ما بعدکم و حکم مابینکم
در قرآن اخبار پیشینیان وآیندگان و حکم مسائلى که میان شماست، آمده است.

استفاده از تاریخ در واقع عینیت دادن به معرفتهاى عقلى و تجسم بخشیدن به ذهنیت هاى انسانى است و شخص با استفاده از آزمونهاى مکرّر تاریخ به نتیجه هایى مى رسد که قابل مقایسه با نتیجه هایى است که در آزمایشگاه هاى علوم تجربى بدست مى آید.
عبرّت آموزى وپندگیرى از تاریخ که متون مذهبى و نوشته هاى علماى اخلاق مورد تأکید قرار گرفته است گویاى این واقعیت است که انسان باید چشم و گوش خود را باز کند و از تلخى ها و شیرینى ها و غم ها و شادى ها و پستى ها و بلندى هاى تاریخ گذشتگان و به طور کلى از آن چه بر پیشینیان رفته است، آگاهى و از آنها عبرت گیرد و پند بیاموزد واژه عبرت که در این سوره نیز استعمال شده است به معناى سنجش و بدست آوردن وزن و اندازه چیزى و نیز به معناى تفکر و تدّبر آمده است
عبرت آموزى از تاریخ یعنى اینکه انسان وقایع تاریخى را بسنجد و با دقت و تدبر، ظوابط و معیارهاى کلّى را از بطن تاریخ بیرون بکشد و از آنها در تنظیم امور زندگى خود استفاده کند.

 

لقد کان فی قصصهم عبره لاولى الألباب
همانا در داستان آنان «عبرتى» براى خردمندان است.

در اینجا این مطلب را هم اضافه کنیم که درست است قرآن به محتواى قصه آن هم به خاطر هدفهاى معنوى توجه دارد امّا در عین حال قصه را در قالب زیباترین شکل ممکن و با تکنیک خاص داستان نویسى بیان مى کند و به سبب همین ارتباط عمیق میان شکل و محتوى است که مى توانیم بگوییم داستانهاى قرآن یک معجزه مزدوج است

  

سوره یوسف

 مشخصات و فضایل این سوره

سوره مبارکه یوسف به صورت یک مجموعه واحد، در مکه نازل شده است و اینکه در بعضى از روایات از ابن عباس نقل شده که چند آیه نخست آن در مدینه نازل شده، با سیاق و هماهنگى آیات سازگار نیست و نمى توان آن را قبول کرد. این سوره به اتفاق قاریان 111 آیه دارد و پس از سوره هود نازل شده است و مشابهتهایى در میان این دو سوره وجود دارد. ضمناً این سوره مشتمل بر طولانى ترین قصه در قرآن یعنى قصه حضرت یوسف است. این قصه که از آن به «احسن القصص» یعنى زیباترین قصه ها یاد شده، تنها قصه اى در قرآن است که همه قسمتهاى آن با رعایت ترتیب زمانى در یک سوره ذکر شده; قصه هاى دیگر قرآن به صورت پراکنده آمده و مطابق با هدفهاى تربیتى خاصى تقطیع شده است و این نشان مى دهد که قرآن در نقل قصه ها، از روشهاى گوناگونى استفاده کرده است.

در روایتى از حضرت امیرالمؤمنین(ع) نقل شده که سوره یوسف را به زنان خود یاد ندهید.این روایت در کافى به صورت مرفوعه نقل شده است و اگر از ضعف سند آن چشم پوشى کنیم،شاید ناظر به این معناست که اگر قرار باشد یک سوره از سوره هاى قرآن را به زنان خود یاد بدهید، آن سوره سوره یوسف نباشد چون در آن شرح عشق بازیهاى همسر عزیز مصر آمده است. این احتمال از آنجا تقویت مى شود که در آن روایت گفته شده که به زنان خود سوره یوسف را یاد ندهید بلکه سوره نور را یاد بدهید متن روایت چنین است:

 

قال امیرالمؤمنین(ع): لا تعلّموا نساءکم سوره یوسف و لا تقرأوهن ایّاها فانّ فیها الفتن و علّموهن سوره النور فانّ فیها المواعظ.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به زنان خود سوره یوسف را یاد ندهید و آن را بر آنان نخوانید که در آن آزمایشهاست بلکه به آنان سوره نور را یاد بدهید که در آن پندهاست.

 

شبیه این روایت از پیامبر(ص) نیز نقل شده و در آن نیز سوره یوسف با سوره نور مقایسه شده است. مفهوم این سخن آن است که اگر بنا باشد سوره اى از سوره هاى قرآن را به زنان خود یاد بدهید و یا آن را بر آنان بخوانید، آن سوره سوره یوسف نباشد بلکه سوره نور باشد که در آن احکام مربوط به زنان مخصوصاً مسایل حجاب بیان شده است و این مطلب ناظر بر حسن انتخاب است و مانع از آن نیست که اگر تمام قرآن و یا چندین سوره از قرآن به زنان یاد داده شود، سوره یوسف از آن استثنا باشد بلکه در چنین حالتى یاد دادن سوره یوسف به زنان اشکالى ندارد.
اتفاقاً در بعضى دیگر از روایات، یاد دادن سوره یوسف به خانواده و کنیزان توصیه شده است:

 

عن النبى(ص) قال: علّموا ارقّاءکم سوره یوسف فانه ایّما مسلم قرءها و علّمها اهله و ما ملکت یمینه هون الله علیه سکرات الموت و اعطاه القوّه ان لا یحسد مسلما.
پیامبر خدا(ص) فرمود: به بردگان خود سوره یوسف را یاد بدهید زیرا هر مسلمانى که این سوره را بخواند و به خانواده و کنیزکان خود یاد بدهد،خداوند سکرات مرگ را به او آسان مى کند و به او قدرتى مى دهد که به برادر مسلمان خود حسد نکند.

 

فضایل این سوره

همانگونه که براى خواندن سوره هاى دیگر قرآن فضیلتهایى نقل شده، براى خواندن سوره یوسف نیز فضایلى در روایات آمده است. علاوه بر روایتى که در بالا نقل کردیم، در روایت دیگرى، از حضرت امام صادق(ع) فضیلت خاصى براى خواندن سوره یوسف نقل شده است. متن روایت چنین است:

 

عن ابى عبدالله(ص) قال: من قرء سوره یوسف فى کل یوم او فى کل لیله بعثها الله یوم القیامه و جماله جمال یوسف و لایصیبه فزع یوم القیامه و کان من خیار عبادالله الصالحین.
امام صادق(ع) فرمود: هر کس سوره یوسف را هر روز و یا هر شب بخواند، خداوند او را در قیامت مبعوث مى کند در حالى که جمال او مانند جمال یوسف است و به او ناراحتى روز قیامت نمى رسد و از برگزیدگان بندگان صالح خدا مى شود.

بدون شک خواندن سوره اى از قرآن همراه با تدبر و عبرت آموزى و پندگیرى، آثار تربیتى فراوانى در انسان دارد و او را شایسته هر نوع ثواب و پاداشى از جانب خداوند مى کند.
این مطلب را هم در اینجا اضافه کنیم که سوره یوسف به خاطر زیبایى و شکوه خاصى که دارد، از دیر باز مورد توجه فراوان قرار گرفته و براى آن تفسیرها و شرحهاى بسیارى به زبانهاى گوناگون نوشته شده و شاید کمتر سوره اى از سوره هاى قرآن، مانند سوره یوسف تفسیرهاى اختصاصى داشته باشد.

 

دورنمایى از این سوره

این سوره به صورت یک مجموعه کامل سرگذشت یوسف پیامبر را نقل مى کند و در آغاز مطلب از این داستان به عنوان زیباترین داستانها (احسن القصص) یاد مى کند.
قصه از آنجا شروع مى شود که یوسف در خواب مى بیند که یازده ستاره به اضافه آفتاب و ماه به او سجده مى کنند. وقتى او این خواب را به پدرش یعقوب تعریف مى کند، پدر به او مى گوید که خواب خود را به برادرانت تعریف نکن که به تو آسیب مى رسانند و به او مى گوید که این خواب تعبیر خوشى دارد و خداوند تو را برگزیده خود خواهد کرد و به تو تأویل احادیث را یاد خواهد داد و نعمتش را بر تو تمام خواهد کرد همانگونه که بر پدرانت تمام کرده است.
با این مقدمه، داستان شروع مى شود و از کینه و حسد برادران یوسف نسبت به او خبر مى دهد که باعث شد او را با خود به صحرا ببرند و در صحرا به چاه اندازند و پیش پدر خود به دروغ بگویند که یوسف را گرگ خورده است.
در این میان کاروانى از راه مى رسد و یوسف را از چاه بیرون مى آورد و او را با خود به مصر مى برد و به قیمت ناچیزى به پادشاه مصر مى فروشد و این زمینه اى براى رشد یوسف مى شود و خداوند به این وسیله او را قدرت مى بخشد و به او نبوت و علم عطا مى کند.

همسر پادشاه مصر عاشق یوسف مى شود و او را به سوى خود مى خواند ولى یوسف عفت و پاکدامنى خود را حفظ مى کند. همسر پادشاه مورد ملامت زنان شهر قرار مى گیرد و او در یک مجلسى که زنان را دعوت کرده بود، یوسف را به آنها نشان مى دهد وقتى آنها زیبایى خیره کننده یوسف را مى بینند با چاقوهایى که براى خوردن میوه در دست داشتند، دستهاى خود را مى برند و اظهار مى دارند که او از جنس بشر نیست بلکه او فرشته اى بزرگوار است. 
مقاومت یوسف در برابر خواسته نامشروع همسر پادشاه سبب مى شود که یوسف به زندان بیفتد. دو نفر دیگر را نیز به زندان مى برند و با یوسف هم بند مى شوند آن دو نفر هر کدام خوابى مى بینند و یوسف خواب آنها را تعبیر مى کند و در همان زندان آنها را به سوى خداوند یکتا دعوت مى کند و یوسف سالها در زندان مى ماند.

از طرف دیگر روزى پادشاه مصر خوابى مى بیند و اطرافیان او از تعبیر خواب او ناتوان مى شوند و به او خبر مى دهند که یوسف مى تواند خواب او را تعبیر کند. یوسف را از زندان بیرون مى آورند و تعبیر خواب پاشاه را از او مى پرسند و او چنین تعبیر مى کند که هفت سال خشکسالى و قحطى خواهد شد و آنها را راهنمایى مى کند که براى مقابله با قحطى چه کار بکنند. یوسف نزد پادشاه موقعیت خوبى پیدا مى کند و همسر پادشاه اعتراف مى کند که یوسف بى گناه است و من از او کام دل خواستم. به هر حال پادشاه، یوسف را خزانه دار خود مى کند.

قحطى شروع مى شود و برادران یوسف براى گرفتن غلّه پیش یوسف مى آیند و او را نمى شناسند ولى یوسف آنها را مى شناسد یوسف به آنها مى گوید: شما برادرى در خانه دارید او را نیز نزد من بیاورید و اگر او را نیاورید به شما چیزى داده نخواهد شد، برادران پیش یعقوب برمى گردند و اظهار مى دارند که به ما غله ندادند و تو باید برادرمان را به همراه ما بفرستى تا به ما غله دهند و ما او را حفظ خواهیم کرد. یعقوب مى گوید: چگونه او را به شما بسپارم در حالى که پیش از این برادرش (یوسف) را نیز به شما سپرده بودم، خداوند خود حافظ او باشد و شما باید با خدا پیمان ببندید که او را نزد من مى آورید و اى فرزندان من! از یک در وارد نشوید بلکه از چند در وارد شوید،حکم از آنِ خداوند است بر او توکل کردم و همه باید به او توکل کنند.
برادران به سوى مصر حرکت مى کنند و بر یوسف وارد مى شوند، یوسف برادر کوچک خود را کنار خود جاى مى دهد ولى خود را معرفى نمى کند و به هنگام دادن غلّه، به مأموران دستور مى دهد که مخفیانه پیمانه پادشاه را در بار برادر کوچکش بگذارند و اعلام مى شود که پیمانه پادشاه گم شده و از بار هر کس که پیدا شود او باید بازداشت شود. بارها را مى گردند و از بار برادر کوچک یوسف پیدا مى شود، برادران به ناچار او را در مصر رها مى کنند و به کنعان پیش یعقوب برمى گردند و با نهایت شرمندگى جریان دزدى پیمانه پادشاه و بازداشت برادر کوچک را تعریف مى کنند، یعقوب از صبر جمیل سخن مى گوید و امید خود را به خدا مى بندد ولى آنچنان درفراق پسران خود گریه مى کند که بینایى خود را از دست مى دهد و شکایت پیش خدا مى برد.

یعقوب که از بازگشت یوسف و برادر کوچکش ناامید نشده بود، به فرزندان دستور مى دهد که یوسف و برادرش را جستجو کنند و ناامید نباشند که فقط کافران از رحمت خدا ناامید مى شوند. آنان بار دیگر پیش یوسف مى آیند و از وضع اسفبارى که براى آنها و خانواده یعقوب پیش آمده سخن مى گویند. یوسف به آنها مى گوید: آیایادتان هست که به یوسف چه کردید؟ آنها فریاد مى زنند که آیا تو یوسف هستى؟ و یوسف مى گوید: آرى و این برادر من است، خدا بر من منت گذاشته و خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمى کند. آنهابا شرمندگى، به خطاى خود اعتراف مى کنند ولى یوسف آنها را مى بخشد و پیراهن خود را به آنان مى دهد و مى گوید: این پیراهن را ببرید و به روى پدرم بیندازید که بینایى خود را باز مى یابد و همگى پیش من آیید.

یعقوب، بوى پیراهن یوسف را از فرسنگهاى دور مى شنود و آن را اظهار مى دارد ولى اطرافیان، او را به گمراهى دیرینه متهم مى کنند اما وقتى قافله مى رسد پیراهن را به روى او مى اندازند و او بینا مى شود و مى گوید: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزى را مى دانم که شما نمى دانید؟ و فرزندانش پیش او نیز به خطاى خود اعتراف مى کنند و از او مى خواهند از خدا براى آنان طلب آمرزش کند و او چنین مى کند.

برادران یوسف همانگونه که او گفته بود همگى به همراه پدر و مادر یوسف به مصر رهسپار مى شوند و یوسف از آنان استقبال مى کند و پدر و مادر خود را بر تخت مى نشاند و آنان همگى در برابر یوسف تعظیم و سجده مى کنند و بدینگونه یعقوب به یوسف مى رسد و یوسف از نعمتهایى که خداوند به او داده یاد مى کند.

در اینجا داستان حضرت یوسف تمام مى شود و خداوند خطاب به پیامبر اسلام مى فرماید که این از خبرهاى غیبى بود که بر تو وحى کردیم و تو از آن آگاهى نداشتى و به دنبال این سخن حقایقى را بیان مى کند و در پایان اظهار مى دارد که در این قصه ها که گفته شد، عبرتهایى براى اندیشمندان وجود دارد و این یک سخن دروغ نیست بلکه تصدیق کننده کتابهاى آسمانى پیشین و تفصیل همه چیز و هدایت و رحمت براى مؤمنان است.

 

yusef1 تفسير سوره يوسف (ع)

 

تفسیر سوره یوسف

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ (1 )
اِنّآ أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (2 )
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمآ أَوْحَیْنآ اِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ اِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلینَ(3)

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر. الف، لام، را. این آیه هاى کتاب روشنگر است (1)
همانا ما آن را قرآنى عربى فرستادیم، باشد که اندیشه کنید (2)
ما بر تو زیباترین داستان را با این قرآن که به تو وحى کردیم، بازگو مى کنیم و همانا تو پیش از آن از غافلان بودى(3)

 

لغت واعراب

1 ـ «تلک» اشاره به آیات این سوره و یا مجموع قرآن است.
2 ـ «المبین» صفت براى «الکتاب» است و به معناى روشنگر و بیان کننده مى باشد.
3 ـ «قرآنا» یا بدل از ضمیر «انزلناه» و یا حال از آن است و یا براى ایجاد زمینه براى آوردن حال «عربیا» است.
4 ـ «عربیا» حال از «قرآنا» است و «عربى» هم به زبان عربى و هم به کسى که زبان او عربى است گفته مى شود.
5 ـ «احسن» مفعول به «نقصّ» است.
6 ـ «القصص» قصه گویى، با فتحه قاف مصدر است و اگر قاف مکسور باشد جمع قصه مى شود. اصل قصه به معناى پیروى کردن است و چون قصه گو سخن را پى درپى و پشت سر هم مى گوید، به کار او قصه مى گویند. «احسن القصص» اشاره به قصه یوسف است که در همین سوره آمده است و احتمال اینکه صفت براى کل قرآن باشد نیز بعید نیست مانند: احسن الحدیث.
7 ـ «با» در «بما اوحینا» براى سببیت است.
8 ـ «ان» در «و ان کنت» مخفف از ثقیله و براى تأکید مطلب است و لذا در خبر آن لام آمده است.

 

تفسیر آیات

بحثى درباره حروف مقطعه قرآن

* آیات (1 ـ 2) بسم الله الرحمن الرحیم. الر. تلک آیات … : آغاز سوره مانند سوره هاى دیگر با نام خداوند رحمان و رحیم است و پس از آن سه حرف الف و لام و راء قرار دارد که از حروف مقطعه قرآن است و درباره آنها توضیحاتى داریم که در پى مى آید:
در اول بیست و نه سوره از سوره هاى قرآن حروفى ذکر شده که به آن «حروف مقطعه» گفته مى شود. مجموع حروفى که در اول این بیست و نه سوره آمده با حذف مکررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهى یک حرفى است مانند ق و ن در اول سوره هاى قاف و قلم و گاهى دو حرفى است مانند طه و یس در اول سوره هاى طه و یس و گاهى سه حرفى است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران و گاهى چهار حرفى است مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهى پنج حرفى است مانند کهیعص و حمعسق در اول سوره مریم و شورى.

اکنون باید دید که هدف از ذکر این حروف در اول بعضى از سوره هاى قرآن چیست؟ و آیا این حروف معانى خاصى دارند و یا راز ورمزى است میان خدا و پیامبر و کسى جز پیامبر و کسانى که پیامبر به آنها یاد داده، از معانى آن آگاه نیست.
درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونى گفته شده گاهى آنها را نامهاى سوره دانسته اند وگاهى آنها را نام خدا معرفى کرده اند و مطالب دیگر. به نظر مى رسد که میان این حروف و سوره هایى که در اول آنها واقع شده اند تناسبى هست و مثلا مشابهتهایى میان سوره هایى که با طس و یا حم و یا الم شروع مى شود وجود دارد و به طورى که گفته مى شود طبق تحقیقى که به وسیله کامپیوتر انجام گرفته در هر سوره اى که این حروف در اول آن قرار گرفته آن حرفها بیشتر از حرفهاى دیگر در آن سوره تکرار شده است مثلا در سوره بقره و هر سوره اى که با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس از آن میم بیشتر از همه حروف تکرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بیشتر تکرار شده است اگر این تحقیق درست باشد، به خوبى روشن مى شود که تناسب ویژه اى میان حروف مقطعه و سوره وجود دارد.

حال مى گوییم با رعایت همان تناسب، خداوند در اول بعضى از سوره ها حروفى را به صورت تقطیع شده آورده که معناى خاصى ندارد و هدف از آن جلب توجه خواننده و یا شنونده به آیات آن سوره است و مى توانیم این حروف را نوعى حروف تنبیه بدانیم که در زبان عربى نظیر دارد مانند هاء تنبیه که در اول «هذا» آمده است و اساساً در تمام زبانها در هنگام محاوره، گوینده براى جلب توجه مخاطب خود گاهى صدایى را در مى آورد که هیچ معناى خاصى ندارد و فقط هدف از آن ایجاد آمادگى براى شنیدن است.
مى توان گفت که حروف مقطعه در عین حال که براى جلب توجه شنونده است هدف دیگرى را هم تعقیب مى کند و آن اینکه به مردم گوشزد مى کند که آیات قرآن از همین حروف که در دسترس همگان است تشکیل یافته و در عین حال در حدى از اعجاز است که هیچکس نمى تواند سوره اى مانند آن بسازد. به عبارت دیگر، مواد و عناصر تشکیل دهنده آیات قرآنى همین الفبا است که در اختیار همه قرار دارد ولى از ترکیب همین الفبا جملاتى ساخته شده که ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
این مطلب درست به این مى ماند که تمام عناصر و مواد تشکیل دهنده یک موجود زنده، در طبیعت موجود است اما انسان نمى تواند با ترکیب همین مواد و مخلوط کردن میان آنها یک موجود زنده بسازد. حال قرآن نیز مانند آن موجود زنده است که مواد عناصر تشکیل دهنده آن در اختیار انسان است ولى از ساختن سوره اى مانند سوره هاى قرآن عاجز و ناتوان مى باشد.

چیزى که این نظر را درباره حروف مقطعه تأیید مى کند این است که در سوره هایى که با حروف مقطعه شروع شده است در بیشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به میان مى آید. مانند الم ذلک الکتاب لاریب فیه(بقره /2) المص کتاب انزل الیک (اعراف/ 1) الر کتاب احکمت آیاته (هود/ 1) طسم تلک آیات الکتاب المبین (قصص/ 2).

همچنین در چند روایت که از ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده، حروف مقطعه قرآن به همین نحو تفسیر شده است البته اگر صدور این روایات از ائمه قطعى بود ما تردیدى در آن نداشتیم اما چون صدور این روایات قطعى نیست ما آنها را به عنوان مؤید همین نظریه ذکر مى کنیم.

 

عن على بن الحسین (ع) قال الله تعالى: الم ذلک الکتاب اى یا محمد هذا الکتاب الذى انزلته الیک هوالحروف المقطعه التى منها الف و لام و میم و هو بلغتکم و حروف هجائکم فاتوا بمثله ان کنتم صادقین(8) 
امام سجاد فرمود: خداوند مى فرماید (الم ذلک الکتاب، یعنى اى محمد این کتابى که بر تونازل کرده ام از همین حروف مقطعه اى است که از جمله آنها الف و لام و میم است اى مردم این به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست مى گویید مانند آن را بیاورید.

 

عن على بن موسى الرضا (ع) قال: ان الله تبارک و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى یتداولها جمیع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله(9)

امام رضا فرمود: همانا خداوند این قرآن را با همین حروفى که میان همه عربها متداول است، نازل کرده و سپس گفته است. اگر انس و جن جمع شوند تا مانند این قرآن را بیاورند ، نخواهند توانست.

 

البته این توجیهى که ما براى حروف مقطعه ذکر کریم مانع از آن نیست که در این حروف راز و رمزهایى باشد که علم آن در اختیار خدا و پیامبر و ائمه معصومین است و احتمال اینکه این حروف کلیدهایى براى راهیابى به درون قرآن و بطون گوناگون آن باشد احتمال بعیدى نیست. امام باقر (ع) به ابولبید مخزومى فرمود:

یا ابا لبید ان فى حروف القرآن المقطعه لعلما جّما(10)
اى ابو لبید در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.

همچنین در بعضى از روایات بر داشتهاى عجیبى از حروف مقطعه قرآن شده است مثلا در چند روایت، امام صادق (ع) سال انقراض حکومت بنى امیه را از «المص»که در اول سوره اعراف آمده، پیش بینى کرده است.(11)

 

yusef 2 تفسير سوره يوسف (ع)

 

عربى بودن قرآن

اکنون به تفسیر سوره یوسف مى پردازیم:
نخستین مطلبى که در این سوره بیان شده، اشاره به روشنگرى آیات قرآنى است و اینکه قرآن به زبان عربى نازل شده است. مى فرماید: این، آیاتِ کتاب روشنگر است. این جمله یا اشاره به آیات همین سوره است که در آن قصه یوسف آمده و یا اشاره به مجموع قرآن است و در هر دو صورت خاصیت روشنگرى قرآن را بیان مى کند.
صفت دیگرى که در اینجا براى قرآن ذکر شده، عربى بودن است، مى فرماید: ما قرآن را به زبان عربى فرستادیم تا شما بیندیشید; چون مردم مکه عرب زبان بودند و اگر قرآن به زبانهاى دیگرى مانند عبرى یا سریانى نازل مى شد، آنان به درستى آن را نمى فهمیدند ولذا به زبان عربى نازل شد تا براى آنان قابل فهم باشد. البته اسلام یک دین جهانى است و اختصاص به عربها ندارد ولى به هر حال باید قرآن به یکى از زبانهاى دنیا نازل مى شد وبهتر و کارآمدتر این بود که به زبان همان قومى نازل شود که پیامبر اسلام(ص) از آنها بود و باید دعوت خود را از آنان شروع مى کرد، از این رو قرآن به زبان عربى نازل شد تا مخاطبان آن بتوانند در آن اندیشه کنند و لذا در این آیه مى فرماید: قرآن را به زبان عربى نازل کردیم باشد که شما در آن بیندیشید. ضمناً زبان عربى زبان گسترده و پرواژه اى است و قابلیت آن را دارد که هرگونه مفهومى را برساند و به طورى که زبان شناسان اظهار مى دارند کمتر زبانى از چنین قابلیتى برخوردار است.
در عین حال که قرآن به زبان عربى نازل شده است، در برخى از آیات قرآنى واژه هاى غیر عربى که از زبانهاى دیگر مانند فارسى و عبرى و یونانى و قبطى وارد عربى شده،نیز دیده مى شود مانند: استبرق،سجّیل، اباریق، ارائک، تنّور، حوب، رسّ، سجّین، سرادق، سکر، سینا، فردوس، قراطیس، قسوره،قنطار،کافور، مرجان، مشکاه، و مانند آنها. کسانى در این باره کتابهاى مستقلى نوشته اند مانند سیوطى که کتابى تحت عنوان «المهذب فیما وقع فى القرآن من معرب» نوشته و تاج الدین سبکى که قصیده اى در این باره دارد.
بدون شک اشتمال قرآن بر واژه هاى غیر عربى، در عربى بودن قرآن اشکالى به وجود نمى آورد چون نوع کلمات قرآن و شیوه آن عربى است و این مقدار در عربى بودن یک سخن کافى است.

 

قصه هاى پیامبران در قرآن

مطلب دیگر اینکه، در این آیات از قصه یوسف و یعقوب که دو تن از پیامبران الهى بودند، به عنوان «احسن القصص» یاد کرده وآن را زیباترین داستان معرفى نموده است و این اشاره به قصه هاى دیگرى است که در قرآن آمده است. توجه کنیم که قصه هاى قرآن که نوعا مربوط به پیامبران خدا و شرح مبارزات و روشنگریهاى آنان است، همگى زیبا ومفید و عبرت آموز است ولى داستان یوسف زیباتر و شیرین تر است.
قرآن کریم قصه هاى پیامبران را نه براى سرگرمى بلکه به خاطر هدفهاى تربیتى مطرح مى کند تا روحیه پیامبر اسلام ومؤمنان را بالا ببرد وآنها مطمئن باشند که جبهه حق همیشه پیروزاست و اساسا نام و یاد پیامران مایه دلگرمى و نشاط است.

در اینجا ذکر این مطلب را سودمند مى دانیم که در قرآن کریم نامهاى مبارک بیست و پنج تن از پیامبران خدا آمده و بعضى از آنها بارها تکرار گردیده و داستان زندگى آنها گاهى با تفصیل و گاهى به طور خلاصه بیان شده است و این در حالى است که طبق بعضى از روایات، خداوند در طول تاریخ، براى هدایت بشر یکصدوبیست و چهار هزار پیامبر فرستاده است.
البته در خود قرآن تذکر داده شده که پیامبران خدا منحصر در آنچه که در قرآن آمده نیست بلکه پیامبرانى هم هستند که داستان آنها در قرآن نیامده است:

 

ورسلا قد قصصنا علیک من قبل ورسلا لم نقصصهم علیک (نساء/164)
و پیامبرانى که از پیش داستان آنها را بر تو گفته ایم و پیامبرانى که داستان آنها را بر تو نگفته ایم.

 

ما وظیفه داریم که به همه پیامبران احترام کنیم و به آنها ایمان بیاوریم و در اصل نبوت میان آنها فرقى نگذاریم و بدانیم که همه آنها سفیران خدا در زمین و تبلیغ کنندگان احکام دین بودند و خط فکرى واحدى داشتند:

 

قولوا آمنّا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الى ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عیسى و ما اوتى النبیّون من ربهم لانفرق بین احد منهم و نحن له مسلمون (بقره/136)

بگو ایمان آوردیم به خدا و به آنچه که بر ما نازل شده و آنچه که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و موسى و عیسى و همه پیامبران از جانب پروردگارشان نازل شده است میان هیچ یک از آنها جدایى نمى اندازیم و ما بر او تسلیم هستیم.

 

باوجود اینکه ما باید به همه پیامبران ایمان داشته باشیم باید بدانیم که همه آنها از لحاظ رتبه و مقام یکسان نیستند بلکه بعضى از آنها بر بعضى دیگر فضیلت و برترى دارند و پیامبر اسلام برتر از همه آنهاست:

 

تلک الرسل فضلنا بعضهم على بعض (بقره/253)
این پیامبران بعضى شان را بر بعضى دیگر برترى دادیم.

 

اکنون بر سر آنیم که پیامبرانى را که نامهاى آنها در قرآن کریم آمده است برشماریم. این پیامبران بدون رعایت هیچ گونه ترتیبى عبارتند از:
1 ـ آدم که نام او بیست و پنچ بار در قرآن آمده;
2 ـ ادریس که نام او دوبار در قرآن آمده;
3 ـ نوح که نام او چهل و پنج بار در قرآن آمده;
4 ـ هود که نام او ده بار در قرآن آمده;
5 ـ صالح که نام او یازده بار در قرآن آمده;
6 ـ ابراهیم که نام او شصت و نه بار در قرآن آمده;
7 ـ لوط که نام او بیست و هفت بار در قرآن آمده;
8 ـ اسماعیل که نام او دوازده بار در قرآن آمده;
9 ـ اسحاق که نام او هفده بار در قرآن آمده;
10 ـ یعقوب که نام او شانزده بار در قرآن آمده;
11 ـ یوسف که نام او بیست و هفت بار در قرآن آمده;
12 ـ شعیب که نام او یازده بار در قرآن آمده;
13 ـ ایوب که نام او چهار بار در قرآن آمده;
14 ـ ذوالکفل که نام او دوبار در قرآن آمده;
15 ـ موسى که نام او صد وسى و شش بار در قرآن آمده;
16 ـ هارون که نام او بیست بار در قرآن آمده;
17 ـ داود که نام او شانزده بار در قرآن آمده;
18 ـ سلیمان که نام او هفده بار در قرآن آمده;
19 ـ الیاس که نام او سه بار در قرآن آمده;
20 ـ الیسع که نام او دوبار در قرآن آمده;
21 ـ یونس که نام او چهاربار در قرآن آمده;
22 ـ زکریا که نام او هفت بار در قرآن آمده;
23 ـ یحیى که نام او پنج بار در قرآن آمده;
24 ـ عیسى که نام او بیست و پنج بار در قرآن آمده;
25 ـ محمد که نام او چهار بار در قرآن آمده به اضافه اینکه یک بار هم به صورت «احمد» آمده است.
در میان این پیامبران پنج نفر اولوالعزم بودند و رسالت جهانى داشتند که عبارت بودند از: نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و محمد(ص) وبقیه آنها در منطقه خاصى و یا براى قوم معینى مبعوث شده بودند.

(برمى گردیم به داستان یوسف)

اِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبیهِ یآ أَبَتِ اِنّى رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لى ساجِدینَ (4 )
قالَ یا بُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلى اِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْدًا اِنَّ الشَّیْطانَ لِلاْنِْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ (5 )
وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى آلِ یَعْقُوبَ کَمآ أَتَمَّها عَلى أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ اِبْراهیمَ وَ اِسْحاقَ اِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ (6 )

هنگامى که یوسف به پدرش گفت: اى پدر من، من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در حال سجده کردن بر من هستند(4)
گفت: اى پسرک من! خواب خود را بر برادرانت بازگو مکن که به تو حیله اى مى کنند، همانا شیطان بر انسان دشمنى آشکار است(5)
و این چنین پروردگارت تو را برمى گزیند و از تعبیر خوابها به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان یعقوب به پایان مى برد،همانگونه که آن را پیشتر بر پدرانت ابراهیم و اسحاق به پایان برده است. همانا پروردگار تو داناى فرزانه است(6)

 

لغت واعراب

1 ـ «یوسف» نام یکى از فرزندان یعقوب. این کلمه عبرى است و نباید براى آن اشتقاق عربى درست کرد همانگونه که بعضى ها آن را مشتق از اسف دانسته اند اساسا وزن یُفْعُل در عربى وجود ندارد. بنابراین، این کلمه بخاطر علمیت و عجمیت غیر منصرف است.
2 ـ «ابت» در اصل «ابى» با یاء متکلم بوده، یاء آن تبدیل به تاء شد و کسره یاء به آن انتقال یافت. شاید علت این تبدیل، ایجاد مشابهت میان کلمه ابى با کلماتى مانند اخت، بنت، عمه و خاله است که همگى در خویشاوندان به کار مى رود و در آخر آنها تاء وجود دارد. به گفته زمخشرى این تاء براى تانیث لفظ اب است هر چند که اب مذکر است و این کار در کلام عربى نظایرى دارد مانند شاه و حمامه.
3 ـ «رایت» از رؤیا به معناى خواب دیدن است و اینکه این فعل دو بار آمده براى تأکید است و یا دومى جواب سؤال مقدر است به این بیان که یوسف مى گوید: من یازده ستاره و خورشید و ماه را درخواب دیدم، گویا از او سؤال مى شود که آنها را چگونه دیدى و او مى گوید: دیدم که در حال سجده بر من بودند.
4 ـ «ساجدین» جمع براى اولى العقل است; چون کار ستارگان و خورشید و ماه از کارهایى بود که از عقلا سر مى زند.
5 ـ «فیکیدوا لک» بر تو حیله مى کنند، بر تو بداندیشى مى کنند. واژه کید به خودى خود متعدى مى شود و اینکه در اینجا با لام متعدى شده براى تأکید در تخویف است.
6 ـ «یجتبیک» تو را برمى گزیند.از اجتباء به معناى گزینش است.
7 ـ «تأویل» برگردانیدن مطلب به معناى واقعى آن و در اینجا به مفهوم تعبیر کردن آمده است.
8 ـ «احادیث» در اینجا به معناى تصورات انسان است که بیشتر در خواب نمود دارد و «تأویل احادیث» یعنى تعبیر رؤیاها و خوابها. ضمناً این واژه جمع حدیث نیست چون فعیل به افاعیل جمع بسته نمى شود، حال باید بگوییم یا جمع احدوثه و یا اسم جمع براى حدیث است.
9 ـ «آل» خاندان، اهل بیت. این واژه دلالت بر مجد و عظمت و شرافت خاندان دارد.
10 ـ «من قبل» با حذف مضاف الیه، به تقدیر من قبلک یا من قبل هذا.
11 ـ «ابراهیم و اسحاق» یا عطف بیان و یا بدل از «ابویک» و یا منصوب به تقدیر «اعنى» هستند.

 

تفسیر آیات

آغاز قصه یوسف و خواب دیدن او

* آیات (4 ـ 5) اذ قال یوسف لابیه یا ابت انى رأیت … : با این آیات قصه یوسف آغاز مى شود، شروع قصه از آنجاست که یوسف به پدرش یعقوب گفت: اى پدر در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابر من سجده مى کنند. البته منظور از سجده در اینجا همان تعظیم کردن است. یعقوب که از تعبیر خواب آگاهى داشت، این خواب را به عنوان یک رؤیاى صادقه دلیلى بر آینده درخشان یوسف یافت و از آنجا که مى دانست برادران یوسف نیز از تعبیر خواب آگاهى دارند، به یوسف سفارش کرد که خواب خود را به برادرانش تعریف نکند; چون آنها از آینده درخشان یوسف باخبر مى شوند و از روى حسد و بداندیشى، درباره یوسف توطئه چینى مى کنند و زندگى او را به خطر مى اندازند. البته برادران یوسف افراد با ایمان و موحدى بودند اگر چه دچار وسوسه شیطانى شدند و لغزیدند و اینکه برخى آنها را همان اسباط مى دانند، درست به نظر نمى رسد چون اسباط معروف، پس از موسى بودند.
یعقوب که این سفارش را کرد، اضافه نمود که شیطان براى انسان دشمنى آشکار است، یعنى در مواردى که زمینه حسد فراهم باشد، شیطان انسان را وسوسه مى کند و او را به انجام کارهاى ناشایست وادار مى سازد چون شیطان دشمن دیرینه انسان است و از هر طریقى که بتواند انسان را به ارتکاب گناه وامى دارد و سعى مى کند که میان فرزندان آدم فتنه و آشوب برپا نماید.
خواب یوسف سرآغاز قصه او و تعبیر و عینیت یافتن همین خواب، پایان قصه اوست و در اواخر همین سوره خواهیم دید که پدر و مادر و یازده برادر او در برابر عظمت او به سجده افتادند و خوابى را که یوسف چهل سال پیش از آن دیده بود تعبیر شد.

 

تعبیر خواب یوسف توسط پدرش

* آیه (6) و کذلک یجتبیک ربّک و یعلّمک من تأویل الاحادیث … : پس از سفارشى که یعقوب درباره پنهان کردن خواب به یوسف کرد، چند مطلب را از این خواب استخراج نمود: یکى اینکه خداوند او را برمى گزیند و او به مقامى مى رسد که بنده برگزیده خداوند مى شود و شاید هم این گزینش اشاره به مقامى باشد که یوسف در مصر پیدا کرد و عزیز مصر شد. دوم اینکه خداوند به او تعبیر خواب یاد مى دهد. منظور از «تأویل الاحادیث» همان تعبیر خوابهاست، چون «تأویل» در چندمورد که در این سوره آمده به معناى تعبیر است و احادیث هم به چیزهاى تازه گفته مى شود و در اینجا منظور همان خوابهاست که همواره براى انسان تازگى دارد و به طورى که خواهیم دید یوسف چندین خواب را تعبیر کرد و درست درآمد و او به تعبیر خواب مشهور شد.
سومین مطلبى که یعقوب از خواب یوسف استخراج کرد این بود که گفت خداوند نعمت خود را بر تو و خاندان یعقوب تمام خواهد کرد، یعنى بالاترین نعمت را به تو و این خاندان خواهد داد همانگونه که همین نعمت را پیش از این به پدران تو ابراهیم و اسحاق داده است. منظور از این نعمت بزرگ همان نعمت نبوت است که خداوند آن را پیشتر به ابراهیم و اسحاق داده بود و اینک یوسف نیز شایستگى آن را یافته بود و خدا به یوسف و خاندان یعقوب نبوت را عطا نمود.
البته نبوت در نسل یوسف قرار نگرفت ولى در خاندان یعقوب ادامه یافت.

 

چند روایت

1 – عن ابى جعفر(ع) قال: تأویل هذه الرؤیا انه سیملک مصر و یدخل علیه ابواه و اخوته، اما الشمس فامّ یوسف راحیل و امّا القمر یعقوب و امّا الاحد عشر کوکبا فاخوته فلمّا دخلوا علیه سجدوا شکرا لله وحده حین نظروا الیه و کان السجود لله تعالى.(12)
امام باقر(ع) فرمود: تأویل این خواب چنین است که به زودى یوسف در مصر به سلطنت مى رسد و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند .اما آفتاب همان مادر یوسف، راحیل است و اما ماه یعقوب است و یازده ستاره برادرانش هستند .پس چون بر او وارد شدند و او را دیدند از باب سپاسگزارى بر خداى یگانه سجده کردند و سجده براى خدا بود.
2 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: الرؤیا على ثلاثه وجوه: بشاره من الله للمؤمن و تحذیر من الشیطان و اضغاث احلام.(13)
امام صادق(ع) فرمود: رؤیا بر سه قسم است: مژده اى از سوى خداوند بر مؤمن و تهدیدى از شیطان و خوابهاى پریشان.

 

لَقَدْ کانَ فى یُوسُفَ وَ اِخْوَتِه آیاتٌ لِلسّآئِلینَ (7 )
اِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ اِلى أَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ اِنَّ أَبانا لَفى ضَلال مُبین (8 )
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِه قَوْمًا صالِحینَ (9 )
قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فى غَیابَهِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَهِ اِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ (10 )

همانا در یوسف و برادرانش نشانه هایى براى پرسش کنندگان است (7)
هنگامى که گفتند: همانا یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوب ترند در حالى که ما گروهى نیرومند هستیم، همانا پدر ما در گمراهى آشکار است(8)
یوسف را بکشید و یا او را به سرزمینى بیفکنید تا توجه پدرتان تنها به شما باشد و پس از آن گروهى شایسته و صالح باشید(9)
گوینده اى از آنها گفت: یوسف را نکشید بلکه او را در تاریکى چاه بیفکنید تا بعضى از قافله ها او را برگیرند، اگر اهل کار هستید(10)

 

لغت واعراب

1 ـ «للسائلین» براى پرسندگان، براى پژوهندگان و هر کسى که اهل تحقیق باشد.
2 ـ «لام» در «لیوسف» براى ابتدا است و افاده تأکید مى کند.
3 ـ «احبّ» اگر با «الى» متعدى شود به محبت کردن شخصى که بعد از «الى» آمده دلالت دارد و اگر با لام متعدى شود به محبت کردن شخصى که قبل از لام آمده دلالت مى کند مثلا وقتى مى گوییم: زید احبّ الىّ من عمرو معنایش این است که من زید را بیشتر از عمرو دوست دارم ولى اگر بگوییم زید احبّ لى من عمرو معنایش این است که زید مرا از عمرو بیشتر دوست دارد.
4 ـ «واو» در «و نحن» براى حال است.
5 ـ «عصبه» گروه نیرومند، گروهى که افراد آن کمک یکدیگرند. به ده نفر یا بیشتر تا چهل نفر گفته مى شود. اصل آن از تعصب است که گویا این افراد نسبت به یکدیگر تعصب دارند و یااز عصابه است که به معناى کلاه است که دور سر را مى گیرد گویا این افراد دور هدف واحدى را گرفته اند. 
6 ـ «یخل» خالى بماند، مختص شود. این فعل به این حهت که در جواب امر واقع شده مجزوم است و «تکونوا» هم عطف بر آن است.
7 ـ «غیابت» تاریکى، نهانگاه. از غیب مشتق شده که دلالت بر پنهانى دارد. این کلمه بر وزن فعاله و مصدر است و در رسم الخط مصحف تاء آن به صورت کشیده نوشته مى شود.
8 ـ «الجبّ» چاه. منظور از «غیابت الجبّ» بن چاه و یا قسمتهاى تاریک چاه است که در ته آن کنده مى شود.
9 ـ «یلتقطه» او را برگیرد. التقاط به معناى برداشتن چیزى از راه است و لقطه و لقیط هم از آن مشتق شده است.
10 ـ «السیّاره» کاروان، قافله، گروهى که در حال سیر هستند.

 

تفسیر آیات

نشانه هایى از قدرت خدا در قصه یوسف

* آیه (7) لقد کان فى یوسف و اخوته آیات … : اکنون که داستان یوسف و برادرانش را به تفصیل شرح مى دهد، اشعار مى دارد که در داستان یوسف و برادران او نشانه ها و عبرتهایى براى پرسندگان و اهل تحقیق است.
منظور از «سائلان» پرسندگان خاصى نیست بلکه منظور از آن هر کسى است که از قصه یوسف و برادران بپرسد و خواهان اطلاعات درستى درباره آنها باشد. اگر کسى چنین پرسشى داشته باشد و دنبال پژوهش و تحقیق در این زمینه باشد و در این داستان درست بیندیشد، عبرتها و نشانه هایى از قدرت پروردگار را در این داستان مى یابد و قدرت خدا را مى بینند که چگونه موجودى را که به ظاهر ضعیف بود و در قعر چاه قرار داشت، به مقام بالایى رسانید و او را عزیز مصر کرد و چگونه او را از کید همسر عزیز مصر نجات داد و چگونه او را به پیامبرى برگزید و چگونه همان برادران را که خود را نیرومند مى دانستند در برابر قدرت یوسف ذلیل کرد و عبرتهایى از این قبیل.
یعقوب دوازده فرزند داشت که هر چند نفر آنها از یک مادر بودند. به گفته زمخشرى نامهاى آنان بدین قرار بود: یهودا، روبیل، شمعون، لاوى، ربالون، یشجر، دان، نفتالى، جاد، آشر، یوسف و بنیامین که این دو نفر اخیر از یک مادر بودند.

 

حسد کردن برادران یوسف وتوطئه آنها

* آیات (8 ـ 10) اذ قالوا لیوسف احبّ الى ابینا منّا … : برادران یوسف احساس مى کردند که یوسف و بنیامین و بخصوص یوسف مورد علاقه و محبت بیشتر یعقوب است و پدر، آن دو را از دیگران بیشتر دوست مى دارد. آنها این مطلب را میان خود مطرح کردند و به یکدیگر گفتند: یوسف و برادرش بنیامین نزد پدر محبوب تر از ما هستند در حالى که ما افراد نیرومند و پرتوانى هستیم و بیشتر از آنها به پدر خدمت مى کنیم و سود مى رسانیم. آنها پدر را پیش خود مورد سرزنش قرار دادند و گفتند او در یک گمراهى آشکار است.
البته منظور آنها از گمراهى پدر، گمراهى در امر دین نبود; چون آنها به نبوت پدرشان ایمان داشتند بلکه منظور آنها این بود که پدر در تشخیص مصالح دنیوى اشتباه مى کند. او نباید میان فرزندان تبعیض قائل شود و خدمات آنان را نادیده بگیرد.
آنان در این قضاوت اشتباه مى کردند چون محبت بیشتر یعقوب به یوسف و بنیامین، از این جهت بود که آنان خردسال بودند و طبیعى است که هر پدرى به فرزند خردسال خود ابراز محبت بیشترى مى کند، چون او در موقعیتى است که بیشتر به محبت و نوازش احتیاج دارد. از این گذشته محبت قلبى در دست انسان نیست و تبعیض ناروا این است که انسان میان فرزندانش از نظر امکانات تفاوت قائل بشود وگرنه اظهار محبت بیشتر به فرزند خردسال تبعیض حساب نمى شود.

 

به هر حال، پیدایش این احساس در برادران یوسف که پدر، او را بیشتر از دیگران دوست دارد، آتش کینه و حسد را در درون آنان شعلهور کرد و به او رشک بردند و تصمیم گرفتند که او را از سر راه بردارند و به دنبال نقشه مناسبى بودند که نظر خود را عملى سازند. آنها با خود مى گفتند: یوسف را بکشید و یا او را به سرزمینى دور دست بیفکنید تا توجه پدر از او قطع شود و تنها به سوى شما میل کند.
برادران یوسف مى دانستند که چنین کارى گناه بزرگى است ولذا براى توجیه خود گفتند: این نقشه را عملى کنید و پس از آنکه از شرّ یوسف راحت شدید به سوى خدا توبه کنید و پس از آن افراد صالح و شایسته اى باشید! این همان ترفند همیشگى شیطان است که به هنگام وسوسه افراد مؤمن آن را به کار مى گیرد و به آنان تلقین مى کند که این گناه را بکنید سپس با توبه کردن، آثار آن را از میان ببرید و مردمان خوبى باشید.
یکى از برادران یوسف که یهودا نام داشت، پیشنهاد قتل یا تبعید یوسف را رد کرد و گفت: یوسف را نکشید بلکه اگر حتما باید کارى بکنید، بهتر است که او را در قعر چاه و در تاریکى آن قرار بدهید تا بعضى از کاروانیانى که از کنار چاه عبور مى کنند او را پیدا کنند و با خود ببرند.

چنین مى نماید که یهودا خوش قلب تر از برادران دیگر بود و اساسا به توطئه بر ضد یوسف عقیده نداشت، ولى چون مجبور بود برادران را همراهى کند، گفت: اگر مى خواهید کارى درباره یوسف انجام گیرد، چنین کنید.
پیشنهاد یهودا در عین حال که یوسف را از پدر جدا مى کرد، آسیب بدنى براى یوسف نداشت چون قرار شد که او را به آرامى در تاریکى چاه یعنى در محلى قرار بدهند که در نزدیکى قعر چاه براى گذاشتن برخى از ابزار و آلات و یا استراحت مقنّى آماده مى کنند و نزد او نانى هم بگذارند تا کاروانیانى که از آن چاه آب مى کشند، او را نجات دهند و با خود ببرند. معلوم مى شود که این چاه یک چاه معینى بود و بر سر راه عبور کاروانیان بود. گفته شده که این چاه سه فرسخ با خانه یعقوب فاصله داشت.

 

قالُوا یآ أَبانا ما لَکَ لا تَأْمَنّا عَلى یُوسُفَ وَ اِنّا لَهُ لَناصِحُونَ (11 )
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَدًا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (12 )
قالَ اِنّى لَیَحْزُنُنى أَنْ تَذْهَبُوا بِه وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (13 )
قالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ اِنّآ اِذًا لَخاسِرُونَ (14 )

گفتند: اى پدر تو را چه شده که درباره یوسف بر ما اطمینان نمى کنى در حالى که ما همواره خیرخواه او هستیم(11)
فردا او را با ما بفرست تا (در صحرا) غذا بخورد و بازى کند همانا ما نگهبان او هستیم(12)
گفت: اینکه او را ببرید مرا اندوهگین مى کند و مى ترسم در حالى که شما از او بى خبرید، او را گرگ بخورد (13)
گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالى که ما گروهى نیرومند هستیم، در این صورت ما از زیانکاران خواهیم بود(14)

 

لغت واعراب

1 ـ «لاتأمنّا» اطمینان نمى کنى بر ما. این جمله براى نفى است نه نهى و اصل آن «تأمننا» است و دو نون در هم ادغام شده و در بعضى از قرائتها با تفکیک و یا اشمام خوانده شده است.
2 ـ «ناصحون» خیرخواهان، پندگویان.
3 ـ «یرتع» غذا و میوه بخورد. اصل آن از رتع به معناى فراوانى میوه و گیاه است و نوعا در چریدن حیوانات استعمال مى شود و در مورد انسان هم اگر از میوه هاى صحرا تغذیه کند استعمال مى شود.
4 ـ «یرتع و یلعب» چهارده نوع قرائت دارد که مشهورترین آنها همان است که در مصاحف موجود نوشته شده است.
5 ـ «ان تذهبوا» در حکم مصدر و فاعل «لیحزننى» مى باشد و تقدیر آن چنین است: لیخزننى ذهابکم به.
6 ـ «الذئب» با همزه و با تخفیف آن، گرگ. و اصل آن از ذئوبه است که به معناى وزیدن تند باد است و چون گرگ مانند باد بر سر شکار خود مى رسد به او «ذئب» گفتند.

- پورتال آسمونی Asemooni.com

حمایت مالی از آسمونی

1 پسندیدم - Like

صفحه اصلی آسمونی خانه   بازگشت به ابتدای صفحه رفتن به بالا   ارسال به دوستان چاپ این مطلبچاپ مطلب   عضویت در مطالب آسمونی

tag برچسب : ,

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


+ 8 = 14