تازه های آسمونی
تبلیغات اینترنتی

تفسیر سوره بقره

 sura baghareh1 تفسیر سوره بقره

 

ســوره بـقــره

این سوره در ((مدینه)) نازل شده و 286 آیه است)).

 

محتوا و فضیلت سوره بقره :

جـامـعـیـت این سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسیارى از مسائل عملى (عبادى ، اجتماعى ، سـیـاسـى و اقـتـصـادى) قـابـل انکار نیست چه اینکه در این سوره :1ـ بحثهائى پیرامون توحید و شـنـاسـائى خدا مخصوصا از طریق مطالعه اسرارآفرینش آمده است 2ـ بحثهائى در زمینه معاد و زنـدگـى پـس از مـرگ ، مـخصوصامثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهیم و زنده شدن مرغها و داسـتـان عـزیـر 3ـبحثهائى در زمینه اعجاز قرآن و اهمیت این کتاب آسمانى 4ـ بحثهائى بسیار مـفـصـل در بـاره یـهـود و مـنـافـقـان و مـوضـع گـیـریهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن ، و انواع کارشکنیهاى آنان در این رابطه 5ـ بحثهائى در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ مخصوصاابراهیم و مـوسـى (ع) 6ـ بحثهائى در زمینه احکام مختلف اسلامى از جمله نماز،روزه ، جهاد، حج و تغییر قـبـله ، ازدواج و طلاق ، احکام تجارت ، و قسمت مهمى ازاحکام ربا و مخصوصا بحثهائى در زمینه انـفاق در راه خد، و همچنین مساله قصاص و تحریم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احکام وصیت ومانند آن.

 

در فضیلت این سوره

از پـیـامبر اکرم (ص) پرسیدند: ((کدامیک از سوره هاى قرآن برتر است ؟ فرمود:سوره بقره ، عرض کردند کدام آیه از آیات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: ((آیه الکرسى)).

(آیه 1).

 

تحقیق در باره حروف مقطعه قرآن :

((الـم)) (الم) درآغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى کنیم و این حروف همیشه جز کـلـمـات اسـرار آمـیـز قرآن محسوب مى شده ، و با گذشت زمان وتحقیقات جدید دانشمندان ، تـفـسـیـرهـاى تازه اى براى آن پیدا مى شود و جالب اینکه در هیچ یک از تواریخ ندیده ایم که عرب جاهلى و مشرکان وجود حروف مقطعه رادر آغاز بسیارى از سوره هاى قرآن بر پیغمبر(ص) خرده بگیرند، و آن را وسیله اى براى استهزا و سخریه قرار دهند و این مى رساند که گویا آنها نیز از اسرار وجـودحروف مقطعه کاملا بى خبر نبوده اند به هرحال چند تفسیر که هماهنگ با آخرین تحقیقاتى اسـت کـه در ایـن زمـیـنه به عمل آمده ، و ما آنها را به تدریج در آغاز این سوره ، و سوره هاى ((آل عمران)) و ((اعراف)) بیان خواهیم کرد، اکنون به مهمترین آنهامى پردازیم :

این حروف اشاره به این است که این کتاب آسمانى با آن عظمت و اهمیتى که تمام سخنوران عرب و غـیـر عـرب را متحیر ساخته ، و دانشمندان را از معارضه باآن عاجز نموده است ، از نمونه همین حـروفـى اسـت کـه در اخـتـیار همگان قرار دارد درعین اینکه قرآن از همان حروف ((الف با)) و کـلـمات معمولى ترکیب یافته به قدرى کلمات آن موزون است ومعانى بزرگى در بردارد، که در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى کند، روح را مملو از اعجاب و تحسین مى سازد، و افکار و عقول را در برابرخود وادار به تعظیم مى نماید.

درست همانطور که خداوند بزرگ از خاک ، موجوداتى همچون انسان ، با آن ساختمان شگفت انگیز، و انواع پرندگان زیب، و جانداران متنوع ، و گیاهان و گلهاى رنگارنگ ، مى آفریند و ما از آن کاسه و کـوزه و مـانـند آن مى سازیم ، همچنین خداونداز حروف الفبا و کلمات معمولى ،مطالب ومعانى بـلـنـد را درقـالـب الـفـاظ زیـبـا وکـلـمات موزون ریخته و اسلوب خاصى در آن بکار برده ، آرى همین حروف دراختیار انسانهانیز هست ولى توانائى ندارند که ترکیبها وجمله بندیهائى بسان قرآن ابداع کنند.

 

عصر طلائى ادبیات عرب :

عصر جاهلیت یک عصر طلائى از نظر ادبیات بود، همان اعراب بادیه نشین ،همان پابرهنه ها با تمام مـحرومیتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، عربها در زمـان جـاهـلیت یک بازار بزرگ سال به نام ((بازار عکاظ)) داشتند که در عین حال یک ((مجمع مـهـم ادبـى)) و کـنـگـره سـیاسى وقضائى نیز محسوب مى شد در این بازار علاوه بر فعالیتهاى اقـتـصـادى عـالـیترین نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخنسرایان توانا در این کنگره عـرضـه مـى گردید، و بهترین آنها به عنوان ((شعر سال)) انتخاب مى شد، و البته موفقیت دراین مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراینده آن شعر و قبیله اش بود.

 

در چـنـیـن عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل کرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز کـردنـد، و در بـرابر آن زانو زدند، گواه زنده این تفسیر حدیثى است که از امام سجاد (ع) رسیده آنـجـا کـه مـى فـرماید: ((قریش و یهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است ، آن را خـودش ساخته و به خدا نسبت داده است ، خداوند به آنها اعلام فرمود: ((الم ذلک الکتاب)) یعنى : اى مـحـمد! کتابى که برتو فرو فرستادیم از همین حروف مقطعه (الف لام ـ میم) و مانند آن است که همان حروف الفباى شما است.

 

(آیـه 2) ـ بـعـد از بـیان حروف مقطعه ، قرآن اشاره به عظمت این کتاب آسمانى کرده مى گوید: ((ایـن هـمان کتاب با عظمت است که هیچ گونه تردید در آن وجود ندارد))(ذلک الکتاب لاریب فیه).

ایـنـکـه مى گوید هیچ گونه شک و تردید در آن وجود ندارد این یک ادعا نیست بلکه آنچنان آثار صـدق و عـظـمت و انسجام و استحکام و عمق معانى و شیرینى وفصاحت لغات و تعبیرات در آن نـمـایان است که هرگونه وسوسه و شک را از خوددور مى کند جالب اینکه گذشت زمان نه تنها طـراوت آن را نـمـى کاهد بلکه هر قدرعلم به سوى تکامل پیش مى رود درخشش این آیات بیشتر مى شود، سپس در ادامه مى افزاید: این کتاب ((مایه هدایت پرهیزکاران است)) (هدى للمتقین).

 

هدایت چیست ؟

کلمه ((هدایت)) در قرآن به دو معنى بازگشت مى کند:

1ـ((هدایت تکوینى))

و مـنظور از آن رهبرى موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندى هاى حساب شده جهان هستى است.

 

2ـ((هدایت تشریعى))

کـه بـه وسیله پیامبران و کتابهاى آسمانى انجام مى گیرد و انسانها باتعلیم وتربیت آنها در مسیر تکامل پیش مى روند.

 

چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است ؟

مـسـلـمـا قـرآن براى هدایت همه جهانیان نازل شده ، ولى چرا در آیه فوق هدایت قرآن مخصوص پـرهـیـزکـاران مـعـرفى گردیده ؟ علت آن این است که تامرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مـرحله تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است) محال است انسان از هـدایت کتابهاى آسمانى ودعوت انبیا بهره بگیرد ((زمین شوره زار هرگز سنبل برنیارد، اگر چه هـزاران مرتبه باران برآن ببارد)) سرزمین وجود انسانى نیز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاک نشود، بذر هدایت را نمى پذیرد، و لذا خداوند مى فرماید: ((قرآن هادى و راهنماى متقیان است)).

(آیه 3)ـ

 

آثار تقوا در روح و جسم انسان !

قـرآن در آغـاز ایـن سـوره ، مـردم را در ارتباط با برنامه وآئین اسلام به سه گروه متفاوت تقسیم مى کند: 1ـ((متقین)) (پرهیزکاران) که اسلام را در تمام ابعادش پذیراگشته اند 2ـ ((کافران)) که در نـقـطـه مـقـابـل گروه اول قرار گرفته و به کفر خود معترفند 3ـ((منافقان)) که داراى دو چـهـره انـد، با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف ،مخالف اسلامند، البته چهره اصلى آنها هـمان چهره کفر است ، بدون شک زیان این گروه براى اسلام بیش از گروه دوم است و به همین سبب قرآن با آنها برخوردشدیدترى دارد.

درایـن آیـه سخن از گروه اول است ، ویژگیهاى آنها را از نظر ایمان و عمل درپنج عنوان مطرح مى کند،.

 

ایمان به غیب :

نخست مى گوید: ((آنها کسانى هستند که ایمان به غیب دارند)) (الذین یؤمنون بالغیب).

((غیب و شهود)) دو نقطه مقابل یکدیگرند، عالم شهود عالم محسوسات است ، وجهان غیب ، ماورا حـس ، زیـرا ((غـیـب)) در لـغـت بـمعنى چیزى است که پوشیده و پنهان است و چون عالم ماورا مـحـسـوسـات از حس ما پوشیده است به آن غیب گفته مى شود، ایمان به غیب درست نخستین نقطه اى است که مؤمنان را ازغیرآنها جدا مى سازد و پیروان ادیان آسمانى را در برابر منکران خدا و وحى وقیامت قرار مى دهد و به همین دلیل نخستین ویژگى پرهیزکاران ایمان به غیب ذکرشده است.

 

((مـؤمـنـان بـه غیب)) عقیده دارند، سازنده این عالم آفرینش ، علم و قدرتى بى انته، و عظمت و ادارکـى بـى نـهایت دارد، او ازلى و ابدى است ، و مرگ به معنى فنا و نابودى نیست بلکه دریچه اى اسـت بـه جـهان وسیعتر و پهناورتر، در حالى که یک فرد مادى معتقد است جهان هستى محدود اسـت بـه آنـچـه ما مى بینیم و قوانین طبیعت بدون هیچ گونه نقشه و برنامه اى پدید آورنده این جهان است ، و پس از مرگ همه چیز پایان مى گیرد.

 

آیـا ایـن دو انـسان با هم قابل مقایسه اند؟! اولى نمى تواند از حق و عدالت وخیرخواهى و کمک به دیـگـران صـرف نظر کند، و دومى دلیلى براى هیچ گونه از این امور نمى بیند، به همین دلیل در دنـیـاى مؤمنان راستین برادرى است و تفاهم ، پاکى است و تعاون ، اما در دنیاى مادیگرى استعمار اسـت و اسـتثمار، خونریزى است وغارت و چپاول و این سیر قهقهرائى را تمدن و پیشرفت و ترقى نام مى نهند!.

و اگر مى بینیم قرآن نقطه شروع تقوى را در آیه فوق ، ایمان به غیب دانسته دلیلش همین است.

 

((غـیـب)) در این جا داراى مفهوم وسیع کلمه مى باشد و اگر در بعضى روایات غیبت در آیه فوق تفسیر به امام غائب حضرت مهدى (عج) شده در حقیقت مى خواهد وسعت معنى ایمان به غیب را حتى نسبت به امام غائب (عج) مجسم کند بى آنکه به آن مصداق محدود باشد.

 

ارتباط با خدا:

ویژگى دیگر پرهیزکاران آن است که : ((نماز را برپا مى دارند)) (ویقیمون الصلوه) ((نماز)) که رمز ارتـبـاط بـا خـداسـت ، مـؤمـنانى را که به جهان ماورا طبیعت راه یافته اند در یک رابطه دائمى و هـمـیـشـگى با آن مبد بزرگ آفرینش نگه مى دارد، آنهاتنها در برابر خدا سر تعظیم خم مى کنند، چنین انسانى احساس مى کند ازتمام مخلوقات دیگر فراتر رفته ، و ارزش آن را پیدا کرده که با خدا سخن بگوید، و این بزرگترین عامل تربیت او است.

 

ارتباط با انسانها:

آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزدیک و مستمرى با خلق خدادارند، و به همین دلیل سومین ویژگى آنها را قرآن چنین بیان مى کند: ((و ازتمام مواهبى که به آنها روزى داده ایم انفاق مى کنند)) (ومما رزقناهم ینفقون).

قابل توجه اینکه قرآن نمى گوید: من اموالهم ینفقون (از اموالشان انفاق مى کنند) بلکه مى گوید: ((مـما رزقناهم)) (از آنچه به آنها روزى داده ایم) و به این ترتیب مساله ((انفاق)) را آنچنان تعمیم مى دهد که تمام مواهب مادى و معنوى را دربر مى گیرد.

بنابراین مردم پرهیزگار آنها هستند که نه تنها از اموال خود، بلکه از علم وعقل و دانش ونیروهاى جسمانى و مقام و موقعیت اجتماعى خود، و خلاصه ازتمام سرمایه هاى خویش به آنها که نیاز دارند مى بخشند، بى آنکه انتظار پاداشى داشته باشند.

(آیه 4)ـ.

 

ویژگى چهارم پرهیزکاران.

ایمان به تمام پیامبران وبرنامه هاى الهى است ، قرآن مى گوید: ((آنها کسانى هستند که به آنچه برتو نـازل شـده وآنچه پیش ازتو نازل گردیده ایمان دارند)) (والذین یؤمنون بما انـزل الیک و ما انـزل من قبلک).

 

ویژگى پنجم : ایمان به رستاخیز،

صـفـتـى اسـت که در این سلسله از صفات براى پرهیزکاران بیان شده است ((آنها به آخرت قطعا ایـمـان دارنـد)) (و بـالا خره هم یوقنون) آنها یقین دارند که انسان عبث و بى هدف آفریده نشده ، آفـریـنش براى او خط سیرى تعیین کرده است که بامرگ هرگز پایان نمى گیرد، او اعتراف دارد کـه عـدالـت مـطـلق پروردگار در انتظارهمگان است و چنان نیست که اعمال ما در این جهان ، بـى حـسـاب و پـاداش بـاشـد ایـن اعتقاد به او آرامش مى بخشد، از فشارهائى که در طریق انجام مـسـئولـیـتـهـا بر او واردمى شود نه تنها رنج نمى برد بلکه از آن استقبال مى کند و مطمئن است کـوچـکـتـریـن عـمـل نـیـک و بد پاداش و کیفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسیعتر که خالى از هـرگـونـه ظـلـم و سـتـم اسـت انـتـقـال مـى یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مندمى شود.

 

ایـمـان بـه رسـتـاخـیز اثر عمیقى در تربیت انسانها دارد، به آنها شهامت وشجاعت مى بخشد زیرا براساس آن ، اوج افتخار در زندگى این جهان ، ((شهادت)) درراه یک هدف مقدس الهى است که آغـازى اسـت بـراى یـک زندگى ابدى و جاودانى و ایمان به قیامت انسان را در برابر گناه کنترل مى کند، و به هرنسبت که ایمان قویترباشد گناه کمتر است.

 

(آیـه 5) ـ ایـن آیـه ، اشاره اى است به نتیجه و پایان کار مؤمنانى که صفات پنجگانه فوق را در خود جـمع کرده اند، مى گوید: ((اینها بر مسیر هدایت پروردگارشان هستند)) (اولئک على هدى من ربـهـم) ((و ایـنـهـا رسـتـگـارانـنـد)) (اولئک هم المفلحون) در حقیقت هدایت آنها و همچنین رستگاریشان از سوى خدا تضمین شده است جالب اینکه مى گوید: ((على هدى من ربهم)) اشاره بـه اینکه هدایت الهى همچون مرکب راهوارى است که آنها بر آن سوارند، و به کمک این مرکب به سوى رستگارى و سعادت پیش مى روند.

 

حقیقت تقوا چیست ؟

((تقوا)) در اصل بمعنى نگهدارى یا خویشتن دارى است و به تعبیر دیگر یک نیروى کنترل درونى است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ مى کند، و درواقع نقش ترمز نیرومندى را دارد که مـاشـیـن وجود انسان را در پرتگاهها حفظ و ازتندرویهاى خطرناک ، باز مى دارد ومعیار فضیلت و افـتـخـار انـسـان و مقیاس سنجش شخصیت او در اسلام محسوب مى شود تا آنجا که جمله ((ان اکرمکم عنداللّه اتقاکم)) به صورت یک شعار جاودانى اسلام در آمده است.

ضمنا باید توجه داشت که تقوا داراى شاخه ها و شعبى است ، تقواى مالى واقتصادى ، تقواى جنسى ، و اجتماعى ، وتقواى سیاسى و مانند اینها.

(آیه 6).

 

گروه دوم ، کافران لجوج و سرسخت

ـ ایـن گـروه درسـت در نقطه مقابل متقین و پرهیزکاران قرار دارند وصفات آنهادر این آیه و آیه بـعـد بطور فشرده بیان شده است در این آیه مى گوید ((آنها که کافرشدند (و در کفر و بى ایمانى سـخـت و لـجـوجند) براى آنها تفاوت نمى کند که آنان را ازعذاب الهى بترسانى یا نترسانى ایمان نخواهند آورد)) (ان الذین کفرو اسوآ علیهم انـذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون) این دسته چنان در گـمـراهـى خـود سـرسختند که هرچند حق برآنان روشن شود حاضر به پذیرش نیستند واصولا آمادگى روحى براى پیروى از حق و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند.

 

(آیـه 7)ـ این آیه اشاره به دلیل این تعصب و لجاجت مى کند و مى گوید: آنهاچنان در کفر و عناد فـرو رفـتـه انـد کـه حـس تـشخیص را از دست داده اند ((خدا بر دلها وگوشهایشان مهر نهاده و برچشمهاشان پرده افکنده شده)) (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوه) به هـمـیـن دلـیـل نتیجه کارشان این شده است که ((براى آنها عذاب بزرگى است)) (و لهم عذاب عـظـیـم) مسلما انسان تابه این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است ، هرچند گمراه باشد، اما به هنگامى که حس تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر راه نجاتى براى او نیست ،چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعى است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.

 

نکته ها:

1ـ آیا سلب قدرت تشخیص ، دلیل بر جبر نیست ؟

اگر طبق آیه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى این گروه مهر نهاده ، وبرچشمهایشان پرده افکنده ، آنـها مجبورند در کفر باقى بمانند، آیا این جبر نیست ؟پاسخ این سؤال را خود قرآن در اینجا و آیات دیـگـر داده اسـت و آن ایـنـکـه : اصـرار ولـجاجت آنها در برابر حق ، تکبر و ادامه به ظلم و ستم و بـیـدادگـرى و کـفر و پیروى ازهوسهاى سرکش سبب مى شود که پرده اى بر حس تشخیص آنها بیفتد، که در واقع این حالت عکس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر.

 

2ـ مهرنهادن بر دلها!

در آیـات فـوق و بـسیارى دیگر از آیات قرآن براى بیان سلب حس تشخیص ودرک واقعى از افراد، تـعـبیر به ((ختم)) شده است ، و احیانا تعبیر به ((طبع)) و ((رین)) این معنى از آنجا گرفته شده اسـت کـه در مـیان مردم رسم بر این بوده هنگامى که اشیائى رادر کیسه ها یا ظرفهاى مخصوصى قـرار مـى دادنـد، و یا نامه هاى مهمى را در پاکت مى گذاردند، براى آنکه کسى سرآن را نگشاید و دست به آن نزند آن را مى بستند وگره مى کردند و بر گره مهر مى نهادند، امروز نیز معمول است کـیـسـه هـاى پـسـتـى را لاک و مهر مى کنند در لغت عرب براى این معنى کلمه ((ختم)) به کار مـى رود، الـبـتـه ایـن تعبیر در باره افراد بى ایمان و لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عـوامـل هـدایت نفوذ ناپذیر شده اند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کـرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگرهیچ گونه تصرفى در آن نـمـى توان کرد، و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است ((طبع)) نیز در لغت به همین معنى آمـده اسـت اما ((رین)) به معنى زنگار یا غبار یالایه کثیفى است که بر اشیا گرانقیمت مى نشیند ایـن تعبیر در قرآن نیز براى کسانى که بر اثر خیره سرى و گناه زیاد قلبشان نفوذ ناپذیر شده بکار رفـتـه اسـت و مهم آن است که انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سر مى زند در فـاصله نزدیک آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید، تامبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آید و برآن مهر نهد.

 

3ـ مقصود از ((قلب)) در قرآن :

((قلب)) در قرآن به معانى گوناگونى آمده است از جمله :1ـ به معنى عقل ودرک چنانکه در آیه 37 سـوره ((ق)) مـى خـوانـیـم : ((ان فى ذلک لذکرى لمن کان له قلب :((در این مطالب تذکر و یـادآورى است براى آنان که نیروى عقل و درک داشته باشند))2ـ به معنى روح و جان چنانکه در سـوره احـزاب آیـه 10 آمـده است : ((هنگامى که چشمها از وحشت فرومانده و جانها به لب رسیده بـود)) 3ـ به معنى مرکز عواطف ،آیه 12 سوره انفال شاهد این معنى است : ((بزودى در دل کافران ترس ایجاد مى کنم)).

توضیح اینکه : در وجود انسان دو مرکز نیرومند به چشم مى خورد: 1ـ مرکزادراکات که همان ((مغز و دستگاه اعصاب است)) 2ـ مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبرى که در بخش چپ سـیـنـه قـرار دارد و مـسائل عاطفى در مرحله اول روى همین مرکز اثر مى گذارد، ما بالوجدان هـنـگامى که با مصیبتى روبرومى شویم فشار آن را روى همین قلب صنوبرى احساس مى کنیم ، و هـمـچـنـان وقـتـى کـه بـه مـطـلـب سرورانگیزى برمى خوریم فرح و انبساط را در همین مرکز احـسـاس مـى کـنـیـم ، نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همین عضو مخصوص) ومسائل عقلى به قلب (به معنى عقل یا مغز) نسبت داده شده ، دلیل آن همان است که گفته شد و سخنى به گزاف نرفته است.

( آیه 8).

 

گروه سوم (منافقان)

اسـلام در یـک مقطع خاص تاریخى خود با گروهى روبرو شد که نه اخلاص وشهامت براى ایمان آوردن داشـتـنـد و نـه قـدرت و جـرات بـر مـخـالفت صریح ، این گروه که قرآن از آنها به عنوان ((منافقین))((3)) یاد مى کند و ما در فارسى از آن تعبیر به ((دورو)) یا ((دو چهره)) مى کنیم ، در صـفـوف مـسلمانان واقعى نفوذ کرده بودند، و ازآنجا که ظاهر اسلامى داشتند، غالبا شناخت آنها مـشـکـل بـود ولـى قـرآن نشانه هاى دقیق و زنده اى براى آنها بیان مى کند که خط باطنى آنها را مـشـخـص مـى سـازد والگوئى در این زمینه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد نـخست تفسیرى از خود نفاق دارد مى گوید: ((بعضى از مردم هستند که مى گویند به خدا وروز قـیامت ایمان آورده ایم در حالى که ایمان ندارند)) (ومن الناس من یقول آمناباللّه و بالیوم الا خر و ماهم بمؤمنین).

 

(آیـه 9)ـ آنـها این عمل را یکنوع زرنگى و به اصطلاح تاکتیک جالب ، حساب مى کنند: ((آنها با این عـمـل مـى خـواهـنـد خـدا و مؤمنان را بفریبند)) (یخادعون اللّه والذین آمنوا) ((در حالى که تنها خودشان را فریب مى دهند، اما نمى فهمند)) (و مایخدعون الا انـفسهم وما یشعرون).

 

(آیه 10)ـ سپس قرآن به این واقعیت اشاره مى کند که نفاق در واقع یکنوع بیمارى است مى گوید: ((در دلهاى آنها بیمارى خاصى است)) (فى قلوبهم مرض) امااز آنجا که در نظام آفرینش ، هرکس در مسیرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر، رو به جلو مى رود قرآن اضافه مى کند: ((خداوند هم بربیمارى آنها مى افزاید)) (فزادهم اللّه مرضا).

 

و از آنـجـا کـه سـرمـایـه اصـلى منافقان دروغ است ، تا بتوانند تناقضها را که درزندگیشان دیده مى شود با آن توجیه کنند، در پایان آیه مى فرماید: ((براى آنها عذاب الیمى است بخاطر دروغهائى که مى گفتند)) (ولهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون).

(آیـه 11)ـ سـپـس بـه ویژگیهاى آنها اشاره مى کند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبى است در حـالى که مفسد واقعى همانها هستند: ((هنگامى که به آنها گفته شود در روى زمین فساد نکنید مـى گـویـنـد: مـا فـقـط اصـلاح کننده ایم))! (و اذا قیل لهم لاتفسدوا فى الا رض قالوا انما نحن مصلحون) ما برنامه اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته ایم و نداریم !.

 

(آیـه 12)ـ قـرآن اضـافـه مى کند : ((بدانید اینها همان مفسدانند و برنامه اى جزفساد ندارند ولى خـودشان هم نمى فهمند))! (الا انهم هم الـمـفسدون ولکن لایشعرون) بلکه اصرار و پافشارى آنها در راه نـفـاق و خوگرفتن با این برنامه هاى زشت و ننگین سبب شده که تدریجا گمان کنند این برنامه ها مفید وسازنده و اصلاح طلبانه است.

 

(آیـه 13)ـ نشانه دیگر اینکه : آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه وساده لوح و خوش باور مى پندارند، آن چنانکه قرآن مى گوید: ((هنگامى که به آنهاگفته مى شود ایمان بیاورید آنگونه که توده هاى مردم ایمان آورده اند، مى گویند: آیاما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم))؟! (و اذا قیل لـهـم آمـنوا کما آمن الناس قالواانـؤمن کما آمن السفه) و به این ترتیب افراد پاکدل و حق طلب و حـقـیـقـت جـو راکـه بـا مـشـاهـده آثـار حقانیت در دعوت پیامبر (ص) و محتواى تعلیمات او، سـرتـعـظـیـم فـرو آورده انـد بـه سـفـاهـت مـتـهـم مـى کنند لذا قرآن در پاسخ آنها مى گوید: ((بدانیدسفیهان واقعى اینها هستند اما نمى دانند)) (الا انهم هم السفها ولکن لایعلمون).

 

آیـا این سفاهت نیست که انسان خط زندگى خود را مشخص نکند و در میان هر گروهى به رنگ آن گروه درآید، استعداد و نیروى خود را در طریق شیطنت وتوطئه و تخریب به کار گیرد، و در عین حال خود را عاقل بشمرد؟!.

(آیـه 14) ـ سومین نشانه آنها آن است که هر روز به رنگى در مى آیند و در میان هرجمعیتى با آنها هـم صدا مى شوند، آنچنانکه قرآن مى گوید: ((هنگامى که افراد با ایمان را ملاقات کنند مى گویند ایـمان آوردیم)) (و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا) ما از شماهستیم و پیرو یک مکتبیم ، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم و با شما هیچ فرقى نداریم !.

 

((اما هنگامى که با دوستان شیطان صفت خود به خلوتگاه مى روند مى گویندما با شمائیم))! (و اذا خـلـوا الى شیاطینهم قالوا انا معکم) ((و اگر مى بینید ما در برابرمؤمنان اظهار ایمان مى کنیم ما مسخره شان مى کنیم))! (انما نحن مستهزؤن).

(آیـه 15)ـ سـپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع مى گوید: ((خدا آنها رامسخره مى کند)) (اللّه یـستهز بهم) ((و خدا آنها را در طغیانشان نگه مى دارد تا به کلى سرگردان شوند)) (و یمدهم فى طغیانهم یعمهون).

 

(آیـه 16) ـ ایـن آیه ، سرنوشت نهائى آنها را که سرنوشتى است بسیارغم انگیز و شوم و تاریک چنین بـیـان مـى کـند: ((آنها کسانى هستند که در تجارتخانه این جهان ، هدایت را با گمراهى معاوضه کـرده اند)) (اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدى) و به همین دلیل ((تجارت آنها سودى نداشته)) بلکه سرمایه را نیز از کف داده اند (فما ربحت تجارتهم) ((و هرگز روى هدایت را ندیده اند)) (و ما کانوامهتدین).

خـلاصـه دوگـانـگـى شـخـصـیـت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیده هاى گـونـاگـونـى در عـمـل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد که به خوبى مى توان آن را شناخت.

 

وسعت معنى نفاق

گرچه نفاق به مفهوم خاصش ، صفت افراد بى ایمانى است که ظاهرا در صف مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو کفر دارند، ولى نفاق معنى وسیعى دارد که هرگونه دوگانگى ظاهر وباطن ،گفتار وعـمـل را شـامـل مى شود هرچند در افراد مؤمن باشد که ما از آن به عنوان ((رگه هاى نفاق)) نام مـى بـریم مثلا درحدیثى مى خوانیم : سه صفت است که در هرکس باشد منافق است هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود رامسلمان بداند: کسى که در امانت خیانت مى کند، وکسى که به هنگام سـخـن گـفـتـن دروغ مـى گـوید، و کسى که وعده مى دهد و خلف وعده مى کند)) مسلما این گـونـه افـراد رگـه هائى از نفاق در وجود آنها هست ، مخصوصا در باره ریاکاران از امام صادق (ع) مـى خـوانـیـم کـه فـرمـود: ((ریـا و ظاهرسازى ، درخت (شوم وتلخى) است که میوه اى جز شرک خفى ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است)).

 

فریب دادن وجدان

آیـه فـوق ، اشـاره روشـنـى به مساله فریب وجدان دارد و اینکه بسیار مى شود که انسان منحرف و آلـوده ، براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان ، کم کم براى خوداین باور را به وجود مى آورد که این عمل من نه تنها زشت و انحرافى نیست بلکه اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون) تا با فریب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.

( آیه 17).

 

دو مثال جالب براى ترسیم حال منافقان

1ـ در مـثـال اول مى گوید: ((آنها مانند کسى هستند که آتشى (درشب ظلمانى)افروخته)) تا در پـرتـو نـور آن راه را از بـیراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد)) (مثلهم کمثل الذى استوقد نارا) ((ولـى همین که این شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت ، خداوند آن را خاموش مى سازد، و در ظلمات رهاشان مى کند، به گونه اى که چیزى را نبینند)) (فلما اضت ما حوله ذهب اللّه بنورهم و ترکهم فى ظلمات لایبصرون).

 

آنـهـا فکر مى کردند با این آتش مختصر و نور آن مى توانند با ظلمتها به پیکاربرخیزند، اما ناگهان بادى سخت برمى خیزد و یا باران درشتى فرو مى ریزد، و یا براثرپایان گرفتن مواد آتش افروز، آتش به سردى و خاموشى مى گراید و بار دیگر درتاریکى وحشتزا سرگردان مى شوند این نور مختصر، یـا اشاره به فروغ وجدان وفطرت توحیدى است و یا اشاره به ایمان نخستین آنهاست که بعدا بر اثر تقلیدهاى کورکورانه و تعصبهاى غلط و لجاجتها و عداوتها پرده هاى ظلمانى و تاریک بر آن مى افتد.

 

(آیـه 18)ـ سپس اضافه مى کند: ((آنها کر هستند و گنگ و نابین، و چون هیچ یک ازوسائل اصلى درک حـقایق را ندارند از راهشان باز نمى گردند)) (صم بکم عمى فهم لایرجعون) به هرحال این تـشبیه در حقیقت ، یک واقعیت را در زمینه نفاق روشن مى سازد، و آن اینکه نفاق و دوروئى براى مـدت طـولانـى نـمى تواند مؤثر واقع شود واین امر همچون شعله ضعیف و کم دوامى که در یک بـیـابان تاریک و ظلمانى درمعرض وزش طوفانهاست دیرى نمى پاید، و سرانجام چهره واقعى آنها آشکارمى گردد.

 

(آیـه 19) ـ در مـثـال دوم قرآن صحنه زندگى آنها را به شکل دیگرى ترسیم مى نماید: شبى است تـاریـک و ظلمانى پرخوف و خطر، باران به شدت مى بارد، ازکرانه هاى افق برق پرنورى مى جهد، صداى غرش وحشتزا و مهیب رعد، نزدیک است پرده هاى گوش را پاره کند، انسانى بى پناه در دل ایـن دشـت وسـیـع و ظـلمانى ،حیران و سرگردان مانده است ، باران پرپشت ، بدن او را مرطوب سـاخته ، نه پناهگاه مورد اطمینانى وجود دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى دهد گامى بـه سوى مقصد بردارد قرآن در یک عبارت کوتاه ، حال چنین مسافر سرگردانى را بازگومى کند: ((یـا هـمـانـنـد بـارانـى کـه در شب تاریک ، توام با رعد و برق و صاعقه (برسررهگذرانى) ببارد)) (اوکصیب من السما فیه ظلمات و رعد و برق).

 

سـپـس اضافه مى کند ((آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود مى گذارند تاصداى وحشت انگیز صاعقه ها را نشنوند)) (یجعلون اصـابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت) و در پایان آیه مى فرماید: ((وخداوند به کافران احاطه دارد)) وآنها هرکجا بروند در قبضه قدرت او هستند (واللّه محیط بالکافرین).

 

(آیـه 20) ـ بـرقها پى در پى بر صفحه آسمان تاریک جستن مى کند: ((نور برق آنچنان خیره کننده است که نزدیک است چشمهاى آنها را برباید)) (یکاد البرق یخطف ابصارهم).

((هـر زمـان کـه بـرق مـى زنـد و صفحه بیابان تاریک ، روشن مى شود، چندگامى درپرتو آن راه مـى رونـد، ولـى بـلافاصله ظلمت بر آنها مسلط مى شود و آنها در جاى خودمتوقف مى گردند)) (کلما اض لهم مشوافیه و اذا اظلم علیهم قاموا).

 

آنـهـا هرلحظه خطر را در برابر خود احساس مى کنند، چرا که در دل این بیابان نه کوهى به چشم مـى خـورد، و نـه درخـتى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیرى کند، هرآن ممکن است هدف صـاعـقـه اى قرار گیرند و در یک لحظه خاکستر شوند!حتى این خطر وجود دارد که غرش رعد، گوش آنها را پاره و نور خیره کننده برق چشمشان را نابینا کند، آرى ((اگر خدا بخواهد گوش و چـشـم آنـهـا را از مـیان مى بردچرا که خدا به هر چیزى توانا است)) (ولو شااللّه لذهب بسمعهم و ابصارهم ان اللّه على کل شى قدیر).

افـسـوس کـه بـه پـناهگاه مطمئن ایمان پناه نبرده اند تا از شر صاعقه هاى مرگبارمجازات الهى وجهاد مسلحانه مسلمین نجات یابند.

 

لزوم شناخت منافقین در هرجامعه :

اگـر چـه شـان نزول این آیات ، منافقان عصر پیامبر(ص) است اما باتوجه به اینکه خط نفاق در هر عـصـر و زمانى ، در برابر خط انقلابهاى راستین وجود داشته ودارد به منافقان همه اعصار و قرون گـسـتـرش مـى یابد، و ما با چشم خود تمام این نشانه ها را یک به یک و مو به مو در مورد منافقان عـصـر خـویـش مـى یابیم ، سرگردانى آنه، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى پناهى و بدبختى و سـیه روزى و رسوائى آنها را درست همانند همان مسافرى که قرآن به روشنترین وجهى حال او را ترسیم کرده است مشاهده مى کنیم.

(آیه 21).

 

اینچنین خدائى را بپرستید!

بـعـد از بـیـان حال سه دسته (پرهیزکاران ، کافران و منافقان) این آیه ، خطسعادت و نجات را که پـیوستن به گروه اول است مشخص ساخته مى گوید: ((اى مردم پروردگارتان را پرستش کنید کـه هـم شـما و هم پشینیان را آفرید تا پرهیزکارشوید)) (یا ایـها الناس اعبدوا ربکم الذى خلقکم والذین من قبلکم لعلکم تتقون).

خـطـاب ((یا ایهاالناس)) (اى مردم) که در قرآن حدود بیست بار تکرار شده ویک خطاب جامع و عـمـومـى اسـت نشان مى دهد که قرآن مخصوص نژاد و قبیله وطایفه و قشر خاصى نیست ، بلکه هـمـگـان را در ایـن دعوت عام شرکت مى دهد، همه را دعوت به پرستش خداى یگانه ، و مبارزه با هرگونه شرک و انحراف از خط توحیدمى کند.

(آیه 22).

 

نعمت زمین و آسمان :

در ایـن آیـه بـه قـسمت دیگرى از نعمتهاى بزرگ خدا که مى تواند انگیزه شکرگزارى باشد اشاره کـرده ، نـخست از آفرینش زمین سخن مى گوید: ((همان خدائى که زمین را بستر استراحت شما قرارداد)) (الذى جعل لکم الا رض فراشا).

ایـن مـرکـب را هـوارى که شما را برپشت خود سوار کرده و با سرعت سرسام آورى در این فضا به حـرکـات مـخـتـلـف خـود ادامه مى دهد، بى آنکه کمترین لرزشى بروجود شما وارد کند، یکى از نعمتهاى بزرگ او است نیروى جاذبه اش که به شمااجازه حرکت و استراحت و ساختن خانه ولانه و تهیه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگى مى دهد، نعمت دیگرى است ، هیچ فکر کرده اید که اگر جـاذبه زمین نبود دریک چشم برهم زدن همه ما و وسائل زندگیمان بر اثر حرکت دورانى زمین بـه فضاپرتاپ و در فضا سرگردان مى شد! سپس به نعمت آسمان مى پردازد و مى گوید:((آسمان را همچون سقفى بر بالاى سرشما قرارداد)) (والسم بنا).

 

کلمه ((سما)) که در این آیه به آن اشاره شده است همان جو زمین است ،یعنى قشر هواى متراکمى که دورتا دور کره زمین را پوشانده ، و طبق نظریه دانشمندان ضخامت آن ، چند صدکیلومتر است اگـر این قشر مخصوص هوا که همچون سقفى بلورین ، اطراف ما را احاطه کرده نبود، زمین دائما در معرض رگبارسنگهاى پراکنده آسمانى بود و عملا آرامش از مردم جهان سلب مى شد.

 

بـعد از آن به نعمت باران پرداخته مى گوید: ((و از آسمان آبى نازل کرد)) (وانـزل من السم م) اما چه آبى ؟ حیاتبخش ، و زندگى آفرین ، و مایه همه آبادیها وشالوده همه نعمتهاى مادى.

قـرآن سپس به انواع میوه هائى که از برکت باران و روزیهائى که نصیب انسانهامى شود اشاره کرده چـنـیـن مـى گـویـد: ((خـداوند به وسیله باران ، میوه هائى را به عنوان روزى شما از زمین خارج ساخت)) (فاخرج به من الثمرات رزقا لکم).

 

ایـن بـرنـامه الهى از یکسو، رحمت وسیع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخص مى کند و از سـوى دیـگـر بـیانگر قدرت او است که چگونه از آب بى رنگ صدهزاران رنگ از میوه ها و دانه هاى غـذائى بـا خواص متفاوت براى انسانه، وهمچنین جانداران دیگر آفریده ، یکى از زنده ترین دلائل وجود او است لذابلافاصله اضافه مى کند: ((اکنون که چنین است براى خدا شریکهائى قرار ندهید درحالى که مى دانید)) (فلا تجعلوا للّه اندادا و انـتم تعلمون).

((انـداد)) جـمـع ((ند)) به معنى چیزى است که از نظر گوهر و ذات شریک و شبیه چیز دیگرى باشد.

 

بت پرستى در شکلهاى مختلف

بـطـور کـلى هرچه را در ردیف خدا در زندگى مؤثر دانستن یکنوع شرک است ،ابن عباس مفسر معروف در اینجا تعبیر جالبى دارد مى گوید: ((انداد، همان شرک است که گاهى پنهان تر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک ، ازجمله اینکه انسان بگوید: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند(یعنى خدا و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد) و بگوید این سـگ اگـردیـشـب نـبـود دزدان آمـده بـودنـد! (پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است) یابه دوستش بگوید: هرچه خدا بخواهد و تو بخواهى ، همه اینها بوئى از شرک مى دهد)).

در تـعـبـیـرات عـامیانه روزمره نیز بسیار مى گویند: ((اول خد، دوم تو))! باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحد کامل نیست.

(آیه 23)ـ.

 

قرآن معجزه جاویدان :

از آنجا که نفاق و کفر گاهى از عدم درک محتواى نبوت و اعجاز پیامبر(ص)سرچشمه مى گیرد، در اینجا انگشت روى معجزه جاویدان ((قرآن)) مى گذاردمى گوید: ((اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل کرده ایم ، شک و تردید دارید لااقل سوره اى همانند آن بیاورید)) (وان کنتم فى ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسوره من مثله).

 

و به این ترتیب قرآن همه منکران را دعوت به مبارزه با قرآن و همانند یک سوره مانند آن مى کند تا عـجـز آنـهـا دلـیـلـى بـاشد، روشن بر اصالت این وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن ، سپس مـى گوید: تنها خودتان به این کار قیام نکنید بلکه ((تمام گواهان خود را جز خدا دعوت کنید (تا شـمـا را در این کار یارى کنند) اگر درادعاى خود صادقید که این قرآن از طرف خدا نیست)) (و ادعوا شهدآکم من دون اللّه ان کنتم صادقین).

 

کـلـمـه ((شـهـدا)) در ایـنجا اشاره به گواهانى است که آنها را در نفى رسالت پیامبر(ص) کمک مـى کردند، و جمله ((من دون اللّه)) اشاره به این است که حتى اگرهمه انسانها جز ((اللّه)) دست به دست هم بدهند، براى اینکه یک سوره همانندسوره هاى قرآن بیاورند قادر نخواهند بود.

 

(آیـه 24)ـ در ایـن آیه ، مى گوید: ((اگر شما این کار را انجام ندادید ـ و هرگزانجام نخواهید داد ـاز آتشى بترسید که هیزم آن بدنهاى مردم بى ایمان و همچنین سنگها است))! (فان لم تفعلوا و لن تـفـعـلـوا فاتقوا النار التى و قودها الناس والحجاره)((آتشى که هم اکنون براى کافران آماده شده است)) و جنبه نسیه ندارد! (اعدت للکافرین).

 

((وقـود)) بـه مـعـنـى ((آتشگیره)) است یعنى ماده قابل اشتعال مانند هیزم و دراینکه منظور از ((حجاره)) چیست ؟ آنچه با ظاهر آیات فوق ، سازگارتر به نظرمى رسد این است که آتش دوزخ از درون خـود انـسـانه، و سنگه، شعله ور مى شود،و باتوجه به این حقیقت که امروز ثابت شده همه اجـسام جهان در درون خود، آتشى عظیم نهفته دارند، درک این معنى مشکل نیست در آیه 6 و 7 سـوره هـمـزه مـى خـوانـیـم : ((آتـش سوزان پروردگار، که از درون دلها سرچشمه مى گیرد و بـرقـلـبـهاسایه مى افکند، و از درون به برون سرایت مى کند)) (به عکس آتشهاى این جهان که از بیرون به درون مى رسد)!

 

چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند؟

هـمـانطور که از لفظ ((معجزه)) پیداست ، باید پیامبر قدرت بر انجام اعمال خارق العاده اى داشته بـاشد که دیگران از انجام آن ((عاجز)) باشند پیامبرى که داراى معجزه است لازم است مردم را به ((مقابله به مثل)) دعوت کند، او باید علامت ونشانه درستى گفتار خود را معجزه خویش معرفى نماید تا اگر دیگران مى توانندهمانند آن را بیاورند، واین کار را در اصطلاح ((تحدى)) گویند.

 

قرآن معجزه جاودانى پیامبر اسلام (ص)

از میان معجزات و خارق عاداتى که از پیامبر اسلام (ص) صادر شده قرآن برترین سند زنده حقانیت او اسـت عـلـت آن ایـن اسـت کـه قـرآن مـعـجزه اى است ((گویا))، ((جاودانى))، ((جهانى)) و ((روحـانى)) پیامبران پیشین مى بایست همراه معجزات خود باشند در حقیقت معجزات آنها خود زبـان نـداشـت و گـفتار پیامبران ،آن را تکمیل مى کرد ولى قرآن یک معجزه گویاست ، نیازى به مـعـرفـى نـدارد خـودش بـه سـوى خود دعوت مى کند، مخالفانى را به مبارزه مى خواند محکوم مـى سـازد، و ازمـیـدان مـبـارزه ، پـیـروز بـیـرون مـى آیـد لـذا پـس از گـذشت قرنها از وفات پـیـامـبر(ص)همانند زمان حیات او، به دعوت خود ادامه مى دهد، هم دین است و هم معجزه ،هم قانون است و هم سند قانون.

 

جاودانى و جهانى بودن :

قـرآن مـرز ((زمـان ومـکـان))را در هم شکسته وهمچنان به همان قیافه اى که1400 سال قبل در محیط تاریک حجاز تجلى کرد، امروز بر ما تجلى مى کند،پیداست هرچه رنگ زمان و مکان به خود نـگـیرد تا ابد و در سراسر جهان پیش خواهد رفت ، بدیهى است که یک دین جهانى و جاودانى باید یـک سـنـد حـقـانیت جهانى وجاودانى هم در اختیار داشته باشد اما ((روحانى بودن قرآن)) امور خـارق الـعـاده اى کـه از پـیـامـبـران پیشین به عنوان گواه صدق گفتار آنها دیده شده معمولا جـنبه جسمانى داشته زنده کردن مردگان ، سخن گفتن کودک نوزاد در گاهواره ، و همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخیر مى کنند، ولى الفاظ قرآن که ازهمین حروف الفبا و کـلـمات معمولى ترکیب یافته در اعمال دل و جان انسان نفوذمى کند، افکار و عقول را در برابر خـود وادار به تعظیم مى نماید معجزه اى که تنها بامغزها و اندیشه ها و ارواح انسانها سروکار دارد، برترى چنین معجزه اى بر معجزات جسمانى احتیاج به توضیح ندارد.

(آیه 25).

 

ویژگى نعمتهاى بهشتى !

از آنـجا که در آیه قبل ، کافران و منکران قرآن به عذاب دردناکى تهدید شدند،در این آیه سرنوشت مـؤمـنـان را بیان مى کند نخست مى گوید: ((به آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند بـشـارت ده کـه بـراى آنها باغهائى از بهشت است که نهرها از زیر درختانش جریان دارد)) (وبشر الذین آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار).

 

مـى دانیم باغهائى که آب دائم ندارند و باید گاهگاه از خارج ، آب براى آنهابیاورند، طراوت زیادى نـخواهند داشت ، طراوت از آن باغى است که همیشه آب در اختیار دارد، آبهائى که متعلق به خود آن اسـت و هـرگـز قـطـع نـمى شود، خشکسالى و کمبود آب آن را تهدید نمى کند و چنین است بـاغـهـاى بهشت ، سپس ضمن اشاره به میوه هاى گوناگون این باغها مى گوید: ((هرزمان از این بـاغـهـا مـیوه اى به آنها داده مى شود مى گویند: این همان است که از قبل به ما داده شده است)) (کـلـمـا رزقـوا مـن ثمره رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل) سپس اضافه مى کند: (( و میوه هائى بـراى آنـهـا مـى آورنـد که با یکدیگر شبیهند)) (و اتوابه متشابها) یعنى همه از نظر خوبى وزیبائى هـمـانـندند، آنچنان در درجه اعلا قرار دارند که نمى شود یکى را بر دیگرى ترجیح داد، یک از یک خوشبوتر، یک از یک شیرینتر و یک از یک جالبتر و زیباتر! وبالاخره آخرین نعمت بهشتى که در این آیه به آن اشاره شده همسران پاک و پاکیزه است مى فرماید: ((براى آنها در بهشت همسران مطهر و پـاکـى اسـت)) (و لـهم فیهاازواج مطهره) پاک از همه آلودگیهایى که در این جهان ممکن است داشـتـه بـاشـنـد،پـاک از نـظـر روح و قـلـب و پـاک از نظر جسم و تن و در پایان آیه مى فرماید: ((مؤمنان جاودانه در آن باغهاى بهشت خواهند بود)) (و هم فیها خالدون).

 

همسران پاک :

جـالـب اینکه تنها وصفى که براى همسران بهشتى در این آیه بیان شده وصف ((مطهره)) (پاک و پاکیزه) است و این اشاره اى است به اینکه : اولین و مهمترین شرطهمسر، پاکى و پاکیزگى است ، و غـیـر از آن هـمـه تـحـت الشعاع آن قرار دارد، حدیث معروفى که از پیامبر(ص) نقل شده نیز این حـقـیـقـت را روشـن مـى کـند آنجا که مى فرماید: ((از گیاهان سرسبزى که بر مزبله ها مى روید بپرهیزید! عرض کردند: اى پیامبر! منظور شما از این گیاهان چیست ؟ فرمود: زن زیبائى است که در خانواده آلوده اى پرورش یافته)).

 

نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت

گـرچـه در بـسـیارى از آیات قرآن ، سخن از نعمتهاى مادى بهشت است ولى درکنار این نعمتها اشـاره به نعمتهاى معنوى مهمترى نیز شده است ، مثلا در آیه 72سوره توبه مى خوانیم : ((خداوند بـه مـردان و زنـان بـا ایـمان ، باغهائى از بهشت وعده داده که از زیر درختانش نهرها جارى است ، جـاودانه در آن خواهند بود، ومسکن هاى پاکیزه در این بهشت جاودان دارند، همچنین خشنودى پروردگار که ازهمه اینها بالاتر است و این است رستگارى بزرگ)).

 

آیـه 26 ـ شـان نزول : هنگامى که در آیات قرآن ، مثلهائى به ((ذباب)) (مگس) و((عنکبوت)) نازل گردید، جمعى از مشرکان این موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند و مسخره کردند که این چگونه وحى آسمانى است که سخن از((عنکبوت)) و ((مگس)) مى گوید؟ آیه نازل شد و با تعبیراتى زنده به آنها جواب داد.

 

تفسیر: آیا خدا هم مثال مى زند؟!

نـخـست مى گوید: ((خداوند از اینکه به موجودات ظاهرا کوچکى مانند پشه ویا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمى کند)) (ان اللّه لا یستحیى ان یضرب مثلا مابعوضه فما فوقها) مثال وسیله اى اسـت بـراى تجسم حقیقت ، گاهى که گوینده درمقام تحقیر و بیان ضعف مدعیان است بلاغت سخن ایجاب مى کند که براى نشان دادن ضعف آنه، موجود ضعیفى را براى مثال انتخاب کند مثلا در آیـه 73 سـوره حـج مـى خـوانـیـم : ((آنـهـا کـه مـورد پرستش شما هستند هرگز نمى توانند ((مـگـسـى))بـیـافرینند اگرچه دست به دست هم بدهند، حتى اگر مگس چیزى از آنها برباید آنهاقدرت پس گرفتن آن را ندارند، هم طلب کننده ضعیف است و هم طلب شونده)).

 

در ایـنـکـه منظور از ((فمافوقها)) (پشه یا بالاتر از آن) چیست ؟ مفسران دوگونه تفسیر کرده اند: گـروهـى گـفـته اند ((بالاتر از آن در کوچکى)) است ، زیرا مقام ، مقام بیان کوچکى مثال است ، و بـرترى نیز از این نظر مى باشد، این درست به آن مى ماند که گاه به کسى بگوئیم تو چرا براى یک تـومـان اینهمه زحمت مى کشى شرم نمى کنى ؟او مى گوید شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحـمـت مى کشم حتى براى یک ریال ! بعضى دیگر گفته اند: مراد ((بالاتر از نظر بزرگى)) است ، یـعـنـى خـداونـد هـم مثالهاى کوچک را مطرح مى کند و هم مثالهاى بزرگ را ـ ولى تفسیر اول مـنـاسـبـتـربـنـظـر مـى رسـد ـ سـپـس در دنـبال این سخن مى فرماید: ((اما کسانى که ایمان آورده اندمى دانند که آن مطلب حقى است از سوى پروردگارشان)) (فاما الذین آمنوافیعلمون انـه الحق من ربهم) آنها در پرتو ایمان و تقوا از لجاجت و عناد و کینه توزى با حق دورند ((ولى آنها که کـافرند مى گویند: خدا چه منظورى از این مثال داشته که مایه تفرقه و اختلاف شده ، گروهى را بـه وسـیله آن هدایت کرده ، و گروهى راگمراه))؟! (و اما الذین کفروا فیقولون ماذآ اراداللّه بهذا مثلا یضل به کثیرا و یهدى به کثیرا).

 

ولـى خـداوند به آنها پاسخ مى گوید که ((تنها فاسقان و گنهکارانى را که دشمن حقند به وسیله آن گمراه مى سازد)) (و ما یضل به الا الفاسقین) منظور از ((فاسقین))کسانى هستند که از راه و رسـم عبودیت و بندگى پا بیرون نهاده اند زیرا ((فسق)) از نظرلغت به معنى خارج شدن هسته از درون خـرمـا اسـت سـپس در این معنى توسعه داده شده و به کسانى که از جاده بندگى خداوند بیرون مى روند اطلاق شده است.

 

هدایت و اضلال الهى

هـدایت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست یا غلطنیست ، بلکه به شهادت آیات مـتـعددى از خود قرآن ((هدایت)) به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و ((اضلال)) به معنى از بین بردن زمینه هاى مساعد است ، بدون اینکه جنبه اجبارى به خود بگیرد.

(آیه 27).

 

زیانکاران واقعى !

از آنـجـا کـه در آیه قبل ، سخن از اضلال فاسقان بود در این آیه با ذکر سه صفت فاسقان را معرفى مـى کـنـد: 1ـ ((فـاسقان کسانى هستند که پیمان خدا را پس از آنکه محکم ساختند مى شکنند)) ((الذین ینقضون عهداللّه من بعد میثاقه) انسانها درواقع پیمانهاى مختلفى با خدا بسته اند، پیمان تـوحـیـد و خـداشـنـاسى ، پیمان عدم تبعیت از شیطان و هواى نفس ، فاسقان همه این پیمانها را شکسته ، واز خواسته هاى دل و شیطان پیروى مى کنند.

 

این پیمان کجا و چگونه بسته شد؟

در واقـع خـداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى دارد، همراه آن عملا پیمانى با زبان آفرینش از او مـى گیرد، به او چشم مى دهد، یعنى با این چشم حقایق را ببین ،گوش مى دهد یعنى صداى حق را بـشـنو و به این ترتیب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت او است بهره نگیرد و یا از نیروهاى خداداد در مسیر خطا استفاده کند، پیمان خدا را شکسته است آرى فاسقان ، همه یا قسمتى از این پیمانهاى فطرى الهى رازیرپا مى گذارند.

 

2ـ سپس به دومین نشانه آنها اشاره کرده مى گوید: ((آنها پیوندهائى را که خدادستور داده برقرار سـازنـد قـطـع مى کنند)) (و یقطعون م امراللّه به ان یوصل) این پیوندها شامل پیوند خویشاوندى ، پیوند دوستى ، پیوندهاى اجتماعى ، پیوند وارتباط با رهبران الهى و پیوند و رابطه با خداست.

 

3ـ نـشـانه دیگر فاسقان ، فساد در روى زمین است مى فرماید: ((آنها فساد درزمین مى کنند)) (و یفسدون فى الا رض) و در پایان آیه مى گوید: ((آنها همان زیانکارانند)) (اولئک هم الخاسرون) چه زیـانـى از ایـن بـرتـر کـه انـسان همه سرمایه هاى مادى و معنوى خود را در طریق فنا و نیستى و بدبختى و سیه روزى خود به کاربرد؟!

 

اهمیت صله رحم در اسلام

گـرچـه آیـه فـوق از احـترام به همه پیوندهاى الهى سخن مى گفت ، ولى پیوندخویشاوندى یک مصداق روشن آن است اسلام نسبت به صله رحم و کمک وحمایت و محبت نسبت به خویشاوندان اهمیت فوق العاده اى قائل شده است وقطع رحم و بریدن رابطه از خویشاوندان و بستگان را شدیدا نـهى کرده است ، زشتى و گناه قطع رحم به حدى است که امام سجاد(ع) به فرزند خود نصیحت مـى کـنـد کـه از مـصـاحبت با پنج طایفه بپرهیزد، یکى از آن پنج گروه کسانى هستند که قطع رحـم کـرده انـد: ((بـپـرهـیـز از معاشرت با کسى که قطع رحم کرده که قرآن او را ملعون و دور ازرحمت خدا شمرده است))

(آیه 28).

 

نعمت اسرار آمیز حیات !

قـرآن دلائلـى را کـه در گذشته (آیه 21 و 22 همین سوره) در زمینه شناخت خدا ذکر کرده بود تـکمیل مى کند و در اینجا براى اثبات وجود خدا از نقطه اى شروع کرده که براى احدى جاى انکار بـاقـى نـمـى گذارد و آن مساله پیچیده حیات و زندگى است نخست مى گوید: ((چگونه خدا را انـکـار مـى کـنـید در حالى که اجسام بى روحى بودید و او شمارا زنده کرد و لباس حیات بر تنتان پوشانید)) (کیف تکفرون باللّه وکنتم امواتا فاحیاکم).

 

قرآن به همه ما یادآورى مى کند که قبل از این شما مانند سنگها و چوبها وموجودات بى جان مرده بـودیـد، و نـسـیـم حـیـات اصلا در کوى شما نوزیده بود ولى اکنون داراى نعمت حیات و هستى مـى بـاشـیـد، اعـضـا و دستگاههاى مختلف ،حواس و ادراک به شما داده شده ، و این مساله آنقدر اسرارآمیز است که افکارمیلیونها دانشمند و کوششهایشان تاکنون از درک آن عاجز مانده !

 

آیـا هـیـچ کـس مـى تـواند چنین امر فوق العاده دقیق و ظریف را که نیازمند به یک علم و قدرت فـوق الـعـاده اسـت بـه طـبیعت بى شعور که خود فاقد حیات بوده است نسبت دهد! اینجاست که مـى گوئیم پدیده حیات در جهان طبیعت بزرگترین سنداثبات وجود خدا است ، پس از یادآورى ایـن نـعـمت ، دلیل آشکار دیگرى را یادآورمى شود و آن مساله ((مرگ)) است مى گوید: ((سپس خداوند شما را مى میراند)) (ثم یمیتکم).

 

آرى آفریننده حیات همان آفریننده مرگ است ، چنانکه در آیه 2 سوره ملک مى خوانیم : ((او خدائى است که حیات و مرگ را آفریده که شما را در میدان حسن عمل بیازماید)).

قـرآن پـس از ذکـر ایـن دو دلیل روشن بر وجود خدا به ذکر مساله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته ، مى گوید: ((سپس بار دیگر شما را زنده مى کند)) (ثم یحییکم) البته این زندگى پس از مرگ به هیچ وجه جاى تعجب نیست ، و با توجه به دلیل اول یعنى اعطاى حیات به موجود بى جان ، پـذیـرفتن اعطاى حیات پس ازمتلاشى شدن بدن ، نه تنها کار مشکلى نیست بلکه از نخستین بار آسـانـتـر اسـت (هـرچـند آسان و مشکل براى وجودى که قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد!) و درپایان آیه مى گوید: ((سپس به سوى او بازگشت مى کنید)) (ثم الیه ترجعون) مقصود ازرجوع بـه سوى پروردگار بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد، یعنى درقیامت و روز رستاخیز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى کنید.

 

(آیه 29) ـ پس از ذکر نعمت حیات و اشاره به مساله مبد و معاد، به یکى دیگر ازنعمتهاى گسترده خـداونـد اشـاره کـرده مـى گوید: ((او خدائى است که آنچه روى زمین است براى شما آفریده)) (هوالذى خلق لکم ما فى الا رض جمیعا).

و بـه ایـن ترتیب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمینى مشخص مى کند، آرى او عالیترین موجود در این صحنه پهناوراست و از تمامى آنها ارزشمندتر.

 

تـنـها این آیه نیست که مقام والاى انسان را یادآور مى شود بلکه در قرآن آیات فراوانى مى یابیم که انسان را هدف نهائى آفرینش کل موجودات جهان معرفى مى کند ((4)).

بـار دیـگـر بـه دلائل تـوحـید بازگشته مى گوید: ((سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صـورت هـفت آسمان مرتب نمود، و او به هرچیز آگاه است)) (ثم استوى الى السما فسویهن سبع سموات وهو بکل شى علیم).

جمله ((استوى)) از ماده ((استوا)) در لغت به معنى تسلط و احاطه کامل وقدرت بر خلقت و تدبیر است.

 

آسمانهاى هفت گانه

در اینکه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چیست ؟ آنچه صحیحتر به نظرمى رسد، این است که مقصود هـمان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است وازآیات قرآن چنین استفاده مى شود که تمام کرات و ثـوابـت و سـیاراتى را که ما مى بینیم همه جز آسمان اول است ، و شش عالم دیگر وجود دارد که از دسـتـرس دیـد مـا وابـزارهاى علمى امروز ما بیرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسـمـان تـشکیل مى دهند شاهد این سخن اینکه ، قرآن مى گوید: ((ما آسمان پائین را باچراغهاى ستارگان زینت دادیم)) (فصلت :12).

امـا ایـنکه گفتیم شش آسمان دیگر براى ما مجهول است و ممکن است علوم از روى آن در آینده پرده بردارد، به این دلیل است که علوم ناقص بشر به هر نسبت که پیش مى رود از عجائب آفرینش تازه هائى را به دست مى آورد.

( آیه 30).

 

انسان نماینده خدا در زمین !

در آیـات گـذشته خواندیم که خدا همه مواهب زمین را براى انسان آفریده است و در این سلسله آیات که از آیه30 شروع و به آیه 39 پایان مى یابد سه مطلب اساسى مطرح شده است :.

1ـ خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان درزمین.

2ـ دستور خضوع و تعظیم فرشتگان در برابر نخستین انسان.

3ـ تـشـریـح وضـع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى که منجر به خروج او ازبهشت گردید و سپس توبه آدم ، و زندگى او و فرزندانش در زمین.

 

این آیه از نخستین مرحله سخن مى گوید، خواست خداوند چنین بود که درروى زمین موجودى بـیـافـریـنـد کـه نماینده او باشد، صفاتش پرتوى از صفات پروردگار، و مقام و شخصیتش برتر از فرشتگان.

لـذا نـخست مى گوید: ((بخاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمین جانشینى قرار خواهم داد)) (و اذقـال ربک للملائکه انى جاعل فى الا رض خلیفه).

 

((خـلیفه)) به معنى جانشین است ، ـ همانگونه که بسیارى از محققان پذیرفته اندـ منظور خلافت الـهـى و نـمایندگى خدا در زمین است ، زیرا سؤالى که بعداز این فرشتگان مى کنند و مى گویند نـسـل آدم ممکن است مبد فساد و خونریزى شود و ما تسبیح و تقدیس تومى کنیم متناسب همین معنى است ، چرا که نمایندگى خدا در زمین با این کارها سازگار نیست.

 

بـه هـرحـال خدا مى خواست موجودى بیافریند که گل سرسبد عالم هستى باشد و شایسته ، مقام خلافت الهى و نماینده ((اللّه)) در زمین گردد.

سپس در این آیه اضافه مى کند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درک حقیقت و نه به عنوان اعتراض ((عـرض کـردنـد: آیا در زمین کسى را قرار مى دهى که فساد کندو خونها بریزد))؟! (قالوآ اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدما).

((در حـالـى کـه مـا تـو را عـبـادت مى کنیم تسبیح و حمدت بجا مى آوریم و تو را ازآنچه شایسته ذات پاکت نیست پاک مى شمریم)) (ونحن نسبح بحمدک و نقدس لک).

 

ولى خداوند در اینجا پاسخ سربسته به آنها داد که توضیحش در مراحل بعدآشکار گردید ((فرمود: من چیزهائى مى دانم که شما نمى دانید))! (قـال انى اعلم مالاتعلمون).

 

آنها فکر مى کردند اگر هدف عبودیت و بندگى است که ما مصداق کامل آن هستیم ، همواره غرق در عـبـادتـیـم و از هـمه کس سزاوارتر به خلافت ! بى خبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى این انسان که امـیـال و شـهـوات او را احـاطه کرده و شیطان از هرسو او را وسوسه مى کند تفاوت فراوانى دارد، اطاعت و فرمانبردارى این موجود طوفان زده کج، و عبادت آن ساحل نشینان آرام و سبکبار کجا؟

 

آنها چه مى دانستند که از نسل این آدم پیامبرانى همچون محمدو ابراهیم ونوح و موسى و عیسى و امـامـانـى هـمـچون ائمه اهل بیت (ع) و بندگان صالح وشهیدان جانباز و مردان و زنانى که همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهندقدم به عرصه وجود خواهند گذاشت ، افرادى که گاه فقط یک ساعت تفکر آنها برابربا سالها عبادت فرشتگان است !.

(آیه 31).

 

فرشتگان در بوته آزمایش !

آدم بـه لـطـف پـروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درک حقایق هستى بود خداوند این استعداد او را به فعلیت رسانید و به گفته قرآن ((به آدم همه اسما(حقایق و اسرار عالم هستى) را تعلیم داد)) (و علم آدم الا سما کلها).

البته این آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى ، افتخار بزرگى براى آدم بود.

 

در حـدیـثـى داریـم کـه از امام صادق (ع) پیرامون این آیه سؤال کردند، فرمود:((منظور زمینه، کوهه، دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامى موجودات)مى باشد، سپس امام (ع) به فرشى که زیر پایش گسترده بود نظرى افکند فرمود: حتى این فرش هم از امورى بوده که خدا به آدم تعلیم داد))!.

 

هـمچنین استعداد نام گذارى اشیا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشیا رانام گذارى کند ودر مورد احتیاج با ذکر نام آنها را بخواند واین خود نعمتى است بزرگ !.

((سـپـس خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست مى گوئید اسما اشیا وموجوداتى را که مشاهده مى کنید و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهید)) (ثم عرضهم على الملائکه فقال انـبئونى باسما هؤلا ان کنتم صادقین).

 

(آیـه 32) ـ ولى فرشتگان که داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر این آزمایش فرو ماندند لذا در پـاسـخ ((گـفـتند: خداوندا! منزهى تو، جز آنچه به ما تعلیم داده اى چیزى نمى دانیم))! (قالوا سبحانک لاعلم لنا الا ما علمتنا).

((تو خود عالم و حکیمى)) (انک انت العلیم الحکیم).

 

(آیـه 33) ـ در ایـنجا نوبت به آدم رسید که در حضور فرشتگان اسماموجودات و اسرار آنها را شرح دهـد ((خـداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را از اسما واسرار این موجودات با خبرکن))! (قال یا آدم انـبئهم باسمائهم).

((هـنـگـامـى کـه آدم آنها را از این اسما آگاه ساخت خداوند فرمود: به شمانگفتم که من از غیب آسمانها و زمین آگاهم ، و آنچه را که شما آشکار یا پنهان مى کنید مى دانم)) (فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انى اعلم غیب السموات والا رض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون).

 

در ایـنـجـا فـرشتگان در برابر معلومات وسیع و دانش فراوان این انسان سرتسلیم فرود آوردند، و برآنها آشکار شد که لایق خلافت زمین تنها او است !.

آیه 34).

 

آدم در بهشت

ـ قـرآن در تـعـقـیـب بحثهاى گذشته پیرامون مقام وعظمت انسان به فصل دیگرى از این بحث پـرداخـته ، نخست چنین مى گوید: ((بخاطر بیاورید هنگامى را که به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع کنید)) (و اذقـلنا للملائکه اسجدوالا دم) ((آنها همگى سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید)) (فسجدوا الا ابلیس ابى و استکبر).

 

آرى او استکبار کرد ((و بخاطر همین استکبار و نافرمانى از کافران شد)) (و کان من الکافرین).

بـه راستى کسى که لایق مقام خلافت الهى و نمایندگى او در زمین است شایسته هرنوع احترامى است ما در برابر انسانى که چند فرمول علمى را مى داندچه اندازه کرنش مى کنیم پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !

 

چرا ابلیس مخالفت کرد؟

مـى دانـیـم ((شـیـطـان)) اسـم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانهامى شود ولى ((ابلیس)) اسم خاص است و اشاره به همان شیطانى است که اغواگرآدم شد، او طبق صریح آیات قـرآن از جـنس فرشتگان نبود، بلکه در صف آنها قرارداشت او از طایفه جن بود که مخلوق مادى اسـت انـگـیـزه او در این مخالفت کبر وغرور و تعصب خاصى بود که بر فکر او چیره شد، او چنین مـى پنداشت که از آدم برتر است ((5)) و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پرورگار را نادرست شمرد.

نـه تـنـها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود، و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى ، مـحصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد، و آتش به خرمن هستى او افکند، و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد!.

 

آیا سجده براى خدا بود یا آدم ؟

شک نیست که ((سجده)) به معنى ((پرستش)) براى خداست ، ومعنى توحیدعبادت همین است که غـیـر از خـداراپـرسـتـش نـکنیم بنابراین جاى تردید نخواهد بودکه فرشتگان براى آدم ((سجده پـرستش)) نکردند، بلکه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرینش چنین موجود شگرفى ، و یا اینکه سـجـده بـراى آدم کـردنـد امـا سجده به معنى ((خضوع)) نه پرستش در حدیثى از امام ((على بن مـوسـى الـرضا))(ع)مى خوانیم : ((سجده فرشتگان پرستش خداوند ازیک سو، و اکرام و احترام آدم ازسوى دیگر بود، چرا که ما در صلب آدم بودیم))!.

(آیـه 35)ـ بـه هـرحـال بـعـد از این ماجرا و ماجراى آزمایش فرشتگان به آدم دستورداده شد او و هـمـسـرش در بـهشت سکنى گزیند، چنانکه قرآن مى گوید: ((به آدم گفتیم تو و همسرت در بـهشت ساکن شوید و هرچه مى خواهید از نعمتهاى آن گوارابخورید))! (و قلنا یا آدم اسکن انـت وزوجک الجـنه و کلا منها رغدا حیث شئتما).

((ولـى بـه این درخت مخصوص نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد))(ولاتقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین).

از آیـات قـرآن استفاده مى شود که آدم براى زندگى در روى زمین ، همین زمین معمولى آفریده شـده بود، ولى در آغاز خداوند او را ساکن بهشت که یکى از باغهاى سرسبز پرنعمت این جهان بود ساخت.

شـایـد عـلت این جریان آن بوده که آدم با زندگى کردن روى زمین هیچ گونه آشنائى نداشت ، و تـحـمـل زحـمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشکل بود، و ازچگونگى کردار و رفتار در زمین باید اطـلاعـات بـیشترى پیدا کند او در این محیطمى بایست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمـیـن تـوام بـا برنامه ها و تکالیف ومسئولیتها است که انجام صحیح آنها باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت است ، وسرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى ، آرى این خود یک سلسله تعلیمات لازم بودکه مى بایست فرا گیرد، و با داشتن این آمادگى به روى زمین قدم بگذارد.

(آیـه 36) ـ در ایـنـجا ((آدم)) خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى ازدرخت ممنوع دید، ولـى شیطان اغواگر که سوگند یاد کرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش برندارد بـه وسـوسـه گـرى مـشـغـول شد، چنانکه قرآن مى گوید:((سرانجام شیطان آن دو را به لغزش واداشـت و از آنـچـه در آن بودند(بهشت) بیرون کرد)) (فازلهماالشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه).

آرى از بهشتى که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود بر اثر فریب شیطان اخراج شدند.

و چـنـانـکـه قـرآن مى گوید: ((مابه آنها دستور دادیم که به زمین فرود آئید درحالى که دشمن یکدیگر خواهید بود)) آدم و حوا از یکسو و شیطان از سوى دیگر(وقلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو) منظور از هبوط و نزول آدم به زمین نزول مقامى است نه مکانى یعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائین آمد.

((و بـراى شـمـا تـا مدت معینى در زمین قرارگاه و وسیله بهره بردارى است))(ولکم فى الا رض مستقر و متاع الى حین).

اینجا بود که آدم متوجه شد راستى به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام وپرنعمت بهشت بخاطر تـسـلـیـم شـدن در برابر وسوسه هاى شیطان بیرون رانده شده ،درست است که آدم پیامبر بود و مـعـصـوم از گـنـاه ولى ، هرگاه ترک اولى از پیامبرسرزند خداوند نسبت به او سخت مى گیرد، هـمـانند گناهى که از افراد عادى سر بزندو این جریمه سنگینى بود که آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت.

 

بهشت آدم کدام بهشت بود؟

در پـاسـخ ایـن پـرسش باید توجه داشت که بهشت موعود نیکان و پاکان نبودبلکه یکى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى یکى از مناطق سرسبز زمین بوده است.

زیـرا: بـهـشـت مـوعود قیامت ، نعمت جاودانى است که در آیات بسیارى ازقرآن به این جاودانگى بودنش اشاره شده ، و بیرون رفتن از آن ممکن نیست و دوم این که ابلیس آلوده و بى ایمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود.

سـوم این که در روایاتى که از طرق اهل بیت (ع) به ما رسیده این موضوع صریحا آمده است یکى از راویـان حـدیـث مى گوید از امام صادق (ع) راجع به بهشت آدم پرسیدم امام (ع) در جواب فرمود: ((باغى از باغهاى دنیا بود که خورشید و ماه برآن مى تابید، و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بیرون رانده نمى شد)).

 

خدا چرا شیطان را آفرید؟

بـسـیـارى مـى پـرسـنـد شیطان که موجود اغواگرى است اصلا چرا آفریده شد وفلسفه وجود او چـیست ؟ در پاسخ مى گوئیم : خداوند شیطان ر، شیطان نیافرید، به این دلیل که سالها همنشین فـرشـتـگان و برفطرت پاک بود، ولى بعد از آزادى خودسؤ استفاده کرد و بناى طغیان و سرکشى گذارد.

دوم اینکه : از نظر سازمان آفرینش وجود شیطان براى افراد با ایمان وآنها که مى خواهند راه حق را بپویند زیانبخش نیست بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنهااست ، چه اینکه پیشرفت و ترقى و تکامل ، همواره درمیان تضادها صورت مى گیرد.

آیه 37).

 

بازگشت آدم به سوى خدا!

بعد از ماجراى وسوسه ابلیس و دستور خروج آدم از بهشت ، آدم متوجه شدراستى به خویشتن ستم کـرده ، در ایـنـجـا بـه فـکر جبران خطاى خویش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد، توجهى آمیخته با کوهى از ندامت و حسرت !

لـطـف خدا نیز دراین موقع به یارى اوشتافت وچنانکه قرآن دراین آیه مى گوید:((آدم از پروردگار خـود کلماتى دریافت داشت ، سخنانى مؤثر و دگرگون کننده ، و باآن توبه کرد وخدا نیز توبه او را پذیرفت)) (فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه) ((6)).

 

((چرا که او تواب و رحیم است)) (انه هو التواب الرحیم)

((توبه)) در اصل به معنى ((بازگشت)) است ، و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آید، زیـرا هـر گنه کارى در حقیقت از پروردگارش فرار کرده ، هنگامى که توبه مى کند به سوى او باز مى گردد.

 

خـداونـد نـیز درحالت عصیان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى شود،هنگامى که خداوند به تـوبـه تـوصـیـف مـى شـود، مـفـهـومش این است که نظر لطف ورحمت و محبتش را به آنها باز مى گرداند.

 

(آیـه 38) ـ بـا ایـنـکه توبه آدم پذیرفته گردید، ولى اثر وضعى کار او که هبوط به زمین بود تغییر نـیـافـت ، و چـنـانکه قرآن مى گوید: ((ما به آنها گفتیم : همگى (آدم و حوا)به زمین فرود آئید، هـرگـاه از جـانـب مـا هـدایـتـى براى شما آید کسانى که از آن پیروى کنند، نه ترسى دارند و نه اندوهگین خواهند شد)) (قلنا اهبطوا منها جمیعا فامایاتینکم منى هدى فمن تبـع هداى فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون).

 

(آیـه 39) ـ ((ولى آنان که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند براى همیشه درآتش دوزخ خواهند ماند)) (والذین کفروا و کذبوا بیاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون).

(آیه 40).

 

یاد نعمتهاى خدا!

از آنـجـا که داستان نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان و خلافت آنها درزمین ، سپس فراموش کردن پیمان الهى و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج وبدبختى شباهت زیادى به داستان آدم دارد، خداوند در این آیه روى سخن را به بنى اسرائیل کرده چنین مى گوید: ((اى بنى اسرائیل ! به خاطر بـیاورید نعمتهاى مرا که به شمابخشیدم ، و به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم ، و تـنـهـا از مـن بـتـرسـید))(یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انـعمت علیکم و اوفوا بعهدى اوف بعهدکم وایاى فارهبون) ((7)).

در حقیقت این سه دستور اساس تمام برنامه هاى الهى را تشکیل مى دهد.

 

چرا یهودیان را بنى اسرائیل مى گویند؟

((اسـرائیـل)) یـکـى از نـامـهاى یعقوب ، پدر یوسف مى باشد، در علت نامگذارى یعقوب به این نام مورخان غیرمسلمان مطالبى گفته اند که با خرافات آمیخته است.

چـنـانـکـه ((قـامـوس کتاب مقدس)) مى نویسد: ((اسرائیل به معنى کسى است که بر خدا مظفر گـشـت))! وى اضـافـه مى کند که ((این کلمه لقب یعقوب بن اسحاق است که در هنگام مصارعه (کشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقب گردید))!

 

ولـى دانـشـمـنـدان مـا مانند مفسر معروف ، ((طبرسى)) در ((مجمع البیان)) در این باره چنین مـى نـویسد: ((اسرائیل همان یعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهیم (ع) است))او مى گوید، ((اسر)) به معنى (عبد) و ((ئیل)) به معنى (اللّه) است ، و این کلمه مجموعامعنى ((عبداللّه)) را مى بخشد.

 

بـدیـهـى اسـت داستان کشتى گرفتن اسرائیل با فرشته خداوند و یا با خودخداوند که در تورات تـحـریـف یـافـته کنونى دیده مى شود یک داستان ساختگى وکودکانه است که از شان یک کتاب آسمانى به کلى دور است و این خود یکى ازمدارک تحریف تورات کنونى است.

 

آیه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع) چنین نقل شده که : ((حیى بن اخطب)) و((کعب ابن اشرف)) و جـمعى دیگر از یهود، هر سال مجلس میهمانى (پر زرق و برقى)از طرف یهودیان براى آنها ترتیب داده مى شد، آنها حتى راضى نبودند که این منفعت کوچک به خاطر قیام پیامبراسلام (ص) از میان بـرود، بـه ایـن دلـیـل (و دلایـل دیگر) آیات تورات را که در زمینه اوصاف پیامبر(ص) بود تحریف کردند، این همان ((ثمن قلیل)) و بهاى کم است که قرآن در این آیه به آن اشاره مى کند.

 

تفسیر: سودپرستى یهود

ـ نـخست مى فرماید: ((به آیاتى که بر پیامبراسلام (ص) نازل شده ایمان بیاورید، آیاتى که هماهنگ بـا اوصـافـى اسـت کـه در تورات شما آمده است)) (وآمنوابم انـزلت مصدقا لما معکم) اکنون که مـى بینید صفات این پیامبر و ویژگیهاى قرآن کاملا منطبق بر بشاراتى است که در کتب آسمانى شما آمده و هماهنگى همه جانبه با آن دارد چرا به آن ایمان نمى آورید؟

 

سـپـس مـى گوید: ((شما نخستین کسى نباشید به این کتاب آسمانى کفرمى ورزید و آن را انکار مى کنید)) (ولاتکونوا اول کافر به)

یعنى اگر مشرکان و بت پرستان عرب ، کافر شوند زیاد عجیب نیست ، عجیب کفر و انکار شما است چـرا کـه اهـل کـتابید و در کتاب آسمانى شما این همه بشارات درباره ظهور چنین پیامبرى داده شده !

 

آرى ! بـسـیارى از یهودیان اصولا مردمى لجوجند، و اگر این لجاجت نبود بایدآنها خیلى زودتر از دیگران ایمان آورده باشند.

در سـومـیـن جـمـله مى گوید: ((شما آیات مرا به بهاى اندکى نفروشید)) و آن را بایک میهمانى سالیانه معاوضه نکنید (ولا تشتروا بیاتى ثمنا قلیل)

و در چـهـارمـین دستور مى گوید: تنها از من بپرهیزید)) (وایاى فاتقون) از این نترسید که روزى شما قطع شود و از این نترسید که جمعى از متعصبان یهود بر ضدشما سران قیام کنند، تنها از من یعنى از مخالفت فرمان من بترسید.

 

(آیـه42)ـ در پنجمین دستور مى فرماید: ((حق را با باطل نیامیزید)) تا مردم به اشتباه بیفتند (ولا تلبسواالحق بالباطل).

و در شـشمین دستور از کتمان حق نهى کرده مى گوید: ((حق را مکتون نداریددر حالى که شما مى دانید و آگاهید)) (وتکتموا الحق وانـتم تعلمون).

 

(آیه 43)ـ و بالاخره هفتمین و هشتمین و نهمین دستور را به این صورت بازگو مى کند: ((نماز را بـه پـا دارید، زکات را ادا کنید، و (عبادت دستجمعى رافراموش ننمایید) با رکوع کنندگان رکوع نمایید)) (واقیموا الصلوه وآتوا الزکوه وارکعوا مع الرکعین).

 

جالب این که نمى گوید: نماز بخوانید، بلکه مى گوید: اقیموا الصلوه (نماز رابه پا دارید) یعنى تنها خـودتـان نـمـازخوان نباشید، بلکه چنان کنید که آیین نماز درجامعه انسانى برپا شود، و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بیایند.

در حـقـیـقت در این سه دستور اخیر، نخست پیوند فرد با خالق (نماز) بیان شده ، و سپس پیوند با مخلوق (زکات) و سرانجام پیوند دستجمعى همه مردم با هم در راه خدا!.

(آیه 44).

 

به دیگران توصیه مى کنید اما خودتان چرا؟!

علما و دانشمندان یهود قبل از بعثت محمد(ص) مردم را به ایمان به وى دعوت مى کردند و بعضى از علماى یهود به بستگان خود که اسلام آورده بودندتوصیه مى کردند به ایمان خویش باقى و ثابت بمانند ولى خودشان ایمان نمى آوردند، لذا قرآن آنها را بر این کار مذمبیت ت کرده مى گوید: ((آیا مردم را به نیکى دعوت مى کنید ولى خودتان را فراموش مى نمایید)) (اتامرون الناس بالبروتنسون انـفسکم) ((با این که کتاب آسمانى را مى خوانید آیا هیچ فکر نمى کنید))(وانـتم تتلون الکتاب افلا تعقلون).

 

عـلـماى یهود از این مى ترسیدند که اگر به رسالت پیامبراسلام (ص) اعتراف کنند کاخ ریاستشان فـرو ریـزد و عـوام یـهـود به آنها اعتنا نکنند لذا صفات پیامبراسلام (ص) را که در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.

اصـولا یک برنامه اساسى مخصوصا براى علما و مبلبیت غین و داعیان راه حق این است که بیش از سـخـن ، مـردم را بـا عـمـل خـود تبلیغ کنند همان گونه که درحدیث معروف از امام صادق (ع) مى خوانیم : ((مردم را با عمل خود به نیکیهادعوت کنید نه با زبان خود)).

 

(آیه 45)ـ قرآن براى این که انسان بتواند بر امیال و خواسته هاى دل پیروزگردد و حب جاه و مقام را از سـر بـیـرون کـنـد در این آیه چنین مى گوید: ((از صبر و نمازیارى جویید)) و با استقامت و کـنترل خویشتن بر هوسهاى درونى پیروز شوید(واستعینوا بالصبر والصلوه) سپس اضافه مى کند: ((این کار جز براى خاشعان سنگین و گران است)) (وانها لکبیره الا على الخاشعین).

 

(آیـه 46)ـ در ایـن آیـه خاشعان را چنین معرفى مى کند: ((همانها که مى دانندپروردگار خود را مـلاقـات خـواهـنـد کرد و به سوى او باز مى گردند)) (الـذین یظنون انهم ملاقوا ربهم وانهم الیه راجعون).

 

((لقااللّه)) چیست ؟

تـعـبـیر به ((لقااللّه)) در قرآن مجید کرارا آمده است ، و همه به معنى حضور درصحنه ((قیامت)) مـى باشد، بدیهى است منظور از ((لقا)) و ملاقات خداوند ملاقات حسى ، مانند ملاقات افراد بشر با یکدیگر نیست ، چه این که خداوند نه جسم است و نه رنگ و مکان دارد که با چشم ظاهر دیده شود، بـلـکـه منظور یا مشاهده آثارقدرت او در صحنه قیامت و پاداشها و کیفرها و نعمتها و عذابهاى او است یا به معنى یک نوع شهود باطنى و قلبى است ، زیرا انسان گاه به جایى مى رسد که گویى خدا را بـا چـشـم دل در برابر خود مشاهده مى کند، بطورى که هیچ گونه شک وتردیدى براى او باقى نمى ماند.

 

راه پیروزى بر مشکلات !

بـراى پیشرفت و پیروزى بر مشکلات دو رکن اساسى لازم است ، یکى پایگاه نیرومند درونى و دیگر تـکـیـه گاه محکم برونى ، در آیات فوق به این دو رکن اساسى باتعبیر ((صبر)) و ((صلوه)) اشاره شـده اسـت : صـبـر آن حـالـت استقامت و شکیبایى وایستادگى در جبهه مشکلات است ، و نماز پیوندى است با خدا و وسیله ارتباطى است با این تکیه گاه محکم ، در حدیثى از امام صادق (ع) نقل شـده کـه فـرمـود:((هـنـگامى که با غمى از غمهاى دنیا روبرو مى شوید وضو گرفته ، به مسجد بروید،نماز بخوانید و دعا کنید، زیر خداوند دستور داده (واستعینوا بالصبر والصلوه).

آیه 47ـ.

 

تفسیر: خیالهاى باطل یهود

در ایـن آیـه بـار دیـگـر خداوند روى سخن را به بنى اسرائیل کرده و نعمتهاى خدا را به آنها یادآور مـى شـود و مـى گـویـد: ((اى بنى اسرائیل نعمتهایى را که به شمادادم به خاطر بیاورید)) (یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انـعمت علیکم).

این نعمتها دامنه گسترده اى دارد، از نعمت هدایت و ایمان گرفته تا رهایى ازچنگال فرعونیان و بازیافتن عظمت و استقلال همه را شامل مى شود.

 

سـپـس از مـیـان ایـن نـعـمـتها به نعمت فضیلت و برترى یافتن بر مردم زمان خودکه ترکیبى از نـعـمـتهاى مختلف است اشاره کرده ، مى گوید: ((من شما را بر جهانیان برترى بخشیدم)) (وانى فضلتکم على العالمین).

(آیـه 48)ـ در این آیه ، قرآن خط بطلانى بر خیالهاى باطل یهود مى کشد، زیراآنها معتقد بودند که چـون نـیـاکان و اجدادشان پیامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند کرد، و یا گمان مى کردند مـى تـوان بـراى گـنـاهـان فدیه و بدل تهیه نمود،همان گونه که در این جهان متوسل به رشوه مى شدند.

قـرآن مـى گوید: ((از آن روز بترسید که هیچ کس از دیگرى دفاع نمى کند))(واتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا).

((و نه شفاعتى (بى اذن پروردگار) پذیرفته مى شود)) (ولا یقبل منها شفاعه).

((و نه غرامت و بدلى قبول خواهد شد)) (ولا یؤخذ منها عدل).

((و نه کسى براى یارى انسان به پا مى خیزد)) (ولاهم ینصرون).

خلاصه حاکم و قاضى آن صحنه کسى است که جز عمل پاک را قبول نمى کند.

در حقیقت آیه فوق اشاره به این است که در این دنیا چنین معمول است که براى نجات مجرمان از مـجـازات از طـرق مختلفى وارد مى شوند: گاه یک نفر جریمه دیگرى را پذیرا مى شود و آن را ادا مى کند اگر این معنى ممکن نشد متوسل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگیزد که از او شفاعت کنند باز اگر این هم نشد سعى مى کنند که با پرداختن غرامت خود را آزاد سازند.

ایـنها طرق مختلف فرار از مجازات در دنیا است ، ولى قرآن مى گوید: اصول حاکم بر مجازاتها در قـیامت بکلى از این امور جداست ، و هیچ یک از این امور درآنجا به کار نمى آید، تنها راه نجات ، پناه بردن به سایه ایمان و تقوا است و استمداداز لطف پروردگار.

بـررسـى عقاید بت پرستان یا منحرفین اهل کتاب نشان مى دهد که این گونه افکار خرافى درمیان آنـهـا کـم نـبـوده ، مـثـلا در حـالات یهود مى خوانیم که آنها براى کفبیت اره گناهانشان قربانى مى کردند، اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند یک جفت کبوتر قربانى مى کردند.

 

قرآن و مساله شفاعت

1ـ قرآن و مساله شفاعت ((8)) بدون شک مجازاتهاى الهى چه در این جهان وچه در قیامت جنبه

انـتقامى ندارد، بلکه همه آنها در حقیقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانین و در نتیجه پیشرفت و تـکـامـل انـسانهاست ، بنابراین هر چیز که این ضامن اجرا را تضعیف کند باید از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه درمردم پیدا نشود.

از سـوى دیگر نباید راه بازگشت و اصلاح را بکلى بر روى گناهکاران بست بلکه باید به آنها امکان داد که خود را اصلاح کنند و به سوى خدا و پاکى تقوا بازگردند.

((شـفـاعت)) در معنى صحیحش براى حفظ همین تعادل است ، و وسیله اى است براى بازگشت گناهکاران و آلودگان ، و در معنى غلط و نادرستش موجب تشویق و جرات بر گناه است.

کـسـانـى که جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهیم صحیح آن را از هم تفکیک نکرده اند گاه بکلى مـنـکـر مـسـاله شفاعت شده ، آن را با توصیه و پارتى بازى در برابرسلاطین و حاکمان ظالم برابر مى دانند!.

و گاه مانند وهابیان آیه فوق را که مى گوید: ((ولا یقبل منها شفاعه)) در قیامت از کسى شفاعت پذیرفته نمى شود بدون توجه به آیات دیگر دستاویز قرار داده وبکلى شفاعت را انکار کرده اند.

 

شرایط گوناگون شفاعت.

آیات شفاعت به خوبى نشان مى دهد که مساله شفاعت ازنظر منطق اسلام یک موضوع بى قید و شرط نـیـسـت بـلـکـه قـیـود وشـرایطى ، از نظر جرمى که درباره آن شفاعت مى شود از یکسو، شخص شـفاعت شونده از سوى دیگر، و شخص شفاعت کننده از سوى سوم دارد که چهره اصلى شفاعت و فـلـسفه آن را روشن مى سازد مثلا گناهانى همانند ظلم و ستم بطورکلى از دایره شفاعت بیرون شمرده شده و قرآن مى گوید: ظالمان ((شفیع مطاعى)) ندارند!.

از طـرف دیگر طبق آیه 28 سوره انبیا تنها کسانى مشمول بخشودگى ازطریق شفاعت مى شوند که به مقام ((ارتضا)) رسیده اند و طبق آیه 87 سوره مریم داراى ((عهدالهى)) هستند.

 

ایـن دو عـنـوان همان گونه که از مفهوم لغوى آنه، و از روایاتى که در تفسیر این آیات وارد شده ، اسـتـفـاده مى شود به معنى ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و کیفر و اعتراف به حسنات و سـیـئات ـنیکى اعمال نیک و بدى اعمال بدـ و گواهى به درستى تمام مقرراتى است که از سوى خـدا نازل شده ، ایمانى که در فکر و سپس در زندگى آدمى انعکاس یابد، و نشانه اش این است که خـود را از صف ظالمان طغیانگر که هیچ اصل مقدسى را به رسمیت نمى شناسند بیرون آورد و به تجدیدنظر در برنامه هاى خود وا دارد.

 

و در مـورد شفاعت کنندگان نیز این شرط را ذکر کرده که باید گواه بر حق باشند

و به این ترتیب شفاعت شونده باید یک نوع ارتباط و پیوند با شفاعت کننده بر قرار سازد، پیوندى از طـریق توجه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن ، که این خودنیز عامل دیگرى براى سازندگى و بسیج نیروها در مسیر حق است.

(آیه 49).

 

نعمت آزادى !

قـرآن در ایـن آیـه بـه یـکـى دیگر از نعمتهاى بزرگى که به قوم بنى اسرائیل ارزانى داشته اشاره مـى کـند و آن نعمت آزادى از چنگال ستمکاران است که از بزرگترین نعمتهاى خدا است به آنها یادآور مى شود که : ((به خاطر بیاورید زمانى را که شما را ازدست فرعونیان نجات بخشیدیم)) (واذ نجیناکم من آل فرعون) ((همانها که دائماشما را به شدیدترین وجهى آزار مى دادند)) (یسومونکم سـو الـعـذاب) ((پـسـرانـتـان راسـر مـى بـریدند، و زنان شما را براى کنیزى و خدمت ، زنده نگه مـى داشـتـنـد)) (یـذبـحـون ابـنکم ویستحیون نسکم) ((و در این ماجرا آزمایش سختى از سوى پروردگارتان براى شما بود)) (وفى ذلکم بلا من ربکم عظیم).

قـرآن این جریان را یک آزمایش سخت و عظیم ، براى بنى اسرائیل مى شمردـیکى از معانى ((بلا)) آزمایش است ـ و به راستى تحمل این همه ناملایمات ،آزمایش سختى بوده است.

 

 

بردگى دختران در آن روز و امروز

قـرآن زنـده گـذاردن دختران و سر بریدن پسران بنى اسرائیل را عذاب مى خواند، و آزادى از این شـکـنـجـه را نـعمت خویش مى شمارد گویا مى خواهدهشدار دهد که انسانها بایست سعى کنند آزادى صحیح خویش را به هر قیمت که هست به دست آورند و حفظ نمایند.

چنانکه على (ع) به این مطلب در گفتار خود اشاره مى فرماید: ((زنده بودن وزیردست بودن براى شما مرگ است ، و مرگ براى شما در راه به دست آوردن آزادى زندگى است)).

 

دنـیاى امروز با گذشته این فرق را دارد که در آن زمان فرعون با استبدادمخصوص خود پسران و مـردان را از جـمعیت مخالفش مى گرفت ، و دختران آنها راآزاد مى گذارد، ولى در دنیاى امروز تحت عناوین دیگرى روح مردانگى در افرادکشته مى شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده در مى آیند.

(آیه 50).

 

نجات از چنگال فرعونیان !

از آنـجـا کـه در آیـه قـبـل اشاره اجمالى به نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان شد، این آیه در حـقیقت توضیحى بر چگونگى این نجات است ، مى گوید: ((به خاطربیاورید هنگامى را که دریا را بـراى شـما شکافتیم)) (واذ فرقنابکم البحر) ((و شما رانجات دادیم و فرعونیان را غرق کردیم در حالى که تماشا مى کردید)) (فانجیناکم واغرقنا آل فرعون وانـتم تنظرون).

مـاجراى غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنى اسرائیل از چنگال آنها درسوره هاى متعددى از قـرآن آمـده اسـت ، از جمله سوره اعراف ، آیه136 ـ انفال ،آیه54 ـ اسر، آیه103 ـ شعر، آیه 63 و 66ـ زخرف ، آیه 55 و دخان ، آیه 17به بعد.

 

در ایـن سوره ها تقریبا همه جزئیات این ماجرا شرح داده شده ، ولى در این آیه ، تنها اشاره اى از نظر نـعـمـت و لـطـف خداوند به بنى اسرائیل شده ، تا آنها را به پذیرش اسلام ، آیین نجات بخش جدید، تشویق کند.

در ضـمـن ایـن آیـه درسى است براى انسانها که اگر در زندگى به خدا تکیه کنند،به آن نیروى بـى زوال ، اعـتـمـاد داشته باشند، و در مسیر صحیح از هیچ گونه کوشش وتلاش باز نایستند، در سخت ترین دقایق ، خداوند یار و مددکار آنها است.

(آیه 51).

 

بزرگترین انحراف بنى اسرائیل !

قـرآن در ایـن آیه از بزرگترین انحراف بنى اسرائیل در طول تاریخ زندگیشان سخن مى گوید، و آن انـحـراف از اصل توحید، به شرک و گوساله پرستى است ،نخست مى گوید: ((به خاطر بیاورید زمانى را که با موسى چهل شب وعده گذاشتیم))(واذ واعدنا موسى اربعین لیله).

هـنـگامى که او از شما جدا شد، و میعاد سى شبه او به چهل شب تمدیدگردید ((شما گوساله را بـعـد از او بـه عـنوان معبود انتخاب کردید، در حالى که با این عمل ، به خود ستم مى کردید)) (ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون) ((9)).

 

(آیـه 52)ـ در ایـن آیـه خـداونـد مـى گوید: ((با این گناه بزرگ باز شما را عفو کردیم شاید شکر نعمتهاى ما را بجا آورید)) (ثم عفونا عنکم من بعد ذلک لعلکم تشکرون).

 

(آیـه 53)ـ در ادامـه آیه قبل مى فرماید: ((به خاطر بیاورید هنگامى را که به موسى کتاب و وسیله تـشـخـیـص حق از باطل بخشیدیم ، تا شما هدایت شوید)) (واذ آتیناموسى الکتاب والفرقان لعلکم تهتدون).

 

(آیـه 54)ـ سـپـس در زمـینه تعلیم توبه از این گناه مى گوید: ((به خاطر بیاوریدهنگامى را که مـوسـى بـه قـوم خـود گفت : اى جمعیت شما با انتخاب گوساله به خودستم کردید)) (واذ قال موسى لقومه یا قوم انکم ظلمتم انـفسکم باتخاذکم العجل).

 

((اکنون که چنین است توبه کنید و به سوى آفریدگارتان باز گردید)) (فتوبوآ الى بارئکم) ((توبه شـمـا بـاید به این گونه که یکدیگر را به قتل برسانید))! (فاقتلواانـفسکم) ((این کار براى شما در پیشگاه خالقتان بهتر است)) (ذلکم خیر لکم عندبارئکم) ((و به دنبال این ماجرا خداوند توبه شما را پذیرفت که او تواب رحیم است)) (فتاب علیکم انه هو التواب الرحیم).

 

گناه عظیم و توبه بى سابقه

شـک نیست که پرستش گوساله سامرى ، کار کوچکى نبود، ملتى که بعد ازمشاهده آن همه آیات خـدا و معجزات پیامبر بزرگشان موسى (ع) همه را فراموش کنند و با یک غیبت کوتاه پیامبرشان بـکـلـى اصـل اسـاسـى توحید و آیین خدا را زیر پاگذارده بت پرست شوند اگر این موضوع براى همیشه از مغز آنها ریشه کن نشودوضع خطرناکى بوجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتى مخصوصا بـعـد از مـرگ موسى (ع) ممکن است تمام آیات دعوت او از میان برود، و سرنوشت آیین او بکلى به خـطـر افـتـد لـذا فـرمـان شـدیدى از طرف خداوند، صادر شد، و آن این که ضمن دستور توبه و بـازگشت به توحید، فرمان اعدام دستجمعى گروه کثیرى از گنهکاران به دست خودشان صادر شد.

ایـن فرمان به نحو خاصى مى بایست اجرا شود، یعنى خود آنها باید شمشیربه دست گیرند و اقدام به قتل یکدیگر کنند که هم کشته شدنش عذاب است و هم کشتن دوستان و آشنایان.

 

طبق نقل بعضى از روایات موسى (ع) دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانى که گوساله پرستى کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگرنهند!.

مـمکن است چنین تصور شود که این توبه چرا با این خشونت انجام گیرد؟ آیاممکن نبود خداوند توبه آنها را بدون این خونریزى قبول فرماید؟.

پـاسـخ بـه این سؤال از سخنان بالا روشن مى شود، زیرا مساله انحراف از اصل توحید و گرایش به بت پرستى مساله ساده اى نبود.

 

در حـقـیـقت همه اصول ادیان آسمانى را مى توان در توحید و یگانه پرستى خلاصه کرد، تزلزل این اصـل معادل است با از میان رفتن تمام مبانى دین ، اگر مساله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد، شـاید سنتى براى آیندگان مى گشت ، لذا بایدچنان گوشمالى به آنها داد که خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و کسى هرگز بعد از آن به فکر بت پرستى نیفتد!.

(آیه 55).

 

تقاضاى عجیب !

این آیه نشان مى دهد چگونه بنى اسرائیل مردمى لجوج و بهانه گیر بودند وچگونه مجازات سخت الـهى دامانشان را گرفت ، نخست مى گوید، ((به خاطر بیاوریدهنگامى را که گفتید، اى موسى ! مـا هـرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدارا آشکارا با چشم خود ببینیم))! (واذ قلتم یا موسى لن نؤمن لک حتى نرى اللّه جهره).

 

این درخواست ممکن است به خاطر جهل آنها بوده ، چرا که درک افراد نادان فراتر از محسوساتشان نیست ، حتى مى خواهند خدا را با چشم خود ببینند و یابه خاطر لجاجت و بهانه جویى بوده است که یکى از ویژگیهاى این قوم بوده !.

به هر حال در اینجا چاره اى جز این نبود که یکى از مخلوقات خدا که آنهاتاب مشاهده آن را ندارند بـبـینند، و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از این است که حتى بسیارى از مخلوقات خدا را ببیند، تا چه رسـد بـه ذات پـاک پـروردگـار، صـاعـقه اى فرود آمد و بر کوه خورد، برق خیره کننده و صداى رعب انگیز و زلزله اى که همراه داشت آن چنان همه را در وحشت فرو برد که بى جان به روى زمین افتادند.

چنانکه قرآن به دنبال جمله فوق مى گوید: ((سپس در همین حال صاعقه شمارا گرفت در حالى که نگاه مى کردید)) (فاخذتکم الصاعقه وانـتم تنظرون).

 

(آیـه 56)ـ مـوسـى از ایـن مـاجـرا سـخـت نـاراحـت شد، چرا که از بین رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائیل در این ماجرا بهانه بسیار مهمى به دست ماجراجویان بنى اسرائیل مى داد که زندگى را بـر او تیره و تار کند، لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنهارا به زندگى کرد، و این تقاضاى او پذیرفته شد، چنانکه قرآن مى گوید: ((سپس شمارا بعد از مرگتان حیات نوین بخشیدیم شاید شکر نعمت خدا را بجا آورید)) (ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون) ((10)).

(آیه 57).

 

نعمتهاى گوناگون !

آن گـونه که از آیات (20 تا 22) سوره مائده بر مى آید پس از آن که بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان نجات یافتند، خداوند به آنها فرمان داد که به سوى سرزمین مقدس فلسطین حرکت کنند و در آن وارد شـونـد، اما بنى اسرائیل زیر بار این فرمان نرفتند و گفتند: تا ستمکاران (قوم عمالقه) از آنجا بـیـرون نـروند ما وارد این سرزمین نخواهیم شد، به این هم اکتفا نکردند، بلکه به موسى گفتند: ((تو و خدایت به جنگ آنها بروید پس از آن که پیروز شدید ما وارد خواهیم شد))!.

موسى از این سخن سخت ناراحت گشت و به پیشگاه خداوند شکایت کردسرانجام چنین مقرر شد که بنى اسرائیل مدت چهل سال در بیابان (صحراى سینا)سرگردان بمانند.

 

گـروهـى از آنـهـا از کـار خـود سخت پشیمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند،خدا بار دیگر بنى اسرائیل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد که به قسمتى از آن دراین آیه اشاره مى کند: ((ما ابر را بر سر شما سایبان قرار دادیم)) (وظللنا علیکم الغمام).

 

پیدا است مسافرى که روز از صبح تا غروب در بیابان ، در دل آفتاب ،راهپیمایى مى کند از یک سایه گـوارا (هـمچون سایه ابر که نه فضا را بر انسان محدودمى کند و نه مانع نور و وزش نسیم است) چقدر لذت مى برد.

از سوى دیگر رهروان این بیابان خشک و سوزان ، آن هم براى مدت طولانى چهل ساله نیاز به مواد غـذایـى کـافـى دارنـد، ایـن مـشـکل را نیز خداوند براى آنها حل کرد چنانکه در دنباله همین آیه مـى فـرمـاید: ((ما من و سلوى را (که غذایى لذیذ ونیروبخش بود) بر شما نازل کردیم)) (وانـزلنا علیکم المن والسلوى).

 

((از ایـن خـوراکهاى پاکیزه اى که به شما روزى دادیم بخورید ((و از فرمان خداسرپیچى نکنید و شکر نعمتش را بگذارید)) (کلوا من طیبات ما رزقناکم).

ولى باز هم آنها از در سپاسگزارى وارد نشدند ((آنها به ما ظلم و ستم نکردندبلکه تنهابه خویشتن ستم مى کردند)) (وما ظلمونا ولکن کانوآ انـفسهم یظلمون).

 

((من و ((سلوى)) چیست ؟

بـعضى از مفسران احتمال داده اند که ((من)) یک نوع عسل طبیعى بوده که بنى اسرائیل در طول حـرکت خود در آن بیابان به مخازنى از آن مى رسیدند، چرا که در حواشى بیابان تیه ، کوهستانها و سنگلاخهایى وجود داشته که نمونه هاى فراوانى از عسل طبیعى در آن به چشم مى خورده است.

ایـن تـفـسـیر به وسیله تفسیرى که بر عهدین (تورات و انجیل) نوشته شده تاییدمى شود آنجا که مـى خوانیم : ((اراضى مقدسه به کثرت انواع گلها و شکوفه ها معروف است ، و بدین لحاظ است که جماعت زنبوران همواره در شکاف سنگها و شاخ ‌درختان و خانه هاى مردم مى نشینند، بطورى که فقیرترین مردم عسل را مى توانندخورد)) ((11)).

 

در مورد ((سلوى)) بعضى مفسران آن را یک نوع پرنده دانسته اند، که از اطراف بطور فراوان در آن سـرزمـیـن مـى آمـده ، در تـفسیرى که بعضى از مسیحیان به عهدین نوشته اند تایید این نظریه را مى بینیم آنجا که مى گوید:.

بدان که ((سلوى)) از آفریقا بطور زیاد حرکت کرده به شمال مى روند که درجزیره کاپرى ، 16 هزار از آنـهـا را در یـک فـصل صید نمودند این مرغ از راه دریاى قلزم آمده ، خلیج عقبه و سوئز را قطع نموده ، در شبه جزیره سینا داخل مى شود، واز کثرت تعب و زحمتى که در بین راه کشیده است به آسانى با دست گرفته مى شود،و چون پرواز نماید غالبا نزدیک زمین است ((12)).

 

از ایـن نوشته نیز استفاده مى شود که مقصود از ((سلوى)) همان پرنده مخصوص پرگوشتى است که شبیه و اندازه کبوتر است.

(آیه 58).

 

لجاجت شدید بنى اسرائیل

! در ایـنـجـا بـه فـراز دیگرى از زندگى بنى اسرائیل برخورد مى کنیم که مربوط به ورودشان در سـرزمین مقدس است نخست مى گوید:)) به خاطر بیاورید زمانى را که به آنها گفتیم داخل این قریه (یعنى سرزمین قدس) شوید)) (واذ قلنا ادخلوا هذه القریه).

((قـریـه)) گـرچه در زبان روزمره ما به معنى روستا است ، ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است که مردم در آن جمع مى شوند، خواه شهرهاى بزرگ باشد یا روستاه، در اینجا و منظور بیت المقدس و اراضى قدس است.

سپس اضافه مى کند: ((از نعمتهاى آن بطور فراوان هر چه مى خواهیدبخورید)) (فکلوا منها حیث شئتم رغدا).

 

((و از در (بیت المقدس) با خضوع و تواضع وارد شوید)) (وادخلواالباب سجدا) و بگویید: ((خداوندا! گناهان ما را بریز)) (وقولوا حطه).

 

((تا خطاهاى شما را ببخشیم و به نیکوکاران ـعلاوه بر مغفرت و بخشش گناهان ـ پاداش بیشترى خواهیم داد)) (نغفر لکم خطایاکم وسنزید المحسنین).

 

باید توجه داشت که ((حطه)) از نظر لغت به معنى ریزش و پایین آوردن است ،و در اینجا معنى آن این است که : ((خدایا از تو تقاضاى ریزش گناهان خود را داریم)).

 

(آیـه 59)ـ ولى چنانکه مى دانیم ، و از لجاجت و سرسختى بنى اسرائیل اطلاع داریم ، عده اى از آنها حـتـى از گفتن این جمله نیز امتناع کردند و به جاى آن کلمه نامناسبى بطور استهزا گفتند لذا قـرآن مـى گـویـد: ((اما آنها که ستم کرده بودنداین سخن را به غیر آنچه به آنها گفته شده بود تغییر دادند)) (فبدل الذین ظلموا قولاغیرالذى قیل لهم).

 

((ما نیز بر این ستمگران به خاطر فسق و گناهشان ، عذابى از آسمان فروفرستادیم)) (فانزلنا على الذین ظلموا رجزا من السم بما کانوا یفسقون).

(آیه 60)ـ.

 

جوشیدن چشمه آب در بیابان !

بـاز در این آیه خداوند به یکى دیگر از نعمتهاى مهمى که به بنى اسرائیل ارزانى داشت اشاره کرده مـى گـوید: ((به خاطر بیاورید هنگامى که موسى (در آن بیابان خشک و سوزان که بنى اسرائیل از جـهـت آب سـخـت در مـضیقه قرار داشتند) ازخداوند خود براى قومش تقاضاى آب کرد)) (واذ استسقى موسى لقومه).

 

و خدا این تقاضا را قبول فرمود، چنانکه قرآن مى گوید: ((ما به او دستوردادیم که عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص بزن)) (فقلنا اضرب بعصاک الحجر).

 

((نـاگهان آب از آن جوشیدن گرفت و دوازده چشمه آب (درست به تعدادقبائل بنى اسرائیل) از آن بـا سـرعت و شدت جارى شد)) (فانفجرت منه اثنتا عشره عینا) هریک از این چشمه ها به سوى طـایـفـه اى سرازیر گردید، به گونه اى که اسباط وقبایل بنى اسرائیل ((هرکدام به خوبى چشمه خود را مى شناختند)) (قد علم کل اناس مشربهم).

 

در این که این سنگ چگونه سنگى بوده ، بعضى از مفسران گفته اند: این سنگ صخره اى بوده است در یـک قسمت کوهستانى مشرف بر آن بیابان ، و تعبیر به ((انبجست)) که در آیه 160 سوره اعراف آمـده نـشان مى دهد که آب در آغاز به صورت کم از آن سنگ بیرون آمد، سپس فزونى گرفت به حـدى کـه هر یک از قبایل بنى اسرائیل و حیوانى که همراهشان بود از آن سیراب گشتند، و جاى تـعـجـب نـیـست که از قطعه سنگى در کوهستان چنین آبى جارى شود، ولى مسلما همه اینها با یک نحوه ((اعجاز)) آمیخته بود.

 

بـه هـر حـال خـداونـد از یـکـسـو بر آنها من و سلوى نازل کرد، و از سوى دیگر آب بقدر کافى در اخـتـیـارشان گذاشت ، و به آنها فرمود: ((از روزى خداوند بخورید وبنوشید اما فساد و خرابى در زمین نکنید)) (کلوا واشربوا من رزق اللّه ولا تعثوافى الا رض مفسدین).

 

در حـقـیقت به آنها گوشزد مى کند که حداقل به عنوان سپاسگزارى در برابراین نعمتهاى بزرگ هم که باشد لجاجت و خیره سرى و آزار پیامبران را کنار بگذارید(آیه 61).

 

تمناى غذاهاى رنگارنگ !

بـه دنـبـال مـواهب فراوانى که خداوند به بنى اسرائیل ارزانى داشت ، در این آیه ، چگونگى کفران و نـاسپاسى آنها را در برابر این نعمتهاى بزرگ منعکس مى کند ونشان مى دهد که آنها چگونه مردم لـجـوجـى بوده اند که شاید در تمام تاریخ دیده نشده است ، نخست مى گوید: ((و به خاطر بیاورید زمـانـى را که گفتید: اى موسى ! ماهرگز نمى توانیم به یکنوع غذا قناعت کنیم)) من وسلوى هر چـنـد خـوب و لـذیـذاست ، اما ما غذاى متنوع مى خواهیم (واذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعام واحد).

 

((بنابراین از خدایت بخواه تا از آنچه از زمین مى روید براى ما قرار دهد ازسبزیه، خیار، سیر، عدس و پیاز)) (فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الا رض من بقلهاوقثئها وفومها وعدسها وبصلها).

ولـى موسى به آنها گفت : ((آیا شما غذاى پست تر را در مقابل آنچه بهتر است انتخاب مى کنید))؟ (قال اتستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خیر).

 

((اکـنـون کـه چـنـین است از این بیابان بیرون روید و کوشش کنید وارد شهرى شوید، زیرا آنچه مى خواهید در آنجا است)) (اهبطوا مصرا فان لکم ما سالـتم).

سپس قرآن اضافه مى کند: ((خداوند مهر ذلت و فقر را بر پیشانى آنها زد))(وضربت علیهم الذلـه والمسکنه).

 

و بار دیگر به غضب الهى گرفتار شدند)) (وبؤا بغضب من اللّه).

((ایـن به خاطر آن بود که آنها آیات الهى را انکار مى کردند و پیامبران را بناحق مى کشتند)) (ذلک بانـهم کانوا یکفرون بیات اللّه ویقتلون النبیین بغیرالحق).

و ((ایـن بـه خاطر آن بود که آنها گناه مى کردند و تعدى و تجاوز داشتند)) (ذلک بما عصوا وکانوا یعتدون).

 

آیا تنوع طلبى جز طبیعت انسان نیست ؟

بدون شک ، تنوع از لوازم زندگى و جز خواسته هاى بشر است ، کاملا طبیعى است که انسان پس از مـدتـى از غذاى یکنواخت خسته شود، این کار خلافى نیست پس چگونه بنى اسرائیل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟.

پاسخ این سؤال با ذکر یک نکته روشن مى شود و آن این که در زندگى بشرحقایقى وجود دارد که اسـاس زنـدگـى او را تشکیل مى دهد و نباید فداى خورد وخواب و لذائذ متنوع گردد زمانهایى پـیـش مـى آیـد که توجه به این امور انسان را ازهدف اصلى ، از ایمان و پاکى و تقوى ، از آزادگى و حریت باز مى دارد، در اینجاست که باید به همه آنها پشت پا بزند.

 

تنوع طلبى در حقیقت دام بزرگى است از سوى استعمارگران دیروز و امروزکه با استفاده از آن ، افـراد آزاده را چـنان اسیر انواع غذاها و لباسها و مرکبها و مسکنهامى کنند که خویشتن خویش را بکلى به دست فراموشى بسپارند و حلقه اسارت آنهارا بر گردن نهند.

(آیه 62).

 

قانون کلى نجات !

در تـعـقـیب بحثهاى مربوط به بنى اسرائیل در اینجا قرآن به یک اصل کلى وعمومى ، اشاره کرده مـى گـویـد: آنچه ارزش دارد واقعیت و حقیقت است ، نه تظاهر وظاهرسازى ، در پیشگاه خداوند بـزرگ ایـمـان خـالـص و عـمـل صالح پذیرفته مى شود((کسانى که (به پیامبراسلام (ص)) ایمان آورده انـد و هـمچنین یهودیان و نصارى وصابئان (پیروان یحیى یا نوح یا ابراهیم) آنها که ایمان به خـدا و روز قـیامت آورند وعمل صالح انجام دهند پاداش آنها نزد پروردگارشان ثابت است)) (ان الذین آمنواوالذین هادوا والنصارى والصابئین من آمن باللّه والیوم الا خر وعمل صالحا فلهم اجرهم عندربهم) ((13)).

و بنابراین ((نه ترسى از آینده دارند و نه غمى از گذشته)) (ولاخوف علیهم ولاهم یحزنون).

 

یک سؤال مهم

بعضى از بهانه جویان آیه فوق را دستاویزى براى افکار نادرستى از قبیل صلح کلى و این که پیروان هر مذهبى باید به مذهب خود عمل کنند قرار داده اند، آنهامى گویند بنابراین آیه لازم نیست یهود و نـصـارى و پـیـروان ادیـان دیگر اسلام را پذیراشوند، همین قدر که به خدا و آخرت ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهندکافى است.

 

پـاسخ : به خوبى مى دانیم که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر مى کنند، قرآن درآیه 85 سوره آل عمران مـى گـویـد: ومـن یـبتغ غیر الا سلام دینا فلن یقبل منه : ((هر کس دینى غیر از اسلام براى خود انتخاب کند پذیرفته نخواهد شد)).

بـه عـلاوه آیـات قرآن پر است از دعوت یهود و نصارى و پیروان سایر ادیان به سوى این آیین جدید اگر تفسیر فوق صحیح باشد با بخش عظیمى از آیات قرآن تضاد صریح دارد، بنابراین باید به دنبال معنى واقعى آیه رفت.

 

در اینجا دو تفسیر از همه روشنتر و مناسبتر بنظر مى رسد.

1ـ اگـر یـهـود و نصارى و مانند آنها به محتواى کتب خود عمل کنند مسلما به پیامبراسلام (ص) ایـمـان مى آورند چرا که بشارت ظهور او با ذکر صفات و علایم مختلف در این کتب آسمانى آمده است.

 

2ـ این آیه ناظر به سؤالى است که براى بسیارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده ، آنها در فکر بودند که اگر راه حق و نجات تنها اسلام است ، پس تکلیف نیاکان و پدران ما چه مى شود؟، آیا آنها به خاطر عدم درک زمان پیامبر اسلام و ایمان نیاوردن به او مجازات خواهند شد؟.

در ایـنـجـا آیه فوق نازل گردید و اعلام داشت هر کسى که در عصر خود به پیامبر بر حق و کتاب آسـمـانـى زمـان خـویش ایمان آورده و عمل صالح کرده است اهل نجات است ، و جاى هیچ گونه نگرانى نیست.

بـنـابـرایـن یهودیان مؤمن و صالح العمل قبل از ظهور مسیح ، اهل نجاتند،همان گونه مسیحیان مؤمن قبل از ظهور پیامبراسلام.

 

این معنى از شان نزولى که براى آیه فوق ذکر شده نیز استفاده مى شود.

شرح این شان نزول را در ((تفسیرنمونه)) جلد اول ذیل همین آیه مطالعه کنید.

(آیه 63)

 

آیات خدا را با قوت بگیرید!

در این آیه مساله پیمان گرفتن از بنى اسرائیل ، براى عمل به محتویات تورات و سپس تخلف آنها از ایـن پـیـمـان اشـاره شـده اسـت ، نخست مى گوید: ((به خاطربیاورید زمانى را که از شما پیمان گرفتیم)) (واذ اخذنا میثاقکم).

((و طور را بالاى سر شما قرار دادیم)) (ورفعنا فوقکم الطور).

 

((و گفتیم آنچه را از آیات الهى به شما داده ایم با قدرت و قوت بگیرید)) (خذوام آتیناکم بقوه).

((و آنـچـه را در آن اسـت دقـیـقـا به خاطر داشته باشید (و به آن عمل کنید) تاپرهیزکار شوید)) (واذکرا ما فیه لعلکم تتقون).

 

(آیـه 64)ـ ولـى شـمـا پیمان خود را به دست فراموشى سپردید ((و بعد از این ماجر، روى گردان شدید)) (ثم تولیتم من بعد ذلک).

((و اگـر فـضـل و رحـمت خدا بر شما نبود، از زیانکاران بودید)) (فلولا فضل اللّه علیکم ورحمـته لکنتم من الخاسرین).

 

1- چگونه کوه بالاى سر بنى اسرائیل قرار گرفت ؟

مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى از قول ((ابن زید)) چنین نقل مى کند:هنگامى که موسى (ع) از کـوه طـور بـازگشت و تورات را با خود آورد، به قوم خویش اعلام کرد کتاب آسمانى آورده ام که حـاوى دستورات دینى و حلال و حرام است ،دستوراتى که خداوند برنامه کار شما قرار داده ، آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید.

یهود به بهانه این که تکالیف مشکلى براى آنان آورده ، بناى نافرمانى وسرکشى گذاشتند، خدا هم فرشتگان را مامور کرد، تا قطعه عظیمى از کوه طور رابالاى سر آنها قرار دهند.

 

در ایـن هـنـگـام مـوسـى (ع) اعلام کرد چنانچه پیمان ببندید و به دستورات خداعمل کنید و از سرکشى و تمرد توبه نمایید این عذاب و کیفر از شما بر طرف مى شود و گرنه همه هلاک خواهید شد.

آنها تسلیم شدند و تورات را پذیرا گشتند و براى خدا سجده نمودند، درحالى که هر لحظه انتظار سقوط کوه را بر سر خود مى کشیدند، ولى به برکت توبه سرانجام این عذاب الهى از آنها دفع شد)).

 

اما در چگونگى قرار گرفتن کوه بالاى سر بنى اسرائیل : این احتمال وجوددارد که قطعه عظیمى از کوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شدید از جا کنده شد، و از بالاى سر آنها گذشت بطورى که چند لحظه ، آن را بر فراز سر خود دیدند وتصور کردند که بر آنها فرو خواهد افتاد.

 

2- پیمان اجبارى چه سودى دارد؟.

در پـاسـخ ایـن سـؤال مـى تـوان گفت : هیچ مانعى ندارد که افراد متمرد و سرکش را با تهدید به مـجـازات در بـرابـر حق تسلیم کنند، این تهدید و فشار که جنبه موقتى دارد، غرور آنها را در هم مـى شکند و آنها را وادار به اندیشه و تفکر صحیح مى کند ودر ادامه راه با اراده و اختیار به وظایف خویش عمل مى کند.

و به هر حال ، این پیمان ، بیشتر مربوط به جنبه هاى عملى آن بوده است وگرنه اعتقاد را نمى توان با اکراه تغییر داد.

(آیه 65).

 

عصیانگران روز شنبه !

این آیه به روح عصیانگرى و نافرمانى حاکم بر یهود و علاقه شدید آنها به امور مادى اشاره مى کند، نـخـسـت مـى گوید: ((قطعا حال کسانى را که از میان شما درروز شنبه نافرمانى و گناه کردند دانستید)) (ولقد علمتم الذین اعتدوا منکم فى السبت).

 

و نـیـز دانـسـتید که ((ما به آنها گفتیم : به صورت بوزینه گان طرد شده اى درآیید وآنها چنین شدند)) (فقلنا لهم کونوا قرده خاسئین).

 

(آیـه 66)ـ ((ما این امر را کیفر و عبرتى براى مردم آن زمان و زمانهاى بعد قراردادیم)) (فجعلناها نکالا لما بین یدیها وما خلفها).

 

((و همچنین پند و اندرزى براى پرهیزکاران)) (وموعظه للمتقین).

شرح این ماجرا ذیل آیات (163 تا 166) سوره اعراف خواهد آمد و خلاصه آن چنین است : ((خداوند بـه یـهـود دسـتـور داده بـود، روز ((شـنـبـه)) را تعطیل کنند،گروهى از آنان که در کنار دریا مـى زیـسـتند به عنوان آزمایش دستور یافتند از دریا درآن روز ماهى نگیرند، ولى از قضا روزهاى شـنبه که مى شد، ماهیان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى شدند، آنها به فکر حیله گرى افتادند و با یـکـنـوع کلاه شرعى روز شنبه ازآب ماهى گرفتند، خداوند آنان را به جرم این نافرمانى مجازات کرد و چهره شان را ازصورت انسان به حیوان دگرگون ساخت))!.

(آیه 67).

 

ماجراى گاو بنى اسرائیل !

از ایـن آیـه بـه بعد بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پیرامون بنى اسرائیل خوانده ایم که همه بطور فشرده و خلاصه بود، ماجرایى به صورت مشروح آمده.

مـاجـرا (آن گـونـه کـه از قـرآن و تـفـاسیر بر مى آید) چنین بود که یکنفر ازبنى اسرائیل به طرز مرموزى کشته مى شود، درحالى که قاتل به هیچ وجه معلوم نیست.

 

در مـیـان قـبـایـل و اسـباط بنى اسرائیل نزاع درگیر مى شود، داورى را براى فصل خصومت نزد موسى (ع) مى برند و حل مشکل را از او خواستار مى شوند موسى (ع)با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجازآمیزى به حل این مشکل چنانکه درتفسیر آیات مى خوانید مى پردازد.

 

نـخـسـت مى گوید: ((به خاطر بیاورید هنگامى را که موسى به قوم خود گفت باید گاوى را سر ببرید)) (واذ قال موسى لقومه ان اللّه یامرکم ان تذبحوا بقره).

 

آنـهـا از روى تـعجب ((گفتند: آیا ما را به مسخره گرفته اى))؟! (قالوآ اتتخذناهزوا) ((موسى در پاسخ آنان گفت : به خدا پناه مى برم که از جاهلان باشم)) (قال اعوذ باللّه ان اکون من الجاهلین).

 

یـعـنـى اسـتـهزا نمودن و مسخره کردن ، کار افراد نادان و جاهل است ، و پیامبرخدا هرگز چنین نیست.

 

(آیـه 68)ـ پـس از آن که آنها اطمینان پیدا کردند استهزایى در کار نیست و مساله جدى مى باشد ((گفتند: اکنون که چنین است از پروردگارت بخواه براى ما مشخص کند که این چگونه گاوى باید باشد))؟! (قالواادع لنا ربک یبین لنا ماهى).

بـه هـر حال ، موسى در پاسخ آنها ((گفت : خداوند مى فرماید باید ماده گاوى باشد که نه پیر و از کـار افتاده و نه بکر و جوان بلکه میان این دو باشد)) (قال انه یقول انها بقره لا فارض ولا بکر عوان بین ذلک).

 

و براى این که آنها بیش از این مساله را کش ندهند، و با بهانه تراشى فرمان خدا را به تاخیر نیندازند در پـایـان سـخـن خود اضافه کرد: ((آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید)) (فافعلوا ما تؤمرون).

 

(آیه 69)ـ ولى باز آنها دست از پرگویى و لجاجت برنداشتند و ((گفتند: ازپروردگارت بخواه که براى ما روشن کند که رنگ آن باید چگونه باشد))؟! (قالواادع لنا ربک یبین لنا ما لونها).

 

مـوسـى (ع) در پـاسـخ ((گـفـت : خـدا مـى فـرماید: گاو ماده اى باشد زرد یکدست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد)) (قال انه یقول انها بقره صفرآ فاقـع لونها تسر الناظرین).

 

عـجـب ایـن اسـت کـه باز هم به این مقدار اکتفا نکردند و هر بار با بهانه جویى کارخود را مشکلتر ساخته ، و دایره وجود چنان گاوى را تنگتر نمودند.

 

(آیه 70)ـ باز ((گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما روشن کند این چگونه گاوى باید باشد))؟ از نظر نوع کار کردن (قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ماهى).

((چرا که این گاو براى ما مبهم شده)) (ان البقر تشابه علینا).

((و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد))! (وانا ان شاللّه لمهتدون).

 

(آیـه 71)ـ مـجـددا ((موسى گفت : خدا مى فرماید: گاوى باشد که براى شخم زدن ، رام نشده ، و براى زراعت آبکشى نکند)) (قال انه یقول انها بقره لاذلـول تثیر الا رض ولا تسقى الحرث).

((و از هر عیبى برکنار باشد)) (مسلمه).

 

و حتى ((هیچ گونه رنگ دیگرى در آن نباشد)) (لاشیه فیها).

در ایـنـجـا کـه گـویـا سؤال دیگرى براى مطرح کردن نداشتند ((گفتند: حالا حق مطلب را ادا کردى))! (قالوا الا ن جئت بالحق).

سـپـس گـاو را با هر زحمتى بود به دست آوردند ((و آن را سر بریدند، ولى مایل نبودند این کار را انجام دهند))! (فذبحوها وما کادوا یفعلون).

 

(آیه 72)ـ قرآن بعد از ذکر ریزه کاریهاى این ماجر، باز آن را بصورت خلاصه و کلى در این آیه و آیه بعد چنین مطرح مى کند: ((به خاطر بیاورید هنگامى که انسانى را کشتید، سپس درباره قاتل آن به نـزاع پـرداخـتـیـد و خـداوند (با دستورى که در آیات بالا آمد) آنچه را مخفى داشته بودید آشکار ساخت)) (واذ قتلتم نفسا فاداراتم فیهاواللّه مخرج ما کنتم تکتمون).

 

(آیـه 73)ـ ((سپس گفتیم قسمتى از گاو را به مقتول بزنید)) تا زنده شود و قاتل خود را معرفى کند (فقلنا اضربوه ببعضها).

((آرى ! خدا این گونه مردگان را زنده مى کند)) (کذلک یحیى اللّه الموتى).

((و این گونه آیات خود را به شما نشان مى دهد تا تعقل کنید)) (ویریکم آیاته لعلکم تعقلون).

 

(آیـه 74)ـ در ایـن آیـه بـه مـساله قساوت و سنگدلى بنى اسرائیل پرداخته مى گوید: ((بعد از این ماجراها و دیدن این گونه آیات و معجزات و عدم تسلیم دربرابر آنها دلهاى شما سخت شد همچون سنگ یا سختتر)) (ثم قست قلوبکم من بعدذلک فهى کالحجاره او اشد قسوه).

چـرا کـه ((پـاره اى از سنگها مى شکافد و از آن نهرها جارى مى شود)) (وان من الحجاره لما یتفجر منه الا نـهار).

 

یا لااقل ((بعضى از آنها شکاف مى خورد و قطرات آب از آن تراوش مى نماید))(وان منها لما یشقق فیخرج منه الم).

و گاه ((پاره اى از آنها (از فراز کوه) از خوف خدا فرو مى افتد)) (وان منها لمایهبط من خشیه اللّه).

امـا دلـهـاى شـمـا از این سنگها نیز سخت تر است ، نه چشمه عواطف و علمى ازآن مى جوشد و نه قطرات محبتى ازآن تراوش مى کند،و نه هرگز ازخوف خدا مى طپد.

و در آخـریـن جـمله مى فرماید: ((خداوند از آنچه انجام مى دهید غافل نیست))(ومااللّه بغافل عما تعملون).

و ایـن تـهـدیـدى اسـت سربسته براى این جمعیت بنى اسرائیل و تمام کسانى که خط آنها را ادامه مى دهند.

 

نکات آموزنده این داستان

این داستان عجیب ، علاوه بر این که دلیل بر قدرت بى پایان پروردگار بر همه چیز است ، دلیلى بر مساله معاد نیز مى باشد.

از ایـن گـذشـتـه این داستان به ما درس مى دهد که سختگیر نباشیم تا خدا بر ماسخت نگیرد به علاوه انتخاب گاو براى کشتن شاید براى این بوده که بقایاى فکرگوساله پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بیرون براند.

(آیه 75).

 

انتظار بیجا !

در ایـن آیـه قـرآن ، مـاجـراى بـنـى اسـرائیـل را رهـا کـرده ، روى سـخن را به مسلمانان نموده و نـتـیجه گیرى آموزنده اى مى کند، مى گوید: ((شما چگونه انتظار دارید که این قوم به دستورات آیـین شما ایمان بیاورند، با این که گروهى از آنان سخنان خدا رامى شنیدند و پس از فهم و درک آن را تـحریف مى کردند، در حالى که علم و اطلاع داشتند))؟! (افتطمعون ان یؤمنوا لکم وقد کان فریق منهم یسمعون کلام اللّه ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه وهم یعلمون).

آیه 76ـ شان نزول : در نزول این آیه و آیه بعد از امام باقر(ع) چنین نقل کرده اند: ((گروهى از یهود کـه دشـمنى با حق نداشتند هنگامى که مسلمانان را ملاقات مى کردند از آنچه در تورات پیرامون صفات پیامبراسلام (ص) آمده بود به آنها خبرمى دادند، بزرگان یهود از این امر آگاه شدند و آنها را از ایـن کـار نهى کردند، و گفتندشما صفات محمد(ص) را که در تورات آمده براى آنها بازگو نکنید تا در پیشگاه خدادلیلى بر ضد شما نداشته باشند، این دو آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت)).

تـفسیر: این آیه پرده از روى حقیقت تلخ دیگرى پیرامون قوم یهود، این جمعیت حیله گر و منافق بـر مـى دارد و مـى گـویـد: ((پـاکـدلان آنها هنگامى که مؤمنان راملاقات مى کنند اظهار ایمان مـى نـمایند)) و صفات پیامبر را که در کتبشان آمده است خبر مى دهند (واذا لقوا الذین آمنوا قالوآ آمنا).

((اما در پنهانى و خلوت ، جمعى از آنها مى گویند: ((چرا مطالبى را که خداونددر تورات براى شما بـیـان کـرده بـه مـسلمانان مى گویید))؟ (واذا خلا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح اللّه علیکم).

((تا در قیامت در پیشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال کنند، آیانمى فهمید))؟ (لیحجوکم به عند ربکم افلا تعقلون).

از این آیه به خوبى استفاده مى شود که ایمان این گروه منافق در باره خدا آن قدر ضعیف بود که او را هـمـچـون انسانهاى عادى مى پنداشتند و تصور مى کردند اگرحقیقتى را از مسلمانان کتمان کنند از خدا نیز مکتوم خواهد ماند!.

(آیـه 77)ـ در ایـن آیـه بـا صـراحـت مـى گـویـد: ((آیـا اینها نمى دانند که خداوند ازاسرار درون وبرونشان آگاه است)) (اولا یعلمون ان اللّه یعلم ما یسرون وما یعلنون).

آیه 78 و 79ـ شان نزول : جمعى از دانشمندان یهود اوصافى را که براى پیامبراسلام (ص) در تورات آمـده بود تغییر دادند و این تغییر به خاطر حفظ موقعیت خود و منافعى بود که همه سال از ناحیه عوام به آنها مى رسید.

هـنـگامى که پیامبراسلام (ص) مبعوث شد، و اوصاف او را با آنچه در تورات آمده بود مطابق دیدند تـرسـیـدنـد کـه درصـورت روشـن شـدن ایـن واقـعـیـت مـنـافـع آنها درخطر قرار گیرد، لذا بجاى اوصاف واقعى مذکور درتورات ،صفاتى بر ضد آن نوشتند.

عـوام یـهـود کـه تا آن زمان کم و بیش صفات واقعى اورا شنیده بودند،از علماى خود مى پرسیدند: آیـااین همان پیامبر موعود نیست که بشارت ظهور اورا مى دادید؟آنها آیات تحریف شده تورات را بر آنها مى خواندند تا به این وسیله قانع شوند.

 

تفسیر:

نقشه هاى یهود براى استثمار عوام !

در تعقیب آیات گذشته پیرامون خلافکاریهاى یهود، آیات موردبحث ،جمعیت آنها را به دو گروه مشخص تقسیم مى کند، ((عوام)) و ((دانشمندان حیله گر))مى گوید: ((گروهى از آنها افرادى هستند که از دانش بهره اى ندارند، و از کتاب خداجز یک مشت خیالات و آرزوها نمى دانند، و تنها به پندارهایشان دل بسته اند))(ومنهم امیون لایعلمون الکتاب الا امانى وان هم الا یظنون).

(آیـه 79)ـ دسـتـه اى دیـگـر از دانشمندان آنها بودند که حقایق را به سود خودتحریف مى کردند چنانکه قرآن مى گوید: ((واى بر آنها که مطالب خود را به دست خود مى نویسند، و بعد مى گویند اینها از سوى خداست)) (فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عنداللّه).

((وهـدفشان این است که با این کار، بهاى کمى به دست آورند)) (لیشتروا به ثمناقلیل) ((واى بر آنـها از آنچه با دست خود مى نویسند)) (فویل لهم مما کتبت ایدیهم) ((وواى بر آنها از آنچه با این خیانتها به دست مى آورند)) (و ویل لهم مما یکسبون).

از جمله هاى اخیر این آیه بخوبى استفاده مى شود که آنها هم وسیله نامقدسى داشتند، و هم نتیجه نادرستى مى گرفتند.

(آیه 80).

 

بلندپروازى و ادعاهاى توخالى !

قـرآن در ایـنـجـا به یکى از گفته هاى بى اساس یهود که آنان را به خود مغرورساخته و سرچشمه قـسـمـتى از انحرافات آنها شده بود اشاره کرده و به آن پاسخ ‌مى گوید، نخست مى فرماید: ((آنها گـفـتـنـد: هرگز آتش دوزخ ، جز چند روزى به مانخواهد رسید)) (وقالوا لن تمسنا النار الا ایاما معدوده).

((بگو آیا پیمانى نزد خدا بسته اید که هرگز خداوند از پیمانش تخلف نخواهدکرد یا این که چیزى را بـه خـدا نـسـبـت مى دهید که نمى دانید))؟! (قل اتخذتم عنداللّه عهدا فلن یخلف اللّه عهده ام تقولون على اللّه ما لا تعلمون).

اعـتـقاد به برترى نژادى ملت یهود، و این که آنها تافته اى جدا بافته اند، وگنهکارانشان فقط چند روزى کیفر و مجازات مى بینند سپس بهشت الهى براى ابددر اختیار آنان است این امتیازطلبى با هـیـچ منطقى سازگار نیست به هر حال آیه فوق ، این پندار غلط را ابطال مى کند و مى گوید این گفتار شما از دو حال خارج نیست : یا باید عهد و پیمان خاصى از خدا در این زمینه گرفته باشید ـکه نگرفته ایدـو یا دروغ و تهمت به خدا مى بندید!.

(آیه 81)ـ در این آیه یک قانون کلى و عمومى را که از هر نظر منطقى است بیان مى کند مى گوید: ((آرى ! کسانى که تحصیل گناه کنند و آثار گناه سراسروجودشان را بپوشاند آنها اهل دوزخند، و هـمـیشه در آن خواهند بود)) (بلى من کسب سیئه واحاطت به خطیئته فاولئک اصحاب النارهم فیها خالدون).

مـفـهـوم احـاطه گناه این است که انسان آن قدر در گناه فرو رود که زندانى براى خود بسازد، زندانى که منافذ آن بسته باشد.

(آیـه 82)ـ و اما در مورد مؤمنان پرهیزگار، نیز یک قانون کلى و همگانى وجود دارد چنانکه قرآن مـى گوید: ((کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند آنها اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود)) (والذین آمنوا وعملواالصالحات اولئک اصحاب الجنه هم فیها خالدون).

 

نژادپرستى یهودـ

از این آیات استفاده مى شود که روح تبعیض نژادى یهود که امروز نیز در دنیاسرچشمه بدبختیهاى فـراوان شـده ، از آن زمـان در یـهـود بـوده اسـت ، و امتیازات موهومى براى نژاد بنى اسرائیل قائل بـوده اند، و متاسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحیه بر آنها حاکم است ، و در واقع منشا پیدایش کشور غاصب اسرائیل نیز همین روح نژادپرستى است.

(آیه 83).

 

پیمان شکنان !

در آیـات گذشته نامى از پیمان بنى اسرائیل به میان آمد در اینج، قرآن مجیدیهود را شدیدا مورد سـرزنش قرار مى دهد که چرا این پیمانها را شکستند؟ و آنها رادر برابر این نقض پیمان به رسوایى در این جهان و کیفر شدید در آن جهان تهدیدمى کند.

در پـیـمان بنى اسرائیل این مطالب آمده است : 1ـ توحید و پرستش خداوندیگانه ، چنانکه نخستین جـمـلـه آیـه مـى گـویـد: ((بـه یـاد آوریـد زمـانـى را کـه از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم جز اللّه (خـداونـدیـگانه) را پرستش نکنید)) و در برابر هیچ بتى سر تعظیم فرود نیاورید (واذ اخذنا میثاق بنى اسرآئیل لا تعبدون الا اللّه).

2ـ ((و نسبت به پدر و مادر نیکى کنید)) (وبالوالدین احسانا).

3ـ ((نـسـبـت بـه خـویـشـاوندان و یتیمان و مستمندان نیز به نیکى رفتار نمایید))(وذى القربى والیتامى والمساکین).

4ـ ((و با سخنان نیکو با مردم سخن گویید)) (وقولوا للناس حسنا).

5ـ ((نماز را برپا دارید)) و در همه حال به خدا توجه داشته باشید (واقیمواالصلوه).

6ـ ((در اداى زکات و حق محرومان ، کوتاهى روا مدارید)) (وآتوا الزکوه).

((امـا شـمـا جز گروه اندکى سرپیچى کردید، و از وفاى به پیمان خود،روى گردان شدید)) (ثم تولیتم الا قلیلا منکم وانـتم معرضون).

(آیـه 84)ـ هـفـت : و به یاد آرید ((هنگامى که از شما پیمان گرفتیم خون یکدیگر را نریزید)) (واذ اخذنا میثاقکم لا تسفکون دمائکم).

8ـ ((یکدیگر را از خانه ها و کاشانه هاى خود بیرون نکنید)) (ولا تخرجون انـفسکم من دیارکم).

9ـ چـنانچه کسى در ضمن جنگ از شما اسیر شد، همه براى آزادى او کمک کنید، فدیه دهید و او را آزاد سـازیـد (این ماده از پیمان از جمله افتؤمنون ببعض الکتاب وتکفرون ببعض که بعدا خواهد آمد استفاده مى شود).

((شما به همه این مواد اقرار کردید و بر این پیمان گواه بودید)) (ثم اقررتم وانـتم تشهدون).

(آیـه 85)ـ ولـى شـمـا بسیارى از مواد این میثاق الهى را زیر پا گذاشتید ((شماهمانها بودید که یـکـدیگر را به قتل مى رساندید و جمعى از خود را از سرزمینشان آواره مى کردید)) (ثم انـتم هؤلا تقتلون انـفسکم وتخرجون فریقا منکم من دیارهم).

((و در انـجـام ایـن گناه و تجاوز به یکدیگر کمک مى کنید)) (تظاهرون علیهم بالا ثم والعدوان) اینها همه بر ضد پیمانى بود که با خدا بسته بودید.

((ولى در این میان هنگامى که بعضى از آنها به صورت اسیران نزد شما بیایندفدیه مى دهید و آنها را آزاد مى سازید)) (وان یاتوکم اسارى تفادوهم).

در حـالى که بیرون ساختن آنها از خانه و کاشانه شان از آغاز بر شما حرام بود))(وهو محرم علیکم اخراجهم).

و عـجـب ایـن کـه شـمـا در دادن فـدا و آزاد ساختن اسیران به حکم تورات وپیمان الهى استناد مى کنید ((آیا به بعضى از دستورات کتاب الهى ایمان مى آورید ونسبت به بعضى کافر مى شوید))؟! (افتؤمنون ببعض الکتاب وتکفرون ببعض).

((جـزاى کـسـى از شـما که چنین تبعیضى را در مورد احکام الهى روا دارد چیزى جز رسوایى در زندگى این دنیا نخواهد بود)) (فما جزآ من یفعل ذلک منکم الا خزى فى الحیوه الدنیا).

((و در روز رستاخیز به اشد عذاب باز مى گردند)) (ویوم القیمه یردون الى اشدالعذاب).

((و خداوند از اعمال شما غافل نیست)) (ومااللّه بغافل عما تعملون).

و همه آن را دقیقا احصا کرده و بر طبق آن شما را در دادگاه عدل خودمحاکمه مى کند.

(آیـه 86)ـ ایـن آیه در حقیقت انگیزه اصلى این اعمال ضد و نقیض را بیان کرده مى گوید: ((آنها کسانى هستند که زندگى دنیا را به قیمت از دست دادن آخرت خریدارى کردند)) (اولئک الذین اشتروالحیوه الدنیا بالا خره).

و به همین دلیل ((عذاب آنها تخفیف داده نمى شود و کسى آنها را یارى نخواهد کرد)) (فلا یخفف عنهم العذاب ولاهم ینصرون).

(آیه 87).

 

دلهایى که در غلاف است !

بـاز روى سخن در این آیه و آیه بعد به بنى اسرائیل است ، هر چند مفاهیم ومعیارهاى آن عمومیت دارد و همگان را در بر مى گیرد.

نخست مى گوید ((ما به موسى کتاب آسمانى (تورات) دادیم)) (ولقد آتیناموسى الکتاب).

((و بـعـد از او پیامبرانى پشت سر یکدیگر فرستادیم)) (وقفینا من بعده بالرسل)پیامبرانى همچون داود و سلیمان و یوشع و زکریا و یحیى و.

((و بـه عـیـسـى بـن مریم دلایل روشن دادیم ، و او را به وسیله روح القدس تاییدنمودیم)) (وآتینا عیسى بن مریم البینات وایدناه بروح القدس).

((ولـى آیـا این پیامبران بزرگ با این برنامه هاى سازنده ، هر کدام مطلبى برخلاف هواى نفس شما آورد، در بـرابـر او اسـتـکـبار نمودید و زیر بار فرمانش نرفتید))؟!(افکلما جکم رسول بما لاتهوى انـفسکم استکبرتم).

ایـن حـاکـمـیت هوى و هوس بر شما آن چنان شدید بود که : ((گروهى از آنها راتکذیب کردید و گروهى را به قتل رساندید)) (ففریقا کذبتم وفریقا تقتلون).

اگـر تکذیب شما مؤثر مى افتاد و منظورتان عملى مى شد شاید به همان اکتفامى کردید و اگر نه دست به خون پیامبران الهى آغشته مى ساختید!.

 

روح القدس چیست ؟

مفسران در باره روح القدس ، تفسیرهاى گوناگونى دارند:

1ـ برخى گفته اند منظور جبرئیل است ، بنابراین معنى آیه فوق چنین خواهدبود ((خداوند عیسى را به وسیله جبرئیل کمک و تایید کرد)).

امـا جـبرئیل را روح القدس مى گویند به خاطر این که جنبه روحانیت درفرشتگان مساله روشنى اسـت و اطـلاق کلمه ((روح)) بر آنها کاملا صحیح است ، واضافه کردن آن به ((القدس)) اشاره به پاکى و قداست فوق العاده این فرشته است.

2ـ بـعضى دیگر معتقدند ((روح القدس)) همان نیروى غیبى است که عیسى (ع)را تایید مى کرد، و با همان نیروى مرموز الهى مردگان را به فرمان خدا زنده مى نمود.

(آیه 88)ـ این آیه مى گوید: ((آنها در برابر دعوت انبیا ـیا دعوت توـ ازروى استهزا گفتند: دلهاى ما در غلاف است)) و ما از این سخنان چیزى درک نمى کنیم (وقالوا قلوبنا غلف).

آرى ! هـمـیـن طـور اسـت ، ((خداوند آنها را به خاطر کفرشان لعنت کرده و ازرحمت خویش دور سـاخـتـه اسـت (بـه همین دلیل چیزى درک نمى کنند) و کمترایمان مى آورند)) (بل لعنهم اللّه بکفرهم فقلیلا ما یؤمنون).

آیه فوق بیانگر این واقعیت است که انسان بر اثر پیروى از هوسهاى سرکش آن چنان از درگاه خدا رانده مى شود و بر قلب او پرده ها مى افتد که حقیقت کمتر به آن راه مى یابد.

 

دلهاى بى خبر و مستور!

یهود در مدینه در برابر تبلیغات رسول اکرم (ص) ایستادگى به خرج مى دادند،و از پذیرفتن دعوت او امـتـنـاع مـى ورزیـدنـد، هر زمانى بهانه اى براى شانه خالى کردن از زیر بار دعوت پیامبر(ص) مى تراشیدند که در آیه فوق به یکى از سخنان آنها اشاره شده است.

آنها مى گفتند دلهاى ما در حجاب و غلاف است و آنچه بر ما مى خوانى مانمى فهمیم !.

مسلما آنها این گفته را از روى استهزا و سخریه مى گفتند، اما قرآن مى فرماید: مطلب همان است که آنها مى گویند، زیرا به واسطه کفر و نفاق دلهاى آنهادر حجابهایى از ظلمت و گناه و کفر قرار گرفته و خداوند آنها را از رحمت خود دورداشته است ، و به همین دلیل بسیار کم ایمان مى آورند.

آیـه 89 و 90ـ شـان نـزول : از امـام صادق (ع) ذیل این دو آیه چنین نقل شده که : یهود در کتابهاى خـویـش دیـده بودند هجرتگاه پیامبراسلام بین کوه ((عیر)) و کوه ((احد)) (دو کوه در دو طرف مـدیـنـه) خـواهـد بـود، یهود از سرزمین خویش بیرون آمدند و در جستجوى سرزمین مهاجرت رسـول اکـرم (ص) پـرداخـتند، در این میان به کوهى به نام ((حداد)) رسیدند، گفتند: ((حداد)) هـمـان ((احـد)) اسـت در همانجا متفرق شدند و هر گروهى در جایى مسکن گزیدند بعضى در سرزمین ((تیما)) و بعضى دیگردر ((فدک)) و عده اى در ((خیبر)).

آنان که در ((تیما)) بودند میل دیدار برادران خویش نمودند، در این اثنا عربى عبور مى کرد مرکبى را از او کرایه کردند، وى گفت من شما را از میان کوه ((عیر)) و((احد)) خواهم برد، به او گفتند: هنگامى که بین این دو کوه رسیدى مارا آگاه نما.

مرد عرب هنگامى که به سرزمین مدینه رسید اعلام کرد که اینجا همان سرزمین است که بین دو کـوه عـیـر و احد قرار گرفته است ، سپس اشاره کرد و گفت این عیر است و آن هم احد، یهود از مـرکـب پـیـاده شـدنـد و گفتند: ما به مقصودرسیدیم دیگر احتیاج به مرکب تو نیست ، و هر جا مى خواهى برو.

آنـهـا در سـرزمین مدینه ماندند و اموال فراوانى کسب نمودند این خبر به سلطانى به نام ((تبع)) رسـید با آنها جنگید، یهود در قلعه هاى خویش متحصن شدند،وى آنها را محاصره کرد و سپس به آنها امان داد، آنها به نزد سلطان آمدند تبع گفت :من این سرزمین را پسندیده ام و در این سرزمین خواهم ماند، در پاسخ وى گفتند:این چنین نخواهد شد، زیرا این سرزمین هجرتگاه پیامبرى است که جز او کسى نمى تواند به عنوان ریاست در این سرزمین بماند.

تبع گفت : بنابراین ، من از خاندان خویش کسانى را در اینجا قرار خواهم دادتا آن زمانى که پیامبر موعود بیاید وى را یارى نمایند، لذا او دو قبیله معروف اوس وخزرج را در آن مکان ساکن نمود.

ایـن دو قبیله هنگامى که جمعیت فراوانى پیدا کردند به اموال یهود تجاوزنمودند، یهودیان به آنها مى گفتند هنگامى که محمد(ص) مبعوث گردد شما را ازسرزمین ما بیرون خواهد کرد!.

هنگامى که محمد(ص) مبعوث شد، اوس و خزرج که به نام انصار معروف شدند به او ایمان آوردند و یهود وى را انکار نمودند این است معنى آیه ((وکانوا من قبل یستفتحون على الذین کفروا)).

تـفـسـیـر: خـود مـبـلـغ بـوده خـود کـافر شدند! یهود با عشق و علاقه مخصوصى براى ایمان به رسـولـخـدا(ص) در سرزمین مدینه سکنى گزیده بودند و با بى صبرى درانتظار ظهورش بودند ((ولى هنگامى که از طرف خداوند کتابى (قرآن) به آنها رسیدکه موافق نشانه هایى بود که یهود با خود داشتند با این که پیش از این جریان خود رابه ظهور این پیامبر(ص) نوید مى دادند و با ظهور ایـن پـیامبر(ص) امید فتح بردشمنان داشتند آرى ! هنگامى که این کتاب و پیامبرى را که از قبل شـنـاخـتـه بودند،نزدشان آمد نسبت به او کافر شدند)) (ولما جئهم کتاب من عنداللّه مصدق لما معهم وکانوا من قبل یستفتحون على الذین کفروا فلما جاهم ما عرفوا کفروا به).

((لعنت خداوند بر کافران باد)) (فلعنه اللّه على الکافرین).

آرى ! گـاه انـسـان عـاشقانه به دنبال حقیقتى مى دود، ولى هنگامى که به آن رسیدو آن را مخالف منافع شخصى خود دید بر اثر هوى پرستى به آن پشت پا مى زند.

(آیـه 90)ـ امـا در حقیقت یهود معامله زیان آورى انجام داده اند، لذا قرآن مى گوید: ((آنها دربرابر چه بهاى بدى خودرافروختند))؟ (بئس مااشتروا به انـفسهم).

((آنـها به آنچه خداوند نازل کرده بود به خاطر حسد کافر شدند، و معترض بودند چرا خداوند آیات خـود را بر هر کس از بندگان خود بخواهد به فضل خویش نازل مى کند)) (ان یکفروا بم انـزل اللّه بغیا ان ینزل اللّه من فضله على من یش من عباده).

و در پایان آیه مى گوید: ((لذا شعله هاى خشم خداوند یکى پس از دیگرى آنها را فرو گرفت و براى کافران مجازات خوارکننده اى است)) (فبؤا بغضب على غضب وللکافرین عذاب مهین).

(آیه 91).

 

تعصبهاى نژادى یهود!

در تفسیر آیات گذشته خواندیم که یهود به خاطر این که این پیامبر ازبنى اسرائیل نیست ، و منافع شخصى آنها را به خطر مى اندازد از اطاعت و ایمان به او سر باز زدند.

در تـعقیب آن در این آیه به جنبه تعصبات نژادى یهود که در تمام دنیا به آن معروفند اشاره کرده ، چـنـیـن مـى گوید: ((هنگامى که به آنها گفته شود به آنچه خداوندنازل فرموده ایمان بیاورید، مى گویند: ما به چیزى ایمان مى آوریم که بر خود ما نازل شده باشد (نه بر اقوام دیگر) و به غیر آن کافر مى شوند)) (واذا قیل لهم آمنوا بم انـزل اللّه قالوا نؤمن بم انـزل علینا ویکفرون بما ورآئه).

آنـهـا نـه به انجیل ایمان آوردند و نه به قرآن ، بلکه تنها جنبه هاى نژادى و منافع خویش را در نظر مى گرفتند ((در حالى که این قرآن حق است و منطبق بر نشانه ها وعلامتهایى است که در کتاب خویش خوانده بودند)) (وهوالحق مصدقا لما معهم).

پـس از آن پـرده از روى دروغ آنـان بـرداشـته و مى گوید: اگر بهانه عدم ایمان شمااین است که محمد(ص) از شما نیست پس چرا به پیامبران خودتان در گذشته ایمان نیاوردید؟ ((بگو: پس چرا آنـهـا را کشتید اگر راست مى گویید و ایمان دارید))؟! (قل فلم تقتلون انـبیاللّه من قبل ان کنتم مؤمنین).

(آیـه 92) ـ اگـر بـه راسـتـى آنـها به تورات ایمان داشتند، توراتى که قتل نفس را گناه بزرگى مى شمرد نمى بایست پیامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند.

قـرآن براى روشنتر ساختن دروغ و کذب آنه، سند دیگرى را بر ضد آنها افشامى کند و مى گوید: ((موسى آن همه معجزات و دلایل روشن را براى شما آورد، ولى شما بعد از آن گوساله را انتخاب کردید و با این کار ظالم و ستمگر بودید))! (ولقدجکم موسى بالبینات ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون).

اگر شما راست مى گویید و به پیامبر خودتان ایمان دارید پس این گوساله پرستى بعد از آن همه دلایل روشن توحیدى چه بود؟.

(آیـه 93)ـ ایـن آیه سند دیگرى بر بطلان این ادعا به میان مى کشد ومى گوید: ((ما از شما پیمان گـرفتیم و کوه طور را بالاى سرتان قرار دادیم و به شماگفتیم دستوراتى را که مى دهیم محکم بـگـیـرید و درست بشنوید اما آنها گفتند:شنیدیم و مخالفت کردیم)) (واذ اخذنا میثاقکم ورفعنا فوقکم الطور خذوا م آتیناکم بقوه واسمعوا قالوا سمعنا وعصینا).

((آرى ! دلـهـاى آنـهـا به خاطر کفرشان با محبت گوساله آبیارى شده بود))!(واشربوا فى قلوبهم العجل بکفرهم).

شـگـفـتـا ! این چگونه ایمانى است که هم با کشتن پیامبران خدا مى سازد و هم گوساله پرستى را اجازه مى دهد، و هم میثاقهاى محکم الهى را به دست فراموشى مى سپرد؟!.

آرى ((اگـر شما مؤمنید ایمانتان بد دستوراتى به شما مى دهد)) (قل بئسمایامرکم به ایمانکم ان کنتم مؤمنین).

آیه 94ـ

 

تفسیر: گروه از خود راضى

از تـاریخ زندگى یهود ـعلاوه بر آیات مختلف قرآن مجیدـ چنین بر مى آید که آنها خود را یک نژاد برتر مى دانستند، و معتقد بودند گل سر سبد جامعه انسانیتند،بهشت به خاطر آنها آفریده شده ! و آتش جهنم با آنها چندان کارى ندارد! آنهافرزندان خدا و دوستان خاص او هستند، و خلاصه آنچه خوبان همه دارند آنها تنهادارند!.

قـرآن مـجـید در این آیه و دو آیه بعد به این پندارهاى موهوم پاسخ دندانشکنى مى دهد مى گوید: ((اگر (آنچنان که شما مدعى هستید) سراى آخرت نزد خدامخصوص شما است نه سایر مردم پس آرزوى مرگ کنید اگر راست مى گویید)) (قل ان کانت لکم الدار الا خره عنداللّه خالصه من دون الناس فتمنوالموت ان کنتم صادقین).

یهود با گفتن این سخنها که بهشت مخصوص ما است مى خواستند مسلمانان را نسبت به آیینشان دلـسـرد کـنند ولى قرآن پرده از روى دروغ و تزویر آنان برمى دارد، زیرا آنها به هیچ وجه حاضر به ترک زندگى دنیا نیستند و این خود دلیل محکمى بر کذب آنها است.

(آیـه 95)ـ در این آیه ، قرآن اضافه مى کند: ((آنها هرگز تمناى مرگ نخواهندکرد، به خاطر اعمال بدى که پیش از خود فرستادند)) (ولن یتمنوه ابدا بما قدمت ایدیهم).

((و خداوند از ستمگران ، آگاه است)) (واللّه علیم بالظالمین).

آرى ! آنـهـا مى دانستند در پرونده اعمالشان چه نقطه هاى سیاه و تاریک وجوددارد، آنها از اعمال زشت و ننگین خود مطلع بودند، خدا نیز از اعمال این ستمگران آگاه است ، بنابراین سراى آخرت براى آنها سراى عذاب و شکنجه و رسوایى است و به همین دلیل خواهان آن نیستند.

(آیه 96)ـ این آیه از حرص شدید آنها به مادیات چنین سخن مى گوید: ((توآنها را حریصترین مردم بر زندگى مى بینى)) (ولتجدنهم احرص الناس على حیوه).

((حتى حریصتر از مشرکان)) (ومن الذین اشرکوا).

حـریص در اندوختن مال و ثروت ، حریص در قبضه کردن دنی، حریص درانحصارطلبى ، آن چنان علاقه به دنیا دارند که : ((هر یک از آنها دوست دارد هزارسال عمر کند)) (یود احدهم لو یعمر الـف سنه).

براى جمع ثروت بیشتر یا به خاطر ترس از مجازات !.

آرى ! هـر یـک تمناى عمر هزار ساله دارد ((ولى این عمر طولانى او را از عذاب خداوند باز نخواهد داشت)) (وما هو بمزحزحه من العذاب ان یعمر).

و اگـر گـمـان کـنند که خداوند از اعمالشان آگاه نیست ، اشتباه مى کنند ((وخداوند نسبت به اعمال آنها بصیر و بینا است)) (واللّه بصیر بما یعملون).

آیه 97ـ شان نزول : هنگامى که پیامبر(ص) به مدینه آمد، روزى ابن صوریا(یکى از علماى یهود) با جـمـعـى از یـهود فدک نزد پیامبراسلام (ص) آمدند، وسؤالات گوناگونى از حضرتش کردند، و نشانه هایى را که گواه نبوت و رسالت او بودجستجو نمودند، از جمله گفتند: اى محمد! خواب تو چـگـونه است ؟ زیرا به مااطلاعاتى در باره خواب پیامبر موعود داده شده است فرمود: تنام عیناى وقلبى یقظان ! ((چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است)) گفتند: راست گفتى اى محمد! و پـس از سؤالات متعدد دیگر، ابن صوریا گفت : یک سؤال باقى مانده که اگرآن را صحیح جواب دهـى بـه تـو ایـمـان مـى آوریم و از تو پیروى خواهیم کرد، نام آن فرشته اى که بر تو نازل مى شود چیست ؟ فرمود: جبرئیل است.

((ابـن صـوریـا)) گـفـت : او دشمن ما است ، دستورهاى مشکل در باره جهاد وجنگ مى آورد، اما مـیـکـائیـل همیشه دستورهاى ساده و راحت آورده ، اگر فرشته وحى تو میکائیل بود به تو ایمان مى آوردیم !

 

تفسیر:

ملت بهانه جو!

بـررسـى شان نزول این آیه ، انسان را بار دیگر به یاد بهانه جوییهاى ملت یهودمى اندازد که از زمان پـیـامـبـر بزرگوار، موسى (ع) تاکنون این برنامه را دنبال کرده اند دراینجا تنها بهانه این است که چون جبرئیل فرشته وحى تو است و تکالیف سنگین خدا را ابلاغ مى کند ما ایمان نمى آوریم.

از ایـنـان بـاید پرسید مگر فرشتگان الهى با یکدیگر از نظر انجام وظیفه فرق دارند؟ اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل مى کنند یا از پیش خود چیزى مى گویند؟.

بـه هر حال قرآن در پاسخ این بهانه جوییها چنین مى گوید: ((به آنها بگو: هرکس دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست) چرا که او به فرمان خداقرآن را بر قلب تو نازل کرده است)) (قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله على قلبک باذن اللّه).

((قرآنى که کتب آسمانى پیشین را تصدیق مى کند)) و هماهنگ با نشانه هاى آنها است (مصدقا لما بین یدیه).

((قرآنى که مایه هدایت و بشارت براى مؤمنان است)) (وهدى وبشرى للمؤمنین).

(آیـه 98)ـ ایـن آیه موضوع فوق را با تاکید بیشتر توام با تهدید بیان مى کند ومى گوید: ((هر کس دشـمـن خـدا و فـرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد خداوند دشمن اوست ، خدا دشمن کافران است)) (من کان عدوا للّه وملائکته ورسله وجبریل ومیکال فان اللّه عدو للکافرین).

اشاره به این که اینها قابل تفکیک نیستند: اللّه ، فرشتگان او، فرستادگان او،جبرئیل ، میکائیل و هر فرشته دیگر، ودر حقیقت دشمنى بایکى دشمنى بابقیه است.

آیه 99ـ شان نزول : ((ابن عباس مفسر معروف ، نقل مى کند: ((ابن صوریا))دانشمند یهودى از روى لـجـاج و عـناد به پیامبراسلام (ص) گفت : تو چیزى که براى ما مفهوم باشد نیاورده اى ! و خداوند نشانه روشنى بر تو نازل نکرده تا ما از توتبعیت کنیم ، آیه نازل شد و به او صریحا پاسخ گفت.

 

تفسیر:

پیمان شکنان یهودـ

نـخـسـت قـرآن به این حقیقت اشاره مى کند که دلایل کافى و نشانه هاى روشن و آیات بینات در اختیار پیامبراسلام (ص) قرار دارد و آنها که انکار مى کنند درحقیقت ، پى به حقانیت دعوت او برده و به خاطر اغراض خاصى به مخالفت برخاسته اند، مى گوید: ((ما بر تو آیات بینات نازل کردیم و جز فاسقان کسى به آنهاکفر نمى ورزد)) (ولقد انـزلن الیک آیات بینات وما یکفر به الا الفاسقون).

(آیه 100)ـ سپس به یکى از اوصاف بسیار بد جمعى از یهود، یعنى پیمان شکنى که گویا با تاریخ آنها هـمراه است اشاره کرده ، مى گوید: ((آیا هر بار آنان پیمانى با خدا و پیامبر بستند جمعى از آنها آن را دور نیفکندند و با آن مخالفت نکردند))؟! (اوکلما عاهدوا عهدا نبذه فریق منهم).

آرى ! ((اکثرشان ایمان نمى آورند)) (بل اکثرهم لایؤمنون).

خـداونـد از آنـهـا در کـوه طور پیمان گرفت که به فرمانهاى تورات عمل کنند ولى سرانجام این پیمان را شکستند و فرمان او را زیر پا گذاردند.

و نـیز از آنها پیمان گرفته شده بود که به پیامبر موعود (پیامبراسلام که بشارت آمدنش در تورات داده شده بود) ایمان بیاورند به این پیمان نیز عمل نکردند.

(آیه 101)ـ در این آیه ، تاکید صریحتر و گویاترى روى همین موضوع داردمى گوید: ((هنگامى که فـرستاده اى از سوى خدا به سراغ آنها آمد و با نشانه هایى که نزد آنها بود مطابقت داشت ، جمعى از آنـان کـه داراى کـتـاب بـودند کتاب الهى راپشت سر افکندند، آن چنانکه گویى اصلا از آن خبر ندارند)) (ولما جهم رسول من عنداللّه مصدق لما معهم نبذ فریق من الذین اوتوا الکتاب کتاب اللّه ورا ظهورهم کانـهم لا یعلمون).

(آیه 102).

 

سلیمان و ساحران بابل !

از احـادیـث چـنـیـن بـر مـى آید که در زمان سلیمان پیامبر گروهى در کشور او به عمل سحر و جـادوگـرى پرداختند، سلیمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها راجمع آورى کرده در محل مخصوصى نگهدارى کنند.

پـس از وفات سلیمان گروهى آنها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحر کردند، بعضى از این موقعیت استفاده کرده و گفتند: سلیمان اصلا پیامبر نبود،گروهى از بنى اسرائیل هم از آنها تبعیت کردند و سخت به جادوگرى دل بستند، تاآنجا که دست از تورات نیز برداشتند.

هـنـگـامى که پیامبراسلام (ص) ظهور کرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمودسلیمان از پیامبران خدا بوده است ، بعضى از احبار و علماى یهود گفتند: از محمدتعجب نمى کنید که مى گوید سلیمان پیامبر است ؟.

این گفتار یهود علاوه بر این که تهمت و افتراى بزرگى نسبت به این پیامبرالهى محسوب مى شد لازمه اش تکفیر سلیمان (ع) بود.

به هر حال این آیه فصل دیگرى از زشتکاریهاى یهود را معرفى مى کند که پیامبربزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند، مى گوید: ((آنها ازآنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم مـى خواندند پیروى کردند)) (واتبعوا ما تتلواالشیاطین على ملک سلیـمان) سپس قرآن به دنبال این سخن اضافه مى کند:((سلیمان هرگز کافر نشد)) (وما کفر سلیـمان).

او هـرگـز بـه سحر توسل نجست ، و از جادوگرى براى پیشبرد اهداف خوداستفاده نکرد، ((ولى شیاطین کافر شدند، و به مردم تعلیم سحر دادند)) (ولکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر) ((14)).

((آنـهـا (یهود) همچنین از آنچه بر دو فرشته بابل ، هاروت و ماروت نازل گردیدپیروى کردند)) (وم انزل على الملکین ببابل هاروت وماروت).

((در حالى که دو فرشته الهى (تنها هدفشان این بود که مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سـازنـد) و لـذا ((بـه هـیـچ کس چیزى یاد نمى دادند، مگر این که قبلابه او مى گفتند: ما وسیله آزمـایش تو هستیم ، کافر نشو))! و از این تعلیمات سؤاستفاده مکن (وما یعلمان من احد حتى یقولا انما نحن فتنه فلا تکفر).

خـلاصـه ، ایـن دو فرشته زمانى به میان مردم آمدند که بازار سحر داغ بود ومردم گرفتار چنگال سـاحـران ، آنـها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختندولى از آنجا که خنثى کردن یک مـطلب (همانند خنثى کردن یک بمب) فرع بر این است که انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى کردن آن را یادبگیرد، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.

ولى سؤاستفاده کنندگان یهود همین را وسیله قرار دادند براى اشاعه هر چه بیشتر سحر و تا آنجا پیش رفتند که پیامبر بزرگ الهى ، سلیمان را نیز متهم ساختند که اگر عوامل طبیعى به فرمان او است یا جن و انس از او فرمان مى برند همه مولودسحر است آرى ! این است راه و رسم بدکاران که همیشه براى توجیه مکتب خود،بزرگان را متهم به پیروى از آن مى کنند.

بـه هر حال آنها از این آزمایش الهى پیروز بیرون نیامدند ((از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند))(فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المر وزوجه).

ولى قدرت خداوند مافوق همه این قدرتها است ، ((آنها هرگز نمى توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند)) (وما هم بضرین به من احد الا باذن اللّه).

((آنـهـا قـسـمـتهایى را یاد مى گرفتند که براى ایشان ضرر داشت و نفع نداشت))(ویتعلمون ما یضرهم ولا ینفعهم).

آرى ! آنـهـا این برنامه سازنده الهى را تحریف کردند به جاى این که از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده کنند، آن را وسیله فساد قرار دادند ((بااین که مى دانستند هر کسى خریدار ایـن گـونه متاع باشد بهره اى در آخرت نخواهدداشت)) (ولقد علموا لمن اشتراه ماله فى الا خره من خلاق).

((چـه زشـت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشى مى داشتند)) (ولبئس ما شروا به انـفسهم لو کانوا یعلمون).

(آیـه 103)ـ آنـهـا آگـاهـانـه به سعادت و خوشبختى خود پشت پا زدند و درگرداب کفر و گناه غـوطه ور شدند ((در حالى که اگر ایمان مى آوردند و تقوا پیشه مى کردند پاداشى که نزد خدا بود براى آنان از همه این امور بهتر بود، اگر توجه داشتند)) (ولو انهم آمنوا واتـقوا لـمـثوبه من عنداللّه خیر لو کانوا یعلمون).

 

هیچ کس بدون اذن خدا قادر بر کارى نیست.

در آیات فوق خواندیم که ساحران نمى توانستند بدون اذن پروردگار به کسى زیان برسانند این به آن مـعنى نیست که جبر و اجبارى در کار باشد، بلکه اشاره به یکى از اصول اساسى توحید است که هـمـه قـدرتـهـا در ایـن جهان از قدرت پروردگارسرچشمه مى گیرد، حتى سوزندگى آتش و بـرندگى شمشیر بى اذن و فرمان اونمى باشد، چنان نیست که ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عـالـم آفـریـنـش دخـالـت کند و چنین نیست که خدا را در قلمرو حکومتش محدود نماید بلکه اینهاخواص و آثارى است که او در موجودات مختلف قرار داده ، بعضى از آن حسن استفاده مى کنند و بعضى سؤاستفاده ، و این آزادى و اختیار که خدا به انسانها داده نیز وسیله اى است براى آزمودن و تکامل آنها.

آیـه 104ـ شـان نـزول : ((ابـن عباس)) نقل مى کند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر(ص) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى کردگاهى از او مى خواستند کمى با تانـى سـخـن بـگـویـد تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواسته هاى خود را نیز مطرح نمایند، براى این درخواست جمله ((راعنا)) که از ماده ((الرعى)) به معنى مهلت دادن است به کار مى بردند.

ولى یهود همین کلمه ((راعنا)) را از ماده ((الرعونه)) که به معنى کودنى وحماقت است استعمال مى کردند (در صورت اول مفهومش این است ((به ما مهلت بده)) ولى در صورت دوم این است که ((ما را تحمیق کن))!).

در اینجا براى یهود دستاویزى پیدا شده بود که بااستفاده از همان جمله اى که مسلمانان مى گفتند، پیامبر یامسلمانان رااستهزاکنند، آیه نازل شد وبراى جلوگیرى از این سؤاستفاده به مؤمنان دستور داد بـه جـاى جـمـلـه ((راعـنـا))، جمله ((انظرنا)) را به کار برند که همان مفهوم را مى رساند، و دستاویزى براى دشمن لجوج نیست.

 

تفسیر:

دستاویز به دشمن ندهید؟

بـا تـوجـه به آنچه در شان نزول گفته شد، نخست آیه مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید (هـنـگـامـى که از پیامبر تقاضاى مهلت براى درک آیات قرآن مى کنید)نگویید راعنا بلکه بگویید انـظـرنـا چرا که همان مفهوم را دارد و دستاویزى براى دشمن نیست (ی ایـها الذین آمنوا لا تقولوا راعـنـا وقـولـوا انـظـرنـا) ((و آنـچـه بـه شـمـادسـتـور داده مـى شود بشنوید، و براى کافران و استهزاکنندگان عذاب دردناکى است)) (واسمعوا وللکافرین عذاب الیم).

از ایـن آیه به خوبى استفاده مى شود که مسلمانان باید در برنامه هاى خودمراقب باشند که هرگز بـهـانـه به دست دشمن ندهند، حتى از یک جمله کوتاه که ممکن است سوژه اى براى سؤاستفاده دشمنان گردد احتراز جویند.

از اینجا تکلیف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن مى شود، هم اکنون گاهى اعمالى از مـا سر مى زند که از سوى دشمنان داخلى ، یا محافل بین المللى سبب تفسیرهاى سؤ و بهره گیرى بـلـندگوهاى تبلیغاتى آنان مى شود،وظیفه ما این است که از این کارها جدا بپرهیزیم و بى جهت بهانه به دست این مفسدان داخلى و خارجى ندهیم.

(آیـه 105)ـ این آیه ، پرده از روى کینه توزى و عداوت گروه مشرکان و گروه اهل کتاب نیست به مؤمنان برداشته ، مى گوید: ((کافران اهل کتاب و همچنین مشرکان دوست ندارند خیر و برکتى از سوى خدا بر شما نازل گردد)) (ما یود الذین کفروامن اهل الکتاب ولاالـمشرکین ان ینزل علیکم من خیر من ربکم).

ولى این تنها آرزویى بیش نیست زیرا: ((خداوند رحمت و خیر و برکت خویش را به هر کس بخواهد اختصاص مى دهد)) (واللّه یختص برحمته من یش) ((وخداوند داراى بخشش و فضل عظیم است)) (واللّه ذوالفضل العظیم).

آرى ! دشـمـنـان از شدت کینه توزى و حسادت حاضر نبودند این افتخار وموهبت را بر مسلمانان بـبـیـنـنـد که پیامبرى بزرگ ، صاحب یک کتاب آسمانى باعظمت از سوى خداوند بر آنها مبعوث گردد، ولى مگر مى توان جلو فضل ورحمت خدا را گرفت ؟!.

(آیه 106).

 

هدف از نسخ

هدف از نسخ ((15)) باز در این آیه سخن از تبلیغات سؤ یهود بر ضد مسلمانان است.

آنها گاه به مسلمانان مى گفتند: دین ، دین یهود است و قبله ، قبله یهود، و لذاپیامبر شما به سوى قبله ما (بیت المقدس) نماز مى خواند، اما هنگامى که حکم قبله تغییر یافت و طبق آیه 144 همین سـوره مـسـلمانان موظف شدند به سوى کعبه نمازبگذارند این دستاویز از یهود گرفته شد، آنها نـغـمـه تـازه اى ساز کردند و گفتند: اگر قبله اولى صحیح بود پس دستور دوم چیست ؟ و اگر دستور دوم صحیح است اعمال گذشته شما باطل است ؟.

قرآن به ایرادهاى آنها پاسخ مى گوید و قلوب مؤمنان را روشن مى سازد.

مـى گـوید: ((هیچ حکمى را نسخ نمى کنیم ، و یا نسخ آن را به تاخیر نمى اندازیم مگر بهتر از آن یا همانندش را جانشین آن مى سازیم)) (ما ننسخ من آیه او ننسهانات بخیر منه او مثلها).

و این براى خداوند آسان است ((آیا نمى دانى که خدا بر همه چیز قادر است))(الم تعلم ان اللّه على کل شى قدیر).

(آیـه 107)ـ ((آیـا نـمـى دانـى حکومت آسمانها و زمین از آن خدا است)) (الم تعلم ان اللّه له ملک السموات والا رض).

او حـق دارد هـرگـونـه تـغـیـیـر و تبدیلى در احکامش طبق مصالح بدهد، و اونسبت به مصالح بندگانش از همه آگاهتر و بصیرتر است.

((و آیـا نـمى دانى که جز خدا سرپرست و یاورى براى شما نیست))؟ (وما لکم من دون اللّه من ولی ولا نصیر).

آیـه 108ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده که : ((وهب بن زید)) و ((رافع بن حرمله)) نزد رسولخدا(ص) آمدند و گفتند: از سوى خدا نامه اى به عنوان ما بیاور تاآن را قرائت کنیم و سپس ایـمـان بـیـاوریم ! و یا نهرهایى براى ما جارى فرما تا از توپیروى کنیم ! آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

بهانه هاى بى اساس.

شاید پس از ماجراى تغییر قبله بود که جمعى از مسلمانان و مشرکان بر اثروسوسه یهود، تقاضاهاى بى مورد و نابجایى از پیامبراسلام (ص) کردند.

خـداونـد بزرگ آنها را از چنین پرسشهایى نهى کرده مى فرماید: ((آیا شمامى خواهید از پیامبرتان همان تقاضاهاى نامعقول را بکنید که پیش از این از موسى کردند)) و با این بهانه جوییها شانه از زیر بار ایمان خالى کنید (ام تریدون ان تسئلوارسولکم کما سئل موسى من قبل).

و از آنجا که این کار، یک نوع مبادله ((ایمان)) با ((کفر)) است ، در پایان آیه اضافه مى کند: ((کسى کـه کـفـر را به جاى ایمان بپذیرد، از راه مستقیم گمراه شده است))(ومن یتبدل الکفر بالا یمان فقد ضل سوآ السبیل).

در واقـع قرآن مى خواهد به مردم هشدار دهد که اگر شما دنبال چنین تقاضاهاى نامعقول بروید، بر سرتان همان خواهد آمد که بر سر قوم موسى آمد.

اشـتباه نشود اسلام هرگز از پرسشهاى علمى و سؤالات منطقى و همچنین تقاضاى معجزه براى پى بردن به حقانیت دعوت پیامبر(ص) جلوگیرى نمى کند چراکه راه درک و فهم و ایمان همینها است.

(آیه 109).

 

حسودان لجوج !

بسیارى از اهل کتاب مخصوصا یهود بودند که تنها به این قناعت نمى کردندکه خود آیین اسلام را نـپـذیرند بلکه اصرار داشتند که مؤمنان نیز از ایمانشان بازگردند، قرآن به انگیزه آنان در این امر اشـاره کرده مى گوید: ((بسیارى از اهل کتاب به خاطر حسد دوست داشتند شما را بعد از اسلام و ایـمـان بـه کـفـر بـاز گردانند با این که حق براى آنها کاملا آشکار شده است)) (ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انـفسهم من بعد ما تبین لهم الحق).

در اینجا قرآن به مسلمانان دستور مى دهد که در برابر این تلاشهاى انحرافى وویرانگر ((شما آنها را عـفـو کـنـیـد و گـذشت نمایید تا خدا فرمان خودش را بفرستد چراکه خداوند بر هر چیزى توانا است)) (فاعفوا واصفحوا حتى یاتى اللّه بامره ان اللّه على کل شى قدیر).

(آیه 110)ـ این آیه دو دستور سازنده مهم به مؤمنان مى دهد یکى در موردنماز که رابطه محکمى مـیان انسان و خدا ایجاد مى کند و دیگرى در مورد زکات که رمز همبستگى هاى اجتماعى است و این هر دو براى پیروزى بر دشمن لازم است ،مى گوید: ((نماز را بر پا دارید و زکات را ادا کنید)) و با این دو وسیله روح و جسم خودرا نیرومند سازید (واقیموا الصـلوه وآتوا الزکوه).

سـپـس اضـافه مى کند: تصور نکنید کارهاى نیکى را که انجام مى دهید واموالى را که در راه خدا انـفـاق مـى کـنید از بین مى رود، نه ((آنچه از نیکیها از پیش مى فرستید آنها را نزد خدا (در سراى دیگر) خواهید یافت)) (وما تقدموا لا نفسکم من خیر تجدوه عنداللّه).

((خـداونـد به تمام اعمال شما بصیر است)) (ان اللّه بما تعملون بصیر) او بطوردقیق مى داند کدام عمل را به خاطر او انجام داده اید و کدام یک را براى غیر او.

(آیه 111).

 

انحصارطلبان بهشت !

قرآن در این آیه اشاره به یکى دیگر از ادعاهاى پوچ و نابجاى گروهى ازیهودیان و مسیحیان کرده و سـپـس پـاسـخ دنـدان شکن به آنها مى گوید: ((آنها گفتند:هیچ کس جز یهود و نصارى داخل بهشت نخواهد شد)) (وقالوا لن یدخل الجـنـه الا من کان هودا او نصارى).

در پـاسـخ ابتدا مى فرماید: ((این تنها آرزویى است که دارند)) و هرگز به این آرزونخواهند رسید (تلک امانیهم).

بعد روى سخن را به پیامبر(ص) کرده مى گوید: ((به آنها بگو هر ادعایى دلیلى مى خواهد چنانچه در این ادعا صادق هستید دلیل خود را بیاورید)) (قل هاتوابرهانکم ان کنتم صادقین).

(آیـه 112)ـ پس ازاثبات این واقعیت که آنها هیچ دلیلى براین مدعى ندارند وادعاى انحصارى بودن بهشت ، تنها خواب و خیالى است که در سر مى پرورانند،معیار اصلى و اساسى ورود در بهشت را به صـورت یـک قـانـون کـلى بیان کرده ،مى گوید: آرى ! کسى که در برابر خداوند تسلیم گردد و نیکوکار باشد پاداش اونزدپروردگارش ثابت است)) (بلى من اسلم وجهه للّه وهو محسن فله اجره عند ربه).

چـنـیـن کسانى نیکوکارى وصف آنها شده و در عمق جانشان نفوذ کرده است ،و بنابراین ((چنین کسانى نه ترسى خواهند داشت و نه غمگین مى شوند)) (ولاخوف علیهم ولاهم یحزنون).

نـفـى خوف و غم از پیروان خط توحید، دلیلش روشن است ، چرا که آنها تنهااز خدا مى ترسند، و از هیچ چیز دیگر وحشت ندارند، ولى مشرکان خرافى از همه چیز ترس دارند، از گفته هاى این و آن ، از فال بد زدن ، از سنتهاى خرافى و از بسیارچیزهاى دیگر.

آیـه 113ـ شـان نـزول : جمعى از مفسران از ابن عباس چنین نقل کرده اند:هنگامى که گروهى از مـسـیـحـیـان ((نجران)) خدمت رسولخدا(ص) آمدند، عده اى ازعلماى یهود نیز در آنجا حضور یـافتند، بین آنها و مسیحیان در محضر پیامبر(ص)نزاع و مشاجره در گرفت ، ((رافع بن حرمله)) (یـکـى از یـهـودیان) رو به جمعیت مسیحیان کرد و گفت : آیین شما پایه و اساسى ندارد و نبوت عـیسى و کتاب او انجیل را انکار کرد، مردى از مسیحیان نجران نیز عین این جمله را در پاسخ آن یهودى تکرار نمود و گفت : آیین یهود پایه و اساسى ندارد، در این هنگام آیه نازل شد و هردو دسته را به خاطر گفتار نادرستشان ملامت نمود.

 

تفسیر:

تضادهاى ناشى از انحصارطلبى.

در آیـات گـذشته گوشه اى از ادعاهاى بى دلیل جمعى از یهود و نصارى رادیدیم آیه مورد بحث نشان مى دهد که وقتى پاى ادعاى بى دلیل به میان آیدنتیجه اش انحصارطلبى و سپس تضاد است.

مـى گـوید: ((یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتى نزد خدا ندارند، ومسیحیان نیز گفتند: یـهـودیـان هـیـچ مـوقعیتى ندارند و بر باطلند))! (وقالت الیهودلیست النصارى على شى وقالت النصارى لیست الیهود على شى).

سـپـس اضافه مى کند: ((آنها این سخنان را مى گویند در حالى که کتاب آسمانى را مى خوانند))! (وهـم یـتـلـون الـکتاب) یعنى با در دست داشتن کتابهاى الهى که مى تواند راهگشاى آنها در این مـسـائل بـاشد این گونه سخنان که سرچشمه اى جزتعصب و عناد و لجاجت ندارد بسیار عجیب است.

سپس قرآن اضافه مى کند: ((مشرکان نادان نیز همان چیزى را مى گفتند که اینهامى گویند)) با این که اینها اهل کتابند و آنها بت پرست (کذلک قال الذین لایعلمون مثل قولهم).

در پـایـان آیه آمده است ((خداوند داورى این اختلاف را در قیامت به عهده خواهد گرفت) (فاللّه یحکم بینهم یوم القیمه فیـما کانوا فیه یختلفون).

آنـجـاست که حقایق روشنتر مى شود و اسناد و مدارک هر چیز آشکار است ،کسى نمى تواند حق را منکر شود.

آیـه 114ـ شـان نـزول : شان نزولهایى براى این آیه نقل شده ، از جمله : درروایتى از امام صادق (ع) مـى خوانیم که این آیه در مورد قریش نازل گردید، در آن هنگام که پیامبر(ص) را از ورود به شهر مکه و مسجدالحرام جلوگیرى مى کردند.

تفسیر:.

ستمکارترین مردم.

بـررسـى شـان نـزولـهـاى آیـه نشان مى دهد که روى سخن در آیه با سه گروه ،یهود و نصارى و مشرکان است.

قـرآن در بـرابـر ایـن سه گروه و تمام کسانى که در راهى مشابه آنها گام برمى دارند مى گوید: ((چه کسى ستمکارتر است از آنها که از بردن نام خدا در مساجدالهى جلوگیرى مى کنند و سعى در ویرانى آنها دارند))! (ومن اظلم ممن منع مساجداللّه ان یذکر فیها اسمه وسعى فى خرابها).

سپس در ذیل این آیه مى گوید: ((شایسته نیست آنها جز با ترس و وحشت وارد این اماکن شوند)) (اولئک ما کان لهم ان یدخلوه الا خئفین).

یـعنى مسلمانان و موحدان جهان باید آنچنان محکم بایستند که دست این ستمگران از این اماکن مقدس کوتاه گردد.

و در پـایان آیه مجازات دنیا و آخرت این ستمکاران را با تعبیر تکان دهنده اى بیان کرده ، مى گوید: ((بـراى آنها در دنیا رسوایى است و در آخرت عذاب عظیم)) (لهم فى الدنیا خزى ولهم فى الا خره عذاب عظیم).

در حـقـیـقت هر عملى که نتیجه آن تخریب مساجد و از رونق افتادن آن باشدنیز مشمول همین حکم است.

آیـه 115ـ شـان نـزول : ابـن عـباس مى گوید: این آیه مربوط به تغییر قبله است ،هنگامى که قبله مـسـلـمـانـان از بیت المقدس به کعبه تغییر یافت یهود در مقام انکاربرآمدند و به مسلمانان ایراد کـردند که مگر مى شود قبله را تغییر داد؟ آیه نازل شد وبه آنها پاسخ داد که شرق و غرب جهان از آن خدا است.

 

تفسیر:.

به هر سو رو کنید خدا آنجاست !.

در آیه قبل سخن از ستمگرانى بود که مانع از مساجد الهى مى شدند، و درتخریب آن مى کوشیدند این آیه دنباله همین سخن است ، مى گوید: ((مشرق ومغرب از آن خداست ، و به هر طرف رو کنید خدا آنجاست)) (وللّه المشرق والمغرب فاینـما تولوا فثم وجه اللّه).

مـنـظور از مشرق و مغرب در آیه فوق اشاره به دو سمت خاص نیست بلکه این تعبیر کنایه از تمام جهات است.

چـنـیـن نیست که اگر شما را از رفتن به مساجد و پایگاههاى توحید مانع شوند،راه بندگى خدا بـسـتـه شـود، مـگـر جـایـى هست که از خدا خالى باشد، اصولا خدامکان ندارد و لذا در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند نامحدود و بى نیاز و دانا است))(ان اللّه واسع علیم).

(آیه 116).

خرافات یهود و نصارى و مشرکان !.

ایـن عقیده خرافى که خداوند داراى فرزندى است هم مورد قبول مسیحیان است ، هم گروهى از یـهـود، و هم مشرکان آیه شریفه براى کوبیدن این خرافه چنین مى گوید: ((آنها گفتند: خداوند فـرزندى براى خود انتخاب کرده است ، پاک و منزه است او از این نسبتهاى ناروا)) (وقالوا اتخذاللّه ولدا سبحانه).

خـدا چـه نـیـازى دارد که فرزندى براى خود برگزیند؟ آیا نیازمند است ؟احتیاج به کمک دارد؟ احتیاج به بقا نسل دارد؟ ((براى او است آنچه در آسمانها وزمین است)) (بل له ما فى السموات والا رض).

((و همگان در برابر او خاضعند)) (کل له قانتون).

(آیـه 117)ـ او نـه تـنها مالک همه موجودات عالم هستى است ، بلکه ((ایجادکننده همه آسمانها و زمین اوست)) (بدیع السموات والا رض).

و حتى بدون نقشه قبلى و بدون احتیاج به وجود ماده ، همه آنها را ابداع فرموده است.

او چه نیازى به فرزند دارد در حالى که : ((هرگاه فرمان وجود چیزى را صادرکند به او مى گوید: موجود باش ، و آن فورا موجود مى شود))! (واذا قضى امرا فانمایقول له کن فیکون).

این جمله از حاکمیت خداوند در امر خلقت سخن مى گوید.

دلایل نفى فرزند.

این سخن که خداوند فرزندى دارد بدون شک زاییده افکار ناتوان انسانهایى است که خدا را در همه چیز با وجود محدود خودشان مقایسه مى کردند.

انـسان به دلایل مختلفى نیاز به وجود فرزند دارد: از یکسو عمرش محدوداست و براى ادامه نسل تولد فرزند لازم است.

از سوى دیگر قدرت او محدود است ، و مخصوصا به هنگام پیرى و ناتوانى نیاز به معاونى دارد که به او در کارهایش کمک کند.

ازسـوى سـوم جـنـبه هاى عاطفى ، وروحیه انس طلبى ، ایجاب مى کند که انسان مونسى درمحیط زندگى خود داشته باشدکه آن هم به وسیله فرزندان تامین مى گردد.

بـدیهى است هیچ یک از این امور در مورد خداوندى که آفریننده عالم هستى و قادر بر همه چیز و ازلى و ابدى است مفهوم ندارد.

به علاوه داشتن فرزند لازمه اش جسم بودن است که خدا از آن نیز منزه مى باشد.

(آیه 118).

 

بهانه دیگر: چرا خدا با ما سخن نمى گوید؟!.

بـه تـنـاسـب بهانه جوییهاى یهود، در این آیه سخن از گروه دیگرى ازبهانه جویان است که ظاهرا همان مشرکان عرب بودند، مى گوید: ((افراد بى اطلاع گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گوید؟ و چرا آیه و نشانه اى بر خود ما نازل نمى شود))؟ (وقال الذین لایعلمون لو لا یکلمنا اللّه او تاتین آیه).

قـرآن در پـاسـخ این ادعاهاى لجوجانه و خودخواهانه مى گوید: ((پیشینیان آنهانیز همین گونه سـخنان داشتند، دلها و افکارشان مشابه است ، ولى ما آیات و نشانه هارا (به مقدار کافى) براى آنها کـه حـقـیـقت جو و اهل یقین هستند روشن ساختیم))(کذلک قال الذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قدبینا الا یات لقوم یوقنون).

اگـر بـه راسـتـى منظور آنها درک حقیقت و واقعیت است ، همین آیات را که برپیامبراسلام (ص) نـازل کـردیـم نـشـانـه روشـنى بر صدق گفتار او است ، چه لزومى داردکه بر هر یک یک از افراد مـسـتقیما و مستقلا آیاتى نازل شود؟ و چه معنى دارد که من اصرار کنم باید خدا مستقیما با خود من سخن بگوید؟!.

(آیـه 119)ـ در ایـن آیـه روى سـخـن را به پیامبر کرده و وظیفه او را در برابردرخواست معجزات اقـتـراحـى و بهانه جوییهاى دیگر مشخص مى کند مى گوید: ((ماتو را به حق براى بشارت و انذار (مردم جهان) فرستادیم)) (انا ارسلناک بالحق بشیراونذیرا).

تو وظیفه دارى دستورات ما را براى همه مردم بیان کنى ، معجزات را به آنهانشان دهى و حقایق را بـا مـنـطق تبیین نمایى ، و این دعوت باید توام با تشویق نیکوکاران ، و بیم دادن بدکاران ، باشد این وظیفه تو است.

((امـا اگـر گـروهى از آنها بعد از انجام این رسالت ایمان نیاوردند تو مسؤول گمراهى دوزخیان نیستى)) (ولاتسئل عن اصحاب الجحیم).

آیـه 120ـ شـان نـزول : از ابـن عباس نقل شده که : یهود مدینه و نصاراى نجران انتظار داشتند که پـیـامـبـراسـلام (ص) همواره در قبله با آنها موافقت کند، هنگامى که خداوند قبله مسلمانان را از بیت المقدس به سوى کعبه گردانید آنها از پیامبر(ص)مایوس شدند (و شاید در این میان بعضى از طوایف مسلمانان ایراد مى کردند که نباید کارى کرد که باعث رنجش یهود و نصارى گردد).

آیـه نـازل شـد و بـه پـیـامـبـر اعلام کرد که این گروه از یهود ونصارى نه با هماهنگى در قبله ونه باچیزدیگرازتوراضى نخواهند شد، جزاین که آیین آنهارادربست بپذیرى.

 

تفسیر:

جلب رضایت این گروه ممکن نیست

از آنـجـا کـه در آیـه قبل سلب مسؤولیت از پیامبر(ص) در برابر گمراهان لجوج مى کند، قرآن در ادامـه هـمـیـن بحث به پیامبراسلام (ص) مى گوید: اصرار بر جلب رضایت یهود و نصارى نداشته بـاش ، چه این که ((آنها هرگز از تو راضى نخواهند شدمگر این که بطور کامل تسلیم خواسته هاى آنـهـا و پـیرو آیینشان شوى)) (ولن ترضى عنک الیهود ولاالنصارى حتى تتبـع ملتهم) تو وظیفه دارى ((به آنها بگویى که هدایت ، تنها هدایت الهى است)) (قل ان هدى اللّه هو الهدى).

هدایتى که آمیخته با خرافات و افکار منحط افراد نادان نشده است.

سـپـس اضافه مى کند: ((اگر تسلیم تعصبها و هوسها و افکار کوتاه آنها شوى بعد از آن که در پرتو وحـى الهى حقایق براى تو روشن شده ، هیچ سرپرست و یاورى از ناحیه خدا براى تو نخواهد بود)) (ولئن اتبعت اهوئهم بعد الذى جئک من العلم مالک من اللّه من ولی ولا نصیر).

آیـه 121ـ شـان نـزول : بـعـضـى از مـفـسران معتقدند که این آیه در باره افرادى که با ((جعفربن ابـیـطـالـب)) از حـبشه آمدند و از کسانى بودند که در آنجا به او پیوستند نازل شد، آنها چهل نفر بودند، سى و دو نفر اهل حبشه ، و هشت نفر از راهبان شام که ((بحیرا)) راهب معروف نیز جز آنان بود.

بـعـضـى دیـگـر مـعتقدند که آیه در باره افرادى از یهود همانند ((عبداللّه بن سلام))و ((سعیدبن عمرو)) و ((تمام بن یهودا)) و امثال آنها نازل شده که اسلام را پذیرفتند و به راستى مؤمن شدند.

تـفسیر: از آنجا که جمعى از حق طلبان یهود و نصارى ، دعوت پیامبراسلام (ص) را لبیک گفتند و ایـن آیـین را پذیرا شدند، قرآن پس از مذمت گروه سابق از اینها به نیکى یاد مى کند و مى گوید: ((کـسانى که کتاب آسمانى را به آنهادادیم و از روى دقت آن را تلاوت کرده و حق تلاوتش را (که تـفـکـر و انـدیـشـه و سـپس عمل است) ادا کردند به پیامبراسلام (ص) ایمان مى آورند)) (الـذین آتیناهم الکتاب یتلونه حق تلاوته اولئک یؤمنون به) ((و آنها که نسبت به آن کافر شدند به خودشان ظلم کردند، همان زیانکارانند)) (ومن یکفر به فاولئک هم الخاسرون).

 

جلب رضایت دشمن ، حسابى دارد.

درست است که انسان باید با نیروى جاذبه اخلاق دشمنان را به سوى حق دعوت کند، ولى این در مـقـابل افراد انعطاف پذیر است ، اما کسانى که هرگز تسلیم حرف حق نیستند، نباید در فکر جلب رضایت آنها بود، اینجا است که اگر ایمان نیاوردند باید گفت : به جهنم ! و بیهوده نباید وقت صرف آنها کرد.

 

حق تلاوت چیست ؟

ایـن تـعـبـیـر پـرمعنایى است در حدیثى از امام صادق (ع) در تفسیر این آیه مى خوانیم که فرمود: ((مـنـظـور ایـن است که آیات آن را با دقت بخوانند و حقایق آن رادرک کنند و به احکام آن عمل بـنمایند، به وعده هاى آن امیدوار، و از وعیدهاى آن ترسان باشند، از داستانهاى آن عبرت گیرند، به اوامرش گردن نهند و نواهى آن رابپذیرند، به خدا سوگند منظور حفظ کردن آیات و خواندن حـروف و تلاوت سوره هاو یادگرفتن اعشار و اخماس ((16)) آن نیست ـ آنها حروف قرآن را حفظ کردند اماحدود آن را ضایع ساختند، منظور تنها این است که در آیات قرآن بیندیشند و به احکامش عمل کنند، چنانکه خداوند مى فرماید: این کتابى است پر برکت که ما برتو نازل کردیم تا در آیاتش تدبر کنند)).

(آیـه 122) ـ بـار دیـگـر خـداونـد روى سخن را به بنى اسرائیل کرده مى فرماید:((اى بنى اسرائیل بـه خـاطـر بـیـاوریـد نعمتهایى را که به شما ارزانى داشتم و نیز به خاطربیاورید که من شما را بر جـهـانـیـان (بر تمام مردمى که در آن زمان زندگى مى کردند)برترى بخشیدم)) (یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انـعمت علیکم وانى فضلتکم على العالمین).

(آیه 123)ـ ولى از آنجا که هیچ نعمتى بدون مسؤولیت نخواهد بود، بلکه خداوند در برابر بخشیدن هـر مـوهـبـتـى تـکـلـیف و تعهدى بر دوش انسان مى گذارد دراین آیه به آنها هشدار مى دهد و مـى گـوید: ((از آن روز بترسید که هیچ کس از دیگرى دفاع نمى کند)) (واتقوا یوما لاتجزى نفس عـن نـفس شیئا) ((و چیزى به عنوان غرامت و یا فدیه که بلاگردان آنها باشد پذیرفته نمى شود)) (ولا یقبل منها عدل).

((و هیچ شفاعتى (جز به اذن پروردگار) او را سود ندهد)) (ولاتنفعها شفاعه).

و اگـر فـکـر مـى کـنـید کسى در آنجا ـجز خداـ مى تواند انسان را کمک کند اشتباه است چرا که ((هیچ کس در آنجا یارى نمى شود)) (ولاهم ینصرون).

(آیه 124).

 

((امامت)) اوج افتخار ابراهیم (ع)

از ایـن آیـات به بعد سخن از ابراهیم قهرمان توحید و بناى خانه کعبه واهمیت این کانون توحید و عبادت است که ضمن هیجده آیه این مسائل را برشمرده است.

هـدف از ایـن آیات در واقع سه چیز است : نخست این که مقدمه اى براى مساله تغییر قبله است ، و دیـگـر این که یهود و نصارى ادعا مى کردند ما وارثان ابراهیم و آیین او هستیم و این آیات مشخص مى سازد که آنها تا چه حد از آیین ابراهیم بیگانه اند.

سـوم ایـن که مشرکان عرب نیز پیوند ناگسستنى میان خود و ابراهیم قائل بودند، باید به آنها نیز فهمانده شود که برنامه شما هیچ ارتباطى با برنامه این پیامبربزرگ بت شکن ندارد.

در ایـن آیـه بـه مهمترین فرازهاى زندگى ابراهیم (ع) اشاره کرده ، مى گوید:((به خاطر بیاروید هـنگامى را که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود و او راعهده آزمایش به خوبى برآمد)) (واذابتلى ابرهیم ربه بکلمات فاتـمـهـن).

خداوند مى باید جایزه اى به او بدهد ((فرمود: من تو را امام و رهبر و پیشواى مردم قرار دادم)) (قال انى جاعلک للناس اماما).

((ابراهیم تقاضا کرد که از دودمان من نیز امامانى قرار ده)) تا این رشته نبوت وامامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد (قال ومن ذریتى).

امـا خـداوند در پاسخ او ((فرمود: پیمان من ، یعنى مقام امامت ، به ظالمان هرگز نخواهد رسید)) (قال لاینال عهدى الظالمین).

تقاضاى تو را پذیرفتیم ، ولى تنها آن دسته از ذریه تو که پاک و معصوم باشندشایسته این مقامند!.

از آیـه فـوق اجـمالا چنین استفاده مى شود: مقام امامتى که به ابراهیم بعد ازپیروزى در همه این آزمونها بخشیده شد فوق مقام نبوت و رسالت بود این حقیقت اجمالا در حدیث پر معنى و جالبى از امـام صادق (ع) نقل شده ، آنجا که مى فرماید:((خداوند ابراهیم را بنده خاص خود قرار داد پیش از آن که پیامبرش قرار دهد، وخداوند او را به عنوان نبى انتخاب کرد پیش از آن که او را رسول خود سازد، و او رارسول خود انتخاب کرد پیش از آن که او را به عنوان خلیل خود برگزیند، و او راخلیل خـود قـرار داد پیش از آن که او را امام قرار دهد، هنگامى که همه این مقامات راجمع کرد فرمود: مـن تـو را امام مردم قرار دادم ، این مقام به قدرى در نظر ابراهیم بزرگ جلوه کرد که عرض نمود: خداوندا! از دودمان من نیز امامانى انتخاب کن ،فرمود: پیمان من به ستمکاران آنها نمى رسد یعنى شخص سفیه هرگز امام افراد باتقوا نخواهد شد)).

 

نکته ها:

منظور از ((کلمات)) چیست ؟

از بررسى آیات قرآن چنین استفاده مى شود که مقصود از ((کلمات))(جمله هایى که خداوند ابراهیم را به آن آزمود) یک سلسله وظایف سنگین ومشکل بوده که خدا بر دوش ابراهیم گذارده بود.

ایـن دسـتورات عبارت بودند از: بردن فرزند به قربانگاه و آمادگى جدى براى قربانى او به فرمان خدا!.

بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمین خشک و بى آب و گیاه مکه !.

قـیـام در بـرابـر بـت پـرستان بابل و شکستن بتها و دفاع بسیار شجاعانه در آن محاکمه تاریخى و قـرارگرفتن در دل آتش ! مهاجرت از سرزمین بت پرستان و پشت پازدن به زندگى خود، و مانند اینها که هریک آزمایشى بسیار سنگین بود، اما او باقدرت و نیروى ایمان از عهده همه آنها بر آمد و اثبات کرد شایستگى مقام ((امامت))را دارد.

 

فرق نبوت و امامت و رسالت :

بـطـورى کـه از آیات و احادیث بر مى آید کسانى که از طرف خدا ماموریت داشتند داراى مقامات مختلفى بودند:

مقام نبوت.

یعنى دریافت وحى از خداوند، بنابراین ((نبى)) کسى است که وحى بر او نازل مى شود.

مقام رسالت.

یـعـنـى مـقـام ابـلاغ وحـى و تبلیغ و نشر احکام خداوند و تربیت نفوس از طریق تعلیم و آگاهى بـخـشیدن ، بنابراین رسول کسى است که موظف است در حوزه ماموریت خود به تلاش و کوشش برخیزد، و براى یک انقلاب فرهنگى و فکرى وعقیدتى تلاش نماید.

مقام امامت

یعنى رهبرى و پیشوایى خلق ، در واقع امام کسى است که با تشکیل یک حکومت الهى سعى مى کند احکام خدا را عملا اجرا و پیاده نماید.

بـه عـبـارت دیـگـر وظـیفه امام اجراى دستورات الهى است در حالى که وظیفه رسول ابلاغ این دستورات مى باشد.

 

امامت یا آخرین سیرتکاملى ابراهیم.

مقام امامت ، مقامى است بالاتر و حتى برتر از نبوت و رسالت ، این مقام نیازمند شایستگى فراوان در جـمـیـع جـهـات است که ابراهیم پس از امتحان شایستگى از طرف خداوند دریافت داشت و این آخرین حلقه سیر تکاملى ابراهیم بود.

(آیه 125).

 

عظمت خانه خدا!

بـعـد از اشـاره به مقام والاى ابراهیم در آیه قبل ، در این آیه به بیان عظمت خانه کعبه که به دست ابـراهـیـم سـاخـته و آماده شد پرداخته ، مى فرماید: ((به خاطربیاورید هنگامى را که خانه کعبه را ((مـثـابه)) (محل بازگشت و توجه) مردم قرار دادیم و مرکز امن و امان)) (واذ جعلنا البیت مثابه للناس وامنا).

از آنـجـا که خانه کعبه مرکزى بوده است براى موحدان که همه سال به سوى آن رو مى آوردند، نه تنها از نظر جسمانى که از نظر روحانى نیز بازگشت به توحید وفطرت نخستین مى کردند، از این رو به عنوان ((مثابه)) معرفى شده ، اما این که خانه کعبه از طرف پروردگار به عنوان یک پناهگاه و کانون امن و امان اعلام شده ،مى دانیم : در اسلام مقررات شدیدى براى اجتناب از هرگونه نزاع و کـشـمـکـش وجـنـگ و خـونـریزى در این سرزمین مقدس وضع شده است ، بطورى که نه تنها افـرادانـسـان بـلکه حیوانات و پرندگان نیز در آنجا در امن و امان به سر مى برند و این درحقیقت اجابت یکى از درخواستهایى است که ابراهیم از خداوند کرد.

سـپـس اضـافه مى کند: ((از مقام ابراهیم نمازگاهى براى خود انتخاب کنید))(واتخذوا من مقام ابرهیم مصلى) و آن همان مقام معروف ابراهیم است که محلى است در نزدیکى خانه کعبه و حجاج بعد از انجام طواف به نزدیک آن مى روند ونماز طواف بجا مى آورند.

سـپس اشاره به پیمانى که از ابراهیم و فرزندش اسماعیل در باره طهارت خانه کعبه گرفته است مـى فرماید: و مى گوید: ((ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه مرا براى طواف کنندگان و مـجـاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان (نمازگزاران) پاکیزه دارند)) (وعهدن الى ابرهیم واسمعیل ان طهرا بیتى للطئفین والعاکفین والرکع السجود).

مـنظور از طهارت و پاکیزگى در اینجا پاک ساختن ظاهرى و معنوى این خانه توحید از هرگونه آلودگى است.

 

چرا خانه خدا!

در آیه فوق از خانه کعبه به عنوان ((بیتى)) (خانه من) تعبیر شده در حالى که روشن است خداوند نـه جـسـم اسـت و نه نیاز به خانه دارد، منظور از این اضافه همان ((اضافه تشریفى)) است به این مـعـنـى کـه بـراى بـیـان شـرافـت و عـظمت چیزى آن را به خدا نسبت مى دهند، ماه رمضان را ((شهراللّه)) و خانه کعبه را ((بیت اللّه)) مى گویند.

(آیـه 126) ـ خـواسـتـه هاى ابراهیم از پیشگاه پروردگار ! در این آیه ابراهیم دو درخواست مهم از پروردگار براى ساکنان این سرزمین مقدس مى کند که به یکى از آنها در آیه قبل نیز اشاره شد.

قرآن مى گوید: ((به خاطر بیاورید هنگامى که ابراهیم عرض کرد پروردگارا!این سرزمین را شهر امنى قرار ده)) (واذ قال ابرهیم رب اجعل هذا بلدا آمنا).

دومین تقاضایش این است که : ((اهل این سرزمین را ـنها که به خدا و روزبازپسین ایمان آورده اندـ از ثمرات گوناگون روزى ببخش)) (وارزق اهله من الثمرات من آمن منهم باللّه والیوم الا خر).

جالب این که ابراهیم نخست تقاضاى ((امنیت)) و سپس درخواست ((مواهب اقتصادى)) مى کند، و ایـن خـود اشـاره اى اسـت به این حقیقت که تا امنیت در شهر یاکشورى حکمفرما نباشد فراهم کردن یک اقتصاد سالم ممکن نیست !.

خداوند در پاسخ این تقاضاى ابراهیم چنین ((فرمود: اما آنها که راه کفر راپوییده اند بهره کمى (از این ثمرات به آنها خواهم داد)) و بطور کامل محروم نخواهم کرد! (قال ومن کفر فامتعه قلیل).

امـا در سـراى آخرت ((آنها را به عذاب آتش مى کشانم و چه بد سرانجامى دارند)) (ثم اضطره الى عذاب النار وبئس المصیر).

(آیه 127).

 

ابراهیم خانه کعبه را بنا مى کند!

از آیـات مـخـتـلف قرآن و احادیث و تواریخ اسلامى بخوبى استفاده مى شودکه خانه کعبه پیش از ابـراهیم ، حتى از زمان آدم بر پا شده بود، سپس در طوفان نوح فرو ریخت و بعد به دست ابراهیم و فـرزنـدش اسـمـاعیل تجدید بنا گردید اتفاقاتعبیرى که در این آیه به چشم مى خورد نیز همین مـعنى را مى رساند آنجا که مى گوید: ((بیاد آورید هنگامى را که ابراهیم و اسماعیل پایه هاى خانه (کـعـبـه) را بـالامـى بـردنـد، و مـى گفتند: پروردگارا! از ما بپذیر تو شنوا و دانایى)) (واذ یرفع ابرهیم القواعد من البیت واسمعیل ربنا تقبل منا انک انـت السمیع العلیم).

این تعبیر مى رساند که شالوده هاى خانه کعبه وجود داشته و ابراهیم واسماعیل پایه ها را بالا بردند.

در دو آیه بعد ابراهیم و فرزندش اسماعیل ، پنج تقاضاى مهم از خداوندجهان مى کنند.

(آیـه 128)ـ نـخـسـت عـرضـه مى دارند: ((پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خودت قرار ده)) (ربنا واجعلنا مسلمین لک).

بـعـد تـقـاضا مى کنند: ((از دودمان ما نیز امتى مسلمان و تسلیم در برابر فرمانت قرار ده)) (ومن ذریتن امه مسلمه لک).

سـپس تقاضا مى کنند: ((طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده ، و ما رااز آن آگاه ساز)) (وارنا مناسکنا).

تا بتوانیم آن گونه که شایسته مقام تو است عبادتت کنیم.

بـعـد از خدا تقاضاى توبه کرده ، مى گویند: ((توبه ما را بپذیر و رحمتت رامتوجه ما گردان که تو تواب و رحیمى)) (وتب علینا انک انـت التواب الرحیم).

(آیـه 129)ـ پـنـجـمین تقاضاى آنها این است که : ((پروردگارا! در میان آنهاپیامبرى از خودشان مبعوث کن)) (ربنا وابعث فیهم رسولا منهم).

((تـا آیـات تو را بر آنها بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و آنها را پاکیزه کند)) (یتلوا علیهم آیاتک ویعلمهم الکتاب والحکمه ویزکیهم).

((چرا که تو توانا هستى و بر تمام این کارها قدرت دارى)) (انک انـت العزیزالحکیم).

 

پیامبرى از میان خود آنها.

ایـن تـعـبـیر که رهبران و مربیان انسان باید از نوع خود او باشند، با همان صفات و غرایز بشرى ، تا بـتوانند از نظر جنبه هاى عملى ، سرمشقهاى شایسته اى باشند، بدیهى است اگر از غیر جنس بشر بـاشند نه آنها مى توانند درده، نیازه،مشکلات ، و گرفتاریهاى مختلف انسانها را درک کنند و نه انسانها مى توانند از آنهاسرمشق بگیرند.

(آیه 130).

 

ابراهیم انسان نمونه !.

در آیـات گذشته بعضى از خدمات ابراهیم و خواسته ها و تقاضاهاى او که جامع جنبه هاى مادى و معنوى بود مورد بررسى قرار گرفت.

از مجموع این بحثها به خوبى استفاده شد که مکتب این پیامبر بزرگ مى تواندبه عنوان یک مکتب انسان ساز مورد استفاده همگان قرار گیرد.

بـراسـاس هـمین مطلب در این آیه چنین مى گوید: ((چه کسى جز افرادى که خود را به سفاهت افـکـنده اند از آیین پاک ابراهیم روى گردان خواهد شد)) (ومن یرغب عن مله ابرهیم الا من سفه نفسه).

آیـا این سفاهت نیست که انسان ، آیینى را که هم آخرت در آن است و هم دنی، رها کرده و به سراغ برنامه هایى برود که دشمن خرد و مخالف فطرت وتباه کننده دین و دنیا است !.

سپس اضافه مى کند: ((ما ابراهیم را (بخاطر این امتیازات بزرگش) برگزیدیم واو در جهان دیگر از صالحان است)) (ولقد اصطفیناه فى الدنیا وانه فى الا خره لمن الصالحین).

(آیـه 131)ـ ایـن آیه به عنوان تاکید به یکى دیگر از ویژگیهاى برگزیده ابراهیم که در واقع ریشه بقیه صفات او است اشاره کرده مى گوید: ((به خاطر بیاوریدهنگامى را که پروردگار به او گفت : در برابر فرمان من تسلیم باش ، او گفت : در برابرپروردگار جهانیان تسلیم شدم)) (اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین).

(آیـه 132)ـ وصـیـت و سـفارشى که در آخرین ایام عمر خود به فرزندانش نمود آن نیز نمونه بود، چـنانکه قرآن مى گوید: ((ابراهیم و یعقوب فرزندان خود را دربازپسین لحظات عمر به این آیین پاک توحیدى وصیت کردند)) (ووصى به ابرهیم بنیه ویعقوب).

هـرکـدام بـه فرزندان خود گفتند: ((فرزندان من ! خداوند این آیین توحید رابراى شما برگزیده است)) (یا بنى ان اللّه اصطفى لکم الدین).

((بـنـابـرایـن جـز بـر ایـن آیـین رهسپار نشوید و جز با قلبى مملو از ایمان و تسلیم جهان را وداع نگویید)) (فلا تموتن الا وانـتم مسلمون).

آیـه 133ـ شان نزول : اعتقاد جمعى از یهود این بود که ((یعقوب)) به هنگام مرگ ، فرزندان خویش را به دینى که هم اکنون یهود به آن معتقدند (با تمام تحریفاتش) توصیه کرد، خداوند در رد اعتقاد آنان این آیه را نازل فرمود.

 

تفسیر:

همه مسؤول اعمال خویشند

چنانکه در شان نزول آیه خواندیم جمعى از منکران اسلام مطلب نادرستى را به یعقوب پیامبر خدا نسبت مى دادند.

قرآن براى رد این ادعاى بى دلیل مى گوید: ((مگر شما به هنگامى که مرگ یعقوب فرا رسید حاضر بودید)) که چنان توصیه اى را به فرزندانش کرد (ام کنتم شهدآ اذ حضر یعقوب الموت).

آرى ! آنـچـه شـما به او نسبت مى دهید نبود، آنچه بود این بود که : ((در آن هنگام از فرزندان خود پرسید، بعد از من چه چیز را مى پرستید))؟ (اذ قال لبنیه ماتعبدون من بعدى).

آنـهـا در پـاسـخ گـفـتند: ((خداى تو و خداى پدرانت ابراهیم و اسماعیل واسحاق را مى پرستیم خداوند یگانه یکتا)) (قالوا نعبد الهک واله آبئک ابرهیم واسمعیل واسحق الها واحدا).

((و ما در برابر فرمان او تسلیم هستیم)) (ونحن له مسلمون).

(آیه 134)ـ این آیه گویا پاسخ به یکى از اشتباهات یهود است ، چرا که آنها بسیارروى مساله نیاکان و افتخار آنها و عظمتشان در پیشگاه خدا تکیه مى کردند.

قرآن مى گوید: ((آنها امتى بودند که در گذشتند، و اعمالشان مربوط به خودشان است ، و اعمال شما نیز مربوط به خود شما است)) (تلک امه قد خلت لهاما کسبت ولکم ما کسبتم).

((و شـما هرگز مسؤول اعمال آنها نخواهید بود)) همان گونه که آنها مسؤول اعمال شما نیستند (ولا تسئلون عما کانوا یعملون).

بنابراین به جاى این که تمام هم خود را مصروف به تحقیق و مباهات وافتخار نسبت به نیاکان خود کنید در اصلاح عقیده و عمل خویش بکوشید.

آیه 135ـ شان نزول : در شان نزول این آیه و دو آیه بعد از ابن عباس چنین نقل شده که : چند نفر از علماى یهود و مسیحیان نجران با مسلمان بحث و گفتگوداشتند، هر یک از این دو گروه خود را اولى و سزاوارتر به آیین حق مى دانست ودیگرى را نفى مى کرد، یهودیان مى گفتند: موسى پیامبر مـا از هـمـه پیامبران برتراست و کتاب ما تورات بهترین کتاب است ، عین همین ادعا را مسیحیان داشـتـنـد کـه مـسـیـح بهترین راهنما و انجیل برترین کتب آسمانى است ، و هر یک از پیروان این دومذهب مسلمانان را به مذهب خویش دعوت مى کردند، این سه آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:.

تنها ما بر حقیم !

خودپرستى و خودمحورى معمولا سبب مى شود که انسان حق را درخودش منحصر بداند، همه را بـر بـاطـل بـشمرد و سعى کند دیگران را به رنگ خود درآورد چنانکه قرآن در این آیه مى گوید: ((اهل کتاب گفتند: یهودى یا مسیحى شوید تاهدایت یابید))! (وقالوا کونوا هودا اونصارى تهتدوا).

بـگـو آیـیـنـهاى تحریف یافته هرگز نمى تواند موجب هدایت بشر گردد ((بلکه پیرو آیین خالص ابراهیم گردید تا هدایت شوید و او هرگز از مشرکان نبود)) (قل بل مله ابرهیم حنیفا وما کان من المشرکین).

(آیـه 136)ـ ایـن آیـه بـه مـسلمانان دستور مى دهد که به مخالفان خود((بگویید: ما به خدا ایمان آورده ایم ، و به آنچه از ناحیه او بر ما نازل شده و به آنچه برابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران اسباط بنى اسرائیل نازل گردید وهمچنین به آنچه به موسى و عیسى و پیامبران دیگر از نـاحـیـه پـروردگـارشان داده شده ایمان داریم)) (قولوا آمنا باللّه وم انزل الینا وم انزل الى ابرهیم واسمعیل واسحق ویعقوب والا سباط وم اوتى موسى وعیسى وم اوتى النبیون من ربهم).

((مـا هـیـچ فـرقى میان آنها نمى گذاریم و در برابر فرمان حق تسلیم هستیم))(لانفرق بین احد منهم ونحن له مسلمون) هدف همه آنها یک چیز بیشتر نبود و آن هدایت بشر در پرتو توحید خالص و حـق و عـدالـت ، هـر چـنـد هر یک از آنها درمقطعهاى خاص زمانى خود وظایف و ویژگیهایى داشتند.

(آیـه 137)ـ سـپس اضافه مى کند: ((اگر آنها به همین امور که شما ایمان آورده اید ایمان بیاورند هـدایـت یـافـتـه اند)) (فان آمنوا بمثل م آمنتم به فقد اهتدوا) ((واگر سرپیچى کنند از حق جدا شده اند)) (وان تولوا فانـما هم فى شقاق).

و در پـایـان آیـه بـه مـسـلـمـانان دلگرمى مى دهد که از توطئه هاى دشمنان نهراسند مى گوید: ((خـداونـد دفـع شـر آنـها را از شما مى کند و او شنونده و دانا است))سخنانشان را مى شنود و از توطئه هاشان آگاه است (فسیکفیکهم اللّه وهو السمیع العلیم).

(آیه 138).

 

رنگهاى غیر خدایى را بشویید!

به دنبال دعوتى که در آیات سابق از عموم پیروان ادیان ، دائر به تبعیت ازبرنامه هاى همه انبیا شده بود، در این آیه ، به همه آنها فرمان مى دهد که ((تنها رنگ خدایى را بپذیرید)) که همان رنگ ایمان و توحید خالص است (صبغه اللّه).

و بـه ایـن ترتیب قرآن فرمان مى دهد همه رنگهاى نژادى و قبیلگى و سایررنگهاى تفرقه انداز را از میان بردارند و همگى به رنگ الهى درآیند.

سـپس اضافه مى کند: ((چه رنگى از رنگ خدایى بهتر است ؟ و ما منحصرا اورا پرستش مى کنیم)) (ومن احسن من اللّه صبغه ونحن له عابدون).

(آیـه 139)ـ و از آنـجـا کـه یـهود و غیر آنها گاه با مسلمانان به محاجه و گفتگو برمى خاستند و مـى گـفـتـنـد: تمام پیامبران از میان جمعیت ما برخاسته ، و دین ماقدیمى ترین ادیان و کتاب ما کهنترین کتب آسمانى است ، اگر محمد نیز پیامبر بودباید از میان ما مبعوث شده باشد!.

قرآن خط بطلان به روى همه این پندارها کشیده ، نخست به پیامبر مى گوید:((به آنها بگو: آیا در بـاره خـداونـد بـا مـا گفتگو مى کنید؟ در حالى که او پروردگار ما وپروردگار شما است)) (قل اتحجوننا فى اللّه وهو ربنا وربکم).

ایـن را نیز بدانید که ((ما در گرو اعمال خویشیم و شما هم در گرو اعمال خود))و هیچ امتیازى براى هیچ کس جز در پرتو اعمالش نمى باشد) (ولن اعمالنا ولکم اعمالکم).

بـا این تفاوت که ((ما با اخلاص او را پرستش مى کنیم و موحد خالصیم)) امابسیارى از شما توحید را به شرک آلوده کرده اند (ونحن له مخلصون).

(آیـه 140)ـ ایـن آیـه بـه قسمت دیگرى از این ادعاهاى بى اساس پاسخ گفته مى فرماید: ((آیا شما مى گویید: ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباطهمگى یهودى یا نصرانى بوده اند)))؟ (ام تقولون ان ابرهیم واسمعیل واسحق ویعقوب والا سباط کانوا هودا او نصارى).

 

((آیا شما بهتر مى دانید یا خدا))؟! (قل انـتم اعلم ام اللّه).

خدا بهتر از همه کس مى داند که آنها ، نه یهودى بودند، و نه نصرانى.

شما هم کم و بیش مى دانید و اگر هم ندانید باز بدون اطلاع ، چنین نسبتى رابه آنها دادن تهمت است و گناه ، و کتمان حقیقت ((و چه کسى ستمکارتر از آن کسى است که شهادت الهى را که نزد او است کتمان کند))؟ (ومن اظلم ممن کتم شهاده عنده من اللّه).

 

(آیه 141)ـ در این آیه به گونه دیگرى به آنها پاسخ مى گوید، مى فرماید: به فرض این که همه این ادعـاهـا درسـت بـاشـد ((آنـهـا گـروهى بودند که در گذشتند وپرونده اعمالشان بسته شد، و دورانشان سپرى گشت و اعمالشان متعلق به خودشان است)) (تلک امه قد خلت لها ما کسبت).

((و شـمـا هـم مـسؤول اعمال خویش هستید و هیچ گونه مسؤولیتى در برابراعمال آنها ندارید)) (ولکم ما کسبتم ولا تسئلون عما کانوا یعملون).

 

آغاز جز دوم قرآن مجید.

(آیه 142) .

ماجراى تغییر قبیله !.

این آیه و چند آیه بعد به یکى از تحولات مهم تاریخ اسلام اشاره مى کند.

توضیح این که : پیامبر اسلام (ص) مدت سیزده سال پس از بعثت در مکه ، وچند ماه بعد از هجرت در مـدیـنـه بـه امر خدا به سوى ((بیت المقدس)) نماز مى خواند،ولى بعد از آن قبله تغییر یافت و مسلمانان مامور شدند به سوى ((کعبه)) نماز بگذارند.

 

یـهـود از ایـن مـاجـرا سـخت ناراحت شدند و طبق شیوه دیرینه خود به بهانه جویى و ایرادگیرى پـرداخـتند چنانکه قرآن در این آیه مى گوید: ((بزودى بعضى از سبک مغزان مردم مى گویند چه چیز آنها (مسلمانان) را از قبله اى که بر آن بودندبرگردانید))؟ (سیقول السفه من الناس ما ولیهم عن قبلتهم التى کانوا علیها).

 

اگـر قـبله اول صحیح بود این تغییر چه معنى دارد؟ و اگر دومى صحیح است چرا سیزده سال و چند ماه به سوى بیت المقدس نماز خواندید؟!.

خـداونـد بـه پـیـامبرش دستور مى دهد: ((به آنها بگو شرق و غرب عالم از آن خداست ، هرکس را بخواهد به راه راست هدایت مى کند)) (قل للّه المشرق والمغرب یهدى من یش الى صراط مستقیم).

ایـن یک دلیل قاطع و روشن در برابر بهانه جویان بود که بیت المقدس و کعبه وهمه جا ملک خدا اسـت ، اصـلا خـدا خـانـه و مـکـانى ندارد، مهم آن است که تسلیم فرمان او باشید و تغییر قبله در حقیقت مراحل مختلف آزمایش و تکامل است و هریک مصداقى است از هدایت الهى.

 

آیه 143ـ تفسیر:

امت وسط

در این آیه به قسمتى از فلسفه و اسرار تغییر قبله اشاره شده است نخست مى گوید: ((همان گونه (کـه قـبله شما یک قبله میانه است) شما را نیز یک امت میانه قرار دادیم)) (وکذلک جعلناکم امه وسطا).

قـبـلـه مـسلمانان ، قبله میانه است زیرا مسیحیان براى ایستادن به سوى محل تولد عیسى که در بیت المقدس بود ناچار بودند به سمت مشرق بایستند.

ولـى یهود که بیشتر در شامات و بابل و مانند آن به سر مى بردند رو به سوى بیت المقدس که براى آنان تقریبا در سمت غرب بود مى ایستادند.

امـا ((کـعـبه)) که نسبت به مسلمانان آن روز (مسلمانان مدینه) در سمت جنوب و میان مشرق و مغرب قرار داشت یک خط میانه محسوب مى شد.

جالب این که توجه خاص مسلمانان به تعیین سمت کعبه سبب شد که علم هیئت و جغرافیا در آغاز اسلام درمیان مسلمانان به سرعت رشدکند، زیراکه محاسبه سمت قبله در نقاط مختلف روى زمین بدون آشنایى با این علوم امکان نداشت.

سـپـس اضـافـه مـى کـند: ((هدف این بود که شما گواه بر مردم باشید و پیامبر هم گواه بر شما باشد)) (لتکونوا شهدآ على الناس ویکون الرسول علیکم شهیدا).

یعنى شما با داشتن این عقاید و تعلیمات ، امتى نمونه هستید همانطور که پیامبر در میان شما یک فرد نمونه است.

سپس به یکى دیگر از اسرار تغییر قبله اشاره کرده مى گوید: ((ما آن قبله اى راکه قبلا بر آن بودى (بـیـت الـمقدس) تنها براى این قرار دادیم که افرادى که ازرسولخدا پیروى مى کنند از آنها که به جـاهـلـیت باز مى گردند باز شناخته شوند)) (وماجعلنا القبله التى کنت علیه الا لنعلم من یتبـع الرسول ممن ینقلب على عقبیه).

سـپس اضافه مى کند: ((اگرچه این کار جز براى کسانى که خداوند هدایتشان کرده دشوار بود)) (وان کانت لکبیره الا على الذین هدى اللّه).

آرى ! تـا هـدایـت الـهى نباشد، آن روح تسلیم مطلق در برابر فرمان او فراهم نمى شود و از آنجا که دشـمـنـان وسوسه گر یا دوستان نادان ، فکر مى کردند با تغییرقبله ممکن است اعمال و عبادات سابق ما باطل باشد، و اجر ما بر باد رود، در آخرآیه اضافه مى کند: ((خدا هرگز ایمان (نماز) شما را ضـایـع نمى گرداند، زیرا خداوندنسبت به همه مردم رحیم و مهربان است)) (وما کان اللّه لیضیع ایمانکم ان اللّه بالناس لرؤف رحیم).

دسـتـورهـاى او هـمچون نسخه هاى طبیب است یک روز این نسخه نجاتبخش است ، و روز دیگر نـسـخه دیگر، هر کدام در جاى خود نیکو است ، و ضامن سعادت و تکامل ، بنابراین تغییر قبله نباید هـیـچ گونه نگرانى براى شما نسبت به نمازها وعبادات گذشته یا آینده ایجاد نماید که همه آنها صحیح بوده و هست.

 

اسرار تغییر قبله

از آنـجـا کـه خانه کعبه در آن زمان کانون بتهاى مشرکان بود، دستور داده شدمسلمانان موقتا به سوى بیت المقدس نماز بخوانند و به این ترتیب صفوف خود رااز مشرکان جدا کنند.

امـا هـنـگـامى که به مدینه هجرت کردند و تشکیل حکومت و ملتى دادند وصفوف آنها از دیگران کـاملا مشخص شد، دیگر ادامه این وضع ضرورت نداشت دراین هنگام به سوى کعبه قدیمى ترین مرکز توحید و پرسابقه ترین کانون انبیابازگشتند.

 

بـدیهى است هم نماز خواندن به سوى بیت المقدس براى آنها که خانه کعبه راسرمایه معنوى نژاد خود مى دانستند مشکل بود، و هم بازگشت به سوى کعبه بعد ازبیت المقدس بعد از عادت کردن به قبله نخست.

مـسلمانان به این وسیله در بوته آزمایش قرار گرفتند، تا آنچه از آثار شرک دروجودشان است در ایـن کـوره داغ بسوزد، و پیوندهاى خود را از گذشته شرک آلودشان ببرند و روح تسلیم مطلق در برابر فرمان حق در وجودشان پیدا گردد.

(آیه 144).

 

همه جا رو به سوى کعبه کنید!

در ایـن آیه که فرمان تغییر قبله در آن صادر گردیده نخست مى فرماید: ((مانگاههاى انتظارآمیز تو را به آسمان (مرکز نزول وحى) مى بینیم)) (قد نرى تقلب وجهک فى السم).

((اکـنـون تـو را بـه سـوى قـبله اى که از آن راضى خواهى بود باز مى گردانیم))(فلنولینک قبله ترضیها).

((هـم اکـنـون صـورت خـود را بـه سـوى مـسجدالحرام و خانه کعبه بازگردان)) (فول وجهک شطرالمسجد الحرام).

نـه تنها در مدینه ، ((هر جا باشید، روى خود را به سوى مسجدالحرام کنید))(وحیث ماکنتم فولوا وجوهکم شطره).

جالب این که تغییر قبله یکى از نشانه هاى پیامبراسلام (ص) در کتب پیشین ذکر شده بود، چه این که آنها خوانده بودند که او به سوى دو قبله نماز مى خواند(یصلى الى القبلتین)).

لـذا قـرآن اضـافـه مى کند: ((کسانى که کتاب آسمانى به آنها داده شده است ،مى دانند این فرمان حقى است از ناحیه پروردگارشان)) (وان الذین اوتوا الکتاب لیعلمون انـه الحق من ربهم).

و در پایان اضافه مى کند: ((خداوند از اعمال آنها غافل نیست)) (وما اللّه بغافل عما یعملون).

یـعـنـى آنها به جاى این که این تغییر قبله را به عنوان یک نشانه صدق او که درکتب پیشین آمده معرفى کنند، کتمان کرده و به عکس روى آن جنجال به راه انداختند، خد، هم از اعمالشان آگاه است ، و هم از نیاتشان.

(آیه 145).

 

آنـهـا به هیچ قیمت راضى نمى شوند ! در تفسیر آیه قبل خواندیم که اهل کتاب مى دانستند تغییر قـبـلـه از بـیـت الـمـقدس به سوى کعبه نه تنها ایرادى برپیامبراسلام (ص) نیست ، بلکه از جمله نشانه هاى حقانیت او است ، ولى تعصبهانگذاشت آنها حق را بپذیرند.

لـذا قـرآن در این آیه با قاطعیت مى گوید: ((سوگند که اگر هر گونه آیه و نشانه ودلیلى براى (ایـن گروه از) اهل کتاب بیاورى از قبله تو پیروى نخواهند کرد)) (ولئن اتیت الذین اوتوا الکتاب بکل آیه ما تبعوا قبلتک).

بعدا اضافه مى کند: ((تو نیز هرگز تابع قبله آنها نخواهى شد)) (وم انـت بتابـع قبلتهم).

یـعـنـى اگر آنها تصور مى کنند با این قال و غوغاها بار دیگر قبله مسلمانان تغییرخواهد کرد کور خوانده اند، این قبله همیشگى و نهایى مسلمین است.

سـپس مى افزاید: و آنها نیز آنچنان در عقیده خود متعصبند که ((هیچ یک ازآنها پیرو قبله دیگرى نیست)) (وما بعضهم بتابـع قبله بعض).

نه یهود از قبله نصارى پیروى مى کنند و نه نصارى از قبله یهود.

و باز براى تاکید و قاطعیت بیشتر به پیامبر اخطار مى کند که ((اگر پس از این آگاهى که از ناحیه خـدا بـه تو رسیده تسلیم هوسهاى آنان شوى و از آن پیروى کنى مسلما از ستمگران خواهى بود)) (ولئن اتبعت اهوآئهم من بعد ما جئک من العلم انک اذا لمن الظالمین).

(آیه 146).

 

آنـهـا به خوبى او را مى شناسند !در تعقیب بحثهاى گذشته پیرامون لجاجت و تعصب گروهى از اهـل کـتـاب ،ایـن آیـه مـى گـوید: ((علماى اهل کتاب پیامبراسلام را به خوبى همچون فرزندان خودمى شناسند)) (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابنئهم).

و نام و نشان و مشخصات او را در کتب مذهبى خود خوانده اند.

((ولى گروهى از آنان سعى دارند آگاهانه حق را کتمان کنند)) (وان فریقا منهم لیکتمون الحق وهم یعلمون).

(آیـه 147)ـ سـپس به عنوان تاکید بحثهاى گذشته پیرامون تغییر قبله ، یااحکام اسلام بطورکلى مـى فـرمـایـد: ((این فرمان حقى است که از سوى پروردگار تواست و هرگز از تردید کنندگان نباش)) (الحق من ربک فلا تکونن من الممترین).

 

و بـا ایـن جـمـلـه پیامبر را دلدارى مى دهد و تاکید مى کند در برابر سمپاشیهاى دشمنان ذره اى تردید، چه در مساله تغییر قبله و چه در غیر آن به خود راه ندهد.

(آیه 148).

 

هر امتى قبله اى دارد!

ایـن آیـه در حقیقت پاسخى به قوم یهود است که دیدیم سر و صداى زیادى پیرامون موضوع تغییر قـبله به راه انداخته بودند، مى گوید: ((هر گروه و طایفه اى قبله اى دارد که خداوند آن را تعیین کرده است)) (ولکل وجهه هو مولیها).

در طـول تـاریـخ انبیا قبله هاى مختلفى بوده ، قبله همانند اصول دین نیست که تغییرناپذیر باشد، بـنـابراین زیاد در باره قبله گفتگو نکنید و به جاى آن ((در اعمال خیرو نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید)) (فاستبقوا الخیرات) ـ این مضمون در آیه 177همین سوره نیز آمده است.

سـپـس بـه عـنوان یک هشدار به خرده گیران ، وتشویق نیکوکاران مى فرماید: ((هرجاباشید خداوند همه شما را حاضر خواهد کرد)) (اینما تکونوا یات بکم اللّه جمیعا).

در آن دادگاه بزرگ رستاخیز که صحنه نهایى پاداش و کیفر است.

و از آنـجـا کـه مـمـکن است براى بعضى این جمله عجیب باشد که چگونه خداوند ذرات خاکهاى پـراکـنـده انـسـانـها را هر جا که باشد جمع آورى مى کند و لباس حیات نوینى بر آنها مى پوشاند؟ بلافاصله مى گوید: ((و خداوند بر هر کارى قدرت دارد)) (ان اللّه على کل شى قدیر).

(آیه 149).

 

تنها از خدا بترس !

این آیه و آیه بعد همچنان مساله تغییر قبله و پى آمدهاى آن را دنبال مى کند.

نـخست روى سخن را به پیامبر(ص) کرده و به عنوان یک فرمان مؤکدمى گوید: ((از هر جا (و از هـر شهر و دیار) خارج شدى (به هنگام نماز) روى خود رابه جانب مسجدالحرام کن)) (ومن حیث خرجت فول وجهک شطرالمسجد الحرام).

و بـاز به عنوان تاکید بیشتر اضافه مى کند: ((این فرمان دستور حقى است ازسوى پروردگارت)) (وانه للحق من ربک).

و در پـایـان این آیه به عنوان تهدیدى نسبت به توطئه گران و هشدارى به مؤمنان مى گوید: ((و خدا از آنچه انجام مى دهید غافل نیست)) (ومااللّه بغافل عماتعملون).

 

(آیـه 150)ـ در ایـن آیـه ، حـکـم عـمومى توجه به مسجدالحرام را در هر مکان و هر نقطه اى تکرار مى کند، مى گوید: ((از هر جا خارج شدى و به هر نقطه روى آوردى ، صورت خود را به هنگام نماز متوجه مسجدالحرام کن)) (ومن حیث خرجت فول وجهک شطرالمسجدالحرام).

درست است که روى سخن در این جمله به پیامبر(ص) است ولى مسلمامنظور عموم نمازگزاران مـى بـاشـد، ولى در جمله بعد براى تاکید و تصریح اضافه مى کند: ((و هر جا شما بوده باشید روى خود را به سوى آن کنید)) (وحیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره).

 

سپس در ذیل همین آیه به سه نکته مهم اشاره مى کند:.

کوتاه شدن زبان مخالفان !

مى گوید: ((این تغییر قبله بخاطر آن صورت گرفت که مردم حجتى بر ضدشما نداشته باشند)) (لئلا یکون للناس علیکم حجه).

هـرگـاه ایـن تـغـیـیر قبله صورت نمى گرفت از یکسو زبان یهود به روى مسلمانان باز مى شد و مـى گـفتند: ما در کتب خود خوانده ایم که نشانه پیامبر موعود این است که به سوى دو قبله نماز مـى خواند و این نشانه در محمد(ص) نیست ، و از سوى دیگر مشرکان ایراد مى کردند که او مدعى اسـت بـراى احـیا آیین ابراهیم آمده ، پس چرا خانه کعبه ر، که پایه گزارش ابراهیم است فراموش نموده ، اما حکم تغییر قبله موقت به قبله دائمى ، زبان هر دو گروه را بست.

ولى از آنجا که همیشه افراد بهانه جو و ستمگرى هستند که در برابر هیچ منطقى تسلیم نمى شوند، استثنایى براى این موضوع قائل شده ، مى گوید: ((مگرکسانى از آنها که ستم کرده اند)) (الا الذین ظلموا منهم).

ایـن بـهـانـه جویان به حق شایسته نام ستمگر و ظالمند، چرا که هم بر خود ستم مى کنند و هم بر مردم که سد راه هدایت آنها مى شوند.

2ـ از آنجا که عنوان کردن این گروه لجوج را با نام ((ستمگر)) ممکن بود دربعضى تولید وحشت کند مى گوید: ((از آنها هرگز نترسید، و تنها از من بترسید)) (فلاتخشوهم واخشونى).

این یکى از اصول کلى و اساسى تربیت توحیدى اسلامى است که از هیچ چیزى و هیچ کس جز خدا نباید ترس داشت.

3ـ تکمیل نعمت خداوند به عنوان آخرین هدف براى تغییر قبله ذکر شده ،مى فرماید: این بخاطر آن بود که شماراتکامل بخشم واز قید تعصب برهانم ((ونعمت خود را بر شما تمام کنم تا هدایت شوید)) (ولا تم نعمتى علیکم ولعلکم تهتدون).

(آیه 151).

 

برنامه هاى رسول اللّه !

خداوند در آخرین جمله از آیه قبل یکى از دلایل تغییر قبله را تکمیل نعمت خود بر مردم و هدایت آنـان بـیـان کـرد، در این آیه با ذکر کلمه ((کما)) اشاره به این حقیقت مى کند که تغییر قبله تنها نـعـمت خدا بر شما نبود، بلکه نعمتهاى فراوان دیگرى به شما داده است ((همان گونه که رسولى در میان شما از نوع خودتان فرستادیم)) (کم ارسلنا فیکم رسولا منکم).

او از نـوع بشر است و تنها بشر مى تواند مربى و رهبر و سرمشق انسانها گردد واز دردها و نیازها و مسائل او آگاه باشد که این خود نعمت بزرگى است.

بعد از ذکر این نعمت به چهار نعمت دیگر که از برکت این پیامبر، عایدمسلمین شد اشاره مى کند:.

1ـ ((آیات ما را بر شما مى خواند)) (یتلوا علیکم آیاتنا).

2ـ ((و شما را پرورش مى دهد)) و بر کمالات معنوى و مادى شما مى افزاید(ویزکیکم).

3ـ ((و کتاب و حکمت به شما مى آموزد)) (ویعلمکم الکتاب والحکمه).

گرچه ((تعلیم)) بطور طبیعى مقدم بر ((تربیت))است ، اما قرآن مجید براى اثبات این حقیقت که هدف نهایى ((تربیت)) است غالبا آن را مقدم بر تعلیم آورده است.

4ـ ((و آنچه را نمى دانستید به شما یاد مى دهد)) (ویعلمکم مالم تکونواتعلمون).

(آیـه 152)ـ ایـن آیـه بـه مردم اعلام مى کند که جا دارد شکر این نعمتهاى بزرگ را بجا آورند و با بـهـره گیرى صحیح از این نعمته، حق شکر او را ادا کنند،مى فرماید: ((مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر مرا به جا آورید و کفران نکنید))(فاذکرونى اذکرکم واشکرولى ولاتکفرون).

جـمـله ((مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم)) اشاره به یک اصل تربیتى است یعنى به یاد من باشید، به یـاد ذات پـاکـى کـه سـرچـشمه تمام خوبیها و نیکیها است ، توجه شمابه این ذات پاک شما را در فعالیتها مخلصتر، مصمم تر، نیرومندتر، و متحدترمى سازد.

هـمـان گونه که منظور از ((شکرگزارى و عدم کفران)) آن است که هر نعمتى رادرست به جاى خود مصرف کنید و در راه همان هدفى که براى آن آفریده شده ایدبه کار گیرید.

 

ذکر خدا چیست ؟

مـسلم است منظور از ذکر خدا تنها یادآورى به زبان نیست ، که زبان ترجمان قلب است ، به همین دلـیل در احادیث متعددى از پیشوایان اسلام نقل شده است که منظور از ذکر خدا یادآورى عملى اسـت ، در حـدیـثى از پیامبر(ص) مى خوانیم که به على (ع) وصیت فرمود و از جمله وصایایش این بـود: ((سه کار است که این امت توانایى انجام آن را (بطور کامل) ندارند، مواسات و برابرى با برادر دیـنـى در مـال ، واداى حـق مردم با قضاوت عادلانه نسبت به خود و دیگران ، و خدا را در هر حال یادکردن ، منظور سبحان اللّه والحمدللّه ولااله الا اللّه واللّه اکبرنیست ، بلکه منظور این است هنگامى که کار حرامى در مقابل او قرار مى گیرد از خدا بترسد و آن را ترک گوید)).

(آیه 153).

 

استقامت و توجه به خدا!

در آیـات گذشته سخن از تعلیم و تربیت و ذکر و شکر بود و در این آیه سخن از صبر و پایدارى که بـدون آن ، مـفـاهیم گذشته هرگز تحقق نخواهد یافت نخست مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید از صبر و نماز کمک بگیرید)) (یا ایـها الذین آمنوا استعینوا بالصبر والصلوه).

وبـا ایـن دونـیـرو (اسـتـقـامـت وتـوجـه بـه خـدا) بـه جـنـگ مـشـکـلات وحوادث سخت بروید که پیروزى ازآن شماست ((زیرا خداوند با صابران است)) (ان اللّه مع الصابرین).

 

به عکس آنچه بعضى تصور مى کنند، ((صبر)) هرگز به معنى تحمل بدبختیها وتن دادن به ذلت و تسلیم در برابر عوامل شکست نیست ، بلکه صبر و شکیبایى به معنى پایدارى و استقامت در برابر هر مشکل و هر حادثه است.

مـوضـوع دیـگـرى که در آیه بالا به عنوان یک تکیه گاه مهم در کنار صبر، معرفى شده ((صلوه)) (نـماز) است ، لذا در احادیث اسلامى مى خوانیم : ((هنگامى که على (ع) با مشکلى روبرو مى شد به نـمـاز بـرمـى خـاسـت و پـس از نـمـاز به دنبال حل مشکل مى رفت و این آیه را تلاوت مى فرمود: ((واستعینوا بالصبر والصلوه)).

 

بنابراین آیه فوق در حقیقت به دو اصل توصیه مى کند یکى اتکاى به خداوندکه نماز مظهر آن است و دیگرى مساله خودیارى و اتکاى به نفس که به عنوان صبراز آن یاد شده است.

آیه 154ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده که : این آیه در باره کشته شدگان میدان جنگ بدر نازل گـردیـد، آنـهـا چـهـارده تن بودند، شش نفر از مهاجران ، و هشت نفر از انصار، بعد از پایان جنگ عده اى تعبیر مى کردند فلان کس مرد، آیه نازل شد وبا صراحت آنها را از اطلاق کلمه ((میت)) بر شهیدان نهى کرد.

تفسیر:

شهیدان زنده اند!

بـه دنـبـال مـساله صبر واستقامت دراین آیه ، سخن از حیات جاویدان شهیدان مى گوید که پیوند نزدیکى با استقامت و صبرشان دارد.

نـخست مى گوید: ((هرگز به آنها که در راه خدا کشته مى شوند و شربت شهادت مى نوشند مرده مگویید)) (ولاتقولوا لمن یقتل فى سبیل اللّه اموات).

سپس براى تاکید بیشتر اضافه مى کند: ((بلکه آنها زندگانند، اما شما درک نمى کنید!)) (بل احیا ولکن لاتشعرون).

اصـولا در هر نهضتى گروهى راحت طلب وترسو خود را کنار مى کشند وعلاوه بر این که خودشان کارى انجام نمى دهند سعى در دلسرد کردن دیگران دارند.

گـروهى از این قماش مردم در آغاز اسلام بودند که هرگاه کسى از مسلمانان درمیدان جهاد به افتخار شهادت نائل مى آمد مى گفتند: فلانى مرد! و با اظهار تاسف از مردنش ، دیگران را مضطرب مى ساختند.

خـداوند در پاسخ این گفته هاى مسموم با صراحت مى گوید: شما حق نداریدکسانى را که در راه خـدا جان مى دهند مرده بخوانید آنها زنده اند، زنده جاویدان ، و ازروزیهاى معنوى در پیشگاه خدا بـهـره مـى گـیـرند، اما شما که در چهاردیوارى محدودعالم ماده محبوس و زندانى هستید این حقایق را نمى توانید درک کنید.

ضـمـنـا از ایـن آیـه مـوضـوع بقاى روح و زندگى برزخى انسانها (زندگى پس ازمرگ و قبل از رستاخیز) به روشنى اثبات مى شود.

شـرح بـیـشـتـر در باره این موضوع و همچنین مساله حیات جاویدان شهیدان وپاداش مهم ومقام والاى کشتگان راه خدا درسوره آل عمران ذیل آیه169 خواهد آمد.

(آیه 155).

 

جهان صحنه آزمایش الهى است !

بعد از ذکر مساله شهادت در راه خد، و زندگى جاویدان شهیدان ، در این آیه به مساله ((آزمایش و چـهره هاى گوناگون آن اشاره مى کند مى فرماید: ((بطور مسلم ماهمه شما را با امورى همچون تـرس و گـرسـنگى و زیان مالى و جانى و کمبود میوه هاآزمایش مى کنیم)) (ولنبلونکم بشى من الخوف والجوع ونقص من الا موال والا نفس ولـثمرات).

 

و از آنـجـا کـه پـیروزى در این امتحانات جز در سایه مقاومت و پایدارى ممکن نیست در پایان آیه مى فرماید: ((و بشارت ده صابران و پایداران را)) (وبشرالصابرین).

آنـها هستند که از عهده این آزمایشهاى سخت به خوبى بر مى آیند و بشارت پیروزى متعلق به آنها است ، اما سست عهدان بى استقامت از بوته این آزمایشهاسیه روى در مى آیند.

 

(آیـه 156)ـ این آیه صابران را معرفى کرده مى گوید: ((آنها کسانى هستند که هرگاه مصیبتى به آنـها رسد مى گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى گردیم))(الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا للّه وانا الیه راجعون).

تـوجـه بـه ایـن واقـعیت که همه از او هستیم این درس را به ما مى دهد که از زوال نعمتها هرگز ناراحت نشویم ، چرا که همه این مواهب بلکه خود ما تعلق به او داریم ،یک روز مى بخشد و روز دیگر از ما باز مى گیرد و هر دو صلاح ما است.

 

و تـوجـه بـه ایـن واقـعیت که ما همه به سوى او باز مى گردیم به ما اعلام مى کندکه اینجا سراى جـاویـدان نـیست ، زوال نعمتها و کمبود مواهب و یا کثرت و وفور آنهاهمه زودگذر است ، و همه ایـنها وسیله اى است براى پیمودن مراحل تکامل ، توجه به این دو اصل اساسى اثر عمیقى در ایجاد روح استقامت و صبر دارد.

 

بـدیهى است منظور از گفتن جمله انا للّه وانا الیه راجعون تنها ذکر زبانى آن نیست ، بلکه توجه به حقیقت و روح آن است که یک دنیا توحید و ایمان در عمق آن نهفته است.

(آیه 157)ـ در این آیه الطاف بزرگ الهى را براى صابران و سخت کوشان که ازعهده این امتحانات بـزرگ برآمده اند بازگو مى کند و مى گوید: ((اینها کسانى هستندکه لطف و رحمت خدا و درود الهى بر آنها است)) (واولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمـه).

ایـن الطاف و رحمتها آنها را نیرو مى بخشد که در این راه پرخوف و خطرگرفتار اشتباه و انحراف نشوند، لذا در پایان آیه مى فرماید: ((و آنها هستند هدایت یافتگان)) (واولئک هم المهتدون).

 

نکته ها:

چرا خدا مردم را آزمایش مى کند؟.

در زمینه مساله آزمایش الهى بحث فراوان است ، نخستین سؤالى که به ذهن مى رسد این است که مگر آزمایش براى این نیست که اشخاص یا چیزهایى مبهم وناشناخته را بشناسیم و از میزان جهل و نـادانـى خـود بکاهیم ؟ اگر چنین است خداوندى که علمش به همه چیز احاطه دارد و از اسرار درون و بـرون هـمه کس وهمه چیز آگاه است ، غیب آسمان و زمین را با علم بى پایانش مى داند، چرا امتحان مى کند؟ مگر چیزى بر او مخفى است.

در پـاسـخ ایـن سؤال باید گفت : مفهوم آزمایش و امتحان در مورد خداوند باآزمایشهاى ما بسیار متفاوت است.

آزمـایـشـهـاى مـا بـراى شـناخت بیشتر و رفع ابهام و جهل است ، اما آزمایش الهى در واقع همان ((پـرورش و تربیت)) است همان گونه که فولاد را براى استحکام بیشتر در کوره مى گدازند تا به اصطلاح آبدیده شود، آدمى را نیز در کوره حوادث سخت پرورش مى دهد تا مقاوم گردد.

سربازان را براى این که از نظر جنگى نیرومند و قوى شوند به مانورها وجنگهاى مصنوعى مى برند و در بـرابـر انـواع مـشـکلات تشنگى ، گرسنگى ، گرما وسرم، حوادث دشوار، موانع سخت ، قرار مى دهند تا ورزیده و آبدیده شوند و این است.

 

رمز آزمایشهاى الهى !.

2.آزمایش خدا همگانى است.

از آنـجا که نظام حیات در جهان هستى نظام تکامل و پرورش است و تمامى موجودات زنده مسیر تـکـامـل را مـى پـیـمـایند، همه مردم از انبیا گرفته تا دیگران طبق این قانون عمومى مى بایست آزمایش شوند و استعدادات خود را شکوفا سازند.

گـرچـه امـتحانات الهى متفاوت است ، گاهى با وفور نعمت و کامیابیها و گاه به وسیله حوادث سـخـت و نـاگـوار، بعضى مشکل ، بعضى آسان و قهرا نتایج آنها نیز باهم فرق دارد، اما به هر حال آزمایش براى همه هست.

 

3ـ.رمز پیروزى در امتحان.

حـال کـه هـمـه انسانها در یک امتحان گسترده الهى شرکت دارند، راه موفقیت در این آزمایشها چیست ؟ در پاسخ باید بگوییم :.

نخستین و مهمترین گام براى پیروزى همان است که در جمله کوتاه و پرمعنى وبشر الصابرین در آیـه فوق آمده است ، این جمله با صراحت مى گوید: رمزپیروزى در این راه ، صبر و پایدارى است و به همین دلیل بشارت پیروزى را تنها به صابران و افراد با استقامت مى دهد.

دیـگـر ایـن کـه توجه به گذرا بودن حوادث این جهان و سختیها و مشکلاتش واین که این جهان گـذرگـاهى بیش نیست عامل دیگرى براى پیروزى محسوب مى شود که در جمله انا للّه وانا الیه راجعون (ما از آن خدا هستیم و به سوى خدا بازمى گردیم) آمده است.

 

آیـه 158ـ شـان نزول : در بسیارى از روایات که از طرق شیعه و اهل تسنن آمده ، چنین مى خوانیم کـه : در عـصر جاهلیت مشرکان در بالاى کوه ((صفا)) بتى نصب کرده بودند به نام ((اساف)) و بر کـوه ((مروه)) بت دیگر به نام ((نائله)) و به هنگام سعى از این دو کوه بالا مى رفتند و آن دو بت را بـه عـنـوان تبرک با دست خود مسح مى کردند، مسلمانان بخاطر این موضوع از سعى میان صفا و مروه کراهت داشتند وفکر مى کردند در این شرایط سعى صفا و مروه کار صحیحى نیست ، آیه نازل شد وبه آنها اعلام داشت که صفا و مروه از شعائر خداوند است اگر مردم نادان آنها راآلوده کرده اند دلیل بر این نیست که مسلمانان فریضه سعى را ترک کنند.

 

تفسیر:

اعمال جاهلان نباید مانع کار مثبت گرددـ.

این آیه با توجه به شرایط خاص روانى که در شان نزول گفته شد نخست به مسلمانان خبر مى دهد که : ((صفا و مروه از شعائر و نشانه هاى خداست)) (ان الصفاوالمروه من شعئر اللّه).

و از این مقدمه چنین نتیجه گیرى مى کند: ((کسى که حج خانه خدا یا عمره رابجا آورد گناهى بر او نیست که به این دو طواف کند)) (فمن حج البیت او اعتمر فلاجناح علیه ان یطوف بهما).

هرگز نباید اعمال بى رویه مشرکان که این شعائر الهى را با بتها آلوده کرده بودند از اهمیت این دو مکان مقدس بکاهد.

و در پـایـان آیه مى فرماید: ((کسانى که کار نیک به عنوان اطاعت خدا انجام دهند خداوند شاکر و علیم است)) (ومن تطوع خیرا فان اللّه شاکر علیم).

در برابر اطاعت و انجام کار نیک به وسیله پاداش نیک از اعمال بندگان تشکرمى کند، و از نیتهاى آنها به خوبى آگاه است ، مى داند چه کسانى به بتها علاقه مندندو چه کسانى از آن بیزار.

 

صفا و مروه.

((صـفـا)) و ((مروه)) نام دو کوه کوچک در مکه است که امروز بر اثر توسعه مسجدالحرام در ضلع شرقى مسجد در سمتى که حجرالاسود و مقام حضرت ابراهیم قرار دارد، مى باشد.

و در لغت ، صفا به معنى سنگ محکم و صافى است که با خاک و شن آمیخته نباشد و مروه به معنى سنگ محکم و خشن است.

((شـعـائراللّه)) علامتهایى است که انسان را به یاد خدا مى اندازد و خاطره اى ازخاطرات مقدس را در نظرها تجدید مى کند.

 

جنبه تاریخى صفا و مروه.

با این که ابراهیم (ع) به سن پیرى رسیده بود ولى فرزندى نداشت از خدادرخواست اولاد نمود، در همان سن پیرى از کنیزش هاجر فرزندى به او عطا شد که نام وى را((اسماعیل)) گذارد.

هـمـسـر اول او ((سـازه)) نـتوانست تحمل کند که ابراهیم از غیر او فرزند داشته باشد خداوند به ابراهیم دستور داد تا مادر و فرزند را به مکه که در آن زمان بیابانى بى آب و علف بود ببرد و سکنى دهد.

ابـراهـیـم فـرمـان خـدا را امتثال کرد و آنها را به سرزمین مکه برد، همین که خواست تنها از آنجا بـرگـردد هـمسرش شروع به گریه کرد که یک زن و یک کودک شیرخوار در این بیابان بى آب و گیاه چه کند؟.

اشکهاى سوزان او که با اشک کودک شیرخوار آمیخته مى شد قلب ابراهیم راتکان داد، دست به دعا برداشت و گفت : ((خداوندا! من بخاطر فرمان تو، همسر وکودکم را در این بیابان سوزان و بدون آب و گیاه تنها مى گذارم ، تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد)) این را گفت و با آنها در میان اندوه و عشقى عمیق وداع گفت.

 

طولى نکشید غذا و آب ذخیره مادر تمام شد و شیر در پستان او خشکید،بى تابى کودک شیرخوار و نـگـاهـهـاى تضرع آمیز او، مادر را آنچنان مضطرب ساخت که تشنگى خود را فراموش کرد و براى بـه دسـت آوردن آب به تلاش و کوشش برخاست ، نخست به کنار کوه ((صفا)) آمد، اثرى از آب در آنجا ندید، برق سرابى ازطرف کوه ((مروه)) نظر او را جلب کرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنـجـا نیزخبرى از آب نبود، از آنجا همین برق را بر کوه ((صفا)) دید و به سوى آن بازگشت وهـفت بار این تلاش و کوشش براى ادامه حیات و مبارزه با مرگ تکرار شد، در آخرین لحظات که طفل شیرخوار شاید آخریق دقایق عمرش را طى مى کرد از نزدیک پاى او ـبا نهایت تعجب ـ چشمه زمزم جوشیدن گرفت ! مادر و کودک از آن نوشیدند و ازمرگ حتمى نجات یافتند.

 

کـوه صـفـا و مروه به ما درسى مى دهد که : براى احیاى نام حق و به دست آوردن عظمت آیین او همه حتى کودک شیرخوار باید تا پاى جان بایستند.

سعى صفا و مروه به ما مى آموزد در نومیدیها بسى امیدهاست.

سعى صفا و مروه به ما مى گوید: قدر این آیین و مرکز توحید را بدانید،افرادى خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا این مرکز توحید را امروز براى شماحفظ کردند.

به همین دلیل خداوند بر هر فردى از زائران خانه اش واجب کرده با لباس ووضع مخصوص و عارى از هرگونه امتیاز و تشخص هفت مرتبه براى تجدید آن خاطره ها بین این دو کوه را بپیماید.

کـسـانـى کـه در اثر کبر و غرور حاضر نبودند حتى در معابر عمومى قدم بردارندو ممکن نبود در خـیـابـانـهـا بـه سـرعـت راه بـروند در آنجا باید بخاطر امتثال فرمان خداگاهى آهسته و زمانى ((هروله کنان)) با سرعت پیش بروند و بنا به روایات متعدد،اینجا مکانى است که دستوراتش براى بیدار کردن متکبران است !.

آیـه 159ـ شـان نـزول : از ابـن عباس چنین نقل شده که : چند نفر از مسلمانان همچون ((معاذبن جـبـل)) و ((سـعدبن معاذ)) و ((خارجه بن زید)) سؤالاتى از دانشمندان یهود پیرامون مطالبى از تورات (که ارتباط با ظهور پیامبر(ص) داشت) کردند، آنهاواقع مطلب را کتمان کرده و از توضیح خوددارى کردند این آیه در باره آنها نازل شد، و مسؤولیت کتمان حق را به آنها گوشزد کرد.

 

تفسیر:

کتمان حق ممنوع !

گـرچـه روى سخن در این آیه طبق شان نزول ، به علماى یهود است ، ولى این معنى مفهوم آیه را که یک حکم کلى در باره کتمان کنندگان حق بیان مى کند محدودنخواهد کرد.

آیـه شـریفه ، این افراد را با شدیدترین لحنى مورد سرزنش قرار داده مى گوید:((کسانى که دلایل روشـن و وسـائل هـدایـت را که نازل کرده ایم بعد از بیان آن براى مردم در کتاب آسمانى ، کتمان مـى کـنـنـد خـدا آنـهـا را لـعنت مى کند (نه فقط خدا) بلکه همه لعنت کنندگان نیز آنها را لعن مى کنند)) (ان الذین یکتمون م انـزلنا من البینات والهدى من بعد ما بیناه للناس فى الکتاب اولئک یلعنهم اللّه ویلعنهم اللا عنون).

 

در حـقـیـقـت ((کـتمان حق)) عملى است که خشم همه طرفداران حق را برمى انگیزد و مسلما منحصر به کتمان آیات خدا و نشانه هاى نبوت نیست ، بلکه اخفاى هر چیزى که مردم را مى تواند به واقـعیتى برساند در مفهوم وسیع این کلمه درج است ، حتى گاهى سکوت در جایى که باید سخن گفت و افشاگرى کرد،مصداق کتمان حق مى شود.

 

(آیـه 160)ـ و از آنجا که قرآن به عنوان یک کتاب هدایت هیچ گاه روزنه امیدو راه بازگشت را به روى مـردم نمى بندد و آنها را هر قدر آلوده به گناه باشند ازرحمت خدا مایوس نمى کند، در این آیه راه نجات و جبران در برابر این گناه بزرگ راچنین بیان مى کند: ((مگر آنها که توبه کنند و به سـوى خـدا بـاز گردند و در مقام جبران و اصلاح اعمال خود برآیند، و حقایقى را که پنهان کرده بـودنـد بـراى مـردم آشکارسازند من این گونه افراد را مى بخشم و رحمت خود را که از آنها قطع کـرده بـودم تـجـدیـد مـى کنم ، چرا که من بازگشت کننده و مهربانم)) (الا الذین تابوا واصلحوا وبینوافاولئک اتوب علیهم وانـا التواب الرحیم).

جـالـب این که نمى گوید شما توبه کنید تا توبه شما را پذیرا شوم ، مى گوید:((شما بازگردید من نـیـز باز مى گردم)) و این دلالت بر نهایت محبت و کمال مهربانى پروردگار نسبت به توبه کاران مى کند.

 

کتمان حق در احادیث اسلامى

در احـادیث اسلامى نیز شدیدترین حملات متوجه دانشمندان کتمان کننده حقایق شده ، از جمله پـیامبراسلام (ص) مى فرماید: ((هرگاه از دانشمندى چیزى را که مى داند سؤال کنند و او کتمان نماید روز قیامت افسارى از آتش بر دهان او مى زنند))!.

در حدیث دیگرى مى خوانیم که از امیرمؤمنان على (ع) پرسیدند: ((بدترین خلق خدا بعد از ابلیس و فرعون کیست ؟)).

امام در پاسخ فرمود: ((آنها دانشمندان فاسدند که باطل را اظهار و حق راکتمان مى کنند و همانها هـسـتند که خداوند بزرگ در باره آنها فرموده : لعن خدا و لعن همه لعنت کنندگان بر آنها خواهد بود))!.

(آیه 161).

 

آنها که کافر مى میرند!

در آیات گذشته ، نتیجه کتمان حق را دیدیم ، این آیه و آیه بعد در تکمیل آن اشاره به افراد کافرى مى کند که به اجابت و کتمان و کفر و تکذیب حق تا هنگام مرگ ادامه مى دهند، نخست مى گوید: ((کـسـانـى کـه کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند،لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود)) (ان الذین کفروا وماتوا وهم کفار اولئک علیهم لعنه اللّه والملائکه والناس اجمعین).

 

ایـن گـروه نیز همانند کتمان کنندگان حق گرفتار لعن خدا و فرشتگان و مردم مى شوند با این تفاوت که چون تا آخر عمر بر کفر، اصرار ورزیده اند طبعا راه بازگشتى بر ایشان باقى نمى ماند.

(آیه 162)ـ سپس اضافه مى کند: ((آنها جاودانه در این لعنت الهى و لعنت فرشتگان و مردم خواهند بود، بى آن که عذاب خدا از آنها تخفیف یابد و یا مهلت وتاخیرى به آنها داده شود)) (خالدین فیها لا یخفف عنهم العذاب ولاهم ینظرون).

 

(آیـه 163)ـ و از آنـجـا کـه اصـل تـوحید به همه این بدبختیها پایان مى دهد دراین آیه مى گوید: ((معبود شما خداوند یگانه است)) (والهکم اله واحد).

بـاز بـراى تـاکـیـد بـیشتر اضافه مى کند: ((هیچ معبودى جز او نیست ، و هیچ کس غیر او شایسته پرستش نمى باشد)) (لااله الا هو).

 

و در آخـریـن جـمـلـه بـه عـنوان دلیل مى فرماید: ((او خداوند بخشنده مهربان است)) (الرحمن الرحیم).

 

آرى ! کـسـى کـه از یـکـسو رحمت عامش همگان را فراگرفته و از دیگر سو براى مؤمنان رحمت ویژه اى قرار داده ، شایسته عبودیت است نه آنها که سر تا پا نیازند ومحتاج.

(آیه 164).

 

جلوه هاى ذات پاک او در پهنه هستى !

از آنـجا که در آیه قبل سخن از توحید پروردگار به میان آمد این آیه شریفه درواقع دلیلى است بر همین مساله اثبات وجود خدا و توحید و یگانگى ذات پاک او.

مقدمتا باید به این نکته توجه داشت که همه جا ((نظم و انسجام)) دلیل بروجود علم و دانش است ، و همه جا ((هماهنگى)) دلیل بر وحدت و یگانگى است.

روى ایـن اصل ، ما به هنگام برخورد به مظاهر نظم در جهان هستى از یکسو،و هماهنگى و وحدت عـمـل این دستگاههاى منظم از سوى دیگر، متوجه مبد علم و قدرت یگانه و یکتایى مى شویم که این همه آوازه ها از اوست.

در ایـن آیه به شش بخش از آثار نظم در جهان هستى که هر کدام آیت ونشانه اى از آن مبد بزرگ است اشاره شده :

 

1ـ ((در آفرینش آسمان و زمین)) (ان فى خلق السموات والا رض).

امـروز دانـشـمـنـدان به ما مى گویند: هزاران هزار کهکشان در عالم بالا وجوددارد که منظومه شمسى ما جزئى از یکى از این کهکشانها است ، تنها در کهکشان ماصدها میلیون خورشید و ستاره درخـشان وجود دارد که روى محاسبات دانشمندان در میان آنها میلیونها سیاره مسکونى است با میلیاردها موجودزنده !، وه چه عظمت و چه قدرتى ؟!.

 

2ـ ((و نیز در آمد و شد شب و روز)) (واختلاف اللیل والنهار).

آرى ! این دگرگونى شب و روز، و این آمد و رفت روشنایى و تاریکى با آن نظم خاص و تدریجیش که دائما از یکى کاسته و بر دیگرى افزوده مى شود، و به کمک آن فصول چهارگانه بوجود مى آید، و درخـتـان و گـیـاهـان و مـوجـودات زنده مراحل تکاملى خود را در پرتو این تغییرات تدریجى ، گام به گام طى مى کنند، اینهانشانه دیگرى از ذات و صفات متعالى او هستند.

 

3ـ ((و کشتیهایى که در دریاها به سود مردم به حرکت درمى آیند)) (والفلک التى تجرى فى البحر بما ینفع الناس).

آرى ! انـسـان بـه وسـیـلـه کـشتیهاى بزرگ و کوچک ، صحنه اقیانوسها و دریاها رامى نوردد، وبه این وسیله به نقاط مختلف زمین ، براى انجام مقاصد خود سفرمى کند.

 

4ـ ((و آبـى کـه خداوند از آسمان فرو فرستاده و به وسیله آن ، زمینهاى مرده رازنده کرده و انواع جـنـبـندگان را در آن گسترده است)) (وم انـزل اللّه من السم من ما فاحیا به الا رض بعد موتها وبث فیها من کل دابه).

آرى ! دانه هاى حیاتبخش باران و قطرات پرطراوت و با برکت که با نظام خاصى ریزش مى کند و آن همه موجودات و جنبدگانى که از این مایع بى جان ، جان مى گیرند همه پیام آور قدرت و عظمت او هستند.

 

5ـ ((و حرکت دادن و وزش منظم باده)) (وتصریف الریاح).

کـه نـه تـنـهـا بـر دریـاهـا مى وزند و کشتیها را حرکت مى دهند، بلکه گاهى گرده هاى نر را بر قـسمتهاى ماده گیاهان مى افشانند و به تلقیح و بارورى آنها کمک مى کنند، بذرهاى گوناگون را مـى گـسـتـرانـنـد، و میوه ها به ما هدیه مى کنند و زمانى باجابه جا کردن هواى مسموم و فاقد اکسیژن شهرها به بیابانها و جنگله، وسائل تصفیه و تهویه را براى بشر فراهم مى سازند.

آرى ! وزش بادها با این همه فواید و برکات ، نشانه دیگرى از حکمت و لطف بى پایان او است.

 

6ـ ((و ابرهایى که در میان زمین و آسمان معلقند)) (والسحاب المسخر بین السم والا رض).

ایـن ابـرهـاى متراکم که بالاى سر ما در گردشند و میلیاردها تن آب را بر خلاف قانون جاذبه در میان زمین و آسمان ، معلق نگاه داشته ، خود نشانه اى از عظمت اویند.

آرى ! هـمـه اینها ((نشانه ها و علامات ذات پاک او هستند اما براى مردمى که عقل و هوش دارند و مى اندیشند)) (لایات لقوم یعقلون).

نه براى بى خبران سبک مغز و چشم داران بى بصیرت و گوش داران کر!.

(آیه 165).

 

بیزارى پیشوایان کفر از پیروان خود!.

در ایـن آیـه روى سخن متوجه کسانى است که از دلایل وجود خدا چشم پوشیده و در راه شرک و بـت پـرستى و تعدد خدایان گام نهاده اند، سخن از کسانى است که در مقابل این معبودان پوشالى سر تعظیم فرود آورده و به آنها عشق مى ورزند، عشقى که تنها شایسته خداوند است که منبع همه کمالات و بخشنده همه نعمتها است.

نخست مى گوید: ((بعضى از مردم معبودهایى غیر خدا براى خود انتخاب مى کنند)) (ومن الناس من یتخذ من دون اللّه انـدادا).

نه فقط بتها را معبود خود انتخاب کرده اند بلکه ((آنچنان به آنها عشق مى ورزند که گویى به خدا عشق مى ورزند)) (یحبونهم کحب اللّه).

((امـا کسانى که ایمان به خدا آورده اند عشق و علاقه بیشترى به او دارند))(والذین آمنوآ اشد حبا للّه).

عشق مؤمنان از عقل و علم معرفت سرچشمه مى گیرد اما عشق کافران ازجهل و خرافه و خیال ! به همین دلیل ثبات و دوامى ندارد.

لـذا در ادامـه آیه مى فرماید: ((این ظالمان هنگامى که عذاب الهى را مشاهده مى کنند و مى دانند که تمام قدرتها به دست خدا است و او داراى مجازات شدیداست)) (ولو یرى الذین ظلموآ اذ یرون العذاب ان القوه للّه جمیعا وان اللّه شدیدالعذاب).

 

(آیـه 166)ـ دراین هنگام پرده هاى جهل وغرور وغفلت ازمقابل چشمانشان کنار مى رود و به اشتباه خـود پى مى برند و اعتراف مى کنند که انسانهاى منحرفى بوده اند، ولى از آنجا که هیچ تکیه گاه و پـناهگاهى ندارند از شدت بیچارگى بى اختیاردست به دامن معبودان و رهبران خود مى زنند اما ((در ایـن هـنـگـام رهـبـران گـمراه آنهادست رد به سینه آنان مى کوبند و از پیروان خود تبرى مـى جـویـنـد)) (اذ تـبرا الذین اتبعوا من الذین اتبعوا) منظور از معبودها در اینجا انسانهاى جبار و خودکامه وشیاطینى هستند که این مشرکان ، خود را دربست در اختیارشان گذاردند.

((و در هـمـیـن حـال عـذاب الهى را با چشم خود مى بینند و دستشان از همه جاکوتاه مى شود)) (وراوا العذاب وتقطعت بهم الا سباب).

 

(آیـه 167)ـ اما این پیروان گمراه که بى وفایى معبودان خود را چنین آشکارامى بینند براى تسلى دل خـویـشـتـن مـى گـویند: ((اى کاش ما بار دیگر به دنیا بازمى گشتیم تا از آنها تبرى جوییم ، هـمـان گونه که آنها امروز از ما تبرى جستند))! (وقال الذین اتبعوا لو ان لنا کره فنتبرا منهم کما تبرؤا منا).

اما چه سود که کار از کار گذشته و بازگشتى به سوى دنیا نیست.

و در پایان آیه مى فرماید: آرى ! ((این چنین خداوند اعمالشان را به صورت مایه حسرت به آنها نشان مى دهد)) (کذلک یریهم اللّه اعمالهم حسرات علیهم).

اما حسرتى بیهوده ، چرا که نه موقع عمل است و نه جاى جبران !.

((و آنها هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد)) (وماهم بخارجین من النار).

 

آیـه 168ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده که : بعضى از طوایف عرب همانند ((ثقیف)) و ((خـزاعـه)) و غـیـر آنها قسمتى از انواع زراعت و حیوانات را بدون دلیل بر خود حرام کرده بودند (حتى تحریم آن را به خدا نسبت مى دادند) آیه نازل شد و آنها را از این عمل ناروا بازداشت.

 

تفسیر:

گامهاى شیطان !

درآیـات گـذشـتـه نـکوهش شدیدى از شرک وبت پرستى شده بود، یکى از انواع شرک این است که انسان غیر خدا را قانونگذار بداند، آیه شریفه این عمل را یک کارشیطانى معرفى کرده ، مى فرماید: ((اى مـردم از آنچه در زمین است حلال وپاکیزه بخورید)) (ی ایـها الناس کلوا مما فى الا رض حلالا طیبا).

((و از گامهاى شیطان پیروى نکنید، که او دشمن آشکار شما است)) (ولاتتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین).

(آیـه 169)ـ ایـن آیـه دلـیل روشنى بر دشمنى سرسختانه شیطان که جزبدبختى و شقاوت انسان هدفى ندارد بیان کرده ، مى گوید: ((او شما را فقط به انواع بدیها و زشتیها دستور مى دهد)) (انما یامرکم بالسؤ والفحش).

((فـحـشا)) به معنى هرکارى است که از حد اعتدال خارج گردد وصورت ((فاحش))به خود بگیرد، بنابراین شامل تمامى منکرات و قبایح واضح و آشکار مى گردد.

((و نیز شما را وادار مى کند که به خدا افترا ببندید، و چیزهایى را که نمى دانیدبه او نسبت دهید)) (وان تقولوا على اللّه مالا تعلمون).

 

انحرافات تدریجى

جمله ((خطوات الشیطان)) (گامهاى شیطان) گویا اشاره به یک مساله دقیق تربیتى دارد، و آن این که انحرافها و تبهکاریها غالبا بطور تدریج در انسان نفوذمى کند، وسوسه هاى شیطان معمول، انـسـان را قـدم به قدم و تدریجا در پشت سرخود به سوى پرتگاه مى کشاند، این موضوع منحصر به شیطان اصلى نیست ، بلکه تمام دستگاههاى شیطانى و آلوده براى پیاده کردن نقشه هاى شوم خود از هـمـیـن روش ((خـطوات)) (گام به گام) استفاده مى کنند، لذا قرآن مى گوید: از همان گام اول باید به هوش بود و با شیطان همراه نشد!

(آیه 170).

 

تقلید کورکورانه از نیاکان !

در ایـن جا اشاره به منطق سست مشرکان در مساله تحریم بى دلیل غذاهاى حلال ، و یا بت پرستى ، کرده مى گوید: ((هنگامى که به آنها گفته شود از آنچه خدانازل کرده پیروى کنید مى گویند ما از آنچه پدران و نیاکان خود را بر آن یافتیم پیروى مى کنیم)) (واذا قیل لهم اتبعوا م انـزل اللّه قالوا بل نتبـع م الـفینا علیه آبائنا).

قـرآن بلافاصله این منطق خرافى و تقلید کورکورانه از نیاکان را با این عبارت کوتاه و رسا محکوم مى کند: ((آیا نه این است که پدران آنها چیزى نمى فهمیدند وهدایت نیافتند))؟! (اولو کان آبؤهم لایعقلون شیئا ولا یهتدون).

یـعـنى اگر نیاکان آنها دانشمندان صاحبنظر و افراد هدایت یافته اى بودند جاى این بود که از آنها تبعیت شود، اما پیشینیان آنها نه خود مردى آگاه بودند، نه رهبر وهدایت کننده اى آگاه داشتند، و مى دانیم تقلیدى که خلق را بر باد مى دهد همین تقلید نادان از نادان است که ((اى دو صد لعنت بر این تقلید باد))!.

(آیـه 171)ـ در ایـن آیـه به بیان این مطلب مى پردازد که چرا این گروه در برابراین دلایل روشن انعطافى نشان نمى دهند؟ و همچنان بر گمراهى و کفر اصرارمى ورزند؟ مى گوید: ((مثال تو در دعوت این قوم بى ایمان به سوى ایمان و شکستن سد تقلیدهاى کورکورانه همچون کسى است که گـوسفندان و حیوانات را (براى نجات از خطر) صدا مى زند ولى آنها جز سر و صدا چیزى را درک نمى کنند)) (ومثل الذین کفروا کمثل الذى ینعق بما لایسمع الا دع وندآ).

و در پایان آیه براى تاکید و توضیح بیشتر اضافه مى کند: ((آنها کر و لال و نابیناهستند و لذا چیزى درک نمى کنند))! (صم بکم عمى فهم لایعقلون).

و به همین دلیل آنها تنها به سنتهاى غلط و خرافى پدران خود چسبیده اند واز هر دعوت سازنده اى رویگردانند!.

(آیه 172).

 

طیبات و خبائث !

از آنـجـا کـه قرآن در مورد انحرافات ریشه دار از روش تاکید و تکرار در لباسهاى مختلف استفاده مـى کـند، در این آیه و آیه بعد بار دیگر به مساله تحریم بى دلیل پاره اى از غذاهاى حلال و سالم در عـصر جاهلیت به وسیله مشرکان باز مى گردد،منتهى روى سخن را در اینجا به مؤمنان مى کند، مى فرماید: ((اى افراد با ایمان ازنعمتهاى پاکیزه که به شما روزى داده ایم بخورید)) (ی ایـها الذین آمنوا کلوا من طیبات ما رزقناکم).

((و شکر خدا را بجا آورید اگر او را مى پرستید)) (واشکروا للّه ان کنتم ایاه تعبدون).

این نعمتهاى پاک و حلال که ممنوعیتى ندارد و موافق طبع و فطرت سالم انسانى است براى شما آفریده شده است چرا از آن استفاده نکنید؟!.

(آیـه 173)ـ در ایـن آیـه بـراى روشن ساختن غذاهاى حرام و ممنوع و قطع کردن هرگونه بهانه چـنین مى گوید: ((خداوند تنها گوشت مردار، خون ، گوشت خوک ، و گوشت هر حیوانى را که بـه هـنـگـام ذبح نام غیر خدا بر آن گفته شود تحریم کرده است)) (انما حرم علیکم المیته والدم ولحم الخنزیر وم اهل به لغیراللّه).

و از آنـجـا که گاه ضرورتهایى پیش مى آید که انسان براى حفظ جان خویش مجبور به استفاده از بـعـضـى غـذاهـاى حرام مى شود قرآن در ذیل آیه آن را استثنا کرده و مى گوید: ((ولى کسى که مـجبور شود (براى نجات جان خویش از مرگ) از آنهابخورد گناهى بر او نیست ، به شرط این که ستمگر و متجاوز نباشد))! (فمن اضطرغیر باغ ولا عاد فلا اثم علیه).

بـه ایـن تـرتـیب براى این که اضطرار بهانه و دستاویزى براى زیاده روى درخوردن غذاهاى حرام نشود با دو کلمه ((غیر باغ)) (یعنى طلب لذت کردن) و ((لاعاد)) (یعنى متجاوز از حد ضرورت) گـوشـزد مـى کـند که این اجازه تنها براى کسانى است که خواهان لذت از خوردن این محرمات نباشند و از مقدار لازم که براى نجات از مرگ ضرورى است تجاوز نکنند.

و در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند غفور و رحیم است)) (ان اللّه غفور رحیم).

همان خداوندى که این گوشتها را تحریم کرده با رحمت خاصش در مواردضرورت اجازه استفاده از آن را داده است ((17)).

آیه 174ـ شان نزول : به اتفاق همه مفسران این آیه و دو آیه بعد در مورداهل کتاب نازل شده است ، و به گفته بسیارى مخصوصا به علماى یهود نظر دارد که پیش از ظهور پیامبراسلام (ص) صفات و نـشـانـه هـاى او را مطابق آنچه در کتب خودیافته بودند براى مردم بازگو مى کردند، ولى پس از ظهور پیامبر(ص) و مشاهده گرایش مردم به او ترسیدند که اگر همان روش سابق را ادامه دهند مـنـافـع آنـهـا بـه خطربیفتد و هدایا و میهمانیهایى که براى آنها ترتیب مى دادند از دست برود!، لـذااوصـاف پیامبر(ص) را که در تورات نازل شده بود کتمان کردند، این سه آیه نازل شدو سخت آنها را نکوهش کرد.

 

تفسیر:

باز هم نکوهش از کتمان حق

ایـن آیـه تـاکـیـدى اسـت بـر آنچه در آیه 159 همین سوره در زمینه کتمان حق گذشت نخست مـى گـویـد: ((کـسـانـى کـه کـتمان مى کنند کتابى را که خدا نازل کرده و آن را به بهاى کمى مى فروشند آنها در حقیقت جز آتش چیزى نمى خورند))! (ان الذین یکتمون م انـزل اللّه من الکتاب ویشترون به ثمنا قلیلا اولئک ما یاکلون فى بطونهم الا النار).

آرى ! هدایا و اموالى را که از این راه تحصیل مى کنند آتشهاى سوزانى است که در درون وجود آنان وارد مى شود.

سـپـس بـه یـک مـجـازات مـهـم معنوى آنها که از مجازات مادى بسیار دردناکتراست پرداخته ، مـى گـویـد: ((خـداونـد روز قـیـامت با آنها سخن نمى گوید، و آنان راپاکیزه نمى کند، و عذاب دردناکى در انتظارشان است))! (ولا یکلمهم اللّه یوم القیمه ولا یزکیهم ولهم عذاب الیم).

یـکـى از بـزرگـترین مواهب الهى در جهان دیگر این است که خدا با مردم باایمان از طریق لطف سـخـن مـى گوید یعنى با قدرت بى پایانش امواج صوتى را درفضا مى آفریند به گونه اى که قابل درک و شنیدن باشد و یا از طریق الهام و با زبان دل با بندگان خاصش سخن مى گوید.

(آیه 175)ـ این آیه وضع این گروه را مشخص تر مى سازد و نتیجه کارشان رادر این معامله زیانبار چـنین بازگو مى کند: ((اینها کسانى هستند که گمراهى را باهدایت و عذاب را با آمرزش مبادله کرده اند)) (اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدى والعذاب بالمـغفره).

و به این ترتیب از دو سو گرفتار زیان خسران شده اند.

لـذا در پـایـان آیـه اضافه مى کند، راستى عجیب است که ((چقدر در برابر آتش خشم و غضب خدا جسور و خونسردند))؟! (فما اصبرهم على النار).

(آیه 176)ـ در این آیه مى گوید: ((این تهدیدها و و عده هاى عذاب که براى کتمان کنندگان حق بـیـان شده است به خاطر این است که خداوند کتاب آسمانى قرآن را به حق و توام با دلایل روشن نـازل کـرده تـا جاى هیچ گونه شبهه و ابهامى براى کسى باقى نماند)) (ذلک بان اللّه نزل الکتاب بالحق).

با این حال گروهى بخاطر حفظ منافع کثیف خویش دست به توجیه وتحریف مى زنند و در کتاب آسمانى اختلافها بوجود مى آورند.

((چـنـیـن کـسـانـى که اختلاف در کتاب آسمانى مى کنند بسیار از حقیقت دورند))(وان الذین اختلفوا فى الکتاب لفى شقاق بعید).

آیه 177ـ شان نزول : چون تغییر قبله سر و صداى زیادى در میان مردم بخصوص یهود و نصارى به راه انـداخـت ، یهود که بزرگترین سند افتخار خود (پیروى مسلمین از قبله آنان) را از دست داده بـودنـد زبان به اعتراض گشودند، که قرآن در آیه142 با جمله (سیقول السفه) به آن اشاره کرده اسـت آیـه فـوق نـازل گـردید و تاییدکرد که این همه گفتگو در مساله قبله صحیح نیست بلکه مـهم تر از قبله مسائل دیگرى است که معیار ارزش انسانهاست و باید به آنها توجه شود و آن مسائل را دراین آیه شرح داده است.

 

تفسیر:

ریشه و اساس همه نیکیها

در تفسیر آیات تغییر قبله گذشت که مخالفین اسلام از یک سو و تازه مسلمانان از سوى دیگر چه سر و صدایى پیرامون تغییر قبله به راه انداختند.

ایـن آیـه روى سـخن را به این گروهها کرده ، مى گوید: ((نیکى تنها این نیست که به هنگام نماز صورت خود را به سوى شرق و غرب کنید و تمام وقت خود را صرف این مساله نمایید)) (لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق والمغرب).

قرآن سپس به بیان مهمترین اصول نیکیها در ناحیه ایمان و اخلاق و عمل ضمن بیان شش عنوان پرداخته چنین مى گوید: ((بلکه نیکى (نیکوکار) کسانى هستند که به خدا و روز آخر و فرشتگان و کـتـابـهـاى آسـمانى و پیامبران ایمان آورده اند)) (ولکن البر من آمن باللّه والیوم الا خر والملائکه والکتاب والنبیین).

پـس از ایـمان به مساله انفاق و ایثار و بخششهاى مالى اشاره مى کند، ومى گوید: ((مال خود را با تمام علاقه اى که به آن دارند به خویشاوندان و یتیمان ومستمندان و واماندگان در راه ، و سائلان و بـردگـان مـى دهـنـد)) (وآتـى المال على حبه ذوى القربى والیتامى والمساکین وابن السبیل والسئلین وفى الرقاب) بدون شک گذشتن از مال و ثروت براى همه کس کار آسانى نیست چرا که حـب آن تـقـریـبا درهمه دلها است ، و تعبیر على حبه نیز اشاره به همین حقیقت است که آنها در برابراین خواسته دل براى رضاى خدا مقاومت مى کنند.

سـو مـیـن اصـل از اصـول نـیـکـیـها را بر پا داشتن نماز مى شمرد و مى گوید: ((آنهانماز را بر پا مى دارند)) (واقام الصلوه).

چـهـارمـیـن بـرنـامه آنها را اداى زکات و حقوق واجب مالى ذکر کرده ، مى گوید:((آنها زکات را مى پردازند)) (وآتى الزکوه).

بسیارند افرادى که در پاره اى از موارد حاضرند به مستمندان کمک کنند امادر اداى حقوق واجب سـهل انگار مى باشند، و به عکس گروهى غیر از اداى حقوق واجب به هیچ گونه کمک دیگرى تن در نمى دهند، آیه فوق نیکوکار را کسى مى داندکه در هر دو میدان انجام وظیفه کند.

پنجمین ویژگى آنها را وفاى به عهد مى شمرد، و مى گوید: ((کسانى هستند که به عهد خویش به هنگامى که پیمان مى بندند وفا مى کنند)) (والموفون بعهدهم اذاعاهدوا).

چـرا کـه سرمایه زندگى اجتماعى اعتماد متقابل افراد جامعه است ، لذا درروایات اسلامى چنین مـى خـوانـیـم کـه مـسلمانان موظفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند، خواه طرف مقابل ، مسلمان باشد یا کافر، نیکوکار باشد یا بدکار، و آن سه عبارتند از: وفاى به عهد، اداى امانت و احترام به پدر و مادر.

و بـالاخره ششمین و آخرین برنامه این گروه نیکوکار را چنین شرح مى دهد:((کسانى هستند که در هـنگام محرومیت و فقر، و به هنگام بیمارى و درد، و همچنین در موقع جنگ با دشمن ، صبر و اسـتـقـامـت بـه خرج مى دهند، و در برابر این حوادث زانو نمى زنند)) (والصابرین فى الباس والضرآ وحین الباس).

و در پـایـان آیه به عنوان جمع بندى و تاکید بر شش صفت عالى گذشته مى گوید: ((آنها کسانى هستند که راست مى گویند و آنان پرهیزکارانند)) (اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتـقون).

راسـتـگـویـى آنـهـا از ایـنجا روشن مى شود که اعمال و رفتارشان از هر نظر بااعتقاد و ایمانشان هـمـاهـنگ است ، و تقوا و پرهیزکاریشان از اینجا معلوم مى شود که آنها هم وظیفه خود را در برابر ((اللّه)) و هـم در بـرابـر نیازمندان و محرومان و کل جامعه انسانى و هم در برابر خویشتن خویش انجام مى دهند.

جـالب این که شش صفت برجسته فوق هم شامل اصول اعتقادى و اخلاقى و هم برنامه هاى عملى است.

آیه 178ـ شان نزول : عادت عرب جاهلى بر این بود که اگر کسى از قبیله آنهاکشته مى شد تصمیم مـى گرفتند تا آنجا که قدرت دارند از قبیله قاتل بکشند، و این فکر تا آنجا پیش رفته بودکه حاضر بـودنـد بخاطر کشته شدن یک فرد تمام طایفه قاتل را نابود کنند این آیه نازل شد و حکم عادلانه قصاص را بیان کرد.

ایـن حکم اسلامى ، در واقع حد وسطى بود میان دو حکم مختلف که آن زمان وجود داشت بعضى قـصـاص را لازم مى دانستند و بعضى تنها دیه را لازم مى شمردند، اسلام قصاص را در صورت عدم رضایت اولیاى مقتول ، و دیه را به هنگام رضایت طرفین قرار داد.

 

تفسیر:

قصاص مایه حیات شماست !

از ایـن آیـه به بعد یک سلسله از احکام اسلامى مطرح مى شود نخست ازمساله حفظ احترام خونها آغـاز مـى کـند، و خط بطلان بر آداب و سنن جاهلى مى کشد، مؤمنان را مخاطب قرار داده چنین مـى گـویـد: ((اى کـسـانى که ایمان آورده ایدحکم قصاص در مورد کشتگان بر شما نوشته شده است)) (ی ایـها الذین آمنواکتب علیکم القصاص فى القتلى).

انـتـخـاب واژه ((قـصاص)) نشان مى دهد که اولیا مقتول حق دارند نسبت به قاتل همان را انجام دهند که او مرتکب شده.

ولـى به این مقدار قناعت نکرده ، در دنباله آیه مساله مساوات را با صراحت بیشتر مطرح مى کند و مـى گوید: ((آزاد در برابر آزاد، برده در برابر برده ، و زن در برابرزن)) (الـحر بالـحر والعبد بالعبد والا نـثى بالا نـثى).

البته این مساله دلیل بر برترى خون مرد نسبت به زن نیست و توضیح آن خواهد آمد.

سپس براى این که روشن شود که مساله قصاص حقى براى اولیاى مقتول است و هرگز یک حکم الـزامـى نـیـست ، و اگر مایل باشند مى توانند قاتل را ببخشند وخونبها بگیرند، یا اصلا خونبها هم نگیرند، اضافه مى کند: ((اگر کسى از ناحیه برادردینى خود مورد عفو قرار گیرد (و حکم قصاص بـا رضـایت طرفین تبدیل به خونبهاگردد) باید از روش پسندیده اى پیروى کند (و براى پرداخت دیه طرف را در فشارنگذارد) و او هم در پرداختن دیه کوتاهى نکند)) (فمن عفى له من اخیه شى فاتباع بالمعروف وادآ الیه باحسان).

در پایان آیه براى تاکید و توجه دادن به این امر که تجاوز از حد از ناحیه هرکس بوده باشد مجازات شدید دارد مى گوید: ((این تخفیف و رحمتى است از ناحیه پروردگارتان ، و کسى که بعد از آن از حـد خـود تـجـاوز کـند عذاب دردناکى در انتظار اواست)) (ذلک تخفیف من ربکم ورحمه فمن اعتدى بعد ذلک فله عذاب الیم).

ایـن دسـتـور عـادلانـه ((قـصـاص)) و ((عـفو)) از یکسو روش فاسد عصر جاهلیت راکه همچون دژخیمان عصر فض، گاه در برابر یک نفر صدها نفر را به خاک و خون مى کشیدند محکوم مى کند.

و از سـوى دیـگـر راه عـفـو را به روى مردم نمى بندد، و از سوى سوم مى گویدبعد از برنامه عفو وگـرفـتـن خـونـبها هیچ یک ازطرفین حق تعدى ندارند، برخلاف اقوام جاهلى که اولیاى مقتول گاهى بعد از عفو و حتى گرفتن خونبها قاتل را مى کشتند!.

امـا جنایتکارانى که به جنایت خود افتخار مى کنند و از آن ندامت و پشیمانى ندارند نه شایسته نام برادرند و نه مستحق عفو و گذشت !.

(آیه 179)ـ این آیه با یک عبارت کوتاه و بسیار پرمعنى پاسخ بسیارى ازسؤالات را در زمینه مساله قصاص بازگو مى کند و مى گوید: ((اى خردمندان ! قصاص براى شما مایه حیات و زندگى است ، باشد که تقوا پیشه کنید)) (ولکم فى القصاص حیوه ی اولى الا لباب لعلکم تتقون).

ایـن آیـه آن چـنـان جالب است که به صورت یک شعار اسلامى در اذهان همگان نقش بسته ، و به خـوبى نشان مى دهد که قصاص اسلامى به هیچ وجه جنبه انتقامجویى ندارد از یکسو ضامن حیات جـامـعـه اسـت ، زیـرا اگـر حکم قصاص به هیچ وجه وجود نداشت و افراد سنگدل احساس امنیت مـى کردند جان مردم بى گناه به خطر مى افتاد همان گونه که در کشورهایى که حکم قصاص به کلى لغوشده آمار قتل و جنایت به سرعت بالا رفته است.

و از سوى دیگر مایه حیات قاتل است ، چرا که او را از فکر آدمکشى تاحدزیادى باز مى دارد و کنترل مى کند.

 

آیا خون مرد رنگینتر است ؟

مـمـکن است بعضى ایراد کنند که در آیات قصاص دستور داده شده که نباید((مرد)) بخاطر قتل ((زن)) مـورد قـصـاص قرار گیرد، مگر خون مرد از خون زن رنگینتراست ؟ در پاسخ باید گفت : مـفهوم آیه این نیست که مرد نباید در برابر زن قصاص شود، بلکه اولیاى زن مقتول مى توانند مرد جنایتکار را به قصاص برسانند به شرطآن که نصف مبلغ دیه را بپردازند.

تـوضـیـح این که : مردان غالبا در خانواده عضو مؤثر اقتصادى هستند و مخارج خانواده را متحمل مى شوند، بنابراین تفاوت میان از بین رفتن ((مرد)) و ((زن)) از نظراقتصادى و جنبه هاى مالى بر کسى پوشیده نیست ، لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ دیه در مورد قصاص مرد، رعایت حقوق هـمـه افـراد را کـرده و از ایـن خـلااقـتـصـادى و ضربه نابخشودنى ، که به یک خانواده مى خورد جـلـوگـیـرى نـموده است اسلام هرگز اجازه نمى دهد که به بهانه لفظ ((تساوى)) حقوق افراد دیگرى مانندفرزندان شخصى که مورد قصاص قرار گرفته پایمال گردد.

(آیه 180).

 

وصیتهاى شایسته !

در آیات گذشته سخن از مسائل جانى و قصاص در میان بود، در این آیه و دوآیه بعد به قسمتى از احـکـام وصایا که ارتباط با مسائل مالى دارد مى پردازد و به عنوان یک حکم الزامى مى گوید: ((بر شـمـا نـوشـتـه شـده هنگامى که مرگ یکى از شمافرا رسد اگر چیز خوبى (مالى) از خود بجاى گـذارده وصـیـت بـطور شایسته براى پدرو مادر و نزدیکان کند)) (کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین والا قربین بالمعروف).

و در پایان آیه اضافه مى کند ((این حقى است بر ذمه پرهیزکاران)) (حقا على الـمـتقین).

جالب این که در اینجا به جاى کلمه ((مال)) کلمه ((خیر)) گفته شده است.

این تعبیر نشان مى دهد که اسلام ثروت و سرمایه اى را که از طریق مشروع به دست آمده باشد و در مسیر سود و منفعت اجتماع بکار گرفته شود خیر و برکت مى داند و بر افکار نادرست آنها که ذات ثروت را چیز بدى مى دانند خط بطلان مى کشد.

ضـمنا این تعبیر اشاره لطیفى به مشروع بودن ثروت است ، زیرا اموال نامشروعى که انسان از خود به یادگار مى گذارد خیر نیست بلکه شر و نکبت است.

(آیه 181)ـ هنگامى که وصیت جامع تمام ویژگیهاى بالا باشد، از هر نظرمحترم و مقدس است ، و هـرگونه تغییر و تبدیل در آن ممنوع و حرام است ، لذا این آیه مى گوید: ((کسى که وصیت را بعد از شنیدنش تغییر دهد گناهش بر کسانى است که آن را تغییر مى دهند)) (فمن بدله بعد ما سمعه فانما اثمه على الذین یبدلونه).

و اگـر گـمان کنند که خداوند از توطئه هایشان خبر ندارد سخت در اشتباهند((خداوند شنوا و دانا است)) (ان اللّه سمیع علیم).

آیـه فـوق اشـاره بـه این حقیقت است که خلافکاریهاى ((وصى)) (کسى که عهده دار انجام وصایا اسـت) هـرگـز اجـر و پاداش وصیت کننده را از بین نمى برد، او به اجر خود رسیده ، تنها گناه بر گردن وصى است که تغییرى در کمیت یا کیفیت و یااصل وصیت داده است.

(آیـه 182)ـ تا به اینجا این حکم اسلامى کاملا روشن شد که هرگونه تغییر و تبدیل در وصیتها به هـر صـورت و بـه هـر مـقـدار باشد گناه است ، اما از آنجا که هر قانونى استثنایى دارد، در این آیه مـى گوید: ((هرگاه وصى بیم انحرافى در وصیت کننده داشته باشد ـخواه این انحراف ناآگاهانه بـاشد یا عمدى و آگاهانه ـ و آن را اصلاح کند گناهى بر او نیست (و مشمول قانون تبدیل وصیت نمى باشد) خداوند آمرزنده و مهربان است)) (فمن خاف من موص جنفا او اثما فاصلح بینهم فلا اثم علیه ان اللّه غفور رحیم).

 

1-فلسفه وصیت :

از قـانـون ارث تـنها یک عده از بستگان آن هم روى حساب معینى بهره مندمى شوند در حالى که شـایـد عـده دیگرى از فامیل ، و احیانا بعضى از دوستان وآشنایان نزدیک ، نیاز مبرمى به کمکهاى مالى داشته باشند.

و نـیـز در مـورد بـعضى از وارثان گاه مبلغ ارث پاسخگوى نیاز آنها نیست ، لذا درکنار قانون ارث قانون وصیت را قرار داده و به مسلمانان اجازه مى دهد نسبت به یک سوم از اموال خود (براى بعد از مرگ) خویش تصمیم بگیرند.

از ایـنـهـا گذشته گاه انسان مایل است کارهاى خیرى انجام دهد، اما در زمان حیاتش به دلایلى مـوفـق نـشده ، منطق عقل ایجاب مى کند براى انجام این کارهاى خیر لااقل براى بعد از مرگش محروم نماند مجموع این امور موجب شده است که قانون وصیت در اسلام تشریع گردد.

در روایـات اسـلامـى تـاکـیـدهـاى فـراوانـى در زمینه وصیت شده از جمله ، درحدیثى از پیامبر اسلام (ص) مى خوانیم : ((کسى که بدون وصیت از دنیا برود مرگ اومرگ جاهلیت است)).

 

عدالت در وصیت :

در روایـات اسلامى تاکیدهاى فراوانى روى ((عدم جور)) و ((عدم ضرار)) در وصیت دیده مى شود کـه از مـجموع آن استفاده مى شودهمان اندازه که وصیت کار شایسته و خوبى است تعدى در آن مـذمـوم و از گـناهان کبیره است در حدیثى از امام باقر(ع) مى خوانیم که فرمود: ((کسى که در وصـیـتش عدالت را رعایت کند همانند این است که همان اموال را در حیات خود در راه خداداده بـاشـد و کـسـى که در وصیتش تعدى کند نظر لطف پروردگار در قیامت از او برگرفته خواهد شد)).

 

آیه 183ـ تفسیر:

روزه سرچشمه تقواـ

بـه دنـبال چند حکم مهم اسلامى در اینجا به بیان یکى دیگر از این احکام که از مهمترین عبادات مـحـسوب مى شود مى پردازد و آن روزه است ، و با همان لحن تاکیدآمیز گذشته مى گوید: ((اى کـسـانى که ایمان آورده اید، روزه بر شما نوشته شده است آن گونه که بر امتهایى که قبل از شما بودند، نوشته شده بود)) (یا ایـها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم).

و بـلافـاصـلـه فلسفه این عبادت انسان ساز و تربیت آفرین را در یک جمله کوتاه اما بسیار پرمحتوا چنین بیان مى کند: ((شاید پرهیزکار شوید)) (لعلکم تتقون).

(آیـه 184)ـ در ایـن آیـه بـراى این که باز از سنگینى روزه کاسته شود چنددستور دیگر را در این زمـیـنـه بـیـان مـى فـرمـایـد، نخست مى گوید: ((چند روز معدودى راباید روزه بدارید)) (ایاما معدودات).

دیگر این که : ((کسانى که از شما بیمار یا مسافر باشند و روزه گرفتن براى آنهامشقت داشته باشد از ایـن حکم معافند و باید روزهاى دیگر را بجاى آن روزه بگیرند)) (فمن کان منکم مریضا او على سفر فعده من ایام اخر).

سوم : ((کسانى که با نهایت زحمت باید روزه بگیرند (مانند پیرمردان وپیرزنان و بیماران مزمن که بـهـبـودى بـراى آنـهـا نـیست) لازم نیست مطلقا روزه بگیرند،بلکه باید بجاى آن کفاره بدهند، مسکینى را اطعام کنند)) (وعلى الذین یطیقونه فدیه طعام مسکین).

((و آن کس که مایل باشد بیش از این در راه خدا اطعام کند براى او بهتر است))(فمن تطوع خیرا فهو خیر له).

و بـالاخره در پایان آیه این واقعیت را بازگو مى کند که : ((روزه گرفتن براى شمابهتر است اگر بدانید)) (وان تصوموا خیر لکم ان کنتم تعلمون).

 

و این جمله تاکید دیگرى بر فلسفه روزه است

(آیـه 185)ـ ایـن آیـه زمـان روزه و قـسـمـتـى از احکام و فلسفه هاى آن را شرح مى دهد، نخست مى گوید: ((آن چند روز معدود را که باید روزه بدارید ماه رمضان است)) (شهر رمضان).

((همان ماهى که قرآن در آن نازل شد)) (الذى انـزل فیه القرآن).

((هـمـان قرآنى که مایه هدایت مردم ، و داراى نشانه هاى هدایت ، و معیارهاى سنجش حق و باطل است)) (هدى للناس وبینات من الهدى والفرقان).

سپس بار دیگر حکم مسافران و بیماران را به عنوان تاکید بازگو کرده ،مى گوید: ((کسانى که در ماه رمضان در حضر باشند باید روزه بگیرند، اما آنها که بیماریا مسافرند روزهاى دیگر را بجاى آن روزه مى گیرند)) (فمن شهد منکم الشهر فلیصمه ومن کان مریضا او على سفر فعده من ایام اخر).

در قـسـمـت آخـر آیه بار دیگر به فلسفه تشریع روزه پرداخته ، مى گوید:((خداوند راحتى شما را مى خواهد و زحمت شما را نمى خواهد)) (یریداللّه بکم الیسر ولا یریدبکم العسر).

سپس اضافه مى کند: ((هدف آن است که شما تعداد این روزها را کامل کنید))(ولتکملوا العده).

و در آخـرین جمله مى فرماید: ((تا خدا را بخاطر این که شما را هدایت کرده بزرگ بشمرید، و شاید شکر نعمتهاى او را بگذارید)) (ولتکبروا اللّه على ما هدیکم ولعلکم تشکرون).

 

1-اثرات تربیتى ، اجتماعى و بهداشتى روزه.

از فـوایـد مـهم روزه این است که روح انسان را ((تلطیف))، و اراده انسان را((قوى))، و غرایز او را ((تعدیل)) مى کند.

روزه دار بـاید در حال روزه با وجود گرسنگى و تشنگى از غذا و آب وهمچنین لذت جنسى چشم بپوشد، و عملا ثابت کند که او همچون حیوان در بنداصطبل و علف نیست ، او مى تواند زمام نفس سرکش را به دست گیرد، و بر هوسها وشهوات خود مسلط گردد.

در حقیقت بزرگترین فلسفه روزه همین اثر روحانى و معنوى آن است.

خلاصه روزه انسان را از عالم حیوانیت ترقى داده و به جهان فرشتگان صعودمى دهد،جمله ((لعلکم تتقون)) (باشدکه پرهیزکارشوید)اشاره به همه این حقایق است.

و نیز حدیث معروف الصوم جنه من النار: ((روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ)) اشاره به همین موضوع است.

و نـیـز در حـدیـث دیـگرى از پیامبر(ص) مى خوانیم : ((بهشت درى دارد به نام ((ریان)) (سیراب شده) که تنها روزه داران از آن وارد مى شوند.

اثر اجتماعى روزه ـ بر کسى پوشیده نیست روزه یک درس مساوات وبرابرى در میان افراد اجتماع اسـت در حـدیـث مـعـروفى از امام صادق (ع) نقل شده که ((هشام بن حکم)) از علت تشریع روزه پرسید، امام (ع) فرمود: ((روزه به این دلیل واجب شده که میان فقیر و غنى مساوات برقرار گردد، و ایـن بـخـاطـر آن است که غنى طعم گرسنگى را بچشد و نسبت به فقیر اداى حق کند، چرا که اغـنـیا معمولا هر چه را بخواهند براى آنها فراهم است ، خدا مى خواهد میان بندگان خود مساوات باشد،و طعم گرسنگى و درد و رنج را به اغنیا بچشاند تا به ضعیفان و گرسنگان رحم کنند)).

 

اثر بهداشتى و درمانى روزه

در طب امروز و همچنین طب قدیم ، اثر معجزه آساى ((امساک)) در درمان انواع بیماریها به ثبوت رسیده ، زیرا مى دانیم : عامل بسیارى از بیماریه، زیاده روى در خوردن غذاهاى مختلف است ، چون مـواد اضـافى ، جذب نشده به صورت چربیهاى مزاحم در نقاط مختلف بدن ، یا چربى و قند اضافى در خـون بـاقى مى ماند،این مواد اضافى در لابلاى عضلات بدن در واقع لجنزارهاى متعفنى براى پـرورش انـواع مـیـکـروبهاى بیماریهاى عفونى است ، و در این حال بهترین راه براى مبارزه بااین بیماریها نابود کردن این لجنزارها از طریق امساک و روزه است !.

روزه زبـالـه هـا و مـواد اضـافـى و جذب نشده بدن را مى سوزاند، و در واقع بدن را ((خانه تکانى)) مى کند.

در حدیث معروفى پیغمبر(ص) اسلام مى فرماید: ((صوموا تصحوا)): ((روزه بگیرید تا سالم شوید)).

ودرحدیث معروف دیگر نیزاز پیغمبر(ص) رسیده است (الـمعده بیت کل دا والحمیه راس کل دوا): ((معده خانه تمام دردها است و امساک بالاترین داروها))!

 

روزه در امتهاى پیشین

از تورات و انجیل فعلى نیز بر مى آید که روزه در میان یهود و نصارى بوده واقوام و ملل دیگر هنگام مـواجـه شـدن بـا غم و اندوه روزه مى گرفته اند، و نیز از تورات بر مى آید که موسى (ع) چهل روز روزه داشته است ، و همچنین به هنگام توبه وطلب خشنودى خداوند، یهود روزه مى گرفتند.

حضرت مسیح نیز چنانکه از ((انجیل)) استفاده مى شود، چهل روز، روزه داشته.

به این ترتیب اگر قرآن مى گوید ((کما کتب على الذین من قبلکم)) (همان گونه که بر پیشینیان نـوشـته شد) شواهد تاریخى فراوانى دارد که در منابع مذاهب دیگرـحتى بعد از تحریف ـ به چشم مى خورد.

 

3ـامتیاز ماه مبارک رمضان

ایـن کـه ماه رمضان براى روزه گرفتن انتخاب شده در آیه مورد بحث نکته برترى آن چنین بیان شده که قرآن در این ماه نازل گردیده ، و در روایات اسلامى نیزچنین آمده است که همه کتابهاى بـزرگ آسـمـانـى ((تـورات))، ((انـجیل))، ((زبور))،((صحف)) و ((قرآن)) همه در این ماه نازل شده اند.

امـام صـادق (ع) مـى فـرمـایـد: ((تورات)) در ششم ماه مبارک رمضان ، ((انجیل)) دردوازدهم و ((زبور)) در هیجدهم و ((قرآن مجید)) در شب قدر نازل گردیده است.

بـه ایـن ترتیب ماه رمضان همواره ماه نزول کتابهاى بزرگ آسمانى و ماه تعلیم و تربیت بوده است برنامه تربیتى روزه نیز باید با آگاهى هر چه بیشتر و عمیقتر ازتعلیمات آسمانى هماهنگ گردد، تا جسم وجان آدمى رااز آلودگى گناه شستشو دهد.

آیـه 186ـ شـان نـزول : کسى از پیامبر(ص) پرسید: آیا خداى ما نزدیک است تا آهسته با او مناجات کـنـیـم ؟ یـا دور اسـت تـا بـا صداى بلند او را بخوانیم ؟ آیه نازل شد (و به آنها پاسخ داد که خدا به بندگانش نزدیک است).

 

تفسیر:

سلاحى به نام دعا و نیایش

از آنجا که یکى از وسائل ارتباط بندگان با خدا مساله دعا و نیایش است دراین آیه روى سخن را به پیامبر کرده ، مى گوید: ((هنگامى که بندگانم از تو در باره من سؤال کنند بگو من نزدیکم)) (واذا سالک عبادى عنى فانى قریب).

نزدیکتر از آنچه تصور کنید، نزدیکتر از شما به خودتان ، و نزدیکتر از شریان گردنهایتان ، چنانکه در جاى دیگر مى خوانیم : ونحن اقرب الیه من حبل الورید(سوره ق ، آیه 16).

سپس اضافه مى کند: ((من دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا مى خوانداجابت مى کنم)) (اجیب دعوه الداع اذا دعان).

((بنابراین باید بندگان من دعوت مرا بپذیرند)) (فلیستجیبوا لى).

((و به من ایمان آورند)) (ولیؤمنوا بى).

((باشد که راه خود را پیدا کنند و به مقصد برسند)) (لعلهم یرشدون).

جالب این که در این آیه خداوند هفت مرتبه به ذات پاک خود اشاره کرده وهفت بار به بندگان ! و از این نهایت پیوستگى و قرب و ارتباط، محبت خود را نسبت به آنان مجسم ساخته است !.

((دعا)) یکنوع خودآگاهى و بیدارى دل و اندیشه و پیوند باطنى با مبد همه نیکیها و خوبیهاست.

((دعا)) یکنوع عبادت و خضوع و بندگى است ، و انسان به وسیله آن توجه تازه اى به ذات خداوند پیدا مى کند، و همانطور که همه عبادات اثر تربیتى دارد((دعا)) هم داراى چنین اثرى خواهد بود.

و ایـن کـه مى گویند: ((دعا فضولى در کار خداست ! و خدا هر چه مصلحت باشد انجام مى دهد)) تـوجـه نـدارنـد کـه مواهب الهى بر حسب استعدادها و لیاقتهاتقسیم مى شود، هر قدر استعداد و شایستگى بیشتر باشد سهم بیشترى از آن مواهب نصیب انسان مى گردد.

لـذا مـى بـیـنـیم امام صادق (ع) مى فرماید: ان عنداللّه عزوجل منزله لا تنال الا بمساله : ((در نزد خداوند مقاماتى است که بدون دعا کسى به آن نمى رسد))!.

دانشمندى مى گوید: ((وقتى که ما نیایش مى کنیم خود را به قوه پایان ناپذیرى که تمام کائنات را به هم پیوسته است متصل و مربوط مى سازیم)).

آیـه 187ـ شـان نـزول : از روایـات اسـلامـى چـنین استفاده مى شود که در آغازنزول حکم روزه ، مـسـلـمـانـان تـنها حق داشتند قبل از خواب شبانه ، غذا بخورند،چنانچه کسى در شب به خواب مى رفت سپس بیدار مى شد خوردن و آشامیدن براو حرام بود.

و نیز در آن زمان آمیزش با همسران در روز و شب ماه رمضان مطلقا تحریم شده بود.

یکى از یاران پیامبر(ص) به نام ((مطعم بن جبیر)) که مرد ضعیفى بود با این حال روزه مى داشت ، هنگام افطار وارد خانه شد، همسرش رفت براى افطار او غذاحاضر کند بخاطر خستگى خواب او را ربود، وقتى بیدار شد گفت من دیگر حق افطار ندارم ، با همان حال شب را خوابید و صبح در حالى کـه روزه دار بـود بـراى حـفرخندق (در آستانه جنگ احزاب) در اطراف مدینه حاضر شد، در اثنا تـلاش وکـوشـش بـه واسـطـه ضـعـف و گرسنگى مفرط بیهوش شد، پیامبر بالاى سرش آمد و ازمشاهده حال او متاثر گشت.

و نـیـز جـمـعـى از جـوانـان مسلمان که قدرت کنترل خویشتن را نداشتند شبهاى ماه رمضان با همسران خود آمیزش مى نمودند.

در این هنگام آیه نازل شد و به مسلمانان اجازه داد که در تمام طول شب مى توانند غذا بخورند و با همسران خود آمیزش جنسى داشته باشند

 

تفسیر:

توسعه اى در حکم روزه

چـنـانکه در شان نزول خواندیم در آغاز اسلام آمیزش با همسران در شب وروز ماه رمضان مطلقا مـمنوع بود، و همچنین خوردن و آشامیدن پس از خواب و این شاید آزمایشى بود براى مسلمین و هـم بـراى آماده ساختن آنها نسبت به پذیرش احکام روزه این آیه که شامل چهار حکم اسلامى در زمینه روزه و اعتکاف است نخست در قسمت اول مى گوید: ((در شبهاى ماه روزه آمیزش جنسى با همسرانتان براى شما حلال شده است)) (احل لکم لیله الصیام الرفث الى نسئکم).

سپس به فلسفه این موضوع پرداخته ، مى گوید: ((زنان لباس شما هستند وشما لباس آنها)) (هن لباس لکم وانـتم لباس لهن).

لـبـاس از یکسو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشیا به بدن حفظمى کند، و از سوى دیگر عـیـوب او را مـى پوشاند و از سوى سوم زینتى است براى تن آدمى ، این تشبیه که در آیه فوق آمده اشاره به همه این نکات است.

سـپـس قـرآن علت این تغییر قانون الهى را بیان کرده مى گوید: ((خداوندمى دانست که شما به خـویـشـتـن خیانت مى کردید (و این عمل را که ممنوع بود بعضاانجام مى دادید) خدا بر شما توبه کرد، و شما را بخشید)) (علم اللّه انـکم کنتم تختانون انـفسکم فتاب علیکم وعفا عنکم).

آرى ! براى این که شما آلوده گناه بیشتر نشوید خدا به لطف و رحمتش این برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدودیت آن کاست.

اکنون که چنین است با آنها آمیزش کنید و آنچه را خداوند بر شما مقرر داشته طلب نمایید)) (فالا ن باشروهن وابتغوا ما کتب اللّه لکم).

سپس به بیان دومین حکم مى پردازد و مى گوید: ((بخوریدو بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سـیـاه شب براى شما آشکار گردد)) (وکلوا واشربوا حتى یتبین لکم الخیط الا بیض من الخیط الا سود من الفجر).

بـعـد بـه بـیـان سومین حکم پرداخته مى گوید: ((سپس روزه را تا شب تکمیل کنید)) (ثم اتموا الصیام الى اللیل).

ایـن جـمـلـه تـاکـیـدى اسـت بر ممنوع بودن خوردن و نوشیدن و آمیزش جنسى در روزها براى روزه داران ، و نیز نشان دهنده آغاز و انجام روزه است که از طلوع فجرشروع و به شب ختم مى شود.

سـرانجام به چهارمین و آخرین حکم پرداخته مى گوید: ((هنگامى که درمساجد مشغول اعتکاف هستید با زنان آمیزش نکنید)) (ولا تباشروهن وانـتم عاکفون فى المساجد).

بـیان این حکم مانند استثنایى است براى حکم گذشته زیرا به هنگام اعتکاف که حداقل مدت آن سـه روز است روزه مى گیرند اما در این مدت نه در روز حق آمیزش جنسى با زنان دارند و نه در شب.

در پـایان آیه ، اشاره به تمام احکام گذشته کرده چنین مى گوید: ((اینها مرزهاى الهى است به آن نزدیک نشوید)) (تلک حدوداللّه فلا تقربوها).

زیرا نزدیک شدن به مرز وسوسه انگیز است ، و گاه سبب مى شود که انسان ازمرز بگذرد و در گناه بیفتد.

آرى ! ایـن چـنـین خداوند آیات خود را براى مردم روشن مى سازد، شایدپرهیزکارى پیشه کنند)) (کذلک یبین اللّه آیاته للناس لعلهم یتقون).

 

آغاز و پایان ، تقواست

جالب این که در نخستین آیه مربوط به احکام روزه خواندیم که هدف نهایى از آن تقوا است ، همین تـعـبـیـر عـیـنا در پایان آخرین آیه نیز آمده است (لعلهم یتقون)و این نشان مى دهد که تمام این بـرنامه ها وسیله اى هستند براى پرورش روح تقوا وخویشتندارى و ملکه پرهیز از گناه و احساس مسؤولیت در انسانها!.

(آیه 188)ـ این آیه اشاره به یک اصل کلى و مهم اسلامى مى کند که در تمام مسائل اقتصادى حاکم اسـت ، و بـه یک معنى مى شود تمام ابواب فقه اسلامى را دربخش اقتصاد زیر پوشش آن قرار داد، نـخـست مى فرماید: ((اموال یکدیگر را در میان خود به باطل و ناحق نحورید)) (ولا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل)((18)).

مـفـهوم آیه فوق عمومیت دارد و هرگونه تصرف در اموال دیگران از غیر طریق صحیح و به ناحق مـشـمول این نهى الهى است و تمام معاملاتى که هدف صحیحى را تعقیب نمى کند و پایه و اساس عقلایى ندارد مشمول این آیه است.

جـالـب این که قرار گرفتن آیه مورد بحث بعد از آیات روزه (182ـ187) نشانه یک نوع همبستگى در مـیـان این دو است ، در آنجا نهى از خوردن و آشامیدن بخاطرانجام یک عبادت الهى مى کند و در اینجا نهى از خوردن اموال مردم به ناحق (که این هم نوع دیگرى از روزه و ریاضت نفوس است) و در واقـع هر دو شاخه هایى از تقوامحسوب مى شود، همان تقوایى که به عنوان هدف نهایى روزه معرفى شده است.

سپس در ذیل آیه ، انگشت روى یک نمونه بارز ((اکل مال به باطل)) (خوردن اموال مردم به ناحق) گـذاشـتـه که بعضى از مردم آن را حق خود مى شمرند به گمان این که به حکم قاضى ، آن را به چـنـگ آورده انـد، مـى فرماید: ((براى خوردن قسمتى ازاموال مردم به گناه و بخشى از آن را به قـضـات ندهید در حالى که مى دانید)) (وتدلوابها الى الحکام لتاکلوا فریقا من اموال الناس بالا ثم وانـتم تعلمون).

 

رشوه خوارى بلاى بزرگ جامعه ها!

یکى از بلاهاى بزرگى که از قدیمترین زمانها دامنگیر بشر شده و امروز باشدت بیشتر ادامه دارد بـلاى رشوه خوارى است که یکى از بزرگترین موانع اجراى عدالت اجتماعى بوده و هست و سبب مـى شـود قوانین که قاعدتا باید حافظ منافع طبقات ضعیف باشد، به سود مظالم طبقات نیرومند که باید قانون آنها را محدودکند به کار بیفتد.

بـدیـهـى اسـت کـه اگـر بـاب رشـوه گـشـوده شـود قوانین درست نتیجه معکوس خواهد داد وقـوانـیـن بـازیـچـه اى دردسـت اقویا براى ادامه ظلم وستم وتجاوز به حقوق ضعفا خواهد شد لذا دراسلام رشوه خوارى یکى از گناهان کبیره محسوب مى شود.

ولـى قابل توجه است که زشتى رشوه سبب مى شود که این هدف شوم درلابلاى عبارات و عناوین فریبنده دیگر انجام گیرد و رشوه خوار و رشوه دهنده ازنامهایى مانند هدیه ، تعارف ، حق الزحمه و انعام استفاده کنند ولى این تغییر نامها به هیچ وجه تغییرى در ماهیت آن نمى دهد و در هر صورت پولى که از این طریق گرفته مى شود حرام و نامشروع است.

در نهج البلاغه در داستان هدیه آوردن ((اشعث بن قیس)) مى خوانیم که : اوبراى پیروزى بر طرف دعـواى خود در محکمه عدل على (ع) متوسل به رشوه شد وشبانه ظرفى پر از حلواى لذیذ به در خـانـه عـلى (ع) آورد و نام آن را هدیه گذاشت على (ع) برآشفت و فرمود: ((سوگواران بر عزایت اشـک بـریـزند، آیا با این عنوان آمده اى که مرا فریب دهى و از آیین حق باز دارى ؟ به خدا سوگند اگـر هـفـت اقـلـیـم رابا آنچه در زیر آسمانهاى آنها است به من دهند که پوست جوى را از دهان مـورچـه اى بـه ظـلـم بگیرم هرگز نخواهم کرد، دنیاى شما از برگ جویده اى در دهان ملخ براى من کم ارزشتر است على را با نعمتهاى فانى و لذتهاى زودگذر چه کار؟)).

اسـلام رشـوه را در هـر شـکـل و قـیافه اى محکوم کرده است ، در تاریخ زندگى پیغمبراکرم (ص) مـى خـوانـیـم کـه : بـه او خبر دادند یکى از فرماندارانش رشوه اى درشکل هدیه پذیرفته ، حضرت برآشفت و به او فرمود: کیف تاخذ ما لیس لک بحق :((چرا آن که حق تو نیست مى گیرى))؟ او در پـاسـخ بـا معذرت خواهى گفت : ((آنچه گرفتم هدیه اى بود اى پیامبرخدا)) پیامبر(ص) فرمود: ((اگـر شـمـا در خـانـه بـنـشـیـنید و ازطرف من فرماندار محلى نباشید آیا مردم به شما هدیه مـى دهـنـد؟! سـپس دستور دادهدیه را گرفتند و در بیت المال قرار دادند و وى را از کار برکنار کرد)).

چه خوبست مسلمانان از کتاب آسمانى خود الهام بگیرند و همه چیز را پاى بت رشوه خوارى قربانى نکنند.

آیه 189ـ شان نزول : جمعى از یهود از رسول خدا(ص) پرسیدند هلال ماه براى چیست ؟ و چه فایده دارد؟ آیه نازل شد: (و فواید مادى و معنوى آن را درنظام زندگى انسانها بیان کرد).

تـفـسـیـر: همان طور که در شان نزول آمده است گروهى در مورد هلال ماه ازپیغمبراکرم (ص) پـرسـشـهـایى داشتند، قرآن سؤال آنها را به این صورت منعکس کرده است ، مى فرماید: ((در باره هلالهاى ماه از تو سؤال مى کنند)) (یسئلونک عن الا هله).

سـپـس مـى فـرمـاید: ((بگو: اینها بیان اوقات (طبیعى) براى مردم و حج است))(قل هى مواقیت للناس والحج).

هم در زندگى روزانه از آن استفاده مى کنند و هم در عبادتهایى که وقت معینى در سال دارد، در حـقـیقت ماه یک تقویم طبیعى براى افراد بشر محسوب مى شود که مردم اعم از باسواد و بى سواد در هـر نـقـطـه اى از جـهـان بـاشند مى توانند از این تقویم طبیعى استفاده کنند، و اصولا یکى از امـتیازات قوانین اسلام این است که دستورات آن بر طبق مقیاسهاى طبیعى قرار داده شده است زیـرا مقیاسهاى طبیعى وسیله اى است که در اختیار همگان قرار دارد و گذشت زمان اثرى بر آن نمى گذارد.

سپس در ذیل آیه به تناسب سخنى که از حج و تعیین موسم آن به وسیله هلال ماه در آغاز آیه آمده بـه یکى از عادات و رسوم خرافى جاهلیت در مورد حج اشاره نموده و مردم را از آن نهى مى کند و مـى فـرمـاید: ((کار نیک آن نیست که از پشت خانه ها وارد شوید بلکه نیکى آن است که تقوا پیشه کنید و از در خانه ها وارد شویدو از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید)) (ولیس البر بان تاتوا البیوت من ظهورهاولکن البر من اتقى واتوا البیوت من ابوابها واتقوا اللّه لعلکم تفلحون).

ایـن آیه مفهوم گسترده اى دارد و از همین جا مى توان پیوند میان آغاز و پایان آیه را پیدا کرد و آن ایـن کـه بـراى اقـدام در هر کار خواه دینى باشد یا غیر دینى باید ازطریق صحیح وارد شد و نه از طرق انحرافى و وارونه و عبادتى همچون حج نیزباید در وقت مقرر که در هلال ماه تعیین مى شود انجام گیرد.

جـمله لیس البر ممکن است اشاره به نکته لطیف دیگرى نیز باشد، که سؤال شما از اهله ماه به جاى سؤال از معارف دینى همانند عمل کسى است که راه اصلى خانه را گذاشته و از سوراخى که پشت در خانه زده وارد مى شود چه کار نازیبایى !

 

سؤالات مختلف از شخص پیامبر

در پـانـزده مورد از آیات قرآن جمله یسئلونک آمده که نشان مى دهد مردم کرارا سؤالات مختلفى در مـسـائل گـوناگون از پیغمبراکرم (ص) داشتند و جالب این که پیامبر نه تنها ناراحت نمى شد بلکه با آغوش باز از آن استقبال مى کرد و از طریق آیات قرآنى به آنها پاسخ مى داد.

سؤال کردن یکى از حقوق مردم در برابر رهبران است ، سؤال کلید حل مشکلات است ، سؤال دریچه علوم است ، سؤال وسیله انتقال دانشهاست اصولاطرح سؤالات مختلف در هر جامعه نشانه جنب و جـوش افـکـار و بـیدارى اندیشه هااست و وجود این همه سؤال در عصر پیامبر نشانه تکان خوردن افکار مردم آن محیط در پرتو قرآن و اسلام است.

آیـه 190ـ شـان نزول : این آیه اولین آیه اى بود که در باره جنگ با دشمنان اسلام نازل شد و پس از نـزول ایـن آیه پیغمبراکرم (ص) با آنها که از در پیکار در آمدند،پیکار کرد و نسبت به آنان که پیکار نـداشـتـند خوددارى مى کرد، و این ادامه داشت تادستور اقتلوا المشرکین که اجازه پیکار با همه مشرکان را مى داد نازل گشت.

تـفـسیر: در این آیه قرآن ، دستور مقاتله و مبارزه با کسانى که شمشیر به روى مسلمانان مى کشند صادر کرده ، مى فرماید: ((با کسانى که با شما مى جنگند در راه خدا پیکار کنید)) (وقاتلوا فى سبیل اللّه الذین یقاتلونکم).

تـعـبیر به فى سبیل اللّه ، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مى سازد که جنگ درمنطق اسلام هرگز بخاطر انتقامجویى یا جاه طلبى یا کشورگشایى یا به دست آوردن غنایم نیست همین هدف در تمام ابعاد جنگ اثر مى گذارد، کمیت وکیفیت جنگ ، نوع سلاحه، چگونگى رفتار با اسیران ، را به رنگ فى سبیل اللّه در مى آورد.

سپس قرآن توصیه به رعایت عدالت ، حتى در میدان جنگ و در برابردشمنان کرده مى فرماید: ((از حد تجاوز نکنید)) (ولا تعتدوا).

((چرا که خداوند، تجاوزکاران را دوست نمى دارد)) (ان اللّه لا یحب المعتدین).

آرى ! هنگامى که جنگ براى خدا و در راه خدا باشد، هیچ گونه تعدى وتجاوز، نباید در آن باشد، و درسـت بـه هـمـیـن دلیل است که در جنگهاى اسلامى ـبرخلاف جنگهاى عصر ماـ رعایت اصول اخـلاقـى فـراوانـى توصیه شده است ، مثلاافرادى که سلاح به زمین بگذارند، و کسانى که توانایى جـنـگ را از دسـت داده اند، یااصولا قدرت بر جنگ ندارند، همچون مجروحان ، پیرمردان ، زنان و کـودکـان نـبـایدمورد تعدى قرار بگیرند، باغستانها و گیاهان و زراعتها را نباید از بین ببرند، و از موادسمى براى زهرآلود کردن آبهاى آشامیدنى دشمن (جنگ شیمیایى و میکروبى)نباید استفاده کنند.

(آیـه 191)ـ ایـن آیـه کـه دسـتـور آیه قبل را تکمیل مى کند، با صراحت بیشترى سخن مى گوید، مى فرماید: ((آنها (همان مشرکانى که از هیچ گونه ضربه زدن به مسلمین خوددارى نمى کردند) را هر کجا بیابید به قتل برسانید و از آنجا که شما رابیرون ساختند (مکه) آنها را بیرون کنید)) چرا که ایـن یـک دفـاع عـادلانه و مقابله به مثل منطقى است (واقتلوهم حیث ثقفتموهم واخرجوهم من حیث اخرجوکم).

سپس مى افزاید: ((فتنه از کشتار هم بدتر است)) (والفتنه اشد من القتل).

((فتنه)) به معنى قرار دادن طلا در آتش ، براى ظاهر شدن میزان خوبى آن ازبدى است.

از آنـجـا کـه آیین بت پرستى و فسادهاى گوناگون فردى و اجتماعى مولود آن ،در سرزمین مکه رایج شده بود، و حرم امن خدا را آلوده کرده بود، و فساد آن از قتل و کشتار هم بیشتر بود آیه مورد بـحث مى گوید: ((بخاطر ترس از خونریزى ، دست ازپیکار با بت پرستى بر ندارید که بت پرستى از قتل ، بدتر است)).

سـپـس قـرآن بـه مـساله دیگرى در همین رابطه اشاره ، کرده مى فرماید:((مسلمانان باید احترام مـسـجـدالـحرام را نگهدارند، و این حرم امن الهى باید همیشه محترم شمرده شود، و لذا ((با آنها (مـشـرکـان) نزد مسجدالحرام پیکار نکنید، مگر آن که آنها در آنجا با شما بجنگند)) (ولا تقاتلوهم عـندالمسجدالحرام حتى یقاتلوکم فیه)((ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ کردند، آنها را به قتل برسانید، چنین است جزاى کافران)) (فان قاتلوکم فاقتلوهم کذلک جزا الکافرین).

چـرا که وقتى آنها حرمت این حرم امن رابشکنند دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان داده شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا هرگز سؤاستفاده نکنند.

(آیـه 192)ـ ولى از آنجا که اسلام همیشه نیش و نوش و انذار و بشارت را باهم مى آمیزد تا معجون سـالـم تـربـیـتـى بـراى گـنـهکاران فراهم کند در این آیه راه بازگشت را به روى آنها گشوده مـى فـرمـایـد: ((اگر (دست از شرک بردارند) و از جنگ خوددارى کنند، خداوند غفور و مهربان است)) (فان انتهوا فان اللّه غفور رحیم).

(آیه 193)ـ در این آیه به هدف جهاد در اسلام اشاره کرده مى فرماید: ((با آنها پیکارکنید تا فتنه از میان برود)) (وقاتلوهم حتى لاتکون فتنه).

((و دین مخصوص خدا باشد)) (ویکون الدین للّه).

سـپـس اضـافـه مى کند: ((اگر آنها (از اعتقاد و اعمال نادرست خود) دست بردارند (مزاحم آنان نشوید زیرا) تعدى جز بر ستمکاران روا نیست)) (فان انتهوا فلاعدوان الا على الظالمین).

در ظاهر سه هدف براى جهاد در این آیه ذکر شده ، از میان بردن فتنه ها ومحو شرک و بت پرستى ، و جلوگیرى از ظلم و ستم.

 

مساله جهاد در اسلام :

از آنـجـا کـه همیشه افراد زورمند و خودکامه و فرعونها و نمرودها و قارونهااهداف انبیا را مزاحم خـویـش مـى دیـده انـد در بـرابـر آن ایستاده و جز به محو دین وآیین خدا راضى نبودند از طرفى دیـنـداران راسـتین در عین تکیه بر عقل و منطق واخلاق باید در مقابل این گردنکشان ظالم و ستمگر بایستند و راه خود را با مبارزه ودر هم کوبیدن آنان به سوى جلو باز کنند.

اصولا جهاد یک قانون عمومى در عالم حیات است و تمام موجودات زنده براى بقاى خود، با عوامل نابودى خود در حال مبارزه اند به هر حال یکى ازافتخارات ما مسلمانان آمیخته بودن دین با مساله حـکـومـت و داشتن دستور جهاد دربرنامه هاى دینى است منتهى جهاداسلامى اهدافى را تعقیب مـى کـنـد و آنـچه ما را ازدیگران جدا مى سازد همین است چنانکه در آیات فوق خواندیم جهاد در اسلام براى چند هدف مجاز شمرده شده است.

 

جهاد براى خاموش کردن فتنه ها.

و بـه تعبیر دیگر جهاد ابتدایى آزادیبخش مى دانیم : خداوند دستورها وبرنامه هایى براى سعادت و آزادى و تکامل و خوشبختى و آسایش انسانها طرح کرده است ، و پیامبران خود را موظف ساخته که ایـن دسـتـورهـا را به مردم ابلاغ کنند،حال اگر فرد یا جمعیتى ابلاغ این فرمانها را مزاحم منافع پـسـت خـود بـبـیـنـد و بر سرراه دعوت انبیا موانعى ایجاد نماید آنها حق دارند نخست از طریق مـسـالـمـت آمـیـز واگـر ممکن نشد با توسل به زور این موانع را از سر راه دعوت خود بردارند و آزادى تـبـلـیـغ را بـراى خـود کـسـب کـنـند تا مردم از قید اسارت و بردگى فکرى و اجتماعى آزادگردند.

 

جهاد دفاعى

تـمـام قـوانین آسمانى و بشرى به شخص یا جمعیتى که مورد هجوم واقع شده حق مى دهد براى دفـاع از خـویـشـتن به پا خیزد و آنچه در قدرت دارد به کار برد، و ازهرگونه اقدام منطقى براى حفظ موجودیت خویش فروگذار نکند این نوع جهاد ر،جهاد دفاعى مى نامند.

جـنگهایى مانند جنگ احزاب و احد و موته و تبوک و حنین و بعضى دیگر ازغزوات اسلامى جز این بخش از جهاد بوده و جنبه دفاعى داشته است.

 

جهاد براى محو شرک و بت پرستى

اسـلام در عـیـن این که آزادى عقیده را محترم مى شمرد هیچ کس را با اجباردعوت به سوى این آیین نمى کند، به همین دلیل به اقوامى که داراى کتاب آسمانى هستند، فرصت کافى مى دهد که با مطالعه و تفکر، آیین اسلام را بپذیرند، و اگرنپذیرفتند با آنها به صورت یک ((اقلیت)) هم پیمان (اهـل ذمـه) مـعـامـله مى کند، و باشرایط خاصى که نه پیچیده است و نه مشکل با آنها همزیستى مـسـالمت آمیز برقرارمى کند در عین حال نسبت به شرک و بت پرستى ، سختگیر است زیر، شرک وبـت پـرسـتـى نه دین است و نه آیین ، بلکه یک خرافه است و انحراف و حماقت و درواقع یک نوع بیمارى فکرى و اخلاقى که باید به هر قیمت ممکن آن را ریشه کن ساخت.

از آنـچـه تاکنون گفتیم روشن مى شود که اسلام جهاد را با اصول صحیح ومنطق عقل هماهنگ سـاخته است ولى مى دانیم دشمنان اسلام ـمخصوصا ارباب کلیسا و مستشرقان مغرض ـ با تحریف حـقایق ، سخنان زیادى بر ضد مساله جهاداسلامى ایراد کرده اند، و به این قانون الهى سخت هجوم بـرده انـد، بنظر مى رسدوحشت آنها از پیشرفت اسلام در جهان ، بخاطر معارف قوى و برنامه هاى حساب شده ، سبب شده که از اسلام چهره دروغین وحشتناکى بسازند، تا جلو پیشرفت اسلام را در جهان بگیرند.

 

4ـ جهاد براى حمایت از مظلومان

حـمایت از مظلومان در مقابل ظالمان در اسلام یک اصل است که بایدمراعات شود، حتى اگر به جهاد منتهى گردد، اسلام اجازه نمى دهد مسلمانان دربرابر فشارهایى که به مظلومان جهان وارد مى شود بى تفاوت باشند، و این دستوریکى از ارزشمندترین دستورات اسلامى است که از حقانیت این آیین خبر مى دهد.

(آیه 194)ـ مشرکان مکه مى دانستند که جنگ در ماههاى حرام (ذى القعده وذى الحجه و محرم و رجـب) از نـظر اسلام جایز نیست به همین دلیل در نظر داشتندمسلمانان را غافلگیر ساخته و در مـاههاى حرام به آنها حمله ور شوند و شایدگمانشان این بود، که اگر آنها احترام ماههاى حرام را نادیده بگیرند مسلمانان به مقابله بر نمى خیزند، آیه مورد بحث به این پندارها پایان داد و نقشه هاى احـتـمـالـى آنـهـا را نـقـش بـر آب کـرد، و دستور داد اگر آنها در ماههاى حرام دست به اسلحه بـبـرنـد،مـسلمانان در مقابل آنها بایستند، مى فرماید: ((ماه حرام در برابر ماه حرام است))(الشهر الحرام بالشهر الحرام).

یـعنى اگر دشمنان احترام آن را شکستند و درآن با شما پیکار کردند، شما نیزحق دارید مقابله به مثل کنید زیرا: ((حرمات ، قصاص دارد)) (والحرومات قصاص).

ایـن در واقـع یـک نـوع قـصـاص اسـت تا هرگز مشرکان به فکر سؤاستفاده ازاحترام ماه حرام یا سرزمین محترم مکه نیفتند.

سـپـس به یک دستور کلى و عمومى اشاره کرده مى گوید: ((هر کس به شماتجاوز کند، به مانند آن بـر او تـجاوز کنید ولى از خدا بپرهیزید (و زیاده روى نکنید) وبدانید خدا با پرهیزکاران است)) (فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم واتقوا اللّه واعلموا ان اللّه مع الـمـتقین).

اسـلام بـرخـلاف مـسـیحیت کنونى که مى گوید: (( هرکس که به رخساره راست توطپانچه زند رخـساره دیگر را به سوى او بگردان))((19)) چنین دستورى نمى دهد، چراکه این دستور انحرافى بـاعـث جـرات و جسارت ظالم و تجاوزگر است ، حتى مسیحیان جهان امروز نیز هرگز به چنین دسـتورى عمل نمى کنند و کمترین تجاوزى را با پاسخى شدیدتر که آن هم برخلاف دستور اسلام است جواب مى گویند.

اسلام به هر کس حق مى دهد که اگر به او تعدى شود، به همان مقدار مقابله کند، تسلیم در برابر متجاوز مساوى است با مرگ و مقاومت مساوى است با حیات ،این است منطق اسلام.

و ایـن کـه مـى گـویـد خـدا بـا پـرهـیـزکران است ، اشاره به این است که آنها را درمشکلات تنها نمى گذارد و یارى مى دهد.

(آیـه 195)ـ این آیه تکمیلى است بر آیات جهاد، زیرا جهاد به همان اندازه که به مردان با اخلاص و کـارآزمـوده نـیازمند است به اموال و ثروت نیز احتیاج داردزیرا از سربازان که عامل تعیین کننده سرنوشت جنگ هستند بدون وسائل وتجهیزات کافى (اعم از سلاح ، مهمات ، وسیله نقل و انتقال ، مواد غذایى ، وسائل درمانى) کارى ساخته نیست.

لـذا دراسـلام تـامـین وسائل جهاد بادشمنان از واجبات شمرده شده در این آیه با صراحت دستور مى دهد و مى فرماید: ((در راه خدا انفاق کنید و خود را به دست خود به هلاکت نیفکنید)) (وانـفقوا فى سبیل اللّه ولا تلقوا بایدیکم الى التهلکه).

در آخـر آیـه دسـتـور به نیکوکارى داده ، مى فرماید: ((نیکى کنید که خداوندنیکوکاران را دوست مى دارد)) (واحسنوا ان اللّه یحب المحسنین).

 

انفاق سبب پیشگیرى از هلاکت جامعه است !

این آیه گرچه در ذیل آیات جهاد آمده است ولى بیانگر یک حقیقت کلى واجتماعى است و آن این کـه انـفـاق بطورکلى سبب نجات جامعه ها از مفاسد کشنده است ، زیرا هنگامى که مساله انفاق به فـرامـوشـى سـپـرده شود، و ثروتها در دست گروهى معدود جمع گردد و در برابر آنان اکثریتى مـحـروم و بـیـنـوا وجود داشته باشددیرى نخواهد گذشت که انفجار عظیمى در جامعه بوجود مى آید، که نفوس و اموال ثروتمندان هم در آتش آن خواهد سوخت ، بنابراین انفاق ، قبل از آن که به حال محرومان مفید باشد به نفع ثروتمندان است ، زیرا تعدیل ثروت حافظ ثروت است.

امـیرمؤمنان على (ع) در یکى از کلمات قصارش مى فرماید: حصنوا اموالکم بالزکاه : ((اموال خویش را با دادن زکات حفظ کنید)).

(آیه 196).

 

قسمتى از احکام مهم حج !

در این آیه ، احکام زیادى بیان شده است.

1ـ در ابـتـدا یـک دستور کلى براى انجام فریضه حج و عمره بطورکامل و براى اطاعت فرمان خدا داده ، مى فرماید: ((حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانید))(واتموا الحج والعمره للّه).

در واقع قبل از هر چیز به سراغ انگیزه هاى این دو عبادت رفته وتوصیه مى کندکه جز انگیزه الهى و قصد تقرب به ذات پاک او، چیز دیگرى در کار نباید باشد.

2ـ سـپس به سراغ کسانى مى رود که بعد از بستن احرام بخاطر وجود مانعى مانند بیمارى شدید و ترس از دشمن ، موفق به انجام حج عمره نمى شوند،مى فرماید: ((اگر محصور شدید (و موانعى به شـما اجازه نداد که پس از احرام بستن وارد مکه شوید) آنچه از قربانى فراهم شود)) ذبح کنید و از احرام خارج شوید (فان احصرتم فما استیسر من الهدى).

3ـ سـپـس به دستور دیگرى اشاره کرده مى فرماید: ((سرهاى خود را نتراشیدتا قربانى به محلش برسد)) و در قربانگاه ذبح شود (ولا تحلقوا رؤسکم حتى یبلغ ‌الهدى محله).

4ـ سـپـس مى فرماید: ((اگر کسى از شما بیمار بود و یا ناراحتى در سر داشت (و به هر حال ناچار بـود سر خود را قبل از آن موقع بتراشد) باید فدیه (کفاره اى) ازقبیل روزه یا صدقه یا گوسفندى بدهد)) (فمن کان منکم مریضا) او به اذى من راسه ففدیه من صیام او صدقه او نسک).

در واقع شخص مخیر در میان این سه کفاره (روزه ـ صدقه ـ ذبح گوسفند)مى باشد.

5ـ سپس مى افزاید: ((و هنگامى که (از بیمارى و دشمن در امان بودید) ازکسانى که عمره را تمام کرده و حج را آغاز مى کنند، آنچه میسر از قربانى است)) ذبح کنند (فاذا امنتم فمن تـمـتع بالعمره الى الحج فما استیسر من الهدى).

اشاره به این که در حج تمتع ، قربانى کردن لازم است و فرق نمى کند این قربانى شتر باشد یا گاو و یا گوسفند، و بدون آن از احرام خارج نمى شود.

6ـ سـپس به بیان حکم کسانى مى پردازد که در حال حج تمتع قادر به قربانى نیستند، مى فرماید: ((کـسى که (قربانى) ندارد، باید سه روز در ایام حج ، و هفت روزبه هنگام بازگشت ، روزه بدارد، ایـن ده روز کـامـل اسـت)) (فـمن لم یجد فصیام ثلاثه ایام فى الحج وسبعه اذا رجعتم تلک عشره کامله).

بنابراین اگر قربانى پیدا نشود، یا وضع مالى انسان اجازه ندهد، جبران آن ده روز روزه است.

7ـ بعد به بیان حکم دیگرى پرداخته ، مى گوید: ((این برنامه حج تمتع براى کسى است که خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد)) (ذلک لمن لم یکن اهله حاضرى الـمسجدالحرام).

بـنابراین کسانى که اهل مکه یا اطراف مکه باشند، حج تمتع ندارند و وظیفه آنها حج قران یا افراد است ـ که شرح این موضوع در کتب فقهى آمده است.

بعد از بیان این احکام هفتگانه در پایان آیه دستور به تقوا مى دهد ومى فرماید: ((از خدا بپرهیزید و تـقـوا پـیـشه کنید و بدانید خداوند عقاب و کیفرش شدید است)) (واتقوا اللّه واعلموا ان اللّه شدید العقاب).

ایـن تـاکـید شاید به این جهت است که مسلمانان در هیچ یک از جزئیات این عبادت مهم اسلامى کوتاهى نکنند چرا که کوتاهى در آن گاهى سبب فساد حج و ازبین رفتن برکات مهم آن مى شود.

 

اهمیت حج در میان وظایف اسلامى !

حـج از مـهـمترین عباداتى است که در اسلام تشریع شده و داراى آثار وبرکات فراوان و بیشمارى است ، حج مراسمى است که پشت دشمنان را مى لرزاندو هر سال خون تازه اى در عروق مسلمانان جارى مى سازد.

حج عبادتى است که امیرمؤمنان آن را ((پرچم)) و ((شعار مهم)) اسلام نامیده ودر وصیت خویش در آخـریـن سـاعـت عمرش فرموده : ((خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام که هستید آن را خالى نگذارید که اگر خالى گذارده شودمهلت داده نمى شوید)) (و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت).

 

اقسام حج :

فـقـهـاى بـزرگ مـا با ابهام از آیات قرآن و سنت پیامبر(ص) و ائمه اهل بیت (ع)حج را به سه قسم تقسیم کرده اند: حج تمتع ، حج قران و افراد.

برد کنید،مشرکان نیز زبان به طعن گشودند کـه مـحـمـد(ص) جـنگ و خونریزى را در ماههاى حرام حلال شمرده ، آیه مورد بحث نازل شد و سـپـس ((عـبـداللّه بـن جـحش) وهمراهانش اظهار کردند که در این راه براى درک ثواب جهاد کـوشـش کـرده انـد و ازپیامبر پرسیدند که آیا اجر مجاهدان را دارند یا نه ؟ آیه بعد (آیه 218) نازل گردید.

تـفـسـیـر: ایـن آیـه درصدد پاسخ ‌گویى به پاره اى از سؤالات در باره جهاد واستثناهاى آن است ، نـخـست مى فرماید: ((از تو در باره جنگ کردن در ماههاى حرام سؤال مى کنند)) (یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه).

سپس مى افزاید: ((به آنها بگو: جنگ در آن (گناه) بزرگى است)) (قل قتال فیه کبیر).

و بـه و افراد، مربوط به کسانى است که در کمتر ازاین فاصله زندگى مى کنند.

در حـج تـمتع ، نخست عمره را بجا مى آورند، سپس از احرام بیرون مى آیند،بعدا مراسم حج را در ایام مخصوصش انجام مى دهند، ولى در حج قران و افراد،اول مراسم حج بجا مى آورده مى شود، و بعد از پایان آن مراسم عمره ، با این تفاوت که در حج قران ، قربانى به همراه مى آورند و در حج افراد این قربانى نیست.

(آیه 197)ـ قرآن در این آیه احکام حج را تعقیب مى کند و دستورات جدیدى مى دهد.

1ـ نخست مى فرماید: ((حج در ماههاى معینى است)) (الحج اشهرمعلومات) منظور از این ماهه، ماههاى شوال ، ذى القعده و ذى الحجه است.

2ـ سپس به دستور دیگرى ، در مورد کسانى که با احرام بستن شروع به مناسک حج مى کنند، اشاره کـرده مـى فـرمـایـد: ((آنها که حج را بر خود فرض کرده اند(و احرام بسته اند باید بدانند) در حج آمـیـزش جـنسى ، و گناه و جدال نیست)) (فمن فرض فیهن الحج فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فى الحج).

به این ترتیب محیط حج باید از تمتعات جنسى و همچنین گناهان وگفتگوهاى بى فایده و جر و بـحـثها و کشمکشهاى بیهوده پاک باشد، زیرا محیطى است که روح انسان باید از آن نیرو بگیرد و یـکـباره از جهان ماده جدا شود، و به عالم ماورا ماده راه یابد، و در عین حال رشته الفت و اتحاد و اتـفـاق و بـرادرى در مـیان مسلمانان محکم گردد و هر کارى که با این امور منافات دارد ممنوع است.

3ـ در مـرحـلـه بعد به مسائل معنوى حج ، و آنچه مربوط به اخلاص است اشاره کرده ، مى فرماید: ((آنچه را از کارهاى خیر انجام مى دهید خدا مى داند)) (وماتفعلوا من خیر یعلمه اللّه).

و این بسیار لذتبخش است که اعمال خیر در محضر او انجام مى شود.

و در ادامـه هـمین مطلب مى فرماید: ((زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد وتوشه ها پرهیزکارى است و از من بپرهیزید اى صاحبان عقل)) (وتزودا فان خیرالزاد التقوى واتقون یا اولى الا لباب).

ایـن جمله ممکن است اشاره لطیفى به این حقیقت بوده باشد که در سفر حج موارد فراوانى براى تـهـى ه زادهـاى معنوى وجود دارد که باید از آن غفلت نکنید، درآنجا تاریخ مجسم اسلام است و صـحنه هاى زنده فداکارى ابراهیم (ع) و جلوه هاى خاصى از مظاهر قرب پروردگار دیده مى شود آنـهـا کـه روحـى بـیدار و اندیشه اى زنده دارندمى توانند براى یک عمر ازاین سفر بى نظیر روحانى توشه معنوى فراهم سازند.

(آیـه 198)ـ در ایـن آیـه بـه رفـع پـاره اى از اشـتـباهات در زمینه مساله حج پرداخته مى فرماید: ((گـناهى بر شمانیست که از فضل پروردگارتان (ومنافع اقتصادى در ایام حج) برخوردار شوید)) (لیس علیکم جناح ان تبتغوا فضلا من ربکم).

در زمـان جـاهـلـیت هنگام مراسم حج هرگونه معامله و تجارت و بارکشى ومسافربرى را گناه مـى دانـسـتـند و حج کسانى را که چنین مى کردند باطل مى شمردندآیه فوق این حکم جاهلى را بـى ارزش و بـاطل اعلام کرد و فرمود هیچ مانعى ندارد که در موسم حج از معامله و تجارت حلال که بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گیرید و یا کار کنید و از دست رنج خود استفاده کـنـیـد، علاوه بر این ، مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف به سوى خانه خدا مى تواند پایه و اساسى براى یک جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى گردد.

سپس در ادامه همین آیه عطف توجه به مناسک حج کرده مى فرماید:((هنگامى که از عرفات کوچ کـردیـد خـدا را در نـزد مشعرالحرام یاد کنید)) (فاذا افـضتم من عرفات فاذکروا اللّه عند المشعر الحرام).

((او را یـاد کـنـیـد هـمـان گـونه که شما را هدایت کرد هر چند پیش از آن از گمراهان بودید)) (واذکروه کما هدایکم وان کنتم من قبله لمن الضالین).

(آیـه 199)ـ بـاز در ادامـه هـمـیـن مـعـنى مى فرماید: ((سپس از آنجا که مردم کوچ مى کنند (از مشعرالحرام به سوى سرزمین منى) کوچ کنید)) (ثم افیضوا من حیث افاض الناس).

در روایات آمده است که قبیله قریش در جاهلیت امتیازات نادرستى براى خود قائل بودند از جمله ایـن کـه مـى گـفتند: ما نباید در مراسم حج به عرفات برویم زیرا عرفات از حرم مکه بیرون است قـرآن در آیـه فـوق خط بطلان بر این اوهام کشیدو به مسلمانان دستور داد همه با هم در عرفات وقوف کنند و از آنجا همگى به سوى مشعرالحرام و از آنجا به سوى منى کوچ کنند.

و در پـایـان دسـتور به استغفار و توبه مى دهد مى فرماید: ((از خدا طلب آمرزش کنید که خداوند آمـرزنـده و مـهربان است)) (واستغفروا اللّه ان اللّه غفور رحیم) وطلب آمرزش کنید از آن افکار و خیالات جاهلى که مخالف روح مساوات و برابرى حج است.

در ایـن بـخـش از آیات به سه موقف حج اشاره شده ، عرفات که محلى در 20کیلومترى مکه است سـپـس وقـوف در مـشعرالحرام ـیا مزدلفه ـ و سوم سرزمین منى که محل قربانى و رمى جمرات و پایان دادن به احرام و انجام مراسم عید است.

 

نکته ها:

نخستین موقف حج

زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره راهى مراسم حج مى شوند ونخستین مرحله همان وقوف در عرفات است ـدر نامگذارى سرزمین عرفات به این نام ممکن است اشاره به این حقیقت باشد که این سرزمین محیط بسیار آماده اى براى معرفت پروردگار و شناسایى ذات پاک اوست و به راستى آن جـذبـه معنوى وروحانى که انسان به هنگام ورود در عرفات پیدا مى کند با هیچ بیان و سخنى قابل توصیف نیست تنها باید رفت و مشاهده کردـ همه یکنواخت ، همه بیابان نشین ،همه از هیاهوى دنیاى مادى و زرق و برقش فرار کرده در زیر آن آسمان نیلى و در آن هواى پاک از آلودگى گناه ، در آنـجـا کـه از لابـلاى نـسـیـمش صداى زمزمه جبرئیل وآهنگ مردانه ابراهیم خلیل و طنین حـیـاتـبـخـش صـداى پـیـامبراسلام (ص) شنیده مى شود در این سرزمین خاطره انگیز که گویا دریـچـه اى به جهان ماوراى طبیعت درآن گشوده شده انسان نه تنها از نشئه عرفان پروردگار سـرمـسـت مى شود و لحظه اى بازمزمه تسبیح عمومى خلقت هماهنگ مى گردد بلکه در درون وجود خود، خودش را هم که عمرى است گم کرده و به دنبالش مى گردد پیدا مى کند و به حال خویشتن نیز عارف مى گردد آرى ! این سرزمین را ((عرفات)) مى نامند چه اسم جالب ومناسبى !

 

مشعرالحرام : دومین موقف حج

((مـشـعـر)) از ماده ((شعور)) است در آن شب تاریخى (شب دهم ذى الحجه) که زائران خانه خدا پـس از طى دوران تربیت خود در عرفات به آنجا کوچ مى کنند وشبى را تا به صبح روى ماسه هاى نـرم در زیـر آسمان پرستاره در سرزمینى که نمونه کوچکى از محشر کبرى و پرده اى از رستاخیز بزرگ قیامت است آرى ! در چنان محیط بى آلایش و با صفا و تکان دهنده در درون جامه معصومانه احـرام و روى آن مـاسـه هـاى نـرم انـسـان جوشش چشمه هاى تازه اى از اندیشه و فکر و شعور در درون خـود احـسـاس مى کند و صداى ریزش آن را در اعماق قلب خود به روشنى مى شنودآنجا را ((مشعر)) مى نامند!.

آیه 200ـ شان نزول : در حدیثى از امام باقر(ع) مى خوانیم که : در ایام جاهلیت هنگامى که از مراسم حج فارغ مى شدند در آنجا اجتماع مى کردند وافتخارات نیاکان خود را بر مى شمردند (و افتخارات مـوهومى براى خود برمى شمردند) آیه نازل شد و به آنها دستور داد که به جاى این کار (نادرست) ذکر خداگویند و از نعمتهاى بى دریغ خداوند و مواهب او یاد کنند.

تفسیر: این آیه همچنان ادامه بحثهاى مربوط به حج است نخست مى گوید:((هنگامى که مناسک (حـج) خود را انجام دادید ذکر خدا گویید همان گونه که پدران و نیاکانتان را یاد مى کردید بلکه از آن بیشتر و برتر)) (فاذا قضیتم مناسککم فاذکروااللّه کذکرکم آباکم او اشد ذکرا).

منظور از این تعبیر این نیست که هم نیاکانتان را ذکر کنید و هم خدا ر، بلکه اشاره اى است به این واقعیت که اگر آنها بخاطر پاره اى از مواهب لایق یادآورى هستند پس چرا به سراغ خدا نمى روید کـه تـمـام عـالـم هـسـتـى و تمام نعمتهاى جهان ازناحیه اوست صاحب صفات جلال و جمال و ولى نعمت همگان است.

((ذکر خدا)) در این جا تمام اذکار الهى بعد از مراسم را شامل مى شود.

در اینجا مردم را به دو گروه تقسیم مى کند مى فرماید: ((گروهى از مردم مى گویند خداوندا! در دنـیـا به ما نیکى عطا فرما ولى در آخرت بهره اى ندارند)) (فمن الناس من یقول ربنا آتنا فى الدنیا وما له فى الا خره من خلاق).

(آیه 201)ـ ((و گروهى مى گویند پروردگارا! به ما نیکى عطا کن و در آخرت نیکى مرحمت فرما و مـا را از عـذاب آتش نگاهدار)) (ومنهم من یقول ربنا آتنافى الدنیا حسنه وفى الا خره حسنه وقنا عذاب النار).

در حقیقت این قسمت از آیات اشاره به خواسته هاى مردم و اهداف آنها دراین عبادت بزرگ است ، زیرا گروهى هم مواهب مادى دنیا را مى خواهند و هم مواهب معنوى را بلکه زندگى دنیا را نیز به عنوان مقدمه تکامل معنوى مى طلبند!.

در ایـن که منظور از ((حسنه)) در آیه چیست ؟ در حدیثى از پیامبراکرم (ص)مى خوانیم : ((کسى کـه خـدا بـه او قـلـبى شاکر و زبان مشغول به ذکر حق ، و همسرى باایمان که او را در امور دنیا و آخرت یارى کند ببخشد، نیکى دنیا و آخرت را به اوداده واز عذاب آتش باز داشته شده)).

الـبـته ((حسنه)) به معنى هرگونه خیر و خوبى است و مفهوم وسیع و گسترده اى دارد که تمام مـواهب مادى و معنوى را شامل مى شود، بنابراین آنچه در روایت فوق آمده بیان مصداق روشن آن است.

(آیـه 202)ـ در ایـن آیه اشاره به گروه دوم کرده (همان گروهى که حسنه دنیاو آخرت را از خدا مـى طلبند) مى فرماید: ((آنها نصیب و بهره اى از کسب خود دارندو خداوند سریع الحساب است)) (اولئک لهم نصیب مما کسبوا واللّه سریع الحساب).

در حـقـیـقـت ایـن آیـه نـقـطـه مقابل جمله اى است که در آیات قبل در باره گروه اول آمد که مى فرماید: ((آنها نصیبى در آخرت ندارند)).

(آیـه 203)ـ ایـن آیـه آخـریـن آیه است که در اینجا در باره مراسم حج ، سخن مى گوید وسنتهاى جاهلى را در رابطه باتفاخرهاى موهوم نسبت به نیاکان وگذشتگان در هم مى شکند و به آنها توصیه مى کند که (بعد از مراسم عید) به یاد خدا باشندمى فرماید: ((خدا را در روزهاى معینى یاد کنید)) (واذکروا اللّه فى ایام معدودات).

در ایـن کـه مـنظور از این اذکار چیست ؟ در احادیث اسلامى به این صورت تعیین شده که بعد از پـانـزده نـمـاز کـه آغـازش نماز ظهر روز عید قربان ، و پایانش نمازروز سیزدهم است ، جمله هاى الـهام بخش زیر تکرار گردد: اللّه اکبر اللّه اکبر لا اله الا اللّه واللّه اکبر وللّه الحمد اللّه اکبر على ما هدانا اللّه اکبر على ما رزقنا من بهیمه الا نعام.

سـپـس در دنبال این دستور مى افزاید: ((کسانى که تعجیل کنند و (ذکر خدا را)در دو روز انجام دهـنـد گناهى بر آنان نیست ، و کسانى که تاخیر کنند (و سه روز انجام دهند نیز) گناهى بر آنها نـیـسـت ، براى کسانى که تقوا پیشه کنند)) (فمن تعجل فى یومین فلا اثم علیه ومن تاخر فلا اثم علیه لمن اتقى).

این تعبیر در حقیقت ، اشاره به نوعى تخییر در ادا ذکر خد، میان دو روز وسه روز مى باشد.

و در پـایـان آیـه ، یـک دسـتور کلى به تقوا داده مى فرماید: ((تقواى الهى پیشه کنید و بدانید شما به سوى او محشور خواهید شد)) (واتقوا اللّه واعلموا انـکم الیه تحشرون).

این جمله مى تواند اشاره به این باشد که مراسم روحانى حج ، گناهان گذشته شما را پاک کرده ، و هـمـچـون فرزندى که از مادر متولد شده است پاک از این مراسم باز مى گردید، اما مراقب باشید بعدا خود را آلوده نکنید.

آیـه 204ـ شـان نـزول : در مـورد نزول این آیه و دو آیه بعد گفته اند: این آیات در باره ((اخنس بن شریق)) نازل شده که مردى زیبا و خوش زبان بود و تظاهر به دوستى پیامبر(ص) مى کرد و خود را مـسـلـمان جلوه مى داد، و سوگند مى خورد که آن حضرت را دوست دارد و به خدا ایمان آورده ، پـیـامـبر هم که مامور به ظاهر بود با اوگرم مى گرفت ، ولى او در باطن مرد منافقى بود، در یک ماجرا زراعت بعضى ازمسلمانان را آتش زد و چهارپایان آنان را کشت.

این سه آیه نازل شد و به این ترتیب پرده از روى کار او برداشته شد.

تـفـسـیـر: در ایـن آیه ، اشاره سربسته اى به بعضى از منافقان کرده ، مى فرماید: ((وبعضى از مردم چنین هستند که گفتار او در زندگى دنیا مایه اعجاب تو مى شود (ولى در باطن چنین نیست) و خداوند بر آنچه در قلب او است گواه مى باشد، و اوسرسخت ترین دشمنان است)) (ومن الناس من یعجبک قوله فى الحیوه الدنیاویشهداللّه على ما فى قلبه وهو الدالخصام).

(آیـه 205)ـ سپس مى افزاید: ((نشانه دشمنى باطنى او این است که وقتى روى بر مى گرداند و از نـزد تـو خارج مى شود، کوشش مى کند که در زمین ، فساد به راه بیندازد، و زراعت و چهارپایان را نـابـود کـند با این که مى داند خدا فساد را دوست ندارد)) (واذا تولى سعى فى الا رض لیفسد فیها ویهلک الحرث والنسل واللّه لا یحب الفساد).

آرى ! اگر اینها در اظهار دوستى و محبت به پیامبراسلام و پیروان او صادق بودند هرگز دست به فـسـاد و تـخـریـب نـمـى زدنـد، ظـاهـر آنان دوستى خالصانه است ،اما در باطن ، بى رحم ترین ، و سرسخت ترین دشمنانند.

(آیـه 206)ـ در این آیه مى افزاید: هنگامى که او را از این عمل زشت نهى کنند ((و به او گفته شود از خـدا بـتـرس (آتـش لـجـاجـت در درونـش شعله ور مى گردد) ولجاج و تعصب ، او را به گناه مى کشاند)) (واذا قیل له اتق اللّه اخذته العزه بالا ثم).

او نـه بـه اندرز ناصحان ، گوش فرا مى دهد، و نه به هشدارهاى الهى بلکه پیوسته با غرور و نخوت مـخصوص به خود، بر خلاف کاریهایش مى افزاید چنین کسى را جز آتش دوزخ رام نمى کند، و لذا در پایان آیه مى فرماید: ((آتش دوزخ براى آنها کافى است و چه بد جایگاهى است)) (فحسبه جهنم ولبئس المهاد).

آیه 207ـ شان نزول : مفسر معروف اهل تسنن ((ثعلبى)) مى گوید: هنگامى که پیغمبراسلام (ص) تـصمیم گرفت مهاجرت کند، و مشرکان اطراف خانه او را براى حمله به او، محاصره کرده بودند دسـتـور داد عـلى (ع) در بستر او بخوابد و پارچه سبزرنگى که مخصوص به خود پیغمبر بود روى خود بکشد.

در ایـن هـنـگام خداوند به ((جبرئیل)) و ((میکائیل)) وحى فرستاد که من بین شمابرادرى ایجاد کـردم و عـمـر یـکى از شما را طولانى تر قرار دادم کدامیک از شما حاضراست ایثار به نفس کند؟ هیچ کدام حاضر نشدند به آنها وحى شد اکنون على (ع) دربستر پیغمبر خوابیده و آماده شده جان خـویش را فداى او سازد به زمین بروید وحافظ و نگهبان او باشید هنگامى که جبرئیل بالاى سر و میکائیل پایین پاى على (ع)نشسته بودند جبرئیل مى گفت : ((به به آفرین به تو اى على خداوند به واسطه تو برفرشتگان مباهات مى کند))!.

در این هنگام آیه نازل گردید و به همین دلیل آن شب تاریخى به نام ((لیله المبیت)) نامیده شده است.

تـفـسـیـر: گـرچـه ایـن آیه در مورد هجرت پیغمبر و فداکارى على (ع) نازل شده ،ولى مفهوم و مـحتواى کلى و عمومى دارد و در واقع نقطه مقابل چیزى است که درآیات قبل در مورد منافقان وارد شـده بـود، مـى فرماید: ((از میان مردم کسانى هستندکه جان خود را در برابر خشنودى خدا مـى فـروشـنـد، و خـداوند نسبت به بندگانش مهربان است)) (ومن الناس من یشرى نفسه ابتغا مرضات اللّه واللّه رؤف بالعباد).

جـمله (واللّه رؤف بالعباد) ممکن است اشاره به این باشد که خداوند در عین این که بخشنده جان بـه انـسـان اسـت هـمان را خریدارى مى کند و بالاترین بها را که همان خشنودى اوست به انسان مى پردازد!.

قابل توجه این که فروشنده ((انسان)) و خریدار ((خدا)) و متاع ((جان)) و بهاى معامله خشنودى ذات پاک اوست ، در حالى که در موارد دیگر بهاى این گونه معاملات را بهشت جاویدان و نجات از دوزخ ذکر کرده است.

بـه هـر حـال آیـه فـوق بـا تـوجه به شان نزول یکى از بزرگترین فضائل على (ع)است که در اکثر منابع اسلامى ذکر شده است.

(آیه 208).

 

صلح جهانى تنها در سایه ایمان !

بـعـد از اشـاره به دو گروه (گروه مؤمنان بسیار خالص و منافقان مفسد) درآیات گذشته ، همه مؤمنان را در این آیه مخاطب ساخته مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید، همگى در صلح و آشتى در آیید)) (ی ایها الذین آمنوا ادخلوافى السلم کافه).

از مفهوم این آیه چنین استفاده مى شود که صلح و آرامش تنها در پرتو ایمان امکان پذیر است اصولا در مقابل عوامل پراکندگى (زبان و نژاد و) یک حلقه محکم اتصال در میان قلوب بشر لازم است ، این حلقه اتصال تنها ایمان به خدااست که مافوق این اختلافات است.

سـپـس مـى افزاید: ((از گامهاى شیطان پیروى نکنید که او دشمن آشکار شمااست)) (ولا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین).

در ایـنجا نیز این حقیقت تکرار شده که انحراف از صلح و عدالت و تسلیم شدن در برابر انگیزه هاى دشـمـنى و عداوت و جنگ و خونریزى از مراحل ساده وکوچک شروع مى شود، و به مراحل حاد و خطرناک منتهى مى گردد.

جـمله انه لکم عدو مبین متضمن استدلال زنده و روشنى است ، مى گویددشمنى شیطان با شما چـیـزى مـخـفـى و پوشیده نیست ، او از آغاز آفرینش آدم براى دشمنى با او کمر بست ، با این حال چگونه تسلیم وسوسه هاى او مى شوید!.

(آیـه 209)ـ در ایـن آیـه بـه هـمـه مـؤمنان هشدار مى دهد که ((اگر بعد از (این همه) نشانه ها و برنامه هاى روشن که به سراغ شما آمده لغزش کنید و تسلیم وسوسه هاى شیطان شوید و گامى بر خلاف صلح و سلام بردارید بدانید (از پنجه عدالت خداوند فرار نتوانید کرد) چرا که خداوند توانا و شکست ناپذیر و حکیم است)) (فان زللتم من بعد ما جتکم البینات فاعلموا ان اللّه عزیز حکیم).

برنامه روشن ، راه روشن و مقصد هم معلوم است با این حال جایى براى لغزش و قبول وسوسه هاى شـیـطانى نیست ! اگر منحرف شوید قطعا مقصر خودشمایید و بدانید خداوند قادر حکیم شما را مجازات عادلانه خواهد کرد.

(آیـه 210)ـ این آیه گرچه از آیات پیچیده قرآن بنظر مى رسد لکن دقت روى تعبیرات آن ابهام را بـرطـرف مى سازد، در اینجا روى سخن به پیامبر(ص) است ،مى فرماید: ((آیا آنها انتظار دارند که خداوند و فرشتگان در سایه هاى ابرها به سوى آنها بیایند)) و دلایل دیگرى در اختیارشان بگذارند با ایـن که چنین چیزى محال است و به فرض که محال نباشد چه ضرورتى دارد (هل ینظرون الا ان یاتیهم اللّه فى ظلل من الغمام والملائکه))) در حالى که کار پایان گرفته است)) (وقضى الا مر).

در ایـن کـه مـنظور از پایان گرفتن کار چیست ؟ آنچه به نظر مى رسد این است که اشاره به نزول عذاب الهى به کافران لجوج باشد زیرا ظاهر آیه مربوط به این جهان است.

و در پایان آیه مى فرماید: ((و همه کارها به سوى خدا باز مى گردد)) (والى اللّه ترجع الا مور).

امـور مـربـوط بـه ارسـال پـیامبران ونزول کتابهاى آسمانى وتبیین حقایق بازگشت به او مى کند همان گونه که امر حساب و مجازات و کیفر و پاداش به او باز مى گرددرؤیت خداوند.

بى شک مشاهده حسى تنها در مورد اجسامى صورت مى گیرد که داراى رنگ و مکان و محل است بـنـابراین ، در مورد ذات خداوند که مافوق زمان و مکان است معنى ندارد ذات پاک او نه در دنیا با این چشم دیده مى شود و نه در آخرت دلایل عقلى این مساله به قدرى روشن است که ما را بى نیاز از شرح و بسط مى کند.

الـبـته مشاهده خداوند با چشم دل هم در این جهان ممکن است و هم درجهان دیگر و مسلما در قیامت که ذات پاک او ظهور و بروز قوى ترى دارد این مشاهده قوى تر خواهد بود ((20)).

(آیه 211)ـ این آیه در حقیقت ، یکى از مصادیق آیات گذشته است ، چرا که درآیات گذشته سخن از مؤمنان و کافران و منافقان بود، کافرانى که بر اثر لجاجت ،آیات و دلایل روشن را نادیده گرفته بـه بهانه جویى مى پرداختند، و بنى اسرائیل یکى از مصادیق واضح این معنى هستند مى فرماید: ((از بـنى اسرائیل بپرس ، چه نشانه هاى روشنى به آنها دادیم ؟)) ولى آنها این نشانه هاى روشن را نادیده گرفتند، و نعمتهاى الهى را در راه غلط صرف کردند (سل بنى اسرائیل کم آتیناهم من آیه بینه).

سـپـس مـى افـزایـد: ((کـسـى کـه نـعمت خدا را بعد از آن که به سراغ او آمد تبدیل کند (و از آن سـؤاسـتفاده نماید، گرفتار عذاب شدید الهى خواهد شد) زیرا خداوندشدیدالعقاب است)) (ومن یبدل نعمه اللّه من بعد ما جائته فان اللّه شدیدالعقاب).

منظور از تبدیل نعمت این است که انسان امکانات و منابع مادى و معنوى راکه در اختیار دارد، در مـسـیـرهـاى انـحـرافى و گناه به کار گیرد، مساله تبدیل نعمت ،وسرنوشت دردناک ناشى ازآن منحصر به بنى اسرائیل نیست ، هم اکنون دنیاى صنعتى گرفتار این بدبختى بزرگ است زیرا با این که خـداونـد مـواهب و نعمتها و امکاناتى دراختیار انسان امروز قرار داده که در هیچ دورانى از تاریخ سـابـقه نداشته ، ولى بخاطردورى از تعلیمات الهى پیامبران گرفتار تبدیل نعمت شده و آنها را به صـورت وحشتناکى در راه فنا و نیستى خود به کار گرفته و از آن مخربترین سلاحه، براى ویرانى جهان ساخته و یا از قدرت مادى خویش براى توسعه ظلم و استعمار واستثمار بهره گرفته و دنیا را به جایگاهى ناامن از هر نظر مبدل کرده است.

آیـه 212ـ شـان نـزول : ابن عباس مفسر معروف مى گوید: این آیه در باره اقلیت اشرافى و رؤساى قریش نازل شد که زندگى بسیار مرفهى داشتند، و جمعى ازمؤمنان ثابت قدم که از نظر زندگى مادى فقیر و تهیدست بودند را به باد استهزامى گرفتند و مى گفتند: اگر پیامبر(ص) شخصیتى داشـت و از طـرف خـدا بـود، اشـراف بـزرگـان از او پـیروى مى کردند، آیه نازل شد و به سخنان بى اساس آنها پاسخ داد.

تفسیر: شان نزول این آیه مانع از آن نیست که یک قاعده کلى و عمومى از آن استفاده کرده یا آن را مـکـمل آیه پیشین در باره یهود بدانیم آیه مى گوید: ((زندگى دنیابراى کافران زینت داده شده است)) (زین للذین کفروا الحیوه الدنیا).

لـذا از بـاده غـرور سـرمـست شده ((و افراد با ایمان را که احیانا دستشان تهى است به باد مسخره مى گیرند)) (ویسخرون من الذین آمنوا).

ایـن در حالى است که ((این افراد با ایمان و تقوا در قیامت برتر از آنها هستند))آنها در اعلى علیین بهشتند و اینها در درکات جهنم (والذین اتقوا فوقهم یوم القیمه).

زیـرا در آن جهان مقامات معنوى صورت عینى به خود مى گیرد و مؤمنان دردرجات بالایى قرار خـواهـنـد گـرفـت ، آنـهـا گویى بر فراز آسمانها سیر مى کنند در حالى که اینها در اعماق زمین مـى رونـد و ایـن جـاى تعجب نیست ((زیرا خداوند هر کس رابخواهد بى حساب روزى مى دهد)) (واللّه یرزق من یشا بغیر حساب).

ایـنـهـا در حـقـیـقـت بـشـارت و آرامشى است براى مؤمنان فقیر و هشدار وتهدیدى است براى ثروتمندان مغرور و بى ایمان.

بى حساب بودن روزى خداوند نسبت به افراد با ایمان اشاره به این است که هرگز پاداشها و مواهب الـهـى بـه اندازه اعمال ما نیست بلکه مطابق کرم و لطف اواست و مى دانیم لطف و کرمش حد و حدودى ندارد.

(آیه 213)ـ بعد از بیان حال مؤمنان و منافقان و کفار در آیات پیشین ، در این آیه به سراغ یک بحث اصولى و کلى و جامع در مورد پیدایش دین و مذهب واهداف و مراحل مختلف آن مى رود نخست مى فرماید: ((انسانها (در آغاز) همه امت واحدى بودند)) (کان الناس امه واحده).

و در آن روز تـضـادى در مـیـان آنـهـا وجـود نداشت ، زندگى بشر و اجتماع اوساده بود، فطرتها دسـت نخورده ، و انگیزه هاى هوى و هوس و اختلاف و کشمکش در میان آنها ناچیز بود (این مرحله اول زنـدگـى انـسانها بود) سپس زندگى انسانهاشکل اجتماعى به خود گرفت زیرا انسان براى تـکـامـل آفـریـده شده و تکامل او تنهادر دل اجتماع تامین مى گردد (و این مرحله دوم زندگى انسانها بود) ولى به هنگام ظهور اجتماع ، اختلافها و تضادها به وجود آمد چه از نظر ایمان و عقیده ، و چـه ازنظر عمل و تعیین حق و حقوق هر کس و هر گروه در اجتماع ، و اینجا بشر تشنه قوانین و تـعـلیمات انبیا و هدایتهاى آنها مى گردد تا به اختلافات او در جنبه هاى مختلف پایان دهد (و این مـرحـله سوم بود) در اینجا ((خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت دهند و انذار کنند)) (فبعث اللّه النبیین مبشرین ومنذرین) و این مرحله چهارم بود.

در ایـنـجـا انسانها با هشدارهاى انبیا و توجه به مبد و معاد و جهان دیگر که در آنجا پاداش و کیفر اعـمـال خـویـش را در مـى یـابـنـد براى گرفتن احکام و قوانین الهى آمادگى پیدا کردند و لذا مـى فـرمـایـد: ((خـداونـد با آنها کتاب آسمانى به حق نازل کرد تادر میان مردم در آنچه اختلاف داشتند حکومت کند)) (وانزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیـما اختلفوا فیه).

و بـه ایـن تـرتـیـب ایـمان به انبیا و تمسک به تعلیمات آنها و کتب آسمانى ، آبى بر آتش اختلافات فروریخت و آن را خاموش ساخت ـ و این مرحله پنجم بود.

این وضع مدتى ادامه یافت ولى کم کم وسوسه هاى شیطانى و امواج خروشان هواى نفس ، کار خود را در میان گروهى کرد لذا آیه مى فرماید: ((در آن اختلاف نکردند مگر کسانى که کتاب آسمانى را دریافت داشته بودند و بینات ونشانه هاى روشن به آنها رسیده بود آرى ! آنه، بخاطر انحراف از حق و سـتـمـگـرى درآن اخـتلاف کردند)) (ومااختلف فیه الا الذین اوتوه من بعد ما جائتهم البینات بغیابینهم) و این مرحله ششم بود.

در ایـنـجا مردم به دو گروه تقسیم شدند مؤمنان راستین که در برابر حق تسلیم بودند آنها براى پـایـان دادن به اختلافات جدید به کتب آسمانى و تعلیمات انبیابازگشتند و به حق رسیدند و لذا مى فرماید: ((خداوند مؤمنان از آنها را به حقیقت آنچه در آن اختلاف داشتند به فرمان خود هدایت فـرمـود)) در حـالـى کـه افراد بى ایمان و ستمگر خودخواه همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند (فهدى اللّه الذین آمنوا لمااختلفوا فیه من الحق باذنه) و این مرحله هفتم بود.

و در پـایان آیه مى فرماید: ((خداوند هر که را بخواهد و لایق ببیند به راه مستقیم هدایت مى کند)) (واللّه یهدى من یشا الى صراط مستقیم).

اشـاره به این که مشیت الهى که آمیخته با حکمت او است گزاف و بى حساب نیست و از هرگونه تـبـعـیـض ناروا بر کنار است تمام کسانى که داراى نیت پاک و روح تسلیم در برابر حقند مشمول هـدایـتـهـاى او مى شوند، اشتباهات عقیدتى آنها اصلاح مى گردد و از روشن بینیهاى مخصوصى برخوردار مى شوند و آنها را از اختلافات ومشاجرات دنیاپرستان بى ایمان بر کنار مى دارد و آرامش روح و اطمینان خاطر وسلامت جسم و جان به آنها مى بخشد.

آیه 214ـ شان نزول : بعضى از مفسران گفته اند: هنگامى که در جنگ احزاب ترس و خوف و شدت بـر مـسـلـمانان غالب شد و در محاصره قرار گرفتند این آیه نازل شد و آنان را به صبر و استقامت دعوت نمود و یارى نصرت به آنها داد.

تفسیر: از این آیه چنین بر مى آید که جمعى از مؤمنان مى پنداشتند که عامل اصلى ورود در بهشت تـنـهـا اظـهـار ایمان به خدا است بى آن که تلاش و کوششى به خرج دهند، قرآن در برابر این تفکر نـادرسـت مى فرماید: ((آیا گمان کردید داخل بهشت مى شوید بى آن که حوادثى همچون حوادث سـخـت گـذشـتـگان به شما برسد))(ام حسبتم ان تدخلوا الجنه ولما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم).

((همانها که شداید و زیانهاى فراوان به آنها رسید و آنچنان ناراحت و متزلزل شدند که پیامبرالهى و افـرادى کـه ایمان آورده بودند گفتند: پس یارى خدا کجاست !))(مستهم الباسا والضرا وزلزلوا حتى یقول الرسول والذین آمنوا معه متى نصراللّه).

الـبـتـه آنها این جمله را به عنوان اعتراض و ایراد نمى گفتند بلکه به عنوان تقاضا و انتظار مطرح مـى کـردند و چون آنها نهایت استقامت خود را در برابر این حوادث به خرج دادند و دست به دامن الطاف الهى زدند به آنها گفته شد ((آگاه باشید یارى خدا نزدیک است)) (الا ان نصراللّه قریب).

در حقیقت این آیه به یکى از سنن الهى که در همه اقوام جارى بوده است اشاره مى کند و به مؤمنان در هـمه قرون و اعصار هشدار مى دهد که براى پیروزى وموفقیت و نایل شدن به مواهب بهشتى ، باید به استقبال مشکلات بروند و فداکارى کنند و این آزمونى است که مؤمنان را پرورش مى دهد.

آیه 215ـ شان نزول : ((عمروبن جموح)) پیرمردى بزرگ و ثروتمند بود به پیامبر(ص) عرض کرد از چه چیز صدقه بدهم و به چه کسانى ؟ این آیه نازل شد و به او پاسخ گفت.

تفسیر: درقرآن مجیدآیات فراوانى درباره انفاق وبخشش درراه خداآمده است همین امر سبب مى شد که در باره جزئیات از پیامبر(ص) سؤال کنند لذا در آیه موردبحث مى فرماید: ((ازتوسؤال مى کنند چه چیز راانفاق کنند)) (یسئلونک ماذا ینفقون).

سـپـس مـى افـزایـد: ((بگو هر خیر و نیکى (و هرگونه سرمایه سودمند مادى ومعنوى) که انفاق مى کنید براى پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان وواماندگان در راه ، باید باشد)) (قل ما انفقتم من خیر فللوالدین والا قربین والیتامى والمساکین وابن السبیل).

مسلما ذکر این پنج طایفه به عنوان بیان مصداقهاى روشن است وگرنه منحصر به آنها نمى باشد.

و در پـایـان آیه مى فرماید: ((و هر کار خیرى انجام مى دهید خداوند از آن آگاه است)) (وما تفعلوا من خیر فان اللّه به علیم).

لـزومـى نـدارد تظاهر کنید، و مردم را از کار خویش آگاه سازید، چه بهتر که براى اخلاص بیشتر انفاقهاى خود را پنهان سازید، زیرا کسى که پاداش مى دهد ازهمه چیز با خبر است و کسى که جزا به دست اوست حساب همه نزد او است.

جمله ((وما تفعلوا)) معنى وسیعى دارد که تمام اعمال خیر را شامل مى شود.

و جمله ((ما انفقتم من خیر)) (آنچه از نیکیها انفاق مى کنید) مى گوید: انفاق ازهر موضوع خوبى مـى تواند باشد، و تمام نیکیها را شامل مى شود از اموال باشد یاخدمات ، از موضوعات مادى باشد یا معنوى.

در ضـمـن تـعـبـیـر بـه ((خـیـر)) نـشان مى دهد که مال و ثروت ذاتا چیز بدى نیست ،بلکه یکى ازبهترین وسایل خیراست ، مشروط بر این که به نیکى از آن بهره گیرى شود.

(آیه 216)ـ آیه گذشته عمدتا در مورد انفاق اموال بود و در این آیه سخن ازانفاق جانها در راه خدا اسـت و ایـن هـر دو در مـیـدان فـداکارى دوش به دوش یکدیگرقرار دارند مى فرماید: ((جنگ (با دشمن) بر شما مقرر شده است در حالى که از آن اکراه دارید)) (کتب علیکم القتال وهو کره لکم).

تعبیر به ((کتب)) (نوشته شده) اشاره به حتمى بودن و قطعى بودن این فرمان الهى است.

بـراى انسانهاى معمولى یک امر طبیعى است که جنگ ولو با دشمن و در راه خدا خوشایند نیست زیـرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم جراحتها ومشقتها است البته براى عاشقان شهادت در راه حق و کسانى که در سطح بالایى ازمعرفت قرار دارند جنگ با دشمنان حق شربت گوارایى اسـت کـه همچون تشنه کامان به دنبال آن مى روند و مسلما حساب آنها از حساب توده مردم جدا است.

سـپـس به یک قانون کلى و اصل اساسى که حاکم بر قوانین تکوینى و تشریعى خداوند است اشاره مـى کـند، مى فرماید: ((چه بسا شما از چیزى اکراه داشته باشیددر حالى که براى شما خیر است و مایه سعادت و خوشبختى)) (وعسى ان تکرهواشیئا وهو خیر لکم).

بـه عـکس کناره گیرى از جنگ و عافیت طلبى ممکن است خوشایند شمانباشد در حالى که واقعا چـنـین نیست ((چه بسا چیزى را دوست داشته باشید و آن براى شما شر است)) (وعسى ان تحبوا شیئا وهو شر لکم).

و در پایان مى فرماید: ((و خدا مى داند و شما نمى دانید)) (واللّه یعلم وانتم لا تعلمون).

پـروردگـار جـهان با این لحن قاطع مى گوید که افراد بشر نباید تشخیص خودشان را در مسائل مـربوط به سرنوشتشان حاکم سازند چرا که علم آنها از هر نظرمحدود و ناچیز است و معلوماتشان در بـرابـر مـجهولات همچون قطره اى در برابردریا است آنها با توجه به علم محدود خود نباید در بـرابـر احکام الهى روى در هم کشند باید بطور قطع بدانند که خداوند اگر جهاد و روزه و حج را تشریع کرده همه به سود آنها است ، توجه به این حقیقت روح انضباط و تسلیم در برابر قوانین الهى را درانـسـان پـرورش مى دهد، و درک و دید او را از محیطهاى محدود فراتر مى برد و به نامحدود یعنى علم بى پایان خدا پیوند مى دهد.

آیـه 217ـ شـان نـزول : پـیش از جنگ ((بدر)) پیامبراسلام (ص) ((عبداللّه بن جحش)) را طلبید و نـامـه اى بـه او داد، به او فرمان داد پس از آن که دو روز راه پیمود،نامه را بگشاید و طبق آن عمل کـند، او پس از دو روز طى طریق نامه را گشود و چنین یافت : ((پس از آن که نامه را باز کردى تا ((نخله)) (زمینى که بین مکه و طائف است)پیش برو و در آنجا وضع قریش را زیر نظر بگیر)).

هـنـگـامـى کـه بـه ((نـخـلـه)) رسیدند به قافله اى از قریش برخورد کردند به آنهاحمله کردند ((عـمـروبن حضرمى)) را کشتند و قافله را با دو نفر نزد پیامبر(ص) آوردند،پیغمبر به آنان فرمود: من به شما دستور نداده بودم که در ماههاى حرام نبرد کنید،مشرکان نیز زبان به طعن گشودند کـه مـحـمـد(ص) جـنگ و خونریزى را در ماههاى حرام حلال شمرده ، آیه مورد بحث نازل شد و سـپـس ((عـبـداللّه بـن جـحش)) وهمراهانش اظهار کردند که در این راه براى درک ثواب جهاد کـوشـش کـرده انـد و ازپیامبر پرسیدند که آیا اجر مجاهدان را دارند یا نه ؟ آیه بعد (آیه 218) نازل گردید.

تـفـسـیـر: ایـن آیـه درصدد پاسخ ‌گویى به پاره اى از سؤالات در باره جهاد واستثناهاى آن است ، نـخـست مى فرماید: ((از تو در باره جنگ کردن در ماههاى حرام سؤال مى کنند)) (یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه).

سپس مى افزاید: ((به آنها بگو: جنگ در آن (گناه) بزرگى است)) (قل قتال فیه کبیر).

و بـه این ترتیب سنتى را که از زمانهاى قدیم و اعصار انبیاى پیشین در میان عرب در مورد تحریم پـیـکـار در مـاهـهـاى حرام (رجب ، ذى القعده ، ذى الحجه ومحرم) وجود داشته با قاطعیت امضا مى کند.

سپس مى فرماید: چنین نیست که این قانون استثنایى نداشته باشد، نبایداجازه داد گروهى فاسد و مفسد زیر چتر این قانون هر ظلم و فساد و گناهى رامرتکب شوند درست است که جهاد در ماه حـرام مـهـم اسـت ((ولـى جـلـوگـیـرى از راه خـدا و کـفـر ورزیدن نسبت به او و هتک احترام مسجدالحرام ، و خارج کردن و تبعیدنمودن ساکنان آن ، نزد خداوند از آن مهمتر است)) (وصد عن سبیل اللّه وکفر به والمسجدالحرام واخراج اهله منه اکبر عنداللّه).

سـپـس مـى افـزایـد: ((ایـجاد فتنه (و منحرف ساختن مردم از دین خدا) از قتل هم بالاتر است)) (والفتنه اکبر من القتل).

چرا که آن جنایتى است بر جسم انسان و این جنایتى است بر جان و روح وایمان انسان ، و بعد چنین ادامه مى دهد که مسلمانان نباید تحت تاثیر تبلیغات انحرافى مشرکان قرار گیرند، زیرا ((آنها دائما بـا شـمـا مـى جـنگند تا اگر بتوانند شما را ازدینتان باز گردانند)) و در واقع به کمتر از این قانع نیستند (ولا یزالون یقاتلونکم حتى یردوکم عن دینکم ان استطاعوا).

بنابراین ، محکم در برابر آنها بایستید، و به وسوسه هاى آنها در زمینه ماه حرام و غیر آن اعتنا نکنید و بـعد به مسلمانان در زمینه بازگشت از دین خدا هشدار جدى داده مى گوید: ((هر کس از شما مـرتـد شـود و از دیـنش برگردد، و در حال کفر بمیرد،تمام اعمال نیک او در دنیا و آخرت بر باد مـى رود و آنـهـا اهل دوزخند و جاودانه درآن مى مانند)) (ومن یرتدد منکم عن دینه فیـمت وهو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فى الدنیا والا خره واولئک اصحاب النار هم فیها خالدون).

چه مجازاتى از این سخت تر و وحشتناکتر که تمام اعمال نیک انسان نابودشود.

(آیه 218)ـ در این آیه به نقطه مقابل این گروه اشاره کرده و مى فرماید:((کسانى که ایمان آوردند و کـسانى که هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند (و برایمان خود استوار ماندند) آنها امید به رحـمـت پـروردگـار دارنـد و خـداونـد آمرزنده ومهربان است)) (ان الذین آمنوا والذین هاجروا وجاهدوا فى سبیل اللّه اولئک یرجون رحمه اللّه واللّه غفور رحیم).

آرى ! ایـن گـروه در پـرتـو ایـن سه کار بزرگ (ایمان ، هجرت و جهاد) اگر مرتکب اشتباهاتى نیز بشوند ممکن است مشمول عنایات و مغفرت الهى گردند.

آیه 219ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه گفته اند: گروهى از یاران پیامبر(ص) خدمتش آمدند و عرض کردند حکم شراب و قمار، که عقل را زایل ومال را تباه مى کند بیان فرما آیه نازل شد و به آنها پاسخ داد.

تـفسیر: این آیه از یک سؤال در باره شراب و قمار شروع مى شود مى فرماید:((از تو در باره شراب و قمار سؤال مى کنند)) (یسئلونک عن الخمر والمیسر).

((خمر)) در اصطلاح شرع به معنى هر مایع مست کننده است هر چند در لغت براى هر یک از انواع مشروبات الکلى اسمى قرار داده شده است و ((میسر)) به معنى سهل و آسان است و از آنجا که قمار در نظر بعضى از مردم وسیله آسانى براى نیل به مال و ثروت است به آن میسر گفته شده است.

سـپـس در جواب مى فرماید: ((بگو در این دو، گناه بزرگى است و منافعى (ازنظر ظاهر و جنبه مـادى) بـراى مـردم ولـى گناه آنها از نفعشان بیشتر است)) (قل فیهمااثم کبیر ومنافـع للناس واثمهما اکبر من نفعهما).

بنابراین ، هیچ انسان عاقلى بخاطر آن نفع کم به این همه زیان تن در نمى دهد.

دومـیـن سـؤالـى کـه در ایـن آیـه مطرح است ، سؤال در باره انفاق است ،مى فرماید: ((از تو سؤال مى کنند چه چیز انفاق کنند)) (ویسئلونک ماذا ینفقون).

((بگو از مازاد نیازمندیهایتان)) (قل العفو).

((عفو)) به معنى از بین بردن اثر، حدوسط و میانه هر چیز و مقدار اضافى چیزى ، و بهترین قسمت مال آمده است و ممکن است در اینجا به معنى مغفرت وگذشت از لغزش دیگران باشد، و مطابق این معنى تفسیر آیه چنین مى شود: ((بگو:بهترین انفاق ، انفاق عفو و گذشت است)).

بـا تـوجـه بـه اوضـاع اجتماعى عرب جاهلى و محل نزول قرآن ، مخصوصا مکه و مدینه که از نظر دشـمـنـى و کینه توزى ، و عدم گذشت در حد اعلا بودند، هیچ مانعى ندارد که آنها سؤال از انفاق امـوال کـنـند، ولى نیاز شدید به انفاق عفو، سبب شود که قرآن آنچه را لازمتر است ، در پاسخ بیان کـند و این یکى از شؤون فصاحت و بلاغت است که گوینده پاسخ طرف را رها کرده و به مهمتر از آن مى پردازد.

و بـالاخـره در پـایان آیه مى فرماید: ((خداوند آیات خود را چنین بیان مى کندشاید تفکر و اندیشه کنید)) (کذلک یبین اللّه لکم الا یات لعلکم تتفکرون).

آیه 220ـ شان نزول : پس از نزول آیاتى ((21)) که در آن از نزدیک شدن به اموال و دارایى یتیمان و نیز از خوردن اموال آنها نهى شده مردمى که یتیمى در خانه داشتند، از کفالت وى فاصله گرفتند و حـتـى گـروهـى آنان را از خانه خود بیرون کردندو یا در خانه براى آنان وضعى به وجود آورده بـودنـد کـه کـمتر از بیرون کردن نبود، این عمل هم براى سرپرستان و هم براى یتیمان مشکلات فـراوانـى به بار مى آورد،خدمت پیامبر رسیده و از این طرز عمل سؤال کردند در پاسخ آنها این آیه نازل شد.

تـفـسیر: در این آیه مرکز اصلى فکر و اندیشه را چنین بیان مى کند: ((در دنیا وآخرت)) (فى الدنیا والا خره).

در حـقـیـقـت بـا این که انسان مامور است در برابر خدا و پیامبران وى تسلیم باشد، در عین حال موظف است که این اطاعت فرمان را با فکر و اندیشه انجام دهد، نه این که کورکورانه پیروى کند و به عبارت روشنتر، باید از اسرار احکام الهى آگاه گردد، و با درک صحیح آنها را انجام دهد.

سـپـس بـه پـاسـخ سـومین سؤال مى پردازد و مى فرماید: ((از تو در باره یتیمان سؤال مى کنند)) (ویـسـئلـونـک عـن الـیـتامى) ((بگو: اصلاح کار آنان بهتر است)) (قل اصلاح لهم خیر) ((و اگر زندگى خود را با آنان بیامیزید (مانعى ندارد) آنها برادر شماهستند)) (وان تخالطوهم فاخوانکم).

بـه ایـن تـرتـیـب قـرآن ، بـه مـسلمانان گوشزد مى کند که شانه خالى کردن از زیر بارمسؤولیت سرپرستى یتیمان ، و آنها را به حال خود واگذاردن ، کار درستى نیست.

سپس اضافه مى کند که ((خداوند مفسد را از مصلح مى شناسد)) (واللّه یعلم المفسد من المصلح).

آرى ! او از نـیـات هـمـه شـمـا آگاه است و آنها را که قصد سؤاستفاده از اموال یتیمان دارند، و با آمیختن اموال آنها با اموال خود، به حیف و میل اموال یتیمان مى پردازند، از دلسوزان پاکدل واقعى مى شناسد.

و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((خداوند اگر بخواهد مى تواند کار را بر شما سخت بگیرد و شما را به زحمت اندازد (و در عین دستور دادن به سرپرستى یتیمان ،دستور دهد که اموال آنها را به کلى از امـوال خـود جدا سازید، ولى خدا هرگز چنین نمى کند) زیرا او توانا و حکیم است)) (ولو شااللّه لا عنتکم ان اللّه عزیز حکیم).

آیـه 221ـ شـان نزول : شخصى به نام ((مرثد)) از طرف پیغمبراکرم (ص) مامورشد، که از مدینه به مـکـه بـرود، وى بـه قـصد انجام فرمان رسولخدا(ص) وارد مکه شد، و در آنجا با زن زیبایى به نام ((عـنـاق)) که در زمان جاهلیت او را مى شناخت برخورد نمود آن زن او را مانند گذشته به گناه دعـوت کرد، اما ((مرثد)) که مسلمان شده بود تسلیم خواسته او نشد آن زن تقاضاى ازدواج نمود، ((مـرثـد)) جـریـان را به اطلاع پیغمبر(ص) رساند، این آیه نازل شد و بیان داشت که زنان مشرک وبت پرست شایسته همسرى و ازدواج با مردان مسلمان نیستند.

تـفـسیر: مطابق شان نزول ، این آیه در واقع پاسخ به سؤال دیگرى در باره ازدواج با مشرکان است ، مـى فـرمـایـد: ((با زنان مشرک و بت پرست مادام که ایمان نیاورده اند ازدواج نکنید)) (ولا تنکحوا المشرکات حتى یؤمن).

سـپـس در یک مقایسه مى افزاید: ((کنیزان با ایمان از زن آزاد بت پرست بهترند، هر چند زیبایى او شما را به اعجاب وا دارد)) (ولا مه مؤمنه خیر من مشرکه ولو اعجبتکم).

بنابراین ، هدف از ازدواج تنها کامجویى جنسى نیست ، زن شریک عمر انسان و مربى فرزندان اوست ; نـیـمـى از شـخصیت او را تشکیل مى دهد، با این حال چگونه مى توان شرک و عواقب شوم آن را با زیبایى ظاهرى و مقدارى مال و ثروت ، مبادله کرد.

سـپـس به بخش دیگرى از این حکم پرداخته مى فرماید: ((دختران خود را نیزبه مردان بت پرست مادامى که ایمان نیاورده اند ندهید (هر چند ناچار شوید آنها رابه همسرى غلامان با ایمان درآورید زیـرا) یـک غـلام با ایمان از یک مرد آزادبت پرست بهتر است ، هر چند (مال و موقعیت و زیبایى او) شـمـا را بـه اعـجـاب آورد))(ولا تنکحوا المشرکین حتى یؤمنوا ولعبد مؤمن خیر من مشرک ولو اعجبکم).

بـنـابـرایـن ازدواج مردان مشرک با زنان مؤمنه نیز ممنوع است بلکه مساله دراین بخش از حکم ، سخت تر و مشکلتر است ، چرا که تاثیر شوهر بر زن معمولا ازتاثیر زن بر شوهر بیشتر است.

در پـایـان آیـه نـیز دلیل این حکم الهى را براى به کار انداختن اندیشه ها بیان مى کند، مى فرماید: ((آنها ـیعنى مشرکان ـ به سوى آتش دعوت مى کنند، در حالى که خدا (و مؤمنانى که مطیع فرمان او هـسـتـنـد) دعوت به بهشت و آمرزش به فرمانش مى کند)) (اولئک یدعون الى النار واللّه یدعوا الى الجنه والمغفره باذنه).

سـپـس مـى افـزاید: ((و آیات خود را براى مردم روشن مى سازد، شاید متذکرشوند)) (ویبین آیاته للناس لعلهم یتذکرون).

بـعضى از مفسران معاصر، اشاره به نکته ظریفى نموده اندو آن این که آیه موردبحث و 21 آیه دیگر کـه بـه دنـبال آن مى آید احکام مربوط به تشکیل خانواده را درابعاد مختلف بیان مى کند و در این آیـات دوازده حـکم در این رابطه بیان شده است :1ـ حکم ازدواج با مشرکان 2ـ تحریم نزدیکى در حال حیض 3ـ حکم قسم به عنوان مقدمه اى بر مساله ایلا (منظور از ایلاآن است که کسى سوگند یاد کند باهمسرش نزدیکى نکند) 4ـ حکم ایلا و به دنبال آن طلاق 5ـ عده نگهداشتن زنان مطلقه ، عدد طلاقها 7ـ نگهداشتن زن با نیکى یا رها کردن با نیکى 8ـ حکم شیردادن نوزادان 9ـ عده زنى که شوهرش وفات کرده 10ـ خواستگارى زن قبل ازتمام شدن عده او 11ـ مهر زنان مطلقه قبل از دخـول 12ـ حـکم متعه ، و این احکام با تذکرات اخلاقى و تعبیراتى که نشان مى دهد مساله تشکیل خانواده نوعى عبادت پروردگار است ، باید همراه با فکر و اندیشه باشد آمیخته شده است.

آیه 222ـ شان نزول : زنان در هر ماه به مدت ، حداقل 3 روز و حداکثر ده روز، قاعده مى شوند، و آن عبارت از خونى است که با اوصاف خاصى که در کتب فقه آمده از رحم زن خارج مى گردد، زن را در چنین حال ((حائض)) و آن خون را خون حیض مى گویند.

جمعى از یهود مى گویند معاشرت مردان با این گونه زنان مطلقا حرام است ،ولو این که به صورت غذا خوردن سر یک سفره و یا زندگى در یک اتاق باشد.

در مقابل این گروه ، نصارى مى گویند: هیچ گونه فرقى میان حالت حیض زن وغیرحیض نیست ، همه گونه معاشرت حتى آمیزش جنسى با آنان بى مانع مى باشد!.

مـشـرکـیـن عرب ، کم و بیش به خلق و خوى یهود انس گرفته بودند و با زنان حائض مانند یهود رفتار مى کردند، همین اختلاف در آیین و افراط و تفریطهاى غیرقابل گذشت ، سبب شد که بعضى از مسلمانان از پیغمبراکرم (ص) در این باره سؤال کنند، در پاسخ آنان این آیه نازل گردید.

تـفـسـیـر: در ایـن آیـه بـه سـؤال دیگرى برخورد مى کنیم و آن در باره عادت ماهیانه زنان است ، مى فرماید: ((از تو در باره (خون) حیض سؤال مى کنند بگو چیززیان آورى است)) (ویسئلونک عن المحیض قل هو اذى).

و بـلافـاصله مى افزاید: حال که چنین است ((از زنان در حالت قاعدگى کناره گیرى نمایید، و با آنها آمیزش جنسى نکنید تا پاک شوند)) (فاعتزلوا النس فى المحیض ولا تقربوهن حتى یطهرن).

زیرا آمیزش جنسى در چنین حالتى ، علاوه بر این که تنفرآور است ، زیانهاى بسیارى به بار مى آورد، کـه طـب امـروز نـیز آن را اثبات کرده ، از جمله احتمال عقیم شدن مرد و زن ، و ایجاد یک محیط مـسـاعـد بـراى پرورش میکرب بیماریهاى آمیزشى (مانند: سفلیس و سوزاک) و نیز التهاب اعضا تناسلى زن و وارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلى مرد، لذا پزشکان ، آمیزش جنسى با چنین زنانى را ممنوع اعلام مى کنند.

((ولى هنگامى که پاک شوند، از طریقى که خدا به شما فرمان داده با آنهاآمیزش کنید که خداوند تـوبـه کـنـندگان و پاکان را دوست دارد)) (فاذا تطهرن فاتوهن من حیث امرکم اللّه ان اللّه یحب التوابین ویحب المتطهرین).

(آیه 223)ـ در این آیه اشاره زیبایى به هدف نهایى آمیزش جنسى کرده مى فرماید: ((همسران شما محل بذرافشانى شما هستند)) (نساؤکم حرث لکم).

((بنابراین هر زمان بخواهید مى توانید با آنها آمیزش نمایید)) (فاتوا حرثکم انى شئتم).

در ایـنـجـا زنان تشبیه به مزرعه شده اند، و این تشبیه ممکن است براى بعضى سنگین آید که چرا اسـلام در بـاره نیمى از نوع بشر چنین تعبیرى کرده است در حالى که نکته باریکى در این تشبیه نـهفته است ، در حقیقت قرآن مى خواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانى نشان دهد که زن وسـیـله اطفا شهوت و هوسرانى مردان نیست ، بلکه وسیله اى است براى حفظ حیات نوع بشر، این سـخـن در بـرابـرآنـهـا کـه نـسـبـت بـه جـنـس زن هـمـچـون یک بازیچه یا وسیله هوسبازى مى نگرند،هشدارى محسوب مى شود.

سپس در ادامه آیه مى افزاید: ((با اعمال صالح و پرورش فرزندان صالح ، آثارنیکى براى خود از پیش بفرستید)) (وقدموا لانفسکم).

اشـاره بـه ایـن که هدف نهایى از آمیزش جنسى ، لذت و کامجویى نیست بلکه باید از این موضوع ، بـراى ایـجـاد و پـرورش فـرزندان ، شایسته استفاده کرد و آن رابه عنوان یک ذخیره معنوى براى فـرداى قـیامت از پیش بفرستید، بنابراین در انتخاب همسر، باید اصولى را رعایت کنید که به این نتیجه مهم منتهى شود.

و در پـایـان آیه ، دستور به تقوا مى دهد و مى فرماید: ((تقواى الهى پیشه کنید وبدانید او را ملاقات خـواهـیـد کـرد، و بـه مؤمنان بشارت دهید)) بشارت رحمت الهى وسعادت و نجات در سایه تقوا (واتقواللّه واعلموا انـکم ملاقوه وبشر المؤمنین).

آیـه 224ـ شان نزول : میان داماد و دختر یکى از یاران پیامبر(ص) به نام عبداللّه بن رواحه اختلافى روى داد، او سـوگند یاد کرد که براى اصلاح کار آنهاهیچ گونه دخالتى نکند و در این راه گامى بر ندارد آیه نازل شد و این گونه سوگندها راممنوع و بى اساس قلمداد کرد.

تفسیر: این آیه وآیه بعد ناظر به سؤاستفاده ازمساله سوگند است ومقدمه اى محسوب مى شود براى بحث آیات آینده که سخن از ((ایلا)) وسوگند درمورد ترک آمیزش جنسى با همسران مى گوید، نـخـسـت مـى فـرماید: ((خداوند را در معرض سوگندهاى خود براى ترک نیکى وتقوا واصلاح در میان مردم قرارندهید و (بدانید)خدا شنوا و داناست)) سخنان شما را مى شنود و از نیات شما آگاه است (ولا تجعلوااللّه عرضه لا یمانکم ان تبروا وتتقوا وتصلحوا بین الناس واللّه سمیع علیم).

به این ترتیب سوگند یادکردن جز در مواردى که هدف مهمى در کار باشدعمل نامطلوبى است.

(آیـه 225)ـ در ایـن آیـه بـراى تـکـمـیـل ایـن مطلب مهم که قسم نباید مانع کارهاى خیرشود، مـى فـرمـایـد: ((خـداوند شما را بخاطر سوگندهایى که بدون توجه یاد مى کنیدمؤاخذه نخواهد کرد)) (لا یؤاخذکم اللّه باللغو فى ایمانکم).

اما به آنچه دلهاى شما کسب کرده (و سوگندهایى که از روى اراده و اختیاریاد مى کنید) مؤاخذه مـى کـنـد و خـداونـد آمرزنده و داراى حلم است)) (ولکن یؤاخذکم بما کسبت قلوبکم واللّه غفور حلیم).

در ایـن آیه خداوند به دو نوع سوگند اشاره کرده ، نوع اول قسم هاى لغو است که هیچ گونه اثرى ندارد و نباید به آن اعتنا کرد و مخالفت آن کفاره ندارد زیرا از روى اراده و تصمیم نیست نوع دوم سـوگـنـدهـایى است که از روى اراده و تصمیم انجام مى گیرد و به تعبیر قرآن قلب انسان آن را کسب مى کند، این گونه قسم معتبر است وباید به آن پایبند بود، و مخالفت با آن ، هم گناه دارد، و هم موجب کفاره مى شود.

(آیـه 226)ـ در دوران جـاهـلیت زن هیچ گونه ارزش و مقامى در جامعه عرب نداشت و به همین جـهـت بـراى جـدایى از او و یا تحت فشار قرار دادن زن ، طرق زشتى وجود داشت که یکى از آنها ((ایلا)) بود به این ترتیب که هر زمان مردى ازهمسر خود متنفر مى شد، سوگند یاد مى کرد که با او همبستر نگردد و با این راه غیرانسانى همسر خود را در تنگناى شدیدى قرار مى داد، نه او را رسما طـلاق مـى داد و نـه بعد از این سوگندها حاضر مى شد آشتى کند و زندگى مطلوبى داشته باشد الـبـته مردان غالبا تحت فشار قرار نمى گرفتند، چون همسران متعددى داشتندآیه مورد بحث با ایـن سـنت غلط مبارزه کرده ، و طریق گشودن این سوگند را بیان مى کند، مى فرماید: ((کسانى کـه از زنـان خود ایلا مى کنند (سوگند براى ترک آمیزش جنسى مى خورند) حق دارند چهار ماه انتظار کشند)) (للذین یؤلون من نسئهم تربص اربعه اشهر).

ایـن چـهـار مـاه مهلت براى این است که وضع خویش را با همسر خود روشن کنند و زن را از این نـابـسـامانى ، نجات دهند سپس مى افزاید: ((اگر (در این فرصت)تصمیم به بازگشت گرفتند، خداوند آمرزنده و مهربان است)) (فان فاؤا فان اللّه غفور رحیم).

آرى ! خـداوند گذشته او را در این مساله و همچنین شکستن سوگند را بر اومى بخشد ـهر چند کفاره آن چنانکه خواهیم گفت به قوت خود باقى است.

(آیـه 227)ـ ((و اگـر تصمیم به جدایى گرفتند (آن هم با شرایطش مانعى ندارد) خداوند شنوا و دانا است)) (وان عزموا الطلاق فان اللّه سمیع علیم).

و هرگاه مرد هیچ یک از این دو راه را انتخاب نکند، نه به زندگى سالم زناشویى باز گردد، و نه او را با طلاق رها سازد، در اینجا حاکم شرع دخالت مى کند ومرد را به زندان مى اندازد و بر او سخت مـى گـیـرد که بعد از گذشتن چهار ماه مجبورشود یکى از دو راه را انتخاب کند و زن را از حال بلاتکلیفى در آورد.

(آیـه 228)ـ در آیه قبل سخن از طلاق بود و در این آیه بخشى از احکام طلاق و آنچه مربوط به آن اسـت بیان مى شود و در مجموع پنج حکم در آن بیان شده ، نخست در باره عده مى فرماید: ((زنان مطلقه باید به مدت سه بار پاک شدن راانتظار بکشند)) (والمطلقات یتربصن بانفسهن ثلثه قرؤ).

((قرؤ)) در آیه فوق به معنى ایام پاکى زن مى باشد، و از آنجا که طلاق باید درحال پاکى که با شوهر خـود آمیزش جنسى نکرده باشد انجام گیرد این پاکى یک مرتبه محسوب مى شود، و هنگامى که بـعـد از آن دو بـار عـادت ببیند و پاک شود، به محض این که پاکى سوم به اتمام رسید و لحظه اى عادت شد عده تمام شده وازدواج او در همان حال جایز است.

دومـیـن حـکم ، این است که ((براى آنها حلال نیست که آنچه را در رحم آنان آفریده شده کتمان کنند، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند)) (ولا یحل لهن ان یکتمن ما خلق اللّه فى ارحامهن ان کن یؤمن باللّه والیوم الا خر).

قابل توجه این که مساله آغاز و پایان ایام عده را که معمولا خود زن مى فهمد،نه دیگرى بر عهده او گذارده و گفتار او را سند قرار داده است.

سـومـیـن حـکمى که از آیه استفاده مى شود، این است که شوهر در عده طلاق رجعى ، حق رجوع دارد، مـى فـرمـاید: ((همسران آنها براى رجوع به آنها (و از سرگرفتن زندگى زناشویى) در این مدت عده (از دیگران) سزاوارترند هرگاه خواهان اصلاح باشند)) (وبعولتهن احق بردهن فى ذلک ان ارادوا اصلاحا).

در واقـع در مـوقعى که زن در عده طلاق رجعى است ، شوهر مى تواند بدون هیچ گونه تشریفات ، زنـدگـى زنـاشـویـى را از سر گیرد، با هر سخن و یا عملى که به قصدبازگشت باشد این معنى حاصل مى شود.

سـپس به بیان چهارمین حکم پرداخته مى فرماید: ((و براى زنان همانندوظایفى که بر دوش آنها اسـت حـقـوق شـایـسته اى قرار داده شده و مردان بر آنهابرترى دارند)) (ولهن مثل الذى علیهن بالمعروف وللرجال علیهن درجه).

بـنـابـرایـن همانطور که براى مرد حقوقى بر عهده زنان گذارده شده ، همچنین زنان حقوقى بر مردان دارند که آنها موظف به رعایت آنند.

بـا تـوجـه بـه اختلاف دامنه دارى که بین نیروهاى جسمى و روحى زن و مردوجود دارد مدیریت خانواده بر عهده مرد و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است و این تفاوت مانع از آن نخواهد بـود کـه از نـظـر مقامات معنوى و دانش و تقوى گروهى از زنان از بسیارى از مردان پیشرفته تر باشند.

واژه ((معروف)) که به معنى کار نیک و معقول و منطقى است ، در این آیات دوازده بار تکرار شده تـا هشدارى به مردان و زنان باشد که هرگز از حق خودسؤاستفاده نکنند بلکه با احترام به حقوق متقابل یکدیگر در تحکیم پیوندزناشویى و جلب رضاى الهى بکوشند.

و بـالاخره در پایان آیه مى خوانیم : ((خداوند توانا و حکیم است)) (واللّه عزیزحکیم) و این اشاره اى اسـت بـه این که حکمت و تدبیر الهى ، ایجاب مى کند که هرکس در جامعه به وظایفى بپردازد که قـانـون آفـریـنـش براى او تعیین کرده است ، و باساختمان جسم و جان او هماهنگ است حکمت خداوند ایجاب مى کند که دربرابر وظایفى که بر عهده زنان گذارده ، حقوق مسلمى قرار گیرد، تا تعادلى میان وظیفه حق برقرار شود.

آیه 229ـ شان نزول : زنى خدمت یکى از همسران پیامبر(ص) رسید و ازشوهرش شکایت کرد که او پـیـوسـتـه وى را طـلاق مـى دهد و سپس رجوع مى کند تا به این وسیله به زیان و ضرر افتد و در جـاهلیت چنین بود که مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد و رجوع کند و حدى بر آن نـبود، هنگامى که این شکایت به محضر پیغمبراکرم (ص) رسید، آیه نازل شد و حد طلاق را سه بار قرار داد.

تـفـسـیر: در آیه قبل به اینجا رسیدیم که قانون ((عده)) و ((رجوع)) براى اصلاح وضع خانواده و جـلـوگـیـرى از جـدایى و تفرقه است ، ولى بعضى از تازه مسلمانان مطابق دوران جاهلیت ، از آن سؤاستفاده مى کردند، و براى این که همسر خود راتحت فشار قرار دهند پى درپى او را طلاق داده و رجـوع مى کردند این آیه نازل شد واز این عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگیرى کرد، مى فرماید: ((طلاق (منظور طلاقى است که رجوع و بازگشت دارد) دو مرتبه است)) (الطلاق مرتان).

البته باید در جلسات متعدد واقع شود و در یک مجلس انجام نمى شود.

سـپس مى افزاید: ((در هر یک از این دو بار باید همسر خود را بطور شایسته نگاهدارى کند و آشتى نـمـایـد، یـا بـا نـیـکى او را رها سازد و براى همیشه از او جداشود)) (فامساک بمعروف او تسریح باحسان).

بـنـابراین طلاق سوم ، رجوع و بازگشتى ندارد، و هنگامى که دو نوبت کشمکش و طلاق و سپس صلح و رجوع انجام گرفت ، باید کار را یکسره کرد.

منظور از جدا شدن با احسان و نیکى این است که حقوق آن زن را بپردازد وبعد از جدایى پشت سر او سخنان نامناسب نگوید، و مردم را نسبت به او بدبین نسازد، و امکان ازدواج را از او نگیرد بنابراین جـدایـى نـیـز بـاید توام با احسان گردد ولذا در ادامه آیه مى فرماید: ((براى شما حلال نیست که چیزى را از آنچه به آنهاداده اید پس بگیرید)) (ولا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا).

بنابراین ، شوهر نمى تواند هنگام جدایى چیزى را که به عنوان مهر به زن داده است بازپس گیرد.

در ادامـه آیـه بـه مـساله طلاق خلع اشاره کرده مى گوید: تنها در یک فرض بازپس گرفتن مهر مـانـعـى ندارد و آن در صورتى است که زن تمایل به ادامه زندگى زناشویى نداشته باشد، و ((دو هـمـسـر از ایـن بـترسند که با ادامه زندگى زناشویى حدود الهى را بر پا ندارند)) (الا ان یخافا الا یقیمـا حدوداللّه).

سـپـس مـى افزاید: ((اگر بترسید که حدود الهى را رعایت نکنند، گناهى بر آن دو نیست که زن فـدیـه (عـوضـى) بـپـردازد)) و طـلاق بـگـیـرد (فان خفتم الا یقیـماحدوداللّه فلا جناح علیهما فیماافتدت به).

در حـقیقت در اینجا سرچشمه جدایى ، زن است ، و او باید غرامت این کار رابپردازد و به مردى که مایل است ، با او زندگى کند اجازه دهد با همان مهر، همسردیگرى انتخاب کند.

و در پـایـان آیـه بـه تـمـام احکامى که در این آیه بیان شده اشاره کرده مى فرماید:((اینها حدود و مـرزهاى الهى است از آن تجاوز نکنید و آنها که از آن تجاوز مى کنندستمگرانند)) (تلک حدوداللّه فلا تعتدوها ومن یتعد حدوداللّه فاولئک هم الظالمون).

آیه 230ـ شان نزول : در حدیثى آمده است که زنى خدمت پیغمبراکرم (ص)رسید و عرض کرد: من هـمـسـر پسر عمویم بودم او سه بار مرا طلاق داد، پس از او بامردى ازدواج کردم ، اتفاقا او هم مرا طـلاق داد، آیا مى توانم به شوهر اولم بازگردم ؟حضرت فرمود: نه ، تنها در صورتى مى توانى که با همسر دوم آمیزش جنسى کرده باشى ، در این هنگام آیه نازل شد.

تـفسیر: این آیه در حقیقت حکم تبصره اى دارد که به حکم سابق ملحق مى شود مى فرماید: ((اگر (بـعـد از دو طلاق و رجوع ، بار دیگر) او را طلاق داد، زن براو بعد از آن حلال نخواهد شد مگر این کـه همسر دیگرى (به ازدواج دائمى)انتخاب کند (و با او آمیزش جنسى نماید در این صورت اگر هـمسر دوم) او را طلاق داد، گناهى ندارد که آن دو بازگشت کنند، (و آن زن با همسر اولش بار دیـگـر ازدواج نـمـایـد) مشروط بر این که امید داشته باشد که حدود الهى را محترم مى شمرند)) (فـان طـلـقها فلا تحل له من بعد حتى تنکح زوجا غیره فان طلقها فلا جناح علیهما ان یتراجعا ان ظنا ان یقیـما حدوداللّه).

و در پـایـان تـاکـیـد مـى کند ((اینها حدود الهى است که براى افرادى که آگاهندبیان مى کند)) (وتلک حدوداللّه یبینها لقوم یعلمون).

(آیه 231).

باز هم محدودیتهاى دیگر طلاق !.

بـه دنبال آیات گذشته این آیه نیز اشاره به محدودیتهاى دیگرى در امر طلاق مى کند تا از نادیده گـرفـتـن حـقـوق زن جلوگیرى کند در آغاز مى گوید: ((هنگامى که زنان را طلاق دادید و به آخـریـن روزهـاى عده رسیدند (باز مى توانید با آنها آشتى کنید) یا به طرز پسندیده اى آنها را نگاه دارید، و یا به طرز پسندیده اى رها سازید))(واذا طلقتم النسا فبلغن اجلهن فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف).

یا صمیمانه تصمیم به ادامه زندگى زناشویى بگیرید و یا اگر زمینه را مساعدنمى بینید با نیکى از هم جدا شوید.

سـپس به مفهوم مقابل آن اشاره کرده مى فرماید: ((هرگز بخاطر ضرر زدن وتعدى کردن آنها را نگه ندارید)) (ولا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا).

ایـن جـمـلـه تفسیر کلمه ((معروف)) است ، زیرا در جاهلیت گاه بازگشت به زناشویى را وسیله انـتـقـامـجـویـى قـرار مى دادند، لذا با لحن قاطعى مى گوید: ((هرگزنباید چنین فکرى در سر بپرورانید)).

((چرا که هر کس چنین کند به خویشتن ظلم و ستم کرده)) (ومن یفعل ذلک فقدظلم نفسه).

سـپـس به همگان هشدار مى دهد و مى فرماید: ((آیات خدا را به استهزانگیرید)) (ولا تتخذوا آیات اللّه هزوا).

بنابراین نباید با چشم پوشى از روح احکام الهى و چسبیدن به ظواهر خشک و قالبهاى بى روح ، آیات الـهـى را بازیچه و ملعبه خود قرار داد که گناه این کارشدیدتر، و مجازاتش دردناکتر است سپس مـى افزاید: ((نعمت خدا را بر خود به یادآورید و آنچه از کتاب آسمانى و دانش بر شما نازل کرده و شـما را با آن پند مى دهد))(واذکروا نعمت اللّه علیکم وما انزل علیکم من الکتاب والحکمه یعظکم به).

((و تـقـواى الهى پیشه کنید و بدانید خداوند به هر چیزى داناست)) (واتقوااللّه واعلموا ان اللّه بکل شى علیم).

جمله فوق ، هشدار مى دهد که در مورد حقوق زنان ، از موقعیت خودسؤاستفاده نکنند و بدانند که خداوند حتى از نیات آنها آگاه است.

آیه 232ـ شان نزول : یکى از یاران پیامبر(ص) به نام ((معقل بن یسار))خواهرى به نام جملا داشت کـه از همسرش طلاق گرفته بود، بعد از پایان عده مایل بود بار دیگر به عقد همسرش درآید، ولى برادرش از این کار مانع شد، آیه نازل شد واو را از مخالفت با چنین ازدواجى نهى کرد.

 

تفسیر:

شکستن یکى دیگر از زنجیرهاى اسارت

در زمان جاهلیت زنان در زنجیر اسارت مردان بودند و مجبور بودند زندگى خود را طبق تمایلات مردان خودکامه تنظیم کنند.

از جـمله در انتخاب همسر به خواسته و میل زن هیچ گونه اهمیتى داده نمى شد، حتى اگر زن با اجـازه ولـى ، ازدواج مـى کرد سپس از همسرش جدا مى شدباز پیوستن او به همسر اول بستگى به اراده مـردان فـامـیل داشت و بسیار مى شد بااین که زن و شوهر بعد از جدایى علاقه به بازگشت داشتند مردان خویشاوند روى پندارها و موهوماتى مانع مى شدند، قرآن صریحا این روش را محکوم کـرده مـى گـویـد:((هـنگامى که زنان را طلاق دادید و عده خود را به پایان رسانیدند، مانع آنها نـشـویـدکه با همسران (سابق) خویش ازدواج کنند اگر در میان آنها رضایت به طرزپسندیده اى حـاصل شود)) (واذا طلقتم النس فبلغن اجلهن فلا تعضلوهن ان ینکحن ازواجهن اذا تراضوا بینهم بالمعروف).

سـپـس در ادامـه آیه ، بار دیگر هشدار مى دهد و مى فرماید: ((این دستورى است که تنها افرادى از شما که ایمان به خدا و روز قیامت دارند از آن پند مى گیرند))(ذلک یوعظ به من کان منکم یؤمن باللّه والیوم الا خر).

و بـاز براى تاکید بیشتر مى گوید: ((این براى پاکى و نمو (خانواده هاى شما)مؤثرتر و براى شستن آلودگیها مفیدتر است و خدا مى داند و شما نمى دانید)) (ذلکم ازکى لکم واطهر واللّه یعلم وانتم لا تعلمون).

ایـن بخش از آیه ، در واقع مى گوید: این احکام همه به نفع شما بیان شده منتهى کسانى مى توانند از آن بهره گیرند که سرمایه ایمان به مبد و معاد را داشته باشند، و بتوانند تمایلات خود را کنترل کنند.

(آیه 233).

 

هفت دستور در باره شیر دادن نوزادان !

این آیه که در واقع ادامه بحثهاى مربوط به مسائل ازدواج و زناشویى است ،به سراغ یک مساله مهم یعنى مساله ((رضاع)) (شیردادن) رفته و جزئیات آن را بازگومى کند.

1ـ نـخـست مى گوید: ((مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر مى دهند))(والوالدات یرضعن اولا دهن حولین کاملین).

بـنابراین ، هر چند ولایت بر اطفال صغیر به عهده پدر گذاشته شده است اماحق شیر دادن در دو سـال شـیرخوارگى به مادر داده شده و او است که مى تواند دراین مدت از فرزند خود نگاهدارى کـنـد و به اصطلاح حق حضانت در این مدت از آن مادر است و این یک حق دو جانبه است که هم براى رعایت حال فرزند است و هم رعایت عواطف مادر.

 

2ـ سـپـس مى افزاید: ((این براى کسى است که بخواهد دوران شیرخوارگى راکامل کند)) (لمن اراد ان یتم الرضاعه).

یـعـنـى مـدت شـیـر دادن طـفـل لازم نیست ، همواره دوسال باشد، دو سال براى کسى است که مـى خـواهد شیر دادن را کامل کند، ولى مادران حق دارند با توجه به وضع و رعایت سلامت او این مدت را کمتر کنند.

 

3ـ هـزیـنـه زنـدگـى مادر ازنظر غذا ولباس دردوران شیر دادن بر عهده پدرنوزاداست تا مادر با خاطرى آسوده بتواند فرزند را شیر دهد لذا درادامه آیه مى فرماید: ((وبر آن کسى که فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است ، خوراک و پوشاک مادران را بطور شایسته بپردازد)) (وعلى المولود له رزقهن وکسوتهن بالمعروف).

در ایـنـجـا تـعبیر به ((المولود له)) (کسى که فرزند براى او متولد شده) به جاى تعبیر به ((اب)) (پـدر) قـابـل تـوجه است ، گویى مى خواهد عواطف پدر را در راه انجام وظیفه مزبور، بسیج کند، یـعـنى اگر هزینه کودک و مادرش در این موقع بر عهده مردگذاشته شده به خاطر این است که فرزند او و میوه دل اوست ، نه یک فرد بیگانه.

تـوصـیف به ((معروف)) (بطور شایسته) نشان مى دهد که پدران در مورد لباس و غذاى مادر، باید آنچه شایسته و متعارف و مناسب حال او است را در نظربگیرند، نه سختگیرى کنند و نه اسراف.

و بـراى تـوضـیـح بـیشتر مى فرماید: ((هیچ کس موظف نیست بیش از مقدارتوانایى خود را انجام دهد)) (لا تکلف نفس الا وسعها).

 

4ـ سـپـس بـه بـیان حکم مهم دیگرى پرداخته ، مى فرماید: ((نه مادر (بخاطراختلاف با پدر) حق دارد بـه کـودک ضـرر زند، و نه پدر (بخاطر اختلاف با مادر)))(لا تضار والده بولدها ولا مولود له بولده).

یـعنى هیچ یک از این دو حق ندارند سرنوشت کودک را مال المصالحه اختلاف خویش قرار دهند و بر جسم و روح نوزاد، ضربه وارد کنند.

 

5ـ سـپـس به حکم دیگرى مربوط به بعد از مرگ پدر مى پردازد مى فرماید: ((وبر وارث او نیز لازم است این کار را انجام دهد)) (وعلى الوارث مثل ذلک).

یعنى : آنها باید نیازهاى مادر را در دورانى که به کودک شیر مى دهد تامین کنند.

 

6ـ در ادامـه آیـه ، سـخن از مساله بازداشتن کودک از شیر به میان آمده اختیار آن را به پدر و مادر واگـذاشته ، هر چند در جمله هاى سابق ، زمانى براى شیر دادن کودک تعیین شده بود ولى پدر و مادر با توجه به وضع جسمى و روحى او، و توافق بایکدیگر مى توانند کودک را در هر موقع مناسب از شـیر بازدارند، مى فرماید: ((اگر آن دو با رضایت و مشورت یکدیگر بخواهند کودک را (زودتر از دو سـال یـا بیست ویک ماه) از شیر باز گیرند گناهى بر آنها نیست)) (فان ارادا فصالا عن تراض منهماوتشاور فلا جناح علیهما).

 

7ـ گـاه مـى شود که مادر از حق خود در مورد شیر دادن و حضانت و نگاهدارى فرزند خوددارى مـى کند و یا به راستى مانعى براى او پیش مى آید، در این صورت باید راه چاره اى اندیشید و لذا در ادامـه آیـه مـى فرماید: ((اگر (با عدم توانایى یا عدم موافقت مادر) خواستید دایه اى براى فرزندان خـود بـگیرید، گناهى بر شما نیست ،هر گاه حق گذشته مادر را بطور شایسته بپردازید)) (وان اردتم ان تسترضعوااولا دکم فلا جناح علیکم اذا سلمتم ما آتیتم بالمعروف).

بـنـابـرایـن ، انـتخاب دایه به جاى مادر، بى مانع است مشروط بر این که این امرسبب از بین رفتن حقوق مادر، نسبت به گذشته نشود.

و در پـایـان آیـه به همگان هشدار مى دهد که ((تقواى الهى پیشه کنید و بدانیدخدا به آنچه انجام مى دهید بیناست)) (واتقوااللّه واعلموا ان اللّه بما تعملون بصیر).

مـبـادا کـشـمـکـش مـیان مرد و زن ، روح انتقامجویى را در آنها زنده کند وسرنوشت یکدیگر و یا کودکان مظلوم را به خطر اندازد، همه باید بدانند خدا دقیقامراقب آنها است.

(آیه 234).

 

خرافاتى که زنان را بیچاره مى کرد!

یـکـى از مـسـائل و مـشـکلات اساسى زنان ازدواج بعد از مرگ شوهر است ازطرفى رعایت حریم زنـدگانى زناشویى حتى بعد از مرگ همسر موضوعى است فطرى و لذا همیشه در قبایل مختلف آداب و رسوم گوناگونى براى این منظور بوده است گر چه گاهى در این رسوم آن چنان افراط مى کردند که عملا زنان را در بن بست و اسارت قرار مى دادند و گاهى جنایت آمیزترین کارها را در مـورد او مـرتـکـب مى شدند به عنوان نمونه ! بعضى از قبایل پس از مرگ شوهر، زن را آتش زده و یـابـعـضـى او را با مرد دفن مى کردند، برخى زن را براى همیشه از ازدواج مجدد محروم ساخته و گـوشـه نـشـین مى کردند و در پاره اى از قبایل زنها موظف بودند مدتى کنار قبرشوهر زیر خیمه سـیـاه و چـرکین با لباسهاى مندرس و کثیف دور از هرگونه آرایش وزیور و حتى شستشو به سر بـرده و بـدیـن وضـع شب و روز خود را بگذرانند این آیه برتمام این خرافات و جنایات خط بطلان کشیده و به زنان بیوه اجازه مى دهد بعد ازنگاهدارى عده و حفظ حریم زوجیت گذشته اقدام به ازدواج کـنند، مى فرماید:((کسانى که از شما مى میرند و همسرانى از خود باقى گذارند، آنها باید چـهـار مـاه و ده روز انـتـظـار بکشند و هنگامى که مدتشان سرآمد، گناهى بر شما نیست که هر چـه مـى خـواهـند در باره خودشان بطور شایسته انجام دهند)) و با مرد دلخواه خود ازدواج کنند (والـذیـن یـتـوفون منکم ویذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعه اشهروعشرا فاذا بلغن اجلهن فلا جناح علیکم فیـما فعلن فى انفسهن بالمعروف).

و ازآنـجـا که گاه اولیا و بستگان زن ، دخالتهاى بى مورد در کار او مى کنند ویامنافع خویش را در ازدواج آیـنـده زن در نـظـر مـى گیرند، در پایان آیه خداوند به همه هشدار مى دهد و مى فرماید: ((خـداونـد از هر کارى که انجام مى دهید آگاه است)) وهرکس را به جزاى اعمال نیک و بد خود مى رساند (واللّه بما تعملون خبیر).

(آیـه 235)ـ در این آیه به یکى از احکام مهم زنانى که در عده هستند (به تناسب بحثى که در باره عده وفات گذشت) اشاره کرده ، مى فرماید: ((گناهى بر شمانیست که از روى کنایه (از زنانى که در عـده وفات هستند) خواستگارى کنید، و یا دردل تصمیم داشته باشید، خدا مى دانست شما به یـاد آنـهـا خواهید افتاد، ولى با آنهادر تنهایى با صراحت وعده ازدواج نگذارید، مگر این که به طرز شـایـسـته اى (باکنایه) اظهار کنید)) (ولا جناح علیکم فیـما عرضتم به من خطبه النس او اکننتم فى انفسکم علم اللّه انـکم ستذکرونهن ولکن لا تواعدوهن سرا الا ان تقولوا قولامعروفا).

در حـقـیـقت این یک امر طبیعى است که با فوت شوهر، زن به سرنوشت آینده خود فکر مى کند و مردانى نیز ممکن است ـبخاطر شرایط سهلتر که زنان بیوه دارندـدر فکر ازدواج با آنان باشند.

سـپس در ادامه آیه مى فرماید: (((ولى در هر حال) عقد نکاح را نبندید تا عده آنها به سر آید)) (ولا تعزموا عقده النکاح حتى یبلغ الکتاب اجله).

و بطور مسلم اگر کسى در عده ، عقد ازدواج ببندد باطل است ، بلکه اگرآگاهانه این کار را انجام دهد سبب مى شود که آن زن براى همیشه نسبت به او حرام گردد.

و بـه دنبال آن مى فرماید: ((بدانید خداوند آنچه را در دل دارید مى داند، ازمخالفت او بپرهیزید و بدانید که خداوند آمرزنده و داراى حلم است)) و در مجازات بندگان عجله نمى کند (واعلموا ان اللّه یعلم ما فى انفسکم فاحذروه واعلموا ان اللّه غفور رحیم).

(آیـه 236)ـ بـاز در ادامـه احـکام طلاق در این آیه و آیه بعد احکام دیگرى بیان شده است نخست مـى فـرماید: ((گناهى بر شما نیست اگر زنان را قبل از این که باآنها تماس پیدا کنید (و آمیزش جـنـسـى انـجـام دهید) و تعیین مهر نمایید، طلاق دهید)) (لا جناح علیکم ان طلقتم النس مالم تمسوهن او تفرضوا لهن فریضه).

الـبـته این در صورتى است که مرد یا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پیش ازعمل زناشویى ، متوجه شـونـد کـه به جهاتى نمى توانند با هم زندگى کنند، چه بهتر که در این موقع با طلاق از هم جدا شوند، زیرا در مراحل بعد کار مشکلتر مى شود.

سـپـس به بیان حکم دیگرى در این رابطه مى پردازد و مى فرماید: ((در چنین حالى باید آنها را (با هدیه مناسبى) بهره مند سازید)) (ومتعوهن).

ولـى در پرداخت این هدیه ، قدرت و توانایى شوهر نیز باید در نظر گرفته شود، و لذا در دنباله آیه مـى گـویـد: ((بـر آن کـسى که توانایى دارد به اندازه تواناییش ، وبر آن کس که تنگدست است به انـدازه خـودش هـدیه شایسته اى لازم است ، و این حقى است بر نیکوکاران)) (على الموسـع قدره وعلى المقتر قدره متاعا بالمعروف حقاعلى المحسنین).

تـوانگران باید به اندازه خود و تنگدستان نیز در خور تواناییشان این هدیه رابپردازند از آنجا که این هـدیـه اثر قابل ملاحظه اى در جلوگیرى از حس انتقامجویى ورهایى زن از عقده هایى که ممکن اسـت ، بـر اثر گسستن پیوند زناشویى حاصل شوددر آیه فوق آن را وابسته به روحیه نیکوکارى و احسان کرده و مى گوید: ((این عمل برنیکوکاران لازم است)) یعنى باید آمیخته با روح نیکوکارى و مسالمت باشد.

(آیـه 237)ـ در ایـن آیـه سـخـن از زنانى به میان آمده که براى آنها تعیین مهرشده است ولى قبل ازآمیزش وعروسى ، جدا مى شوند، مى فرماید: ((اگر آنهارا طلاق دهید پیش از آن که با آنان تماس پـیدا کنید (وآمیزش انجام شود) در حالى که مهرى براى آنها تعیین کرده اید، لازم است نصف آنچه را تـعـیین کرده اید به آنها بدهید))(وان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن وقد فرضتم لهن فریضه فنصف ما فرضتم).

ایـن حـکم قانونى مساله است ، که به زن حق مى دهد نصف تمام مهریه رابدون کم و کاست بگیرد هر چند آمیزشى حاصل نشده باشد.

ولـى بـعد به سراغ جنبه هاى اخلاقى و عاطفى مى رود و مى فرماید: ((مگر این که آنها حق خود را ببخشند (و یا اگر صغیر و سفیه هستند، ولى آنها یعنى) آن کس که گره ازدواج به دست اوست آن را ببخشد)) (الا ان یعفون او یعفو الذى بیده عقده النکاح).

در جمله بعد مى گوید: ((عفو و گذشت شما (و پرداختن تمام مهر) به پرهیزکارى نزدیکتر است و گذشت و نیکوکارى را در میان خود فراموش نکنید که خداوند به آنچه انجام مى دهید بیناست)) (وان تعفوا اقرب للتقوى ولا تنسواالفضل بینکم ان اللّه بما تعملون بصیر).

لـحن مجموعه آیه ، بر اصل اساسى ((معروف)) و ((احسان)) در این مسائل تاکید مى کند، که حتى طـلاق و جـدایـى آمـیـخـتـه بـا نزاع و کشمکش و تحریک روح انتقامجویى نباشد بلکه بر اساس بزرگوارى و احسان و عفو و گذشت ، قرار گیرد.

آیـه 238ـ شـان نزول : جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین قـرار داده بـودنـد و در نـمـاز جـماعت شرکت نمى کردند، و به دنبال آنها بعضى از مؤمنین نیز از شـرکـت در جماعت خوددارى کرده بودند،پیغمبراکرم (ص) از این جهت ناراحت بود حتى آنها را تـهـدیـد بـه مجازات شدید کرد،لذا در حدیثى نقل شده که پیامبر در گرماى فوق العاده نیمروز تـابستان نماز (ظهر) رابا جماعت مى گذارد و این نماز براى اصحاب و یاران سخت ترین نماز بود، بـطـورى کـه پـشـت سـر پیامبر(ص) یک صف یا دو صف بیشتر نبود، در اینجا فرمود: من تصمیم گرفته ام خانه کسانى که در نماز ما شرکت نمى کنند بسوزانم ، آیه نازل شد واهمیت نماز ظهر را (با جماعت) تاکید کرد.

 

تفسیر:

اهمیت نماز، مخصوصا نماز وسطى

از آنـجـا کـه نـماز مؤثرترین رابطه انسان با خداست ، در آیات قرآن تاکیدفراوانى روى آن شده ، از جـمله در آیه موردبحث مى فرماید: ((در انجام همه نمازهامخصوصا نماز وسطى ، مداومت کنید و در حفظ آن کوشا باشید)) (حافظواعلى الصلوه والصلوه الوسطى).

((و با خضوع و خشوع و توجه کامل ، براى خدا بپا خیزید)) (وقوموا للّه قانتین).

مبادا گرما و سرما گرفتاریهاى دنیا و پرداختن به مال و همسر و فرزند، شما رااز این امر مهم باز دارد منظور از ((صلوه وسطى)) (نماز میانه) همان نماز ظهر است تاکید روى این نماز بخاطر این بـوده که بر اثر گرمى هواى نیمروز تابستان ، یاگرفتاریهاى شدید کسب و کار نسبت به آن کمتر اهمیت مى دادند.

(آیـه 239)ـ در ایـن آیـه تـاکید مى کند که در سخت ترین شرایط حتى درصحنه جنگ نباید نماز فراموش شود منتها در چنین وضعى ، بسیارى از شرایط نمازهمچون رو به قبله بودن و انجام رکوع و سـجـود بـطـور مـتعارف ، ساقط مى شود لذامى فرماید: ((و اگر (بخاطر جنگ یا خطر دیگرى) بـتـرسـید باید (نماز را) در حال پیاده یا سواره انجام دهید)) و رکوع و سجود را با ایما و اشاره بجا آورید (فان خفتم فرجالا او رکبانا).

بنابراین ، محافظت بر نمازه، تنها در حال امنیت نیست ، بلکه در همه حال باید نماز را بجا آورد.

((اما به هنگامى که امنیت خود را باز یافتید، خدا را یاد کنید، آن چنانکه به شم، چیزهایى را تعلیم داد که نمى دانستید)) و نماز را در این حال به صورت معمولى و با تمام آداب و شرایط انجام دهید (فاذا امنتم فاذکروا اللّه کما علمکم مالم تکونوا تعلمون).

روشـن اسـت شـکـرانـه ایـن تـعلیم الهى که طرز نماز خواندن در حالت امن وخوف را به انسانها آموخته ، همان عمل کردن بر طبق آن است.

(آیـه 240)ـ قـرآن بار دیگر به مساله ازدواج و طلاق و امورى در این رابطه باز گشته و نخست در بـاره شـوهـرانـى سـخـن مـى گـویـد کـه در آستانه مرگ قرار گرفته و همسرانى از خود بجاى مـى گذارند، مى فرماید: ((و کسانى که از شما مى میرند ـیعنى در آستانه مرگ قرار مى گیرندـ و هـمـسـرانـى از خـود باقى مى گذارند باید براى همسران خودوصیت کنند که تا یک سال آنها را بـهره مند سازند، و از خانه بیرون نکنند)) در خانه شوهر باقى بمانند و هزینه زندگى آنها پرداخت شود (والذین یتوفون منکم ویذرون ازواجا وصیه لا زواجهم متاعا الى الحول غیر اخراج).

البته این در صورتى است که آنها از خانه شوهر بیرون نروند ((و اگر بیرون روند(حقى در هزینه و سکنى ندارند ولى) گناهى بر شما نیست ، نسبت به آنچه در باره خود از کار شایسته (مانند انتخاب شوهر مجدد بعد از تمام شدن عده) انجام مى دهند)) (فان خرجن فلا جناح علیکم فى ما فعلن فى انفسهن من معروف).

در پـایـان آیـه ، گـویـا بـراى ایـن که چنین زنانى از آینده خود نگران نباشند آنها رادلدارى داده مى فرماید: خداوند قادر است که راه دیگرى بعد از فقدان شوهرپیشین در برابر آنها بگشاید، و اگر مـصـیبتى به آنها رسیده حتما حکمتى در آن بوده است ، زیرا ((خداوند توانا و حکیم است)) (واللّه عزیز حکیم).

اگر از روى حکمتش درى را ببندد، به لطفش در دیگرى را خواهد گشود وجاى نگرانى نیست.

بـسـیارى از مفسران معتقدند که این آیه به وسیله آیه 234 همین سوره که قبلاگذشت و در آن ، عده وفات چهار ماه و ده روز تعیین شده بود نسخ شده است ومقدم بودن آن آیه بر این آیه از نظر ترتیب و تنظیم قرآنى دلیل بر این نیست که قبلانازل شده است.

(آیـه 241)ـ در ایـن آیه به یکى دیگر از احکام طلاق پرداخته مى فرماید:((براى زنان مطلقه ، هدیه شـایسته اى است این حقى است بر پرهیزکاران)) که از طرف شوهر پرداخته مى شود (وللمطلقات متاع بالمعروف حقا على المتقین).

حکم در این آیه به قرینه آیه 236 که گذشت ، در مورد زنانى است که مهرى براى آنها به هنگام عقد قرار داده نشده وقبل از آمیزش جنسى ، طلاق داده مى شوند.

(آیـه 242)ـ در ایـن آیـه که آخرین آیه مربوط به طلاق است ، مى فرماید: ((این چنین خداوند آیات خود را براى شما شرح مى دهد شاید اندیشه کنید)) (کذلک یبین اللّه لکم آیاته لعلکم تعقلون).

بدیهى است که منظور از اندیشه کردن و تعقل ، آن است که مبد حرکت به سوى عمل باشد، وگرنه اندیشه تنها در باره احکام نتیجه اى نخواهد داشت.

آیه243 ـ شان نزول : در یکى از شهرهاى شام بیمارى طاعون راه یافت ومردم یکى پس از دیگرى از دنیا مى رفتند در این میان عده بسیارى به این امید که شاید از چنگال مرگ رهایى یابند آن محیط و دیار را ترک گفتند از آنجا که پس از فراراز محیط خود و رهایى از مرگ در خود احساس قدرت و اسـتـقـلالـى نموده و با نادیده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبیعى دچار غرور شدند پروردگار آنها رانیز در همان بیابان به همان بیمارى نابود ساخت.

تـفسیر: این آیه اشاره سربسته ، و در عین حال آموزنده اى است ، به سرگذشت عجیب یکى از اقوام پیشین ، که بیمارى مسرى وحشتناکى در محیط آنهاظاهر گشت ، و هزاران نفر، از آن منطقه فرار کـردنـد، مـى فـرماید: ((آیا ندیدى کسانى راکه از خانه خود از ترس مرگ فرار کردند در حالى که هزاران نفر بودند)) (الم ترالى الذین خرجوا من دیارهم وهم الوف حذر الموت).

سـپس به عاقبت کار آنها اشاره کرده مى فرماید: ((خداوند به آنها فرمود:بمیرید)) و به آن بیمارى کـه آن را بـهـانه قرار داده بودند مردند (فقال لهم اللّه موتوا)((سپس خداوند آنها را زنده کرد)) تا ماجراى زندگى آنان درس عبرتى براى دیگران باشد (ثم احیهم).

ایـن امـر تکوینى ، همانند امرى است که در آیه 82 سوره یس آمده ، آنجا که مى فرماید: ((امر او تنها این است که هنگامى که چیزى را اراده کند مى گوید: ایجادشو و فورا موجود مى شود))!.

جـمـلـه ((ثـم احـیهم)) اشاره به زنده شدن آن جمعیت است که به دعاى حزقیل پیامبر، صورت گـرفـت و از آنـجـا کـه بـازگـشت آنان به حیات ، یکى از نعمتهاى روشن الهى بود، (هم از نظر خـودشـان ، و هـم از نـظـر عبرت مردم) در پایان آیه مى فرماید:((خداوند نسبت به بندگان خود احـسـان مـى کند، ولى بیشتر مردم ، شکر او را بجانمى آورند)) (ان اللّه لذوفضل على الناس ، ولکن اکثر الناس لا یشکرون).

نه تنها این گروه ، بلکه همه انسانها مشمول الطاف و عنایات و نعمتهاى اویند.

دانشمند معروف شیعه مرحوم صدوق ـره ـ به این آیه براى امکان مساله ((رجعت)) استدلال کرده و مـى گـویـد: یکى از عقاید ما اعتقاد به رجعت است (که گروهى از انسانهاى پیشین بار دیگر در همین دنیا به زندگى باز مى گردند).

و نیز مى تواند این آیه سندى براى مساله معاد و احیاى مردگان در قیامت باشد.

(آیه 244)ـ از اینجا آیات جهاد شروع مى شود، نخست مى فرماید: ((در راه خدا پیکار کنید، و بدانید خداوند شنوا و داناست)) سخنان شما را مى شنود و ازانگیزه هاى درونى شما و نیاتتان در امر جهاد آگاه است (وقاتلوا فى سبیل اللّه واعلموا ان اللّه سمیع علیم).

آیه 245ـ شان نزول : چنین نقل شده که روزى پیامبراکرم (ص) فرمود: هرکس صدقه اى بدهد دو برابر آن در بهشت خواهد داشت ، ابوالدحداح انصارى عرض کرد اى رسول خدا من دو باغ دارم اگر یکى از آنها را به عنوان صدقه بدهم دوبرابر آن در بهشت خواهم داشت ، فرمود: آرى ! سپس او باغى را کـه بـهـتـر بود به عنوان صدقه به پیامبر(ص) داد، آیه نازل شد، و صدقه او را دو هزار هزار برابر براى او کرد و این است معنى ((اضعافا کثیره)).

تفسیر: در این آیه مى فرماید: ((کیست که به خدا وام نیکویى دهد (و ازاموالى که او بخشیده است در طـریـق جهاد و در طریق حمایت مستمندان ، انفاق کند) تا خداوند آن را براى او، چندین برابر کند)) (من ذالذى یقرض اللّه قرضا حسنافیضاعفه له اضعافا کثیره).

بنابراین وام دادن به خداوند به معنى انفاقهایى است که در راه جهاد مى شود.

و در پـایان آیه مى فرماید: ((خداوند (روزى بندگان را) محدود و گسترده مى کند و همه شما به سوى او باز مى گردید)) (واللّه یقبض ویبصط والیه ترجعون).

اشـاره به این که تصور نکنید انفاق و بخشش ، اموال شما را کم مى کند زیراگسترش و محدودیت روزى شما به دست خداست.

 

چرا تعبیر به قرض ؟

در چندین آیه از قرآن مجید در مورد انفاق در راه خدا تعبیر به قرض و وام دادن به پروردگار آمده اسـت ، و ایـن نـهـایت لطف خداوند نسبت به بندگان را از یکسوو کمال اهمیت مساله انفاق را از سـوى دیـگر مى رساند، در نهج البلاغه على (ع)مى فرماید: ((خداوند از شما درخواست قرض کرده در حـالـى کـه گنجهاى آسمان وزمین از آن اوست و بى نیاز و ستوده (آرى ، اینها نه از جهت نیاز اوست) بلکه مى خواهد شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید)).

(آیه 246).

 

یک ماجراى عبرت انگیز!

قـوم یـهـود کـه در زیـر سـلطه فرعونیان ضعیف و ناتوان شده بودند بر اثررهبریهاى خردمندانه مـوسـى (ع) از آن وضـع اسف انگیز نجات یافته و به قدرت وعظمت رسیدند خداوند به برکت این پیامبر نعمتهاى فراوانى به آنها بخشیده که ازجمله صندوق عهد ((22)) بود.

ولـى هـمـیـن پـیـروزیها و نعمتها کم کم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شکنى دادند سرانجام بـه دسـت فلسطینیان شکست خورده و قدرت و نفوذ خویش را همراه صندوق عهد از دست دادند این وضع سالها ادامه داشت تا آن که خداوند پیامبرى به نام ((اشموئیل)) را براى نجات و ارشاد آنها برانگیخت آنها گرد او اجتماع کردند واز او خواستند رهبر و امیرى براى آنها انتخاب کند تا همگى تحت فرمان او با دشمن نبرد کنند تا عزت از دست رفته را باز یابند.

((اشموئیل)) به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پیشگاه وى عرضه داشت به او وحى شـد کـه ((طـالوت)) را به پادشاهى ایشان برگزیدم در این آیه ، روى سخن را به پیامبراکرم (ص) کـرده مـى فـرماید: ((آیا ندیدى جمعى از اشراف بنى اسرائیل را بعد از موسى (ع) که به پیامبر خود گـفتند زمامدارى براى ما انتخاب کن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پیکار کنیم)) (الم تر الى الـمـلا من بنى اسرائیل من بعد موسى اذ قالوا لنبی لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فى سبیل اللّه).

قابل توجه این که آنها نام این مبارزه را ((فى سبیل اللّه)) (در راه خدا) گذاردند ازاین تعبیر روشن مـى شـود که آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم کمک کند فى سبیل اللّه محسوب مـى شـود بـه هـر حـال پـیامبرشان که از وضع آنان نگران بود، و آنها را ثابت قدم در عهد و پیمان نـمى دید به آنها ((گفت : اگر دستورپیکار به شما داده شود شاید (سرپیچى کنید و) در راه خدا پیکار نکنید)) (قال هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا).

آنـهـا در پـاسـخ گـفـتـنـد: ((چـگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم در حالى که از خانه و فـرزندانمان رانده شدیم))! و شهرهاى ما به وسیله دشمن اشغال وفرزندانمان اسیر شده اند (قالوا وما لنا الا نقاتل فى سبیل اللّه وقد اخرجنا من دیارناوابنائنا).

اما هیچ یک از اینها نتوانست جلو پیمان شکنى آنها را بگیرد، و لذا در ادامه آیه مى خوانیم : ((هنگامى کـه دسـتـور پـیـکار به آنها داده شد جز عده کمى همگى سرپیچى کردند و خداوند ستمکاران را مـى دانـد)) و مـى شناسد و به آنها کیفر مى دهد(فلما کتب علیهم القتال تولوا الا قلیلا منهم واللّه علیم بالظالمین).

بعضى عده وفاداران را 313 نفر نوشته اند، همانند سربازان وفادار اسلام درجنگ بدر.

(آیـه 247)ـ در هر صورت پیامبرشان ، طبق وظیفه اى که داشت به درخواست آنها پاسخ گفت ، و طـالـوت را بـه فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزید((و به آنها گفت : خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگیخته است)) (وقال لهم نبیهم ان اللّه قد بعث لکم طالوت ملکا).

از تـعـبـیـر ملکا چنین بر مى آید که طالوت ، تنها فرمانده لشگر نبود بلکه زمامدارکشور هم بود از ایـنجا مخالفت شروع شد، گروهى گفتند: ((چگونه او بر ما حکومت داشته باشد با این که ما از او شایسته تریم ، و او ثروت زیادى ندارد)) (قالوا انى یکون له الملک علینا ونحن احق بالملک منه ولم یؤت سعه من المال).

در واقع آنها به انتخاب خداوند اعتراض کردند ـطالوت جوانى از یک قبیله گمنام بنى اسرائیل و از نـظـر مـالـى یـک کـشـاورز سـاده بودـ ولى قرآن پاسخ دندانشکنى را که آن پیامبر به گمراهان بـنـى اسـرائیل داد چنین بازگو مى کند ((گفت : خداوند او رابر شما برگزیده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشیده)) (ان اللّه اصطفیه وزاده بسطه فى العلم والجسم).

نـخـست : این که این گزینش خداوند حکیم است و دوم این که شما سخت دراشتباهید و شرایط اساسى رهبرى را فراموش کرده اید، نسب عالى و ثروت ، هیچ امتیازى براى رهبرى نیست.

سپس مى افزاید: ((خداوند ملک خود را به هر کس بخواهد مى بخشد وخداوند (احسانش) وسیع و گسترده و دانا (به لیاقت و شایستگى افراد) است))(واللّه یؤتى ملکه من یشا واللّه واسـع علیم).

ایـن جمله ممکن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن امکانات و وسایل مختلف از سوى خداست.

(آیـه 248)ـ ایـن آیه نشان مى دهد که گویا بنى اسرائیل هنوز به ماموریت طالوت از سوى خداوند حتى با تصریح پیامبرشان اشموئیل ، اطمینان پیدا نکرده بودند و از او خواهان نشانه و دلیل شدند، ((پیامبر آنها به آنها گفت : نشانه حکومت او این است که صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد که در آن آرامـشـى از سـوى پـروردگـارتان براى شما است ، همان صندوقى که یادگارهاى خاندان مـوسـى و هـارون در آن اسـت ، در حـالـى کـه فـرشـتـگان آن را حمل مى کنند، در این موضوع ، نـشـانـه روشنى براى شما است ، اگر ایمان داشته باشید)) (وقال لهم نبیهم ان آیه ملکه ان یاتیکم التابوت فیه سکینه من ربکم وبقیه مما ترک آل موسى وآل هرون تحمله الملائکه ان فى ذلک لا یه لکم ان کنتم مؤمنین).

(آیـه 249)ـ سـرانـجام به رهبرى و فرماندهى طالوت تن در دادند و او لشگرهاى فراوانى را بسیج کـرد و بـه راه افتاد، و در اینجا بود که بنى اسرائیل در برابر آزمون عجیبى قرار گرفتند بهتر است ایـن سـخـن را از زبـان قـرآن بـشـنـویـم ، مـى فرماید:((هنگامى که طالوت (به فرماندهى لشگر بنى اسرائیل منصوب شد سپاهیان را باخود بیرون برد، به آنها گفت : خداوند شما را با یک نهر آب امتحان مى کند، آنها که از آن بنوشند از من نیستند و آنها که جز یک پیمانه با دست خود، بیشتر از آن نـچـشـنـداز مـنـنـد)) (فـلما فصل طالوت بالجنود قال ان اللّه مبتلیکم بنهر فمن شرب منه فلیس منى ومن لم یطعمه فانه منى الا من اغترف غرفه بیده).

در اینجا لشگریان طالوت در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند، و آن مساله مقاومت شدید در برابر تـشنگى ، و چنین آزمونى براى این لشگر ـمخصوصا باسابقه بدى که بنى اسرائیل در بعضى جنگها داشتندـ ضرورت داشت.

ولى اکثریت آنها از بوته این امتحان سالم بیرون نیامدند، چنانکه قرآن مى گوید: ((آنها همگى ـجز عده کمى از آنه، از آن آب نوشیدند)) (فشربوا منه الا قلیلا منهم).

سـپـس مـى افـزایـد: ((هـنـگامى که او (طالوت) و افرادى که به وى ایمان آورده بودند (و از بوته آزمـایـش سـالم به در آمدند) از آن نهر گذشتند، گفتند: امروز ما (با این جمعیت اندک) توانایى مـقـابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم)) (فلما جاوزه هووالذین آمنوا معه قالوا لا طاقه لنا الیوم بجالوت وجنوده).

و در ادامه مى فرماید: ((آنها که مى دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و به رستاخیز و وعده هاى الـهـى ایـمـان داشـتـنـد) گفتند: چه بسیار گروههاى کوچکى که به فرمان خدا بر گروههاى عـظیمى پیروز شدند و خداوند با صابران (واستقامت کنندگان) همراه است)) (قال الذین یظنون انـهم ملاقوا اللّه کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن اللّه واللّه مع الصابرین).

(آیـه 250)ـ در ایـن آیـه مـسـاله رویارویى دو لشگر مطرح مى شود، مى فرماید:((هنگامى که آنها (لشگر طالوت و بنى اسرائیل) در برابر جالوت و سپاهیان او قرارگرفتند گفتند: پروردگارا! صبر و اسـتـقـامت را بر ما فرو ریز گامهاى ما را استوار بدار، وما را بر جمعیت کافران پیروز گردان)) (ولما برزوا لجالوت وجنوده قالوا ربنا افرغ علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الکافرین).

در حـقیقت طالوت و سپاه او سه چیز طلب کردند نخست صبر و استقامت ،دومین تقاضاى آنها از خدا این بود که گامهاى ما را استوار بدار تا از جا کنده نشود وفرار نکنیم در واقع دعاى اول جنبه بـاطـنـى و درونـى داشـت و ایـن دعا جنبه ظاهرى وبرونى دارد و مسلما ثبات قدم از نتایج روح اسـتـقـامت و صبر است ، سومین تقاضاى آنها این بود که ((ما را بر این قوم کافر یارى فرما و پیروز کن)) که نتیجه نهایى صبر واستقامت و ثبات قدم است.

(آیـه 251)ـ بـه یقین خداوند چنین بندگانى را تنها نخواهد گذاشت هر چندعدد آنها کم و عدد دشـمن زیاد باشد، لذا در این آیه مى فرماید: ((آنها به فرمان خداسپاه دشمن را شکست دادند و به هزیمت وا داشتند)) (فهزموهم باذن اللّه).

((و داوود (جـوان کـم سـن و سال و نیرومند شجاعى که در لشگر طالوت بود)جالوت را کشت)) (وقتل داوود جالوت).

ایـن جـوان با فلاخنى که در دست داشت ، یکى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب کرد که درست بر پـیشانى و سر جالوت کوبیده شد و در آن فرو نشست وفریادى کشید و فرو افتاد، و ترس و وحشت تـمـام سـپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار کردند، گویا خداوند مى خواست قدرت خویش را در ایـنـجـا نـشـان دهـد کـه چـگونه پادشاهى با آن عظمت و لشگرى انبوه به وسیله نوجوان تازه به میدان آمده اى آن هم با یک سلاح ظاهرا بى ارزش ، از پاى در مى آید!.

سـپس مى افزاید: ((خداوند حکومت و دانش را به او بخشید و از آنچه مى خواست به او تعلیم داد)) (وا تیه اللّه الـمـلـک والحکمه وعلمه مما یش).

گـرچـه دراین آیه تصریح نشده که این داود همان داود، پیامبر بزرگ بنى اسرائیل ،پدر سلیمان است ولى جمله فوق نشان مى دهد که او به مقام نبوت رسید.

و در پـایـان آیـه بـه یـک قانون کلى اشاره فرموده مى گوید: ((و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسیله بعضى دیگر دفع نکند سراسر روى زمین فاسد مى شود، ولى خداوند نسبت به تمام جهانیان ، لـطـف و احـسـان دارد)) (ولـولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الا رض ولکن اللّه ذوفضل على العالمین).

ایـن آیـات ، بـشارت است براى مؤمنان که در مواقعى که در فشار شدید ازسوى طاغوتها و جباران قرار مى گیرند در انتظار نصرت و پیروزى الهى باشند.

(آیه 252)ـ این آیه اشاره به داستانهاى متعددى است که در آیات گذشته در باره بنى اسرائیل بیان شـده اسـت کـه هـر کـدام نشانه اى از قدرت و عظمت پروردگار است و پاک از هرگونه خرافه و افـسـانه و اساطیر بر پیامبر نازل گردیده و درآن مى فرماید: ((اینها آیات خداست که به حق بر تو مى خوانیم و تو از رسولان هستى)) (تلک آیات اللّه نتلوها علیک بالحق وانک لمن المرسلین).

آغاز جز سوم قرآن مجید.

(آیه 253) .

 

نقش پیامبران در زندگى انسانها!

ایـن آیـه اشاره اى به درجات انبیا و مراتب آنها و گوشه اى از رسالت آنها درجامعه انسانى مى کند، نخست مى فرماید: ((آن رسولان را بعضى بر بعضى برترى دادیم)) (تلک الرسل فضلنا بعضهم على بعض).

تعبیر به فضلنا بعضهم على بعض به روشنى مى رساند که همه پیامبران الهى با این که از نظر نبوت و رسالت ، همانند بودند از جهت مقام یکسان نبودند.

سـپـس بـه ویـژگى بعضى از آنان پرداخته مى فرماید: ((بعضى از آنان را خدا با اوسخن گفت)) (منهم من کلم اللّه).

و منظور از آن موسى (ع) است که به ((کلیم اللّه)) معروف شده است.

سـپـس مـى افـزایـد: ((و درجـات بـعضى را بالا برد)) (ورفع بعضهم درجات) که نمونه کامل آن پـیـامـبـرگـرامـى اسلام است که آیینش کاملترین و آخرین آیینها بود، و یامنظور از آن بعضى از پیامبران پیشین مانند ابراهیم و امثال اوست.

سـپس به سراغ امتیاز حضرت مسیح (ع) رفته مى فرماید: ((ما به عیسى بن مریم نشانه هاى روشن دادیم ، و او را با روح القدس تایید کردیم)) (وآتینا عیسى ابن مریم البینات وایدناه بروح القدس).

نـشـانـه هـاى روشـن ، اشاره به معجزاتى مانند شفاى بیماران غیرقابل علاج واحیاى مردگان ، و مـعارف عالى دینى است و منظور از روح القدس پیک وحى خداوند یعنى جبرئیل ، یا نیروى مرموز معنوى خاصى است که در اولیااللّه باتفاوتهایى وجود دارد.

در ادامـه آیـه اشـاره بـه وضـع امـتـهـا و اخـتـلافات آنها بعد از انبیا کرده مى فرماید:((اگر خدا مـى خواست کسانى که بعد از آنان بودند، پس از آن که آن همه نشانه هاى روشن براى آنان آمد، به جـنـگ و سـتـیز با یکدیگر نمى پرداختند)) (ولوشا اللّه مااقتتل الذین من بعدهم من بعد ما جاتهم البینات).

یـعـنـى اگر خدا مى خواست ، قدرت داشت که آنها را به اجبار از جنگ و ستیزباز دارد، ولى سنت الهى بر این بوده و هست که مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد.

ولـى آنـها از آزادى خود سؤاستفاده کردند ((و راه اختلاف پیمودند)) (ولکن اختلفوا) در حقیقت اخـتـلافـات مـیـان پـیروان راستین و حقیقى مذاهب نبوده بلکه ((میان)) پیروان و ((مخالفان)) مـذهـب صورت گرفته است ((پس بعضى از آنها ایمان آوردند و بعضى کافر شدند)) (فمنهم من امن ومنهم من کفر).

بار دیگر تاکید مى کند که این کار براى خدا آسان بود که به حکم اجبار جلواختلافات آنها را بگیرد، زیرا ((اگر خدا مى خواست هرگز آنها با یکدیگر جنگ نمى کردند ولى خداوند آن را که اراده کرده (و بـر طبق حکمت و هماهنگ با هدف آفرینش انسان است و آن آزادى اراده و مختار بودن است) به جا مى آورد)) (ولوشااللّه مااقتتلوا ولکن اللّه یفعل ما یرید).

بدون شک گروهى از این آزادى نتیجه منفى مى گیرند ولى در مجموع وجودآزادى از مهمترین ارکان تکامل انسان است ، زیرا تکامل اجبارى تکامل محسوب نمى شود.

(آیه 254).

 

انفاق یکى از مهمترین اسباب نجات در قیامت !

در ایـن آیـه روى سخن را به مسلمانان کرده و به یکى از وظایفى که سبب وحدت جامعه و تقویت حـکومت و بنیه دفاعى و جهاد مى شود اشاره مى کند ومى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید از آنچه به شما روزى داده ایم انفاق کنید))(ی ایها الذین آمنوا انفقوا مما رزقناکم).

از تهدیدى که در ذیل آیه آمده استفاده مى شود منظور، انفاق واجب یعنى زکات است.

سـپـس مى افزاید: امروز که توانایى دارید انفاق کنید ((پیش از آن که روزى فرارسد که نه خرید و فـروش در آن اسـت و نه رابطه دوستى و نه شفاعت)) (من قبل ان یاتى یوم لا بیع فیه ولا خله ولا شفاعه).

و در پایان آیه مى فرماید: ((کافران همان ظالمانند)) (والکافرون هم الظالمون).

اشـاره بـه این که آنها که انفاق و زکات را ترک مى کنند هم به خویشتن ستم روامى دارند و هم به دیگران.

((کفر)) در اینجا به معنى سرپیچى و گناه و تخلف از دستور خداست.

(آیه 255).

 

((آیه الکرسى)) یکى ا ز مهمترین آیات قرآن !

در اهمیت و فضیلت این آیه همین بس که از پیامبرگرامى اسلام (ص) نقل شده است که از ابى بن کـعـب سـؤال کـرد و فـرمود: کدام آیه برترین آیه کتاب اللّه است ؟عرض کرد: اللّه لا اله الا هوالحى الـقیوم ، پیامبر(ص) دست بر سینه او زد و فرمود:دانش بر تو گوارا باد، سوگند به کسى که جان مـحـمد(ص) در دست اوست این آیه داراى دو زبان و دو لب است که در پایه عرش الهى تسبیح و تقدیس خدا مى گویند.

در حدیث دیگرى از امام باقر(ع) آمده است : ((هر کس آیه الکرسى را یکباربخواند، خداوند هزار امر نـاخـوشـایـنـد از امـور نـاخوشایند دنی، و هزار امر ناخوشاینداز آخرت را از او برطرف مى کند که آسانترین ناخوشایند دنی، فقر، و آسانترین ناخوشایند آخرت ، عذاب قبر است)).

تفسیر: ابتدا از ذات اقدس الهى و مساله توحید و اسماحسنى و صفات اوشروع مى کند مى فرماید: ((خداوند هیچ معبودى جز او نیست)) (اللّه لا اله الا هو).

((اللّه)) نـام مـخـصوص خداوند و به معنى ذاتى است که جامع همه صفات کمال و جلال و جمال است.

سپس مى افزاید: ((خداوندى که زنده و قائم به ذات خویش است وموجودات دیگر عالم ، قائم به او هستند)) (الحى القیوم).

بـدیهى است که حیات در خداوند حیات حقیقى است چرا که حیاتش عین ذات و مجموعه علم و قدرت اوست نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت که حیات آنها عارضى است لذا پس از مدتى مى میرند!.

امـا در خداوند چنین نیست چنانکه در آیه 58 سوره فرقان مى خوانیم : ((توکل بر ذات زنده اى کن که هرگز نمى میرد)).

سپس در ادامه آیه مى افزاید: ((هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرانمى گیرد)) و لحظه اى از تدبیر جهان غافل نمى شود (لا تاخذه سنه ولا نوم).

((سنه)) خوابى است که به چشم عارض مى شود، اما وقتى عمیقتر شد و به قلب عارض شد ((نوم)) گـفته مى شود این جمله اشاره به این حقیقت است که فیض و لطف تدبیر خداوند دائمى است ، و لحظه اى قطع نمى گردد.

سـپـس بـه مالکیت مطلقه خداوند اشاره کرده مى فرماید: ((براى اوست آنچه در آسمانها و زمین است)) (له ما فى السموات وما فى الا رض).

و این پنجمین وصف از اوصاف الهى است که در این آیه آمده ، زیرا قبل از آن اشاره به توحید و حى و قیوم بودن ، و عدم غلبه خواب بر ذات پاک او شده است.

نـاگفته پیداست توجه به این صفت که همه چیز مال خداست اثرتربیتى مهمى در انسانها دارد زیرا هـنـگـامـى کـه بـدانـنـد آنـچـه دارنـد از خـودشـان نـیـسـت وچـنـد روزى بـه عـنـوان ـگاـن عـاریـت یـاامانت به دست آنهاسپرده شده این عقیده بطور مسلم انسان رااز تجاوزبه حقوق دیگران و استثمار و استعمار و احتکار و حرص و بخل و طمع باز مى دارد.

در شـشـمین توصیف مى فرماید: ((کیست که در نزد او جز به فرمانش شفاعت کند)) (من ذاالذى یشفع عنده الا باذنه).

در واقع با یک استفهام انکارى مى گوید هیچ کس بدون فرمان خدا نمى توانددر پیشگاه او شفاعت کند.

در باره ((شفاعت)) در ذیل آیه 48 سوره بقره بحث کردیم.

در هفتمین توصیف مى فرماید: ((آنچه را پیش روى آنها (بندگان) و پشت سرآنهاست مى داند و از گذشته و آینده آنان آگاه است)) (یعلم ما بین ایدیهم وما خلفهم).

و بـه این ترتیب پهنه زمان و مکان ، همه در پیشگاه علم او روشن است پس هرکار ـحتى شفاعت ـ باید به اذن او باشد.

در هـشـتـمین توصیف ، مى فرماید: ((آنها جز به مقدارى که او بخواهد احاطه به علم او ندارند)) و تـنـها بخش کوچکى از علوم را که مصلحت دانسته در اختیاردیگران گذارده است (ولا یحیطون بشى من علمه الا بماشا).

و به این ترتیب علم و دانش محدود دیگران ، پرتوى از علم بى پایان اوست.

از جمله فوق دو نکته دیگر نیز استفاده مى شود: نخست این که هیچ کس ازخود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحیه خداست.

دیـگـر ایـن کـه خـداونـد مـمـکن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غیب را دراختیار کسانى که مى خواهد قرار دهد.

در نـهـمین و دهمین توصیف مى فرماید: ((کرسى (حکومت) او آسمانها وزمین را دربر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمین براى او گران نیست)) (وسـع کرسیه السموات والا رض ولا یؤده حفظهما).

به این ترتیب حکومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمین را فراگرفته وکرسى علم و دانش او به همه این عوالم احاطه دارد و چیزى از قلمرو حکومت ونفوذ علم او بیرون نیست.

حـتـى از پـاره اى از روایـات استفاده مى شود که کرسى به مراتب از آسمانها وزمین وسیعتر است چـنـانـکـه از امـام صادق (ع) نقل شده که فرمود: ((آسمانها و زمین دربرابر کرسى همچون حلقه انـگـشـتـرى است در وسط یک بیابان و کرسى در برابرعرش همچون حلقه اى است در وسط یک بیابان)) البته هنوز علم و دانش بشرنتوانسته است از این معنى پرده بر دارد.

و در یـازدهـمـین و دوازدهمین ، توصیف مى گوید: ((و اوست بلندمقام وباعظمت)) (وهو العلى العظیم).

و خداوندى که عظیم و بزرگ است و بى نهایت هیچ کارى براى او مشکل نیست و هیچ گاه از اداره و تدبیر جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بى خبرنمى گردد و علم او به همه چیز احاطه دارد.

قابل توجه این که آیه الکرسى برخلاف آنچه مشهور و معروف است همین یک آیه بیشتر نیست.

آیـه 256ـ شـان نزول : مردى از اهل مدینه به نام ((ابوحصین)) دو پسر داشت برخى از بازرگانانى که به مدینه کالا وارد مى کردند هنگام برخورد با این دو پسر آنان را به عقیده و آیین مسیح دعوت کردند، آنها هم سخت تحت تاثیر قرار گرفتند.

((ابـوحصین)) از این جریان سخت ناراحت شد و به پیامبر(ص) اطلاع داد و ازحضرت خواست که آنـان را بـه مـذهـب خـود بـرگـردانـد و سـؤال کرد آیا مى تواند آنان رابا اجبار به مذهب خویش بـازگرداند؟ آیه نازل شد و این حقیقت را بیان داشت که :((در گرایش به مذهب اجبار و اکراهى نیست)).

تـفسیر: آیه الکرسى در واقع مجموعه اى از توحید و صفات جمال و جلال خدا بود که اساس دین را تـشـکیل مى دهد، و چون در تمام مراحل با دلیل عقل قابل استدلال است و نیازى به اجبار و اکراه نـیـست دراین آیه مى فرماید: ((در قبول دین هیچ اکراهى نیست (زیرا) راه درست از بیراهه آشکار شده است)) (لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى).

ایـن آیـه پـاسـخ دنـدانـشکنى است به آنها که تصور مى کننداسلام دربعضى ازمواردجنبه تحمیلى و اجبارى داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامى پیش رفته است.

سـپـس به عنوان یک نتیجه گیرى از جمله گذشته مى افزاید: ((پس کسى که به طاغوت (بت و شیطان و انسانهاى طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمى دست زده است که گسستن براى آن وجود ندارد (فمن یکفربالطاغوت ویؤمن باللّه فقداستمسک بالعروه الوثقى لا نفصام لها).

و در پایان مى فرماید: ((خداوند شنوا و داناست)) (واللّه سمیع علیم).

سـپـس مى فرماید: ((و هرکس که به او دانش داده شده است خیر فراوانى داده شده است)) (ومن یؤت الحکمه فقد اوتى خیرا کثیرا).

و بـه گـفـتـه آن حـکـیـم : ((هرکس را که عقل دادى چه ندادى و هرکس را که عقل ندادى چه دادى !)).

و در پایان آیه مى فرماید: ((تنها خردمندان متذکر مى شوند)) (وما یذکر الا اولواالا لباب).

مـنـظـور از ((اولـواالا لـباب)) (صاحبان عقل و خرد) آنهایى هستند که عقل و خردخود را به کار مى گیرند و در پرتو این چراغ پرفروغ ، راه زندگى و سعادت را مى یابند.

(آیه 270).

 

چگونگى انفاقها!

در ایـن آیـه و آیه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است نخست مى فرماید: ((آنـچـه را که انفاق مى کنید یا نذرهایى که (در این زمینه کرده اید) خداوند همه آنها را مى داند)) (وما انفقتم من نفقه او نذرتم من نذر فان اللّه یعلمه).

کـم باشد یا زیاد، خوب باشد یا بد، از طریق حلال تهیه شده باشد یا حرام ،همراه با منت و آزار باشد یا بدون آن خدا از تمام جزئیات آن آگاه است.

و در پایان آیه مى فرماید: ((و ظالمان یاورى ندارند)) (وما للظالمین من انصار).

((ظـالـمـان)) در ایـنـجا اشاره به ثروت اندوزان بخیل و انفاق کنندگان ریاکار، ومنت گذاران و مردم آزاران است که خداوند آنها را یارى نمى کند، و انفاقشان نیز دردنیا و آخرت یاورشان نخواهد بود.

آرى ! آنـها نه در دنیا یار و یاورى دارند و ن�نه�?من النور الى الظلمات).

بـه هـمـین دلیل آنها اهل آتشند و براى همیشه در آن خواهند بود)) (اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون).

(آیه 258).

 

ابراهیم در برابر طاغوت زمان خود نمرود!

بـه دنـبال آیه قبل که از هدایت مؤمنان در پرتو ولایت و راهنمایى پروردگار وگمراهى کافران بر اثـر پـیـروى ازطاغوت سخن مى گفت خداوند چندنمونه ذکرمى کندکه یکى ازآنها نمونه روشنى اسـت که در این آیه آمده و آن گفتگو ومحاجـه ابراهیم قهرمان بت شکن با جبار زمان خود، نمرود است ، مى فرماید: ((آیا ندیدى (آگاهى ندارى) از کسى که باابراهیم در باره پروردگارش محاجه و گفتگو کرد)) (الم تر الى الذى حاج ابرهیم فى ربه).

و در یک جمله اشاره به انگیزه اصلى این محاجه مى کند و مى گوید: ((بخاطراین بود که خداوند بـه او حـکومت داده بود)) و بر اثر کمى ظرفیت از باده کبر و غرور،سرمست شده بود (ان اتیه اللّه الملک).

و چه بسیارند کسانى که در حال عادى ، انسانهاى معتدل ، سربه راه ، مؤمن وبیدارند اما هنگامى که به مال و مقام و نوایى برسند همه چیز را به دست فراموشى مى سپارند و مهمترین مقدسات را زیر پا مى نهند!.

و در ادامـه مـى افزاید: در آن هنگام که از ابراهیم (ع) پرسید خداى تو کیست که به سوى او دعوت مـى کـنـى ؟ ((ابـراهـیـم گـفت : همان کسى که زنده مى کند ومى میراند)) (اذ قال ابرهیم ربى الذى یحیى ویمیت).

در حـقـیـقت ابراهیم (ع) بزرگترین شاهکار آفرینش یعنى قانون حیات و مرگ رابه عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت.

ولى نمرود جبار، راه تزویر و سفسطه را پیش گرفت و براى اغفال مردم واطرافیان خود ((گفت من نیز زنده مى کنم و مى میرانم)) و قانون حیات و مرگ دردست من است (قال انا احیى وامیت).

ولـى ابـراهیم (ع) براى خنثى کردن این توطئه ، دست به استدلال دیگرى زد که دشمن نتواند در بـرابـر سـاده لوحان در مورد آن مغالطه کند، ((ابراهیم گفت : خداوندخورشید را (از افق مشرق) مـى آورد (اگر تو راست مى گویى که حاکم بر جهان هستى مى باشى) خورشید را از طرف مغرب بیاور))! (قال ابرهیم فان اللّه یاتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب).

اینجا بود که ((آن مرد کافر، مبهوت و وامانده شد)) (فبهت الذى کفر).

آرى ! ((خداوند قوم ظالم را هدایت نمى کند)) (واللّه لا یهدى القوم الظالمین).

و به این ترتیب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام ، خاموش و مبهوت وناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهیم (ع) سخنى بگوید.

(آیه 259)ـ در این آیه سرگذشت یکى دیگر از انبیا پیشین بیان شده ، که مشتمل بر شواهد زنده اى بر مسائل معاد است.

آیـه اشـاره بـه سـرگذشت کسى مى کند که در اثناى سفر خود در حالى که برمرکبى سوار بود و مـقـدارى آشـامـیـدنـى و خـوراکى همراه داشت از کنار یک آبادى گذشت در حالى که به شکل وحـشـتـنـاکى در هم ریخته و ویران شده بود و اجساد واستخوانهاى پوسیده ساکنان آن به چشم مـى خـورد هـنـگـامـى کـه این منظره وحشتزا رادید گفت چگونه خداوند این مردگان را زنده مى کند؟ شرح بیشتر این ماجرا را اززبان قرآن بشنویم مى فرماید: ((یا همانند کسى که از کنار یک آبـادى عـبـور مـى کـرد درحـالـى کـه دیـوارهـاى آن به روى سقفها فرو ریخته بود، (و اجساد و اسـتـخـوانهاى اهل آن در هر سو پراکنده بود، او از روى تعجب با خود) گفت : چگونه خدا اینها را بعداز مرگ زنده مى کند))! (او کالذى مر على قریه وهى خاویه على عروشها قال انى یحیى هذه اللّه بعد موتها).

در ادامـه مـى فرماید: ((خداوند او را یکصد سال میراند، سپس او را زنده کرد وبه او گفت : چقدر درنـگ کـردى ؟ گفت : یک روز یا قسمتى از یک روز، فرمود (نه)بلکه یکصدسال درنگ کردى)) (فاماته اللّه مائه عام ثم بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوما او بعض یوم قال بل لبثت مائه عام).

سپس براى این که آن پیامبر، اطمینان بیشترى به این مساله پیدا کند، به اودستور داده شد که به غـذا و نـوشـیدنى و همچنین مرکب سواریش که همراه داشته ،نگاهى بیفکند که اولى کاملا سالم مـانده بود و دومى به کلى متلاشى شده بود، تا هم گذشت زمان را مشاهده کند، و هم قدرت خدا را بـر نـگـهدارى هر چه اراده داشته باشد، مى فرماید: به او گفته شد ((پس حالا نگاه کن به غذا و نـوشـیـدنـیت (که همراه داشتى ببین که با گذشت سالها) هیچ گونه تغییر نیافته)) (فانظر الى طعامک وشرابک لم یتسنه).

بـنـابـرایـن ، خـدایى که مى تواند غذا و نوشیدنى تو را که قاعدتا باید زود فاسدگردد، به حال اول نگهدارد، زنده کردن مردگان براى او مشکل نیست ، زیرا ادامه حیات چنین غذاى فاسد شدنى که عمر آن معمولا بسیار کوتاه است ، در این مدت طولانى ساده تر از زنده کردن مردگان نیست.

سپس مى افزاید: ((ولى نگاه به الاغ خود کن (که چگونه از هم متلاشى شده براى این که اطمینان بـه زنـدگـى پس از مرگ پیدا کنى) و تو را نشانه اى براى مردم قراردهیم)) آن را زنده مى سازیم (وانظر الى حمارک ولنجعلک آیه للناس).

بـه هـر حال در تکمیل همین مساله مى افزاید: ((به استخوانها نگاه کن (که ازمرکب سواریت باقى مـانـده) و بـبـین چگونه آنها را بر مى داریم و به هم پیوند مى دهیم و گوشت بر آن مى پوشانیم)) (وانظر الى العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما).

و در پـایان آیه مى فرماید: ((هنگامى که با مشاهده این نشانه هاى واضح (همه چیز) براى او روشن شـد گـفـت : مى دانم که خدا بر هر کارى قادر است)) (فلما تبین له قال اعلم ان اللّه على کل شى قدیر).

در بـاره ایـن کـه او کـدامـیک از پیامبران بوده مشهور و معروف این است که ((عزیر)) بوده و در حدیثى از امام صادق (ع) این موضوع تایید شده است.

(آیه 260).

 

صحنه دیگرى از معاد در این دنیا !

بـه دنبال داستان عزیر در مورد معاد داستان دیگرى از ابراهیم (ع) در اینجامطرح شده است ، و آن ایـن کـه : روزى ابـراهیم (ع) از کنار دریایى مى گذشت مردارى را دید که در کنار دریا افتاده ، در حالى که مقدارى از آن داخل آب و مقدارى دیگر درخشکى قرار داشت و پرندگان و حیوانات دریا و خشکى از دو سو آن را طعمه خودقرار داده اند، این منظره ابراهیم را به فکر مساله اى انداخت که هـمـه مـى خـواهـنـدچـگـونـگى آن را بدانند و آن کیفیت زنده شدن مردگان پس از مرگ است چـنـانـکـه قـرآن مـى گوید: ((بخاطر بیاور، هنگامى را که ابراهیم (ع) گفت : خدایا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى کنى)) (واذ قال ابرهیم رب ارنى کیف تحیى الموتى).

او مى خواست با رؤیت و شهود، ایمان خود را قویتر کند، به همین دلیل درادامه این سخن ، هنگامى که خداوند ((فرمود: آیا ایمان نیاورده اى ؟)) (قال اولم تؤمن).

او در جـواب عـرض کـرد: ((آرى ، ایـمان آوردم ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد)) (قال بلى ولکن لیطمئن قلبى).

در اینجا به ابراهیم دستور داده مى شود که براى رسیدن به مطلوبش دست به اقدام عجیبى بزند، آن گـونـه کـه قرآن در ادامه این آیه بیان کرده ، مى گوید: ((خداوندفرمود: حال که چنین است چـهـار نـوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را (پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز) سـپس بر هر کوهى قسمتى از آن را قرار بده ،بعد آنها را بخوان به سرعت به سوى تو مى آیند)) (قال فخد اربعه من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جز ثم ادعهن یاتینک سعیا).

ابـراهـیم (ع) این کار را کرد، و آنها را صدا زد، در این هنگام اجزاى پراکنده هریک از مرغان ، جدا و جـمـع شـده و بـه هم آمیختند و زندگى را از سر گرفتند و این موضوع به ابراهیم نشان داد، که همین صحنه در مقیاس بسیار وسیعتر، در رستاخیزانجام خواهد شد.

و در پـایـان آیـه مـى فـرماید: این را ببین ((و بدان خداوند توانا و حکیم است))(واعلم ان اللّه عزیز حکیم) هم تمام ذرات بدن مردگان را بخوبى مى شناسد، و هم توانایى بر جمع آنها دارد.

(آیه 261).

 

آغاز آیات انفاق !

مـسـاله انفاق یکى از مهمترین مسائلى است که اسلام روى آن تاکید داردوشاید ذکر آیات آن پشت سـر آیات مربوط به معاد ازاین نظرباشدکه یکى ازمهمترین اسباب نجات درقیامت ،انفاق وبخشش در راه خداست.

نخست مى فرماید: ((مثل کسانى که اموال خود را در راه خدا انفاق مى کنندهمانند بذرى است که هفت خوشه برویاند)) (مثل الذین ینفقون اموالهم فى سبیل اللّه کمثل حبه انبتت سبع سنابل) ((و در هـر خوشه اى یکصد دانه باشد)) که مجموعااز یک دانه هفتصد دانه بر مى خیزد (فى کل سنبله مائه حبه).

تـازه پاداش آنها منحصر به این نیست ، بلکه : ((خداوند آن را براى هر کس بخواهد (و شایستگى در آنـهـا و انـفـاق آنها از نظر نیت و اخلاص و کیفیت و کمیت ببیند) دو یا چند برابر مى کند)) (واللّه یضاعف لمن یشا).

و ایـن همه پاداش از سوى خدا عجیب نیست ((چرا که او (از نظر رحمت وقدرت) وسیع و از همه چیز آگاه است)) (واللّه واسـع علیم).

 

انفاق یکى از مهمترین طرق حل مشکل فاصله طبقاتى. 

بـا دقـت در آیـات قـرآن مـجـیـد آشـکـار مى شود که یکى از اهداف اسلام این است که اختلافات غـیرعادلانه اى که در اثر بى عدالتیهاى اجتماعى در میان طبقه غنى وضعیف پیدا مى شود از بین بـرود و سطح زندگى کسانى که نمى توانند نیازمندیهاى زندگیشان را بدون کمک دیگران رفع کـنـنـد بـالا بیاید و حداقل لوازم زندگى را داشته باشند، اسلام براى رسیدن به این هدف برنامه وسیعى در نظر گرفته است ـتحریم رباخوارى بطور مطلق ، و وجوب پرداخت مالیاتهاى اسلامى از قـبـیـل زکـات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشویق به انفاق ـ وقف و قرض الحسنه و کمکهاى مـخـتـلـف مـالـى قسمتى از این برنامه را تشکیل مى دهد، و از همه مهمتر زنده کردن روح ایمان وبرادرى انسانى در میان مسلمانان است.

(آیه 262).

 

چه انفاقى با ارزش است ؟

در آیـه قـبـل اهمیت انفاق در راه خدا بطورکلى بیان شد، ولى در این آیه بعضى از شرایط آن ذکر مى شود، مى فرماید: ((کسانى که اموال خود را در راه خداانفاق مى کنند سپس به دنبال انفاقى که کـرده انـد مـنـت نمى گذارند و آزارى نمى رسانند پاداش آنه، نزد پروردگارشان است)) (الذین ینفقون اموالهم فى سبیل اللّه ثم لا یتبعون ما انفقوا منا ولا اذى لهم اجرهم عند ربهم).

((علاوه بر این نه ترسى بر آنها است و نه غمگین مى شوند)) (ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون).

بـنـابـراین کسانى که در راه خدا بذل مال مى کنند ولى به دنبال آن منت مى گذارند یا کارى که مـوجـب آزار و رنـجـش اسـت مى کنند در حقیقت با این عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بین مـى بـرنـد، بـلکه مى توان گفت چنین افراد دربسیارى از موارد بدهکارند نه طلبکار! زیرا آبروى انسان و سرمایه هاى روانى واجتماعى او به مراتب برتر و بالاتر از ثروت ومال است.

جمله ((لهم اجرهم عند ربهم)) به انفاق کنندگان اطمینان مى دهد که پاداششان نزد پروردگار مـحـفوظ است تا با اطمینان خاطر در این راه گام بردارند بلکه تعبیر((ربهم)) (پروردگارشان) اشاره به این است که خداوند آنها را پرورش مى دهد و بر آن مى افزاید.

(آیه 263)ـ این آیه در حقیقت تکمیلى است نسبت به آیه قبل ، در زمینه ترک منت و آزار به هنگام انفاق ، مى فرماید: ((گفتار پسندیده (در برابر ارباب حاجت) و عفو وگذشت (از خشونتهاى آنان) از بـخـشـشى که آزارى به دنبال آن باشد بهتر است)) (قول معروف ومغفره خیر من صدقه یتبعها اذى).

این را نیز بدانید که آنچه در راه خدا نفاق مى کنید در واقع براى نجات خویشتن ذخیره مى نمایید، ((و خداوند (از آن) بى نیاز و (در برابر خشونت وناسپاسى شما) بردبار است)) (واللّه غنى حلیم).

پـیـامـبـراکرم (ص) در حدیثى گوشه اى از آداب انفاق را روشن ساخته مى فرماید: ((هنگامى که حـاجـتـمـندى از شما چیزى بخواهد گفتار او را قطع نکنید تاتمام مقصود خویش را شرح دهد، سپس با وقار و ادب و ملایمت به او پاسخ ‌بگویی�? یا چیزى که در قدرت دارید در اختیارش بگذارید و یا به طرز شایسته اى اورا بازگردانید زیرا ممکن است سؤال کننده ((فرشته اى)) باشد که مامور آزمـایـش شـمـااسـت تـا بـبـیـنـد در بـرابـر نـعمتهایى که خداوند به شما ارزانى داشته چگونه عمل مى کنید))!.

(آیه 264).

 

دو مثال جالب در باره انگیزه هاى انفاق !

در ایـن آیـه و آیـه بـعـد، نخست اشاره به این حقیقت شده که افراد با ایمان نبایدانفاقهاى خود را به خاطر منت و آزار، باطل و بى اثر سازند، سپس دو مثال جالب براى انفاقهاى آمیخته با منت و آزار و ریـاکـارى و خـودنـمـایـى و هـمـچنین انفاقهایى که از ریشه اخلاص و عواطف دینى و انسانى سرچشمه گرفته ، بیان مى کند.

مـى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید، بخششهاى خود را با منت و آزارباطل نسازید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والا ذى).

سپس این عمل را تشبیه به انفاقهایى که توام با ریاکارى و خودنمایى است مى کند مى فرماید: ((این هـمـانـنـد کسى است که مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى کند و ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارد)) (کالذى ینفق ماله رئا الناس ولا یؤمن باللّه والیوم الا خر).

و بعد مى افزاید: (((کار او) همچون قطعه سنگ صافى است که بر آن (قشرنازکى از) خاک باشد (و بذرهایى در آن افشانده شود) و باران درشت به آن برسد،(و خاکها و بذرها را بشوید) و آن را صاف رهـا سـازد آنـها از کارى که انجام داده اندچیزى به دست نمى آورند)) (فمثله کمثل صفوان علیه تراب فاصابه وابل فترکه صلدا لا یقدرون على شى مما کسبوا).

ایـن گـونه است اعمال ریاکارانه و انفاقهاى آمیخته با منت و آزار که از دلهاى سخت و قساوتمند سرچشمه مى گیرد و صاحبانش هیچ بهره اى از آن نمى برند وتمام زحماتشان بر باد مى رود.

و در پـایـان آیـه مـى فـرمـاید: ((و خداوند گروه کافران را هدایت نمى کند)) (واللّه لا یهدى القوم الکافرین).

اشاره به این که خداوند توفیق هدایت را از آنها مى گیرد چرا که با پاى خود،راه کفر و ریا و منت و آزار را پوییدند، و چنین کسانى شایسته هدایت نیستند.

(آیـه 265)ـ در ایـن آیه مثال زیباى دیگرى براى نقطه مقابل این گروه بیان مى کند، آنها کسانى هستند که در راه خدا از روى ایمان و اخلاص ، انفاق مى کنندمى فرماید: ((و مثل کسانى که اموال خـود را بـراى خـشـنـودى خدا و استوار کردن (ملکات عالى انسانى) در روح خود انفاق مى کنند، هـمچون باغى است که در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت و پى درپى به آن برسد (و به خاطر بلند بودن مکان ،از هواى آزاد و نور آفتاب به حد کافى بهره گیرد و آن چنان رشد و نمو کند که) مـیـوه خـود را دو چندان دهد)) (ومثل الذین ینفقون اموالهم ابتغا مرضات اللّه وتثبیتا من انفسهم کمثل جنه بربوه اصابها وابل فتت اکلها ضعفین).

سپس مى افزاید: ((و اگر باران درشتى بر آن نبارد لااقل بارانهاى ریز و شبنم برآن مى بارد)) و باز هم میوه و ثمر مى دهد و شاداب و با طراوت است (فان لم یصبهاوابل فطل).

و در پایان مى فرماید: ((خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است)) (واللّه بماتعملون بصیر).

او مى داند آیا انفاق انگیزه الهى دارد یا ریاکارانه است ، آمیخته با منت و آزاراست یا محبت و احترام.

(آیه 266).

 

یک مثال جالب دیگر!.

در این آیه مثال گویاى دیگرى ، براى مساله انفاق آمیخته با ریاکارى و منت وآزار و این که چگونه ایـن کـارهـاى نـکـوهیده آثار آن را از بین مى برد بیان شده است ،مى فرماید: ((آیا هیچ یک از شما دوسـت دارد کـه بـاغى از درختان خرما و انواع انگورداشته باشد که از زیر درختانش نهرها جارى بـاشـد، و بـراى او در آن باغ از تمام انواع میوه ها موجود باشد، و در حالى که به سن پیرى رسیده و فـرزنـدانـى (خـرد سـال و)ضـعـیـف دارد، نـاگـهـان در این هنگام گردبادى شدید که در آن آتش سوزانى است به آن برخورد کند و شعله ور گردد و بسوزد)) (ایود احدکم ان تکون له جنه من نخیل واعناب تجرى من تحتها الا نهار له فیها من کل الـثمرات واصابه الکبر وله ذریه ضعفا فاصابها اعصار فیه نـار فاحترقت).

آرى ، زحـمت فراوانى کشیده اند، و در آن روز که نیاز به نتیجه آن دارند، همه را خاکستر مى بینند چرا که گردباد آتشبار ریا و منت و آزار آن را سوزانده است.

و در پایان آیه به دنبال این مثال بلیغ و گوی، مى فرماید: ((این گونه خداوندآیات خود را براى شما بـیـان مى کند، شاید بیندیشید)) و راه حق را از باطل تشخیص دهید (کذلک یبین اللّه لکم الا یات لعلکم تتفکرون).

آرى ! سـرچـشـمه بدبختیهاى انسان مخصوصا کارهاى ابلهانه اى همچون منت گذاردن و ریا که سودش ناچیز و زیانش سریع و عظیم است ترک اندیشه وتفکر است ، و خداوند همگان را به اندیشه و تفکر دعوت مى کند.

آیـه 267ـ شان نزول : از امام صادق (ع) نقل شده که این آیه در باره جمعى نازل شد که ثروتهایى از طـریـق ربـاخـوارى در زمـان جاهلیت جمع آورى کرده بودند واز آن در راه خدا انفاق مى کردند، خداوند آنها را از این کار نهى کرد، و دستور داد ازاموال پاک و حلال در راه خدا انفاق کنند.

تفسیر:.

 

از چه اموالى باید انفاق کرد؟.

در این آیه که ششمین آیه ، از سلسله آیات در باره انفاق است ، سخن ازچگونگى اموالى است که باید انفاق گردد.

نخست مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید از اموال پاکیزه اى که (ازطریق تجارت) به دست آورده ایـد و از آنچه از زمین براى شما خارج کرده ایم (ازمنابع و معادن زیرزمینى و از کشاورزى و زراعـت و باغ) انفاق کنید)) (ی ایها الذین آمنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم ومما اخرجنا لکم من الا رض).

در واقـع قـرآن مـى گوید، ما منابع اینها را در اختیار شما گذاشتیم بنابراین نبایداز انفاق کردن بخشى از طیبات و پاکیزه ها و ((سرگل)) آن در راه خدا دریغ کنید.

سـپس براى تاکید هر چه بیشتر مى افزاید: ((به سراغ قسمتهاى ناپاک نروید تااز آن انفاق کنید در حـالـى کـه خـود شـمـا حاضر نیستید آنها را بپذیرید، مگر از روى اغماض و کراهت)) (ولا تیمموا الخبیث منه تنفقون ولستم بخذیه الا ان تغمضوافیه).

از آنـجـا کـه بعضى از مردم عادت دارند همیشه از اموال بى ارزش و آنچه تقریبااز مصرف افتاده و قابل استفاده خودشان نیست انفاق کنند این جمله صریحا مردم را از این کار نهى مى کند.

در حقیقت ، آیه به نکته لطیفى اشاره مى کند که انفاق در راه خد، یک طرفش مؤمنان نیازمندند، و طـرف دیگر خدا و با این حال اگر عمدا اموال پست و بى ارزش انتخاب شود، از یک سو تحقیرى اسـت نـسبت به نیازمندان که ممکن است على رغم تهیدستى مقام بلندى از نظر ایمان و انسانیت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوى دیگر سؤادبى است نسبت به مقام شامخ پروردگار.

و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((بدانید خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است))(واعلموا ان اللّه غنى حمید).

یعنى نه تنها نیازى به انفاق شما ندارد، و از هر نظر غنى است ، بلکه تمام نعمتها را او در اختیار شما گذارده و لذا حمید و شایسته ستایش است.

(آیه 268).

 

مبارزه با موانع انفاق !.

در ادامـه آیـات انفاق در اینجا به یکى از موانع مهم آن برخورد مى کنیم و آن وسوسه هاى شیطانى در زمـیـنـه انـفـاق اسـت ، در این راستا مى فرماید: ((شیطان (به هنگام انفاق) به شما وعده فقر و تهیدستى مى دهد)) (الشیطان یعدکم الفقر).

و مـى گـویـد: تامین آینده خود و فرزندانتان را فراموش نکنید و از امروز فردا راببینید و آنچه بر خـویـشتن رواست بر دیگرى روا نیست و امثال این وسوسه هاى گمراه کننده به علاوه ((او شما را وادار به معصیت و گناه مى کند)) (ویامرکم بالفحشا)((ولى خداوند به شما وعده آمرزش و فزونى مـى دهـد)) (واللّه یعدکم مغفره منه وفضل) زیرا انفاق اگرچه به ظاهر، چیزى از شما کم مى کند در واقع چیزهایى برسرمایه شما مى افزاید، هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى ، چنانکه در حدیثى ازامـام صـادق (ع) نـقـل شـده که فرمود: هنگام انفاق دو چیز از طرف خداست و دو چیزاز ناحیه شـیـطـان ; آنچه از جانب خداست یکى ((آمرزش گناهان)) و دیگرى ((وسعت وافزونى اموال)) و آنچه از طرف شیطان است یکى ((وعده فقر و تهیدستى)) و دیگرى ((امر به فحشا)) است.

و در پـایـان آیـه مـى فرماید: ((و خداوند قدرتش وسیع و (به هر چیز) داناست))به همین دلیل به وعده خود وفا مى کند (واللّه واسع علیم).

در واقع اشاره به این حقیقت شده که چون خداوند قدرتى وسیع و علمى بى پایان دارد مى تواند به وعـده خـویـش عـمـل کـنـد بـنابراین ، باید به وعده او دلگرم بود نه وعده شیطان ((فریبکار)) و ((ناتوان)) که انسان را به گناه مى کشاند.

(آیه 269).

 

برترین نعمت الهى !.

بـا تـوجـه بـه آنـچـه در آیـه قـبل گذشت ، که به هنگام انفاق ، وسوسه هاى شیطانى دایر به فقر و جـذبـه هاى رحمانى در باره مغفرت و فضل الهى آدمى را به این سو و آن سو مى کشد، در آیه مورد بـحـث سخن از حکمت و معرفت و دانش مى گوید، چرا که تنها حکمت است که مى تواند بین این دو کشش الهى و شیطانى فرق بگذارد، وانسان را به وادى مغفرت و فضل بکشاند و از وسوسه هاى گـمـراه کـنـنده ترس از فقربرهاند، مى فرماید: ((خداوند دانش را به هر کس بخواهد (و شایسته بداند)مى دهد)) (یؤتى الحکمه من یشا).

((حکمت)) معنى وسیعى دارد که ((معرفت و شناخت اسرار جهان هستى)) و((آگاهى از حقایق قرآن)) و ((رسیدن به حق از نظر گفتار و عمل)) حتى نبوت را شامل مى شود.

سـپـس مى فرماید: ((و هرکس که به او دانش داده شده است خیر فراوانى داده شده است)) (ومن یؤت الحکمه فقد اوتى خیرا کثیرا).

و بـه گـفـتـه آن حـکـیـم : ((هرکس را که عقل دادى چه ندادى و هرکس را که عقل ندادى چه دادى !)).

و در پایان آیه مى فرماید: ((تنها خردمندان متذکر مى شوند)) (وما یذکر الا اولواالا لباب).

مـنـظـور از ((اولـواالا لـباب)) (صاحبان عقل و خرد) آنهایى هستند که عقل و خردخود را به کار مى گیرند و در پرتو این چراغ پرفروغ ، راه زندگى و سعادت را مى یابند.

(آیه 270).

 

چگونگى انفاقها!.

در ایـن آیـه و آیه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است نخست مى فرماید: ((آنـچـه را که انفاق مى کنید یا نذرهایى که (در این زمینه کرده اید) خداوند همه آنها را مى داند)) (وما انفقتم من نفقه او نذرتم من نذر فان اللّه یعلمه).

کـم باشد یا زیاد، خوب باشد یا بد، از طریق حلال تهیه شده باشد یا حرام ،همراه با منت و آزار باشد یا بدون آن خدا از تمام جزئیات آن آگاه است.

و در پایان آیه مى فرماید: ((و ظالمان یاورى ندارند)) (وما للظالمین من انصار).

((ظـالـمـان)) در ایـنـجا اشاره به ثروت اندوزان بخیل و انفاق کنندگان ریاکار، ومنت گذاران و مردم آزاران است که خداوند آنها را یارى نمى کند، و انفاقشان نیز دردنیا و آخرت یاورشان نخواهد بود.

آرى ! آنـها نه در دنیا یار و یاورى دارند و نه در قیامت شفاعت کننده اى و این خاصیت ظلم و ستم ، در هر چهره و به هر شکل است.

ضمنا این آیه دلالت بر مشروعیت نذر مى کند.

(آیـه 271)ـ در ایـن آیه سخن از چگونگى انفاق از نظر آشکار و پنهان بودن است مى فرماید: ((اگر انفاقها را آشکار کنید، چیز خوبى است ، و اگر آنها را مخفى ساخته وبه نیازمندان بدهید براى شما بهتر است)) (ان تبدوا الصدقات فنعما هى وان تخفوهاوتؤتوها الفقرا فهو خیر لکم).

در بعضى احادیث تصریح شده که انفاقهاى واجب بهتر است اظهار گردد واما انفاقهاى مستحب ، بـهـتـر اسـت مـخـفـیانه انجام گیرد ((و بخشى از گناهان شما رامى پوشاند (و در پرتو این کار بـخـشوده خواهید شد) و خداوند به آنچه انجام مى دهید، آگاه است)) (ویکفر عنکم من سیئاتکم واللّه بما تعملون خبیر).

آیه 272ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده که : مسلمانان حاضر نبودند به غیر مسلمین انفاق کنند آیه نازل شد و به آنها اجازه داد که در مواقع لزوم این کار راانجام دهند.

تفسیر:.

 

نفاق بر غیر مسلمانان ؟ـ.

در ایـن آیه سخن از جواز انفاق به غیر مسلمانان است ، مى فرماید: ((هدایت آنها (بطور اجبار) بر تو نیست)) (لیس علیک هدیهم).

بـنـابـرایـن ، ترک انفاق برآنها براى اجبار آنها به اسلام صحیح نمى باشد این سخن گرچه خطاب به پیامبراکرم (ص) است ، ولى در واقع همه مسلمانان را شامل مى شود.

سـپـس مـى افـزاید: ((ولى خداوند هر که را بخواهد (و شایسته بداند) هدایت مى کند)) (ولکن اللّه یهدى من یشا).

و بـعـد از ایـن یـادآورى ، به ادامه بحث فواید انفاق در راه خدا مى پردازد ومى گوید: ((آنچه را از خوبیها انفاق کنید براى خودتان است)) (وما تنفقوا من خیرفلا نفسکم) ((ولى جز براى خدا انفاق نکنید)) (وما تنفقون الا ابتغا وجه اللّه).

و در آخرین جمله باز به عنوان تاکید بیشتر مى فرماید: ((و آنچه را از خوبیهاانفاق مى کنید به شما تـحویل داده مى شود، و هرگز ستمى بر شما نخواهد شد)) (وماتنفقوا من خیر یوف الیکم وانتم لا تظلمون).

یـعـنى گمان نکنید که از انفاق خود سود مختصرى مى برید، بلکه تمام آنچه انفاق مى کنید بطور کـامـل بـه شـمـا باز مى گرداند، آن هم در روزى که شدیدا به آن نیازمندید، بنابراین همیشه در انفاقهاى خود کاملا دست و دل باز باشید.

البته نباید تصور کرد که سود انفاق تنها جنبه اخروى دارد، بلکه از نظر این دنیا نیز به سود شماست هم از جنبه مادى و هم از جنبه معنوى !.

آیـه 273ـ شـان نـزول : از امام باقر(ع) نقل شده است که : ((این آیه در باره اصحاب ((صفه)) نازل شـده اسـت (اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مکه و اطراف مدینه بودند که هیچ مـنـزلـگاهى براى سکونت نداشتند از این جهت در مسجد پیامبر سکنى گزیده بودند) ولى چون اقـامـت آنـهـا در مـسجد با شؤون مسجد سازگار نبود، دستور داده شد به صفه (سکوى بزرگ و وسـیـع) که در بیرون مسجد قرار داشت منتقل شوند آیه نازل شد و به مردم دستور داد که به این دسته ازبرادران خود از کمکهاى ممکن مضایقه نکنند، آنها هم چنین کردند.

تفسیر:.

 

بهترین مورد انفاق.

در ایـن آیـه بـهـتـریـن مواردى که انفاق در آنجا باید صورت گیرد، بیان شده است ، و آن کسانى هـسـتـنـد کـه داراى صـفـات سـه گـانه اى که در این آیه آمده است باشند در بیان اولین صفت مـى فرماید: انفاق شما مخصوصا ((باید براى کسانى باشدکه در راه خد، محصور شده اند)) (للفقرا الذین احصروا فى سبیل اللّه).

یـعـنـى کـسانى که به خاطر اشتغال به مساله جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن ویادگیرى فنون جنگى از تلاش براى معاش و تامین هزینه زندگى بازمانده اند.

سـپس براى تاکید مى افزاید: ((همانها که نمى توانند سفرى کنند)) و سرمایه اى به دست آورند (لا یستطیعون ضربا فى الا رض).

و در دومـین توصیف از آنان ، مى فرماید: ((کسانى که افراد نادان و بى اطلاع آنها را از شدت عفاف ، غنى مى پندارند)) (یحسبهم الجاهل اغنیا من التعفف).

ولى این سخن به آن مفهوم نیست که این نیازمندان با شخصیت قابل شناخت نیستند لذا مى افزاید: ((آنها را از چهره هایشان مى شناسى)) (تعرفهم بسیماهم).

یعنى در چهره هایشان نشانه هایى از رنجهاى درونى وجود دارد که براى افرادفهمیده آشکار است آرى ! ((رنگ رخساره خبره مى دهد از سر درون)).

و در سـومـیـن تـوصـیـف ، مـى فرماید: آنها چنان بزرگوارند که ((هرگز چیزى بااصرار از مردم نمى خواهند)) (لا یسئلون الناس الحافا).

معمول نیازمندان عادى اصرار در سؤال است ولى آنها یک نیازمند عادى نیستند.

و در پـایان آیه ، باز همگان را به انفاق از هرگونه خیرات خصوصا به افرادى که داراى عزت نفس و طبع بلندند تشویق کرده ، مى فرماید: ((و هر چیز خوبى در راه خدا انفاق کنید خداوند از آن آگاه است)) (وما تنفقوا من خیر فان اللّه به علیم).

 

سؤال کردن بدون حاجت حرام است.

یـکـى از گناهان بزرگ تکدى و سؤال و تقاضاى از مردم بدون نیاز است ، و درروایات متعددى از ایـن کار، نکوهش شده در حدیثى از پیغمبراکرم (ص) مى خوانیم :لا تحل الصدقه لغنی : ((صدقات براى افراد بى نیاز حرام است)).

آیه 274ـ شان نزول : در احادیث بسیارى آمده است که این آیه در باره على (ع) نازل شده است زیرا آن حـضرت چهار درهم داشت ، درهمى را در شب ودرهمى را در روز ودرهمى را آشکارا ودرهمى را نهان انفاق کرد واین آیه نازل شد.

تفسیر:.

 

انفاق به هر شکل و صورت.

بـاز در ایـن آیـه سـخن از مساله دیگرى در ارتباط با انفاق در راه خداست و آن کیفیات مختلف و مـتنوع انفاق است ، مى فرماید: ((آنها که اموال خود را در شب وروز، پنهان و آشکار، انفاق مى کنند پـاداشـشـان نـزد پـروردگارشان است)) (الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا وعلانیه فلهم اجرهم عند ربهم).

نـاگـفـتـه پـیـداست که انتخاب این روشهاى مختلف ، رعایت شرایط بهتر براى انفاق است یعنى انـفاق کنندگان باید در انفاق خود به هنگام شب یا روز، پنهان یاآشکار، جهات اخلاقى و اجتماعى را در نظر بگیرند.

ممکن است مقدم داشتن شب بر روز، و پنهان بر آشکار (در آیه) اشاره به این باشد که مخفى بودن انفاق بهتر است ، هر چند در همه حال و به هر شکل ، نبایدانفاق فراموش شود.

مسلما چیزى که نزد پروردگار است چیز کم یا کم ارزشى نخواهد بود، وتناسب با الطاف و عنایات پروردگار خواهد داشت.

سپس مى افزاید: ((نه ترسى بر آنها است و نه غمگین مى شوند)) (ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون).

زیـرا مـى دانـنـد در مـقـابـل چـیـزى که از دست داده اند به مراتب بیشتر از فضل پروردگار واز برکات فردى واجتماعى آن دراین جهان وآن جهان بهره مند خواهند شد.

(آیه 275).

 

بلاى رباخوارى !.

بـه دنـبـال بحث در باره انفاق در راه خدا و بذل مال براى حمایت از نیازمندان در این آیه و دو آیه بـعـد، از مـساله رباخوارى که درست بر ضد انفاق و یکى از عوامل مهم زندگى طبقاتى و طغیان اشـراف بود، سخن مى گوید نخست در یک تشبیه گویاو رس، حال رباخواران را مجسم مى سازد، مـى فرماید: ((کسانى که ربا مى خورند، برنمى خیزند مگر مانند کسى که بر اثر تماس شیطان با او دیـوانـه شـده)) و نـمـى تواندتعادل خود را حفظ کند، گاه به زمین مى خورد و گاه بر مى خیزد (الذین یاکلون الربوا لا یقومون الا کما یقوم الذى یتخبطه الشیطان من المس).

آرى ! ربـاخـواران کـه قـیـامـشـان در دنـیـا بـى رویـه و غـیرعاقلانه و آمیخته با((ثروت اندوزى جنون آمیز))است ، در جهان دیگر نیز بسان دیوانگان محشورمى شوند.

سـپـس بـه گـوشـه اى از منطق رباخواران اشاره کرده مى فرماید: ((این به خاطر آن است که آنها گـفـتـنـد: بیع هم مانند ربا است)) و تفاوتى میان این دو نیست (ذلک بانهم قالوا انما البیع مثل الربوا).

یـعـنـى : هـر دو از انـواع مـبادله است که با رضایت طرفین انجام مى شود، ولى قرآن در پاسخ آنها مـى گوید: چگونه این دو ممکن است یکسان باشد ((حال آن که خداوند بیع را حلال کرده و ربا را حرام)) (واحل اللّه البیع وحرم الربوا).

مـسـلـما این تفاوت ، دلیل و فلسفه اى داشته که خداوند حکیم به خاطر آن چنین حکمى را صادر کرده است ، و عدم توضیح بیشتر قرآن در این باره شایدبه خاطر وضوح آن بوده است.

سـپـس راه را بـه روى تـوبـه کـاران باز گشوده ، مى فرماید: ((هرکس اندرز الهى به او رسد و (از ربـاخـوارى) خوددارى کند، سودهایى که در سابق (قبل از حکم تحریم ربا) به دست آورده مال او اسـت و کار او به خدا واگذار مى شود)) و گذشته او را خداخواهد بخشید (فمن جاه موعظه من ربه فانتهى فله ما سلف وامره الى اللّه).

((اما کسانى که (به خیره سرى ادامه دهند و) بازگردند (و این گناه را همچنان ادامه دهند) آنها اهـل دوزخند و جاودانه در آن مى مانند)) (ومن عاد فاولئک اصحاب النارهم فیها خالدون) به این تـرتیب رباخوارى مستمر و دائم سبب مى شود که آنها بدون ایمان از دنیا بروند و عاقبتشان تیره و تار گردد.

(آیـه 276)ـ در ایـن آیـه مقایسه اى بین ربا و انفاق در راه خدا مى کند،مى فرماید: ((خداوند ربا را نابود مى کند و صدقات را افزایش مى دهد)) (یمحق اللّه الربوا ویربى الصدقات).

سـپـس مـى افـزاید: ((و خداوند هیچ انسان بسیار ناسپاس گنهکار را (که آن همه برکات انفاق را فراموش کرده و به سراغ آتش سوزان رباخوارى مى رود) دوست نمى دارد)) (واللّه لا یحب کل کفار اثیم).

جـمـلـه فـوق مـى گـویـد: ربـاخـواران نـه تنها با ترک انفاق و قرض الحسنه و صرف مال در راه نـیـازمـندیهاى عمومى شکر نعمتى که خداوند به آنها ارزانى داشته به جاى نمى آورند بلکه آن را وسـیله هرگونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار مى دهند و طبیعى است که خدا چنین کسانى را دوست نمى دارد.

(آیـه 277)ـ در ایـن آیـه سـخـن از گروه با ایمانى مى گوید که درست نقطه مقابل رباخوارانند، مـى فـرمـایـد: ((کـسـانـى کـه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وزکات را پرداختند اجر و پـاداشـشـان نـزد خـداسـت ، نه ترسى بر آنان است و نه غمگین مى شوند)) (ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات واقاموا الصلوه وآتوا الزکوه لهم اجرهم عند ربهم ولا خوف علیهم ولا هم یحزنون).

در بـرابـر ربـاخـواران نـاسـپاس و گنهکار، کسانى که در پرتو ایمان ، خودپرستى راترک گفته و عـواطـف فـطـرى خود را زنده کرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار وبرپاداشتن نماز، به کمک و حـمـایـت نیازمندان مى شتابند و از این راه از تراکم ثروت وبه وجود آمدن اختلافات طبقاتى و به دنبال آن هزارگونه جنایت جلوگیرى مى کنندپاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتیجه عمل نیک خود بهره مند مى شوند.

طـبـیـعـى است دیگر، عوامل اضطراب و دلهره براى این دسته به وجود نمى آیدخطرى که در راه سـرمـایـه داران مـفـت خوار بود و لعن و نفرینهایى که به دنبال آن نثارآنها مى شد براى این دسته نیست.

آیـه 278ـ شـان نـزول : پـس از نـزول آیه ربا ((خالدبن ولید)) خدمت پیامبراکرم (ص) حاضر شده عرضه داشت : پدرم چون با ((طائفه ثقیف)) معاملات ربوى داشت و مطالباتش را وصول نکرده بود وصـیـت کـرده است مبلغى از سودهاى اموال او که هنوز پرداخت نشده است تحویل بگیرم آیا این عـمـل بـراى من جائزاست ؟ این آیه و سه آیه بعد از آن نازل شد و مردم را به شدت از این کار نهى کرد.

تفسیر:.

رباخوارى یک گناه بى نظیرـ.

در ایـن آیـه خـداونـد افـراد بـاایمان را مخاطب قرار داده و براى تاکید بیشتر درمساله تحریم ربا مـى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید از خدا بپرهیزید و آنچه ازربا باقى مانده رها کنید اگر ایمان دارید)) (یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه وذروا ما بقى من الربوا ان کنتم مؤمنین).

جالب این که : آیه فوق هم باایمان به خدا شروع شده و هم با ایمان ختم شده است ودر واقع تاکیدى است بر این معنى که رباخوارى باروح ایمان سازگارنیست.

(آیـه 279)ـ در این آیه لحن سخن را تغییر داده و پس از اندرزهایى که درآیات پیشین گذشت با شدت با رباخواران برخورد کرده هشدار مى دهد که اگر به کارخود همچنان ادامه دهند و در برابر حـق و عدالت تسلیم نشوند و به مکیدن خون مردم محروم مشغول باشند، پیامبراسلام (ص) ناچار است با توسل به جنگ جلوآنها را بگیرد، مى فرماید: ((اگر چنین نمى کنید بدانید با جنگ با خدا و رسول اوروبرو خواهید بود)) (فان لم تفعلوا فاذنـوا بحرب من اللّه ورسوله).

ایـن همان جنگى است که طبق قانون فقاتلوا التى تبغى حتى تفئ الى امراللّه ((23))((با گروهى که متجاوز است پیکار کنید تا به فرمان خدا گردن نهد)) انجام مى گیرد.

در هر حال از آیه بالا بر مى آید که حکومت اسلامى مى تواند با توسل به زورجلو رباخوارى را بگیرد سپس مى افزاید: اگر توبه کنید سرمایه هاى شما از آن شمااست نه ستم مى کنید، و نه ستم بر شما مى شود)) (وان تبتم فلکم رؤس اموالکم لا تظلمون ولا تظلمون).

یـعـنـى اگر توبه کنید و دستگاه رباخوارى را برچینید حق دارید سرمایه هاى اصلى خود را که در دسـت مردم دارید (به استثناى سود) ازآنها جمع آورى کنید واین قانون کاملا عادلانه است زیرا که هـم از سـتـم کـردن شـما بر دیگران جلوگیرى مى کند وهم از ستم وارد شدن بر شم، و در این صورت نه ظالم خواهید بود و نه مظلوم.

جـمـلـه لا تظلمون ولا تظلمون در حقیقت یک شعار وسیع پرمایه اسلامى است که مى گوید: به هـمـان نـسبت که مسلمانان باید از ستمگرى بپرهیزند از تن دادن به ظلم و ستم نیز باید اجتناب کنند اصولا اگر ستمکش نباشد ستمگر کمترپیدا مى شود!.

(آیـه 280)ـ در ایـن آیـه مى فرماید: ((اگر (بدهکار) داراى سختى و گرفتارى باشد او را تا هنگام توانایى مهلت دهید)) (وان کان ذوعسره فنظره الى میسره).

در ایـن جـا یکى از حقوق بدهکاران را بیان مى فرماید که اگر آنها از پرداختن اصل بدهى خود (نه سود) نیز عاجز باشند، نه تنها نباید به رسم جاهلیت سودمضاعفى بر آنها بست و آنها را تحت فشار قـرار داد، بـلکه باید براى پرداختن اصل بدهى نیز به آنها مهلت داده شود و این یک قانون کلى در باره تمام بدهکاران است.

و در پـایـان آیه مى فرماید: ((و (چنانچه قدرت پرداخت ندارند) ببخشید براى شما بهتر است اگر بدانید)) (وان تصدقوا خیر لکم ان کنتم تعلمون).

ایـن در واقـع گـامـى فراتر از مسائل حقوقى است ، این یک مساله اخلاقى وانسانى است که بحث حـقـوقـى سـابـق را تـکمیل مى کند و احساس کینه توزى و انتقام را به محبت و صمیمیت مبدل مى سازد.

(آیـه 281)ـ در ایـن آیـه بـا یـک هـشدار شدید، مساله ربا را پایان مى دهد ومى فرماید: ((از روزى بـپـرهیزید که در آن به سوى خدا باز مى گردید)) (واتقوا یوماترجعون فیه الى اللّه) ((سپس به هر کـس آنـچـه را انجام داده بازپس داده مى شود)) (ثم توفى کل نفس ما کسبت) ((و به آنها ستمى نخواهد شد)) بلکه هر چه مى بینند نتیجه اعمال خودشان است (وهم لا یظلمون).

جـالب توجه این که در تفاسیر نقل شده که این آیه آخرین آیه اى است که برپیامبراسلام (ص) نازل شده است و با توجه به مضمون آن این موضوع هیچ بعید به نظر نمى رسد.

((رباخوارى)) از نظر اخلاقى اثر فوق العاده بدى در روحیه وام گیرنده به جامى گذارد و کینه او را در دل خودش مى یابد و پیوند تعاون و همکارى اجتماعى رابین افراد و ملتها سست مى کند.

در روایـات اسـلامـى در مـورد تـحـریـم ربـا مى خوانیم : هشام بن سالم مى گوید،امام صادق (ع) فرمودند: انما حرم اللّه عزوجل الربوا لکیلا یمتنع الناس من اصطناع المعروف : ((خداوند ربا را حرام کرده تا مردم از کار نیک امتناع نورزند))((24)).

(آیه 282).

 

تنظیم اسناد تجارى در طولانى ترین آیه قرآن

بـعـد از بیان احکامى که مربوط به انفاق در راه خدا و همچنین مساله رباخوارى بود در این آیه که طـولانـى تـریـن آیه قرآن است ، احکام و مقررات دقیقى براى امور تجارى و اقتصادى بیان کرده تا سـرمایه ها هر چه بیشتر رشد طبیعى خودرا پیدا کنند و بن بست و اختلاف و نزاعى در میان مردم رخ ندهد.

در این آیه نوزده دستور مهم در مورد داد و ستد مالى به ترتیب ذیل بیان شده است 1ـ در نخستین حکم مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که بدهى مدت دارى (به خاطر وام دادن یا معامله) به یکدیگر پیدا کنید آن را بنویسید))(یا ایها الذین آمنوا اذا تداینتم بدین الى اجل مسمى فاکتبوه).

ضـمـنـا ازایـن تعبیر، هم مساله مجاز بودن قرض ووام روشن مى شود و هم تعیین مدت براى وامها هـمـچـنین آیه مورد بحث شامل عموم بدهیهایى مى شود که درمعاملات وجود دارد مانند سلف ونسیه ، در عین این که قرض را هم شامل مى شود.

2 و 3ـ سـپـس بـراى این که جلب اطمینان بیشترى شود، و قرارداد ازمداخلات احتمالى طرفین سـالـم بـماند، مى افزاید: ((باید نویسنده اى از روى عدالت (سند بدهکارى را) بنویسد)) (ولیکتب بینکم کاتب بالعدل).

بنابراین این قرارداد باید به وسیله شخص سومى تنظیم گردد و آن شخص عادل باشد.

4ـ ((کـسـى که قدرت بر نویسندگى دارد نباید از نوشتن خوددارى کند وهمانطور که خدا به او تعلیم داده است باید بنویسد)) (ولا یاب کاتب ان یکتب کماعلمه اللّه فلیکتب).

یـعـنـى بـه پـاس این موهبتى که خدا به او داده نباید از نوشتن قرارداد شانه خالى کند، بلکه باید طرفین معامله را در این امر مهم کمک نماید.

5ـ ((و آن کس که حق بر ذمه اوست باید املا کند)) (ولیملل الذى علیه الحق).

6ـ ((بدهکار باید از خدا بپرهیزد و چیزى را فروگذار نکند)) (ولیتق اللّه ربه ولا یبخس منه شیئا).

7ـ ((هـرگـاه کسى که حق بر ذمه اوست (بدهکار) سفیه یا (از نظر عقل)ضعیف (و مجنون) و یا (به خاطر لال بودن) توانایى بر املا کردن ندارد، باید ولى او املا کند)) (فان کان الذى علیه الحق سفیها او ضعیفا او لا یستطیع ان یمل هوفلیملل ولیه).

بـنـابـراین در مورد سه طایفه ، ((ولى)) باید املا کند، کسانى که سفیه اند ونمى توانند ضرر و نفع خـویـش را تـشـخـیص دهند و امورمالى خویش را سر و سامان بخشند (هر چند دیوانه نباشند) و کسانى که دیوانه اند یا از نظر فکرى ضعیفند وکم عقل مانند کودکان کم سن و سال و پیران فرتوت و کم هوش ، و افراد گنگ و لال ، ویا کسانى که توانایى املا کردن را ندارند هرچند گنگ نباشند.

از ایـن جمله احکام دیگرى نیز بطور ضمنى استفاده مى شود، از جمله ممنوع بودن تصرفات مالى سفیهان و ضعیف العقل ها و همچنین جواز دخالت ولى در این گونه امور.

8ـ ((ولى)) نیز باید در املا و اعتراف به بدهى کسانى که تحت ولایت اوهستند ((عدالت را رعایت کند)) (بالعدل).

9ـ سپس اضافه مى کند: ((علاوه بر این دو شاهد بگیرید)) (واستشهدواشهیدین).

10 و 11ـ این دو شاهد باید ((از مردان شما باشد)) (من رجالکم).

یعنى هم بالغ ، هم مسلمان باشند.

12ـ ((و اگـر دو مـرد نـباشند کافى است یک مرد و دو زن شهادت دهند)) (فان لم یکونا رجلین فرجل وامراتان).

13ـ ((از کسانى که مورد رضایت و اطمینان شما باشند)) (ممن ترضون من الشهدا).

از این جمله مساله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمینان بودن شهود، استفاده مى شود.

14ـ در صـورتى که شهود مرکب از دو مرد باشند هر کدام مى توانند مستقلاشهادت بدهند اما در صـورتى که یک مرد و دو زن باشند، باید آن دو زن به اتفاق یکدیگر ادا شهادت کنند ((تا اگر یکى انحرافى یافت ، دیگرى به او یادآورى کند))(ان تضل احدیهما فتذکر احدیهما الا خرى).

زیـرا زنان به خاطر عواطف قوى ممکن است تحت تاثیر واقع شوند، و به هنگام ادا شهادت به خاطر فراموشى یا جهات دیگر، مسیر صحیح را طى نکنند.

15ـ یـکـى دیـگـر از احـکام این باب این است که ((هرگاه ، شهود را (براى تحمل شهادت) دعوت کنند، خوددارى ننمایند)) (ولا یاب الشهدا اذا ما دعوا).

بنابراین تحمل شهادت به هنگام دعوت براى این کار، واجب است.

16ـ بـدهـى کـم باشد یا زیاد باید آن را نوشت چرا که سلامت روابط اقتصادى که مورد نظر اسلام اسـت ایـجاب مى کند که در قراردادهاى مربوط به بدهکاریهاى کوچک نیز از نوشتن سند کوتاهى نشود، و لذا در جمله بعد مى فرماید: ((و از نوشتن (بدهى) کوچک یا بزرگى که داراى مدت است ملول و خسته نشوید)) (ولا تسئمواان تکتبوه صغیرا او کبیرا الى اجله).

سپس مى افزاید: ((این در نزد خدا به عدالت نزدیکتر و براى شهادت مستقیم تر، و براى جلوگیرى از شک و تردید بهتر است)) (ذلکم اقسط عنداللّه واقوم للشهاده وادنى الا ترتابوا).

در واقـع ایـن جـمـله اشاره به فلسفه احکام فوق در مورد نوشتن اسنادمعاملاتى است و به خوبى نشان مى دهد که اسناد تنظیم شده مى تواند به عنوان شاهد و مدرک مورد توجه قضات قرار گیرد.

17ـ سپس یک مورد را از این حکم استثنا کرده مى فرماید: ((مگر این که دادو ستد نقدى باشد که (جـنس و قیمت را) در میان خود دست به دست کنید، در آن صورت گناهى بر شما نیست که آن را ننویسید)) (الا ان تکون تجاره حاضره تدیرونها بینکم فلیس علیکم جناح الا تکتبوها).

18ـ در معامله نقدى گرچه تنظیم سند و نوشتن آن لازم نیست ولى شاهدگرفتن براى آن بهتر اسـت ، زیـرا جلو اختلافات احتمالى آینده را مى گیرد لذامى فرماید: ((هنگامى که خرید و فروش (نقدى) مى کنید، شاهد بگیرید)) (واشهدوااذا تبایعتم).

19ـ در آخـریـن حکمى که در این آیه ذکر شده مى فرماید: ((هیچ گاه نبایدنویسنده سند و شهود (به خاطر اداى حق و عدالت) مورد ضرر و آزار قرار گیرند))(ولا یضار کاتب ولا شهید).

((که اگر چنین کنید از فرمان خدا خارج شدید)) (فانه فسوق بکم).

و در پایان آیه ، بعد از ذکر آن همه احکام ، مردم را دعوت به تقوا و پرهیزکارى و امتثال اوامر خداوند مى کند (واتقوااللّه).

و سـپـس یادآورى مى نماید که ((خداوند آنچه مورد نیاز شما در زندگى مادى ومعنوى است به شما تعلیم مى دهد)) (ویعلمکم اللّه).

قـرارگـرفـتـن دو جـمـلـه فـوق در کـنار یکدیگر این مفهوم را مى رساند که تقواوپرهیزگارى وخداپرستى اثر عمیقى درآگاهى وروشن بینى وفزونى علم ودانش دارد.

((و او از هـمـه مـصـالـح و مـفـاسـد مردم آگاه است و آنچه خیر و صلاح آنهاست براى آنها مقرر مى دارد)) (واللّه بکل شى علیم).

(آیه 283).

 

تکمیلى بر بحث گذشته

ایـن آیـه در حـقیقت با ذکر چند حکم دیگر در رابطه با مساله تنظیم اسنادتجارى مکمل آیه قبل اسـت ، و آنـها عبارتند از: 1ـ ((هرگاه در سفر بودید ونویسنده اى نیافتید (تا اسناد معامله را براى شـمـا تـنظیم کند و قرارداد را بنویسد)گروگان بگیرید)) (وان کنتم على سفر ولم تجدوا کاتبا فرهان مقبوضه).

البته در وطن نیز اگر دسترسى به تنظیم کننده سند نباشد اکتفا کردن به گروگان مانعى ندارد.

2ـ گـروگان حتما باید قبض شود و در اختیار طلبکار قرار گیرد تا اثراطمینان بخشى را داشته باشد، لذا مى فرماید: فرهان مقبوضه ; گروگان گرفته شده.

3ـ سپس به عنوان یک استثنا در احکام فوق مى فرماید: ((اگر بعضى از شمانسبت به بعضى دیگر اطـمـینان داشته باشد (مى تواند بدون نوشتن سند و رهن با اومعامله کند و امانت خویش را به او بـسـپـارد) در ایـن صـورت کسى که امین شمرده شده است باید امانت (و بدهى خود را به موقع) بپردازد و از خدایى که پروردگاراوست بپرهیزد)) (فان امن بعضکم بعضا فلیؤد الذى اؤتمن امانته ولیتق اللّه ربه).

قـابـل تـوجه این که در اینجا طلب طلبکار به عنوان یک امانت ، ذکر شده که خیانت در آن ، گناه بزرگى است.

4ـ سـپـس هـمـه مـردم را مـخاطب ساخته و یک دستور جامع در زمینه شهادت بیان مى کند و مـى فـرمـایـد: ((شـهادت را کتمان نکنید و هرکس آن را کتمان کند قلبش گناهکار است)) (ولا تکتموا الشهاده ومن یکتمها فانه آثم قلبه).

بـنـابـراین کسانى که از حقوق دیگران آگاهند موظفند به هنگام دعوت براى اداى شهادت آن را کتمان نکنند.

و از آنـجـا کـه کتمان شهادت و خوددارى از اظهار آن ، به وسیله دل و روح انجام مى شود آن را به عنوان یک گناه قلبى معرفى کرده و مى گوید: ((کسى که چنین کند قلب او گناهکار است)) و بـاز در پایان آیه براى تاکید و توجه بیشتر نسبت به حفظامانت و اداى حقوق یکدیگر و عدم کتمان شـهـادت هـشـدار داده مـى فـرماید:((خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهید داناست)) (واللّه بما تعملون علیم).

ممکن است مردم ندانند چه کسى قادر به اداى شهادت است و چه کسى نیست ، و نیز ممکن است مـردم نـدانـند در آن جا که اسناد و گروگانى وجود ندارد،چه کسى طلبکار و چه کسى بدهکار است ، ولى خداوند همه اینها را مى داند و هرکس را طبق اعمالش جزا مى دهد.

(آیه 284).

 

همه چیز از آن اوست !

ایـن آیـه در حـقـیـقت آنچه را که در جمله آخر آیه قبل آمد تکمیل مى کندمى گوید: ((آنچه در آسـمـانـها و زمین است از آن خداست و (به همین دلیل) اگر آنچه را در دل دارید آشکار سازید یا پـنـهـان کنید خداوند شما را مطابق آن محاسبه مى کند)) (للّه ما فى السموات وما فى الا رض وان تبدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم به اللّه).

((سپس هر کس را که بخواهد (و شایسته بداند) مى بخشد و هر کس رابخواهد (و مستحق ببیند) مجازات مى کند)) (فیغفر لمن یشا ویعذب من یشا).

یعنى تصور نکنید اعمالى همچون کتمان شهادت و گناهان قلبى دیگر بر اومخفى مى ماند کسى که حاکم بر جهان هستى و زمین و آسمان است ، هیچ چیز بر اومخفى نخواهد بود.

و در پایان آیه مى فرماید: ((و خداوند بر هر چیز قادر است)) (واللّه على کل شى قدیر).

هم آگاهى دارد نسبت به همه چیز این جهان و هم قادر است لیاقتها وشایستگیها را مشخص کند و هم متخلفان را کیفر دهد.

آیـه 285ـ شـان نـزول : هـنگامى که آیه سابق نازل شد که اگر چیزى در دل پنهان دارید یا آشکار کنید خداوند حساب آن را مى رسد، گروهى از اصحاب ترسان شدند (و مى گفتند: هیچ کس از ما خـالـى از وسـوسـه هـاى باطنى و خطورات قلبى نیست و همین معنى را خدمت رسول خدا(ص) عـرض کـردنـد) آیه نازل شد و راه ورسم ایمان و تضرع به درگاه خداوند و اطاعت و تسلیم را به آنان آموخت.

 

تفسیر:

راه و رسم ایمان.

سوره بقره با بیان بخشى از معارف و اعتقادات حق آغاز شد و با همین معنى که در این آیه و آیه بعد مى باشد نیز پایان مى یابد و به این ترتیب آغاز و پایان آن هماهنگ است.

بـه هـر حـال قـرآن مى فرماید: ((پیامبر(ص) به آنچه از طرف پروردگارش نازل شده است ایمان آورده)) (آمن الرسول بما انزل الیه من ربه).

و این امتیازات انبیاى الهى است که عموما به مرام و مکتب خویش ایمان قاطع داشته و هیچ گونه تـزلـزلـى در اعـتقاد خود نداشته اند، قبل از همه خودشان مؤمن بودند، و بیش از همه استقامت و پایمردى داشتند.

سـپـس مـى افـزایـد: ((مـؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگان وى همگى ایمان آورده انـد (و مى گویند) ما در میان پیامبران او هیچ گونه فرقى نمى گذاریم)) و به همگى ایمان داریم (والمؤمنون کل آمن باللّه وملا ئکته وکتبه ورسله لا نفرق بین احد من رسله).

سـپـس مـى افـزایـد کـه مؤمنان علاوه بر این ایمان راسخ و جامع ، در مقام عمل نیز ((گفتند: ما شـنـیـدیـم (و فهمیدیم) و اطاعت کردیم پروردگارا! (انتظار) آمرزش تو را(داریم) و بازگشت (همه ما) به سوى توست)) (وقالوا سمعنا واطعنا غفرانک ربناوالیک المصیر).

بـه ایـن تـرتیب ایمان به مبد و معاد و رسولان الهى با التزام عملى به تمام دستورات الهى همراه و هماهنگ مى گردد.

(آیـه 286)ـ ایـن آیـه مى گوید: ((خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانائیش تکلیف نمى کند)) (لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها).

تـمـام احـکـام بـا هـمـین آیه تفسیر و تقیید مى گردد، و به مواردى که تحت قدرت انسان است اختصاص مى یابد.

سـپـس مـى افزاید: ((هر کار (نیکى) انجام دهد براى خود انجام داده و هر کار(بدى) کند به زیان خود کرده است)) (لها ما کسبت وعلیها ما اکتسبت).

آیـه فـوق با این بیان مردم را به مسؤولیت خود و عواقب کار خویش متوجه مى سازد وبرافسانه جبر واقبال وطالع وموهومات دیگرازاین قبیل خط بطلان مى کشد.

و به دنبال این دو اصل اساسى (تکلیف به مقدار قدرت است و هر کس مسؤول اعمال خویش است) از زبـان مؤمنان هفت درخواست از درگاه پروردگاربیان مى کند که در واقع آموزشى است براى هـمـگـان که چه بگویند و چه بخواهندنخست مى گوید: ((پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا خطا نمودیم ما را مؤاخذه مکن)) (ربنا لا تؤاخذنا ان نسینا او اخطانا).

بنابراین فراموشکاریهایى که زاییده سهل انگارى است قابل مجازات است.

آنـهـا چـون مـى دانند مسؤول اعمال خویشند لذا با تضرعى مخصوص ، خدا رابه عنوان ((رب)) و کـسـى که لطف خاصى در پرورش آنان دارد مى خوانند و مى گویند:زندگى به هر حال خالى از فراموشى و خطا و اشتباه نیست ما مى کوشیم به سراغ گناه عمدى نرویم ، اما خطاها و لغزشها را تو بر ما ببخش !.

سـپس به بیان دومین درخواست آنان پرداخته مى گوید: ((پرورگارا! بارسنگین بر دوش ما قرار مده آن چنانکه بر کسانى که پیش از ما بودند (به کیفر گناهان و طغیانشان) قرار دادى)) (ربنا ولا تحمل علینا اصرا کما حملته على الذین من قبلنا).

در سـومـین درخواست مى گویند: پروردگارا! مجازاتهایى که طاقت تحمل آن را نداریم براى ما مقرر مدار)) (ربنا ولا تحملنا ما لا طاقه لنا به).

این جمله ممکن است اشاره به آزمایشهاى طاقت فرسا یا مجازاتهاى سنگین دنیا و آخرت و یا هر دو باشد.

و در چـهـارمـین و پنجمین و ششمین تقاضا مى گویند: ((ما را ببخش و گناهان مارا بپوشان و مشمول رحمت خود قرار ده)) (واعف عنا واغفر لنا وارحمنا).

وبـالاخـره درهـفـتـمـیـن وآخـریـن درخـواسـت مـى گویند: ((تو مولى وسرپرست مائى ،پس مارا برجمعیت کافران پیروز گردان)) (انت مولـینا فانصرنا على القوم الکافرین).

وبـه ایـن تـرتـیـب تقاضاهاى آنان شامل دنیاوآخرت وپیروزیهاى فردى واجتماعى و عفو و بخشش و رحمت الهى مى گردد، و این تقاضایى است بسیار جامع.

پایان سوره بقره.

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=26988
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

qari-quran

قاریان معروف قرآن در ایران

رشته قرائت قرآن با وجود قدمتی نه چندان طولانی در ایران نسبت به کشورهایی مانند …

15 نظرات

  1. عالی بود خیلی ممنون

  2. ممنون از مطالبتون. این مطالب باید مرجعی هم داشته باشند قاعدتا..میشه مراجع رو بزارید یا بگید از کدام کتاب برداشت کردید؟

  3. عفت جهانبخش

    با عرض سلام و تشکر ,
    خلاصه بودنش خیلی عالیه
    لطفا منبع و مفسر را درج بفرمایید
    بدون منبع ,هیچ ارگانی قبول نمیکنه .

  4. سلام.ممنون از زحمات بی منت شما.خیلی استفاده کردم ممنون

  5. فاطمه.ف

    تبریک میگم خیلی سایت خوبی دارید.خیلی به دردم خورد

  6. عزت الله امینیان

    خیلی زحمت کشیدید خداوند جزای خیر بشما عطا بفرماید

  7. افتاب میگه : حالا اگه اجر سروران محترم را خداوند در هر دنیا که معلوم بر ما نیست تا چه میزان است , بقولی هم در این دنیا و بعد از 140 و بیشتر , در ان
    دنیا نیز بدهد اشکالی نمی بیند و در کار خدا احدی دخالت نمیتواند داشته باشد.
    یا حق نگهدارتان

  8. باسلام سایتتون بسیار عالی ست لظف کنید راههای دور شدن از گناه ودعا و نماز های در این مورد را هم بیان کنید ممنون

  9. ممنون خیلی مطالب زیبا بود

  10. سلام علیکم
    با تشکر از زحمات بیدریغ شما اگر ممکن است نام مفسّر یا منبع مطالب را بیان فرمائید

  11. طوفانی

    سلام
    یک دنیا متشکرم از سایت آسمونی واقعا سایت خوب عالیی است.
    انشالله ک اجرتون رو در اون یکی دنیا میگیرید.

  12. فاطمه اباصلتی

    ممنون از سایت بسیار خوب و پر محتواتون.لطفا مطالب رو خلاصه تر کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.