تازه های آسمونی
تبلیغات اینترنتی

تفسیر سوره نسا

 nesa sura1 تفسیر سوره نسا

 

سوره نسا

این سوره در ((مد ینه)) نازل شد و 176 آیه است.

سوره نسا از نظر ترتیب نزول ، بعد از سوره ((ممتحنه)) قرار دارد.

زیرا مى دانیم ترتیب کنونى سوره هاى قرآن مطابق ترتیب نزول سوره هانیست.

هـمـچـنـیـن از نـظر تعداد کلمات و حروف ، این سوره طولانى ترین سوره هاى قرآن بعد از سوره ((بـقـره)) مـى باشد و نظر به این که بحثهاى فراوانى در مورد احکام وحقوق زنان در آن آمده ، به سوره ((نسا)) نامیده شده است.

 

محتواى سوره :

 

بحثهاى مختلف این سوره عبارتند از:

1ـ دعوت به ایمان و عدالت و قطع رابطه دوستانه با دشمنان سرسخت.

2ـ قسمتى از سرگذشت پیشینیان براى آشنایى به سرنوشت جامعه هاى ناسالم.

3ـ حمایت از نیازمندان ، مانند یتیمان.

4ـ قانون ارث بر اساس یک روش طبیعى و عادلانه.

5ـ قوانین مربوط به ازدواج و برنامه هایى براى حفظ عفت عمومى.

6ـ قوانین کلى براى حفظ اموال عمومى.

7ـ معرفى دشمنان جامعه اسلامى و بیدارباش به مسلمانان در برابر آنها.

8ـ حکومت اسلامى و لزوم اطاعت از رهبر چنین حکومتى.

9ـ اهمیت هجرت و موارد لزوم آن.

 

فضیلت تلاوت این سوره :

پـیامبر اسلام (ص) طبق روایتى فرمود: ((هرکس سوره نسا را بخواند، گویا به اندزه هر مسلمانى کـه طـبـق مفاد این سوره ارث مى برد، در راه خدا انفاق کرده است و همچینن پاداش کسى را که برده اى را آزاد کرده به او مى دهند)).

بـدیـهـى اسـت در ایـن روایـت و در تمام روایات مشابه آن ، منظور تنها خواندن آیات نیست بلکه خواندن ، مقدمه اى است براى فهم و درک ، و آن نیز به نوبه خودمقدمه اى است براى پیاده ساختن آن در زندگى فردى و اجتماعى.

(آیه 1).

مبارزه با تبعیضها!.

روى سـخـن در نـخـسـتـیـن آیـه ایـن سوره به تمام افراد انسان است و آنها رادعوت به تقوى و پرهیزکارى مى کند و مى فرماید: ((اى مردم از پروردگارتان بپرهیزید)) (ی ایها الناس اتقوا ربکم).

سـپس براى معرفى خدایى که نظارت بر تمام اعمال انسان دارد به یکى ازصفات او اشاره مى کند کـه ریـشه وحدت اجتماعى بشر است ((آن خدایى که همه شما را از یک انسان پدید آورد)) (الذى خلقکم من نفس واحده).

((نفس وا حده)) اشاره به نخستین انسانى است که قرآن او را به نام آدم پدرانسانهاى امروز معرفى کرده و تعبیر ((بنى آدم)) در آیات قرآن نیزاشاره به همین است.

 

سپس درجمله بعد مى گوید: ((همسر آدم را از او آفرید)) (وخلق منها زوجها).

و معنى آن این است که همسر آدم را از جنس او قرار داد نه از اعضاى بدن اوو طبق روایتى از امام بـاقـر(ع)، خلقت حوا از یکى از دنده هاى آدم شدیدا تکذیب شده و تصریح شده که حوا از باقیمانده خاک آدم آفریده شده است.

سـپس در جمله بعد مى فرماید: ((خداوند از آدم و همسرش ، مردان و زنان فراوانى به وجود آورد)) (وبث منهما رجالا کثیرا ونس).

 

از ایـن تـعـبـیـر استفاده مى شود که تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم وهمسرش صورت گرفته است و موجود دیگرى در آن دخالت نداشته است.

سپس به خاطر اهمیتى که تقوا در ساختن زیربناى یک جامعه سالم داردمجددا در ذیل آیه مردم را به پرهیزکارى و تقوا دعوت مى کند و مى فرماید: ((ازخدایى بپرهیزید که در نظر شما عظمت دارد و بـه هـنـگـامـى کـه مـى خواهید چیزى ازدیگرى طلب کنید نام او را مى برید)) (واتقوا اللّه الذى تسئلون به).

 

و اضافه مى کند: ((از خویشاوندان خود و (قطع پیوند آنها) بپرهیزید))(والا رحام).

ذکر این موضوع در اینجا نشانه اهمیت فوق العاده اى است که قرآن براى صله رحم قائل است.

 

در پایان آیه مى افزاید: ((خداوند مراقب شماست)) (ان اللّه کان علیکم رقیبا).

و تمام اعمال و نیات شما را مى بیند و در ضمن نگهبان شما در برابر حوادث است.

 

آیـه 2ـ شان نزول : شخصى از قبیله ((بنى غطفان)) برادر ثروتمندى داشت که از دنیا رفت ، و او به عنوان سرپرستى از یتیمان برادر، اموال او را به تصرف درآورد،و هنگامى که برادرزاده به حد رشد رسـیـد، از دادن حـق او امـتـنـاع ورزیـد، موضوع را به خدمت پیامبر(ص) عرض کردند، آیه نازل گـردید، و مرد غاصب بر اثر شنیدن آن توبه کرد و اموال را به صاحبش باز گرداند و گفت : اعوذ باللّه من الحوب الکبیر: ((به خداپناه مى برم از این که آلوده به گناه بزرگى شوم)).

 

تفسیر:

خیانت در اموال یتیمان ممنوع

در هـر اجـتـماعى بر اثر حوادث گوناگون پدرانى از دنیا مى روند و فرزندان صغیرى از آنها باقى مى مانند.

 

در این آیه سه دستور مهم در باره اموال یتیمان داده شده است.

1ـ نخست دستور مى دهد که : ((اموال یتیمان را (به هنگامى که رشد پیداکنند) به آنها بدهید)) (و اتوا الیتامى اموالهم).

یعنى ، تصرف شما در این اموال تنها به عنوان امین و ناظر است نه مالک.

 

2ـ دسـتـور بعد براى جلوگیرى از حیف و میلهایى است ، که گاهى سرپرستهاى یتیمان به بهانه ایـن کـه تـبـدیل کردن مال به نفع یتیم است یا تفاوتى با هم ندارد، و یااگر بماند ضایع مى شود، امـوال خوب و زبده یتیمان را بر مى داشتند و اموال بد ونامرغوب خود را به جاى آن مى گذاشتند قـرآن مـى گـوید: ((و هیچ گاه اموال پاکیزه آنهارا با اموال ناپاک و پست خود تبدیل نکنید)) (ولا تتبدلوا الخبیث بالطیب).

 

3ـ ((و اموال آنها را با اموال خود نخورید)) (ولا تاکلوا اموالهم الى اموالکم).

یـعـنى ، اموال یتیمان را با اموال خود مخلوط نکنید بطورى که نتیجه اش تملک همه باشد، و یا این که اموال بد خود را با اموال خوب آنها مخلوط نسازید که نتیجه اش پایمال شدن حق یتیمان باشد.

در پـایـان آیـه ، بـراى تاکید و اثبات اهمیت موضوع مى فرماید: ((این گونه تعدى و تجاوز به اموال یتیمان ، گناه بزرگى است)) (انه کان حوبا کبیرا).

 

آیـه 3ـ شـان نـزول : قبل از اسلام معمول بود که بسیارى از مردم حجاز،دختران یتیم را به عنوان تـکـفـل و سـرپـرسـتـى به خانه خود مى بردند، و بعد با آنهاازدواج کرده و اموال آنها را هم تملک مـى کـردنـد، و چـون هـمه کار، دست آنها بودحتى مهریه آنها را کمتر از معمول قرار مى دادند، و هنگامى که کمترین ناراحتى ازآنها پیدا مى کردند به آسانى آنها را رها مى ساختند.

در ایـن هنگام آیه نازل شد و به سرپرستان ایتام دستور داد در صورتى بادختران یتیم ازدواج کنند که عدالت را بطورکامل در باره آنها رعایت نمایند.

 

تـفـسـیر: در این آیه اشاره به یکى دیگر از حقوق یتیمان مى کند و مى فرماید:((اگر مى ترسید به هنگام ازدواج با دختران یتیم رعایت حق و عدالت را در باره حقوق زوجیت و اموال آنان ننمایید از ازدواج با آنها چشم بپوشید و به سراغ زنان دیگر بروید)) (وان خفتم الا تقسطوا فى الیتامى فانکحوا ما طاب لکم من النس).

سـپـس مـى فـرماید: ((از آنها دو نفر یا سه نفر یا چهار نفر به همسرى خودانتخاب کنید)) (مثنى وثلاث ورباع).

سـپـس بلافاصله مى گوید: این در صورت حفظ عدالت کامل است ((اما اگرمى ترسید عدالت را (در مـورد هـمـسـران مـتعدد) رعایت ننمایید تنها به یک همسراکتفا کنید)) تا از ظلم و ستم بر دیگران برکنار باشید (فان خفتم الا تعدلوا فواحده).

((و یـا (بـه جـاى انتخاب همسر دوم) از کنیزى که مال شما است استفاده کنید))زیرا شرایط آنها سبکتر است ، اگرچه آنها نیز باید از حقوق حقه خود برخوردارباشند (او ما ملکت ایمانکم).

((این کار (انتخاب یک همسر و یا انتخاب کنیز) از ظلم و ستم و انحراف از عدالت ،بهتر جلوگیرى مى کند)) (ذلک ادنى الا تعولوا).

در باره عدالت همسران ، آنچه مرد موظف به آن است رعایت عدالت درجنبه هاى عملى و خارجى است چه این که عدالت در محبتهاى قلبى خارج ازقدرت انسان است ((30)).

(آیه 4).

 

مهر زنان !

بـه دنبال بحثى که درآیه گذشته در باره انتخاب همسر بود، دراین آیه اشاره به یکى از حقوق مسلم زنان مى کند وتاکید مى نماید که : مهر زنان را بطورکامل به عنوان یک عطیه (الهى) بپردازید)) (وا توا النس صدقاتهن نحله).

سـپـس در ذیـل آیـه براى احترام گذاردن به احساسات طرفین و محکم شدن پیوندهاى قلبى و جلب عواطف مى گوید: ((اگر زنان با رضایت کامل خواستندمقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گواراست)) (فان طبن لکم عن شى منه نفسا فکلوه هنیئا مریئا).

 

تا در محیط زندگى زناشویى تنها قانون و مقررات خشک حکومت نکند،بلکه به موازات آن عاطفه و محبت نیز حکمفرما باشد.

((مهر)) یک پشتوانه اجتماعى براى زن.

در عـصـر جاهلیت نظر به این که براى زنان ارزشى قائل نبودند، غالبا مهر راکه حق مسلم زن بود در اخـتـیار اولیاى او قرار مى دادند، و آن را ملک مسلم آنهامى دانستند، گاهى نیز مهر یک زن را ازدواج زن دیـگـرى قـرار مى دادند، اسلام بر تمام این رسوم ظالمانه خط بطلان کشید و مهر رابه عنوان یک حق مسلم به زن اختصاص داد.

 

و اگـر بعضى براى ((مهر)) تفسیر غلطى کرده اند و آن را یک نوع ((بهاى زن)) پنداشته اندارتباط بـه قـوانین اسلام ندارد، زیرا در اسلام ((مهر)) به هیچ وجه جنبه بها و قیمت کالاندارد، و بهترین دلـیـل آن هـمـان صیغه ازدواج است که در آن رسما ((مرد)) و ((زن)) به عنوان دو رکن اساسى پـیـمـان ازدواج بـه حساب آمده اند و مهر یک چیز اضافى و درحاشیه قرار گرفته است به همین دلیل اگر در صیغه عقد اسمى از مهر نبرند، عقدباطل نیست ، در حالى که اگر در خرید و فروش و معاملات اسمى از قیمت برده نشود مسلما باطل خواهد بود.

(آیه 5).

 

سفیه کیست ؟

بـه دنبال بحثى که در آیات پیش در باره یتیمان گذشت این آیه و آیه بعد، آن را تکمیل مى کند، و مـى فـرماید: ((اموال و ثروتهاى خود را به دست افراد سفیه نسپارید)) (ولا تؤتوا السفها اموالکم) و بگذارید در مسائل اقتصادى رشد پیداکنند تا اموال شما در معرض مخاطره و تلف قرار نگیرد.

 

منظور از ((سفاهت)) در این جمله ، عدم رشد کافى در خصوص امور مالى است بطورى که شخص نتواند سرپرستى اموال خود را به عهده گیرد و در مبادلات ،منافع خود را تامین نماید.

در جمله بعد قرآن تعبیر جالبى در باره اموال و ثروتها کرده و مى گوید: ((این سرمایه هاى شما که قوام زندگانى و اجتماع شما به آن است و بدون آن نمى توانیدکمر راست کنید)) به دست سفیهان و اسرافکاران نسپارید (التى جعل اللّه لکم قیاما).

 

از این تعبیر به خوبى اهمیتى را که اسلام براى مسائل مالى و اقتصادى قائل است روشن مى شود، و بـه عکس آنچه در انجیل کنونى ((31)) مى خوانیم که ((شخص پولدار هرگز وارد ملکوت آسمانها نمى شود)) اسلام مى گوید ملتى که فقیر باشد هرگزنمى تواند کمر راست کند و عجب این است کـه آنـهـا بـا آن تـعـلـیمات غلط به کجارسیده اند و ما با این تعلیمات عالى در چه مرحله اى سیر مى کنیم !.

 

در پـایـان آیـه دو دسـتور مهم در باره یتیمان مى دهد نخست این که ((خوراک وپوشاک آنها را از طریق اموالشان تامین کنید)) (وارزقوهم فیها واکسوهم).

تا با آبرومندى بزرگ شوند و به حد بلوغ برسند.

دیگر این که : ((بایتیمان بطورشایسته سخن گویید)) (وقولوا لهم قولا معروفا).

 

یعنى ، با عبارات و سخنان دلنشین و شایسته هم کمبود روانى آنها را برطرف سازیدو هم به ((رشد عقلى)) آنها کمک کنید تا به موقع بلوغ از رشد عقلى کافى برخوردارباشند، و به این ترتیب برنامه سازندگى شخصیت آنها نیز جز وظایف سرپرستان خواهد بود.

 

(آیه 6)ـ در این آیه دستور دیگرى در باره یتیمان و سرنوشت اموال آنها داده و مى فرماید: ((یتیمان را بیازمایید تا هنگامى که به حد بلوغ برسند)) (وابتلوا الیتامى حتى اذا بلغوا النکاح).

((و اگـر در ایـن مـوقـع در آنـهـا رشـد (کـافى) براى اداره اموال خود یافتید،اموالشان را به آنها بازگردانید)) (فان آنستم منهم رشدا فادفعوا الیهم اموالهم).

 

سپس بار دیگر به سرپرستان تاکید مى کند، مى گوید: ((و پیش از آن که بزرگ شوند اموالشان را از روى اسراف نخورید)) (ولا تاکلوها اسرافا وبدارا ان یکبروا).

و دیـگـر ایـن کـه : ((سـرپرستان ایتام اگر متمکن و ثروتمندند نباید به هیچ عنوانى از اموال ایتام اسـتـفـاده کنند و اگر فقیر و نادار باشند تنها مى توانند (در برابر زحماتى که به خاطر حفظ اموال یـتیم متحمل مى شوند) با رعایت عدالت و انصاف ،حق الزحمه خود را از اموال آنها بردارند)) (ومن کان غنیا فلیستعفف ومن کان فقیرافلیاکل بالمعروف).

 

سپس به آخرین حکم در باره اولیا ایتام اشاره کرده ، مى فرماید: ((هنگامى که مى خواهید اموال آنها را بـه دسـت آنـهـا بسپارید گواه بگیرید)) تا جاى اتهام و نزاع وگفتگو باقى نماند)) (فاذا دفعتم الیهم اموالهم فاشهدوا علیهم).

در پـایان آیه مى فرماید: اما بدانید که حساب کننده واقعى خداست و مهمتر ازهر چیز این است که حساب شما نزد او روشن باشد، اوست که اگر خیانتى از شماسر زند و بر گواهان مخفى بماند به حساب آن رسیدگى خواهد کرد ((و خداوند براى محاسبه کافى است)) (وکفى باللّه حسیبا).

 

آیـه 7ـ شـان نزول : در عصر جاهلیت عرب ، رسم چنین بود که تنها مردان را وارث مى شناختند، و زنـان و کودکان را از ارث محروم مى ساختند و ثروت میت را (درصورتى که مرد نزدیکى نبود) در مـیـان مردان دورتر قسمت مى کردند، تا این که یکى از انصار به نام ((اوس بن ثابت)) از دنیا رفت ، عـمـوزاده هـاى وى امـوال او را میان خودتقسیم کردند، و به همسر و فرزندان خردسال او چیزى ندادند، همسر او به پیامبر(ص) شکایت کرد.

در ایـن مـوقع آیه نازل شد و پیامبر آنها را خواست و دستور داد در اموال مزبور، هیچ گونه دخالت نکنند و آن را براى بازماندگان درجه اول او بگذارند.

 

تفسیر:

گام دیگرى براى حفظ حقوق زن.

اعـراب بـا رسـم غـلـط و ظـالـمـانه اى که داشتند زنان و فرزندان خردسال را ازحق ارث محروم مى ساختند، آیه مورد بحث روى این قانون غلط خط بطلان کشیده ، مى فرماید: ((مردان از اموالى کـه پـدر و مـادر و نـزدیـکـان بـه جـاى مى گذارندسهمى دارند و زنان نیز از آنچه پدر و مادر و خـویشاوندان مى گذارند سهمى ، خواه آن مال کم باشد یا زیاد)) (للرجال نصیب مما ترک الوالدان والا قـربـون ولـلـنسانصیب مما ترک الولدان والا قربون مما قل منه او کثر) بنابراین ، هیچ یک حق نداردسهم دیگرى را غصب کند.

سـپـس در پـایـان آیه براى تاکید مطلب مى فرماید: ((این سهمى است تعیین شده و لازم الادا)) تا هیچ گونه تردید در این بحث باقى نماند (نصیبا مفروضا).

(آیه 8).

 

یک حکم اخلاقى !

این آیه مسلما بعد از قانون تقسیم ارث ، نازل شده ، زیرا مى گوید: ((هرگاه درمجلس تقسیم ارث ، خـویـشاوندان و یتیمان و مستمندان حاضر شدند چیزى از آن به آنها بدهید)) (واذا حضر القسمه اولوا القربى والیتامى والمساکین فارزقوهم منه).

کـلمه ((یتامى)) و ((مساکین)) اگرچه بطورمطلق ذکر شده ولى منظور از آن ایتام ونیازمندان فامیل است.

در پـایـان آیـه دستور مى دهد که ((به این دسته از محرومان ، با زبان خوب و طرزشایسته صحبت کنید)) (وقولوا لهم قولا معروفا).

(آیه 9).

 

جلب عواطف به سوى یتیمان !

قـرآن بـراى بـرانگیختن عواطف مردم در برابر وضع یتیمان اشاره به حقیقتى مى کند که گاهى مردم از آن غافل مى شوند، مى فرماید: ((کسانى که اگر فرزندان ناتوانى از خود به یادگار بگذارند از آیـنـده آنان مى ترسند باید (از ستم در باره یتیمان مردم) بترسند)) (ولیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم).

 

اصـولا مـسـائل اجـتـمـاعـى هـمـواره به شکل یک سنت ازامروز به فرد، واز فردا به آینده دوردست سرایت مى کند بنابراین ،آنهاکه اساس ظلم وستم بر ایتام را دراجتماع مى گذارند بالاخره روزى این بدعت غلط، دامان فرزندان خود آنهارا خواهد گرفت.

 

در پـایـان آیـه مـى فـرمـاید: ((اکنون که چنین است باید سرپرستان ایتام ، ازمخالفت با احکام خدا بپرهیزند و با یتیمان ، با زبان ملایم و عباراتى سرشار ازعواطف انسانى سخن بگویند)) (فلیتقوا اللّه ولیقولوا قولا سدیدا).

تا ناراحتى درونى و زخمهاى قلب آنها به این وسیله التیام یابد.

 

ایـن دسـتـور عالى اسلامى اشاره به یک نکته روانى در مورد پرورش یتیمان مى کند و آن این که : نیازمندى کودک یتیم ، منحصر به خوراک و پوشاک نیست ، بلکه باید علاوه بر مراقبتهاى جسمى از نـظـر تـمـایـلات روانـى نیز اشباع شود وگرنه کودکى سنگدل ، شکست خورده ، فاقد شخصیت و خطرناک به عمل خواهد آمد.

(آیه 10).

 

چهره باطنى اعمال ما!

در آغـاز ایـن سـوره تـعـبـیـر شـدیدى پیرامون تصرفهاى ناروا در اموال یتیمان دیده مى شود که صـریـحـتـریـن آنـها آیه مورد بحث است مى گوید: ((کسانى که اموال یتیمان را به ناحق تصرف مـى کـنند (در حقیقت) در شکمشان تنها آتش مى خورند))(ان الذین یاکلون اموال الیتامى ظلما انما یاکلون فى بطونهم نارا).

 

سـپـس در پـایان آیه مى گوید: علاوه بر این که آنها در همین جهان در واقع آتش مى خورند ((به زودى در جـهـان دیـگـر داخـل در آتـش بـرافروخته اى مى شوند)) که آنها رابه شدت مى سوزاند (وسیصلون سعیرا).

از ایـن آیه استفاده مى شود که اعمال ما علاوه بر چهره ظاهرى خود، یک چهره واقعى نیز دارد که در این جهان از نظر ما پنهان است اما این چهره هاى درونى درجهان دیگر ظاهر مى شوند و مساله ((تجسم اعمال)) را تشکیل مى دهند.

 

آیـه 11ـ شـان نزول : در مورد نزول این آیه و آیه بعد، از ((جابربن عبداللّه)) نقل شده که مى گوید: بـیـمـار شده بودم ، پیامبر(ص) از من عیادت کرد، من بى هوش بودم ،پیامبر(ص) آبى خواست و با مـقـدارى از آن وضو گرفت ، و بقیه را بر من پاشید، من به هوش آمدم ، عرض کردم اى رسولخدا ! تـکـلـیـف اموال من بعد از من چه خواهد شد؟ پیامبر(ص) خاموش گشت ، چیزى نگذشت که آیه نازل گردید و سهم وراث در آن تعیین شد.

 

تفسیر:

سهام ارث

ر این آیه حکم طبقه اول وارثان (فرزندان و پدران و مادران) بیان شده است.

در جـمـله نخست مى گوید: ((خداوند به شما در باره فرزندانتان سفارش مى کند که براى پسران دو برابر سهم دختران قائل شوید)) (یوصیکم اللّه فى اولادکم للذکر مثل حظ الا نثیین).

 

و ایـن یـک نـوع تـاکـید روى ارث بردن دختران و مبارزه با سنتهاى جاهلى است که آنها را بکلى محروم مى کردند.

سـپـس مـى فـرمـایـد: ((اگـر فرزندان میت ، منحصرا دو دختر یا بیشتر باشند دوثلث مال از آن آنهاست)) (فان کن نس فوق اثنتین فلهن ثلثا ما ترک).

((ولـى اگـر تـنـهـا یـک دختر بوده باشد نصف مجموع مال از آن اوست)) (وان کانت واحده فلها النصف).

 

اما میراث پدران و مادران که آنها نیز جز طبقه اول و هم ردیف فرزندان مى باشند، سه حالت دارد.

حالت اول : ((شخص متوفى ، فرزند یا فرزندانى داشته باشد که در این صورت براى پدر و مادر او هر کدام یک ششم میراث است)) (ولا بویه لکل واحد منهماالسدس مما ترک ان کان له ولد).

 

حـالـت دوم : ((فـرزندى در میان نباشد و وارث ، تنها پدر و مادر او باشند در این صورت سهم مادر یک سوم مجموع مال و بقیه از آن پدر است)) (فان لم یکن له ولدورثه ابواه فلا مه الثلث).

 

حالت سوم : این است که وارث تنها پدر و مادر باشند و فرزندى در کارنباشد، ((ولى شخص متوفى بـرادرانـى (از طـرف پـدر و مـادر، یـا تنها از طرف پدر)داشته باشد، در این صورت سهم مادر از یـک سوم به یک ششم تنزل مى یابد وپنج ششم باقیمانده براى پدر است)) (فان کان له اخوه فلا مه السدس).

 

در واقع برادران با این که ارث نمى برند، مانع مقدار اضافى ارث مادرمى شوند و به همین جهت آنها را ((حاجب)) مى نامند.

سپس قرآن مى گوید: ((همه اینها بعد از انجام وصیتى است که او (میت) کرده است و بعد از اداى دین است)) بنابراین ، اگر وصیتى کرده یا دیونى دارد باید نخست به آنها عمل کرد (من بعد وصیه یوصى به اودین).

الـبـتـه انسان فقط مى تواند در باره یک سوم از مال خود وصیت کند و اگر بیش از آن وصیت کند صحیح نیست مگر این که ورثه اجازه دهند.

 

و در جـمـلـه بـعـد مـى فـرماید: ((شما نمى دانید پدران و فرزندانتان کدامیک بیشتر به نفع شما هستند)) (آبؤکم وابنؤکم لاتدرون ایهم اقرب لکم نفعا).

و در پـایـان آیه مى فرماید: ((این قانونى است که از طرف خدا فرض و واجب شده و او دانا و حکیم است)) (فریضه من اللّه ان اللّه کان علیما حکیما).

این جمله براى تاکید مطالب گذشته است ، تا جاى هیچ گونه چانه زدن براى مردم در باره قوانین مربوط به سهام ارث باقى نماند.

 

چرا ارث مرد دو برابر زن مى باشد؟

بـا مـراجعه به آثار اسلامى به این نکته پى مى بریم که این سؤال از همان آغازاسلام در اذهان مردم بـوده و گـاه بـیـگاه از پیشوایان اسلام در این زمینه پرسشهایى مى کردند از جمله از امام على بن مـوسـى الرضا(ع) نقل شده که در پاسخ این سؤال فرمود: ((این که سهم زنان از میراث نصف سهم مردان است به خاطر آن است که زن هنگامى که ازدواج مى کند چیزى (مهر) مى گیرد و مرد ناچار اسـت چـیـزى بـدهد، به علاوه هزینه زندگى زنان بر دوش مردان است ، در حالى که زن در برابر هزینه زندگى مرد و خودش مسؤولیتى ندارد)).

(آیه 12).

 

سهم ارث همسران از یکدیگر!

در این آیه چگونگى ارث زن و شوهر از یکدیگر توضیح داده شده ، آیه مى گوید: ((و براى شما نصف مـیـراث زنـانتان است اگر فرزندى نداشته باشند)) (ولکم نصف ما ترک ازواجکم ان لم یکن لهن ولد).

((ولى اگر فرزند و یا فرزندانى براى آنها باشد (حتى اگر از شوهر دیگرى باشد)تنها یک چهارم از آن شماست)) (فان کان لهن ولد فلکم الربع مما ترکن).

الـبـتـه این تقسیم نیز ((بعد از پرداخت بدهیهاى همسر و انجام وصیتهاى مالى اوست)) (من بعد وصیه یوصین بها اودین).

 

((و براى زنان شما یک چهارم میراث شماست اگر فرزندى نداشته باشید))(ولهن الربع مما ترکتم ان لم یکن لکم ولد).

((و اگـر بـراى شـمـا فرزندى باشد (اگر چه این فرزند از همسر دیگرى باشد)سهم زنان به یک هشتم مى رسد)) (فان کان لکم ولد فلهن الثمن مما ترکتم).

 

این تقسیم نیز همانند تقسیم سابق ((بعد از انجام وصیتى که کرده اید و اداى دین)) است (من بعد وصیه توصون بها اودین).

سـپـس حـکـم ارث خـواهـران و برادران را بیان مى کند و مى گوید: ((اگر مردى ازدنیا برود و بـرادران و خـواهـران از او ارث ببرند، یا زنى از دنیا برود و برادر و یاخواهرى داشته باشد هر یک از آنها یک ششم مال را به ارث مى برند)) (وان کان رجل یورث کلاله اوامراه وله اخ او اخت فلکل وا حد منهما السدس).

 

((کـلالـه)) بـه خواهران و برادران مادرى که از شخص متوفى ارث مى برند گفته مى شود این در صـورتـى اسـت که از شخص متوفى یک برادر و یک خواهر (مادرى)باقى بماند ((اما اگر بیش از یـکى باشند مجموعا یک سوم مى برند)) یعنى باید ثلث مال را در میان خودشان تقسیم کنند (فان کانوا اکثر من ذلک فهم شرک فى الثلث).

 

سپس اضافه مى کند: ((این در صورتى است که وصیت قبلا انجام گیرد ودیون از آن خارج شود)) (من بعد وصیه یوصى بها او دین).

((به شرط آن که (از طریق وصیت و اقرار به دین) به آنها (ورثه) ضرر نزند))(غیر مضار).

 

و در پـایان آیه براى تاکید مى فرماید: ((این سفارش خداست ، و خدا دانا وبردبار است)) (وصیه من اللّه واللّه علیم حلیم).

یـعـنى ، این توصیه اى است الهى که باید آن را محترم بشمرید، زیرا خداوند به منافع و مصالح شما آگاه است که این احکام را مقرر داشته و نیز از نیات وصیت کنندگان آگاه مى باشد، در عین حال حلیم است و کسانى را که برخلاف فرمان او رفتار مى کنند فورا مجازات نمى نماید!

 

(آیه 13)ـ به دنبال بحثى که در آیات گذشته در باره قوانین ارث گذشت دراین آیه از این قوانین به عنوان حدود الهى یاد کرده مى فرماید: ((اینها حدود ومرزهاى الهى است)) (تلک حدود اللّه).

که عبور و تجاوز از آنها ممنوع است ، و آنها که از حریم آن بگذرند و تجاوزکنند، گناهکار و مجرم شناخته مى شوند.

 

سـپـس مـى فرماید: ((کسانى که خداوند و پیامبر را اطاعت کنند (و این مرزها رامحترم شمارند) بـطـور جـاودان در بـاغهایى از بهشت خواهند بود، که آب از پاى درختان آنها قطع نمى گردد)) (ومن یطع اللّه ورسوله یدخله جنات تجرى من تحتهاالا نهار خالدین فیها).

در پایان آیه مى فرماید: ((این رستگارى و پیروزى بزرگى است)) (وذلک الفوزالعظیم).

 

(آیـه 14)ـ در ایـن آیه به نقطه مقابل کسانى که در آیه قبل بیان شد اشاره کرده ، مى فرماید: ((آنها کـه نافرمانى خدا و پیامبر کنند و از مرزها تجاوز نمایندجاودانه در آتش خواهند بود)) (ومن یعص اللّه ورسوله ویتعد حدوده یدخله ناراخالدا فیها).

و در پـایان آیه به سرانجام آنها اشاره کرده ، مى فرماید: ((آنها عذاب خوارکننده و آمیخته با توهینى دارند)) (وله عذاب مهین).

 

در جـمـله قبل جنبه جسمانى مجازات الهى منعکس شده بود، و در این جمله که مساله اهانت به میان آمده به جنبه روحانى آن اشاره مى کند.

(آیـه 15)ـ ایـن آیـه اشـاره به مجازات زنان شوهردارى است که آلوده ((فحشا)) مى شوند، نخست مـى فـرمـایـد: ((و کـسانى از زنان (همسران) شما که مرتکب زنا شوند چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبید)) (واللا تى یاتین الفاحشه من نسئکم فاستشهدوا علیهن اربعه منکم).

 

سـپـس مى فرماید: ((اگر این چهار نفر به موضوع (زنا) گواهى دادند، آنها را درخانه هاى (خود) محبوس سازید، تا مرگ آنها فرا رسد)) (فان شهدوا فامسکوهن فى البیوت حتى یتوفیهن الموت).

بنابراین ، مجازات عمل منافى عفت براى زنان شوهردار در این آیه ((حبس ابد)) تعیین شده است.

ولى بلافاصله مى گوید: ((و یا این که خداوند راهى براى آنها قرار بدهد)) (اویجعل اللّه لهن سبیل).

از تعبیر فوق استفاده مى شود که این حکم ، یک حکم موقت بوده است.

 

(آیـه 16)ـ در ایـن آیـه حـکـم زنا و عمل منافى عفت ((غیرمحصنه)) را بیان مى کند، و مى فرماید: ((مرد و زنى که (همسر ندارند و) اقدام به ارتکاب این عمل زشت مى کنند، آنها را آزار (و مجازات) کنید)) (والذان یاتیانها منکم فـاذوهما).

 

مجازات مذکور در این آیه یک مجازات کلى است ، و آیه 2 سوره نور که حدزنا را یکصد تازیانه براى هریک از طرفین بیان کرده مى تواند، تفسیر و توضیحى براى این آیه بوده باشد.

در پایان آیه اشاره به مساله توبه و عفو و بخشش از این گونه گناهکاران کرده ،و مى فرماید: ((اگر آنـهـا بـه راسـتـى توبه کنند و خود را اصلاح نمایند و به جبران گذشته بپردازند، از مجازات آنها صـرفنظر کنید، زیرا خداوند توبه پذیر و مهربان است)) (فان تابا واصلحا فاعرضوا عنهم ان اللّه کان توابا رحیما).

از ایـن حـکـم ضـمنا استفاده مى شود که هرگز نباید افرادى را که توبه کرده اند دربرابر گناهان سابق مورد ملامت قرار داد.

 

(آیـه 17)ـ در آیه قبل مساله سقوط حد و مجازات مرتکبین اعمال منافى عفت در پرتو توبه صریحا بـیـان شـد، در این آیه پاره اى از شرایط آن را بیان مى کند ومى فرماید: ((پذیرش توبه از سوى خدا تـنها براى کسانى است که کار بدى (گناهى) رااز روى جهالت انجام مى دهند)) (انما التوبه على اللّه للذین یعملون السؤ بجهاله).

منظور از ((جهالت)) در آیه فوق طغیان غرایز وتسلط هوسهاى سرکش وچیره شدن آنها بر نیروى عـقـل و ایـمـان اسـت ، و در ایـن حـالـت ، عـلم و دانش انسان به گناه گرچه از بین نمى رود اما تحت تاثیرآن غرایز سرکش قرارگرفته وعملا بى اثرمى گردد،و هنگامى که علم اثر خود را از دست داد، عملا با جهل و نادانى برابر خواهدبود.

 

در جـمـلـه بـعـد قرآن به یکى دیگر از شرایط توبه اشاره کرده ، مى فرماید: ((سپس به زودى توبه مى کنند)) (ثم یتوبون من قریب).

یعنى ، به زودى از کار خود پشیمان شوند و به سوى خدا باز گردند، زیرا توبه کامل آن است که آثار و رسوبات گناه را بطورکلى از روح و جان انسان بشوید.

پس از ذکر شرایط توبه در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند توبه چنین اشخاصى را مى پذیرد و خداوند دانا و حکیم است)) (فاولئک یتوب اللّه علیهم وکان اللّه علیما حکیما).

(آیه 18)ـ در این آیه اشاره به کسانى که توبه آنها پذیرفته نمى شود نموده ،مى فرماید: ((کسانى که در آسـتـانـه مـرگ قرار مى گیرند و مى گویند اکنون از گناه خودتوبه کردیم توبه آنان پذیرفته نخواهد شد)) (ولیست التوبه للذین یعملون السیئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الا ن).

 

دسـته دوم ، از کسانى که توبه آنها پذیرفته نمى شود آنها هستند که در حال کفراز جهان مى روند، در آیـه مـوردبـحث در باره آنها چنین مى فرماید: ((و آنها که در حال کفر مى میرند توبه براى آنها نیست)) (ولا الذین یموتون وهم کفار).

در حقیقت آیه مى گوید: کسانى که از گناهان خود در حال صحت و سلامت و ایمان توبه کرده اند ولى در حال مرگ با ایمان از دنیا نرفتند، توبه هاى گذشته آنهانیز بى اثر است.

 

در پـایـان آیـه مى فرماید: ((اینها (هر دو دسته) کسانى هستند که عذاب دردناکى براى آنان مهیا کرده ایم)) (اولئک اعتدنا لهم عذابا الیما).

آیـه 19ـ شان نزول : از امام باقر(ع) نقل شده که : این آیه در باره کسانى نازل گردیده که همسران خـود را بـدون این که همچون یک همسر با آنها رفتار کنند، نگه مى داشتند، به انتظار این که آنها بمیرند، و اموالشان را تملک کنند.

 

تفسیر:

باز هم دفاع از حقوق زنان

در ایـن آیـه بـه دو عادت ناپسند دوران جاهلیت اشاره گردیده و به مؤمنان هشدار داده شده که آلوده آنها نشوند.

1ـ آیـه مـى گـویـد: ((اى افـراد با ایمان ! براى شما حلال نیست که از زنان از روى اکراه (و ایجاد ناراحتى براى آنها) ارث ببرید)) (ی ایها الذین آمنوا لا یحل لکم ان ترثوا النس کرها).

 

2ـ یـکـى دیـگـر از عـادات نـکـوهـیـده آنـها این بود که زنان را با وسایل گوناگون ،تحت فشار مـى گـذاشـتـند تا مهر خود را ببخشند و طلاق گیرند، آیه مورد بحث این کاررا ممنوع ساخته ، مـى فـرمـاید: ((آنها را تحت فشار قرار ندهید به خاطر این که قسمتى از آنچه را به آنها داده اید (از مهر) تملک کنید)) (ولا تعضلوهن لتذهبوا ببعض م اتیتموهن).

ولى این حکم ، استثنایى دارد که در جمله بعد به آن اشاره شده و آن این است که اگر آنها مرتکب عـمـل زشـت گردند شوهران مى توانند آنها را تحت فشار قراردهند، تا مهر خود را حلال کرده و طـلاق بگیرند همان طور که آیه مى گوید: ((مگراین که عمل زشت آشکارى انجام دهند)) (الا ان یاتین بفاحشه مبینه).

 

منظور از ((فاحشه مبینه)) (عمل زشت آشکار) در آیه فوق هرگونه مخالفت شدید زن و نافرمانى و ناسازگارى او را شامل مى شود.

سـپس دستور معاشرت شایسته و رفتار انسانى مناسب با زنان را صادرمى کند، مى فرماید: و با آنها بطور شایسته معاشرت کنید)) (وعاشروهن بالمعروف).

و به دنبال آن اضافه مى کند، حتى ((اگر به جهاتى از همسران خود رضایت کامل نداشته باشید و بـر اثـر امورى آنها در نظر شما ناخوشایند باشند (فورا تصمیم به جدایى نگیرید و تا آنجا که قدرت دارید مدارا کنید، زیرا ممکن است شما درتشخیص خود گرفتار اشتباه شده باشید) و اى بسا آنچه را نمى پسندید خداوند درآن خیر و برکت و سود فراوانى قرار داده باشد)) (فان کرهتموهن فعسى ان تکرهواشیئا ویجعل اللّه فیه خیرا کثیرا).

 

آیه 20ـ شان نزول : پیش از اسلام رسم بر این بود که اگر مى خواستند همسرسابق را طلاق گویند و ازدواج جـدیـدى کـنـنـد بـراى فـرار از پرداخت مهر، همسر خودرا به اعمال منافى عفت متهم مـى کـردند، و بر او سخت مى گرفتند، تا حاضر شود مهرخویش را که معمولا قبلا دریافت مى شد بپردازد، و طلاق گیرد، و همان مهر را براى همسر دوم قرار مى دادند.

آیه نازل شد و این کار زشت را مورد نکوهش قرار داد.

 

تـفـسـیر: این آیه نیز براى حفظ قسمت دیگرى از حقوق زنان نازل گردیده ومى گوید: ((و اگر تصمیم گرفتید که همسر دیگرى به جاى همسر خود انتخاب کنید ومال فراوانى (به عنوان مهر) بـه او پـرداخـتـه اید، چیزى از آن را نگیرید)) (وان اردتم استبدال زوج مکان زوج و اتیتم احدیهن قنطارا فلا تاخذوا منه شیئا).

سپس اشاره به طرز عمل دوران جاهلیت در این باره که همسر خود را متهم به اعمال منافى عفت مـى کـردنـد نـمـوده ، مى فرماید: ((آیا براى باز پس گرفتن (مهر)زنان متوسل به تهمت و گناه مى شوید)) (اتاخذونه بهتانا واثما مبینا).

یـعـنـى ، اصـل عـمل ، ظلم است و گناه ، و متوسل شدن به یک وسیله ناجوانمردانه و غلط، گناه آشکار دیگرى است.

 

(آیـه 21)ـ در ایـن آیـه مـجـددا بـراى تـحـریـک عـواطـف انـسانى مردان اضافه مى کند که شما وهـمسرانتان مدتها درخلوت وتنهایى با هم بوده اید همانند یک روح در دوبدن ((چگونه آن (مهر)را بـازپـس مـى گـیرید در حالى که بایکدیگر تماس وآمیزش کامل داشته اید)) و همچون بیگانه ها و دشـمـنـان با یکدیگر رفتار مى کنید، و حقوق مسلم آنها را پایمال مى نمایید ! (وکیف تاخذونه وقد افضى بعضکم الى بعض).

سـپـس مـى فـرمـاید: از این گذشته ((همسران شما پیمان محکمى به هنگام عقدازدواج از شما گـرفته اند)) چگونه این پیمان مقدس و محکم را نادیده مى گیرید واقدام به پیمان شکنى آشکار مى کنید ؟ (واخذن منکم میثاقا غلیظا).

 

آیـه 22ـ شـان نـزول : پس از اسلام ، حادثه اى براى یکى از مسلمانان پیش آمدو آن این که : یکى از انـصـار بـه نـام ((ابـوقیس)) از دنیا رفت ، فرزندش به نامادرى خودپیشنهاد ازدواج نمود، آن زن گـفـت : مـن تـو را فـرزنـد خـود مـى دانـم و چنین کارى راشایسته نمى بینم ولى با این حال از پیغمبر(ص) کسب تکلیف مى کنم ، سپس موضوع را خدمت پیامبر(ص) عرض کرد، و کسب تکلیف نمود، آیه نازل شد و از این کار (که در زمان جاهلیت معمول بود) به شدت نهى کرد.

 

تـفـسیر: همان طور که در شان نزول نیز اشاره شد، آیه خط بطلان به یکى ازاعمال ناپسند دوران جـاهـلـیـت مـى کـشد و مى گوید: ((با زنانى که پدران شما با آنهاازدواج کرده اند هرگز ازدواج نکنید)) (ولا تنکحوا ما نکح آباؤکم من النس).

اما از آنجا که هیچ قانونى معمولا شامل گذشته نمى شود، اضافه مى فرماید:((مگر ازدواجهایى که (پیش از نزول این حکم) انجام شده است)) (الا ما قد سلف).

 

سـپس براى تاکید مطلب ، سه تعبیر شدید در باره این نوع ازدواج بیان کرده ،مى گوید: ((زیرا این کار، عمل زشتى است)) (انه کان فاحشه).

و بـعـد اضـافـه مى کند: ((عملى است که موجب تنفر)) در افکار مردم است ;یعنى طبع بشر آن را نمى پسندد (ومقتا).

و در پایان مى فرماید: ((روش نادرستى است)) (وس سبیل).

 

حتى در تاریخ مى خوانیم که مردم جاهلى نیز این نوع ازدواج را ((مقت))(تنفرآمیز) و فرزندانى که ثمره آن بودند ((مقیت)) (فرزندان مورد تنفر) مى نامیدند.

(آیه 23).

 

تحریم ازدواج با محارم !

در ایـن آیه به محارم یعنى زنانى که ازدواج با آنها ممنوع است اشاره کرده ، وبراساس آن محرمیت از سه راه ممکن است پیدا شود:.

1ـ ولادت که از آن تعبیر به ((ارتباط نسبى)) مى شود.

2ـ از طریق ازدواج که به آن ((ارتباط سببى)) مى گویند.

3ـ از طریق شیرخوارگى که به آن ((ارتباط رضاعى)) گفته مى شود.

 

نخست اشاره به محارم نسبى که هفت دسته هستند کرده و مى فرماید:((مادران شما و دخترانتان و خـواهرانتان و عمه ها و خاله هایتان و دختران برادر ودختران خواهرانتان بر شما حرام شده اند)) (حرمت علیکم امهاتکم وبناتکم واخواتکم وعماتکم وخالاتکم وبنات الا خ وبنات الا خت).

 

بـاید توجه داشت که منظور از مادر فقط آن زنى که انسان بلاواسطه از او متولدشده نیست ، بلکه جـده و مادر جده و مادر پدر و مانند آن راشامل مى شود همان طورکه منظور از دختر، تنها دختر بـلاواسـطـه نـیـست بلکه ، دختر و دختر پسر و دختر دخترو فرزندان آنها را نیز در بر مى گیرد و همچنین در مورد پنج دسته دیگر.

 

سـپـس به محارم رضاعى اشاره کرده و مى فرماید: ((و مادرانى که شما را شیرداده اند، و خواهران رضاعى شم، بر شما حرامند)) (وامهاتکم اللا تى ارضعنکم واخواتکم من الرضاعه).

و در آخرین مرحله اشاره به دسته سوم از محارم کرده و آنها را تحت چندعنوان بیان مى کند.

 

1ـ ((و مادران همسرانتان)) (وامهات نسئکم).

یعنى ، به مجرد این که زنى به ازدواج مردى در آمد و صیغه عقد، جارى گشت مادر او، و مادرمادر او، و هر چه بالاتر روند بر او حرام ابدى مى شوند.

 

2ـ ((و دخـتران همسرتان که در دامان شما قرار دارند به شرط این که با آن همسر آمیزش جنسى پیدا کرده باشید)) (وربائبکم اللا تى فى حجورکم من نسائکم اللا تى دخلتم بهن).

بـه دنبال این قسمت براى تاکید مطلب اضافه مى کند که : ((اگر با آنها آمیزش جنسى نداشته اید دخترانشان بر شما حرام نیستند)) (فان لم تکونوا دخلتم بهن فلاجناح علیکم).

 

3ـ ((و همسران فرزندانتان که از نسل شما هستند)) (وحلائل ابنئکم الذین من اصلابکم).

در حقیقت تعبیر ((من اصلابکم)) (فرزندانى که از نسل شما باشند) براى این است که روى یکى از رسوم غلط دوران جاهلیت (و آن فرزندخواندگى و احکام آن است) خط بطلان کشیده شود.

 

4ـ ((و براى شما جمع در میان دو خواهر ممنوع است)) (وان تجمعوا بین الا ختین).

و از آنـجـا که در زمان جاهلیت ازدواج با محارم و جمع میان دو خواهر رایج بود، و افرادى مرتکب چـنـیـن ازدواجـهـایى شده بودند قرآن بعد از جمله فوق مى گوید: ((مگر آنچه در گذشته واقع شده)) (الا ما قد سلف).

یـعنى ، اگر کسانى قبل از نزول این قانون ، چنین ازدواجى انجام داده اند، کیفرو مجازاتى ندارند، اگرچه اکنون باید یکى از آن دو را انتخاب کرده و دیگرى را رهاکنند.

در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند آمرزنده و مهربان است)) (ان اللّه کان غفورارحیما).

 

آغاز جز پنجم قرآن مجید

(آیـه 24)ـ ایـن آیه ، بحث آیه گذشته را در باره زنانى که ازدواج با آنها حرام است دنبال مى کند و اضـافه مى نماید که : ((ازدواج و آمیزش جنسى با زنان شوهردارنیز حرام است)) (والمحصنات من النس).

تنها استثنایى که به این حکم خورده است در مورد زنان غیر مسلمانى است که به اسارت مسلمانان در جـنـگـهـا در مـى آیند، همان گونه که آیه مى فرماید: ((مگر آنهارا که (از طریق اسارت) مالک شده اید)) (الا ما ملکت ایمانکم).

زیـرا اسـارت آنـهـا به حکم طلاق است و اسلام اجازه مى دهد بعد از تمام شدن عده با آنان ازدواج کنند و یا همچون یک کنیز با آنان رفتار شود.

 

سـپـس بـراى تـاکـیـد احکام گذشته که در مورد محارم و مانند آن وارد شده مى فرماید: ((اینها احـکـامـى اسـت که خداوند براى شما مقرر داشته و نوشته است))(کتاب اللّه علیکم) بنابراین ، به هیچ وجه قابل تغییر و عدول نیست.

سـپـس مى گوید: غیر از این چند طایفه ((زنان دیگر غیر از اینها (که گفته شد)براى شما حلال اسـت ، کـه بـا اموال خود آنان را اختیار کنید در حالى که پاکدامن باشید و از زنا خوددارى کنید)) (واحل لکم ماورآ ذلکم ان تبتغوا باموالکم محصنین غیر مسافحین).

 

جمله ان تبتغوا باموالکم اشاره به این است که رابطه زناشویى یا باید به شکل ازدواج با پرداخت مهر و یا به شکل مالک شدن کنیز با پرداخت قیمت باشد.

در قسمت بعد، اشاره به مساله ازدواج موقت و به اصطلاح ((متعه)) کرده ،مى گوید: ((زنانى را که مـتـعـه مـى کـنید مهر آنها را به عنوان یک واجب باید بپردازید))(فما استمتعتم به منهن فتوهن اجورهن فریضه).

بعد از ذکر لزوم پرداخت مهر اشاره به این مطلب مى فرماید که : ((اگر طرفین عقد، با رضایت خود مـقـدار مـهـر را بـعـدا کـم و زیاد کنند مانعى ندارد)) (ولا جناح علیکم فیما تراضیتم به من بعد الفریضه).

 

احـکـامـى که در آیه به آن اشاره شد، احکامى است که متضمن خیر و سعادت افراد بشر است زیرا: ((خداوند از مصالح بندگان آگاه و در قانونگذارى خود حکیم است)) (ان اللّه کان علیما حکیما).

قابل ذکر است که اصل مشروع بودن این نوع ازدواج در زمان پیامبر قطعى است و هیچ گونه دلیل قابل اعتمادى در باره نسخ شدن آن در دست نیست.

 

ازدواج موقت یک ضرورت اجتماعى

ایـن مـوضوع را نمى توان انکار کرد که غریزه جنسى یکى از نیرومندترین غرایز انسانى است ، تا آنجا کـه پـاره اى از روانـکـاوان آن را تـنـهـا غـریزه اصیل انسان مى دانند و تمام غرایز دیگر را به آن باز مى گردانند.

این موضوع مخصوصا در عصر ما که سن ازدواج بر اثر طولانى شدن دوره تحصیل و مسائل پیچیده اجـتماعى بالا رفته ، و کمتر جوانى مى تواند در سنین پایین یعنى درداغ ترین دوران غریزه جنسى اقدام به ازدواج کند، شکل حادترى به خود گرفته است.

 

با این وضع چه باید کرد؟

یـا باید ((فحشا)) را مجاز بدانیم (همان طور که دنیاى مادى امروز عملا بر آن صحه گذارده و آن را بـه رسـمیت شناخته) و یا طرح ازدواج موقت را بپذیریم ، معلوم نیست آنها که با ازدواج موقت و فحشا مخالفند چه جوابى براى این سؤال فکرکرده اند ؟!.

در حـالـى کـه طـرح ازدواج موقت ، نه شرایط سنگین ازدواج دائم را دارد که باعدم تمکن مالى یا اشتغالات تحصیلى و مانند آن نسازد و نه زیانهاى فجایع جنسى و فحشا را در بر دارد.

(آیه 25).

 

ازدواج با کنیزان !

در تـعـقـیـب بـحثهاى مربوط به ازدواج ، این آیه ، شرایط ازدواج با کنیزان را بیان مى کند، نخست مـى گـوید: ((کسانى که قدرت ندارند که با زنان (آزاد) پاکدامن باایمان ازدواج کنند مى توانند با کـنـیـزان با ایمان ازدواج نمایند)) که مهر و سایر مخارج آن معمولا سبکتر و سهلتر است (ومن لم یستطع منکم طولا ان ینکح المحصنات المؤمنات فمن ما ملکت ایمانکم من فتیاتکم المؤمنات).

 

سـپس مى گوید: شما براى تشخیص ایمان آنها مامور به ظاهر اظهارات آنان هستید، و اما در باره باطن و اسرار درونى آنان ((خداوند به ایمان و عقیده شما آگاهتراست)) (واللّه اعلم بایمانکم).

و از آنجا که بعضى در مورد ازدواج با کنیزان کراهت داشتند، قرآن مى گوید:شما همه از یک پدر و مـادر بـه وجود آمده اید ((و بعضى از بعض دیگرید)) (بعضکم من بعض) بنابراین ، نباید از ازدواج با آنها کراهت داشته باشید.

سپس به یکى از شرایط این ازدواج اشاره کرده ، مى فرماید: ((این ازدواج بایدبه اجازه مالک صورت گیرد)) و بدون اجازه او باطل است (فانکحوهن باذن اهلهن).

 

در جمله بعد مى فرماید: ((و مهرشان را به خودشان بدهید)) (وآتوهن اجورهن بالمعروف).

از ایـن جـمله استفاده مى شود که باید مهر متناسب و شایسته اى براى آنها قرارداد و آن را به خود آنـان داد هـمـچـنین استفاده مى شود که بردگان نیز مى توانند مالک اموالى گردند که از طرق مشروع به آن دست یافته اند.

یـکى دیگر از شرایط این ازدواج آن است که کنیزانى انتخاب شوند ((که پاکدامن باشند، نه مرتکب زنا بطور آشکار شوند)) (محصنات غیر مسافحات).

((و نه دوست پنهانى بگیرند)) (ولا متخذات اخدان).

 

در جـمـلـه بـعد به تناسب احکامى که در باره ازدواج با کنیزان و حمایت ازحقوق آنها گفته شد بـحثى در باره مجازات آنها به هنگام انحراف از جاده عفت به میان آمده ، و آن این که اگر مرتکب عـمـل مـنافى عفت شوند، نصف مجازات زنان آزاد در باره آنان ، جارى مى شود)) یعنى تنها پنجاه تازیانه باید به آنها زد (فاذا احصن فان اتین بفاحشه فعلیهن نصف ما على المحصنات من العذاب).

 

سپس مى گوید: ((این ازدواج با کنیزان براى کسانى است که از نظر غریزه جنسى شدیدا در فشار قـرار گـرفته اند، و قادر به ازدواج با زنان آزاد نیستند)) بنابراین ،براى غیر آنها مجاز نیست (ذلک لمن خشى العنت منکم).

امـابعد مى فرماید: ((خوددارى کردن ازازدواج باکنیزان (تا آنجاکه توانایى داشته باشید و دامان شما آلوده گناه نگردد) به سود شماست)) (وان تصبروا خیر لکم).

 

در پـایـان آیـه مـى فـرماید: ((و خداوند (نسبت به آنچه در گذشته بر اثر بى خبرى انجام داده اید) آمرزنده و مهربان است)) (واللّه غفور رحیم).

(آیه 26).

 

این محدودیتها براى چیست ؟

به دنبال احکام مختلف در زمینه ازدواج که در آیات پیش بیان شد ممکن است این سؤال پیش آید که منظور از این همه محدودیتها و قید و بندهاى قانونى چیست ؟ در این آیه و دو آیه بعد پاسخ به ایـن سـؤالات مـى دهـد، و مـى گوید:((خداوند مى خواهد (با این دستورات راههاى خوشبختى و سعادت را) براى شماآشکار سازد)) (یریداللّه لیبین لکم).

 

وانـگـهـى شـمـا در ایـن برنامه تنها نیستید ((و (خداوند مى خواهد شما را) به سنتهاى (صحیح) پیشینیان رهبرى کند)) (ویهدیکم سنن الذین من قبلکم).

علاوه بر این ((توبه شما را بپذیرد)) (ویتوب علیکم).

 

و نـعمتهاى خود را که بر اثر انحرافات شما قطع شده بار دیگر به شمابازگرداند و این در صورتى است که شما از آن راههاى انحرافى که در زمان جاهلیت و قبل از اسلام داشتید، بازگردید.

در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند دانا و حکیم است)) (واللّه علیم حکیم) ازاسرار احکام خود آگاه ، و روى حکمت خود آنها را براى شما تشریع کرده است.

 

(آیـه 27)ـ در این آیه مجددا تاکید مى کند، که ((خدا مى خواهد شما راببخشد (و از آلودگى پاک نماید) و نعمتها و برکات را به شما بازگرداند)) (واللّه یریدان یتوب علیکم).

((ولـى شـهوت پرستانى که در امواج گناهان غرق هستند، مى خواهند شما ازطریق سعادت بکلى مـنـحـرف شـویـد)) و همانند آنها از فرق تا قدم آلوده انواع گناهان گردید (ویرید الذین یتبعون الشهوات ان تمیلوا میلا عظیما).

 

اکـنـون شـمـا فـکر کنید، آیا آن محدودیت آمیخته با سعادت و افتخار براى شمابهتر است ، یا این آزادى و بى بندو بارى توام با آلودگى و نکبت و انحطاط ؟!.

ایـن آیـات در حـقـیقت به افرادى که در عصر و زمان ما نیز به قوانین مذهبى مخصوصا در زمینه مسائل جنسى ایراد مى کنند، پاسخ مى گوید، که این آزادیهاى بى قید و شرط سرابى بیش نیست و نـتیجه آن گرفتار شدن در بیراهه ها وپرتگاههاست که نمونه هاى زیادى از آن را با چشم خودمان بـه شـکـل مـتلاشى شدن خانواده ه، انواع جنایات جنسى وفرزندان نامشروع جنایت پیشه مشاهده مى کنیم.

 

(آیه 28)ـ در این آیه مى گوید: ((خدا مى خواهد (با دستورهاى مربوط به ازدواج با کنیزان و مانند آن) کار را بر شما سبک کند)) (یریداللّه ان یخفف عنکم).

و در بیان علت آن مى فرماید: ((زیرا انسان ، ضعیف آفریده شده)) (وخلق الا نسان ضعیفا).

ودر بـرابـر تـوفـان غـرایـز گـونـاگـون کـه از هر سو به او حمله ور مى شود باید طرق مشروعى براى ارضاى غرایز به او ارائه شود تا بتواند خود را از انحراف حفظ کند.

(آیه 29).

 

بستگى سلامت اجتماع به سلامت اقتصاد!

ایـن آیـه در واقـع زیـربـنـاى قوانین اسلامى را در مسائل مربوط به ((معاملات ومبادلات مالى)) تشکیل مى دهد، و به همین دلیل فقهاى اسلام در تمام ابواب معاملات به آن استدلال مى کنند، آیه خـطـاب بـه افـراد با ایمان کرده و مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! اموال یکدیگر را به باطل (و از طرق نامشروع) نخورید))(ی ایها الذین آمنوا لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل).

 

بـنابراین ، هرگونه تجاوز، تقلب ، غش ، معاملات ربوى ، معاملاتى که حد وحدود آن کاملا مشخص نباشد، خرید و فروش اجناسى که فایده منطقى و عقلایى در آن نباشد، خرید و فروش وسایل فساد و گناه ، همه در تحت این قانون کلى قراردارد.

در جمله بعد به عنوان یک استثنا مى فرماید: ((مگر این که (تصرف شما دراموال دیگران از طریق) تجارتى باشد که با رضایت شما انجام مى گیرد)) (الا ان تکون تجاره عن تراض منکم).

 

در پایان آیه ، مردم را از قتل نفس باز مى دارد و ظاهر آن به قرینه آخرین جمله آیه نهى از خودکشى و انـتـحـار است ، مى فرماید: ((و خودکشى نکنید، خداوند نسبت به شما مهربان است)) (ولا تقتلوا انفسکم ان اللّه کان بکم رحیما).

در حقیقت قرآن با ذکر این دو حکم پشت سر هم اشاره به یک نکته مهم اجتماعى کرده است و آن ایـن که اگر روابط مالى مردم براساس صحیح استوار نباشدو اقتصاد جامعه به صورت سالم پیش نـرود و در امـوال یکدیگر به ناحق تصرف کنند، جامعه گرفتار یک نوع خودکشى و انتحار خواهد شـد، و عـلاوه بـر ایـن کـه انـتـحـارهـاى شـخصى افزایش خواهد یافت ، انتحار اجتماعى هم از آثار ضمنى آن است.

 

(آیـه 30)ـ در این آیه به مجازات کسانى که از قوانین الهى سرپیچى کنند اشاره کرده و مى فرماید: ((و هـر کـس ایـن عـمل را از روى تجاوز و ستم انجام دهد (و خود را آلوده خوردن اموال دیگران به ناحق سازد ویا دست به انتحار وخودکشى زند، نه تنها به آتش این جهان مى سوزد بلکه) در آتش قهر و غضب پروردگار (نیز) خواهدسوخت)) (ومن یفعل ذلک عدوانا وظلما فسوف نصلیه نارا).

در پایان آیه مى فرماید: ((و این کار براى خدا آسان است)) (وکان ذلک على اللّه یسیرا).

(آیه 31).

 

گناهان کبیره و صغیره !.

ایـن آیـه بـا صراحت مى گوید: ((اگر گناهان کبیره اى که از آن نهى شده ترک گویید گناهان کـوچـک شـما را مى پوشانیم و مى بخشیم و در جایگاه نیکویى شما راوارد مى کنیم)) (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم وندخلکم مدخلا کریما).

از ایـن تعبیر استفاده مى شود که گناهان بر دو دسته اند، دسته اى که قرآن نام آنها را ((کبیره)) و دسـته اى که نام آنها را ((سیئه)) گذاشته است ، و در آیه 32 سوره نجم به جاى ((سیئه)) تعبیر به ((لمم)) نموده است ، و در آیه 49 سوره کهف در برابر کبیره ،((صغیره)) را ذکر فرموده است.

 

((کبیره)) هر گناهى است که از نظر اسلام بزرگ و پراهمیت است ، و نشانه اهمیت آن مى توانداین بـاشـد کـه در قرآن مجید، تنها به نهى از آن قناعت نشده ، بلکه به دنبال آن تهدید به عذاب دوزخ گردیده است ، مانند قتل نفس و رباخوارى و زنا وامثال آنها.

الـبـتـه گـنـاهـان ((صغیره)) در صورتى صغیره هستند که تکرار نشوند و علاوه بر آن به عنوان بى اعتنایى و یا غرور و طغیان و کوچک شمردن گناه انجام نگیرند.

 

آیـه 32ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه چنین نقل شده که : ام سلمه (یکى از همسران پیامبر) به پیامبر(ص) عرض کرد: ((چرا مردان به جهاد مى روند و زنان جهاد نمى کنند ؟ و چرا براى ما نصف مـیـراث آنـهـا مـقرر شده ؟ اى کاش ما هم مردبودیم و همانند آنها به جهاد مى رفتیم ، و موقعیت اجتماعى آنها را داشتیم)).

آیه نازل گردید و به این سؤالات و مانند آن پاسخ گفت.

 

تـفسیر: تفاوت سهم ارث مردان و زنان براى جمعى از مسلمانان به صورت یک سؤال در آمده بود، آنـها گویا توجه نداشتند که این تفاوت به خاطر آن است که هزینه زندگى ، عموما بر دوش مردان مـى بـاشد، و زنان از آن معافند، به علاوه هزینه خود آنها نیز بر دوش مردان است ، و همان طور که سابقا اشاره شد سهمیه زنان عملادو برابر مردان خواهد بود، لذا آیه شریفه مى گوید: ((برتریهایى را کـه خـداوند براى بعضى از شما نسبت به بعضى دیگر قائل شده هرگز آرزو نکنید)) (ولا تتمنوا مافضل اللّه به بعضکم على بعض).

 

زیرا این تفاوتها هرکدام اسرارى دارد که از شما پوشیده و پنهان است.

الـبته نباید اشتباه کرد که آیه اشاره به تفاوتهاى واقعى و طبیعى مى کند نه تفاوتهاى ساختگى که بر اثر ((استعمار)) و ((استثمار)) طبقاتى به وجود مى آید.

 

لـذا بـلافـاصـلـه مـى فرماید: ((مردان و زنان هرکدام بهره اى از کوششها و تلاشها وموقعیت خود دارند)) (للرجال نصیب مما اکتسبوا وللنسا نصیب مما اکتسبن).

خواه موقعیت طبیعى باشد (مانند تفاوت دو جنس مرد و زن با یکدیگر) و یاتفاوت به خاطر تلاشها و کوششهاى اختیارى.

 

سپس مى فرماید: ((به جاى آرزو کردن این گونه تفاوته، از فضل خدا و لطف وکرم او تمنا کنید که به شما از نعمتهاى مختلف و موقعیتها و پاداشهاى نیک ارزانى دارد)) (واسئلوا اللّه من فضله) و در نتیجه افرادى خوشبخت و سعادتمند باشید.

و در پایان مى فرماید: ((چون خداوند به همه چیز داناست)) (ان اللّه کان بکل شى علیما).

 

و مـى دانـد براى نظام اجتماعى چه تفاوتهایى از نظر طبیعى و یا حقوقى لازم است ، و نیز از اسرار درون مردم باخبر است و مى داند چه افرادى آرزوهاى نادرست در دل مى پرورانند و چه افرادى به آنچه مثبت و سازنده است مى اندیشند.

 

(آیه 33)ـ بار دیگر قرآن در این آیه به مسائل ارث بازگشته و مى گوید: ((براى هر کس (اعم از زن و مـرد) وارثـانى قرار دادیم که از میراث پدر و مادر و نزدیکان ارث ببرند)) (ولکل جعلنا موالى مما ترک الولدان والا قربون).

سـپـس اضـافه مى کند: ((کسانى که با آنها پیمان بسته اید، نصیب و سهم آنها رااز ارث بپردازید)) (والذین عقدت ایمانکم فتوهم نصیبهم).

 

در بـاره ((هم پیمانها))یى که باید سهم ارث آنها را پرداخت آنچه به مفهوم آیه نزدیکتر است همان پیمان ((ضمان جریره)) مى باشد که قبل از اسلام وجود داشت ،و آن چنین بود که : ((دو نفر با هم قرار مى گذاشتند که در کارها ((برادر وار)) به یکدیگرکمک کنند، و در برابر مشکلات ، یکدیگر را یارى نمایند و به هنگامى که یکى از آنهااز دنیا برود، شخصى که بازمانده از وى ارث ببرد اسلام این ((پـیـمـان دوسـتـى)) وبـرادرى را بـه رسـمـیـت شناخت ، ولى تاکید کرد که ارث بردن چنین هم پیمانى منحصرا در زمانى است که خویشاوندى براى میت وجود نداشته باشد.

 

سـپس در پایان آیه مى فرماید: اگر در دادن سهام صاحبان ارث کوتاهى کنید ویا حق آنها را کاملا ادا نـمایید در هر حال خدا آگاه است ((زیرا خداوند شاهد و ناظر برهر کار و هر چیزى مى باشد)) (ان اللّه کان على کل شى شهیدا).

(آیه 34).

 

سرپرستى در نظام خانواده

خانواده یک واحد کوچک اجتماعى است و همانند یک اجتماع بزرگ بایدرهبر و سرپرست واحدى داشـتـه بـاشـد، زیـرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى که زن و مرد مشترکا آن را به عهده بگیرند مفهومى ندارد در نتیجه مرد یا زن یکى باید((رئیس)) خانواده و دیگرى ((معاون)) و تحت نظارت او باشد، قرآن در اینجا تصریح مى کند که مقام سرپرستى باید به مرد داده شود، مى گوید: ((مردان سرپرست ونگهبان زنانند)) (الرجال قوامون على النس).

 

الـبـتـه مـقصود از این تعبیر استبداد و اجحاف و تعدى نیست ، بلکه منظوررهبرى واحد منظم با توجه به مسؤولیتها و مشورتهاى لازم است.

جمله بعد که دو بخش است در قسمت اول مى فرماید: ((این سرپرستى به خاطر برتریهایى است که (از نـظـر نـظام اجتماع) خداوند براى بعضى نسبت به بعضى دیگر قرار داده است)) (بما فضل اللّه بعضهم على بعض).

و در قـسـمـت دوم مـى فـرمـاید: ((و نیز این سرپرستى به خاطر تعهداتى است که مردان در مورد پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند)) (وبما انفقوامن اموالهم).

 

سپس اضافه مى کند که زنان در برابر وظایفى که در خانواده به عهده دارند به دو دسته اند:.

دسـتـه اول : ((و زنـان صـالـح ، زنانى هستند که متواضعند و در غیاب (همسرخود) حفظ اسرار و حقوق او را در مقابل حقوقى که خدا براى آنان قرار داده ،مى کنند)) (فالصالحات قانتات حافظات للغیب بما حفظ اللّه).

یعنى مرتکب خیانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظشخصیت شوهر و اسرار خانواده در غیاب او نمى شوند، و وظایف و مسؤولیتهاى خود را به خوبى انجام مى دهند.

 

دسـتـه دوم : زنـانـى هستند که از وظایف خود سرپیچى مى کنند و نشانه هاى ناسازگارى در آنها دیده مى شود، مردان در مقابل این گونه زنان وظایفى دارند که بایدمرحله به مرحله اجرا گردد، در مـرحـلـه اول مى فرماید: ((زنانى را که از طغیان وسرکشى آنها مى ترسید پند و اندرز دهید)) (واللا تى تخافون نشوزهن فعظوهن).

 

در مـرحـلـه دوم مـى فـرماید: ((در صورتى که اندرزهاى شما سودى نداد، دربستر از آنها دورى کنید)) (واهجروهن فى المضاجع).

 

و در مـرحـلـه سـوم : در صورتى که سرکشى و پشت پا زدن به وظایف ومسؤولیتها از حد بگذرد و هـمـچـنان در راه قانون شکنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تاثیر کند، و نه جدا شـدن در بـستر، و کم اعتنایى نفعى نبخشد، وراهى جز ((شدت عمل)) باقى نماند ((آنها را تنبیه بدنى کنید)) (واضربوهن).

 

مسلم است که اگر یکى از این مراحل مؤثر واقع شود و زن به انجام وظیفه خود اقدام کند مرد حق ندارد بهانه گیرى کرده ، در صدد آزار زن برآید، لذا به دنبال این جمله مى فرماید: ((پس اگر آنها از شما اطاعت کردند، راهى براى تعدى بر آنهامجویید)) (فان اطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیل).

و در پایان آیه مجددا به مردان هشدار مى دهد که از موقعیت سرپرستى خوددر خانواده سؤاستفاده نـکـنـنـد و به قدرت خدا که بالاتر از همه قدرتهاست بیندیشند ((زیرا خداوند بلندمرتبه و بزرگ است)) (ان اللّه کان علیا کبیرا).

(آیه 35).

 

محکمه صلح خانوادگى !

در این آیه اشاره به مساله بروز اختلاف و نزاع میان دو همسر کرده ، مى گوید:((و اگر از جدایى و شـکـاف میان آنان (دو همسر) بیم داشته باشید یک داور ازخانواده شوهر، و داورى از خانواده زن انـتـخـاب کـنـید)) تا به کار آنان رسیدگى کنند(وان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله وحکما من اهلها).

سـپـس مى فرماید: ((اگر این دو داور (با حسن نیت و دلسوزى وارد کار شوند و)هدفشان اصلاح مـیـان دو همسر بوده باشد، خداوند کمک مى کند و به وسیله آنان میان دو همسر الفت مى دهد)) (ان یریدا اصلاحا یوفق اللّه بینهما).

و بـراى این که به داوران هشدار دهد که حسن نیت به خرج دهند در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند (از نیت آنها) با خبر و آگاه است)) (ان اللّه کان علیما خبیرا).

 

محکمه صلح خانوادگى

که در آیه فوق به آن اشاره شده یکى از شاهکارهاى اسلام است این محکمه امتیازاتى دارد که سایر محاکم فاقد آن.

هستند، از جمله :

1ـ در مـحـیـط خـانواده نمى توان تنها با مقیاس خشک قانون و مقررات بى روح گام برداشت ، لذا دسـتـور مـى دهد که داوران این محکمه کسانى باشند که پیوندخویشاوندى به دو همسر دارند و مى توانند عواطف آنها را در مسیر اصلاح تحریک کنند.

 

2ـ در مـحـاکم عادى قضایى طرفین دعوا مجبورند براى دفاع از خود، هرگونه اسرارى که دارند فاش سازند مسلم است که اگر زن و مرد در برابر افراد بیگانه واجنبى اسرار زناشویى خود را فاش سـازند احساسات یکدیگر را چنان جریحه دارمى کنند که اگر به اجبار به منزل و خانه باز گردند، دیگر از آن صمیمیت و محبت سابق خبرى نخواهد بود.

 

3ـ داوران در مـحـاکم معمولى ، در جریان اختلافات غالبا بى تفاوتند درحالى که در محکمه صلح فامیلى حکمین نهایت کوشش را به خرج مى دهند که صلح و صمیمت در میان این دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته ، به جوى باز گردد!

 

4ـ از هـمـه ایـنـهـا گـذشـتـه چـنـین محکمه اى هیچ یک از مشکلات و هزینه هاى سرسام آور و سرگردانى محاکم معمولى را ندارد.

(آیـه 36)ـ در این آیه یک سلسله از حقوق اعم از حق خدا و بندگان و آداب معاشرت با مردم بیان شده است ، و روى هم رفته ده دستور از آن استفاده مى شود.

 

1ـ نـخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترک شرک وبت پرستى که ریشه اصلى تمام برنامه هاى اسلامى است مى کند، دعوت به توحیدو یگانه پرستى روح را پاک ، و نیت را خالص ، و اراده را قـوى ، وتـصمیم را براى انجام هر برنامه مفیدى محکم مى سازد، و از آنجا که آیه بیان یک رشته از حقوق اسلامى است ، قبل از هر چیز اشاره به حق خداوند بر مردم کرده ، مى گوید: ((و خدا رابپرستید و هیچ چیز را شریک او قرار ندهید)) (واعبدواللّه ولا تشرکوا به شیئا).

 

2ـ سپس مى گوید: ((و به پدر و مادر نیکى کنید)) (وبالوالدین احسانا).

حق پدر و مادر از مسائلى است که در قرآن مجید زیاد روى آن تکیه شده وکمتر موضوعى است که این قدر مورد تاکید واقع شده باشد، و در چهار مورد ازقرآن ، بعد از توحید قرار گرفته است.

 

3ـ ((همچنین به خویشاوندان)) نیکى کنید (وبذى القربى).

ایـن مـوضـوع نیز از مسائلى است که در قرآن تاکید فراوان در باره آن شده است ، گاهى به عنوان ((صله رحم))، و گاهى به عنوان ((احسان و نیکى به خویشاوندان)).

 

4ـ سـپـس اشـاره بـه حقوق ((ایتام)) کرده ، و افراد با ایمان را توصیه به نیکى درحق ((یتیمان)) مـى کـنـد (والیتامى) زیرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون همیشه کودکان یتیمى وجود دارنـد کـه فـرامـوش کـردن آنـها نه فقط وضع آنان را به خطرمى افکند، بلکه وضع اجتماع را نیز به خطر مى اندازد.

 

5ـ بعد از آن حقوق ((مستمندان)) را یادآورى مى کند (والمساکین).

زیـرا در هـر اجتماعى افرادى معلول و از کار افتاده و مانند آن وجود دارند که فراموش کردن آنها برخلاف تمام اصول انسانى است.

 

6ـ سـپس توصیه به نیکى در حق ((همسایگان نزدیک)) مى کند (والجار ذى القربى)7ـ سپس در باره ((همسایگان دور)) سفارش مى کند (والجار الجنب).

((حـق هـمـسـایـگـى)) در اسـلام بـه قدرى اهمیت دارد که در وصایاى معروف امیرمؤمنان (ع) مى خوانیم : مازال (رسول اللّه) یوصى بهم حتى ظننا انه سیورثهم :((آنقدر پیامبر(ص) در باره آنها سفارش کرد، که ما فکر کردیم شاید دستور دهدهمسایگان از یکدیگر ارث ببرند)).

 

در حدیث دیگرى از پیامبر(ص) نقل شده که در یکى از روزها سه بار فرمود:واللّه لا یؤمن : ((به خدا سوگند چنین کسى ایمان ندارد)).

یـکـى پـرسـیـد چه کسى ؟ پیامبر(ص) فرمود: الذى لا یامن جاره بوائقه : ((کسى که همسایه او از مزاحمت او در امان نیست))!

 

8ـ سـپس قرآن در باره کسانى که با انسان دوستى و مصاحبت دارند، توصیه مى کرده ، مى فرماید: ((و به دوست و همنشین)) نیکى کنید (والصاحب بالجنب).

البته ((صاحب بالجنب)) معنایى وسیعتر از دوست و رفیق دارد، به این ترتیب آیه یک دستور جامع و کلى براى حسن معاشرت نسبت به تمام کسانى که با انسان ارتباط دارند مى باشد، اعم از دوستان واقعى ، و همکاران ، و همفسران ، و مراجعان ،و شاگردان ، و مشاوران ، و خدمتگذاران.

 

9ـ دسـتـه دیـگـرى که در اینجا در باره آنها سفارش شده ، کسانى هستند که درسفر و بلاد غربت احتیاج پیدا مى کنند و با این که ممکن است در شهر خود افرادمتمکنى باشند، در سفر به علتى وا مى مانند مى فرماید: ((و واماندگان)) (وابن السبیل).

 

10ـ در آخـرین مرحله توصیه به نیکى کردن نسبت به بردگان کرده ،مى فرماید: ((و بردگانى که مالک آنها هستید)) (وما ملکت ایمانکم).

در حـقـیقت آیه با حق خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مى گردد و تنهااین آیه نیست که در آن در باره بردگان توصیه شده ، بلکه در آیات مختلف دیگر نیزدر این زمینه بحث شده است.

در پـایان آیه هشدار مى دهد و مى گوید: ((خداوند افراد متکبر و فخرفروش رادوست نمى دارد)) (ان اللّه لایحب من کان مختالا فخورا).

به این ترتیب هر کس از فرمان خدا سرپیچى کند و به خاطر تکبر، از رعایت حقوق خویشاوندان ، پدر و مـادر، یتیمان ، مسکینان ، ابن السیبیل و دوستان سر باززند محبوب خدا و مورد لطف او نیست و هر کس که مشمول لطف او نباشد از هرخیر و سعادتى محروم است.

(آیه 37).

 

انفاقهاى ریایى و الهى !

ایـن آیه در حقیقت ، دنباله آیات پیش و اشاره به افراد متکبر و خودخواه است ((آنها کسانى هستند کـه (نـه تـنـهـا خودشان از نیکى کردن به مردم) بخل مى ورزند، بلکه مردم را نیز به بخل دعوت مى کنند)) (الذین یبخلون ویامرون الناس بالبخل).

 

علاوه بر این سعى دارند ((آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنان داده کتمان کنند)) مبادا افراد اجتماع از آنها توقعى پیدا کنند (ویکتمون ما آتیهم اللّه من فضله).

سـپس سرانجام و عاقبت کار آنها را چنین بیان مى کند که : ((ما براى کافران عذاب خوارکننده اى مهیا ساخته ایم)) (واعتدنا للکافرین عذابا مهینا).

 

شـایـد سـر تـعبیر به ((کافرین)) آن باشد که ((بخل)) غالبا از کفر سرچشمه مى گیرد، زیرا افراد بـخـیـل ، در واقـع ایمان کامل به مواهب بى پایان پروردگار نسبت به نیکوکاران ندارند، و این که مى گوید: ((عذاب آنها خوارکننده است)) براى این است که جزاى ((تکبر)) و ((خود برتربینى)) را از این راه ببینند.

 

(آیـه 38)ـ در ایـن آیـه بـه یکى دیگر از صفات متکبران خودخواه اشاره کرده ،مى فرماید: ((و آنها کسانى هستند که اموال خود را براى نشان دادن به مردم (و کسب شهرت و مقام) انفاق مى کنند و ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارند)) (والذین ینفقون اموالهم رئا الناس ولا یؤمنون باللّه ولا بالیوم الا خر).

 

و از آنـجا که هدف آنها جلب رضایت خالق نیست بلکه خدمت به خلق است ، دائمادر این فکرند که چـگونه انفاق کنند تا بیشتر بتوانند از آن بهره بردارى به سود خودنموده ، و موقعیت خود را تثبیت کنند.

آنها شیطان را دوست و رفیق خود انتخاب کردند ((و کسى که شیطان قرین اوست بدقرینى براى خود انتخاب کرده)) و سرنوشتى بهتر از این نخواهد داشت (ومن یکن الشیطان له قرینا فسا قرینا).

از ایـن آیـه اسـتـفـاده مى شود که رابطه ((متکبران)) با ((شیطان و اعمال شیطانى))یک رابطه مستمر است نه موقت و گاهگاهى.

 

(آیـه 39)ـ در ایـن آیه به عنوان اظهار تاسف به حال این عده مى فرماید: ((چه مى شد اگر آنها (از ایـن بیراهه ها باز مى گشتند و) ایمان به خدا و روز رستاخیزمى آوردند و از مواهبى که خداوند در اخـتـیار آنها گذاشته با اخلاص نیت و فکر پاک به بندگان خدا مى دادند)) و از این راه براى خود کسب سعادت و خوشبختى دنیا وآخرت مى کردند (وماذا علیهم لو آمنوا باللّه والیوم الا خر وانفقوا مما رزقهم اللّه).

 

((و در هر حال خداوند از نیات و اعمال آنها باخبر است)) و بر طبق آن به آنهاجزا و کیفر مى دهد)) (وکان اللّه بهم علیما).

(آیـه 40)ـ این آیه به افراد بى ایمان و بخیل که حال آنها در آیات قبل گذشت مى گوید: ((خداوند حتى به اندازه سنگینى ذره اى ستم نمى کند)) (ان اللّه لا یظلم مثقال ذره).

 

((ذره)) در اصل به معنى مورچه هاى بسیار کوچکى است که به زحمت دیده مى شود، ولى تدریجا به هر چیز کوچکى ذره گفته شده است ، و امروز به ((اتم)) که کوچکترین جز اجسام است نیز ذره گـفته مى شود و از آنجا که ((مثقال)) به معنى ((سنگینى)) است ، تعبیر ((مثقال ذره)) به معنى سنگینى یک جسم فوق العاده کوچک مى باشد.

 

سپس اضافه مى کند، خداوند نه تنها ستم نمى کند، بلکه ((اگر کار نیکى انجام شود آن را مضاعف مـى نـماید، و پاداش عظیم از طرف خود در برابر آن مى دهد))(وان تک حسنه یضاعفها ویؤت من لدنه اجرا عظیما).

 

چرا خداوند ظلم نمى کند ؟!

از آنجا که ظلم و ستم معمولا یا بر اثر جهل است و یا احتیاج و یا کمبودهاى روانى ، کسى که نسبت به همه چیز و همه کس عالم و از همه بى نیاز و هیچ کمبودى در ذات مقدس او نیست ، ظلم کردن در باره او ممکن نیست نه این که نمى تواند ظلم کند، بلکه در عین توانایى به خاطر این که حکیم و عالم است از ظلم کردن ،خوددارى مى نماید.

 

(آیـه 41)ـ در تـعقیب آیات گذشته که در مورد مجازاتها و پاداشهاى بدکاران و نیکوکاران سخن مـى گـفـت ، ایـن آیه اشاره به مساله شهود و گواهان رستاخیز کرده ،مى گوید: ((حال این افراد چـگـونـه خـواهد بود آن روز که براى هر امتى گواهى براعمال آنها مى آوریم و تو را گواه بر آنان خواهیم آورد)) (فکیف اذا جئنا من کل امه بشهید وجئنابک على هؤلا شهیدا).

 

و بـه ایـن تـرتـیب علاوه بر گواهى اعضاى پیکر آدمى ، و گواهى زمینى که بر آن زیست کرده ، و گـواهـى فـرشـتگان خدا بر اعمال او، هر پیامبرى نیز گواه اعمال امت خویش است ، و بدکاران با وجـود ایـن همه گواه چگونه مى توانند حقیقتى را انکارکنند و خود را از کیفر اعمال خویش دور دارند.

 

(آیه 42)ـ در این آیه به نتیجه اعمال آنها اشاره کرده ، مى گوید: ((در آن روزآنها که کافر شدند، و بـا فـرسـتـاده پروردگار به مخالفت برخاستند (دادگاه عدل خدا رامى بینند و شهود و گواهان غیرقابل انکارى در این دادگاه مشاهده مى کنند، آن چنان از کار خود پشیمان مى شوند که) آرزو مى کنند اى کاش خاک بودند و با خاکهاى زمین یکسان مى شدند)) (یومئذ یود الذین کفروا وعصوا الـرسـول لـو تـسوى بهم الا رض) ((و در آن روز (با آن همه گواهان) سخنى را نمى توانند از خدا پنهان کنند))(ولا یکتمون اللّه حدیثا).

زیرا با آن همه شهود و گواهان ، راهى براى انکار نیست.

(آیه 43).

 

چند حکم فقهى !

از این آیه چند حکم اسلامى استفاده مى شود:

1ـ باطل بودن نماز در حال مستى :

آیـه شـریـفـه مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! در حال مستى به نمازنزدیک نشوید، تا بدانید چه مى گویید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوه وانتم سکارى حتى تعلموا ما تقولون).

فـلـسـفـه آن هـم روشـن است ، زیرا نماز گفتگوى بنده و راز و نیاز او با خداست وباید در نهایت هوشیارى انجام گردد و افراد مست از این مرحله دور و بیگانه اند.

 

2ـ باطل بودن نماز در حال جنابت :

هـمـان گـونه که قرآن مى گوید: ((و همچنین هنگامى که جنب هستید)) به نمازنزدیک نشوید (ولا جنبا).

سپس استثنایى براى این حکم بیان فرموده ، مى گوید: ((مگر این که مسافرباشید)) و در مسافرت گـرفتار بى آبى شوید (الا عابرى سبیل) که در این حال نمازخواندن به شرط تیمم که در ذیل آیه خواهد آمد جایز است.

 

3ـ سـپـس در مـورد جـواز نـمـاز خواندن و یا عبور از مسجد مى فرماید: ((تاغسل کنید)) (حتى تغتسلوا).

 

4ـ تیمم براى معذورین.

در جـمـلـه بعد که در حقیقت تمام موارد تشریع تیمم جمع است ، نخست به موردى که آب براى بـدن ضـرر داشـتـه بـاشد اشاره کرده و مى فرماید: ((و اگر بیمارباشید و یا در سفر)) (وان کنتم مرضى او على سفر).

و یا ((هنگامى که یکى از شما از قضاى حاجت برگشت و یا با زنان آمیزش جنسى داشته اید)) (او ج احد منکم من الغائط او لـمستم النس).

((و در این حال آب براى وضو یا غسل نیابید)) (فلم تجدوا م).

((در این موقع با خاک پاکیزه اى تیمم کنید)) (فتیمموا صعیدا طیبا).

 

در جمله بعد طرز تیمم را بیان فرموده ، مى گوید: ((سپس صورت و دستهاى خود را مسح کنید)) (فامسحوا بوجوهکم وایدیکم).

در پایان آیه اشاره به این حقیقت مى کند که دستور مزبور، یک نوع تسهیل وتخفیف براى شماست ((چون خداوند بخشنده و آمرزنده است)) (ان اللّه کان عفواغفورا).

 

(آیـه 44)ـ در ایـن آیـه خـداوند با تعبیرى حاکى از تعجب به پیامبر خود،خطاب مى کند که : ((آیا ندیدى جمعیتى که بهره اى از کتاب آسمانى را در اختیارداشتند، (اما به جاى این که با آن ، هدایت و سعادت براى خود و دیگران بخرند)هم براى خود گمراهى خریدند هم مى خواهند شما گمراه شوید)) (الم تر الى الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یشترون الضلاله ویریدون ان تضلوا السبیل).

و بـه ایـن تـرتـیب آنچه وسیله هدایت خود و دیگران بود بر اثر سؤنیاتشان تبدیل به وسیله گمراه شـدن و گـمـراه کـردن گشت ، چرا که آنها هیچ گاه دنبال حقیقت نبودند، بلکه به همه چیز با عینک سیاه نفاق و حسد و مادیگرى مى نگریستند.

 

(آیـه 45)ـ در ایـن آیـه مى فرماید: اینها اگرچه در لباس دوست ، خود را جلوه مى دهند، دشمنان واقعى شما هستند ((و خداوند از دشمنان شما آگاهتر است))(واللّه اعلم باعدائکم).

چه دشمنى از آن بالاتر که با سعادت و هدایت شما مخالفند، گاهى به زبان خیرخواهى و گاهى از طریق بدگویى و هر زمان به شکلى به دنبال تحقق بخشیدن به اهداف شوم خود هستند.

ولى شما هرگز از عداوت آنها وحشت نکنید، شما تنها نیستید ((همین قدرکافى است که خداوند رهبر و ولى شما باشد و کافى است که خدا یاور شما باشد))(وکفى باللّه ولیا وکفى باللّه نصیرا).

(آیه 46).

 

گوشه دیگرى از اعمال یهود!

ایـن آیـه بـه دنـبال آیات قبل ، صفات جمعى از دشمنان اسلام را تشریح مى کندو به گوشه اى از اعمال آنها اشاره مى نماید.

یـکـى از کـارهـاى آنه، تحریف حقایق و تغییر چهره دستورهاى خداوند بوده است ، آیه مى فرماید: ((جـمـعـى از یهودیان سخنان را از محل خود تحریف مى نمایند)) (من الذین هادوا یحرفون الکلم عن مواضعه).

ایـن تـحـریـف مـمکن است جنبه لفظى داشته باشد و یا جنبه معنوى و عملى ،اما جمله هاى بعد مـى رسـانـد کـه مـنـظـور از تـحـریف در اینجا همان تحریف لفظى وتغییر عبارت است زیرا آنها مى گویند: ((ما شنیدیم و مخالفت کردیم)) ! (ویقولون سمعنا وعصینا).

 

یـعـنـى ، بـه جاى این که بگویند: سمعنا واطعنا ((شنیدیم و فرمانبرداریم))مى گویند شنیدیم و مخالفیم.

و بـعـد اشـاره بـه قـسمت دیگرى از سخنان عداوت آمیز و آمیخته با جسارت و بى ادبى آنها کرده ، مـى گـوید: آنها مى گویند: ((بشنو که هرگز نشنوى)) (واسمع غیر مسمع)علاوه بر این از روى سخریه مى گفتند: (را عنا).

توضیح این که : مسلمانان راستین در آغاز دعوت پیامبر(ص) براى این که بهترسخنان او را بشنوند و بـه دل بسپارند در برابر پیامبر(ص) این جمله را مى گفتند: راعنا;یعنى ، ما را مراعات کن و به ما مهلت بده !.

ولـى ایـن دسـتـه از یـهود این جمله را دستاویز قرار داده و آن را مقابل حضرت تکرار مى کردند و مـنظورشان معنى عبرى این جمله که ((بشنو که هرگز نشنوى)) بود ویا معنى دیگر عربى آن را یعنى ((ما را تحمیق کن)) ! اراده مى کردند.

 

تمام اینها به منظور آن بود که ((با زبان خود حقایق را از محور اصلى بگردانندو در آیین حق طعن زنند)) (لیا بالسنتهم وطعنا فى الدین).

امـا اگـر آنـهـا بـه جاى این همه لجاجت و دشمنى با حق و جسارت و بى ادبى ،راه راست را پیش مـى گرفتند و مى گفتند: ((ما کلام خدا را شنیدیم و از در اطاعت درآمدیم ، سخنان ما را بشنو و مـا را مـراعـات کـن و به ما مهلت بده (تا حقایق را کاملادرک کنیم) به نفع آنها بود و با عدالت و مـنـطـق و ادب کاملا تطبیق داشت)) (ولو انهم قالوا سمعنا واطعنا واسمع وانظرنا لکان خیرا لهم واقوم).

((اما آنها بر اثر کفر و سرکشى و طغیان از رحمت خدا به دور افتاده اند (ودلهاى آنها آن چنان مرده اسـت کـه بـه ایـن زودى در بـرابر حق ، زنده و بیدار نمى گردد)فقط دسته کوچکى از آنها افراد پاکدلى هستند که آمادگى پذیرش حقایق را دارند وسخنان حق را مى شنوند و ایمان مى آورند)) (ولکن لعنهم اللّه بکفرهم فلا یؤمنون الا قلیل).

(آیه 47).

 

سرنوشت افراد لجوج !

در دنـبال بحثى که در آیات سابق در باره اهل کتاب بود، در اینجا روى سخن را به خود آنها کرده مى فرماید: ((اى کسانى که کتاب آسمانى به شما داده شده است ایمان بیاورید به آنچه نازل کردیم (آیـات قرآن مجید) که هماهنگ است با نشانه هایى که در کتب شما در باره آن وارد شده است)) (ی ایها الذین اوتوا الکتاب آمنوا بمانزلنا مصدقا لما معکم).

و مسلما شما با داشتن این همه نشانه ها از دیگران سزاوارترید که به این آیین پاک بگروید.

سـپس آنها را تهدید مى کند که سعى کنید پیش از آن که گرفتار یکى از دو عقوبت شوید در برابر حـق تـسـلـیم گردید، نخست این که : ((صورتهاى شما را بکلى محو کرده (و تمام اعضایى که به وسیله آن حقایق را مى بینید و مى شنوید و درک مى کنید ازمیان برده) سپس صورتهاى شما را به پشت سر بازگردانیم)) (من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها).

و امـا مـجـازات دوم کـه بـه آن تهدید شده اند این است که : ((آنها را از رحمت خود دور مى سازیم همان طور که اصحاب سبت را دور ساختیم)) (او نلعنهم کما لعنااصحاب السبت) ((32)).

بـه ایـن تـرتـیب اهل کتاب با اصرار و پافشارى در مخالفت با حق عقب گرد وسقوط مى کنند و یا نابود مى شوند، منظور از ((طمس و محو و بازگرداندن به عقب))در آیه فوق همان محو فکرى و روحى و عقب گرد معنوى است.

در پـایـان آیـه براى تاکید این تهدیدها مى فرماید: ((فرمان خدا در هر حال انجام مى شود)) و هیچ قدرتى مانع از آن نخواهد بود (وکان امراللّه مفعولا).

(آیه 48).

 

امیدبخش ترین آیات قرآن !.

ایـن آیـه صـریحا اعلام مى کند که همه گناهان ممکن است مورد عفو وبخشش واقع شوند، ولى ((خـداونـد (هـرگز) شرک را نمى بخشد و پایین تر از آن رابراى هرکس بخواهد (و شایسته بداند) مى بخشد)) (ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ویغفر ما دون ذلک لمن یشا).

ارتـبـاط ایـن آیـه با آیات سابق از این نظر است که یهود و نصارى هر یک به نوعى مشرک بودند، و قـرآن بـه وسیله این آیه به آنها اعلام خطر مى کند که این عقیده راترک گویند که گناهى است غیرقابل بخشش ، سپس در پایان آیه دلیل این موضوع رابیان کرده مى فرماید: ((کسى که براى خدا شریکى قائل شود گناه بزرگى مرتکب شده است)) (ومن یشرک باللّه فقد افترى اثما عظیما).

طـبـق روایـتى که از امیرمؤمنان على (ع) نقل شده این آیه امیدبخش ترین آیات قرآن است و افراد مـوحد را به لطف و رحمت پروردگار دلگرم مى سازد، زیرا در این آیه خداوند امکان بخشش همه گناهان را غیر از شرک بیان کرده است.

 

اسباب بخشودگى گناهان

از آیات قرآن استفاده مى شود که وسائل آمرزش و بخشودگى گناه متعدداست از جمله :

1ـ تـوبـه و بـازگشت به سوى خدا که توام با پشیمانى از گناهان گذشته وتصمیم بر اجتناب از گناه در آینده و جبران عملى اعمال بد به وسیله اعمال نیک بوده باشد.

2ـ کارهاى نیک فوق العاده اى که سبب آمرزش اعمال زشت مى گردد.

3ـ شفاعت که شرح آن در ذیل آیه 48 سوره بقره گذشت.

4ـ پرهیز از گناهان ((کبیره)) که موجب بخشش گناهان ((صغیره)) مى باشد.

5ـ عفوالهى که شامل افرادى مى شود که شایستگى آن را دارند.

آیـه 49ـ شـان نـزول : یهود و نصارى براى خود امتیازاتى قائل بودند وهمان طور که در آیات قرآن نـقـل شده گاهى مى گفتند: ((ما فرزندان خداییم)) (مائده : 18)و گاهى مى گفتند: ((بهشت مـخـصـوص مـاست و غیر از م، در آن راهى ندارد))(بقره :111) این آیه و آیه بعد نازل شد و به این پندارهاى باطل پاسخ گفت.

 

تفسیر:

خودستایى

در ایـن آیـه به یکى از صفات نکوهیده اشاره شده که گریبانگیر بسیارى ازافراد و ملتها مى شود و آن خـودسـتـایـى و خویشتن را پاک نشان دادن و فضیلت براى خود ساختن است ، مى گوید: ((آیا ندیدى کسانى را که خودستایى مى کنند)) (الم ترالى الذین یزکون انفسهم).

سپس مى فرماید: ((خداوند هر که را بخواهد مى ستاید)) (بل اللّه یزکى من یشا).

و تـنـهـا اوسـت که از روى حکمت و مشیت بالغه بدون کم و زیاد، افراد را طبق شایستگیهایى که دارند، مدح و ستایش مى کند ((و هرگز به هیچ کس ، سر سوزنى ستم نخواهد شد)) (ولا یظلمون فتیل).

در حـقـیـقت فضیلت چیزى است که خداوند آن را فضیلت بداند نه آنچه خودستایان براى خود از روى خودخواهى قائل مى شوند و به خویش و دیگران ستم مى کنند.

(آیـه 50)ـ در ایـن آیـه بـرتـرى طلبیها را یک نوع افترا و دروغ به خدابستن و گناه بزرگ و آشکار معرفى مى کند، مى فرماید: ((ببین این جمعیت چگونه با ساختن فضائل دروغین و نسبت دادن آنها بـه خـد، بـه پـروردگار خویش دروغ مى بندند، آنهااگر گناهى جز همین گناه نداشته باشند، براى مجازات آنان کافى است)) (انظر کیف یفترون على اللّه الکذب وکفى به اثما مبینا).

 

آیـه 51ـ شـان نـزول : بعد از حادثه ((احد)) یکى از بزرگان یهود به نام ((کعب بن اشرف)) به اهل مـکه پیشنهاد کرد که سى نفر از شما و سى نفر از ما به کنار خانه کعبه برویم و شکمهاى خود را بر دیـوار خـانه کعبه بگذاریم و با پروردگار کعبه عهد کنیم که در نبرد با محمد کوتاهى نکنیم ، این بـرنـامـه انـجـام شد، و پس از پایان آن ، ابوسفیان رو به ((کعب)) کرده ، گفت : تو مرد دانشمندى هستى و ما بیسواد و درس نخوانده ! به عقیده تو، ((ما)) و ((محمد)) کدام به حق نزدیکتریم ، کعب گـفـت : آیـیـن خود را براى من کاملا تشریح کن ابوسفیان گفت : ما براى حاجیان ، شتران بزرگ قـربـانـى مـى کنیم ، وبه آنها آب مى دهیم ، میهمان را گرامى مى داریم ، و اسیران را آزاد کرده ، و صله رحم به جا مى آوریم ، خانه پروردگار خود را آباد نگه مى داریم ، و بر گرد آن طواف مى کنیم ، و ما اهل حرم خدا سرزمین مکه ایم !.

ولـى محمد قطع پیوند خویشاوندى کرده ، و از حرم خدا و آیین کهن ما بیرون رفته و آیین محمد آیـیـنـى است تازه و نوپا ـکعب گفت : به خدا سوگند آیین شما ازآیین محمد بهتر است ! در این هنگام آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

سازشکاران

این آیه یکى دیگر از صفات ناپسند یهود را منعکس مى کند که آنها براى پیشبرد اهدافشان آن چنان سـازشـکارى با هر جمعیتى نشان مى دادند که حتى براى جلب نظر بت پرستان در برابر بتهاى آنها سـجـده مـى کـردند و آنچه را که در باره عظمت اسلام و صفات پیامبر(ص) دیده یا خوانده بودند زیـرپـا مى گذاشتند، و حتى براى خوشایند بت پرستان آیین خرافى و مملو از ننگ آنها را بر اسلام تـرجـیـح مى دادند، با این که اهل کتاب بودند وقدر مشترکشان بااسلام به مراتب بیش ازبت پرستان بـود، لـذا آیـه به عنوان تعجب مى گوید: ((آیا ندیدى کسانى را که سهمى ازکتاب خدا داشتند،اما دربـرابـر بـت سجده کردند وبه طغیانگران اظهار ایمان نمودند))(الم تر الى الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت).

 

بـه این هم قناعت نکردند ((و در باره مشرکان مى گویند آنان از کسانى که ایمان آورده اند هدایت یافته ترند)) !(ویقولون للذین کفروا هؤلا اهدى من الذین آمنواسبیل).

(آیه 52)ـ در این آیه ، سرنوشت این گونه سازشکاران را بیان کرده مى فرماید: ((آنها کسانى هستند کـه خـدا آنـان را از رحـمت خود دور ساخته و کسى که خدا او را از رحمت خویش دور کند، هیچ یاورى براى او نخواهى یافت)) (اولئک الذین لعنهم اللّه ومن یلعن اللّه فلن تجدله نصیرا).

 

(آیـه 53)ـ در تـفـسیر دو آیه قبل گفته شد که یهود به خاطر جلب توجه بت پرستان مکه گواهى دادنـد کـه بـت پـرستى قریش از خداپرستى مسلمانان بهتراست ! و حتى خود آنان در مقابل بتها سجده کردند ! در این آیه و آیه بعد این نکته یادآورى شده که قضاوت آنان به دو دلیل فاقد ارزش و اعتبار است :

 

1ـ ((آیا آنها (یهود) سهمى در حکومت دارند (که بخواهند چنین داورى کنند؟) در حالى که اگر چـنین بود به مردم کمترین حق را نمى دادند)) و همه چیز را درانحصار خود مى گرفتند (ام لهم نصیب من الـملک فاذا لا یؤتون الناس نقیرا).

(آیـه 54)ـ دوم ایـن کـه : آنـهـا بر اثر ظلم و ستم و کفران نعمت ، مقام نبوت وحکومت را از دست دادند، و به همین جهت مایل نیستند این موقعیت الهى به دست هیچ کس سپرده شود ((یا این که نسبت به مردم (پیامبر و خاندانش) در برابرآنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده ، حسد مى ورزند)) و بـا آن گـونـه قـضـاوتـهـاى بى اساس مى خواهند آبى بر شعله هاى آتش حسد خویش بپاشند (ام یحسدون الناس على ما آتیهم اللّه من فضله).

 

سـپـس مـى فرماید: چرا از اعطاى چنین منصبى به پیامبراسلام (ص) و خاندان بنى هاشم تعجب و وحشت مى کنید و حسد مى ورزید در حالى که ((ما به آل ابراهیم (که یهود از خاندان او هستند نیز) کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمى دراختیارشان (پیامبران بنى اسرائیل) قرار دادیم)) (فقد آتینا آل ابرهیم الکتاب والحکمه وآتیناهم ملکا عظیما).

امـا متاسفانه شما مردم ناخلف آن سرمایه هاى معنوى و مادى پرارزش را براثر شرارت و قساوت از دست دادید.

 

در روایـتى از امام صادق (ع) مى خوانیم که در باره این آیه سؤال کردند، فرمود:نحن المحسودون : یعنى ; ((ماییم که مورد حسد دشمنان قرار گرفته ایم)).

زیـانهاى معنوى و مادى ، فردى و اجتماعى ((حسد)) فوق العاده زیاد است که در روایات پیشوایان اسـلام بـه آن اشـاره شـده ، از جـمله در حدیثى از امام صادق (ع)مى خوانیم که فرمود: ((حسد و بدخواهى از تاریکى قلب و کوردلى است و از انکارنعمتهاى خدا به افراد سرچشمه مى گیرد، و این دو (کـوردلـى و ایـراد بر بخشش خدا)دو بال کفر هستند، به سبب حسد بود که فرزند آدم در یک حسرت جاودانى فرورفت و به هلاکتى افتاد که هرگز از آن رهایى نمى یابد)).

 

(آیـه 55)ـ در این آیه مى گوید: ((جمعى از مردم آن زمان به کتاب آسمانى که بر آل ابراهیم نازل شـده بـود ایمان آوردند و بعضى دیگر (نه تنها ایمان نیاوردند بلکه)در راه پیشرفت آن ایجاد مانع کـردنـد و شعله فروزان آتش دوزخ براى آنها کافى است)) (فمنهم من آمن به ومنهم من صد عنه وکفى بجهنم سعیرا).

هـمچنین کسانى که به این کتاب آسمانى که بر پیامبر اسلام (ص) نازل گردیده کفر مى ورزند به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.

 

(آیـه 56)ـ در ایـن آیـه و آیـه بـعد سرنوشت افراد با ایمان و بى ایمان تشریح شده است ، در این آیه مـى گـوید: ((کسانى که به آیات ما کافر شدند به زودى آنها را درآتشى وارد مى کنیم که هرگاه پـوسـتهاى تنشان (در آن) بریان گردد (و بسوزد)پوستهاى دیگرى را به جاى آن قرار مى دهیم تا کـیـفر (الهى) را بچشند)) (ان الذین کفروا بیاتنا سوف نصلیهم نارا کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها لیذوقواالعذاب).

البته پوستهاى جدید از همان مواد پوستهاى پیشین تشکیل مى گردد، و این نتیجه اصرار در زیر پا گذاشتن حق و عدالت و انحراف از فرمان خداست.

و در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند (نسبت به انجام این گونه مجازاتها) هم قادر و توانا و هم حکیم است)) و روى حساب کیفر مى دهد (ان اللّه کان عزیزاحکیما).

 

(آیه 57)ـ در آیات گذشته سخن از مجازات کافران بود، در این آیه به پاداش مؤمنان اشاره کرده ، مى فرماید: ((و کسانى که ایمان آوردند و کارهاى شایسته انجام دادند به زودى آنها را در باغهایى از بـهـشـت وارد مـى کـنـیـم کـه نهرها از زیر درختانش جارى است ، همیشه در آن خواهند ماند، و هـمـسـرانـى پـاکـیـزه بـراى آنها خواهد بود، وآنان را در سایه هاى گسترده (و فرحبخش) جاى مـى دهد)) (والذین آمنوا وعملواالصالحات سندخلهم جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدین فیها ابدا لهم فیها ازواج مطهره وندخلهم ظلا ظلیل).

 

آیـه 58ـ شـان نـزول : ایـن آیـه زمانى نازل گردید که پیامبر(ص) با پیروزى کامل وارد شهر مکه گردید، عثمان بن طلحه را که کلیددار خانه کعبه بود احضار کرد وکلید را از او گرفت ، تا درون خانه کعبه را از وجود بتها پاک سازد، عباس عموى پیامبر(ص) پس از انجام این مقصود تقاضا کرد که پیامبر(ص) با تحویل کلید خانه خدابه او، مقام کلیددارى بیت اللّه را که در میان عرب یک مقام بـرجـسته و شامخ بود، به او بسپارد ولى پیامبر(ص) برخلاف این تقاضا پس از تطهیر خانه کعبه از لـوث بـتـهـا درخـانه را بست و کلید را به ((عثمان بن طلحه)) تحویل داد، در حالى که آیه مورد بحث را تلاوت مى نمود.

 

تفسیر:

امانت و عدالت در اسلام

ایـن آیه که یک حکم عمومى و همگانى از آن استفاده مى شود، صریحامى گوید: ((خداوند به شما فرمان مى دهد که امانتها را به صاحبانش بدهید)) (ان اللّه یامرکم ان تؤدوا الا مانات الى اهلها).

در قسمت دوم آیه ، اشاره به دستور مهم دیگرى شده و آن مساله ((عدالت درحکومت)) است.

 

آیـه مـى گوید، خداوند نیز به شما فرمان داده که : ((به هنگامى که میان مردم داورى مى کنید، از روى عدالت حکم کنید)) (واذا حکـمتم بین الناس ان تحکموابالعدل).

سپس براى تاکید این دو فرمان مهم مى گوید: ((خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما مى دهد)) (ان اللّه نعما یعظکم به).

 

بـاز تـاکـیـد مـى کـند و مى گوید: ((در هر حال خدا (مراقب اعمال شماست) هم سخنان شما را مى شنود و هم کارهاى شما را مى بیند)) (ان اللّه کان سمیعا بصیرا).

روشن است ((امانت)) معنى وسیعى دارد و هرگونه سرمایه مادى و معنوى راشامل مى شود و هر مسلمانى طبق صریح این آیه وظیفه دارد که در هیچ امانتى نسبت به هیچ کس خیانت نکند، خواه صـاحـب امـانت ، مسلمان باشد یاغیرمسلمان ، و این در واقع یکى از مواد ((اعلامیه حقوق بشر در اسلام)) است.

 

حـتـى دانـشـمندان در جامعه ، امانت دارانى هستند که موظفند حقایق را کتمان نکنند، فرزندان انسان نیز امانتهاى الهى هستند که نباید در تعلیم و تربیت آنان کوتاهى شود، و از آن بالاتر وجود و هستى خود انسان و تمام نیروهایى که خدا به اوداده امانت پروردگارند که انسان موظف است در حفظ آنها بکوشد.

 

در روایتى از امام صادق (ع) در باره اهمیت ((امانت)) مى خوانیم که به یکى ازدوستان خود فرمود: ((اگـر قـاتـل عـلـى (ع) امـانـتى پیش من مى گذاشت و یا از من نصیحتى مى خواست و یا با من مـشـورتـى مـى کـرد و مـن آمادگى خود را براى این اموراعلام مى داشتم ، قطعا حق امانت را ادا مى نمودم)).

 

(آیه 59)ـ این آیه و چند آیه بعد، در باره یکى از مهمترین مسائل اسلامى ، یعنى مساله رهبرى بحث مى کند و مراجع واقعى مسلمین را در مسائل مختلف دینى واجتماعى مشخص مى سازد.

نخست به مردم با ایمان دستور مى دهد، مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! اطاعت کنید خدا را)) (ی ایها الذین آمنوا اطیعواللّه).

 

بدیهى است براى یک فرد با ایمان همه اطاعتها باید به اطاعت پروردگارمنتهى شود، و هر گونه رهـبـرى بـایـد از ذات پـاک او سرچشمه گیرد، و طبق فرمان اوباشد، زیرا حاکم و مالک تکوینى جهان هستى اوست ، و هرگونه حاکمیت و مالکیت باید به فرمان او باشد.

 

در مـرحله بعد مى فرماید: ((و اطاعت کنید پیامبر خدا را)) (واطیعوا الرسول)پیامبرى که معصوم است و هرگز از روى هوى و هوس ، سخن نمى گوید، پیامبرى که نماینده خدا در میان مردم است و سخن او سخن خداست ، و این منصب وموقعیت را خداوند به او داده است.

 

و در مرحله سوم مى فرماید: اطاعت کنید ((اولى الامر (اوصیاى پیامبر) را))(واولى الا مر منکم) که ازمتن جامعه اسلامى برخاسته وحافظ دین ودنیاى مردمند.

سـپـس مـى فـرماید: ((اگر در چیزى اختلاف کردید آن را به خدا و پیامبر(ص)ارجاع دهید اگر ایمان به پروردگار و روز بازپسین دارید، این براى شما بهتر و پایان وعاقبتش نیکوتر است)) (فان تنازعتم فى شى فردوه الى اللّه والرسول ان کنتم تؤمنون باللّه والیوم الا خر ذلک خیر واحسن تاویل).

 

((اولى الا مر)) چه کسانى هستند؟

هـمـه مـفـسـران شـیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند که منظور از ((اولى الامر))امامان معصوم مـى بـاشـند که رهبرى مادى و معنوى جامعه اسلامى ، در تمام شؤون زندگى از طرف خداوند و پیامبر(ص) به آنها سپرده شده است ، و غیر آنها را شامل نمى شود.

و الـبـتـه کـسـانى که از طرف آنها به مقامى منصوب شوند و پستى را در جامعه اسلامى به عهده بگیرند، با شروط معینى اطاعت آنها لازم است نه به خاطر این که اولى الامرند، بلکه به خاطر این که نمایندگان اولى الامر مى باشند.

آیه 60ـ شان نزول : یکى از یهودیان مدینه با یکى از مسلمانان منافق اختلافى داشت ، بنا گذاشتند یـک نـفـر را بـه عـنـوان داور در میان خود انتخاب کنند،مرد یهودى چون به عدالت و بى نظرى پـیامبراسلام (ص) اطمینان داشت گفت : من به داورى پیامبر شما راضیم ولى مرد منافق یکى از بـزرگان یهود به نام ((کعب بن اشرف))را انتخاب کرد و به این ترتیب با داورى پیامبر اسلام (ص) مخالفت کرد.

آیه شریفه نازل شد و چنین افرادى را شدیدا سرزنش کرد.

 

تفسیر:

حکومت طاغوت

ایـن آیـه در واقـع مـکـمـل آیه قبل است ، زیرا در آنج، مؤمنان را به اطاعت فرمان خدا و پیامبر و اولـوالامـر و بـه داورى طـلبیدن کتاب و سنت دعوت نمود و این آیه از اطاعت و پیروى و داورى طاغوت ، نهى مى نماید.

قـرآن مـسـلـمانانى را که براى داورى به نزد حکام جور مى رفتند ملامت مى کند، مى گوید: ((آیا ندیدى کسانى را که گمان مى کنند به آنچه (از کتب آسمانى)بر تو و بر پیشینیان نازل شده ایمان آورده انـد ولـى مى خواهند طاغوت و حکام باطل را به داورى بطلبند با این که به آنها دستور داده شده به طاغوت کافر شوند)) (الم ترالى الذین یزعمون انهم آمنوا بما انزل الیک وما انزل من قبلک یریدون ان یتحاکمواالى الطاغوت وقد امروا ان یکفروا به).

سـپـس اضـافـه مـى کند: ((مراجعه به طاغوت یک دام شیطانى است و شیطان مى خواهد آنان را گمراه کند و به بیراهه هاى دوردستى بیفکند)) (ویرید الشیطان ان یضلهم ضلالا بعیدا).

(آیه 61).

 

نتیجه داورى طاغوت

بـه دنـبال نهى شدیدازمراجعه به طاغوت ، و داوران جور، نتایج این گونه داوریها و دستاویزهایى که مـنـافـقـان براى توجیه کار خود به آن متشبث مى شدند، دراین آیه و دو آیه بعد مورد بررسى قرار گرفته است.

در آیه مورد بحث مى فرماید: این گونه مسلمان نماها نه تنها براى داورى به سراغ طاغوت مى روند، بـلـکـه هـنـگامى که به آنها گفته شود به سوى آنچه خداوندنازل کرده ، و به سوى پیامبر بیایید، مـنـافقان را مى بینى که از (قبول دعوت) تواعراض مى کنند)) و با اصرار روى این کار مى ایستند (واذا قیل لهم تعالوا الى ما انزل اللّه والى الرسول رایت المنافقین یصدون عنک صدودا).

 

یـعـنـى : مـقـاومـت و اصرار آنها در این کار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ایمان آنهاست ، وگرنه بادعوت پیامبر(ص) بیدارمى شدند وبه اشتباه خود معترف مى گشتند.

(آیـه 62)ـ باز در این آیه روى سخن به پیامبر(ص) است ، مى فرماید: ((پس چگونه موقعى که بر اثر اعـمـالشان گرفتار مصیبتى مى شوند سپس به سراغ تومى آیند)) ! (فکیف اذا اصابتهم مصیبه بما قدمت ایدیهم ثم جؤک).

و در این موقع ((سوگند یاد مى کنند که منظور و هدف ما (از بردن داورى نزددیگران) جز نیکى کردن و ایجاد توافق در میان (طرفین نزاع) نبوده است)) (یحلفون باللّه ان اردنا الا احسانا وتوفیقا).

 

(آیـه 63)ـ ولـى خـدا در ایـن آیـه نقاب از چهره آنها کنار مى زند و این گونه تظاهرات دروغین را ابطال مى کند، و مى فرماید: ((اینها کسانى هستند که خداونداسرار درون دلهاى آنها را مى داند)) (اولئک الذین یعلم اللّه ما فى قلوبهم).

ولـى در عـیـن حـال به پیامبر خود دستور مى دهد که : ((از مجازات آنها صرفنظرکن)) (فاعرض عنهم).

 

و پیامبر(ص) همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام تا آنجا که ممکن بود مدارامى کرد، زیرا مامور به ظاهر بود و جز در موارد استثنایى آنها را مجازات نمى کرد.

سپس دستور مى دهد که : ((آنها را موعظه کن و اندرز ده و با بیانى رسا (که دردل و جان آنها نفوذ کند) نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد کن)) (وعظهم وقل لهم فى انفسهم قولا بلیغا).

 

(آیه 64)ـ قرآن در آیات گذشته مراجعه به داوران جور را شدیدا محکوم نمود، در این آیه به عنوان تاکید مى گوید.

((مـا هـیـچ پـیامبرى را نفرستادیم مگر براى این منظور که به فرمان خدا از وى اطاعت شود)) و هیچ گونه مخالفتى نسبت به آنها انجام نگردد (وما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن اللّه).

 

زیـرا آنـهـا هـم رسـول و فـرستاده خدا بوده اند و هم رئیس حکومت الهى ،بنابراین ، مردم موظف بوده اند هم از نظر بیان احکام خداوند و هم از نظر چگونگى اجراى آن از آنها پیروى کنند، و تنها به ادعاى ایمان قناعت نکنند.

سپس در دنباله آیه راه بازگشت را به روى گناهکاران و آنها که به طاغوت مراجعه کردند، و یا به نـحوى از انحا مرتکب گناهى شدند، گشوده و مى فرماید:((اگر آنها هنگامى که به خویش ستم کردند، به سوى تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى نمودند و پیامبر هم براى آنها طلب آمرزش مـى نـمـود، خدا را توبه پذیر ومهربان مى یافتند)) (ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جؤک فاستغفروا اللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توابا رحیما).

 

اشـاره بـه این که فایده اطاعت فرمان خدا و پیامبر(ص) متوجه خود شمامى شود و مخالفت با آن یـک نـوع سـتـم بـه خویشتن است زیرا زندگى مادى شما را به هم مى ریزد و از نظر معنوى مایه عقب گرد شماست.

از این آیه ضمنا پاسخ کسانى که توسل جستن به پیامبر و یا امام را یک نوع شرک مى پندارند روشن مـى شـود، زیـرا این آیه صریحا مى گوید که آمدن به سراغ پیامبر(ص) و او را بر درگاه خدا شفیع قرار دادن ، و وساطت و استغفار او براى گنهکاران مؤثر است ، و موجب پذیرش توبه ، و رحمت الهى است.

 

آیـه 65ـ شـان نـزول : ((زبیربن عوام)) که از مهاجران بود با یکى از انصار(مسلمانان مدینه) بر سر آبـیـارى نخلستانهاى خود که در کنار هم قرار داشتند،اختلافى پیدا کرده بودند، هر دو براى حل اختلاف خدمت پیامبر(ص) رسیدند،پیامبر نیز در میان آنها داورى کرد.

 

امـا ایـن مـرد انصارى به ظاهر مسلمان ، از داورى عادلانه پیامبر(ص) ناراحت شد و گفت : آیا این قـضاوت به خاطر آن بود که زبیر، عمه زاده توست ؟ ! پیامبر(ص) ازاین سخن بسیار ناراحت شد به حدى که رنگ رخسار او دگرگون گردید، در این موقع آیه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد.

 

تفسیر:

تسلیم در برابر حق

ایـن آیـه مـکـمـل بـحث آیات قبل است و در آن خداوند سوگند یاد کرده که : ((به پروردگارت سـوگـنـد که آنها مؤمن نخواهند بود مگر این که تو را در اختلافات خود به داورى بطلبند)) و به بیگانگان مراجعه ننمایند (فلا وربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم).

 

سـپس مى فرماید: نه فقط داورى را به نزد تو آورند بلکه هنگامى که تو درمیان آنها حکمى کردى ، خـواه بـه سـود آنـها باشد یا به زیان آنه، علاوه بر این که اعتراض نکنند ((در دل خود از داورى تو احساس ناراحتى ننمایند و کاملا تسلیم باشند)) (ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت ویسلموا تسلیما).

 

از آیه فوق در ضمن دو مطلب مهم استفاده مى شود:

1ـ پیامبر(ص) معصوم است ، زیرا در آن دستور به تسلیم مطلق از نظر گفتار وکردار در برابر همه فرمانهاى پیامبر(ص) داده شده.

2ـ هـرگونه اجتهاد در مقابل نص پیامبر(ص) و اظهار عقیده در مواردى که حکم صریح از طرف خدا و پیامبر(ص) در باره آن رسیده باشد ممنوع است.

(آیـه 66)ـ در اینجا براى تکمیل بحث گذشته در باره کسانى که از داوریهاى عادلانه پیامبر(ص) گـاهـى احـسـاس ناراحتى مى کردند اشاره به پاره اى از تکالیف طاقت فرساى امم پیشین کرده و مـى گـویـد: مـا تکلیف شاق و مشکلى بر دوش اینهانگذاشتیم ، اگر همانند بعضى از امم پیشین (مـانـند یهود که پس از بت پرستى وگوساله پرستى به آنها دستور داده شد که یکدیگر را به کفاره این گناه بزرگ به قتل برسانند ویا از وطن مورد علاقه خود بیرون روند) به اینها نیز چنین دستور سـنـگین وسختى را مى دادیم ، چگونه در برابر انجام آن طاقت مى آوردند، اینها که در باره آبیارى کـردن یـک نخلستان و داورى پیامبر(ص) نسبت به آن ، تسلیم نیستند، چگونه مى توانند از عهده آزمـایشهاى دیگر درآیند ((مسلما اگر به آنان دستور مى دادیم که یکدیگر را بکشید و یا از وطن و خـانـه خـود خارج شوید، تنها عده کمى از آنها آن راانجام مى داند)) (ولو انا کتبنا علیهم ان اقتلوا انفسکم اواخرجوا من دیارکم ما فعلوه الا قلیل منهم).

 

سـپـس بـه دو فـایـده انـجام دستورات الهى اشاره کرده ، مى فرماید: ((اگر آنهااندرزهاى خدا و پـیامبر(ص) را بپذیرند هم به سودشان است ، و هم باعث تقویت ایمان آنهاست)) (ولو انهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لهم واشد تثبیتا).

از فـرمانها و احکام الهى تعبیر به موعظه و اندرز شده ، اشاره به این که این احکام چیزى نیست که به سود فرمان دهنده (خدا) بوده باشد، بلکه اندرزهایى است که به سود خود شماست.

جالب این که مى گوید: ((هر قدر انسان در مسیر اطاعت فرمان خدا گام برداردثبات و استقامت او بیشتر مى شود)) در واقع اطاعت فرمان خدا یک نوع ورزش روحى براى انسان است.

 

(آیـه 67)ـ در این آیه سومین فایده تسلیم و اطاعت در برابر خدا را بیان کرده ، مى گوید: ((در این هـنـگـام (علاوه بر آنچه گفته شد) پاداش عظیمى از ناحیه خود نیز به آنها خواهیم داد)) (واذا لا تیناهم من لدنا اجرا عظیما).

(آیه 68)ـ و در این آیه به چهارمین نتیجه اشاره کرده ، مى فرماید: ((و ما آنهارا به راه راست هدایت مى کنیم)) (ولهدیناهم صراطا مستقیما).

مـنـظور از این هدایت ، الطاف تازه اى است که از طرف خداوند به صورت هدایت ثانوى و به عنوان پاداشى به این گونه افراد شایسته داده مى شود.

 

آیـه 69ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول این آیه و آیه بعد نقل شده : یکى از صحابه پیامبر(ص) به نام ((ثـوبان)) که نسبت به آن حضرت ، محبت و علاقه شدیدى داشت ،روزى با حال پریشان خدمتش رسید، پیامبر(ص) از سبب ناراحتى او سؤال نمود، درجواب عرض کرد: امروز در این فکر فرو رفته بـودم کـه فرداى قیامت اگر من اهل بهشت باشم ، مسلما در مقام جایگاه شما نخواهم بود، و اگر اهل بهشت نباشم که تکلیفم روشن است ، و بنابراین در هر حال از درک حضور شما محروم خواهم شد،با این حال چرا افسرده نباشم ؟!.

 

ایـن دو آیـه نـازل شد و به این گونه اشخاص بشارت داد که افراد مطیع پروردگاردر بهشت نیز هـمـنـشین پیامبران و برگزیدگان خدا خواهند بود، سپس پیامبر(ص)فرمود: به خدا سوگند، ایـمـان مسلمانى کامل نمى شود مگر این که مرا از خود و پدرو مادر و همه بستگان بیشتر دوست دارد، و در برابر گفتار من تسلیم باشد.

 

تفسیر:

دوستان بهشتى

در آیـات قـبل امتیازات مطعیان فرمان خدا را مى شمرد این آیه آن را تکمیل کرده ، مى فرماید: ((و کـسـى که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز)همنشین کسانى خواهد بود که خداوند نعمت خود را بر آنها تمام کرده)) (ومن یطع اللّه والرسول فاولئک مع الذین انعم اللّه علیهم).

و هـمـان طـور که در سوره حمد، بیان شده است کسانى که مشمول این نعتمند،همواره در جاده مستقیم گام برمى دارند و کوچکترین انحراف و گمراهى ندارند.

سپس درتوضیح این جمله اشاره به چهار طایفه کرده ، مى فرماید: ((از پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان)) (من النبین والصدیقین والشهدا والصالحین).

 

1ـ ((انبیا)) و فرستادگان مخصوص پروردگار که نخستین گام را براى هدایت و رهبرى مردم و دعوت به صراط مستقیم بر مى دارند.

2ـ ((راسـتـگـویان)) کسانى که هم در سخن راست مى گویند و هم با عمل وکردار صدق گفتار خـود را اثبات مى کنند و نشان مى دهند که مدعى ایمان نیستندبلکه به راستى به فرمانهاى الهى ایمان دارند.

3ـ ((شـهدا)) و کشته شدگان در راه هدف و عقیده پاک الهى ، و یا افرادبرجسته اى که روز قیامت شاهد و گواه اعمال انسانها هستند.

4ـ ((صالحان)) و افراد شایسته و برجسته اى که با انجام کارهاى مثبت وسازنده و مفید و پیروى از اوامر انبیا به مقامات برجسته اى نائل شده اند.

در پایان مى فرماید: ((آنها رفیقهاى خوبى هستند)) (وحسن اولئک رفیقا).

از آیـه فـوق ایـن حـقیقت به روشنى استفاده مى شود که موضوع معاشران خوب و همنشینهاى با ارزش بـه قـدرى اهـمـیـت دارد که حتى در عالم آخرت براى تکمیل نعمتهاى بهشتى این نعمت بزرگ به ((مطیعان)) ارزانى مى گردد.

(آیـه 70)ـ بـراى بـیـان اهـمـیـت این امتیاز بزرگ (همنشینى با برگزیدگان)مى فرماید: ((این موهبتى از ناحیه خداست ، و کافى است که خدا از حال بندگان ونیات و شایستگیهاى آنها) آگاه است)) (ذلک الفضل من اللّه وکفى باللّه علیما).

(آیه 71)ـ.

 

ماده باش دائمى !

در ایـن آیـه قـرآن خـطـاب بـه عـمـوم مـسلمانان کرده و دو دستور مهم ، براى حفظموجودیت اجتماعشان به آنها مى دهد.

نخست مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! با کمال دقت مراقب دشمن باشید مبادا غافلگیر شوید و از ناحیه آنها خطرى به شما برسد)) (ی ایهاالذین آمنواخذوا حذرکم).

سپس دستور مى دهد که براى مقابله با دشمن از روشها و تاکتیکهاى مختلف استفاده کنید و ((در دسـتـه هـاى مـتـعدد یا به صورت اجتماع ، براى دفع دشمن حرکت کنید)) (فانفروا ثبات اونفروا جمیعا).

ایـن آیـه دسـتـور جـامـع و هـمـه جانبه اى به تمام مسلمانان ، در همه قرون واعصار، مى دهد که بـراى حـفـظ امنیت خود ودفاع از مرزهاى خویش ، دائما مراقب باشند، و یکنوع آماده باش مادى و معنوى بطور دائم بر اجتماع آنها حکومت کند.

 

(آیه 72)ـ به دنبال فرمان عمومى جهاد و آماده باش در برابر دشمن که درآیه قبل بیان شد در این آیه اشاره به حال جمعى از منافقان کرده مى فرماید: ((این افراد دو چهره که در میان شما هستند با اصـرار مـى کـوشـنـد از شـرکـت در صفوف مجاهدان راه خدا خوددارى کنند)) (وان منکم لمن لیبطئن).

((ولـى هنگامى که مجاهدان از میدان جنگ باز مى گردند و یا اخبار میدان جنگ به آنها مى رسد، در صـورتى که شکست و یا شهادتى نصیب آنها شده باشد،اینها با خوشحالى مى گویند چه نعمت بـزرگى خداوند به ما داد که همراه آنها نبودیم تا شاهد چنان صحنه هاى دلخراشى بشویم)) (فان اصابتکم مصیبه قال قد انعم اللّه على اذ لم اکن معهم شهیدا).

 

(آیه 73)ـ ولى اگر با خبر شوند که مؤمنان واقعى پیروز شده اند، و طبعا به غنائمى دست یافته اند، ایـنـها همانند بیگانه اى که گویا هیچ ارتباطى در میان آنها ومؤمنان برقرار نبوده از روى تاسف و حـسـرت مى گویند: ((اى کاش ما هم با مجاهدان بودیم و سهم بزرگى عاید ما مى شد))! (ولئن اصابکم فضل من اللّه لیقولن کان لم تکن بینکم وبینه موده یا لیتنى کنت معهم فافوز فوزا عظیما).

روشـن اسـت کـسـى کـه شهادت در راه خدا را یک نوع بلا مى شمرد، و عدم درک شهادت را یک نعمت الهى مى پندارد، پیروزى و فوز عظیم و رستگارى بزرگ از نظراو چیزى جز پیروزى مادى و غنایم جنگى نخواهد بود.

(آیه 74).

 

آماده ساختن مؤمنان براى جهاد

در ایـن آیه و چند آیه بعد از آن افراد با ایمان با منطق مؤثر و هیجان انگیزى دعوت به جهاد در راه خدا شده اند، در آغاز آیه مى فرماید: ((آنهایى باید در راه خداپیکار کنند که آماده اند زندگى پست جهان ماده را با زندگى ابدى و جاویدان سراى دیگر مبادله نمایند)) (فلیقاتل فى سبیل اللّه الذین یـشـرون الـحـیوه الدنیا بالا خره)یعنى تنها کسانى مى توانند جز مجاهدان واقعى باشند که آماده چنین معامله اى گردند.

سپس در ذیل آیه مى فرماید: ((سرنوشت چنین مجاهدانى کاملا روشن است ، زیرا از دو حال خارج نـیـسـت یـا شهید مى شوند و یا دشمن را در هم مى کوبندو بر او پیروز مى گردند، در هر صورت پـاداش بـزرگـى به آنها خواهیم داد)) (ومن یقاتل فى سبیل اللّه فیقتل او یغلب فسوف نؤتیه اجرا عظیما).

مـسـلما چنین سربازانى با چنین روحیه اى شکست در قاموسشان وجود نداردو در هر دو صورت خود را پیروز مى بینند، حتى دانشمندان بیگانه اى که درباره اسلام و پیروزیهاى سریع مسلمین ، در زمـان پـیـامـبـر(ص) و بـعـد از آن ، بحث کرده اند،این منطق را یکى از عوامل مؤثر پیشرفت آنها دانسته اند.

(آیه 75).

 

استمداد از عواطف انسانى

در آیـه قـبل از مؤمنان دعوت به جهاد شده ، ولى روى ایمان به خدا ورستاخیز، و استدلال سود و زیـان تـکیه شده است ، اما این آیه دعوت به سوى جهادبر اساس تحریک عواطف انسانى مى کند و مى گوید: ((چرا شما در راه خدا و در راه مردان و زنان و کودکان مظلوم و بى دفاعى که در چنگال سـتـمـگـران گـرفتار شده اندمبارزه نمى کنید آیا عواطف انسانى شما اجازه مى دهد که خاموش بـاشـیـد و ایـن صـحـنـه هـاى رقـت بـار را تـمـاشـا کـنید)) ؟ (وما لکم لا تقاتلون فى سبیل اللّه والمستضعفین من الرجال والنس والولدان).

سپس براى شعله ور ساختن عواطف انسانى مؤمنان مى گوید: ((این مستضعفان همانها هستند که مى گویند خدایا! ما را از این شهر (مکه) که اهلش ستمگرند بیرون ببر)) (الذین یقولون ربن اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها).

و نـیز از خداى خود تقاضا مى کنند که ((ولى و سرپرستى براى حمایت ما ازطرف خود قرار بده)) (واجـعـل لـنـا مـن لدنک ولیا) ((و براى ما از طرف خود یار ویاورى تعیین فرما)) (واجعل لنا من لدنک نصیرا).

در حـقیقت آیه فوق اشاره به این است که خداوند دعاى آنها را مستجاب کرده و این رسالت بزرگ انـسـانـى را بـر عهده شما گذاشته ، شما ((ولى)) و ((نصیرى))هستید که از طرف خداوند براى حمایت و نجات آنها تعیین شده اید.

 

(آیـه 76)ـ در ایـن آیـه براى تشجیع مجاهدان و ترغیب آنها به مبارزه بادشمن و مشخص ساختن صـفـوف و اهداف مجاهدان ، چنین مى فرماید: ((افراد باایمان در راه خدا و آنچه به سود بندگان خـداسـت پیکار مى کنند، ولى افراد بى ایمان در راه طاغوت یعنى قدرتهاى ویرانگر)) (الذین آمنوا یقاتلون فى سبیل اللّه والذین کفروا یقاتلون فى سبیل الطاغوت).

یـعـنـى در هـر حال زندگى خالى از مبارزه نیست منتها جمعى در مسیر حق وجمعى در مسیر باطل و شیطان پیکار دارند.

و به دنبال آن مى گوید: ((با یاران شیطان پیکار کنید و از آنها وحشت نداشته باشید)) (فقتلوا اولی الشیطان).

طاغوت و قدرتهاى طغیانگر و ظالم هر چند به ظاهر بزرگ و قوى جلوه کنند،اما از درون ، زبون و ناتوانند، از ظاهر مجهز و آراسته آنها نهراسید، زیرا درون آنهاخالى است و ((نقشه هاى آنها همانند قـدرتـهـایـشـان سـسـت و ضعیف است)) چون متکى به نیروى لایزال الهى نیست بلکه متکى به نیروهاى شیطانى مى باشد (ان کید الشیطان کان ضعیفا).

 

آیـه 77ـ شـان نـزول : از ابـن عباس نقل شده که : جمعى از مسلمانان هنگامى که درمکه بودند، و تـحـت فـشـار و آزار شدید مشرکان قرار داشتند، خدمت پیامبر(ص)رسیدند و گفتند: ما قبل از اسـلام عـزیـز و محترم بودیم ، اما آن عزت و احترام را ازدست دادیم ، و همواره مورد آزار دشمنان قـرار داریـم ، اگـر اجـازه دهـیـد با دشمن مى جنگیم تا عزت خود را باز یابیم آن روز پیامبر(ص) فـرمـود: من فعلا مامور به مبارزه نیستم ـولى هنگامى که دستور جهاد نازل گردید بعضى از آن افـراد داغ و آتـشـیـن بـراى شـرکـت در میدان جهاد مسامحه مى کردند، آیه نازل شد و به عنوان تشجیع مسلمانان و ملامت از افراد مسامحه کار حقایقى را بیان نمود.

 

تفسیر:

آنها که مرد سخنندـ

قـرآن در اینجا مى گوید: ((راستى شگفت انگیز است حال جمعیتى که در یک موقعیت نامناسب با حـرارت و شور عجیبى تقاضا مى کردند که به آنها اجازه جهادداده شود، و به آنها دستور داده شد که فعلا خوددارى کنید و به خودسازى و انجام نماز و تقویت نفرات خود و اداى زکات بپردازید، اما هـنگامى که زمینه از هر جهت آماده شد و دستور جهاد نازل گردید، ترس و وحشت یکباره وجود آنـهـا را فـرا گرفت ،و زبان به اعتراض در برابر این دستور گشودند)) (الم تر الى الذین قیل لهم کـفـواایـدیـکـم واقیموا الصلوه وآتوا الزکوه فلما کتب علیهم القتال اذا فریق منهم یخشون الناس کخشیه اللّه او اشد خشیه).

آنها در اعتراض خود صریحا ((مى گفتند: خدایا چرا به این زودى دستورجهاد را نازل کردى ؟ چه خـوب بـود ایـن دسـتـور مدتى به تاخیر مى افتاد!)) و یا این که این رسالت به عهده نسلهاى آینده واگذار مى شد! (وقالوا ربنا لم کتبت علینـا القتال لولا اخرتن الى اجل قریب).

 

قـرآن بـه این گونه افراد دو جواب مى دهد: نخست جوابى است که لابلاى عبارت : یخشون الناس کـخـشـیـه اللّه او اشـد خشیه گذشت یعنى آنها به جاى این که از خداى قادر قاهر بترسند از بشر ضعیف و ناتوان وحشت دارند، بلکه وحشتشان از چنین بشرى بیش از خداست !.

دیـگر این که به چنین افراد باید گفته شود به فرض این که با ترک جهاد چندروزى آرام زندگى کـنـیـد، بالاخره ((این زندگى فانى و بى ارزش است ، ولى جهان ابدى براى پرهیزکاران با ارزشتر اسـت ، بـه خـصـوص ایـن کـه پـاداش خـود را بـطور کامل خواهند یافت و کمترین ستمى به آنها نمى شود)) (قل متاع الدنیا قلیل والا خره خیرلمن اتقى ولا تظلمون فتیل).

 

(آیه 78)ـ با توجه به آیات قبل و آیات بعد چنین استفاده مى شود که این آیه و آیه بعد نیز مربوط به جـمـعـیـتى از منافقان است که در صفوف مسلمانان جاى گرفته بودند، آنها از شرکت در میدان جهاد وحشت داشتندو هنگامى که دستور جهاد صادر گردید ناراحت شدند، قرآن به آنها در برابر این طرز تفکر دوپاسخ مى گوید: قل متاع الدنیا قلیل والا خره خیر لمن اتقى.

پـاسخ دوم همان است که در این آیه مى خوانیم و آن این که فرار از مرگ چه سودى مى تواند براى شـمـا داشـته باشد! ((در حالى که در هر کجا باشید مرگ به دنبال شما مى شتابد و بالاخره روزى شـمـا را در کـام خـود فرو خواهد برد حتى اگر دربرجهاى محکم باشید)) (اینما تکونوا یدرککم الموت ولو کنتم فى بروج مشیده).

 

درسـت اسـت که قلعه هاى محکم گاهى جلو مرگهاى غیرطبیعى را مى گیرندولى بالاخره چه سود؟ مرگ را بطورکلى نمى توانند از بین ببرند، چند روز دیگر مرگ طبیعى به سراغ آدمى خواهد آمد پس چه بهتر که این مرگ حتمى و اجتناب ناپذیردر یک مسیر سازنده و صحیح همچون جهاد صورت گیرد، نه بیهوده و بى اثر.

قـرآن در ذیـل هـمـین آیه به یکى دیگر از سخنان بى اساس و پندارهاى باطل منافقان اشاره کرده مـى گـوید: ((آنها هرگاه به پیروزى برسند و نیکیها و حسناتى به دست آورند مى گویند از طرف خـداسـت)) (وان تـصـبـهم حسنه یقولوا هذه من عنداللّه) یعنى ما شایسته بوده ایم که خدا چنین مواهبى را به ما داده !.

 

ولى هنگامى که شکستى دامنگیر آنها شود و یا در میدان جنگ آسیبى ببینندمى گویند: ((اینها بر اثـر سـؤ تدبیر پیامبر(ص) و عدم کفایت نقشه هاى نظامى او بوده است)) (وان تصبهم سیئه یقولوا هذه من عندک).

قرآن به آنها پاسخ مى گوید که از نظر یک موحد و خداپرست تیزبین ((همه این حوادث و پیروزیها و شـکـسـتها از ناحیه خداست)) که بر طبق لیاقتها و ارزشهاى وجودى مردم به آنها داده مى شود (قل کل من عنداللّه).

و در پایان آیه به عنوان اعتراض به عدم تفکر و تعمق آنها در موضوعات مختلف زندگى مى گوید: ((پس چرا اینها حاضر نیستند حقایق را درک کنند)) (فمال هؤلا القوم لا یکادون یفقهون حدیثا).

(آیـه 79)ـ سپس در این آیه چنین مى فرماید: ((تمام نیکیها و پیروزیها و حسناتى که به تو مى رسد از نـاحیه خداست و آنچه از بدیها و ناراحتیها و شکستها دامنگیر تومى شود از ناحیه خود توست)) ! (م اصابک من حسنه فمن اللّه وما اصابک من سیئه فمن نفسک).

 

و در پـایان آیه به آنها که شکستها و ناکامیهاى خود را به پیامبر(ص) نسبت مى دادند و به اصطلاح اثـر قـدم پـیـامبر(ص) مى دانستند پاسخ مى گوید که : ((ما تو رافرستاده خود به سوى مردم قرار دادیـم (و خـداونـد گواه بر این مطلب است) و گواهى او کافى است)) (وارسلناک للناس رسولا وکفى باللّه شهیدا).

(آیه 80).

 

سنت پیامبر همچون وحى الهى است !

در این آیه موقعیت پیامبر(ص) در برابر مردم و ((حسنات)) و ((سیئات)) آنان ،بیان شده است.

نـخست مى فرماید: ((هر کس اطاعت پیامبر(ص) کند اطاعت خدا کرده است))(من یطع الرسول فقد اطاع اللّه).

 

بـنـابـرایـن اطـاعت خدا از اطاعت پیامبر(ص) نمى تواند جدا باشد، زیرا پیامبر(ص)هیچ گامى بر خلاف خواست خداوند بر نمى دارد.

سپس مى فرماید: ((اگر کسانى سرپیچى کنند و با دستورات تو به مخالفت برخیزند مسؤولیتى در بـرابر اعمال آنها ندارى و موظف نیستى که به حکم اجبار آنهارا از هر خلافکارى باز دارى ، وظیفه تـو تـبـلـیغ رسالت و امر به معروف و نهى از منکرو راهنمایى افراد گمراه و بى خبر است)) (ومن تولى فم ارسلناک علیهم حفیظا).

 

باید توجه داشت که این آیه یکى از روشنترین آیات قرآن است که دلیل برحجیت سنت پیامبر(ص) و قبول احادیث او مى باشد، و هنگامى که مى بینیم پیامبر(ص) طبق حدیث ثقلین ، صریحا احادیث اهـل بـیـت (ع) را سـند و حجت شمرده است استفاده مى کنیم که اطاعت از فرمان اهل بیت نیز از اطاعت فرمان خدا جدانیست.

 

(آیه 81)ـ در این آیه اشاره به وضع جمعى از منافقان و یا افرادضعیف الایمان کرده و مى گوید: آنها بـه هـنگامى که در صف مسلمانان در کنارپیغمبر(ص) قرار مى گیرند براى حفظ منافع و یا دفع ضرر از خویش با دیگران همصداشده و اظهار اطاعت فرمان پیامبر(ص) مى کنند ((و مى گویند با جان و دل حاضریم ازاو پیروى کنیم)) (ویقولون طاعه).

 

((امـا هـنـگـامـى کـه مـردم از خـدمـت پـیـامـبر(ص) خارج شدند، آن دسته از منافقان وافراد ضـعـیف الایمان گفته ها (و پیمانهاى خویش را به دست فراموشى مى سپارند) ودر جلسات شبانه تـصـمـیمهایى بر ضد سخنان پیغمبر(ص) مى گیرند و خداوند آنچه رادر این جلسات مى گویند مى نویسد)) (فاذا برزوا من عندک بیت طئفه منهم غیرالذى تقول واللّه یکتب ما یبیتون).

ولى خداوند به پیغمبرش دستور مى دهد که ((از آنها روى بگردان و ازنقشه هاى آنها وحشت نکن و هیچ گاه آنها را تکیه گاه در برنامه هاى خود قرار مده ،تنها بر خدا تکیه کن ; خدایى که بهترین یار و مددکار و مدافع است)) (فاعرض عنهم وتوکل على اللّه وکفى باللّه وکیل).

(آیه 82).

 

سند زنده اى بر اعجاز قرآن !

به دنبال نکوهشهایى که در آیات قبل از منافقان به عمل آمد، در اینجا به آنهاو همه کسانى که در حـقـانـیت قرآن مجید شک و تردید دارند اشاره کرده مى فرماید:((آیا آنها در باره وضع خاص این قـرآن اندیشه نمى کنند و نتایج آن را بررسى نمى نمایند; این قرآن اگر از ناحیه غیر خدا نازل شده بـود حـتـما تناقض ها واختلافهاى فراوانى در آن مى یافتند، اکنون که در آن هیچ گونه اختلاف و تـنـاقض نیست باید بدانند که از طرف خداوند نازل شده است)) (افلا یتدبرون القرآن ولوکان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافا کثیرا).

بنابراین ، مردم موظفند که در باره اصول دین و مسائلى همانند صدق دعوى پیامبر(ص) و حقانیت قرآن مطالعه و بررسى کنند و از تقلید و قضاوتهاى کورکورانه بپرهیزند!.

(آیه 83).

 

پخش شایعات !

درایـن آیـه بـه یـکى دیگر ازاعمال نادرست منافقان و یا افراد ضعیف الایمان اشاره کرده ، مى فرماید: ((آنها کسانى هستند که هنگامى که اخبارى مربوط به پیروزى و یا شکست مسلمانان به آنان برسد، بدون تحقیق ، آن را همه جا پخش مى کنند))(واذا جاهم امر من الا من او الخوف اذاعوا به).

 

زیرا بسیار مى شود که این اخبار، بى اساس بوده و از طرف دشمنان به منظورهاى خاصى جعل شده و اشاعه آن به زیان مسلمانان تمام مى گردد.

((در حـالـى کـه اگر آن را به پیامبر و پیشوایان ـکه قدرت تشخیص کافى دارندـبازگردانند، از ریـشـه هـاى مسائل آگاه خواهند شد)) (ولو ردوه الى الرسول والى اولى الا مر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم).

و بدون جهت نه مسلمانان را گرفتار عواقب غرور ناشى از پیروزیهاى خیالى مى کردند و نه روحیه آنها را به خاطر شایعات دروغین مربوط به شکست تضعیف مى نمودند.

 

زیانهاى شایعه سازى و نشر شایعات

از بـلاهـاى بـزرگى که دامنگیر جوامع مختلف مى شود و روح اجتماعى وتفاهم و همکارى را در مـیان آنها مى کشد، مساله شایعه سازى و نشر شایعات است ،بطورى که گاه یک نفر منافق مطلب نادرستى جعل مى کند و آن را به چند نفرمى گوید، و افرادى بدون تحقیق در نشر آن مى کوشند، و شـایـد شـاخ و برگهایى هم ازخودشان به آن مى افزایند، و بر اثر آن اضطراب و نگرانى در مردم ایجاد مى کنند.

گـرچه اجتماعاتى که در فشار و خفقان قرار دارند گاهى شایعه سازى و نشرشایعات را به عنوان یـک نـوع مـبارزه و یا انتقامجویى تعقیب مى کنند ولى براى اجتماعات سالم نشر شایعات زیانهاى فراوانى به بار مى آورد.

بـه همین دلیل اسلام صریحا هم با ((شایعه سازى)) مبارزه کرده و جعل و دروغ و تهمت را ممنوع مى شمارد و هم با نشر شایعات ، و آیه فوق نمونه اى از آن است.

 

سـپـس در پـایـان آیه اشاره به این حقیقت مى کند که ((اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نمى شد (و به وسیله راهنماییهاى پروردگار از چنگال این گونه شایعات و عواقب وخیم آن نجات نـمـى یـافـتـیـد) بـسیارى از شما در راههاى شیطانى گام مى نهادید و تنها عده کمى بودند که مـى تـوانـسـتـند خود را از پیروى شیطان برکناردارند)) (ولولا فضل اللّه علیکم ورحمته لا تبعتم الشیطان الا قلیل).

یـعنى تنها پیامبر(ص) و صاحبنظران و دانشمندان مو شکاف و باریک بینند که مى توانند خود را از وساوس شایعات و شایعه سازان برکنار دارند، و اما اکثریت اجتماع اگر از رهبرى صحیحى محروم بمانند گرفتار عواقب دردناک شایعه سازى ونشر شایعات خواهند شد.

 

آیـه 84ـ شـان نـزول : هـنگامى که ابوسفیان و لشکر قریش پیروزمندانه ازمیدان احد بازگشتند ابوسفیان با پیامبر(ص) قرار گذاشت که در موسم بدر صغرى (یعنى بازارى که در ماه ذى القعده در سـرزمـیـن بـدر تـشـکـیـل مـى شـد) بار دیگر روبروشوند، هنگامى که موعد مقرر فرا رسید، پـیامبر(ص) مسلمانان را دعوت به حرکت به محل مزبور کرد، ولى جمعى از مسلمانان که خاطره تلخ شکست احد را فراموش نکرده بودند شدیدا از حرکت خوددارى مى نمودند.

ایـن آیـه نازل شد و پیامبر(ص) مسلمانان را مجددا دعوت به حرکت کرد، دراین موقع تنها هفتاد نـفـر در رکاب پیغمبر(ص) در محل مزبور حاضر شدند، ولى ابوسفیان (بر اثر وحشتى که از روبرو شدن با سپاه اسلام داشت) از حضور در آنجاخوددارى کرد و پیامبر(ص) با همراهان سالم به مدینه بازگشتند.

 

تفسیر:

هر کس مسؤول وظیفه خویش است.

بـه دنـبـال آیـات مـربوط به جهاد، دستور فوق العاده اى در این آیه به پیامبر(ص)داده شده است ، مـى فـرمـایـد: ((در راه خـدا پیکار کن ، تنها مسؤول وظیفه خود هستى ،و مؤمنان را (بر این کار) تشویق نما)) (فقاتل فى سبیل اللّه لا تکلف الا نفسک وحرض المؤمنین).

در حـقیقت آیه ، یک دستور مهم اجتماعى را مخصوصا در باره رهبران در بردارد، و آن این که آنها بـایـد آنـقـدر در کـار خـود مصمم و ثابت قدم و قاطع باشند که حتى اگر هیچ کس دعوت آنها را ((لـبـیک)) نگوید، دست از تعقیب هدف مقدس خویش برندارند; و هیچ رهبرى تا چنین آمادگى نداشته باشد قادر به انجام رهبرى وپیشبرد اهداف خود نیست مخصوصا رهبران الهى که تکیه گاه اصلى آنها خداست ;خدایى که سرچشمه تمام نیروها و قدرتهاست.

و لـذا به دنبال این دستور مى فرماید: ((امید است خداوند با کوششها و تلاشهاى توحتى اگر تنها بـوده بـاشـى ، قـدرت و نیروى دشمنان را درهم بشکند، زیرا قدرت اومافوق قدرتها و مجازات او مافوق مجازاتهاست)) (عسى اللّه ان یکف باس الذین کفروا واللّه اشد باسا واشد تنکیل).

(آیه 85).

 

تشویق کار نیک یا بد!

هـمـانـطـور کـه در تفسیر آیه قبل اشاره شد، قرآن مى گوید: هر کسى در درجه اول مسؤول کار خـویـش اسـت ، نـه مـسؤول کار دیگران ، اما براى این که از این مطلب سؤاستفاده نشود دراین آیه مـى گوید: ((درست است که هر کسى مسؤول کارهاى خود مى باشد ولى هر انسانى که دیگرى را به کار نیک وادارد، سهمى از آن خواهدداشت ; و هر کس ، دیگرى را به کار بدى دعوت کند بهره اى از آن خواهد داشت))(من یشفع شفاعه حسنه یکن له نصیب منها ومن یشفع شفاعه سیئه یکن له کفل منها).

بنابراین ، مسؤولیت هر کس در برابر اعمال خویش به آن معنى نیست که ازدعوت دیگران به سوى حـق و مـبـارزه بـا فـساد چشم بپوشد و روح اجتماعى اسلام راتبدیل به فردگرایى و بیگانگى از اجتماع کند، و در لاک خود فرو رود.

در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند تواناست و اعمال شما را حفظ و محاسبه کرده و در برابر حسنات و سیئات پاداش مناسب خواهد داد)) (وکان اللّه على کل شى مقیتا).

(آیه 86).

 

هرگونه محبتى را پاسخ گویید!

ایـن آیـه یک حکم کلى و عمومى است در زمینه تمام تحیتها و اظهارمحبتهایى که از طرف افراد مـخـتـلف مى شود، در آغاز مى گوید: ((هنگامى که کسى به شما تحیت گوید پاسخ آن را به طرز بهتر بدهید و یا لااقل بطور مساوى پاسخ گویید))(واذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منه او ردوه).

((تـحیت)) در لغت از ماده ((حیات)) و به معنى دعا براى حیات دیگرى کردن است ، ولى معمولا ایـن کـلـمـه هـر نـوع اظهار محبتى را که افراد به وسیله سخن یاعمل ، با یکدیگر مى کنند شامل مى شود که روشنترین مصداق آن همان موضوع سلام کردن است.

و در پایان آیه براى این که مردم بدانند چگونگى ((تحیتها)) و ((پاسخها)) وبرترى یا مساوات آنه، در هـر حد و مرحله اى ، بر خداوند پوشیده و پنهان نیست مى فرماید: ((خداوند حساب همه چیز را دارد)) (ان اللّه کان على کل شى حسیبا).

 

(آیـه 87)ـ ایـن آیـه تـکـمـیلى براى آیات قبل و مقدمه براى آیات بعد است ;زیرا در آیه قبل پس از دسـتور به ((رد تحیت)) فرمود: خداوند حساب همه اعمال شما را دارد، در این آیه اشاره به مساله رسـتاخیز و دادگاه عمومى بندگان در روزقیامت کرده و آن را با مساله توحید و یگانگى خدا که رکن دیگرى از ایمان است مى آمیزد، و مى فرماید: ((خداوند، معبودى جز او نیست و بطور قطع در روز قـیـامـت شـمـا را دسته جمعى مبعوث مى کند، همان روز قیامتى که هیچ شک و تردیدى در آن نیست)) (اللّه لا اله الا هو لیجمعنکم الى یوم القیمه لا ریب فیه).

و در پـایان براى تاکید مطلب مى فرماید: ((کیست که راستگوتر از خدا باشد))(ومن اصدق من اللّه حدیثا).

بنابراین ، هرگونه وعده اى در باره روز قیامت و غیر آن مى دهد نباید جاى تردید باشد، زیرا دروغ یا از جـهل سرچشمه مى گیرد یا از ضعف و نیاز، اماخداوندى که از همه آگاهتر و از همگان بى نیاز است ، از هر کس راستگوتر است واصولا دروغ براى او مفهومى ندارد.

 

آیه 88ـ شان نزول ـ مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس ، عده اى ازمردم مکه ظاهرا مسلمان شده بودند، ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند، به همین دلیل حاضر به مهاجرت به مدینه نـشـدنـد، امـا سـرانجام مجبور شدند از مکه خارج شوند (و شاید هم به خاطر موقعیت ویژه اى که داشتند براى هدف جاسوسى این عمل را انجام دادند).

مـسـلـمـانـان از جـریان آگاه شدند، ولى به زودى در باره چگونگى برخورد با این جمع در میان مـسـلمین اختلاف افتاد، عده اى معتقد بودند که باید این عده را طرد کرد،زیرا در واقع پشتیبان دشـمـنان اسلامند، ولى بعضى از افراد ظاهربین و ساده دل بااین طرح مخالفت کردند و گفتند: عجبا ! ما چگونه با کسانى که گواهى به توحید ونبوت پیامبر(ص) داده اند بجنگیم ؟

 

آیه نازل شد و دسته دوم را در برابر این اشتباه ملامت و سپس راهنمایى کرد

تـفسیر: با توجه به شان نزول بالا پیوند این آیه و آیات بعد از آن با آیاتى که قبلا در باره منافقان بود کاملا روشن است.

در آغـاز آیـه مـى فـرمـایـد: ((چـرا در مـورد مـنافقان دو دسته شده اید و هرکدام طورى قضاوت مى کنید)) (فما لکم فى المنافقین فئتین).

 

سـپـس مى فرماید: ((این عده از منافقان به خاطر اعمال زشت و ننگینى که انجام داده اند خداوند توفیق و حمایت خویش را از آنها برداشته و افکارشان رابه کلى واژگونه کرده ، همانند کسى که به جاى ایستادن به روى پ، با سر بایستد))(واللّه ارکسهم بما کسبوا).

 

و در پـایـان آیـه خـطـاب بـه افـراد سـاده دلى که حمایت از این دسته منافقان مى نمودند کرده ، مـى فـرماید: ((آیا شما مى خواهید کسانى را که خدا بر اثر اعمال زشتشان از هدایت محروم ساخته هدایت کنید در حالى که هر کس را خداوند گمراه کند راهى براى او نخواهى یافت)) (اتریدون ان تهدوا من اضل اللّه ومن یضلل اللّه فلن تجد له سبیل).

زیـر، این یک سنت فنا ناپذیر الهى است که اثر اعمال هیچ کس از او جدانمى شود; چگونه مى توانید انتظار داشته باشید افرادى که فکرشان آلوده و قلبشان مملو از نفاق و عملشان حمایت از دشمنان خداست مشمول هدایت شوند؟ این یک انتظار بى دلیل و نابجاست !

 

(آیـه 89)ـ در تـعـقـیب آیه قبل در باره منافقانى که بعضى از مسلمانان ساده دل به حمایت از آنها بـرخـاسـتـه و از آنـهـا شـفـاعـت مى کردند و قرآن بیگانگى آنها را ازاسلام بیان داشت در این آیه مى فرماید: تاریکى درون آنها به قدرى است که نه تنهاخودشان کافرند، بلکه ((دوست مى دارند که شـمـا هم همانند آنان کافر شوید ومساوى یکدیگر گردید)) (ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سوا).

 

بـنـابـرایـن ،آنـهـاازکـافـران عـادى نـیـز بـدتـرنـد; زیـرا کـفـار مـعـمـولـى دزد وغـارتـگـرــسفـت عقایددیگران نیستند;امااینهاهستند، وفعالیتهاى پى گیرى براى تخریب عقایددیگران دارند.

اکـنـون که آنها چنین هستند ((هرگز نباید شما مسلمانان ، دوستانى از میان آنهاانتخاب کنید)) (فلا تتخذوا منهم اولی).

 

((مـگر این که (در کار خود تجدید نظر کنند و دست از نفاق و تخریب بردارندو نشانه آن این است که از مرکز کفر و نفاق به مرکز اسلام) در راه خدا مهاجرت نمایند)) (حتى یهاجروا فى سبیل اللّه).

((امـا اگر آنها حاضر به مهاجرت نشدند (بدانید که دست از کفر و نفاق خودبرنداشته اند و اظهار اسـلام آنها فقط به خاطر اغراض جاسوسى و تخریبى است) ودر این صورت مى توانید هر جا بر آنها دست یافتید، آنها را اسیر کنید و یا در صورت لزوم به قتل برسانید)) (فان تولوا فخذوهم واقتلوهم حیث وجدتموهم).

 

و در پـایـان آیـه بـار دیـگـر تاکید مى کند که ((هیچ گاه دوست و یار و یاورى از میان آنها انتخاب نکنید)) (ولا تتخذوا منهم ولیا ولا نصیرا).

نـجـات یـک جـامـعـه زنده که در مسیر یک انقلاب اصلاحى گام برمى دارد، ازچنگال دشمنان دوست نما و جاسوسان خطرناک ، راهى جز این شدت عمل ندارد.

 

آیه 90ـ شان نزول : از روایات مختلفى که در شان نزول آیه وارد شده چنین استفاده مى شود که : دو قـبـیـلـه در مـیـان قـبـایل عرب به نام ((بنى ضمره)) و ((اشجع))وجود داشتند که قبیله اول با مسلمانان پیمان ترک تعرض بسته بودند و طایفه اشجع نیز با بنى ضمره هم پیمان بودند.

بـعـضـى از مـسلمانان از قدرت طایفه بنى ضمره و پیمان شکنى آنها بیمناک بودند، لذا به پیغمبر اکرم (ص) پیشنهاد کردند که پیش از آن که آنها حمله را آغازکنندمسلمانان به آنها حمله ور شوند.

پـیغمبر(ص)فرمود: ((نه ، هرگز چنین کارى نکنید، زیرا آنها در میان تمام طوایف عرب نسبت به پدر و مادر خود نیکوکارترند، و از همه نسبت به اقوام و بستگان مهربانتر، و به عهد و پیمان خود از همه پایبندترند))!

 

پـس از مـدتـى مـسـلمانان باخبر شدند که طایفه اشجع به سرکردگى ((مسعودبن رجیله))که هـفـتـصد نفر بودند به نزدیکى مدینه آمده اند، پیامبر(ص) نمایندگانى نزد آنها فرستادتا از هدف مـسـافـرتـشان مطلع گردد، آنها اظهار داشتند: ما از یک طرف توانایى مبارزه با دشمنان شما را نـداریـم ، چـون عـدد مـا کم است ، و نه قدرت و تمایل به مبارزه باشما داریم ، زیرا محل ما به شما نزدیک است ; لذا آمده ایم با شما پیمان ترک تعرض ببندیم.

در این هنگام آیه نازل شد و دستورهاى لازم را در این زمینه به مسلمانان داد.

 

تفسیر:

استقبال از پیشنهاد صلح

بـه دنبال دستوربه شدت عمل در برابر منافقانى که با دشمنان اسلام همکارى نزدیک داشتند، در این آیه دستورمى دهد که دو دسته از این قانون مستثناهستند:.

1ـ ((آنـهـا که با یکى از هم پیمانان شما ارتباط دارند و پیمان بسته اند)) (الا الذین یصلون الى قوم بینکم وبینهم میثاق).

2ـ ((کسانى که از نظر موقعیت خاص خود در شرایطى قرار دارند که نه قدرت مبارزه با شما را در خـود مـى بـیـنـنـد، و نـه تـوانایى همکارى با شما و مبارزه با قبیله خوددارند)) (او جکم حصرت صدورهم ان یقاتلوکم او یقاتلوا قومهم).

سپس براى این که مسلمانان در برابر این پیروزیهاى چشمگیر مغرور نشوند وآن را مرهون قدرت نـظامى و ابتکار خود ندانند و نیز براى این که احساسات انسانى آنها در برابر این دسته از بیطرفان تـحـریـک شـود مى فرماید: ((اگر خداوند بخواهدمى تواند آن (جمعیت ضعیف) را بر شما مسلط گرداند تا با شما پیکارکنند)) (ولوش اللّه لسلطهم علیکم فلقاتلوکم).

 

بـنـابـرایـن ، هـمـواره در پـیروزیها به یاد خدا باشید و هیچ گاه به نیروى خودمغرور نشوید و نیز گذشت از ضعیفان را براى خود خسارتى نشمرید.

در پایان آیه بار دیگر نسبت به دسته اخیر تاکید کرده و با توضیح بیشترى چنین مى فرماید: ((اگر آنها از پیکار با شما کناره گیرى کنند و پیشنهاد صلح نمایند،خداوند به شما اجازه تعرض نسبت به آنـهـا را نـمـى دهد)) و موظفید دستى را که به منظور صلح به سوى شما دراز شده بفشارید (فان اعتزلوکم فلم یقاتلوکم والقواالیکم السلم فما جعل اللّه لکم علیهم سبیل).

 

آیه 91ـ شان نزول ـ نقل شده : جمعى از مردم مکه به خدمت پیامبر(ص)مى آمدند و از روى خدعه و نـیـرنـگ اظـهـار اسلام مى کردند، اما همین که در برابرقریش و بتهاى آنها قرار مى گرفتند به نـیـایـش و عـبـادت بتها مى پرداختند، و به این ترتیب مى خواستند از ناحیه اسلام و قریش هر دو آسوده خاطر باشند، از هر دوطرف سود ببرند و از هیچ یک زیان نبینند، و به اصطلاح در میان این دو دسـتـه دودوزه بـازى کـنـنـد; آیـه نـازل شد و دستور داد مسلمانان در برابر این دسته شدت عمل به خرج دهند.

 

تفسیر:

سزاى آنها که دو دوزه بازى مى کنند!

در ایـنـجا با دسته دیگرى روبرو مى شویم که درست در مقابل دسته اى قراردارند که در آیه پیش دستور صلح نسبت به آنها داده شده بود، آنها کسانى هستند که مى خواهند براى حفظ منافع خود در مـیان مسلمانان و مشرکان آزادى عمل داشته باشند و براى تامین این نظر، راه خیانت و نیرنگ پـیـش گـرفـته ، با هر دو دسته اظهار همکارى و همفکرى مى کنند، مى فراید: به زودى جمعیت دیـگـرى را مـى یـابـیـدکـه مـى خـواهـنـد هم از ناحیه شما و هم از ناحیه قوم خودشان در امان باشند))(ستجدون آخرین یریدون ان یامنوکم ویامنوا قومهم).

 

و بـه هـمـین دلیل ((هنگامى که میدان فتنه جویى و بت پرستى پیش آید همه برنامه ها آنها وارونه مى شود و با سر در آن فرو مى روند)) !(کلما ردوا الى الفتنه ارکسوا فیها) اینها درست بر ضد دسته سابقند.

سـپس در جمله بعد سه تفاوت براى آنها مى شمرد، مى فرماید: ((اگر آنها ازدرگیرى با شما کنار نـرفـتند و پیشنهاد صلح نکردند و دست از شما برنداشتند)) (فان لم یعتزلوکم ویلقوا الیکم السلم ویکفوا ایدیهم).

((هـر کـجـا آنـان را یافتید اسیر کنید و در صورت مقاومت به قتل برسانید))(فخذوهم واقتلوهم حیث ثقفتموهم).

 

همین تفاوتها موجب گردیده که حکم اینها از دسته سابق به کلى جدا شود.

و از آنـجـا کـه به اندازه کافى نسبت به آنها اتمام حجت شده در پایان آیه مى فرماید: ((آنان کسانى هـسـتـنـد کـه ما تسلط آشکارى براى شما نسبت به آنها قراردادیم)) (واولئکم جعلنا لکم علیهم سلطانا مبینا).

ایـن تسلط مى تواند از نظر منطقى بوده باشد چه این که منطق مسلمانان برمشرکان کاملا پیروز بـود و یـا از نـظـر ظـاهـرى و خارجى ، زیرا در زمانى این آیات نازل شد که مسلمین به قدر کافى نیرومند شده بودند.

 

آیـه 92ـ شـان نـزول : یـکـى از بـت پـرستان مکه به نام ((حارث بن یزید)) بادستیارى ((ابوجهل)) مـسـلمانى را به نام ((عیاش بن ابى ربیعه)) به جرم گرایش به اسلام مدتها شکنجه مى داد، پس از هجرت مسلمانان به مدینه ، ((عیاش)) نیز به مدینه هجرت کرد.

اتفاقا روزى در یکى از محله هاى اطراف مدینه با شکنجه دهنده خودحارث بن یزید روبرو شد، و از فـرصـت استفاده کرده ، او را به قتل رسانید، به گمان این که دشمنى را از پاى درآورده است ، در حالى که توجه نداشت که ((حارث)) توبه کرده و مسلمان شده به سوى پیامبر(ص) مى رود; جریان را به پیامبر(ص) عرض کردند;آیه نازل شد و حکم قتلى را که از روى اشتباه و خطا واقع شده بیان کرد.

 

تفسیر:

احکام قتل خطاـ

چـون درآیـات گـذشـته به مسلمانان آزادى عمل براى درهم کوبیدن منافقان ودشمنان خطرناک داخـلـى داده شـده ، براى این که مبادا کسانى از این قانون سؤاستفاده کنند و با افرادى که دشمنى دارنـد بـه نـام مـنـافق بودن تصفیه حساب خصوصى نمایند در این آیه و آیه بعد احکام قتل خطا و قـتـل عـمـد بـیـان شده است ،نخست دراین آیه مى فرماید: ((براى هیچ مؤمنى مجاز نیست که فرد باایمانى را جز ازروى خطا به قتل برساند)) (وما کان لمؤمن ان یقتل مؤمنا الا خطا)

 

سپس جریمه و کفاره قتل خطا را در سه مرحله بیان مى کند:

صورت نخست این که فرد بیگناهى که از روى اشتباه کشته شده متعلق به خانواده مسلمانى باشد کـه در ایـن صـورت ، قاتل باید دو کار کند، یکى این که برده مسلمانى را آزاد نماید و دیگر این که خـونـبهاى مقتول را به صاحبان خون بپردازد،آیه شریفه مى فرماید: ((کسى که مؤمنى را از روى خـطـا به قتل رساند، باید یک برده مؤمن را آزاد کند و خونبهایى به کسان او بپردازد)) (ومن قتل مؤمنا خطا فتحریر رقبه مؤمنه ودیه مسلمه الى اهله).

((مگر این که خاندان مقتول بارضایت خاطر از دیه بگذرند)) (الا ان یصدقوا).

صـورت دوم ایـن کـه ((مقتول مؤمن وابسته به خاندانى باشد که با مسلمانان خصومت و دشمنى دارند، در این صورت کفاره قتل خطا تنها آزاد نمودن برده مسلمان است)) (فان کان من قوم عدو لکم وهو مؤمن فتحریر رقبه مؤمنه).

پـرداخـت دیـه بـه جمعیتى که تقویت بنیه مالى آنان خطرى براى مسلمانان محسوب خواهد شد ضـرورت نـدارد، بـه عـلاوه اسلام ارتباط این فرد را با خانواده خود که همگى از دشمنان اسلامند بریده است و بنابراین ، جایى براى جبران خسارت نیست.

 

صـورت سـوم این که : ((خاندان مقتول از کفارى باشند که با مسلمانان هم پیمانند، در این صورت بـراى احـترام به پیمان باید علاوه بر آزاد کردن یک برده مسلمان خونبهاى او را به بازماندگانش بپردازند)) (وان کان من قوم بینکم وبینهم میثاق فدیه مسلمه الى اهله وتحریر رقبه مؤمنه).

 

ظاهرا منظور از مقتول در اینجا ((مقتول مؤمن)) است.

و در پایان آیه در مورد کسانى که دسترسى به آزاد کردن برده اى ندارند; یعنى قدرت مالى ندارند و یـا بـرده اى بـراى آزاد کـردن نمى یابند مى فرماید: ((و آن کس که دسترسى (به آزاد کردن برده) ندارد، دو ماه پى درپى روزه مى گیرد (فمن لم یجدفصیام شهرین متتابعین).

 

و در پایان مى گوید: ((این (تبدیل شدن آزاد کردن برده به دو ماه روزه گرفتن یک نوع تخفیف و تـوبه الهى است ، یا این که آنچه در آیه به عنوان کفاره قتل خطاگفته شد همگى) براى انجام یک تـوبه الهى است و خداوند همواره از هر چیز با خبرو همه دستوراتش بر طبق حکمت است)) (توبه من اللّه وکان اللّه علیما حکیما).

 

آیـه 93ـ شـان نـزول : ((مـقـیـس بـن صـبابه کنانى)) که یکى از مسلمانان بود، کشته برادرخود ((هشام)) را در محله ((بنى النجار)) پیدا کرد، جریان را به عرض پیامبر(ص)رسانید، پیامبر(ص) او را بـه اتـفـاق ((قـیـس بـن هلال)) نزد بزرگان ((بنى النجار)) فرستاد ودستور داد که اگر قاتل ((هـشـام)) را مى شناسند، او را تسلیم نمایند و اگر نمى شناسند،خونبها و دیه او را بپردازند آنان هـم چـون قاتل را نمى شناختند، دیه را به صاحب خون پرداختند و او هم تحویل گرفت و به اتفاق ((قـیـس بن هلال)) به طرف مدینه حرکت کردند، در بین راه بقایاى افکار جاهلیت ((مقیس)) را تحریک نمود و با خودگفت : قبول دیه موجب سرشکستگى و ذلت است ، لذا همسفر خود را که از قـبـیـلـه ((بـنـى الـنـجـار)) بـود بـه انتقام خون برادر کشت و به طرف مکه فرارنمود و از اسلام نیزکناره گیرى کرد.

پـیامبر(ص) هم در مقابل این خیانت خون او را مباح نمود، و آیه موردبحث به همین مناسبت نازل شد که مجازات قتل عمد در آن بیان شده است.

 

تفسیر:

مجازات قتل عمدـ.

بعد از بیان حکم قتل خطا در اینجا به مجازات کسى که فرد با ایمانى را ازروى عمد به قتل برساند اشـاره کـرده ، و چـهـار مجازات و کیفر شدید اخروى (علاوه بر مساله قصاص که مجازات دنیوى است) ذکر مى کند، مى فرماید:.

1ـ ((و هر کسى فرد با ایمانى را از روى عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ ‌است که براى همیشه در آن مى ماند)) (ومن یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدافیها).

2ـ ((و خداوند بر او غضب مى کند)) (وغضب اللّه علیه).

3ـ ((و از رحمتش او را دور مى سازد)) (ولعنه).

4ـ و عذاب عظیمى براى او آماده ساخته است)) (واعد له عذابا عظیما).

از آنجا که آدمکشى یکى از بزرگترین جنایات و گناهان خطرناک است و اگر باآن مبارزه نشود، امنیت که یکى از مهمترین شرایط یک اجتماع سالم است به کلى ازبین مى رود، قرآن قتل بى دلیل یک انسان را همانند کشتن تمام مردم روى زمین معرفى مى کند انسانى را بدون این که قاتل باشد و یا در زمین فساد کند بکشد، گویاهمه مردم را کشته است)).

 

آیـه 94ـ شان نزول : نقل شده که : پیامبر(ص) بعد از بازگشت از جنگ خیبر((اسامه بن زید)) را با جـمـعـى از مـسـلـمـانان به سوى یهودیان که در یکى از روستاهاى ((فدک)) زندگى مى کردند فرستاد، تا آنها را به سوى اسلام و یا قبول شرایط ذمه دعوت کنند.

یـکـى از یـهودیان به نام ((مرداس)) که از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود به استقبال مسلمانان شتافت ، در حالى که به یگانگى خدا و نبوت پیامبر(ص) گواهى مى داد.

اسامه بن زید به گمان این که مرد یهودى از ترس جان و براى حفظ مال اظهاراسلام مى کند و در باطن مسلمان نیست به او حمله کرد و او را کشت.

هـنـگـامـى که خبر به پیامبر(ص) رسید، سخت از این جریان ناراحت شد وفرمود: تو مسلمانى را کـشـتى ، ((اسامه)) ناراحت شد و عرض کرد این مرد از ترس جان و براى حفظ مالش اظهار اسلام کرد، پیامبر(ص) فرمود: تو که از درون او آگاه نبودى ، چه مى دانى ؟ شاید به راستى مسلمان شده است ، در این موقع آیه نازل شد.

 

تـفـسیر: در این آیه یک دستور احتیاطى براى حفظ جان افراد بیگناهى که ممکن است مورد اتهام قرارگیرند بیان مى کند و مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که در راه جهاد گام بـر مـى داریـد، تـحـقـیـق و جـستجو کنید و به کسانى که اظهار اسلام مى کنند نگویید مسلمان نیستید)) (یا ایها الذین آمنوآ اذا ضربتم فى سبیل اللّه فتبینوا ولا تقولوا لمن القى الیکم السلام لست مؤمنا).

 

سـپـس اضـافـه مى کند که ((مبادا به خاطر نعمتهاى ناپایدار این جهان افرادى را که اظهاراسلام مى کنند متهم کرده و آنها را به عنوان یک دشمن به قتل برسانید و اموال آنها رابه غنیمت بگیرید)) (تـبـتـغـون عرض الحیوه الدنیا) ((در حالى که غنیمتهاى جاودانى وارزنده در پیشگاه خداست)) (فـعـنـداللّه مـغـانم کثیره) ((گرچه در گذشته چنین بودید ودر دوران جاهلیت جنگهاى شما انگیزه غارتگرى داشت)) (کذلک کنتم من قبل)((ولى اکنون در پرتو اسلام و منتى که خداوند بر شـما نهاده است (از آن وضع نجات یافته اید، بنابراین به شکرانه این نعمت بزرگ) لازم است که در کـارهـا تحقیق کنید))(فمن اللّه علیکم فتبینوا) ((و این را بدانید که خداوند از اعمال و نیات شما آگاه است))(ان اللّه کان بما تعملون خبیرا).

 

جـهاد یک قانون عمومى در عالم آفرینش است و همه موجودات جهان اعم از نباتات و حیوانات به وسیله جهاد موانع را از سر راه خود برمى دارند تا بتوانند به کمالات مطلوب خود برسند.

الـبـتـه بـایـد تـوجه داشت که جهاد علاوه بر نبردهاى دفاعى و گاهى تهاجمى ،مبارزات علمى ، اقتصادى ، فرهنگى و سیاسى را نیز دربر مى گیرد.

(آیـه 95)ـ در آیـات گـذشـته سخن از جهاد در میان بود، این آیه مقایسه اى درمیان مجاهدان و غـیـرمجاهدان به عمل آورده ، مى گوید: ((افراد با ایمانى که ازشرکت در میدان جهاد خوددارى مى کنند، و بیمارى خاصى که آنها را از شرکت دراین میدان مانع شود ندارند، هرگز با مجاهدانى کـه در راه خـدا و اعـلاى کلمه حق بامال و جان خود جهاد مى کنند یکسان نیستند)) (لا یستوى القاعدون من المؤمنین غیر اولى الضرر والمجاهدون فى سبیل اللّه باموالهم وانفسهم).

 

سـپـس برترى مجاهدان را بار دیگر به صورت صریحتر و آشکارتر بیان کرده ،مى فرماید: ((خداوند مـجـاهدانى را که با مال و جان خود در راهش پیکار مى کنند برخوددارى کنندگان از شرکت در مـیـدان جـهاد برترى عظیمى بخشیده)) (فضل اللّه المجاهدین باموالهم وانفسهم على القاعدین درجه).

ولى چون نقطه مقابل این دسته از مجاهدان افرادى هستند که جهاد براى آنهاواجب عینى نبوده و یـا این که به خاطر بیمارى و ناتوانى و علل دیگر قادر به شرکت در میدان جهاد نبوده اند لذا براى این که پاداش نیت صالح و ایمان و سایر اعمال نیک آنها نادیده گرفته نشود به آنها نیز وعده نیک داده ، مـى فـرمـایـد: ((بـه هـر دو دسته (مجاهدان و غیرمجاهدان) وعده نیک داده است)) (وکلا وعداللّه الحسنى).

 

ولى از آنجا که اهمیت جهاد در منطق اسلام از این هم بیشتر است بار دیگر به سراغ مجاهدان رفته و تـاکـیـد مـى کـند که ((خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظیمى بخشیده است)) (وفضل اللّه المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما).

(آیه 96)ـ این اجر عظیم در این آیه چنین تفسیر شده : ((درجات مهمى ازطرف خداوند و آمرزش و رحمت او)) (درجات منه ومغفره ورحمه).

و در پـایـان آیه مى فرماید: اگر در این میان افرادى ضمن انجام وظیفه خویش مرتکب لغزشهایى شـده انـد و از کـرده خـویش پشیمانند خدا به آنها نیز وعده آمرزش داده ((زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است)) (وکان اللّه غفورا رحیما).

 

آیـه 97ـ شـان نزول : قبل از آغاز جنگ بدر سران قریش اخطار کردند که همه افراد ساکن مکه که آمـادگـى بـراى شرکت در میدان جنگ دارند، باید براى نبرد بامسلمانان حرکت کنند و هر کس مـخـالفت کند خانه او ویران و اموالش مصادره مى شود، به دنبال این تهدید، عده اى از افرادى که ظـاهـرا اسـلام آورده بـودنـد ولـى به خاطر علاقه شدید به خانه و زندگى و اموال خود حاضر به مهاجرت نشده بودند،نیز با بت پرستان به سوى میدان جنگ حرکت کردند، و در میدان در صفوف مشرکان ایستادند و از کمى نفرات مسلمانان به شک و تردید افتادند و سرانجام دراین میدان کشته شدند، آیه نازل گردید و سرنوشت شوم آنها را شرح داد.

 

تـفـسیر: در تعقیب بحثهاى مربوط به جهاد، در این آیه اشاره به سرنوشت شوم کسانى مى شود که دم از اسلام مى زدند ولى برنامه مهم اسلامى یعنى ((هجرت)) را عملى نساختند، قرآن مى گوید: ((کـسانى که فرشتگان قبض روح ، روح آنها را گرفتند در حالى که به خود ستم کرده بودند، و از آنـهـا پـرسـیـدنـد (شما اگرمسلمان بودید) پس چرا در صفوف کفار قرار داشتید و با مسلمانان جنگیدید)) ؟(ان الذین توفیهم الملائکه ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم).

 

از جـمله فوق استفاده مى شود که گرفتن ارواح به دست یک فرشته معین نیست و اگر مى بینیم که در بعضى آیات این موضوع به ملک الموت (فرشته مرگ)نسبت داده شده از این نظر است که او بزرگ فرشتگان مامور قبض ارواح است.

آنـهـا در پـاسخ به عنوان عذرخواهى مى گویند: ((ما در محیط خود تحت فشار بودیم و به همین جهت توانایى بر اجراى فرمان خدا نداشتیم)) (قلوا کنا مستضعفین فى الا رض).

 

امـا ایـن اعـتـذار از آنـان پذیرفته نمى شود و به زودى ((از فرشتگان خدا پاسخ ‌مى شنوند که : مگر سرزمین پروردگار وسیع و پهناور نبود که مهاجرت کنید و خود رااز آن محیط آلوده و خفقان بار برهانید)) ! (قلوا الم تکن ارض اللّه واسعه فتهاجروافیها).

 

و در پـایـان بـه سرنوشت آنان اشاره کرده ، مى فرماید: ((این گونه اشخاص) که باعذرهاى واهى و مـصـلـحـت انـدیشى هاى شخصى شانه از زیربار هجرت خالى کردندو زندگى در محیط آلوده و خفقان بار را بر آن ترجیح دادند) جایگاهشان دوزخ و بدسرانجامى دارند)) (فاولئک ماویهم جهنم وست مصیرا).

 

(آیـه 98)ـ درایـن آیـه مـسـتـضـعـفان وناتوانهاى واقعى (نه مستضعفان دروغین)را استثنا کرده ، مـى فـرماید: ((مردان و زنان و کودکانى که هیچ چاره اى براى هجرت وهیچ طریقى براى نجات از آن مـحـیـط آلوده نمى یابند، از این حکم مستثنا هستند))زیرا واقعا این دسته معذورند و خداوند مـمـکـن نیست تکلیف مالایطاق کند (الا المستضعفین من الرجال والنس والولدان لا یستطیعون حیله ولا یهتدون سبیل).

 

(آیـه 99)ـ در ایـن آیـه مى فرماید: ((ممکن است اینها مشمول عفو خداوندشوند و خداوند همواره بخشنده و آمرزنده بوده است)) (فاولئک عسى اللّه ان یعفوعنهم وکان اللّه عفوا غفورا).

 

مستضعف کیست ؟

از بررسى آیات قرآن و روایات استفاده مى شود افرادى که از نظر فکرى یابدنى یا اقتصادى آنچنان ضـعیف باشند که قادر به شناسایى حق از باطل نشوند، و یااین که با تشخیص عقیده صحیح بر اثر نـاتـوانـى جـسـمـى یا ضعف مالى و یامحدودیتهایى که محیط بر آنها تحمیل کرده قادر به انجام وظایف خود بطورکامل نباشند و نتوانند مهاجرت کنند آنها را مستضعف مى گویند.

 

از امـام مـوسـى بـن جعفر(ع) پرسیدند که مستضعفان چه کسانى هستند؟ امام در پاسخ این سؤال نـوشـتـنـد: ((مـسـتضعف کسى است که حجت و دلیل به او نرسیده باشد و به وجود اختلاف (در مـذاهـب و عقاید که محرک بر تحقیق است) پى نبرده باشد، اما هنگامى که به این مطلب پى برد، دیگر مستضعف نیست)).

(آیه 100).

 

هجرت یک دستور سازنده اسلامى !.

به دنبال بحث در باره افرادى که بر اثر کوتاهى در انجام فریضه مهاجرت ، به انواع ذلتها و بدبختیها تـن در مى دهند، در این آیه با قاطعیت تمام در باره اهمیت هجرت در دو قسمت بحث شده است : نخست اشاره به آثار و برکات هجرت درزندگى این جهان کرده ، مى فرماید: ((و کسانى که در راه خدا و براى خدا مهاجرت کنند، در این جهان پهناور خد، نقاط امن فراوان و وسیع پیدا مى کنند)) کـه مـى تـوانـندحق را در آنجا اجرا کنند و بینى مخالفان را به خاک بمالند (ومن یهاجر فى سبیل اللّه یجد فى الا رض مراغما کثیرا وسعه).

 

سـپـس بـه جنبه معنوى و اخروى مهاجرت اشاره کرده مى فرماید: ((اگر کسانى از خانه و وطن خـود بـه قصد مهاجرت به سوى خدا و پیامبر(ص) خارج شوند و پیش از رسیدن به هجرتگاه ، مرگ آنـها را فراگیرد، اجر و پاداششان بر خداست ، و خداوندآمرزنده و مهربان است)) و گناهان آنها را مى بخشد (ومن یخرج من بیته مهاجراالى اللّه ورسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على اللّه وکان اللّه غفورا رحیما).

بنابراین مهاجران در هر دو صورت به پیروزى نائل مى گردند.

جـالـب ایـن اسـت کـه هـجرت ـن هم نه براى حفظ خود، بلکه براى حفظ آیین اسلام ـ مبد تاریخ مـسلمانان مى باشد، و زیربناى همه حوادث سیاسى ، تبلیغى واجتماعى ما را تشکیل مى دهد، و در هر عصر و زمان و مکانى اگر همان شرایط پیش آید، مسلمانان موظف به هجرتند!.

(آیه 101).

 

نماز مسافر

در تـعـقـیـب آیـات گذشته که در باره ((جهاد)) و ((هجرت)) بحث مى کرد در این آیه به مساله ((نـمازمسافر)) اشاره کرده ، مى فرماید: ((هنگامى که مسافرت کنید مانعى ندارد که نماز را کوتاه کـنید اگر از خطرات کافران بترسید، زیرا کافران دشمن آشکارشما هستند)) (واذا ضربتم فى الا رض فـلـیس علیکم جناح ان تقصروا من الصلوه ان خفتم ان یفتنکم الذین کفروا ان الکافرین کانوا لکم عدوا مبینا).

البته جاى شک نیست که نماز مسافر اختصاصى به حالت ترس ندارد.

 

آیه 102ـ هنگامى که پیامبر(ص) با عده اى از مسلمانان به عزم ((مکه)) واردسرزمین ((حدیبیه)) شـدنـد و جـریان به گوش قریش رسید، خالدبن ولید به سرپرستى یک گروه دویست نفرى براى جـلـوگـیرى از پیشروى مسلمانان به سوى مکه ، درکوههاى نزدیک مکه مستقر شد، هنگام ظهر ((بلال)) اذان گفت و پیامبر(ص) بامسلمانان نماز ظهر را به جماعت ادا کردند، خالد از مشاهده این صحنه در فکر فرورفت و به نفرات خود گفت در موقع نماز عصر باید از فرصت استفاده کرد و در حـال نـمـاز کـار مسلمانان را یکسره ساخت ; در این هنگام آیه نازل شد و دستور نماز خوف را به مـسلمانان داد، و این خود یکى از نکات اعجاز قرآن است که قبل از اقدام دشمن ، نقشه هاى آنها را نقش بر آب کرد.

 

تفسیر: در تعقیب آیات مربوط به جهاد، این آیه کیفیت نماز خوف را که به هنگام جنگ باید خوانده شود به مسلمانان تعلیم مى دهد، آیه خطاب به پیامبر(ص)کرده ، مى فرماید: ((هنگامى که در میان آنها هستى و براى آنها نماز جماعت برپامى دارى باید مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند، نخست عـده اى بـا حـمـل اسلحه باتو به نماز بایستند)) (واذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلوه فلتقم طئفه منهم معک ولیاخذوآ اسلحتهم).

سپس هنگامى که این گروه سجده کردند (و رکعت اول نماز آنها تمام شد، تودر جاى خود توقف مى کنى) و آنها با سرعت رکعت دوم را تمام نموده و به میدان نبرد باز مى گردند و در برابر دشمن مـى ایـسـتـنـد و گـروه دوم کـه نـمـاز نـخـوانـده اند، جاى گروه اول را مى گیرند و با تو نماز مى گزارند)) (فاذا سجدوا فلیکونوا من ورائکم ولتات طئفه اخرى لم یصلوا فلیصلوا معک).

((گروه دوم نیز باید وسایل دفاعى و اسلحه را با خود داشته باشند و بر زمین نگذارند)) (ولیاخذوا حذرهم واسلحتهم).

 

ایـن طـرز نـماز گزاردن براى این است که دشمن شما را غافلگیر نکند، ((زیرادشمن همواره در کـمین است که از فرصت استفاده کند و دوست مى دارد که شما ازسلاح و متاع خود غافل شوید و یکباره به شما حمله ور شود)) (ود الذین کفروا لوتغفلون عن اسلحتکم وامتعتکم فیمیلون علیکم میله واحده).

ولـى از آنـجا که ممکن است ضرورتهایى پیش بیاید که حمل سلاح و وسایل دفاعى هر دو با هم به هنگام نماز مشکل باشد، در پایان آیه چنین دستور مى دهد:((و گناهى بر شما نیست اگر از باران ناراحت باشید و یا بیمار شوید که در این حال سلاح حود را بر زمین بگذارید)) (ولا جناح علیکم ان کان بکم اذى من مطر او کنتم مرضى ان تضعوا اسلحتکم).

 

((ولـى در هـر صـورت از هـمـراه داشتن وسایل محافظتى و ایمنى (مانند زره وخود و امثال آن) غـفـلت نکنید و حتى در حال عذر، حتما آنها را با خود داشته باشید)) که اگر احیانا دشمن حمله کند بتوانید تا رسیدن کمک ، خود را حفظ کنید(وخذوا حذرکم).

شـما این دستورات را به کار بندید و مطمئن باشید پیروزى با شماست ((زیراخداوند براى کافران مجازات خوارکننده اى آماده کرده است)) (ان اللّه اعد للکافرین عذابا مهینا).

(آیه 103).

 

اهمیت فریضه نماز!

بـه دنـبـال دسـتـور نـمـاز خـوف در آیه قبل و لزوم بپاداشتن نماز حتى در حال جنگ در این آیه مـى فرماید: ((پس از اتمام نماز یاد خدا را فراموش نکنید، و در حال ایستادن و نشستن و زمانى که بـر پـهلو خوابیده اید به یاد خدا باشید و از او کمک بجویید)) (فاذا قضیتم الصلوه فاذکروا اللّه قیاما وقعودا وعلى جنوبکم).

منظور از یاد خدا در حال قیام و قعود و بر پهلو خوابیدن ، ممکن است همان حالات مختلف جنگى که سربازان گاهى در حال ایستادن و زمانى نشستن و زمانى به پهلو خوابیدن ، سلاحهاى مختلف جنگى از جمله وسیله تیراندازى را به کارمى برند، بوده باشد.

 

آیه فوق در حقیقت اشاره به یک دستور مهم اسلامى است ، که معنى نماز خواندن در اوقات معین این نیست که در سایر حالات انسان از خدا غافل بماند.

سـپـس قـرآن مـى گوید: دستور نماز خوف یک دستور استثنایى است و ((به مجرد این که حالت خوف زائل گشت ، باید نماز را به همان طرز عادى انجام دهید))(فاذا اطماننتم فاقیموا الصلوه).

و در پایان سر این همه سفارش و دقت را در باره نماز چنین بیان مى دارد:((زیرا نماز وظیفه ثابت و معینى براى مؤمنان است)) (ان الصلوه کانت على المؤمنین کتابا موقوتا).

 

آیـه 104ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس چـنـیـن نـقل شده که : پس از حوادث دردناک جنگ احد پـیـامبراسلام (ص) بر فراز کوه احد رفت و ابوسفیان نیز بر کوه احدقرار گرفت و با لحنى فاتحانه فـریـاد زد: ((اى مـحـمـد ! یـک روز پـیروز شدیم و روزدیگر شما)) یعنى این پیروزى ما در برابر شـکـسـتى که در بدر داشتیم ، پیامبر(ص) به مسلمانان فرمود: فورا به او پاسخ گویید، مسلمانان گفتند: ((هرگز وضع ما با شمایکسان نیست ، شهیدان ما در بهشتند و کشتگان شما در دوزخ)).

 

ابوسفیان فریاد زد: ((لنا العزى ولا عزى لکم ; ما داراى بت بزرگ ((عزى))هستیم و شما ندارید.

پـیـامـبـر(ص) فـرمـود: شـمـا هم در برابر شعار آنها بگویید: اللّه مولـینا ولا مولى لکم ; سرپرست و تکیه گاه ما خداست و شما سرپرست و تکیه گاهى ندارید.

ابـوسفیان که خود را در مقابل این شعار زنده اسلامى ناتوان دید، دست ازبت ((عزى)) برداشت و به دامن بت ((هبل)) در آویخت و فریاد زد: اعل هبل !; سربلندباد هبل.

پـیامبر(ص) دستور داد که این شعار جاهلى را نیز با شعارى نیرومندتر ومحکم تر بکوبند وبگویند: اللّه اعلى واجل !; خداوند برتر و بالاتر است.

 

ابـوسـفـیـان که از این شعارهاى گوناگون خود بهره اى نگرفت فریاد زد: میعادگاه ما سرزمین بدرصغرى است.

مـسلمانان از میدان جنگ بازگشتند در حالى که از حوادث دردناک احدسخت ناراحت بودند; در ایـن هـنگام آیه نازل شد و به آنها هشدار داد که در تعقیب مشرکان کوتاهى نکنند و از این حوادث دردناک ناراحت نشوند.

این شان نزول به ما مى آموزد که مسلمانان باید هیچ یک از تاکتیکهاى دشمن را از نظر دور ندارند; در بـرابـر مـنـطق دشمنان ، منطقهاى نیرومندتر و در برابرسلاحهاى آنها سلاحهاى برتر وگرنه حوادث به نفع دشمن تغییرشکل خواهدداد.

و بنابراین ، در عصرى همچون عصر ما باید به جاى تاسف خوردن در برابرحوادث دردناک و مفاسد وحـشتناکى که مسلمانان را از هر سو احاطه کرده بطورفعالانه دست به کار شوند، در برابر کتابها ومـطبوعات ناسالم ، کتب ومطبوعات سالم فراهم کنند، و در مقابل وسایل تبلیغاتى مجهز دشمنان از مـجـهـزتـریـن وسایل تبلیغاتى روز استفاده کنند، و در مقابل طرحها و تزها و دکترین هایى که مکتبهاى مختلف سیاسى و اقتصادى و اجتماعى ارائه مى دهند طرحهاى جامع اسلامى را به شکل روز در اخـتـیـار هـمگان قرار دهند، تنها با استفاده از این روش است که مى توانند موجودیت خود راحفظ کرده وبه صورت یک گروه پیشرو درجهان درآیند.

 

تفسیر: به دنبال آیات مربوط به جهاد و هجرت ، این آیه براى زنده کردن روح فداکارى در مسلمانان چنین مى گوید: ((هرگز از تعقیب دشمن سست نشوید)) (ولاتهنوا فى ابتغ القوم).

اشـاره بـه این که در مقابل دشمنان سرسخت ، روح تهاجم را در خود حفظکنید; زیرا از نظر روانى اثر فوق العاده اى در کوبیدن روحیه دشمن دارد.

سـپـس اسـتدلال زنده و روشنى براى این حکم بیان مى کند و مى گوید: چراشما سستى به خرج دهـیـد ((در حـالـى کـه اگـر شـما در جهاد گرفتار درد و رنج مى شویددشمنان شما نیز از این ناراحتیها سهمى دارند، با این تفاوت که شما امید به کمک ورحمت وسیع پروردگار عالم دارید و آنـهـا فـاقد چنین امیدى هستند)) (ان تکونواتالمون فانهم یالمون کما تالمون وترجون من اللّه ما لایرجون).

و در پایان براى تاکید بیشتر مى فرماید: ((فراموش نکنید که تمام این ناراحتیها ورنجها و تلاشها و کـوششها و احیانا سستى ها و مسامحه کاریهاى شما از دیدگاه علم خدا مخفى نیست)) (وکان اللّه علیما حکیما).

و بنابراین ، نتیجه همه آنها را خواهید دید.

 

آیـه 105ـ شان نزول : در شان نزول این آیه و آیه بعد نقل شده که : طایفه بنى ابیرق طایفه اى نسبتا معروف بودند; سه برادر از این طایفه به نام ((بشر)) و ((بشیر))و ((مبشر)) نام داشتند،((بشیر)) به خـانـه مسلمانى به نام ((رفاعه)) دستبرد زد و شمشیر وزره و مقدارى از مواد غذایى را به سرقت بـرد، فرزند برادر او به نام ((قتاده)) که ازمجاهدان بدر بود جریان را به خدمت پیامبر(ص) عرض کرد.

 

بـرادران سـارق وقـتـى بـاخبر شدند، یکى از سخنوران قبیله خود را دیدند که باجمعى به خدمت پـیامبر(ص) بروند و با قیافه حق به جانب سارق را تبرئه کنند، وقتاده را به تهمت ناروا زدن متهم سازند.

پـیـامـبـر(ص) طـبـق وظیفه ((عمل به ظاهر)) شهادت این جمعیت را پذیرفت وقتاده را مورد سـرزنـش قـرار داد، قـتـاده کـه بـیگناه بود از این جریان بسیار ناراحت شد وبه سوى عموى خود بـازگـشـت و جریان را با اظهار تاسف فراوان بیان کرد، عمویش او را دلدارى داد و گفت : نگران مباش خداوند پشتیبان ما است.

این آیه و آیه بعد نازل شد و این مرد بیگناه را تبرئه کرد و خائنان واقعى رامورد سرزنش شدید قرار داد.

 

تفسیر:

از خائنان حمایت نکنیدـ

در این آیه خداوند نخست به پیامبر(ص) توصیه مى کند که هدف از فرستادن این کتاب آسمانى این اسـت کـه اصـول حـق و عدالت در میان مردم اجرا شود،مى فرماید: ((ما این کتاب را به حق بر تو فرستادیم تا به آنچه خداوند به تو آموخته است در میان مردم قضاوت کنى)) (انا انزلن الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بم اریک اللّه).

سـپـس بـه پیامبر(ص) هشدار مى دهد، مى گوید: ((هرگز از کسانى مباش که ازخائنان حمایت نمایى)) (ولا تکن للخئنین خصیما).

 

گـرچـه روى سخن دراین آیه به پیامبر(ص) است ولى شک نیست که این حکم یک حکم عمومى نـسـبت به تمام قضات و داوران مى باشد، و به همین دلیل چنین خطابى مفهومش این نیست که ممکن است چنین کارى از پیامبر(ص) سر بزند!.

(آیـه 106)ـ در این آیه به پیامبر(ص) دستور مى دهد که ((و از پیشگاه خداوندطلب آمرزش نما)) (واستغفراللّه).

((زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است)) (ان اللّه کان غفورا رحیما).

 

(آیـه 107)ـ به دنبال دستورهاى گذشته در باره عدم حمایت از خائنان ، قرآن چنین ادامه مى دهد کـه : ((هـیـچ گـاه از خائنان و آنها که به خود خیانت کردند، حمایت نکن)) (ولا تجادل عن الذین یـخـتـانون انفسهم) ((چرا که خداوند، خیانت کنندگان گنهکار را دوست نمى دارد)) (ان اللّه لا یحب من کان خوانا اثیما).

 

(آیـه 108)ـ سـپـس ایـن گونه خائنان را مورد سرزنش قرار داده ، مى گوید:((آنها شرم دارند که بـاطـن اعـمـالـشـان براى مردم روشن شود ولى از خد، شرم ندارند!))(یستخفون من الناس ولا یـسـتـخفون من اللّه) ((خداوندى که همه جا با آنهاست ، ودر آن هنگام که در دل شب ، نقشه هاى خیانت را طرح مى کنند و سخنانى که خدا ازآن راضى نبود مى گفتند، با آنها بود و به همه اعمال آنها احاطه دارد)) (وهو معهم اذیبیتون ما لا یرضى من القول وکان اللّه بما یعملون محیطا).

 

(آیـه 109)ـ سـپـس روى سـخـن را به طایفه شخص سارق که از او دفاع کردندنموده ، مى گوید: ((گـیـرم که شما در زندگى این جهان از آنها دفاع کنید ولى کیست که در روز قیامت بتواند از آنـهـا دفـاع نـماید و یا به عنوان وکیل کارهاى آنها را سامان بخشد، و گرفتاریهاى آنها را برطرف سازد))؟! (ه انتم هؤلا جادلتم عنهم فى الحیوه الدنیا فمن یجادل اللّه عنهم یوم القیمه ام من یکون علیهم وکیل).

 

بـنـابـرایـن دفـاع شما از آنها بسیار کم اثر است ، زیرا در زندگى جاویدان آن هم دربرابر خداوند، هـیچ گونه مدافعى براى آنها نیست در حقیقت در سه آیه فوق ،نخست به پیامبراسلام (ص) و همه قـاضـیـان به حق توصیه شده که کاملا مراقب باشند،افرادى با صحنه سازى و شاهدهاى دروغین حقوق دیگران را پایمال نکنند.

 

سپس به افراد خیانتکار، و بعد به مدافعان آنها هشدار داده شده که مراقب نتایج سؤاعمال خود در این جهان و جهان دیگر باشند.

(آیـه 110)ـ قـرآن در تعقیب بحثهاى مربوط به خیانت و تهمت که در آیات قبل گذشت سه حکم کلى بیان مى کند:.

1ـ نـخـسـت اشـاره بـه این حقیقت مى کند که راه توبه ، به روى افراد بدکار به هرحال باز است و ((کسى که به خود یا دیگرى ستم کند و بعد حقیقتا پشیمان شود و ازخداوند طلب آمرزش کند و در مـقـام جـبـران برآید، خدا را آمرزنده و مهربان خواهدیافت)) (ومن یعمل سو او یظلم نفسه ثم یستغفراللّه یجداللّه غفورا رحیما).

 

از جمله فوق استفاده مى شود که توبه حقیقى آنچنان اثر دارد که انسان دردرون جان خود نتیجه آن را مى یابد.

(آیـه 111)ـ دوم : ایـن آیه توضیح همان حقیقتى است که اجمال آن در آیات قبل بیان شد و آن این که : ((هر گناهى که انسان مرتکب مى شود نهایتا و در نتیجه به خود ضرر زده و به زیان خود گام بـرداشـتـه اسـت)) (ومن یکسب اثما فانما یکسبه على نفسه) و به این ترتیب گناهان اگرچه در ظاهر مختلفند، ولى آثار سؤ آن قبل از همه در روح و جان خود شخص ظاهر مى شود.

 

و در پـایان آیه مى فرماید: ((خداوند هم عالم است و از اعمال بندگان باخبر، وهم حکیم است)) و هر کس را طبق استحقاق خود مجازات مى کند (وکان اللّه علیماحکیما).

(آیـه 112)ـ سـوم : در ایـن آیـه اشـاره بـه اهـمـیت گناه تهمت زدن نسبت به افرادبیگناه کرده ، مى فرماید: ((هرکس خطا یا گناهى مرتکب شود و آن را به گردن بیگناهى بیفکند، بهتان و گناه آشکارى انجام داده است)) (ومن یکسب خطیئه اواثما ثم یرم به بریئا فقد احتمل بهتانا واثما مبینا).

 

جنابت تهمت

تهمت زدن به بیگناه از زشت ترین کارهایى است که اسلام آن را به شدت محکوم ساخته است.

از پـیامبراسلام (ص) نقل شده که فرمود: ((کسى که به مرد یا زن با ایمان تهمت بزندو یا در باره او چیزى بگوید که در او نیست ، خداوند در روز قیامت او را بر تلى از آتش قرار مى دهد تا از مسؤولیت آنچه گفته است درآید)).

در حقیقت رواج این کار ناجوانمردانه در یک محیط، سبب به هم ریختن نظام و عدالت اجتماعى و آلـوده شـدن حـق به باطل و گرفتار شدن بیگناه و تبرئه گنهکار واز میان رفتن اعتماد عمومى مى شود.

 

(آیه 113)ـ این آیه اشاره به گوشه دیگرى از حادثه بنى ابیرق است که درچند آیه قبل تحت عنوان شـان نـزول بـه آن اشاره شد، آیه چنین مى گوید: ((اگر فضل و رحمت پروردگار شامل حال تو نبود جمعى از منافقان یا مانند آنها تصمیم داشتندتو را از مسیر حق و عدالت ، منحرف سازند، ولى لطف الهى شامل حال تو شد و تورا حفظ کرد)) (ولولا فضل اللّه علیک ورحمته لهمت طئفه منهم ان یضلوک).

آنـهـا مـى خـواستند با متهم ساختن یک فرد بیگناه و سپس کشیدن پیامبر(ص) به این ماجر، هم ضـربـه اى بـه شـخصیت اجتماعى و معنوى پیامبر(ص) بزنند و هم اغراض سؤ خود را در باره یک مـسلمان بیگناه عملى سازند، ولى خداوندى که حافظ پیامبر خویش است ، نقشه هاى آنها را نقش برآب کرد!

 

سـپس قرآن مى گوید: ((اینها فقط خود را گمراه مى کنند و هیچ گونه زیان به تونمى رسانند)) (وما یضلون الا انفسهم وما یضرونک من شى).

سـرانـجام علت مصونیت پیامبر(ص) را از گمراهى و خطا و گناه ، چنین بیان مى کند که ((خد، کـتـاب و حـکـمـت بر تو نازل کرد و آنچه را نمى دانستى به توآموخت)) (وانزل اللّه علیک الکتاب والحکمه وعلمک مالم تکن تعلم).

و درپـایـان آیـه مـى فـرماید: ((فضل خداوند بر تو بسیار بزرگ بوده است)) (وکان فضل اللّه علیک عظیما).

در جمله فوق یکى از دلایل اساسى مساله عصمت بطوراجمال آمده است وآن این که خداوند علوم و دانـشـهایى به پیامبر آموخته که در پرتو آن در برابر گناه وخطا بیمه مى شود، زیرا علم و دانش (در مرحله نهایى) موجب عصمت است (آیه114)ـ

 

سخنان درگوشى !

در آیـات گذشته اشاره اى به جلسات مخفیانه شبانه و شیطنت آمیز بعضى ازمنافقان یا مانند آنها شده بود، در این آیه بطور مشروحتر از آن تحت عنوان نجوى بحث مى شود.

((نـجـوى)) تنها به معنى سخنان درگوشى نیست ، بلکه هرگونه جلسات سرى ومخفیانه را نیز شامل مى شود.

 

آیـه مـى گوید: ((در غالب جلسات محرمانه و مخفیانه آنها که براساس نقشه هاى شیطنت آمیز بنا شده خیر و سودى نیست)) (لا خیر فى کثیر من نجویهم).

سـپـس بـراى ایـن کـه گمان نشود هرگونه نجوى و سخن درگوشى یا جلسات سرى مذموم و ممنوع است ، چند مورد را به صورت استثنا در ذیل آیه ذکر کرده مى فرماید: ((مگر این که کسى در نـجـواى خـود، تـوصـیـه به صدقه و کمک به دیگران ،یا انجام کار نیک ، و یا اصلاح در میان مردم مى نماید)) (الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بین الناس).

 

و ایـن گـونـه نـجـوى هـا اگـر بـه خاطر تظاهر و ریاکارى نباشد بلکه منظور از آن کسب رضاى پـروردگـار بـوده بـاشـد، خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرر خواهدفرمود، آیه مى گوید: ((و هرکس براى خشنودى پروردگار چنین کند، پاداش بزرگى به او خواهیم داد)) (ومن یفعل ذلک ابتغ مرضات اللّه فسوف نؤتیه اجرا عظیما).

اصـولا نـجـوى و سـخنان درگوشى و تشکیل جلسات سرى در قرآن به عنوان یک عمل شیطانى مـعـرفى شده است در آیه 10 سوره مجادله مى فرماید: انماالنجوى من الشیطان ; نجوى از شیطان است.

 

اساسا نجوى اگر در حضور جمعیت انجام پذیرد سؤظن افراد را برمى انگیزد،و گاهى حتى در میان دوسـتـان ایجاد بدبینى مى کند، به همین دلیل بهتر است که جزدر موارد ضرورت از این موضوع استفاده نشودو فلسفه حکم مزبور در قرآن نیزهمین است.

آیه 115ـ شان نزول : در شان نزول آیات سابق گفتیم که بشیربن ابیرق ، پس از سرقت از مسلمانى ، شـخـص بیگناهى را متهم ساخت و با صحنه سازى در حضورپیغمبر(ص) خود را تبرئه کرد ولى با نـزول آیـات گـذشـتـه رسوا شد، و به دنبال آن رسوایى به جاى این که توبه کند، راه کفر را پیش گـرفـت و رسـما از زمره مسلمانان خارج گردید، آیه نازل شد و ضمن اشاره به این موضوع ، یک حکم کلى و عمومى رابیان ساخت.

 

تـفـسـیـر: هـنـگـامـى که انسان مرتکب خلافى مى شود، پس از آگاهى دو راه درپیش دارد، راه بازگشت و توبه که اثر آن در شستشوى گناه در چند آیه پیش بیان گردید; راه دیگر، راه لجاجت و عـنـاد است که به نتیجه شوم آن در این آیه اشاره شده مى فرماید: ((کسى که بعد از آشکار شدن حق از در مخالفت و عناد در برابر پیامبر(ص)درآید و راهى جز راه مؤمنان انتخاب نماید، ما او را به هـمـان راه کـه مـى رودمى کشانیم و در قیامت به دوزخ مى فرستیم و چه جایگاه بدى در انتظار اوسـت))(ومـن یـشاقق الرسول من بعد ما تبین له الهدى ویتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ماتولى ونصله جهنم وست مصیرا).

(آیه 116).

 

شرک گناه نابخشودنى !

در ایـنجا بار دیگر به دنبال بحثهاى مربوط به منافقان و مرتدان یعنى کسانى که بعد از قبول اسلام بـه سـوى کـفر باز مى گردند، اشاره به اهمیت گناه شرک مى کند که گناهى است غیرقابل عفو وبـخـشـش و هـیـچ گناهى بالاتر از آن متصور نیست ، نخست مى فرماید: ((خداوند شرک به او را نـمى آمرزد (ولى) کمتر از آن را براى هر کس بخواهد (و شایسته بیند) مى آمرزد)) (ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذلک لمن یش).

ایـن مـضـمـون در آیه 48 همین سوره گذشت ، منتها ذیل دوآیه با هم تفاوت مختصرى دارد، در ایـنجا مى فرماید: ((هر کس براى خدا شریکى قائل شود درگمراهى دورى گرفتار شده)) (ومن یشرک باللّه فقد ضل ضلالا بعیدا).

ولى در گذشته فرمود: ومن یشرک باللّه فقد افترى اثما عظیما: ((کسى که براى خدا شریک قائل شود دروغ و افتراى بزرگى زده است)).

در حـقـیـت در آنـجـا اشـاره به مفسده بزرگ شرک از جنبه الهى و شناسایى خداشده و در اینجا زیانهاى غیرقابل جبران آن براى خود مردم بیان گردیده است.

(آیه 117).

 

نقشه هاى شیطان !

ایـن آیـه تـوضـیحى است براى حال مشرکان ، که در آیه قبل به سرنوشت شوم آنها اشاره شد و در حقیقت علت گمراهى شدید آنها را بیان مى کند و مى گوید: آنهابه قدرى کوتاه فکرند که خالق و آفـریـدگـار جـهـان پهناور هستى را رها کرده و در برابرموجوداتى سر تعظیم فرود مى آورند که کمترین اثر مثبتى ندارند و ((آنچه غیر از خدامى خوانند، فقط بتهایى است (بى روح)، که هیچ اثرى نـدارد; و (یـا) شـیطان سرکش و ویرانگر است)) (ان یدعون من دونه الا اناثا وان یدعون الا شیطانا مریدا).

قـابـل تـوجـه ایـن که : معبودهاى مشرکان در این آیه منحصر به دو چیز شناخته شده ((اناث)) و ((شیطان مرید))

((اناث)) جمع ((انثى)) به معنى موجود نرم و قابل انعطاف است.

یعنى آنها معبودهایى را مى پرستیدند که مخلوق ضعیفى بیش نبودند و به آسانى در دست آدمى به هـر شکل در مى آمدند، تمام وجودشان تاثر و((انعطاف پذیرى)) و تسلیم در برابر حوادث بود، و به عـبـارت روشـنتر، موجودهایى که هیچ گونه اراده و اختیارى از خود نداشتند و سرچشمه سود و زیان نبودند.

اما ((شیطان مرید)) یعنى شیطانى که تمام صفات فضیلت از شاخساروجودش فروریخته و چیزى از نقاط قوت در او باقى نمانده است.

(آیـه 118)ـ سـپس در آیات بعد اشاره به صفات شیطان و اهداف او وعداوت خاصى که با فرزندان آدم دارد کـرده و قـسمتهاى مختلفى از برنامه هاى او راشرح مى دهد و قبل از هر چیز مى فرماید: ((خـداونـد او را از رحـمـت خـویش دورساخته)) (لعنه اللّه) و در حقیقت ریشه تمام بدبختیها و ویرانگریهاى او همین دورى از رحمت خداست که بر اثر کبر و نخوت دامنش را گرفت.

 

سپس مى فرماید: شیطان سوگند یاد کرده که چند برنامه را اجرا کند:

1ـ ((و گـفـت : از بـنـدگان تو نصیب معینى خواهم گرفت)) (وقال لا تخذن من عبادک نصیبا مفروضا).

او مـى دانـد قـدرت بـر گـمـراه سـاخـتـن هـمـه بـنـدگان خدا را ندارد، و تنها افرادهوسباز و ضعیف الایمان و ضعیف الاراده هستند که در برابر او تسلیم مى شوند.

(آیه 119)ـ دوم : ((آنها را گمراه مى کنم)) (ولا ضلنهم).

3ـ ((با آرزوهاى دور و دراز و رنگارنگ آنها را سرگرم مى سازم)) (ولا منینهم).

4ـ آنـهـا را بـه اعمال خرافى دعوت مى کنم ، از جمله ((فرمان مى دهم که گوشهاى چهارپایان را بشکافند و یا قطع کنند))(ولا مرنهم فلیبتکن اذان الا نعام).

و این اشاره به یکى از اعمال زشت جاهلى است که در میان بت پرستان رایج بود که گوش بعضى از چـهـارپـایـان را مى شکافتند و یا به کلى قطع مى کردند وسوارشدن بر آن را ممنوع مى دانستند و هیچ گونه از آن استفاده نمى نمودند.

5ـ ((آنها را وادار مى سازم که آفرینش پاک خدایى را تغییر دهند)) (ولا مرنهم فلیغیرون خلق اللّه) و این ضرر غیرقابل جبرانى است که شیطان بر پایه سعادت انسان مى زند.

ایـن جمله اشاره به آن است که خداوند در نهاد اولى انسان توحید ویکتاپرستى و هرگونه صفت و خوى پسندیده اى را قرار داده است ولى وسوسه هاى شیطانى و هوى و هوسها انسان را از این مسیر صحیح منحرف مى سازد و به بیراهه ها مى کشاند.

و در پایان یک اصل کلى را بیان کرده ، مى فرماید: ((هرکس شیطان را به جاى خداوند به عنوان ولى و سـرپـرسـت خـود انتخاب کند زیان آشکارى کرده)) (ومن یتخذ الشیطان ولیا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبینا).

(آیـه 120)ـ در ایـن آیـه چند نکته که به منزله دلیل براى مطلب سابق است بیان شده : ((شیطان پیوسته به آنها وعده هاى دروغین مى دهد، و به آرزوهاى دورودراز سرگرم مى کند ولى جز فریب و خدعه ، کارى براى آنها انجام نمى دهد)) (یعدهم ویمنیهم وما یعدهم الشیطان الا غرورا).

 

(آیـه 121)ـ در ایـن آیه ، سرنوشت نهایى پیروان شیطان چنین بیان شده :((آنها جایگاهشان دوزخ است و هیچ راه فرارى از آن ندارند)) (اولئک ماویهم جهنم ولا یجدون عنها محیصا).

(آیه 122)ـ در آیات گذشته چنین خواندیم : کسانى که شیطان را ولى خود انتخاب کنند، در زیان آشـکـارى هـسـتـند، شیطان به آنها وعده دروغین مى دهد و با آرزوهاسرگرم مى سازد، و وعده شـیـطـان جـز فریب و مکر نیست ، در برابر آنها در این آیه سرانجام کار افراد با ایمان را بیان کرده ، مـى فـرماید: ((و آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودى در باغهایى از بهشت وارد مى شوند که نهرها از زیردرختان آن مى گذرد)) (والذین آمنوا وعملوا الصالحات سندخلهم جنات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهـار) این نعمت همانند نعمتهاى این دنیا زودگذر و ناپایدار نیست ، بـلـکه ((مؤمنان براى همیشه در آن خواهند ماند)) (خالدین فیها ابدا) این وعده همانندوعده هاى دروغـین شیطان نیست ، بلکه ((وعده اى است حقیقى و از ناحیه خدا))(وعداللّه حقا) بدیهى است ((هـیـچ کـس نمى تواند صادق تر از خدا وعده ها وسخنانش باشد)) (ومن اصدق من اللّه قیل) زیرا تخلف از وعده ، یا به خاطر ناتوانى است ، یا جهل و نیاز، که تمام اینها از ساحت مقدس او دور است.

 

آیـه 123ـ شان نزول : نقل شده که : مسلمانان و اهل کتاب هرکدام بر دیگرى افتخار مى کردند، اهل کتاب مى گفتند: پیامبر ما قبل از پیامبر شما بوده است ، کتاب ما از کتاب شما سابقه دارتر است ، و مـسـلـمـانان مى گفتند: پیامبر ما خاتم پیامبران است ، و کتابش آخرین و کاملترین کتب آسمانى است ، بنابراین ما بر شما امتیازداریم ، این آیه و آیه بعد نازل شد و بر این ادعاها قلم بطلان کشید، و ارزش هر کس رابه اعمالش معرفى کرد.

 

تفسیر:

امتیازات واقعى و دروغین.

در این آیه و آیه بعد یکى از اساسى ترین پایه هاى اسلام بیان شده است ، که ارزش وجودى اشخاص و پـاداش و کـیـفر آنها هیچ گونه ربطى به ادعاها و آرزوهاى آنها ندارد، بلکه تنها بستگى به عمل و ایـمـان دارد، ایـن اصـلـى است ثابت و سنتى تغییرناپذیر، و قانونى است که تمام ملتها در برابر آن یـکسانند لذا نخست مى فرماید:((فضیلت و برترى به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل کتاب نیست)) (لیس بامانیکم ولا امانى اهل الکتاب).

سـپـس اضـافـه مى کند: ((هرکس عمل بدى انجام دهد کیفر خود را در برابر آن خواهد گرفت و هیچ کس را جز خدا ولى و یاور خویش نمى یابد)) (من یعمل سوایجز به ولا یجد له من دون اللّه ولیا ولا نصیرا).

 

(آیـه 124)ـ ((و هـم چنین کسانى که عمل صالح به جا آورند و با ایمان باشنداعم از مرد و زن آنها وارد بـهشت خواهند شد و کمترین ستمى به آنها نمى شود))(ومن یعمل من الصالحات من ذکر او انثى وهو مؤمن فاولئک یدخلون الجنه ولایظلمون نقیرا).

و به این ترتیب قرآن به تعبیر ساده معمولى به اصطلاح ((آب پاک)) به روى دست همه ریخته است و وابـسـتـگیهاى ادعایى و خیالى و اجتماعى و نژادى و مانندآن را نسبت به یک مذهب به تنهایى بى فایده مى شمرد، و اساس را ایمان به مبانى آن مکتب و عمل به برنامه هاى آن معرفى مى کند.

 

(آیـه 125)ـ در آیه قبل ، سخن از تاثیر ایمان و عمل بود و این که انتساب به هیچ مذهب و آیینى ، به تـنـهـایى اثرى ندارد، در عین حال در این آیه براى این که سؤتفاهمى از بحث گذشته پیدا نشود، برترى آیین اسلام را بر تمام آیینها به این تعبیر بیان کرده است : ((چه آیینى بهتر است از آیین کسى کـه بـا تمام وجود خود، دربرابر خدا تسلیم شده ، و دست ازنیکوکارى بر نمى دارد و پیرو آیین پاک خالص ابراهیم است)) (ومن احسن دینا ممن اسلم وجهه للّه وهو محسن واتبع مله ابرهیم حنیفا).

 

در این آیه سه چیز مقیاس بهترین آیین شمرده شده :

نخست تسلیم مطلق در برابر خدا ((اسلم وجهه للّه))، دیگرى نیکوکارى ((وهو محسن)) منظور از نـیکوکارى در اینجا هرگونه نیکى با قلب و زبان و عمل است و دیگرى پیروى از آیین پاک ابراهیم است ((واتبع مله ابرهیم حنیفا)).

در پـایـان آیه دلیل تکیه کردن روى آیین ابراهیم را چنین بیان مى کند که ((خداوند ابراهیم را به عنوان خلیل و دوست خود انتخاب کرد)) (واتخذ اللّه ابرهیم خلیل).

 

(آیـه 126)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه مـالـکیت مطلقه پروردگار و احاطه او به همه اشیا مى کند و مـى فرماید: ((آنچه در آسمانها و زمین است ملک خداست ، زیراخداوند به همه چیز احاطه دارد)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وکان اللّه بکل شى محیطا).

اشاره به این که اگر خداوند ابراهیم را دوست خود انتخاب کرد نه به خاطر نیاز به اوبود، زیرا خدا از همگان بى نیاز است بلکه به خاطر سجایا و صفات فوق العاده وبرجسته ابراهیم بود.

(آیه 127).

 

باز هم حقوق زنان !.

ایـن آیه به پاره اى از سؤالات و پرسشهایى که در باره زنان (مخصوصا دختران یتیم) از طرف مردم مـى شـده است پاسخ مى گوید، مى فرماید: ((اى پیامبر! از تو درباره احکام مربوط به حقوق زنان ، سؤالاتى مى کنند بگو: خداوند در این زمینه به شما فتوا و پاسخ مى دهد)) (ویستفتونک فى النس قل اللّه یفتیکم فیهن).

سپس اضافه مى کند: ((و آنچه در قرآن مجید در باره دختران یتیمى که حقوقشان را نمى دهید و مـى خواهید با آنها ازدواج کنید، به قسمتى دیگر از سؤالات شما پاسخ مى دهد)) و زشتى این عمل ظـالـمـانه را آشکار مى سازد (وما یتلى علیکم فى الکتاب فى یتامى النس اللا تى لا تؤتونهن ما کتب لهن وترغبون ان تنکحوهن).

سـپس در باره پسران صغیر که طبق رسم جاهلیت از ارث ممنوع بودندتوصیه کرده و مى فرماید: ((خـداونـد به شما توصیه مى کند که حقوق کودکان ضعیف را رعایت کنید)) (والمستضعفین من الولدان).

بـار دیـگر در باره حقوق یتیمان بطورکلى تاکید کرده و مى گوید: ((و خدا به شما توصیه مى کند که در مورد یتیمان به عدالت رفتار کنید)) (وان تقوموا للیتامى بالقسط).

و در پـایان به این مساله توجه مى دهد که ((هرگونه عمل نیکى (مخصوصا درباره یتیمان و افراد ضـعـیف) از شما سر زند از دیدگاه علم خداوند مخفى نمى ماند))و پاداش مناسب آن را خواهید یافت (وما تفعلوا من خیر فان اللّه کان به علیما).

آیه 128ـ شان نزول : نقل شده که : رافع بن خدیج دو همسر داشت یکى مسن و دیگرى جوان (بر اثر اخـتلافى) همسر مسن خود را طلاق داد، و هنوز مدت عده ، تمام نشده بود به او گفت : اگر مایل بـاشـى بـا تو آشتى مى کنم ، ولى باید اگرهمسر دیگرم را بر تو مقدم داشتم صبر کنى و اگر مایل بـاشـى صبر مى کنم مدت عده تمام شود و از هم جدا شویم ، زن پیشنهاد اول را قبول کرد و با هم آشتى کردند.

آیه شریفه نازل شد و حکم این کار را بیان داشت.

 

تفسیر:

صلح بهتر است !

در آیـه 34 و 35 هـمـیـن سوره احکام مربوط به نشوز زن بیان شده بود، ولى دراینجا اشاره اى به مـسـالـه نـشـوز مـرد کرده و مى فرماید: ((هرگاه زنى احساس کند که شوهرش بناى سرکشى و اعراض دارد، مانعى ندارد که براى حفظ حریم زوجیت ،از پاره اى از حقوق خود صرفنظر کند، و با هـم صـلـح نـمایند)) (وان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح علیهم ان یصلحا بینهما صلحا).

 

سپس براى تاکید موضوع مى فرماید: ((به هر حال صلح کردن بهتر است))(والصلح خیر).

این جمله کوتاه و پر معنى گرچه در مورد اختلافات خانوادگى در آیه فوق ذکرشده ولى بدیهى است یک قانون کلى و عمومى و همگانى را بیان مى کند که در همه جا اصل نخستین ، صلح و صفا و دوسـتـى و سـازش اسـت ، و نـزاع و کـشـمکش وجدایى بر خلاف طبع سلیم انسان و زندگى آرام بخش او است ، و لذا جز در مواردضرورت و استثنایى نباید به آن متوسل شد!

 

و بـه دنبال آن اشاره به سرچشمه بسیارى از نزاعها و عدم گذشتها کرده مى فرماید: ((مردم ذاتا و طـبـق غـریـزه حـب ذات ، در امـواج بخل قرار دارند))(واحضرت الا نفس الشح) و هرکسى سعى مى کند تمام حقوق خود را بى کم وکاست دریافت دارد، و همین سرچشمه نزاعها و کشمکشهاست.

 

بـنـابـراین اگر زن و مرد به این حقیقت توجه کنند که سرچشمه بسیارى ازاختلافات بخل است ، سـپـس در اصـلاح خود بکوشند و گذشت پیشه کنند، نه تنهاریشه اختلافات خانوادگى از بین مى رود، بلکه بسیارى از کشمکشهاى اجتماعى نیزپایان مى گیرد.

 

ولـى در عین حال براى این که مردان از حکم فوق سؤاستفاده نکنند، در پایان آیه روى سخن را به آنـهـا کرده و توصیه به نیکوکارى و پرهیزکارى نموده و به آنان گوشزدمى کند که ((اگر مراقب اعـمـال و کـارهاى خود باشید و از مسیر حق و عدالت منحرف نشوید، خداوند از همه اعمال شما آگـاه اسـت)) و پـاداش شـایـسته به شما خواهد داد(وان تحسنوا وتتقوا فان اللّه کان بما تعملون خبیرا).

(آیه 129).

 

عدالت شرط تعدد همسر!

از جمله اى که در پایان آیه قبل گذشت و در آن دستور به احسان و تقوى وپرهیزکارى داده شده بـود، یک نوع تهدید در مورد شوهران استفاده مى شود، که آنهاباید مراقب باشند کمترین انحرافى از مـسیر عدالت در مورد همسران خود پیدانکنند، اینجاست که این توهم پیش مى آید که مراعات عـدالت حتى در مورد محبت و علاقه قلبى امکان پذیر نیست ، بنابراین در برابر همسران متعدد چه باید کرد؟

ایـن آیـه بـه ایـن سـؤال پـاسخ مى گوید که ((عدالت از نظر محبت ، در میان همسران امکان پذیر نیست ، هر چند در این زمینه کوشش شود)) (ولن تستطیعوا ان تعدلوا بین النس ولو حرصتم).

 

در عـیـن حـال بـراى ایـن که مردان از این حکم ، سؤاستفاده نکنند به دنبال این جمله مى فرماید: ((اکنون که نمى توانید مساوات کامل را از نظر محبت ، میان همسران خود، رعایت کنید لااقل تمام تـمایل قلبى خود را متوجه یکى از آنان نسازید، که دیگرى به صورت بلاتکلیف درآید و حقوق او نیز عملا ضایع شود)) (فلاتمیلوا کل المیل فتذروها کالمعلقه).

و در پـایـان آیه به کسانى که پیش از نزول این حکم ، در رعایت عدالت میان همسران خود کوتاهى کرده اند هشدار مى دهد که ((اگر راه اصلاح و تقوا پیش گیریدو گذشته را جبران کنید خداوند شـمـا را مـشـمول رحمت و بخشش خود قرار خواهدداد)) (وان تصلحوا وتتقوا فان اللّه کان غفورا رحیما).

 

(آیـه 130)ـ سـپـس در ایـن آیـه اشـاره بـه ایـن حقیت مى کند: اگر ادامه همسرى براى طرفین طـاقـت فـرسـاسـت ، و جـهاتى پیش آمده که افق زندگى براى آنها تیره و تاراست و به هیچ وجه اصـلاح پذیر نیست ، آنها مجبور نیستند چنان ازدواجى را ادامه دهند، و تا پایان عمر با تلخ ‌کامى در چـنـیـن زنـدگـى خـانـوادگى زندانى باشند بلکه مى توانند از هم جدا شوند و در این موقع باید شـجـاعـانه تصمیم بگیرند و از آینده وحشت نکنند، زیرا ((اگر با چنین شرایطى از هم جدا شوند خـداونـد بـزرگ هـر دو را بـافـضل و رحمت خود بى نیاز خواهد کرد و امید است همسران بهتر و زندگانى روشنترى در انتظار آنها باشد)) (وان یتفرقا یغن اللّه کـلا من سعته) ((زیرا خداوندفضل و رحمت وسیع آمیخته با حکمت دارد)) (وکان اللّه واسعا حکیما).

 

(آیـه 131)ـ در آیـه قبل به این حقیقت اشاره شد که اگر ضرورتى ایجاب کندکه دو همسر از هم جدا شوند، و چاره اى از آن نباشد، اقدام بر این کار بى مانع است و از آینده نترسند، زیرا خداوند آنها را از فـضل و کرم خود بى نیاز خواهد کرد، در این آیه اضافه مى کند: ما قدرت بى نیاز نمودن آنها را داریم زیرا ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ملک خداست)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض).

 

کـسى که چنین ملک بى انتها و قدرت بى پایان دارد از بى نیاز ساختن بندگان خود عاجز نخواهد بـود، سـپـس براى تاکید در باره پرهیزکارى در این مورد و هر مورددیگر، مى فرماید: ((به یهود و نـصارا و کسانى که قبل از شما داراى کتاب آسمانى بودند و همچنین به شم، سفارش کرده ایم که پرهیزکارى را پیشه کنید)) (ولقد وصیناالذین اوتوا الکتاب من قبلکم وایاکم ان اتقوا اللّه).

 

بـعـد روى سـخن را به مسلمانان کرده ، مى گوید: اجراى دستور تقوا به سودخود شماست ، و خدا نـیـازى بـه آن نـدارد ((و اگر سرپیچى کنید و راه طغیان و نافرمانى پیش گیرید، زیانى به خدا نـمى رسد، آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن اوست ، و او بى نیاز و درخور ستایش است)) (وان تکفروا فان للّه ما فى السموات وما فى الا رض وکان اللّه غنیا حمیدا).

 

(آیه 132)ـ در این آیه براى سومین بار، روى این جمله تکیه مى کند که :((آنچه در آسمانها و آنچه در زمـیـن اسـت مـلـک خـداسـت و خـدا آنـهـا را محافظت ونگهبانى و اداره مى کند)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وکفى باللّه وکیل).

 

(آیـه 133)ـ سـپـس مـى فـرماید: ((براى خدا هیچ مانعى ندارد که شما را از بین ببرد، وجمعیتى آماده تر و مصمم تر جانشین شما کند، که در راه اطاعت او کوشاتر باشند وخداوند توانایى بر این کار را دارد)) (ان یشا یذهبکم ایها الناس ویات بخرین وکان اللّه على ذلک قدیرا).

 

(آیه 134)ـ در این آیه ، سخن از کسانى به میان آمده که دم از ایمان به خدامى زنند، و در میدانهاى جهاد شرکت مى کنند و دستورات اسلام را به کار مى بندند،بدون این که هدف الهى داشته باشند، بـلـکـه مـنـظورشان به دست آوردن نتایج مادى همانند غنایم جنگى و مانند آن است ، مى فرماید: ((کـسانى که تنها پاداش دنیامى طلبند (در اشتباهند) زیرا در نزد پروردگار پاداش دنیا و آخرت ، هـر دو مـى بـاشـد))(مـن کان یرید ثواب الدنیا فعنداللّه ثواب الدنیا والا خره) پس چرا به دنبال هر دونـمـى رونـد ؟ ((و خداوند از نیات همگان آگاه است و هر صدایى را مى شنود، و هرصحنه اى را مى بیند و از اعمال منافق صفتان اطلاع دارد)) (وکان اللّه سمیعا بصیرا).

(آیه 135).

 

عدالت اجتماعى !

به تناسب دستورهایى که در آیات گذشته در باره اجراى عدالت در موردیتیمان ، و همسران داده شده ، در این آیه یک اصل اساسى و یک قانون کلى در باره اجراى عدالت در همه موارد بدون استثنا ذکر مى کند و مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید کاملا قیام به عدالت کنید)) (یا ایها الذین آمـنـوا کـونوا قوامین بالقسط) یعنى ، باید آنچنان عدالت را اجرا کنید که کمترین انحرافى به هیچ طرف پیدا نکنید.

 

سـپـس بـراى تـاکـیـد مطلب مساله ((شهادت)) را عنوان کرده ، مى فرماید: به خصوص در مورد شهادت باید همه ملاحظات را کنار بگذارید ((و فقط به خاطر خداشهادت به حق دهید، اگرچه به زیـان شخص شما یا پدر و مادر و یانزدیکان تمام شود)) (شهدا للّه ولو على انفسکم او الـوالدین والا قربین).

از ایـن جمله استفاده مى شود که بستگان مى توانند با حفظ اصول عدالت به سود یا به زیان یکدیگر شهادت دهند.

 

سـپـس بـه قـسمت دیگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره کرده مى فرماید: ((نه ملاحظه ثـروت ثـروتمندان باید مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقر فقیران ، زیرا ((اگر آن کس که شهادت به حق به زیان اوتمام مى شود، ثروتمند یا فقیر باشد، خداوند نسبت به حـال آنـهـا آگـاهـتـر است)) نه صاحبان زر و زور مى توانند در برابر حمایت پروردگار، زیانى به شـاهـدان بر حق برسانند، و نه فقیر با اجراى عدالت گرسنه مى ماند)) (ان یکن غنیا او فقیرا فاللّه اولى بهما).

 

باز براى تاکید دستور مى دهد که ((از هوى وهوس پیروى نکنید تا مانعى در راه اجراى عدالت ایجاد گردد)) (فلا تتبعوا الهـوى ان تعدلوا).

از ایـن جـمـلـه بـه خوبى استفاده مى شود که سرچشمه مظالم و ستمه،هوى پرستى است و اگر اجتماعى هوى پرست نباشد، ظلم و ستم در آن راه نخواهدداشت !.

بـار دیـگر به خاطر اهمیتى که موضوع اجراى عدالت دارد، روى این دستورتکیه کرده مى فرماید: ((اگر مانع رسیدن حق به حقدار شوید و یا حق را تحریف نمایید و یا پس از آشکار شدن حق از آن اعـراض کـنـیـد، خداوند از اعمال شما آگاه است)) (وان تلووا او تعرضوا فان اللّه کان بما تعملون خبیرا).

 

آیـه فوق توجه فوق العاده اسلام را به مساله عدالت اجتماعى در هر شکل وهر صورت کاملا روشن مـى سـازد و انـواع تـاکـیداتى که در این چند جمله به کار رفته است نشان مى دهد که اسلام تا چه انـدازه در ایـن مـساله مهم انسانى و اجتماعى ،حساسیت دارد، اگر چه با نهایت تاسف میان عمل مـسـلـمـانـان ، و ایـن دستور عالى اسلامى ، فاصله از زمین تا آسمان است !، و همین یکى از اسرار عقب ماندگى آنهاست.

 

آیـه 136ـ شـان نـزول : از ((ابن عباس)) نقل شده که این آیه در باره جمعى ازبزرگان اهل کتاب نـازل گردید مانند عبداللّه بن سلام و اسدبن کعب و برادرش اسیدبن کعب و جمعى دیگر، زیرا آنها در آغـاز خدمت پیامبر(ص) رسیدند و گفتند: ما به تو وکتاب آسمانى تو و موسى و تورات و عزیر ایمان مى آوریم ولى به سایر کتابهاى آسمانى و همچنین سایر انبیا ایمان نداریم.

آیه نازل شد وبه آنها تعلیم داد که باید به همه ایمان داشته باشید.

 

تفسیر: با توجه به شان نزول ، روى سخن در آیه به جمعى از مؤمنان اهل کتاب است که آنها پس از قـبول اسلام روى تعصبهاى خاصى تنها اظهار ایمان به مذهب سابق خود و آیین اسلام مى کردند، اما قرآن به آنها توصیه مى کند که تمام پیامبران و کتب آسمانى را به رسمیت بشناسند، زیرا همه از طرف یک مبد مبعوث شده اند بنابراین ، معنى ندارد که بعضى از آنها را بپذیرند و بعضى را نپذیرند، مـگـریـک حقیقت واحد تبعیض بردار است ؟ و مگر تعصبها مى تواند جلو واقعیات رابگیرد؟ لذا آیه مـى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید به خدا و پیامبرش (پیامبراسلام) و کتابى که بر او نازل شـده ، و کتب آسمانى پیشین ، همگى ایمان بیاورید)) (ی ایها الذین آمنوا آمنوا باللّه ورسوله والکتاب الذى نزل على رسوله والکتاب الذى انزل من قبل).

 

و در پـایـان آیـه سـرنـوشت کسانى را که از این واقعیتها غافل بشوند بیان کرده ،چنین مى فرماید: ((کـسـى کـه بـه خـدا و فـرشتگان ، و کتب الهى ، و فرستادگان او، و روزبازپسین ، کافر شود، در گمراهى دور و درازى افتاده است)) (ومن یکفر باللّه وملائکته وکتبه ورسله والیوم الا خر فقد ضل ضلالا بعیدا).

در حـقـیـقـت ایمان به پنج اصل در این آیه لازم شمرده شده ، یعنى علاوه برایمان به مبد و معاد، ایمان به کتب آسمانى و انبیا و فرشتگان نیز لازم است.

(آیه 137).

 

سرنوشت منافقان لجوج !

بـه تناسب بحثى که در آیه قبل در باره کافران و گمراهى دور و دراز آنها بود دراینجا قرآن اشاره به حالت جمعى از آنان کرده که هر روز شکل تازه اى به خودمى گیرند، روزى در صف مؤمنان ، و روز دیـگر در صف کفار، و باز در صف مؤمنان وسپس در صفوف کافران متعصب و خطرناک قرار مى گیرند; خلاصه همچون ((بت عیار)) هر لمحه به شکلى و هر روز به رنگى در مى آیند و سرانجام در حال کفر وبى ایمانى جان مى دهند!

 

ایـن آیـه در بـاره سـرنوشت چنین کسانى مى گوید: ((آنها که ایمان آوردند سپس کافر شدند باز ایـمان آوردند و بار دیگر راه کفر پیش گرفتند و سپس بر کفر خودافزودند، هرگز خداوند آنها را نـمى آمرزد و به راه راست هدایت نمى کند)) (ان الذین آمنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفرا لم یکن اللّه لیغفر لهم ولا لیهدیهم سبیل).

 

(آیه 138)ـ در این آیه مى گوید: ((به این دسته از منافقان بشارت بده که عذاب دردناکى براى آنها است)) (بشر المنافقین بان لهم عذابا الیما).

(آیـه 139)ـ و در ایـن آیـه ایـن دسـتـه از منافقان چنین توصیف شده اند: ((آنهاکافران را به جاى مـؤمـنان دوست خود انتخاب مى کنند)) (الذین یتخذون الکافرین اولی من دون المؤمنین) سپس مـى گـوید: هدف آنها از این انتخاب چیست ؟ ((آیاراستى مى خواهند آبرو و حیثیتى از طریق این دوسـتـى بـراى خـود کسب کنند))؟!(ایبتغون عندهم العزه) ((در حالى که تمام عزتها مخصوص خـداست)) (فان العزه للّه جمیعا) زیرا عزت همواره از ((علم)) و ((قدرت)) سرچشمه مى گیرد و اینها که قدرت وعلمشان ناچیز است ، کارى از دستشان ساخته نیست که بتوانند منشا عزتى باشند.

 

ایـن آیـه بـه هـمه مسلمانان هشدار مى دهد که عزت خود را در همه شؤون زندگى اعم از شؤون اقـتـصـادى و فـرهنگى و سیاسى و مانند آن ، در دوستى بادشمنان اسلام نجویند، زیرا هر روز که منافع آنها اقتضا کند فورا صمیمى ترین متحدان خود را رها کرده و به سراغ کار خویش مى روند که گویى هرگز با هم آشنایى نداشتند، چنانکه تاریخ معاصر شاهد بسیار گویاى این واقعیت است !.

(ورسلا قد قصصناهم علیک من قبل ورسلا لم نقصصهم علیک) و از این بالاتر ((خداوند رسما با موسى سخن گفت)) (وکلم اللّه موسى تکلیما).

 

(آیه 165)ـ بنابراین ، رشته وحى همیشه در میان بشر بوده است و چگونه ممکن است ما افراد انسان را بـدون راهنما و رهبر بگذرانیم و در عین حال براى آنهامسؤولیت و تکلیف قائل شویم ؟ لذا ((ما این پیامبران را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم تا به رحمت و پاداش الهى ، مردم را امیدوار سـازنـد و از کـیـفـرهـاى او بـیم دهند تا اتمام حجت بر آنها شود و بهانه اى نداشته باشند)) (رسلا مبشرین ومنذرین لئلا یکون للناس على اللّه حجه بعد الرسل).

خـداوند برنامه ارسال این رهبران را دقیقا تنظیم و اجرا نموده ، چرا چنین نباشد بااین که : ((او بر همه چیز توانا و حکیم است)) (وکان اللّه عزیزا حکیما).

حکمت او ایجاب مى کند که این کار عملى شود و قدرت او راه را هموارمى سازد.

 

(آیـه 166)ـ و در ایـن آیـه بـه پـیـامبر دلدارى و قوت قلب مى بخشد که اگر این جمعیت نبوت و رسـالـت تـو را انـکـار کردند اهمیتى ندارد، زیرا: ((خداوند گواه چیزى است که بر تو نازل کرده است)) (لکن اللّه یشهد بم انزل الیک).

و الـبـتـه انـتـخاب تو براى این منصب بى حساب نبوده بلکه ((این آیات را از روى علم به لیاقت و شایستگى تو براى ماموریت ، نازل کرده است)) (انزله بعلمه).

و در پـایـان اضـافـه مـى کـنـد که نه تنها خداوند گواهى بر حقانیت تو مى دهد،بلکه ((فرشتگان پروردگار نیز گواهى مى دهند اگرچه گواهى خدا کافى است))(والملائکه یشهدون وکفى باللّه شهیدا).

 

(آیـه 167)ـ در آیـات گـذشته بحثهایى در باره افراد بى ایمان و با ایمان ذکرشده بود، در این آیه اشـاره به دسته اى دیگر مى کند که بدترین نوع کفر را انتخاب کردند، آنها کسانى هستند که علاوه بر گمراهى خود، کوشش براى گمراه ساختن دیگران مى کنند، نه خود راه هدایت را پیمودند و نه مـى گـذارنـد دیگران این راه رابپیمایند; آیه مى فرماید: ((کسانى که کافر شدند و مردم را از گام گذاشتن در راه خدامانع گشتند، در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند)) (ان الذین کفروا وصدوا عن سبیل اللّه قد ضلوا ضلالا بعیدا).

 

(آیه 168)ـ در این آیه اضافه مى فرماید: ((آنها که کافر شدند و ستم کردند(هم ستم به حق کردند کـه آنچه شایسته آن بود انجام ندادند و هم ستم به خویش که خود را از سعادت محروم ساختند و در دره ضـلالـت سقوط کردند و هم به دیگران ستم کردند که آنها را از راه حق بازداشتند) چنین افـرادى هـرگـز مـشـمـول آمرزش پروردگار نخواهند شد و خداوند آنها را به هیچ راهى هدایت نمى کند)) (ان الذین کفروا وظلموا لم یکن اللّه لیغفر لهم ولا لیهدیهم طریقا).

 

(آیـه 169)ـ ((مـگـر بـه سوى دوزخ ! و آنها براى همیشه در دوزخ مى مانند))(الا طریق جهنم خا لدین فیها ابدا).

آنها باید بدانند که این تهدید الهى صورت مى پذیرد، زیرا: ((این کار براى خداآسان است و قدرت بر آن دارد)) (وکان ذلک على اللّه یسیرا).

 

(آیـه 170)ـ در آیـات گذشته سرنوشت افراد بى ایمان بیان شد، و در این آیه دعوت به سوى ایمان آمیخته با ذکر نتیجه آن مى کند، و با تعبیرات مختلفى که شوق و علاقه انسان را بر مى انگیزد همه مردم را به این هدف عالى تشویق مى نماید.

نخست مى گوید: ((اى مردم همان پیامبرى که در انتظار او بودید و در کتب آسمانى پیشین به او اشـاره شـده بود با آیین حق به سوى شما آمده است)) (ی ایهاالناس قد جکم الرسول بالحق) سپس مى فرماید: ((این پیامبر از طرف آن کس که پرورش و تربیت شما را بر عهده دارد آمده است)) (من ربکم).

 

بـعـد اضـافـه مـى کـند: ((اگر ایمان بیاورید به سود شماست)) به دیگرى خدمت نکرده اید، بلکه به خودتان خدمت نموده اید (فمنوا خیرا لکم).

و در پـایـان مـى فـرمـاید: ((فکر نکنید اگر شما راه کفر پیش گیرید به خدا زیانى مى رسد چنین نـیـسـت ، زیـرا خـداوند مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد))(وان تکفروا فان للّه ما فى السموات والا رض).

بـه عـلاوه چون ((خداوند، عالم و حکیم است)) (وکان اللّه علیما حکیما)دستورهایى را که به شما داده و برنامه هایى را که تنظیم کرده همگى روى فلسفه ومصالحى بوده و به سود شماست.

(آیه 171).

 

تثلیث موهوم است !

در ایـن آیـه و آیـه بـعـد بـه تـناسب بحثهایى که در باره اهل کتاب و کفار بود به یکى از مهمترین انـحـرافـات جـامعه مسیحیت یعنى ((مساله تثلیث و خدایان سه گانه))اشاره کرده و با جمله اى کوتاه و مستدل آنها را از این انحراف بزرگ برحذر مى دارد.

نخست به آنان اخطار مى کند که : ((اى اهل کتاب ! در دین خود راه غلو رانپویید و جز حق ، در باره خدا نگویید)) (ی اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم ولا تقولواعلى اللّه الا الحق).

 

مـسـالـه ((غلو)) در باره پیشوایان ، یکى از مهمترین سرچشمه هاى انحراف در ادیان آسمانى بوده است ، به همین جهت اسلام در باره غلات سختگیرى شدیدى کرده ودر کتب ((عقاید)) و ((فقه)) غلات از بدترین کفار معرفى شده اند!.

سپس به چند نکته که هرکدام در حکم دلیلى بر ابطال تثلیث و الوهیت مسیح است اشاره مى کند:

 

1ـ ((عیسى فقط فرزند مریم بود)) (انما المسیح عیسى ابن مریم).

ایـن تـعـبـیـر خاطرنشان مى سازد که مسیح همچون سایر افراد انسان در رحم مادر قرار داشت و دوران جـنینى را گذراند و همانند سایر افراد بشر متولد شد، شیرخورد و در آغوش مادر پرورش یـافـت یـعـنى ، تمام صفات بشرى در او بود، چگونه ممکن است چنین کسى که مشمول و محکوم قوانین طبیعت و تغییرات جهان ماده است خداوندى ازلى و ابدى باشد.

 

2ـ ((عیسى فرستاده خدا بود)) (رسول اللّه) ـاین موقعیت نیز تناسبى باالوهیت اوندارد.

 

3ـ ((عیسى کلمه خدا بود که به مریم القا شد)) (وکلمته القیه الى مریم).

ایـن تع� آنـان برداشته و در بیراهه ها گمراهشان ساخته ((وهرکس را خدا گمراه کند هیچ گاه راه نجاتى براى آنان نخواهى یافت)) (ومن یضلل اللّه فلن تجد له سبیل).

 

(آیه 144)ـ در آیات گذشته اشاره به گوشه اى از صفات منافقان و کافران شد و در این آیه نخست مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! کافران (ومنافقان) را به جاى مؤمنان تکیه گاه و ولى خود انتخاب نکنید)) (ی ایها الذین آمنوالا تتخذوا الکافرین اولی من دون المؤمنین).

چـرا کـه این عمل یک جرم و قانون شکنى آشکار و شرک به خداوند است و باتوجه به قانون عدالت پـروردگـار مـوجـب استحقاق مجازات شدیدى است ; لذا به دنبال آن مى فرماید: ((آیا مى خواهید دلـیـل روشـنـى بـر ضد خود در پیشگاه پروردگاردرست کنید)) (اتریدون ان تجعلوا للّه علیکم سلطانا مبینا).

 

(آیـه 145)ـ در ایـن آیـه براى روشن ساختن حال منافقانى که این دسته ازمسلمانان غافل ، طوق دوسـتـى آنـان را بر گردن مى نهند، مى فرماید: ((منافقان درپایین ترین و نازلترین مراحل دوزخ قرار دارند و هیچ گونه یاورى براى آنها نخواهى یافت)) (ان المنافقین فى الدرک الا سفل من النار ولن تجد لهم نصیرا).

از ایـن آیـه بـه خـوبى استفاده مى شود که از نظر اسلام نفاق بدترین انواع کفر، ومنافقان دورترین مردم از خدا هستند، و به همین دلیل جایگاه آنها بدترین وپست ترین نقطه دوزخ است.

 

(آیه 146)ـ اما براى این که روشن شود حتى این افراد فوق العاده آلوده ، راه بازگشت به سوى خدا و اصـلاح مـوقـعـیت خویشتن دارند، اضافه مى کند: ((مگر آنهاکه توبه کرده و اعمال خود را اصلاح نـمـایند (و گذشته را جبران کنند) و به دامن لطف پروردگار چنگ بزنند و دین و ایمان خود را بـراى خـدا خالص گردانند)) (الا الذین تابوا واصلحوا واعتصموا باللّه واخلصوا دی نهم للّه) ((چنین کـسـانى (سرانجام اهل نجات خواهند شد) و با مؤمنان قرین مى گردند)) (فاولئک مع المؤمنین) ((و خـداونـد پـاداش عـظیمى به همه افراد با ایمان خواهد داد)) (وسوف یؤت اللّه المؤمنین اجرا عظیما).

(آیه 147).

 

مجازاتهاى خدا انتقامى نیست !

در این آیه به یک ((واقعیت مهم)) اشاره مى شود و آن این که مجازاتهاى دردناک الهى نه به خاطر آن اسـت کـه خـداونـد بخواهد از بندگان عاصى ((انتقام))بگیرد و یا ((قدرت نمایى)) کند، و یا زیـانـى کـه از رهگذر عصیان آنها بدو رسیده است ((جبران)) نماید، زیرا همه اینها لازمه نقایص و کمبودهاست که ذات پاک خدا از آنهامبراست ، بلکه این مجازاتها همگى بازتابها و نتایج سؤاعمال و عقاید خودانسانهاست.

و لـذا آیـه مـى فـرماید: ((خدا چه نیازى به مجازات شما دارد اگر شماشکرگزارى کنید و ایمان بیاورید)) ؟ (وما یفعل اللّه بعذبکم ان شکرتم وآمنتم).

یـعنى ، اگر شما ایمان و عمل صالحى داشته باشید و از مواهب الهى سؤاستفاده نکنید، بدون شک کمترین مجازاتى دامن شما را نخواهد گرفت.

و بـراى تـاکـید این موضوع اضافه مى کند: ((خداوند هم از اعمال و نیات شماآگاه است و هم در برابر اعمال نیک شما شاکر و پاداش دهنده است)) (وکان اللّه شاکرا علیما).

در آیـه فـوق مـوضـوع ((شکرگزارى)) بر ((ایمان)) مقدم شده است و این به خاطرآن است که تا انـسـان نـعمتها و مواهب خدا را نشناسد و به مقام شکرگزارى نرسد،نمى تواند خود او را بشناسد ـدقت کنید.

 

آغاز جز ششم قرآن مجید

(آیه 148)ـ در این آیه و آیه بعد اشاره به بخشى از دستورات اخلاقى اسلام شده ،نخست مى فرماید: ((خـدا دوسـت نمى دارد که بدگویى شود و یا عیوب و اعمال زشت اشخاص با سخن برملا شود)) (لا یحب اللّه الجهر بالسو من القول).

زیـرا هـمـان گونه که خداوند ((ستارالعیوب)) است ، دوست ندارد که افراد بشرپرده درى کنند و عیوب مردم را فاش سازند و آبروى آنها را ببرند.

سپس به بعضى از امور که مجوز این گونه بدگوییها و پرده دریها مى شود اشاره کرده ، مى فرماید: ((مگر کسى که مظلوم واقع شده)) (الا من ظلم).

چنین افراد براى دفاع از خویشتن در برابر ظلم ظالم حق دارند اقدام به شکایت کنند و یا از مظالم و ستمگریها آشکارا مذمت و انتقاد و غیبت نمایند و تاحق خود را نگیرند و دفع ستم ننمایند از پاى ننشینند.

و در پـایـان آیـه ـهمان طور که روش قرآن است ـ براى این که افرادى از این استثنا نیز سؤاستفاده نـکـنند و به بهانه این که مظلوم واقع شده اند عیوب مردم رابدون جهت آشکار نسازند مى فرماید: ((خداوند سخنان را مى شنود و از نیات آگاه است)) (وکان اللّه سمیعا علیما).

(آیـه 149)ـ در ایـن آیـه ، به نقطه مقابل این حکم اشاره کرده ، مى فرماید: ((اگرنیکیهاى افراد را اظهار کنید و یا مخفى نمایید مانعى ندارد (به خلاف بدیها که مطلقاجز در مواردى استثنایى باید کتمان شود) و نیز اگر در برابر بدیهایى که افراد به شماکرده اند راه عفو و بخشش را پیش گیرید بـهـتـر است زیرا این کار در حقیقت یک نوع کار الهى است که با داشتن قدرت بر هرگونه انتقام ، بـندگان شایسته خود را مورد عفوقرار مى دهد)) (ان تبدوا خیرا او تخفوه او تعفوا عن سو فان اللّه کان عفوا قدیرا).

(آیه 150)ـ

 

میان پیامبران تبعیض نیست !

در ایـن آیـه و آیه بعد توصیفى از حال جمعى از کافران و مؤمنان و سرنوشت آنها آمده است و آیات گذشته را که در باره منافقان بود تکمیل مى کند.

نـخـسـت بـه کـسـانى که میان پیامبران الهى فرق گذاشته ، بعضى را بر حق وبعضى را بر باطل مـى دانـند اشاره کرده ، مى فرماید: ((آنها که به خدا و پیامبرانش کافرمى شوند و مى خواهند میان خـدا و پیامبران تفرقه بیندازند و اظهار مى دارند که مانسبت به بعضى از آنها ایمان داریم اگرچه بعضى دیگر را به رسمیت نمى شناسیم ، وبه گمان خود مى خواهند در این میان راهى پیدا کنند)) (ان الـذیـن یـکـفـرون بـاللّه ورسله ویریدون ان یفرقوا بین اللّه ورسله ویقولون نؤمن ببعض ونکفر ببعض ویریدون ان یتخذوا بین ذلک سبیل).

 

در حقیقت این جمله حال یهودیان و مسیحیان را روشن مى سازد که یهودیان مسیح را به رسمیت نـمـى شـنـاخـتـنـد، و هر دو، پیامبر اسلام (ص) ر، در حالى که طبق کتب آسمانى آنها نبوت این پیامبران بر ایشان ثابت شده بود.

بـنابراین ، ایمان آنها حتى در مواردى که نسبت به آن اظهار ایمان مى کنند،بى ارزش قلمداد شده است ، چرا که از روح حق جویى سرچشمه نمى گیرد.

 

(آیـه 151)ـ در ایـن آیـه مـاهیت این افراد را بیان کرده ، مى فرماید: ((آنها کافران واقعى هستند)) (اولئک هم الکافرون حقا).

و در پایان آنها را تهدید کرده ، مى گوید: ((ما براى کافران عذاب توهین آمیز وخوارکننده اى فراهم ساخته ایم)) (واعتدنا للکافرین عذابا مهینا).

 

(آیـه 152)ـ در این آیه به وضع مؤمنان و سرنوشت آنها اشاره کرده ومى گوید: ((کسانى که ایمان بـه خـدا و هـمـه پـیـامـبران او آورده اند و در میان هیچ یک ازآنها تفرقه نینداختند (و با این کار، ((تـسـلـیـم و اخلاص)) خود در برابر حق ، و مبارزه باهرگونه ((تعصب)) نابجا را اثبات نمودند) به زودى خداوند پاداشهاى آنها را به آنهاخواهد داد)) (والذین آمنوا باللّه ورسله ولم یفرقوا بین احد منهم اولئک سوف یؤتیهم اجورهم).

و در پـایان آیه به این مطلب اشاره مى شود که اگر این دسته از مؤمنان درگذشته مرتکب چنان تـعـصبها و تفرقه ها و گناهان دیگر شدند اگر ایمان خود راخالص کرده و به سوى خدا بازگردند خـداونـد آنـهـا را مى بخشد ((و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده و هست)) (وکان اللّه غفورا رحیما).

آیـه 153ـ شان نزول : جمعى از یهود نزد پیامبر(ص) آمدند و گفتند: اگر توپیغمبر خدایى کتاب آسمانى خود را یکجا به ما عرضه کن ، همانطور که موسى تورات را یکجا آورد، این آیه و آیه بعد نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

بهانه جویى یهودـ

در ایـن آیـه ، نـخست اشاره به درخواست اهل کتاب (یهود) مى کند و مى گوید:((اهل کتاب از تو تقاضا مى کنند که کتابى از آسمان (یکجا) بر آنها نازل کنى)) (یسئلک اهل الکتاب ان تنزل علیهم کتابا من السم).

شـک نـیـسـت کـه آنها در این تقاضاى خود حسن نیت نداشتند، زیرا هدف ازنزول کتاب آسمانى همان ارشاد و هدایت و تربیت است ، گاهى این هدف با نزول کتاب آسمانى یکجا تامین مى شود، و گاهى تدریجى بودن آن به این هدف بیشترکمک مى کند.

لـذا بـه دنـبال این تقاضا خداوند به عدم حسن نیت آنها اشاره کرده ، و ضمن دلدارى به پیامبرش ، سـابـقـه لـجـاجـت و عناد و بهانه جویى یهود را در برابر پیامبربزرگشان موسى بن عمران بازگو مى کند.

نـخـست مى گوید: ((اینها از موسى چیزهایى بزرگتر و عجیبتر از این خواستندو گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده)) ! (فقد سالوا موسى اکبر من ذلک فقلوا ارنااللّه جهره).

ایـن درخـواست عجیب و غیرمنطقى که نوعى از عقیده بت پرستان رامنعکس مى ساخت و خدا را جسم و محدود معرفى مى کرد و بدون شک ازلجاجت و عناد سرچشمه گرفته بود، سبب شد که ((صاعقه آسمانى به خاطر این ظلم و ستم آنها را فرا گرفت)) (فاخذتهم الصاعقه بظلمهم).

سـپـس بـه یـکـى دیـگـر از اعـمال زشت آنها که مساله ((گوساله پرستى)) بود، اشاره مى کند و مى گوید: ((آنها پس از مشاهده آن همه معجزات و دلایل روشن ، گوساله رابه عنوان معبود خود انتخاب کردند)) ! (ثم اتخذوا العجل من بعد ما جتهم البینات).

ولـى بـا این همه براى این که به راه باز گردند ((ما آنها را بخشیدیم و به موسى برترى و حکومت آشـکـارى دادیم)) و بساط رسواى سامرى و گوساله پرستان رابرچیدیم)) (فعفونا عن ذلک وآتینا موسى سلطانا مبینا).

(آیـه 154)ـ باز آنها از خواب غفلت بیدار نشدند و از مرکب غرور و لجاجت پایین نیامدند، به همین جهت ((ما کوه طور را بر بالاى سر آنها به حرکت در آوردیم ،و در همان حال از آنها پیمان گرفتیم و به آنها گفتیم که به عنوان توبه از گناهانتان از دربیت المقدس با خضوع و خشوع وارد شوید، و نـیـز به آنها تاکید کردیم که در روزشنبه دست از کسب و کار بکشید و راه تعدى و تجاوز را پیش نگیرید (و از ماهیان دریا که در آن روز صیدش حرام بود استفاده نکنید) و در برابر همه اینها پیمان شدیداز آنان گرفتیم)) اما آنها به هیچ یک از این پیمانهاى مؤکد وفا نکردند ! (ورفعنا فوقهم الطور بمیثاقهم وقلنا لهم ادخلوا الباب سجدا وقلنا لهم لا تعدوا فى السبت واخذنامنهم میثاقا غلیظا).

(آیه 155).

 

گوشه دیگرى از خلافکاریهاى یهود!

در ایـنـجا قرآن به قسمتهاى دیگرى از خلافکاریهاى بنى اسرائیل و کارشکنیها و دشمنیهاى آنها با پیامبران خدا اشاره کرده است.

نـخـسـت ، بـه پـیـمـان شکنى و کفر جمعى از آنها و قتل پیامبران به دست آنان اشاره کرده چنین مـى فـرماید: ((ما آنها را به خاطر پیمان شکنى)) از رحمت خود دورساختیم یا قسمتى از نعمتهاى پاکیزه را بر آنان تحریم نمودیم (فبما نقضهم میثاقهم).

آنـهـا بـه دنـبال این پیمان شکنى ، ((آیات پروردگار را انکار کردند و راه مخالفت پیش گرفتند)) (وکفرهم بیات اللّه).

و بـه ایـن نـیـز قناعت نکردند، ((بلکه دست به جنایت بزرگ دیگرى که قتل وکشتن راهنمایان و هادیان راه حق یعنى پیامبران زدند و بدون هیچ مجوزى آنها را ازبین بردند)) (وقتلهم الا نبی بغیر حق).

آنها به قدرى در اعمال خلاف جسور و بى باک بودند که گفتار پیامبران را به باداستهزا مى گرفتند و صـریـحـا بـه آنـهـا ((گـفـتند: بر دلهاى ما پرده افکنده شده که مانع شنیدن و پذیرش دعوت شماست)) ! (وقولهم قلوبنا غلف).

در ایـنجا قرآن اضافه مى کند: دلهاى آنها به کلى مهر شده و هیچ گونه حقى در آن نفوذ نمى کند ولـى عـامـل آن کـفـر و بـى ایمانى ، خود آنها هستند و به همین دلیل جزافراد کمى که خود را از ایـن گونه لجاجتها برکنار داشته اند ایمان نمى آورند،مى فرماید: ((آرى ! خداوند به علت کفرشان ، بـر دلـهـاى آنها مهر زده ، که جز عده کمى (که راه حق مى پویند و لجاج ندارند) ایمان مى آورند)) (بل طبع اللّه علیها بکفرهم فلایؤمنون الا قلیل).

(آیه 156)ـ ((آنها در راه کفر آن چنان سریع تاختند که به مریم پاکدامن ، مادرپیامبر بزرگ خدا که بـه فـرمـان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند))(وبکفرهم وقولهم على مریم بهتانا عظیما).

(آیـه 157)ـ حتى آنها به کشتن پیامبران افتخار مى کردند ((و مى گفتند مامسیح عیسى بن مریم رسـولـخـدا را کـشـته ایم)) (وقولهم انا قتلنا المسیح عیسى ابن مریـم رسول اللّه) و شاید تعبیر به رسول اللّه را در مورد مسیح از روى استهزا وسخریه مى گفتند.

در حـالـى کـه در ایـن ادعـاى خـود نـیـز کاذب بودند، ((آنها هرگز مسیح را نکشتندو نه به دار آویـختند، بلکه دیگرى را که شباهت به او داشت اشتباها به دار زدند))(وما قتلوه وما صلبوه ولکن شبه لهم).

سـپس قرآن مى گوید: ((آنها که در باره مسیح اختلاف کردند، خودشان درشک بودند و هیچ یک به گفته خود ایمان نداشتند و تنها از تخمین و گمان پیروى مى کردند)) (وان الذین اختلفوا فیه لـفـى شـک منه مالهم به من علم الا اتباع الظن)آنگاه قرآن به عنوان تاکید مطلب مى گوید: ((و قطعا او را نکشتند)) (وما قتلوه یقینا).

(آیـه 158)ـ ((بـلکه خداوند او را به سوى خود برد و خداوند قادر و حکیم است)) (بل رفعه اللّه الیه وکان اللّه عزیزا حکیما).

اگـر مـى بـیـنیم قرآن مخصوصا روى مصلوب نشدن مسیح (ع) تکیه کرده ،به خاطر این است که عقیده خرافى فدا و بازخرید گناهان امت را به شدت بکوبد،تا مسیحیان نجات را در گروه اعمال خویش ببینند، نه در پناه بردن به صلیب !.

(آیه 159)ـ در تفسیر این آیه دو احتمال است که هر یک به جهاتى قابل ملاحظه است :.

1ـ آیه مى فرماید: ((هیچ کس از اهل کتاب نیست مگر این که به مسیح (ع)پیش از مرگ خود ایمان مى آورد)) (وان من اهل الکتاب الا لیؤمنن به قبل موته).

و آن هـنـگـامـى است که انسان در آستانه مرگ قرار مى گیرد و ارتباط او با این جهان ضعیف و با جـهـان بـعـد از مـرگ قوى مى گردد، پرده ها از برابر چشم او کنارمى رود و بسیارى از حقایق را مـى بـیـند، در این موقع است که چشم حقیقت بین اومقام مسیح را مشاهده مى کند و در برابر او تـسلیم مى گردد، آنها که منکر او شدند به او مؤمن مى شوند و آنها که او را خدا دانستند به اشتباه خـود پـى مى برند در حالى که این ایمان هیچ گونه سودى براى آنها ندارد ـپس چه بهتر اکنون که ایمان مفید است مؤمن شوند!.

2ـ مـنـظور این است که تمام اهل کتاب به حضرت مسیح (ع) پیش از ((مرگ او))ایمان مى آوردند یهودیان او را به نبوت مى پذیرند و مسیحیان دست از الوهیت اومى کشند و این به هنگامى است که مسیح (ع) طبق روایات اسلامى درموقع ظهورحضرت مهدى (عج) از آسمان فرود مى آید، و پشت سـر او نـمـاز مـى گذارد و یهود ونصارا نیز او را مى بینند و به او و مهدى (عج) ایمان مى آورند، و روشـن است که مسیح به حکم این که آیینش مربوط به گذشته بوده وظیفه دارد در این زمان از آیین موجود یعنى آیین اسلام که مهدى (عج) مجرى آن است پیروى کند.

و در پـایـان آیه مى فرماید: ((در روز رستاخیز، مسیح گواه بر آنها خواهد بود))(ویوم القیمه یکون علیهم شهیدا).

منظور از گواهى مسیح بر ضد آنها این است که او گواهى مى دهدکه تبلیغ ‌رسالت کرده و آنها را هیچ گاه به خدایى و الوهیت خود دعوت ننموده بلکه به ربوبیت پروردگار دعوت کرده است.

(آیه 160).

 

سرنوشت صالحان و ناصالحان یهود!

در آیـات گـذشته به چند نمونه از خلافکاریهاى یهود اشاره شد، در این آیه ودوآیه بعد نیز پس از ذکـر چـنـد قـسمت دیگر از اعمال ناشایست آنه، کیفرهایى را که بر اثر این اعمال دردنیا و آخرت دامان آنها را گرفته و مى گیرد، بیان مى دارد.

نـخست مى فرماید: ((به خاطر ظلم و ستمى که یهود کردند، و به خاطر بازداشتن مردم از راه خد، قسمتى از چیزهاى پاک و پاکیزه را که بر آنها حلال بود تحریم کردیم)) وآنان را از استفاده کردن از آن محروم ساختیم (فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات احلت لهم وبصدهم عن سبیل اللّه کثیرا) ((33)).

(آیه 161)ـ و نیز به خاطر این که ((رباخوارى مى کردند با این که از آن نهى شده بودند، و همچنین اموال مردم را به ناحق مى خوردند، همه اینها سبب شد که گرفتار آن محرومیت شوند)) (واخذهم الربوا وقد نهوا عنه واکلهم اموال الناس بالباطل).

گذشته از این کیفر دنیوى ، ما آنها را به کیفرهاى اخروى گرفتار خواهیم ساخت ((و براى کافران آنها عذاب دردناکى آماده کرده ایم)) (واعتدنا للکافرین منهم عذابا الیما).

(آیـه 162)ـ در ایـن آیه به واقعیت مهمى اشاره شده که قرآن کرارا به آن تکیه کرده است و آن این کـه مـذمـت و نکوهش قرآن از یهود به هیچ وجه جنبه مبارزه نژادى و طائفه اى ندارد، اسلام هیچ نـژادى را بـه عـنوان ((نژاد)) مذمت نمى کند بلکه نکوهشها و حملات آن تنها متوجه آلودگان و مـنـحـرفان است ، لذا در این آیه افراد باایمان و پاکدامن یهود را استثنا کرده ، و مورد ستایش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نوید مى دهد، و مى گوید: ((ولى آن دسته از یهود که در علم و دانش راسخند ومؤمنان (از دست اسلام) به آنچه بر تو نازل شده و آنچه بر پیامبران پیشین نازل گردیده ایمان مى آورند (همچنین) نمازگزاران و زکات دهندگان و ایمان آورندگان به خدا و روز قیامت بـه زودى پاداش بزرگى به آنها خواهیم داد)) (لکن الراسخون فى العلم منهم والمؤمنون یؤمنون بـمـ انزل الیک وم انزل من قبلک والمقیمین الصلوه والمؤتون الزکوه والمؤمنون باللّه والیوم الا خر اولئک سنؤتیهم اجرا عظیما).

 

بـه هـمین دلیل مى بینیم که جمعى از بزرگان یهود به هنگام ظهورپیامبراسلام (ص) و مشاهده دلایل حقانیت او به اسلام گرویدند و با جان و دل از آن حمایت کردند و مورد احترام پیامبر(ص) و سایر مسلمانان بودند.

(آیـه 163)ـ در آیـات گذشته خواندیم که یهود در میان پیامبران خدا تفرقه مى افکندند بعضى را تـصـدیق و بعضى را انکار مى کردند در این آیه ، بار دیگر به آنهاپاسخ مى گوید که : ((ما بر تو وحى فـرسـتـادیـم هـمانطور که بر نوح و پیامبران بعد از اووحى فرستادیم و همانطور که بر ابراهیم و اسـمـاعـیـل و اسحاق و یعقوب و پیامبرانى که از فرزندان یعقوب بودند و عیسى و ایوب و یونس و هـارون و سـلـیمان وحى نمودیم و به داوود کتاب زبور دادیم)) (ان اوحین الیک کما اوحین الى نوح والـنبیین من بعده واوحین الى ابرهیم واسمعیل واسحق ویعقوب والا سباط وعیسى وایوب ویونس وهرون وسلیمن وآتینا داود زبورا).

 

(آیه 164)ـ در این آیه اضافه مى کند پیامبرانى که وحى بر آنان نازل گردیدمنحصر به اینها نبودند بـلـکـه ((پیامبران دیگرى که قبلا سرگذشت آنها را براى تو بیان کرده ایم و پیامبرانى را که هنوز سـرگـذشـت آنـهـا را شـرح نـداده ایم همگى همین ماموریت را داشتند و وحى الهى بر آنها نازل گردید)) (ورسلا قد قصصناهم علیک من قبل ورسلا لم نقصصهم علیک) و از این بالاتر ((خداوند رسما با موسى سخن گفت)) (وکلم اللّه موسى تکلیما).

 

(آیه 165)ـ بنابراین ، رشته وحى همیشه در میان بشر بوده است و چگونه ممکن است ما افراد انسان را بـدون راهنما و رهبر بگذرانیم و در عین حال براى آنهامسؤولیت و تکلیف قائل شویم ؟ لذا ((ما این پیامبران را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم تا به رحمت و پاداش الهى ، مردم را امیدوار سـازنـد و از کـیـفـرهـاى او بـیم دهند تا اتمام حجت بر آنها شود و بهانه اى نداشته باشند)) (رسلا مبشرین ومنذرین لئلا یکون للناس على اللّه حجه بعد الرسل).

خـداوند برنامه ارسال این رهبران را دقیقا تنظیم و اجرا نموده ، چرا چنین نباشد بااین که : ((او بر همه چیز توانا و حکیم است)) (وکان اللّه عزیزا حکیما).

حکمت او ایجاب مى کند که این کار عملى شود و قدرت او راه را هموارمى سازد.

 

(آیـه 166)ـ و در ایـن آیـه بـه پـیـامبر دلدارى و قوت قلب مى بخشد که اگر این جمعیت نبوت و رسـالـت تـو را انـکـار کردند اهمیتى ندارد، زیرا: ((خداوند گواه چیزى است که بر تو نازل کرده است)) (لکن اللّه یشهد بم انزل الیک).

و الـبـتـه انـتـخاب تو براى این منصب بى حساب نبوده بلکه ((این آیات را از روى علم به لیاقت و شایستگى تو براى ماموریت ، نازل کرده است)) (انزله بعلمه).

و در پـایـان اضـافـه مـى کـنـد که نه تنها خداوند گواهى بر حقانیت تو مى دهد،بلکه ((فرشتگان پروردگار نیز گواهى مى دهند اگرچه گواهى خدا کافى است))(والملائکه یشهدون وکفى باللّه شهیدا).

 

(آیـه 167)ـ در آیـات گـذشته بحثهایى در باره افراد بى ایمان و با ایمان ذکرشده بود، در این آیه اشـاره به دسته اى دیگر مى کند که بدترین نوع کفر را انتخاب کردند، آنها کسانى هستند که علاوه بر گمراهى خود، کوشش براى گمراه ساختن دیگران مى کنند، نه خود راه هدایت را پیمودند و نه مـى گـذارنـد دیگران این راه رابپیمایند; آیه مى فرماید: ((کسانى که کافر شدند و مردم را از گام گذاشتن در راه خدامانع گشتند، در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند)) (ان الذین کفروا وصدوا عن سبیل اللّه قد ضلوا ضلالا بعیدا).

 

(آیه 168)ـ در این آیه اضافه مى فرماید: ((آنها که کافر شدند و ستم کردند(هم ستم به حق کردند کـه آنچه شایسته آن بود انجام ندادند و هم ستم به خویش که خود را از سعادت محروم ساختند و در دره ضـلالـت سقوط کردند و هم به دیگران ستم کردند که آنها را از راه حق بازداشتند) چنین افـرادى هـرگـز مـشـمـول آمرزش پروردگار نخواهند شد و خداوند آنها را به هیچ راهى هدایت نمى کند)) (ان الذین کفروا وظلموا لم یکن اللّه لیغفر لهم ولا لیهدیهم طریقا).

 

(آیـه 169)ـ ((مـگـر بـه سوى دوزخ ! و آنها براى همیشه در دوزخ مى مانند))(الا طریق جهنم خا لدین فیها ابدا).

آنها باید بدانند که این تهدید الهى صورت مى پذیرد، زیرا: ((این کار براى خداآسان است و قدرت بر آن دارد)) (وکان ذلک على اللّه یسیرا).

 

(آیـه 170)ـ در آیـات گذشته سرنوشت افراد بى ایمان بیان شد، و در این آیه دعوت به سوى ایمان آمیخته با ذکر نتیجه آن مى کند، و با تعبیرات مختلفى که شوق و علاقه انسان را بر مى انگیزد همه مردم را به این هدف عالى تشویق مى نماید.

نخست مى گوید: ((اى مردم همان پیامبرى که در انتظار او بودید و در کتب آسمانى پیشین به او اشـاره شـده بود با آیین حق به سوى شما آمده است)) (ی ایهاالناس قد جکم الرسول بالحق) سپس مى فرماید: ((این پیامبر از طرف آن کس که پرورش و تربیت شما را بر عهده دارد آمده است)) (من ربکم).

 

بـعـد اضـافـه مـى کـند: ((اگر ایمان بیاورید به سود شماست)) به دیگرى خدمت نکرده اید، بلکه به خودتان خدمت نموده اید (فمنوا خیرا لکم).

و در پـایـان مـى فـرمـاید: ((فکر نکنید اگر شما راه کفر پیش گیرید به خدا زیانى مى رسد چنین نـیـسـت ، زیـرا خـداوند مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد))(وان تکفروا فان للّه ما فى السموات والا رض).

بـه عـلاوه چون ((خداوند، عالم و حکیم است)) (وکان اللّه علیما حکیما)دستورهایى را که به شما داده و برنامه هایى را که تنظیم کرده همگى روى فلسفه ومصالحى بوده و به سود شماست.

(آیه 171).

 

تثلیث موهوم است !

در ایـن آیـه و آیـه بـعـد بـه تـناسب بحثهایى که در باره اهل کتاب و کفار بود به یکى از مهمترین انـحـرافـات جـامعه مسیحیت یعنى ((مساله تثلیث و خدایان سه گانه))اشاره کرده و با جمله اى کوتاه و مستدل آنها را از این انحراف بزرگ برحذر مى دارد.

 

نخست به آنان اخطار مى کند که : ((اى اهل کتاب ! در دین خود راه غلو رانپویید و جز حق ، در باره خدا نگویید)) (ی اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم ولا تقولواعلى اللّه الا الحق).

مـسـالـه ((غلو)) در باره پیشوایان ، یکى از مهمترین سرچشمه هاى انحراف در ادیان آسمانى بوده است ، به همین جهت اسلام در باره غلات سختگیرى شدیدى کرده ودر کتب ((عقاید)) و ((فقه)) غلات از بدترین کفار معرفى شده اند!.

سپس به چند نکته که هرکدام در حکم دلیلى بر ابطال تثلیث و الوهیت مسیح است اشاره مى کند:

 

1ـ ((عیسى فقط فرزند مریم بود)) (انما المسیح عیسى ابن مریم).

ایـن تـعـبـیـر خاطرنشان مى سازد که مسیح همچون سایر افراد انسان در رحم مادر قرار داشت و دوران جـنینى را گذراند و همانند سایر افراد بشر متولد شد، شیرخورد و در آغوش مادر پرورش یـافـت یـعـنى ، تمام صفات بشرى در او بود، چگونه ممکن است چنین کسى که مشمول و محکوم قوانین طبیعت و تغییرات جهان ماده است خداوندى ازلى و ابدى باشد.

 

2ـ ((عیسى فرستاده خدا بود)) (رسول اللّه) ـاین موقعیت نیز تناسبى باالوهیت اوندارد.

 

3ـ ((عیسى کلمه خدا بود که به مریم القا شد)) (وکلمته القیه الى مریم).

ایـن تعبیر به خاطر آن است که اشاره به مخلوق بودن مسیح کند، همانطور که ((کلمات)) مخلوق ما است ، موجودات عالم آفرینش هم مخلوق خدا هستند.

 

4ـ ((عیسى روحى است که از طرف خدا آفریده شد)) (وروح منه).

این تعبیر که در مورد آفرینش آدم و به یک معنى آفرینش تمام بشر نیز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است که خدا آفرید و در وجود انسانها عموماو مسیح و پیامبران خصوصا قرار داد.

سپس قرآن به دنبال این بیان مى گوید: ((اکنون که چنین است به خداى یگانه وپیامبران او ایمان بـیـاورید و نگویید خدایان سه گانه اند و اگر از این سخن بپرهیزید،به سود شماست)) (فمنوا باللّه ورسله ولا تقولوا ثلثه انتهو خیرا لکم).

بار دیگر تاکید مى کند که : ((تنها خداوند معبود یگانه است)) (انما اللّه اله واحد).

 

یـعـنى ، شما قبول دارید که در عین تثلیث ، خدا یگانه است در حالى که اگرفرزندى داشته باشد شـبیه او خواهد بود و با این حال یگانگى معنى ندارد ((چگونه ممکن است خداوند فرزندى داشته بـاشـد در حالى که او از نقیصه احتیاج به همسرو فرزند و نقیصه جسمانیت و عوارض جسم بودن مبراست)) (سبحنه ان یکون له ولد).

 

به علاوه ((او مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد، همگى مخلوق اویند و او خالق آنهاست ، و مسیح نیز یکى از این مخلوقات اوست)) (له ما فى السموات وما فى الا رض).

چگونه مى توان یک حالت استثنایى براى وى قائل شد؟ آیا مملوک ومخلوق مى تواند فرزند مالک و خـالـق خود باشد؟ خداوند نه تنها خالق و مالک آنهاست بلکه مدبر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نیز مى باشد ((و براى تدبیر وسرپرستى آنها خداوند کافى است (وکفى باللّه وکیل).

 

اصـولا خـدایـى که ازلى و ابدى است ، و سرپرستى همه موجودات را از ازل تاابد بر عهده دارد چه نیازى به فرزند دارد، مگر او همانند ما است که فرزندى براى جانشین بعد از مرگ خود بخواهد ؟!.

آیـه 172ـ شـان نـزول : روایـت شـده کـه : طـایفه اى از مسیحیان نجران خدمت پیامبراسلام (ص) رسـیـدنـد و عـرض کردند: چرا نسبت به پیشواى ما خرده مى گیرى ؟پیامبر(ص) فرمود: من چه عیبى بر او گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گویى او بنده خدا وپیامبر او بوده است آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

مسیح بنده خدا بودـ

پـیـونـد و ارتـباط این آیه با آیات گذشته که در باره نفى الوهیت مسیح و ابطال مساله تثلیث بود آشکار است.

نـخـسـت بـا بیان دیگرى مساله الوهیت مسیح را ابطال مى کند و مى گوید شماچگونه معتقد به الـوهیت عیسى هستید در حالى که ((نه مسیح استنکاف از عبودیت و بندگى پروردگار داشت و نـه فـرشـتـگـان مـقـرب پروردگار استنکاف دارند)) (لن یستنکف المسیح ان یکون عبدا للّه ولا الملائکه المقربون).

و مسلم است کسى که خود عبادت کننده است معنى ندارد که معبود باشد.

 

در حـدیثى مى خوانیم که امام على بن موسى الرضا(ع) براى محکوم ساختن مسیحیان منحرف که مـدعـى الوهیت او بودند به ((جاثلیق)) بزرگ مسیحیان فرمود:عیسى (ع) همه چیزش خوب بود تنها یک عیب داشت و آن این که عبادت چندانى نداشت ، مرد مسیحى برآشفت و به امام گفت چه اشـتـبـاه بـزرگى مى کنى ؟ اتفاقا او ازعابدترین مردم بود، امام فورا فرمود: او چه کسى را عبادت مـى کـرد؟ آیـا کـسـى جـزخـدا را مـى پرستید؟ بنابراین ، به اعتراف خودت مسیح بنده و مخلوق وعبادت کننده خدا بود، نه معبود و خد، مرد مسیحى خاموش شد و پاسخى نداشت !

 

سـپس قرآن اضافه مى کند: ((کسانى که از عبادت و بندگى پروردگار امتناع ورزند و این امتناع از تـکبر و خودبینى سرچشمه بگیرد، خداوند همه آنها را در روزرستاخیز حاضر خواهد ساخت)) و به هرکدام کیفر مناسب خواهد داد (ومن یستنکف عن عبادته ویستکبر فسیحشرهم الیه جمیعا).

(آیـه 173)ـ ((در آن روز آنها که داراى ایمان و عمل صالح بوده اند پاداششان را بطورکامل خواهد داد، و از فضل و رحمت خدا بر آن خواهد افزود، آنها که ازبندگى خدا امتناع ورزیدند و راه تکبر را پیش گرفتند به عذاب دردناکى گرفتارخواهد کرد و غیر از خدا هیچ سرپرست و حامى و یاورى نـخـواهـنـد یـافت)) (فاماالذین آمنوا وعملوا الصالحات فیوفیهم اجورهم ویزیدهم من فضله واما الذین استنکفوا واستکبروا فیعذبهم عذابا الیما ولا یجدون لهم من دون اللّه ولیا ولانصیرا).

(آیه 174).

 

نور آشکار!

در تـعـقیب بحثهایى که در باره انحرافات اهل کتاب از اصل توحید و اصول تعلیمات انبیا در آیات سـابـق گـذشت در این آیه و آیه بعد سخن نهایى گفته شده وراه نجات مشخص گردیده است ، نـخـسـت عـمـوم مـردم جهان را مخاطب ساخته ،مى گوید: ((اى مردم از طرف پروردگار شما پیامبرى آمده است که براهین و دلایل آشکار دارد و همچنین نور آشکارى به نام قرآن با او فرستاده شـده کـه روشـنـگـر راه سـعـادت شـماست)) (ی ایها الناس قد جکم برهان من ربکم وانزلن الیکم نورامبینا).

 

منظور از ((برهان)) شخص پیامبراسلام (ص) است و منظور از ((نور)) قرآن مجیداست که در آیات دیگر نیز از آن تعبیر به نور شده است

(آیـه 175)ـ در ایـن آیـه نتیجه پیروى از این برهان و نور را چنین شرح مى دهد: ((اما آنها را که به خـدا ایـمان آوردند و به این کتاب آسمانى چنگ زدند به زودى در رحمت واسعه خود وارد خواهد کـرد، و از فـضـل و رحـمـت خـویـش برپاداش آنها خواهد افزود و به صراط مستقیم و راه راست هدایتشان مى کند)) (فاماالذین آمنوا باللّه واعتصموا به فسیدخلهم فى رحمه منه وفضل ویهدیهم الیه صراطا مستقیما).

 

آیـه 176ـ شـان نـزول : از ((جابربن عبداللّه انصارى)) چنین نقل کرده اند که مى گوید: من شدیدا بیمار بودم ، پیامبر(ص) به عیادت من آمد و در آنجا وضو گرفت واز آب وضوى خود بر من پاشید، مـن که در اندیشه مرگ بودم به پیامبر(ص) عرض کردم : وارث من فقط خواهران منند، میراث آنها چگونه است ؟.

این آیه که آیه فرائض نام دارد نازل شد و میراث آنها را روشن ساخت.

و به عقیده بعضى این آخرین آیه اى است که در باره احکام اسلام برپیامبر(ص) نازل شده.

 

تفسیر:

این آیه مقدار ارث برادران و خواهران را بیان مى کند، و همان طور که در اوایل این سوره در تفسیر آیه 12 گفتیم در باره ارث خواهران و برادران ، دو آیه در قرآن نازل شده است یکى همان آیه 12 که نـاظر به برادران و خواهران ((مادرى)) است ، ودیگر آیه مورد بحث که در باره خواهران و برادران ((پـدرى و مـادرى)) یـا ((پـدرى تـنـهـا))سـخن مى گوید، مى فرماید: ((ا زتو در این باره سؤال مى کنند، بگو خداوند حکم کلاله (برادران و خواهران را) براى شما بیان مى کند)) (یستفتونک قل اللّه یفتیکم فى الکلاله).

 

سپس به چندین حکم اشاره مى نماید:.

1ـ ((هـرگاه مردى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و یک خواهر داشته باشد نصف میراث او به آن یک خواهر مى رسد)) (ان امرؤ هلک لیس له ولد وله اخت فلها نصف ما ترک).

2ـ و اگـر زنى از دنیا برود ((و فرزندى نداشته باشد و یک برادر (برادر پدر ومادرى یا پدرى تنها) از خود به یادگار بگذارد تمام ارث او به یک برادر مى رسد))(وهو یرثه ان لم یکن لها ولد).

3ـ ((اگر کسى از دنیا برود و دو خواهر از او به یادگار بماند دو ثلث از میراث اورا مى برند)) (فان کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک).

4ـ ((اگـر ورثـه شـخـص متوفى ، چند برادر و خواهر باشند (از دو نفر بیشتر) تمام میراث او را در مـیـان خـود تقسیم مى کنند بطورى که سهم هر برادر دو برابر سهم یک خواهر شود)) (وان کانوا اخوه رجالا ونسا فللذکر مثل حظ الا نثیین).

در پـایـان آیـه مـى فـرمـاید: ((خداوند این حقایق را براى شما بیان مى کند تا گمراه نشوید و راه سعادت را بیابید (و حتما راهى را که خدا نشان مى دهد راه صحیح وواقعى است) زیرا به هر چیزى دانا است)) (یبین اللّه لکم ان تضلوا واللّه بکل شى علیم).

پایان سوره نسا.

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=27359
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

qari-quran

قاریان معروف قرآن در ایران

رشته قرائت قرآن با وجود قدمتی نه چندان طولانی در ایران نسبت به کشورهایی مانند …

2 نظرات

  1. اگه اسلام اینه واقعا من دیگه مسلمون نیستم،اما حقیقت اینه که این تفسیر شما از دین مبین اسلامه اما من عقل دارم وعقلم میگه وقتی کلیت یه دینی خوبه پس نمیشه بخاطر چند مورد اونو نادیده گرفت،مثل آیه 24 که عملاً داره تبلیغ فحشا میکنه!آخه کدوم عقل سالمی میتونه باور کنه که خدای عادل چنین حکم ناعادلانه ای صادر کنه.عقل من بهم میگه این دروغهایی رو که به خدا وپیامبر وکتابش میبندن باور نکن. شاید من عالم وآیت الله نباشم ولی یقین دارم تفسیر این آیه شریفه اینه که اجازه دارید به خواسته خود زنانی که به اختیار خود مسلمان شده اند طلاق غیابی از شوهرانشان بگیرید وبه درخواست خودشان در رضای کامل با آنها ازدواج نمایید

  2. سلام
    در تعریف جهالت گفنه شده کاریو از روی نااگاهی انجام دادن!!مگه کسی هست که از روی اگاهی کار بدی انجام بده؟!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.