تازه های آسمونی
تبلیغات اینترنتی

تفسیر سوره نحل

nahl تفسیر سوره نحل

 

سوره نحل [16]

این سوره 128 آیه دارد قسمتى از آن در «مکّه» و قسمتى در «مدینه» نازل گردیده است‏

 

 

محتواى سوره نحل:

در آیات این سوره هم بحثهاى خاص سوره‏هاى «مکّى» دیده مى‏شود- مانند بحث قاطع از توحید و معاد و مبارزه شدید با شرک و بت‏پرستى- و هم بحثهاى مخصوص سوره‏هاى «مدنى» مانند بحث از احکام اجتماعى و مسائل مربوط به جهاد و هجرت.

و بطور کلى محتواى این سوره را امور زیر تشکیل مى‏دهد.

1- بیش از همه بحث از نعمتهاى خداوند در این سوره به میان آمده و آن چنان ریزه کاریهاى آن تشریح گردیده که حسّ شکرگزارى هر انسان آزاده‏اى را بیدار مى‏کند.

این نعمتها شامل نعمتهاى مربوط به باران، نور آفتاب، انواع گیاهان و میوه‏ها و مواد غذایى دیگر، و حیواناتى که خدمتگزار انسانها هستند و انواع وسائل زندگى و حتى نعمت فرزند و همسر، و خلاصه شامل «انواع طیّبات» مى‏گردد.

2- بخش دیگرى از آن، از دلائل توحید و عظمت خلقت خدا، و معاد بحث مى‏کند.

3- قسمت دیگرى از آن از احکام مختلف اسلامى سخن مى‏گوید.

4- بخش دیگرى از بدعتهاى مشرکان سخن به میان آورده.   

 5- و بالاخره در قسمت دیگرى انسانها را از وسوسه‏هاى شیطان بر حذر مى‏دارد.

 

 

فضیلت تلاوت سوره نحل:

در بعضى از روایات از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود:

 «کسى که این سوره را تلاوت کند خداوند او را در برابر نعمتهایى که در این جهان به او بخشیده محاسبه نخواهد کرد».

البته تلاوتى توأم با تفکر و سپس تصمیم گیرى و عمل، و گام نهادن در طریق شکرگزارى.

 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

 (آیه 1)- فرمان عذاب نزدیک است: قسمت مهمى از آیات آغاز این سوره در «مکّه» نازل شده است، در همان ایام که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله درگیرى شدیدى با مشرکان و بت پرستان داشت، و هر روز در برابر دعوت حیات آفرین و آزادیبخش او به بهانه‏هایى متوسل مى‏شدند، از جمله این که هرگاه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله آنها را تهدید به عذاب الهى مى‏کرد بعضى از لجوجان مى‏گفتند: اگر این عذاب و کیفر که مى‏گویى راست است پس چرا به سراغ ما نمى‏آید؟! و شاید گاهى اضافه مى‏کردند که اگر فرضا عذابى در کار باشد ما دست به دامن بتها مى‏شویم تا در پیشگاه خدا شفاعت کنند تا این عذاب را از ما بر دارد.

نخستین آیه این سوره، خط بطلان بر این اوهام کشیده، مى‏گوید: «عجله نکنید فرمان خدا (براى مجازات مشرکان و مجرمان) قطعا فرا رسیده است» (أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ).

و اگر فکر مى‏کنید بتان شفیعان درگاه اویند سخت در اشتباهید «خداوند منزه و برتر از آن است که آنها براى او شریک مى‏سازند» (سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا یُشْرِکُونَ).

 

 

 (آیه 2)- و از آنجا که هیچ مجازات و کیفرى بدون بیان کافى و اتمام حجت عادلانه نیست، اضافه مى‏کند: «خداوند فرشتگان را با روح الهى به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد نازل مى‏کند» (یُنَزِّلُ الْمَلائِکَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ).

و به آنها دستور مى‏دهد که: مردم را انذار کنید (و بگویید:) معبودى جز من نیست» (أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا).

بنابراین، تنها «از (مخالفت دستور) من بپرهیزید» و در برابر من احساس مسؤولیت کنید (فَاتَّقُونِ).

منظور از «روح» در این آیه وحى و قرآن و نبوت است که مایه حیات و زندگى انسانهاست.

 

 

(آیه 3)- در اینجا قرآن براى ریشه کن ساختن شرک و توجه به خداوند یکتا از دو راه وارد مى‏شود: نخست از طریق دلائل عقلى به وسیله نظام شگرف آفرینش و عظمت خلقت، و دیگر از طریق عاطفى و بیان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان و تحریک حسّ شکرگزارى او.

در آغاز مى‏گوید: «خداوند آسمانها و زمین را به حق آفرید» (خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ).

حقانیت آسمانها و زمین هم از نظام عجیب و آفرینش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى که در آنها وجود دارد.

و به دنبال آن اضافه مى‏کند: «خدا برتر از آن است که براى او شریک مى‏سازند» (تَعالى‏ عَمَّا یُشْرِکُونَ).

آیا بتهایى که آنها را شریک او قرار داده‏اند هرگز قادر به چنین خلقتى هستند؟

و یا حتى مى‏توانند پشه کوچک و یا ذره غبارى بیافرینند!

 

 

(آیه 4)- بعد از اشاره به مسأله آفرینش آسمان و زمین و اسرار بى‏پایان آنها، سخن از خود انسان مى‏گوید، انسانى که به خودش از هر کس دیگر نزدیکتر است، مى‏فرماید: «انسان را از نطفه بى‏ارزشى آفرید، اما سر انجام به جایى رسید که موجودى (متفکر و فصیح و بلیغ و) مدافع از خویشتن و سخنگوى آشکار شد» (خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَهٍ فَإِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ).

 

 

 (آیه 5)- پس از آفرینش انسان به نعمت مهم دیگرى یعنى خلقت  چهار پایان، و فوائد مختلفى که از آنها عاید مى‏شود اشاره کرده، مى‏گوید: «خداوند چهار پایان را آفرید در حالى که در آنها وسیله پوشش براى شماست و منافع دیگر و از گوشت آنها مى‏خورید» (وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ فِیها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ).

جالب این که در میان این همه فوائد، قبل از هر چیز مسأله «پوشش» و «مسکن» را مطرح مى‏کند، زیرا بسیارى از مردم (بخصوص بادیه نشینان) هم لباسشان از پشم و مو یا پوست تهیه مى‏شود، و هم خیمه‏هایشان که آنها را از سرما و گرما حفظ مى‏کند، و به هر حال این دلیل بر اهمیت پوشش و مسکن و مقدم بودن آن بر هر چیز دیگر است.

 

 

 (آیه 6)- جالب این که تنها به منافع معمولى و عادى این چهار پایان سودمند اکتفا نمى‏کند بلکه روى جنبه استفاده روانى از آنها نیز تکیه کرده، مى‏گوید:

 «و در این حیوانات براى شما زینت و شکوهى است به هنگامى که آنها را به استراحتگاهشان باز مى‏گردانید، و هنگامى که (صبحگاهان) به صحرا مى‏فرستید» (وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ).

این در واقع جمال استغناء و خودکفایى جامعه است، جمال تولید و تأمین فرآورده‏هاى مورد نیاز یک ملت است، و به تعبیر گویاتر جمال استقلال اقتصادى و ترک هرگونه وابستگى است!

 

 

(آیه 7)- در این آیه به یکى دیگر از منافع مهم بعضى از این حیوانات اشاره کرده، مى‏گوید: «آنها بارهاى سنگین شما را (بر دوش خود) حمل مى‏کنند و به سوى شهر و دیارى که جز با مشقت زیاد به آن نمى‏رسیدید مى‏برند» (وَ تَحْمِلُ أَثْقالَکُمْ إِلى‏ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ).

این نشانه رحمت و رأفت خداوند است که این چهار پایان را با این قدرت و نیرو آفریده است، و آنها را رام و تسلیم شما نیز گردانیده «چرا که پروردگار شما رءوف و رحیم است» (إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ).

به این ترتیب این چهار پایان در درجه اول، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما تولید مى‏کنند، و در درجه بعد از فرآورده‏هاى لبنیاتى آنها استفاده مى‏شود، و سپس از گوشتشان، و بعد از آثار روانى که در دلها مى‏گذارند، مورد توجه قرار گرفته و سر انجام باربرى آنها.

 

 

 (آیه 8)- آنگاه به سراغ گروه دیگرى از حیوانات مى‏رود که براى سوارى انسان از آنها استفاده مى‏شود، مى‏فرماید: «خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا شما بر آن سوار شوید، و هم مایه زینت شما باشد» (وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زِینَهً).

در پایان آیه به مسأله مهمترى اشاره کرده و افکار را به وسائل نقلیه و مرکبهاى گوناگونى که در آینده در اختیار بشر قرار مى‏گیرد و بهتر و خوبتر از این حیوانات مى‏تواند استفاده کند متوجه مى‏سازد، و مى‏گوید: «و خداوند چیزها (وسائل نقلیه دیگرى) مى‏آفریند

که شما نمى‏دانید» (وَ یَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ).

 

 

 (آیه 9)- به دنبال نعمتهاى مختلفى که در آیات گذشته بیان شد در اینجا به یکى از نعمتهاى بسیار مهم معنوى اشاره کرده، مى‏فرماید: «بر خداست که راه راست و صراط مستقیم را (که هیچ گونه انحراف و کژى در آن نیست) در اختیار بندگان بگذارد» (وَ عَلَى اللَّهِ

قَصْدُ السَّبِیلِ).

در این که این راه راست اشاره به جنبه تکوینى یا تشریعى مى‏کند، مفسران تفسیرهاى مختلفى دارند، ولى هیچ مانعى ندارد که هر دو جنبه را شامل شود.

به این ترتیب که خداوند از نظر خلقت و آفرینش و تکوین، انسان را مجهز به عقل و استعداد و نیروهاى لازم براى پیمودن این صراط مستقیم کرده است.

و از سوى دیگر، خدا پیامبران را با وحى آسمانى و تعلیمات کافى و قوانین مورد نیاز انسان فرستاده است، تا از نظر تشریع، راه را از چاه مشخص کرده و با انواع بیانها او را تشویق به پیمودن این راه کنند و از مسیرهاى انحرافى باز دارند.

سپس از آنجا که راههاى انحرافى فراوان است، به انسانها هشدار مى‏دهد و مى‏گوید: «بعضى از این راهها منحرف و بیراهه است» (وَ مِنْها جائِرٌ).

و از آنجا که نعمت اختیار و آزادى اراده و انتخاب، یکى از مهمترین عوامل تکامل انسان مى‏باشد با یک جمله کوتاه به آن اشاره کرده، مى‏گوید: «اگر خدا مى‏خواست همه شما را (به اجبار) به راه راست هدایت مى‏کرد» به گونه‏اى که نتوانید گامى از آن فراتر بگذارید (وَ لَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ).

ولى این کار را نکرد، چرا که هدایت اجبارى، نه افتخار است و نه تکامل!

 

 

 (آیه 10)- در این آیه باز به سراغ نعمتهاى مادى مى‏رود تا حس شکرگزارى انسانها را برانگیزد، آتش عشق خدا را در دلهایشان بیفروزد، و آنها را به شناخت بیشتر بخشنده این نعمتها دعوت کند.

مى‏گوید: «او کسى است که از آسمان آبى فرستاد» (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً).

آبى حیات بخش، زلال، شفاف، و خالى از هرگونه آلودگى «که نوشیدن شما از آن است» (لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ).

 «و نیز گیاهان و درختانى از آن به وجود مى‏آید که (حیوانات خود را) در آن به چرا مى‏فرستید» (وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ).

بدون شک منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روییدن درختان و گیاهان نیست، بلکه شستشوى زمینها، تصفیه هوا، ایجاد رطوبت لازم براى طراوت پوست تن انسان و راحتى تنفس او، و مانند آن همه از فوائد باران است، ولى از آنجا که دو قسمت یاد شده، از اهمیت بیشترى برخوردار بوده روى آن تکیه شده.

 

 

 (آیه 11)- باز همین مسأله را چنین ادامه مى‏دهد: «خداوند با آن (آب باران) براى شما زراعت و زیتون و نخل و انگور، و از همه میوه‏ها مى‏رویاند» (یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ).

 «مسلما در آفرینش این (میوه‏هاى رنگارنگ و پربرکت و این همه محصولات کشاورزى) نشانه روشنى (از خدا) براى اندیشمندان است» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ).

 (آیه 12)- سپس به نعمت تسخیر موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره کرده، مى‏فرماید: «و (خداوند) شب و روز را براى شما مسخر کرد و همچنین خورشید و ماه را» (وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ).                      

 «و ستارگان نیز به فرمان او مسخر شما هستند» (وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ).

 «مسلما در این امور نشانه‏هایى است (از عظمت خدا و بزرگى آفرینش) براى آنها که اندیشه مى‏کنند» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ).

 

 

 (آیه 13)- علاوه بر اینها «مخلوقاتى را که در زمین براى شما آفریده» نیز مسخر فرمان شما ساخت (وَ ما ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ).

 «مخلوقاتى گوناگون و رنگارنگ» (مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ).

از انواع پوششها، غذاها، همسران پاک، وسائل رفاهى گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیر زمینى و رو زمینى و سایر نعمتها.

 «در اینها نیز نشانه‏اى است (آشکار) براى مردمى که متذکر مى‏شوند» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ).

چرا تنها زیتون و نخل و انگور؟!

ممکن است چنین به نظر آید که اگر قرآن در آیات فوق از میان انواع میوه‏ها روى زیتون و خرما و انگور تکیه کرده به خاطر وجود آنها در محیط نزول قرآن بوده است، ولى با توجه به جهانى و جاودانى بودن قرآن، و عمق تعبیراتش روشن مى‏شود که مطلب از این فراتر است.

غذاشناسان و دانشمندان به ما مى‏گویند: کمتر میوه‏اى است که براى بدن انسان از نظر غذایى به اندازه این سه میوه، مفید و مؤثر باشد.

همانها مى‏گویند: «روغن زیتون» براى تولید سوخت بدن ارزش بسیار فراوان دارد، کالرى حرارتى آن بسیار بالا است، و از این جهت یک نیرو بخش است و آنها که مى‏خواهند همواره سلامت خود را حفظ کنند، باید به این اکسیر علاقه‏مند شوند.

روغن زیتون دوست صمیمى کبد آدمى است، و براى رفع عوارض کلیه‏ها و سنگهاى صفراوى و قولنجهاى کلیوى و کبدى و رفع یبوست بسیار مؤثر است.

با پیشرفت دانش پزشکى و غذا شناسى اهمیت دارویى «خرما» نیز به ثبوت رسیده است. در خرما کلسیم وجود دارد که عامل اصلى استحکام استخوانهاست و نیز فسفر وجود دارد که از عناصر اصلى تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگى است، قوه بینایى را مى‏افزاید.  

 و نیز خرما داراى پتاسیم است که فقدان آن را در بدن علت حقیقى زخم معده مى‏دانند، و وجود آن براى ماهیچه‏ها و بافتهاى بدن انسان بسیار پرارزش است.

این سخن امروز در میان غذا شناسان معروف است که خرما از سرطان جلوگیرى مى‏کند.

و اما در مورد «انگور» به گفته دانشمندان غذا شناس به قدرى عوامل مؤثر دارد که مى‏توان گفت، یک داروخانه طبیعى است.

انگور دو برابر گوشت، در بدن حرارت ایجاد مى‏کند، و علاوه بر این ضدّ سم است، براى تصفیه خون، دفع رماتیسم، نقرس، و زیادى اوره خون، اثر درمانى مسلّمى دارد، انگور معده و روده را لایروبى مى‏کند، نشاط آفرین و برطرف کننده اندوه است، اعصاب را تقویت کرده، و ویتامینهاى مختلف موجود در آن به انسان نیرو و توان مى‏بخشد.

بنابراین، تکیه کردن قرآن بر این سه نوع میوه بى‏دلیل نیست، و شاید در آن روز قسمت مهمى از آن بر مردم پوشیده بوده است.

 

 

(آیه 14)- نعمت کوهها و دریاها و ستارگان: در اینجا به سراغ بخش مهم دیگرى از نعمتهاى بى‏پایان خداوند در مورد انسانها مى‏رود و نخست از دریاها که منبع بسیار مهم حیات و زندگى است آغاز کرده، مى‏گوید: «و او کسى است که دریاها را براى شما تسخیر کرده و به خدمت شما گمارد» (وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ).

مى‏دانیم قسمت عمده روى زمین را دریاها تشکیل مى‏دهند، و نیز مى‏دانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده، و قرار دادن آن در خدمت بشر یکى از نعمتهاى بزرگ خدا است.

سپس به سه قسمت از منافع دریاها اشاره کرده، مى‏فرماید: «تا از آن گوشت تازه بخورید» (لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا).

گوشتى که زحمت پرورش آن را نکشیده‏اید تنها دست قدرت خدا آن را در دل اقیانوسها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است.

دیگر از منافع آن مواد زینتى است که از دریاها استخراج مى‏شود لذا اضافه  مى‏کند: «و زیورى براى پوشیدن (مانند مروارید) از آن استخراج کنید» (وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَهً تَلْبَسُونَها).

یکى از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زیبایى تشکیل مى‏دهد که نقش مؤثرى در حیات بشر دارد، لذا باید بطرز صحیح و سالمى- دور از هرگونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر- اشباع گردد.

به همین دلیل در اسلام، استفاده از زینت به صورت معقول و خالى از هرگونه اسراف مانند بهره‏گیرى از لباسهاى خوب، انواع عطریات، بعضى سنگهاى قیمتى و مانند آن- مخصوصا در مورد زنان- که نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است، ولى باید خالى از اسراف و تبذیر باشد.

بالاخره سومین نعمت دریاها را حرکت کشتیها به عنوان یک وسیله مهم براى انتقال انسان و نیازمندیهاى او، ذکر مى‏کند، و مى‏فرماید: «کشتیها را مى‏بینى که آبها را بر صفحه اقیانوسها مى‏شکافند» (وَ تَرَى الْفُلْکَ مَواخِرَ فِیهِ).

صحنه‏اى که در برابر سرنشینان کشتى به هنگام حرکت بر صفحه اقیانوسها ظاهر مى‏شود چقدر دیدنى است خدا این نعمت را به شما داد تا از آن بهره گیرید «و از فضل او در مسیر تجارت خود از کشتیها استفاده کنید» (وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ).

با توجه به این همه نعمت، حس شکرگزارى را در شما زنده کند، «و شاید شکر نعمتهاى او را به جا آورید» (وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ).

 

 

 (آیه 15)- پس از بیان نعمت دریاها، به سراغ کوههاى سخت و سنگین مى‏رود، مى‏گوید: «و در زمین کوههاى ثابت و محکمى افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد» و به شما آرامش بخشد (وَ أَلْقى‏ فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ).

و از آنجا که کوهها یکى از مخازن اصلى آبها (چه به صورت برف و یخ و چه به صورت آبهاى درونى) مى‏باشند بلافاصله بعد از آن، نعمت وجود نهرها را بیان کرده، مى‏گوید: «و (براى شما) نهرهایى قرار دادیم» (وَ أَنْهاراً).

و از آنجا که وجود کوهها ممکن است این توهم را به وجود آورد که بخشهاى زمین را از یکدیگر جدا مى‏کند، و راهها را مى‏بندد، چنین اضافه مى‏کند: «و (براى شما) راههائى (قرار داد) تا هدایت شوید» (وَ سُبُلًا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ).

 

 

 (آیه 16)- و از آنجا که راه بدون نشانه و علامت و راهنما، انسان را به مقصد نمى‏رساند بعد از ذکر نعمت «راه» به این «نشانه‏ها» اشاره کرده، مى‏گوید:

 «و علاماتى قرار داد» (وَ عَلاماتٍ).

این علامتها انواع زیادى دارد: شکل کوهها و درّه‏ها و بریدگیهاى آنها، فراز و نشیبهاى قطعات مختلف زمین، رنگ خاکها و کوهها، و حتى چگونگى وزش بادها هر یک، علامتى براى پیدا کردن راههاست.

ولى از آنجا که در پاره‏اى از اوقات در بیابانها، در شبهاى تاریک، یا هنگامى که انسان شبانه در دل اقیانوسها سفر مى‏کند از این علامات خبرى نیست، خداوند علامات آسمانى را به کمک فرستاده تا اگر در زمین علامتى نیست، از علامت آسمان استفاده کنند و گمراه نشوند! لذا اضافه مى‏کند: «و به وسیله ستارگان، مردم هدایت مى‏شوند» (وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ).

جالب توجه این که: روایات بسیارى از ائمه علیهم السّلام وارد شده که در آنها «نجم» (ستاره) به پیامبر و «علامات» به امامان تفسیر شده است که اشاره به تفسیر معنوى آیه است.

در حدیثى از امام صادق علیه السّلام چنین مى‏خوانیم: «النّجم رسول اللّه و العلامات الائمه علیهم السّلام»: «ستاره اشاره به پیامبر است و علامات امامان علیهم السّلام هستند».

 

 

 (آیه 17)- پس از بیان آن همه نعمتهاى بزرگ و الطاف خفىّ پروردگار، وجدان انسانها را به داورى مى‏طلبد و مى‏گوید: «آیا کسى که مى‏آفریند همچون کسى است که نمى‏آفریند، آیا متذکر نمى‏شوید»؟! (أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ).

آیا باید در برابر خالق این همه نعمتها سجده کرد؟ یا موجوداتى که خود مخلوق ناچیزى بیش نیستند و هرگز خلقتى نداشته و ندارند؟ این یک روش مؤثر تربیتى است که قرآن در بسیارى از موارد از آن استفاده کرده است، مسائل را به صورت استفهامى طرح، و پاسخ آن را بر عهده وجدانهاى بیدار مى‏گذارد، و حس خودجوشى مردم را به کمک مى‏طلبد.

 

 

 (آیه 18)- سر انجام براى این که هیچ کس تصور نکند نعمت خدا منحصر به اینهاست مى‏گوید: «و اگر بخواهید نعمتهاى خدا را شماره کنید قادر بر احصاى آن نیستید» (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللَّهِ لا تُحْصُوها).

اکنون این سؤال پیش مى‏آید که پس ما چگونه مى‏توانیم حق شکر او را ادا کنیم؟ آیا با این حال در زمره ناسپاسان نیستیم؟

پاسخ این سؤال را قرآن در آخرین جمله این آیه بیان کرده، مى‏گوید:

 «خداوند غفور رحیم است» (إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ).

آرى! خدا مهربانتر و بزرگوارتر از آن است که شما را به خاطر عدم توانایى بر شکر نعمتهایش مؤاخذه یا مجازات کند، همین قدر که بدانید سر تا پاى شما غرق نعمت اوست و از اداى حق شکرش عاجزید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید، نهایت شکر او را انجام داده‏اید.

 ورنه سزاوار خداوندیش             کس نتواند که به جا آورد!

 ولى اینها همه مانع از آن نیست که ما به مقدار توانایى به احصاى نعمتهایش بپردازیم.

 

 

 (آیه 19)- از آنجا که در آیات گذشته به دو قسمت از مهمترین صفات خدا اشاره شد در اینجا به سومین صفت «معبود حقیقى» اشاره مى‏شود که علم و دانایى است، مى‏گوید: «خداوند مى‏داند آنچه را پنهان مى‏دارید و آنچه را آشکار مى‏سازید» (وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ).

پس چرا به دنبال بتها مى‏روید که نه کمترین سهمى در خالقیت جهان دارند، نه کوچکترین نعمتى به شما بخشیده‏اند، و نه از اسرار درون و اعمال برون شما آگاهند؟

 

 

 (آیه 20)- بار دیگر روى مسأله خالقیت تکیه مى‏کند، ولى از آیه مشابه آن که قبلا داشتیم فراتر مى‏رود و مى‏گوید: «معبودهایى را که آنها غیر از خدا مى‏خوانند نه تنها چیزى را خلق نمى‏کنند بلکه خودشان مخلوقند» (وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ). 

 تاکنون بحث در این بود که اینها خالق نیستند و به همین دلیل لایق عبادت نمى‏باشند اکنون مى‏گوید آنها خود مخلوقند، نیازمند و محتاجند.

 

 

 (آیه 21)- از این گذشته، «آنها مردگانى هستند که هرگز استعداد حیات ندارند» (أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ).

سپس اضافه مى‏کند: «و این بتها اصلا نمى‏دانند در چه زمانى (عبادت کنندگانشان) مبعوث خواهند شد» (وَ ما یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ).

اگر پاداش و جزا به دست آنها بود حدّ اقل باید از «رستاخیز بندگان خود» باخبر باشند، با این نادانى چگونه لایق عبادتند؟

و این پنجمین صفتى است که معبود به حق باید داشته باشد و آنها فاقد آنند.

بت و بت پرستى در منطق قرآن مفهوم وسیعى دارد. هر موجود و هر کسى را که تکیه گاه خود در برابر خدا قرار دهیم و سرنوشت خود را دست او بدانیم او بت ما محسوب مى‏شود، به همین دلیل تمام آنچه در آیات فوق آمده در باره کسانى که امروز ظاهرا خدا پرستند اما استقلال یک فرد مؤمن راستین را از دست داده و تکیه گاهى براى خود از بندگان ضعیف انتخاب کرده‏اند و به صورت وابسته زندگى مى‏کند، شامل مى‏شود.

 

 

(آیه 22)- به دنبال این استدلالات زنده و روشن بر نفى صلاحیت بتها، چنین نتیجه گیرى مى‏کند بنابراین «معبود شما معبود واحدى است» (إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ).

و از آنجا که ایمان به مبدأ و معاد همه جا با یکدیگر قرین و لازم و ملزوم یکدیگرند بلافاصله اضافه مى‏کند: «آنها که ایمان به آخرت ندارند (و طبعا ایمان درستى به مبدأ نیز ندارند) دلهایشان حقیقت را انکار مى‏کند و در برابر حق مستکبرند» (فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَهٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ).

و گر نه دلائل توحید براى آنها که حق جو و متواضع در مقابل حقیقتند آشکار است، و هم دلائل معاد، ولى خوى استکبار و عدم تسلیم در برابر حق سبب مى‏شود که آنها دائما حالت انکار و نفى به خود بگیرند.

 

 

 (آیه 23)- در این آیه بار دیگر روى علم خدا به غیب و شهود و پنهان و آشکار مجددا تکیه کرده، مى‏گوید: «قطعا خداوند از آنچه پنهان مى‏دارند و آنچه آشکار مى‏سازند باخبر است» (لا جَرَمَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ).

این جمله در واقع تهدیدى است در برابر کفار و دشمنان حق که خدا از حال آنها هرگز غافل نیست.

آنها مستکبرند و «خداوند مستکبران را دوست نمى‏دارد» (إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ). چرا که استکبار در برابر حق اولین نشانه بیگانگى از خداست.

 

 

 (آیه 24)-شأن نزول: این آیه در باره «مقتسمین» (تبعیض گران) که قبلا در باره آنها بحث شد نازل گردیده است، آنها شانزده نفر بودند که به چهار گروه تقسیم شدند و هر گروه چهار نفرى بر سر راه مردم در یکى از جاده‏هاى مکه در ایام حج ایستادند تا پیش از آنکه مردم وارد شوند ذهن آنها را نسبت به قرآن و اسلام بدبین سازند، و بگویند محمد صلّى اللّه علیه و آله دین و آیین تازه‏اى نیاورده بلکه همان افسانه‏هاى دروغین پیشینیان است.

تفسیر:آنها که بار گناه دیگران را بر دوش مى‏کشند- در آیات گذشته سخن از مستکبران بود و در این آیه منطق همیشگى این گروه بى‏ایمان منعکس شده است، مى‏گوید: «و هنگامى که به آنها گفته شود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است؟ در پاسخ مى‏گویند: (اینها وحى الهى نیست) همان افسانه‏هاى دروغین پیشینیان است» (وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ ما ذا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ).

جالب این که مستکبران امروز نیز غالبا موذیانه براى فرار از حق و همچنین براى گمراه ساختن دیگران به این تهمت متوسل مى‏شوند، حتى در کتب جامعه شناسى شکل به اصطلاح علمى به آن داده‏اند و مذهب را زاییده جهل بشر و تفسیرهاى مذهبى را اسطوره‏ها مى‏نامند! اما آنها با مذاهب خرافى و ساختگى هرگز جنگ و ستیز ندارند، مخالفت آنها تنها با مذاهب راستین است که افکار انسانها را بیدار مى‏کند، و زنجیرهاى استعمار را درهم مى‏شکند سدّ راه مستکبران و استعمارگران است.

 

 

 (آیه 25)- این آیه نتیجه اعمال این کوردلان را چنین بیان مى‏کند: «اینها باید روز رستاخیز هم بار گناهان خود را بطور کامل بر دوش بکشند و هم سهمى از گناهان کسانى را که بخاطر جهل گمراه کرده‏اند»! (لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ).

 «بدانید آنها بدترین و زر و مسؤولیت را بر دوش مى‏کشند» (أَلا ساءَ ما یَزِرُونَ).

چرا که گاهى گفتار آنها سبب گمراهى هزاران نفر مى‏شود، چقدر دشوار است که انسان هم بار گناهان خود را بر دوش کشد و هم سهمى از گناهان هزاران نفر دیگر را، و هرگاه سخنان گمراه کننده آنها باقى بماند و سر چشمه گمراهى نسلها شود بار آنها نیز بر دوششان سنگینى مى‏کند!

 

 

 (آیه 26)- این آیه به بیان این نکته مى‏پردازد که این اولین بار نیست که مستکبران به رهبران الهى تهمت مى‏زنند و وحى آسمانى را اساطیر اولین مى‏شمارند، بلکه «آنهایى که قبل از اینها بودند نیز از این گونه توطئه‏ها داشتند، ولى خداوند به سراغ شالوده زندگى آنها رفت و از اساس آن را ویران نمود، و سقف بر سرشان از بالا فرود آمد»! (قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَى اللَّهُ بُنْیانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ).

 «و عذاب و مجازات الهى از آنجا که (باور نمى‏کردند و) نمى‏دانستند به سراغشان آمد» (وَ أَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَیْثُ لا یَشْعُرُونَ).

ریشه کن کردن ساختمان و فرود آمدن سقف، ممکن است اشاره به ساختمان و سقف ظاهرى آنها باشد که بر اثر زلزله‏ها و صاعقه‏ها درهم کوبیده شد و بر سر آنان فرود آمد، و ممکن است کنایه از سازمان و تشکیلات آنها باشد که به فرمان خدا از ریشه برکنده شد، و نابود گشت، ضمنا مانعى ندارد که آیه اشاره به هر دو معنى باشد.

 

 

 (آیه 27)- آنچه گفته شد عذاب دنیاى آنان است ولى مجازاتشان به همین جا پایان نمى‏گیرد، بلکه «بعد از این در روز رستاخیز خدا آنها را رسوا مى‏سازد» (ثُمَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ یُخْزِیهِمْ).

و آنها را مورد سؤال قرار مى‏دهد و مى‏گوید: «شریکانى که شما براى من ساختید (و به آنها عشق مى‏ورزیدید) و به خاطر آنها با دیگران دشمنى مى‏کردید،کجا هستند؟ (وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکائِیَ الَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ).

در اینجا آنها پاسخى براى این سؤال مسلما ندارند ولى: «کسانى که به آنها علم داده شده (زبان به سخن مى‏گشایند و) مى‏گویند: شرمندگى و رسوایى و بدبختى، امروز بر کافران است» (قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْکافِرِینَ). و این خود یک نوع مجازات و کیفر روانى براى آنهاست.

 

 

 (آیه 28)- این آیه با تعبیرى که درس تکان دهنده‏اى براى بیدار کردن غافلان و بى‏خبران است در توصیف کافران مى‏گوید: آنها «کسانى هستند که فرشتگان مرگ روح آنها را مى‏گیرند، در حالى که به خود ظلم کرده بودند» (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ).

زیرا انسان هر ظلم و ستمى کند در درجه اول به خودش باز مى‏گردد و خانه خویشتن را قبل از خانه دیگران ویران مى‏سازد.

اما آنها هنگامى که خود را در آستانه مرگ مى‏بینند و پرده‏هاى غرور و غفلت از مقابل چشمانشان کنار مى‏رود «فورا تسلیم مى‏شوند، (و به دروغ مى‏گویند:) ما کار بدى انجام نمى‏دادیم»! (فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ).

آیا دروغ مى‏گویند، به خاطر این که دروغ بر اثر تکرار، صفت ذاتى آنها شده است؟ و یا مى‏خواهند بگویند ما مى‏دانیم این اعمال را انجام داده‏ایم ولى اشتباه کرده‏ایم و سوء نیت نداشته‏ایم، ممکن است هر دو باشد.

ولى بلافاصله به آنها گفته مى‏شود شما دروغ مى‏گویید، اعمال زشت فراوانى انجام دادید «آرى خداوند به آنچه انجام مى‏دادید (و همچنین از نیتهاى شما) باخبر است» (بَلى‏ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).

بنابراین جاى انکار کردن و حاشا نمودن نیست! و این ایمان اضطرارى هم سودى ندارد.

 

 

 (آیه 29)- «اکنون که چنین است از درهاى جهنم وارد شوید در حالى که جاودانه در آن خواهید بود» (فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها).

 «چه جاى بدى است جایگاه متکبران» (فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ).

            

 

 (آیه 30)- سرنوشت پاکان و نیکان: در آیات گذشته اظهارات مشرکان در باره قرآن و نتائج آن را خواندیم، اما در اینجا اعتقاد مؤمنان را با ذکر نتائجش مى‏خوانیم:

نخست مى‏گوید: «و (هنگامى که) به پرهیزکاران گفته مى‏شود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است؟ مى‏گفتند: خیر و سعادت» (وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قالُوا خَیْراً).

چه تعبیر رسا و زیبا و جامعى! «خَیْراً» آن هم خیر مطلق، که مفهوم گسترده‏اش همه نیکیها، سعادتها و پیروزیهاى مادى و معنوى را در بر مى‏گیرد.

سپس همان گونه که در آیات گذشته، نتیجه اظهارات مشرکان، به صورت کیفرهاى مضاعف دنیوى و اخروى، مادى و معنوى، بیان شد، در آیه مورد بحث نتیجه اظهارات مؤمنان به این صورت بیان شده است: «براى کسانى که نیکى کردند، در این دنیا نیکى است» (لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَهٌ).

قابل توجه این که «حسنه» همانند «خیر» است که انواع حسنات و نعمتهاى این جهان را در بر مى‏گیرد.

این پاداشهاى دنیاى آنهاست، سپس اضافه مى‏کند: «و سراى آخرت از این هم بهتر است، و چه خوبست سراى پرهیزکاران»؟ (وَ لَدارُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِینَ).

 

 

 (آیه 31)- این آیه سراى پرهیزکاران را که قبلا بطور سر بسته بیان شد، توصیف کرده، مى‏گوید: سراى پرهیزکاران «باغهاى جاویدان بهشت است که همگى وارد آن مى‏شوند» (جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها).

 «نهرهاى جارى از زیر درختانش مى‏گذرد» (تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ).

تنها مسأله باغ و درخت مطرح نیست، بلکه «هر چه بخواهند در آنجا هست» (لَهُمْ فِیها ما یَشاؤُنَ).

و در پایان آیه مى‏فرماید: «خداوند پرهیزکاران را چنین پاداش مى‏دهد» (کَذلِکَ یَجْزِی اللَّهُ الْمُتَّقِینَ).

 

 

 (آیه 32)- در آیات گذشته خواندیم که فرشتگان مرگ مشرکان مستکبر را  قبض روح مى‏کنند در حالى که ستمگرند.

اما در اینجا مى‏خوانیم که: پرهیزکاران «کسانى هستند که فرشتگان قبض ارواح، روح آنان را مى‏گیرند در حالى که پاک و پاکیزه‏اند» (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ طَیِّبِینَ). پاکیزه از آلودگى شرک پاکیزه از ظلم و استکبار و هر گونه گناه.

در اینجا فرشتگان «به آنها مى‏گویند: سلام بر شما باد»! (یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ). سلامى که نشانه امنیت و سلامت و آرامش کامل است.

سپس مى‏گویند: «وارد بهشت شوید به خاطر اعمالى که انجام مى‏دادید» (ادْخُلُوا الْجَنَّهَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).

تعبیر به «تَتَوَفَّاهُمُ» (روح آنها را دریافت مى‏دارند) اشاره است به این که مرگ به معنى فنا و نیستى و پایان همه چیز نیست، بلکه انتقالى است از یک مرحله به مرحله بالاتر.

 

 

 (آیه 33)- بار دیگر به تجزیه و تحلیل، پیرامون طرز فکر و برنامه مشرکان و مستکبران پرداخته و با زبان تهدید مى‏گوید: آنها چه انتظارى مى‏کشند؟ «آیا جز این انتظار دارند که فرشتگان (قبض ارواح) به سراغشان بیایند» درهاى توبه بسته شود، پرونده اعمال پیچیده گردد و راه بازگشت باقى نماند؟!َلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلائِکَهُ)

 

 «و یا (این که انتظار مى‏کشند) فرمان پروردگار (دائر به عذاب و مجازات آنها) فرا رسد» آنگاه توبه کنندَ (وْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ)

 ولى توبه آنها در آن زمان بى‏اثر است.

سپس اضافه مى‏کند: تنها این گروه نیستند که این چنین مى‏کنند بلکه، «کسانى که پیش از ایشان بودند نیز چنین کردند»( !َذلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ)

 «خداوند به آنها ستم نکرد ولى آنها پیوسته به خویشتن ستم مى‏کردند»َ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)

چرا که آنها در حقیقت تنها نتیجه اعمال خود را باز مى‏یابند.

 

 

 (آیه 34)- باز به نتیجه اعمال آنها مى‏پردازد و مى‏گوید: «سر انجام، سیئات اعمالشان به آنها رسید» (فَأَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا).                   

 «و آنچه را استهزاء مى‏کردند (از وعده‏هاى عذاب الهى) بر آنها وارد شد» (وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ).

آیه فوق بار دیگر این واقعیت را تأکید مى‏کند که این اعمال انسان است که دامان او را در این جهان و آن جهان مى‏گیرد و در چهره‏هاى مختلف تجسم مى‏یابد و او را رنج و آزار و شکنجه مى‏دهد نه چیز دیگر.

 

 

 (آیه 35)- این آیه به یکى از منطقهاى سست و بى‏اساس مشرکان اشاره کرده، مى‏گوید: «و مشرکان گفتند: اگر خدا مى‏خواست نه ما و نه نیاکان ما هیچ چیز غیر او را عبادت نمى‏کردیم» و به سراغ بتها نمى‏رفتیم (وَ قالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا).

 «و چیزى را بدون اذن او تحریم نمى‏نمودیم» (وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ).

این جمله اشاره به قسمتى از چهارپایانى است که مشرکان در عصر جاهلیت، از پیش خود تحریم کرده بودند. آنها مى‏خواستند چنین استدلال کنند که اگر اعمال ما مورد رضاى خدا نیست پس چرا قبلا پیامبرانى نفرستاد و از همان روز اول به نیاکان ما نگفت من به این کار راضى نیستم این سکوت او دلیل بر رضاى اوست! لذا در پاسخ مى‏فرماید: «پیشینیان آنها نیز همین کارها را انجام دادند (و به همین بهانه‏ها متوسل شدند) ولى آیا پیامبران الهى وظیفه‏اى جز ابلاغ آشکار دارند؟» (کَذلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ).

و این چنین است راه و رسم همه رهبران راستین که در اصل دعوت هرگز از سخنان دو پهلو استفاده نمى‏کنند، در بیان حقیقت چیزى فرو گذار نمى‏نمایند و تمام عواقب این صراحت و قاطعیت را نیز به جان پذیرا هستند.

 

 

 (آیه 36)- به دنبال اعلام این واقعیت که وظیفه پیامبران تنها ابلاغ آشکار است، در این آیه اشاره کوتاه و جامعى به وضع دعوت پیامبران کرده، مى‏گوید: «ما در هر امتى رسولى فرستادیم» (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولًا). که دعوت ما را به گوش امتها برسانند.   سپس اضافه مى‏کند محتواى دعوت همه این رسولان این بود که: «خداى یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید» (أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ).

چرا که اگر پایه‏هاى توحید محکم نشود، و طاغوتها از جوامع انسانى و محیط افکار طرد نگردند، هیچ برنامه اصلاحى قابل پیاده کردن نیست.

 

 

اکنون ببینیم نتیجه دعوت انبیا به توحید به کجا رسید، در اینجا قرآن مى‏گوید:

 «گروهى از آن امتها کسانى بودند که خدا هدایتشان کرد» (فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ).

 «و گروهى از آنان ضلالت و گمراهى دامانشان را گرفت» (وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَهُ).

و در پایان آیه براى بیدار کردن گمراهان و تقویت روحیه هدایت یافتگان این دستور عمومى را صادر مى‏کند: «پس در روى زمین سیر کنید (و آثار گذشتگان را که بر صفحه زمین و در دل خاک نهفته است بررسى نمایید) و ببینید سر انجام کار کسانى که آیات خدا

را تکذیب کردند به کجا کشید» (فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ).

این تعبیر خود دلیل زنده‏اى بر آزادى اراده انسان است، چرا که اگر هدایت و ضلالت اجبارى بود، سیر در ارض و مطالعه حالات پیشینیان بیهوده بود.

 

 

 (آیه 37)- در این آیه ضمن دلدارى به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله تأکید مى‏کند که، سر انجام کار این گروه گمراه و لجوج به جایى مى‏رسد که: «هر قدر بر هدایت آنها حریص باشى (و تلاش کنى فایده‏اى ندارد زیرا) خداوند کسى را که گمراه کرد هدایت نمى‏کند»! (إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ).

 «و براى آنها هیچ یار و یاورى نیست» (وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِینَ).

جمله فوق مخصوص آن گروه است که خیره سرى و لجاجت را به حد اعلا رسانده، و آن چنان در استکبار و غرور و غفلت و گناه غرقند که دیگر درهاى هدایت به روى آنها گشوده نخواهد شد.

 

 

(آیه 38)-شأن نزول:نقل شده که: مردى از مسلمانان از یکى از مشرکان طلبى داشت، هنگامى که از او مطالبه کرد او در پرداخت دین خود تعلل ورزید، مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنین سوگند یاد کرد: قسم به چیزى که بعد از مرگ در انتظار او هستم … (و هدفش قیامت و حساب خدا بود) مرد مشرک گفت:

سوگند به خدا که او هیچ مرده‏اى را زنده نخواهد کرد.

آیه نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت.

 

تفسیر:معاد و پایان گرفتن اختلافها: در تعقیب بحثهایى که در آیات گذشته پیرامون مسأله «توحید» و «رسالت پیامبران» آمد، قرآن در اینجا با ذکر گوشه‏اى از مباحث «معاد»، این بحثها را تکمیل مى‏کند.

نخست مى‏گوید: «و آنها مؤکدا سوگند یاد کردند که خداوند کسانى را که مى‏میرند هرگز مبعوث نمى‏کند»، و به زندگى جدید باز نمى‏گرداند (وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ).

این انکار بى‏دلیل، آن هم انکارى توأم با قسمهاى مؤکّد، نشانه‏اى از نادانى آنها و بى‏خبریشان بود، لذا قرآن در پاسخ آنها چنین مى‏گوید: «این وعده قطعى خداوند است (که همه مردگان را به حیات جدید باز مى‏گرداند تا نتیجه اعمالشان را ببینند) ولى غالب مردم نمى‏دانند» و بر اثر ناآگاهى دست به انکار مى‏زنند (بَلى‏ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ).

 

 

 (آیه 39)- سپس به بیان یکى از هدفهاى معاد، و بعد از آن به ذکر قدرت خدا بر این کار، مى‏پردازد، تا نشان دهد اگر سر چشمه انکار آنها تصور بى‏هدف بودن معاد است این اشتباه بزرگى است.

نخست مى‏گوید: خداوند مردگان را مبعوث مى‏کند: «تا براى همگان روشن سازد آنچه را که در آن اختلاف داشتند» (لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ).

 «و تا کسانى که این واقعیت را انکار مى‏کردند بدانند دروغ مى‏گفتند» (وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کانُوا کاذِبِینَ).

بنابراین، بازگشت به وحدت و پایان گرفتن اختلافات عقیدتى یکى از اهداف معاد را تشکیل مى‏دهد که در آیه فوق به آن اشاره شده است.

 

 

 (آیه 40)- در این آیه به بیان این حقیقت مى‏پردازد که اگر آنها بازگشت انسان را به زندگى جدید محال مى‏شمرند باید بدانند که قدرت خداوند برتر و بالاتر از اینهاست، «هنگامى که ما چیزى را اراده کنیم فقط به آن مى‏گوییم موجود باش! آن نیز بلافاصله موجود مى‏شود» (إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْ‏ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ).

با چنین قدرت کامله‏اى که تنها فرمان موجود باش، براى وجود هر چیز کافى است: دیگر چه جاى شک و تردید در قدرت خدا بر بازگشت مردگان به زندگى باقى مى‏ماند؟

تعبیر به «کن» (موجود باش) نیز از ضیق بیان و عدم گنجایش الفاظ است، والا حتى نیاز به جمله «کن» نیست، اراده خدا همان و تحقق یافتن همان.

 

 

 (آیه 41)- شأن نزول:در شأن نزول این آیه و آیه بعد چنین نقل کرده‏اند که گروهى از مسلمانان مانند «بلال» و «عمار یاسر» و «صهیب» و «خبّاب» پس از اسلام آوردن در مکه سخت تحت فشار بودند، و براى تقویت اسلام و رساندن صداى خود به دیگران، پس از هجرت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به «مدینه» هجرت کردند، در این میان «صیهب» که مرد مسنّى بود به مشرکان مکه چنین پیشنهاد کرد: بیایید اموال مرا بگیرید و بگذارید به «مدینه» بروم، آنها موافقت کردند.

آیه نازل شد و پیروزى او و امثال او را در این جهان و جهان دیگر بازگو کرد.

 

 

تفسیر:پاداش مهاجران- در تعقیب آیات گذشته که از منکران قیامت و مشرکان لجوج سخن مى‏گفت، این آیه از مهاجران راستین و پاکباز سخن مى‏گوید، تا وضع دو گروه در مقایسه با یکدیگر روشن گردد.

نخست مى‏گوید: «آنها که پس از ستم دیدن در راه خدا، هجرت کردند، در این دنیا جایگاه و مقام خوبى به آنها مى‏دهیم» (وَ الَّذِینَ هاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیا حَسَنَهً). چرا که آنها با نهایت اخلاص براى گسترش دعوت اسلام به تمام زندگى

خویش پشت پا زدند.

این پاداش دنیاى آنهاست «اما پاداش آخرت، اگر بدانند، بسیار بزرگتر است» (وَ لَأَجْرُ الْآخِرَهِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ).

 

 

 (آیه 42)- سپس در این آیه، این مهاجران راستین و پر استقامت و با ایمان را  با دو صفت توصیف کرده، مى‏گوید: «آنها کسانى هستند که شکیبایى و صبر و استقامت را پیشه خود ساخته، و توکل و تکیه آنها بر پروردگارشان است» (الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ

یَتَوَکَّلُونَ).

 

 

 (آیه 43)- اگر نمى‏دانید بپرسید: این آیه بار دیگر به بیان مسائل گذشته در رابطه با اصول دین مى‏پردازد، و به یکى از اشکالات معروف مشرکان پاسخ مى‏گوید:

آنها مى‏گفتند: چرا خداوند فرشته‏اى را براى ابلاغ رسالت نازل نکرده است- و یا مى‏گفتند چرا پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مجهز به یک نیروى فوق العاده نیست که ما را مجبور به ترک کارهایمان بنماید.

خداوند در پاسخ آنها مى‏گوید: «و پیش از تو، جز مردانى که به آنها وحى مى‏کردیم، نفرستادیم»! (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلَّا رِجالًا نُوحِی إِلَیْهِمْ).

آرى! این مردان از جنس بشر بودند، با تمام غرایز و عواطف انسانى، دردهاى آنها را از همه بهتر تشخیص مى‏دادند، و نیازهاى آنها را به خوبى درک مى‏کردند، در حالى که هیچ فرشته‏اى نمى‏تواند از این امور به خوبى آگاه گردد،.

سپس براى تأکید و تأیید این واقعیت اضافه مى‏کند: «اگر این موضوع را نمى‏دانید (بروید و) از اهل اطلاع بپرسید» (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ).

 

 

 (آیه 44)- در این آیه مى‏گوید: اگر شما آگاه نیستید از آنها بپرسید که: «از دلائل روشن و کتب» پیامبران پیشین آگاهند! (بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ).

به این ترتیب «مسأله تخصص» نه تنها در زمینه مسائل اسلامى و دینى از سوى قرآن به رسمیت شناخته شده، بلکه در همه زمینه‏ها مورد قبول و تأکید است، و روى این حساب بر همه مسلمانان لازم است که در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر درستکار مورد اطمینان، در همه زمینه‏ها داشته باشند که اگر کسانى مسائلى را نمى‏دانند به آنها مراجعه کنند.

سپس روى سخن را به پیامبر کرده، مى‏گوید: «و ما این ذکر (قرآن) را بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها تبیین کنى» (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ).  

 «و تا این که آنها (در این آیات، و وظائفى که در برابر آن دارند) بیندیشند» (وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ).

در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولى چیز نوظهور و بى‏سابقه‏اى نیست همان گونه که بر رسولان پیشین، کتب آسمانى نازل کردیم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خویشتن آشنا سازند بر تو نیز این قرآن را نازل کردیم، تا به تبیین مفاهیم و تعالیم آن بپردازى و اندیشه انسانها را بیدار سازى.

 

 

 (آیه 45)- انواع مجازاتها در برابر انواع گناهان! قرآن در بسیارى از بحثها، مطالب استدلالى را با مسائل عاطفى چنان به هم مى‏آمیزد که برترین اثر را در نفوس شنوندگان داشته باشد، آیات گذشته یک بحث منطقى در زمینه نبوت و معاد با مشرکان داشت، ولى در اینجا به تهدید جباران و مستکبران و گنهکاران لجوج مى‏پردازد و آنها را به انواع عذابهاى الهى بیم مى‏دهد.

نخست مى‏گوید: «آیا توطئه‏گران (ى که براى خاموش کردن نور حق به انواع نقشه‏هاى شوم متوسل شدند) از این ایمن گشتند که ممکن است خداوند آنها را در زمین فرو برد»؟ (أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئاتِ أَنْ یَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ).

آیا بعید است که زمین لرزه وحشتناکى رخ دهد، پوسته زمین بشکافد و دهان باز کند و آنها و همه زندگانیشان را در خود فرو برد، همان گونه که در تاریخ اقوام، کرارا اتفاق افتاده است؟

سپس اضافه مى‏کند: «و یا این که (هنگامى که آنها در حال غفلتند) عذاب (الهى) از آنجا که انتظارش را ندارند به سراغشان آید» (أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَیْثُ لا یَشْعُرُونَ).

 

 

 (آیه 46)- «و یا به هنگامى که (آنها براى کسب مال بیشتر و درآمد فزونتر) در رفت و آمد هستند (عذاب) دامانشان را بگیرد» (أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ).

 «در حالى که قادر به فرار (از چنگال عذاب) نیستند» (فَما هُمْ بِمُعْجِزِینَ).

 

 

 (آیه 47)- «و یا این که (مجازات الهى یک مرتبه به سراغشان نیاید بلکه) بطور تدریجى و ضمن هشدارهاى پى‏درپى، آنها را گرفتار سازد»؟ (أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلى‏ تَخَوُّفٍ).  

 امروز همسایه آنها گرفتار سانحه‏اى مى‏شود، فردا یکى از بستگانشان و خلاصه هشدارها یکى بعد از دیگرى به سراغ آنها مى‏آید اگر بیدار شدند چه بهتر، و گر نه مجازات نهایى آنها را فرو خواهد گرفت.

تدریجى بودن عذاب و مجازات در این گونه موارد براى آن است که هنوز احتمال هدایت در این گروه وجود دارد، و رحمت خداوند اجازه نمى‏دهد که با اینها همچون سایرین رفتار شود «زیرا پروردگار شما رئوف و رحیم است» (فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ).

 

 

 (آیه 48)- سجده همه مخلوقات و جنبندگان حتى سایه‏هایشان براى خدا! در اینجا بار دیگر به بحث توحید باز مى‏گردد، نخست مى‏گوید: «آیا آنها (مشرکان توطئه‏گر) مخلوقات خدا را ندیدند که (چگونه) سایه‏هایشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع براى

خدا سجده مى‏کنند»؟ (أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلى‏ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْ‏ءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ).

 

 

 (آیه 49)- در آیه گذشته تنها سخن از «سجده» سایه‏ها- با آن مفهوم وسیعش- به میان آمده بود، ولى در این آیه این مسأله را به عنوان یک برنامه عمومى براى همه موجودات مادى و غیر مادى، آسمانى و زمینى بیان کرده، مى‏گوید: «و آنچه در آسمانها و آنچه

در زمین از جنبندگان است و همچنین فرشتگان، براى خدا سجده مى‏کنند» (وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ دابَّهٍ وَ الْمَلائِکَهُ).

 «و آنها در این راه هیچ گونه استکبار نمى‏ورزند» (وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ). و در برابر خدا و فرمان او تسلیم محضند.

حقیقت سجده، نهایت خضوع و تواضع و پرستش و تسلیم است، و آن سجده معمولى ما که بر هفت عضو انجام مى‏دهیم مصداقى از این مفهوم عام است، و منحصر به آن نیست.

جمله «وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ» اشاره به وضع حال فرشتگان است، که آنها در خضوع و سجده در پیشگاه حق کمترین استکبار به خود راه نمى‏دهند.

 

 

 (آیه 50)- لذا بلافاصله بعد از آن به دو قسمت از صفات آنها که تأکیدى است بر نفى استکبار اشاره کرده، مى‏گوید: «آنها از مخالفت پروردگارشان که بر فراز آنها و (حاکم بر آنها) است مى‏ترسند» (یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ).

 «و آنچه را مأموریت دارند به خوبى انجام مى‏دهند» (وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ).

از این آیه به خوبى استفاده مى‏شود که نشانه نفى استکبار دو چیز است: ترس در برابر مسؤولیتها، و انجام فرمانهاى خدا بدون چون و چرا. 

 

 

آیه 51)- دین یکى و معبود یکى! در تعقیب بحث توحید و خداشناسى از طریق نظام آفرینش، در اینجا به نفى شرک مى‏پردازد، تا با تقارن این دو به یکدیگر، حقیقت آشکارتر شود.

در آغاز مى‏گوید: «خدا دستور داده که دو معبود براى خود انتخاب نکنید» (وَ قالَ اللَّهُ لا تَتَّخِذُوا إِلهَیْنِ اثْنَیْنِ).

 «معبود تنها یکى است» (إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ).

وحدت نظام آفرینش و وحدت قوانین حاکم بر آن، خود دلیلى بر وحدت آفریدگار و وحدت معبود است.

اکنون که چنین است، «تنها از (کیفر) من بترسید» و از مخالفت فرمان من بیم داشته باشید (فَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ).

 

 

 (آیه 52)- و به دنبال این دستور ضمن سه آیه، دلیل توحید عبادت را با چهار بیان مشخص مى‏کند: نخست مى‏گوید: «آنچه در آسمانها و زمین است از آن اوست» (وَ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

آیا در مقابل کسى که مالک عالم هستى است باید سجده کرد یا بتهاى فاقد همه چیز؟

سپس اضافه مى‏کند: نه تنها آسمانها و زمین از آن اوست که «همواره دین و تمام قوانین نیز از ناحیه او مى‏باشد» (وَ لَهُ الدِّینُ واصِباً).

و در پایان این آیه مى‏فرماید: با این حال که همه قوانین و دین و اطاعت از آن خداست «آیا از غیر خدا پرهیز مى‏کنید»؟ (أَ فَغَیْرَ اللَّهِ تَتَّقُونَ).    

 مگر بتها مى‏توانند به شما زیانى برسانند؟ یا نعمتى به شما ببخشند؟ که از مخالفتشان بیم دارید و عبادتشان را لازم مى‏شمرید؟!

 

 

 (آیه 53)- «با این که آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خداست» (وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ).

این در حقیقت سومین بیان است براى لزوم پرستش معبود یگانه یعنى «اللّه» و منظور این است که اگر پرستش بتها به خاطر شکر نعمت است، سر تا پاى وجود شما را نعمتهاى خدا فراگرفته است.

علاوه بر این: «هنگامى که ناراحتیها، مصائب بلاها و رنجها به سراغ شما مى‏آید (براى رفع آنها) تنها دست تضرع به درگاه او برمى‏دارید و او را مى‏خوانید» (ثُمَّ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ).

بنابراین، اگر پرستش بتها به خاطر دفع ضرر و حل مشکلات است، آن هم که از ناحیه خداست و این چهارمین بیان براى مسأله توحید عبادت است.

 

 

 (آیه 54)- آرى! در این گونه موارد خداوند نداى شما را مى‏شنود و به آن پاسخ مى‏گوید و مشکلاتتان را برطرف مى‏سازد «سپس هنگامى که زیان و رنج را از شما برطرف ساخت گروهى از شما براى پروردگارشان همتا قرار مى‏دهند» و به سراغ بتها مى‏روند

(ثُمَّ إِذا کَشَفَ الضُّرَّ عَنْکُمْ إِذا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ).

در حقیقت قرآن به این نکته باریک اشاره مى‏کند که فطرت توحید در وجود همه شما هست، ولى در حال عادى، پرده‏هاى غفلت و غرور و جهل و تعصب و خرافات آن را مى‏پوشاند.

 

 

 (آیه 55)- در این آیه پس از ذکر دلائل منطقى فوق و روشن شدن حقیقت، با لحنى تهدیدآمیز چنین مى‏گوید: بگذار «تا نعمتهایى را که به آنها داده‏ایم کفران کنند و (اکنون) چند روزى از (متاع دنیا) بهره‏مند شوید اما به زودى خواهید دانست» نتیجه و پایان کارتان

چیست (لِیَکْفُرُوا بِما آتَیْناهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ).

این درست به آن مى‏ماند که انسان شخص متخلف و منحرفى را با دلائل مختلف، نصیحت و ارشاد کند و سر انجام چون امکان دارد این نصایح و اندرزها در او اثر نکند با یک جمله تهدیدآمیز گفتار خود را پایان مى‏دهد و مى‏گوید: با توجه به این مطالبى که گفتم باز هم هر چه از دستت برمى‏آید بکن ولى نتیجه کارت را به زودى خواهى دید.

 

 

 (آیه 56)- در تعقیب بحثهاى مستدل پیرامون نفى شرک و بت پرستى، در اینجا به سه قسمت از بدعتها و عادات شوم مشرکان اشاره کرده، مى‏گوید: آنها براى بتهایى که هیچ گونه سود و زیانى از آنها سراغ ندارند، سهمى از آنچه به آنان روزى داده‏ایم قرار

مى‏دهند» (وَ یَجْعَلُونَ لِما لا یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ).

این سهم، قسمتى از شتران و چهارپایان و بخشى از زراعت بوده که در سوره انعام آیه 136 به آن اشاره شده که مشرکان در جاهلیت آنها را مخصوص بتان مى‏دانستند و در راه آنها خرج مى‏کردند.

سپس اضافه مى‏کند: «به خدا سوگند (در دادگاه عدل قیامت) از این دروغها و تهمتها بازپرسى خواهید شد»! (تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ).

بنابراین عمل زشت و شوم شما هم زیان دنیا دارد زیرا قسمتى از سرمایه‏هاى شما را مى‏بلعد و هم زیان مجازات در جهان دیگر.

 

 

 (آیه 57)- آنجا که تولد دختر ننگ بود! دومین بدعت شوم مشرکان این بود که: آنها (در پندار خود) براى خداوند دختران قرار مى‏دهند منزه است» از این که فرزندى داشته باشد (وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ). خداوندى که از هرگونه آلایش جسمانى پاک است.

 «ولى براى خودشان آنچه را میل دارند قائل مى‏شوند» (وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ).

یعنى، هرگز حاضر نبودند همین دختران را که براى خدا قائل شده بودند براى خود نیز قائل شوند و اصلا دختر براى آنها عیب و ننگ محسوب مى‏شد!

 

 

 (آیه 58)- این آیه براى تکمیل مطلب فوق اشاره به سومین عادت زشت و شوم آنها کرده، مى‏گوید: «هنگامى که به یکى از آنها بشارت داده شود، خدا دخترى به تو داده آن چنان از فرط ناراحتى چهره‏اش تغییر مى‏کند که صورتش سیاه مى‏شود»! (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى‏ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا).                       

 «و مملو از خشم و غضب مى‏گردد» (وَ هُوَ کَظِیمٌ).

 

 

 (آیه 59)- کار به همین جا پایان نمى‏گیرد او براى نجات از این ننگ و عار که به پندار نادرستش، دامنش را گرفته «از قوم و قبیله خود به خاطر این بشارت بدى که به او داده شده است متوارى مى‏گردد» (یَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ).

باز هم دائما در این فکر غوطه‏ور است که «آیا این ننگ را بر خود بپذیرد و دختر را نگهدارد و یا آن را زنده در زیر خاک پنهان سازد»! (أَ یُمْسِکُهُ عَلى‏ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ).

در پایان آیه این حکم ظالمانه و شقاوت آمیز غیر انسانى را با صراحت هر چه بیشتر محکوم کرده، مى‏گوید: «چه بد حکم مى‏کنند»! (أَلا ساءَ ما یَحْکُمُونَ).

 

 

 (آیه 60)- سر انجام ریشه این همه آلودگیها و بدبختیها را چنین معرفى مى‏کند که: اینها همه زاییده عدم ایمان آخرت است و «براى آنها که به سراى آخرت ایمان ندارند صفات زشت است» (لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ مَثَلُ السَّوْءِ).

 «و براى خداوند صفات عالى است» (وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‏). «و او قادر حکیم است» (وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ).

فراموش کردن خدا و همچنین فراموش کردن دادگاه عدل او انگیزه همه پستیها و زشتیها و انحرافها و خرافات است.

 

نقش اسلام در احیاى ارزش مقام زن:

تحقیر و درهم شکستن شخصیت زن، تنها در میان عرب جاهلى نبود، بلکه در میان اقوام دیگر و حتى شاید متمدنترین ملل آن زمان نیز، زن شخصیتى ناچیز داشت، و غالبا با او به صورت یک کالا و نه یک انسان رفتار مى‏شد، البته عرب جاهلى این تحقیر را در اشکال زننده‏تر و وحشتناکترى انجام مى‏داد.

ولى اسلام ظهور کرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید و خود پیامبر صلّى اللّه علیه و آله آن قدر به دخترش بانوى اسلام فاطمه زهرا علیها السّلام احترام مى‏گذاشت که مردم تعجب مى‏کردند، با تمام مقامى که داشت، دست دخترش را مى‏بوسید، و به هنگام مراجعت از سفر نخستین کسى را که دیدار مى‏کرد، دخترش فاطمه بود.                    

 در حدیثى از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مى‏خوانیم که فرمود: «چه فرزند خوبى است دختر! هم پرمحبت است، هم کمک کار، هم مونس است و هم پاک و پاک کننده».

در حقیقت این احترام به شخصیت زن سبب آزادى او در جامعه و پایان دادن به دوران بردگى زنان است.

ولى با نهایت تأسف هنوز در جوامع اسلامى، آثارى از همان افکار جاهلى وجود دارد، و هنوز کم نیستند خانواده‏هایى که از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت مى‏شوند.

حتى در جوامع غربى که تصور مى‏کنند براى زن شخصیت والایى قائلند عملا مى‏بینیم او را آنچنان تحقیر کرده‏اند که به صورت یک عروسک بى‏ارزش یا وسیله‏اى براى خاموش کردن آتش شهوت و یا ابزارى براى تبلیغ کالاهایشان در آورده‏اند.

 

 

 

 (آیه 61)- گر حکم شود که مست گیرند …! بعد از ذکر جنایات وحشتناک مشرکان عرب در زمینه بدعتهاى زشت و زنده به گور کردن دختران ممکن است این سؤال براى بعضى پیش آید که چگونه خداوند بندگان گنه کار را با این همه ظلم و جنایت فجیع سریعا کیفر نمى‏دهد؟! این آیه در مقام پاسخ به همین سؤال است، مى‏گوید: «اگر بنا شود خداوند مردم را به ظلمها و ستمهایى که مرتکب مى‏شوند کیفر دهد، جنبنده‏اى بر پشت زمین باقى نخواهد گذارد»! (وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَکَ عَلَیْها مِنْ دَابَّهٍ).

و هنگامى که انسانها از میان بروند، فلسفه وجود جنبندگان دیگر، نیز از میان خواهد رفت و نسل آنها قطع مى‏شود.

سپس قرآن به ذکر این نکته مى‏پردازد که خداوند به همه ظالمان و ستمگران مهلت مى‏دهد «و تا اجل مسمى (زمان معینى) مرگ آنها را به تأخیر مى‏اندازد» (وَ لکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى).

 «اما هنگامى که اجل آنها سر رسد، نه ساعتى تأخیر مى‏کنند، و نه ساعتى پیشى مى‏گیرند» (فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ). بلکه درست در همان لحظه موعود، مرگ دامانشان را فرا مى‏گیرد و لحظه‏اى پیش و پس نخواهد داشت.

                     

 

 

 (آیه 62)- بار دیگر با بیان تازه‏اى بدعتهاى زشت و خرافاتى را که عربهاى جاهلى داشتند- در زمینه تنفّر از فرزندان دختر و اعتقاد به این که فرشتگان دختران خدایند- محکوم کرده، مى‏گوید: «آنها براى خدا چیزهایى (فرزندان دختر) قرار مى‏دهند که خودشان از

آن کراهت دارند»! (وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ ما یَکْرَهُونَ).

این تناقض عجیبى است، اگر فرشتگان دختران خدایند، پس معلوم مى‏شود دختر چیز خوبى است، چرا شما از فرزندان دختر ناراحت مى‏شوید! و اگر بد است چرا براى خدا قائل هستید؟

 «و با این حال آنها به دروغ مى‏گویند که سر انجام نیک و پاداش خیر از براى آنهاست» (وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنى‏). با کدام عمل، انتظار چنین پاداشى را دارند؟

لذا بلافاصله مى‏گوید: «ناچار براى آنها آتش دوزخ است» (لا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ). یعنى، نه تنها عاقبت نیکى ندارند، بلکه پایان کارشان جز آتش دوزخ نیست.

 «و آنها از پیشگامان در آتشند» (وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ).

 

 

 (آیه 63)- و از آنجا که ممکن است بعد از شنیدن داستان عرب جاهلى براى بعضى این سؤال پیش آید که چگونه ممکن است انسان جگر گوشه خود را با آن قساوت، زنده به زیر خاکها بفرستید؟ در این آیه گویى به پاسخ پرداخته، مى‏گوید:

 «به خدا سوگند ما پیش از تو پیامبرانى به سوى امتهاى پیشین فرستادیم، ولى شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد» (تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ).

سپس اضافه مى‏کند: گروه مشرکان فعلى نیز دنباله‏رو همان برنامه‏هاى انحرافى امتهاى پیشین‏اند که شیطان اعمالشان را در نظرشان تزیین داده بود و «شیطان امروز ولى و راهنما و سرپرست آنهاست»! (فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ). و از رهنمودهاى او الهام مى‏گیرند.

 «و (به همین جهت) عذاب دردناکى براى آنهاست» (وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ).

 

 

 (آیه 64)- این آیه هدف بعثت پیامبران را بیان مى‏کند تا روشن شود که اگر اقوام و ملتها، هوى و هوسها، و سلیقه‏هاى شخصى خود را کنار بگذارند و دست به دامن راهنمایى پیامبران بزنند، اثرى از این گونه خرافه‏ها، اختلافها، و اعمال ضد و نقیض باقى نمى‏ماند، مى‏گوید: «ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر براى این که آنچه را در آن اختلاف دارند براى آنها روشن کنى» (وَ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ إِلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ).

 «و (این قرآن) مایه هدایت و رحمت است، براى قومى که ایمان مى‏آورند» (وَ هُدىً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ).

 

 

(آیه 65)- آبها، میوه‏ها، دامها: بار دیگر به بیان نعمتها و مواهب گوناگون پروردگار باز مى‏گردد، که هم تأکیدى است بر مسأله توحید و شناخت خدا، و هم در لابلاى آن اشاره‏اى به مسأله معاد است، و هم با ذکر این نعمتها، حس شکرگزارى بندگان را تحریک کرده، آنها را از این طریق به خدا نزدیکتر مى‏سازد.

نخست مى‏گوید: «خداوند از آسمان آبى فرستاد و زمین را پس از آنکه مرده بود به وسیله آن حیات بخشید» (وَ اللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها).

 «در این نشانه روشنى است (از عظمت خدا) براى جمعیتى که گوش شنوا دارند» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ).

هم نشانه‏اى است از قدرت عظمت آفریدگار، و هم دلیلى است بر امکان معاد و هم نعمت بزرگى است از نعمتهاى خداوند.

 

 

(آیه 66)- بعد از نعمت آب که مسلما نخستین پایه حیات است، به نعمت وجود چهارپایان و مخصوصا ماده غذایى بسیار مفیدى مانند شیر که از آنها گرفته مى‏شود اشاره کرده، مى‏گوید: «و در وجود چهارپایان براى شما درس عبرتى است» (وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعامِ لَعِبْرَهً).

چه عبرتى از این برتر که: «از درون شکم آنها از میان غذاهاى هضم شده، و خون، شیر خالص و گوارا به شما مى‏نوشانیم» (نُسْقِیکُمْ مِمَّا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِینَ).                      

 مى‏دانیم که مقدار کمى از غذا مانند بعضى از مواد قندى و همچنین آب از همان دیواره‏هاى معده جذب بدن مى‏شود، اما قسمت عمده، هنگامى که غذاى هضم شده منتقل به روده‏ها شد وارد خون مى‏گردد، و نیز مى‏دانیم که شیر از غده‏هاى مخصوصى که درون پستان است تراوش مى‏کند و مواد اصلى آن از خون و غده‏هاى چربى ساز گرفته مى‏شود.

به این ترتیب این ماده سفید رنگ تمیز خالص، از میان غذاهاى هضم شده مخلوط با تفاله‏ها، و از لابلاى خون به دست مى‏آید، و این به راستى عجیب است، سر چشمه‏اى آن چنان آلوده و تنفر آمیز، اما محصولش این چنین خالص و گوارا و نیروبخش!

 

 

(آیه 67)- بعد از حیوانات و شیر آنها به بخشى از مواهب گیاهان پرداخته، مى‏گوید: «و خداوند از میوه‏هاى درختان نخل و انگور (غذاى پربرکتى نصیب شما ساخت که گاه آن را به صورت زیانبار در مى‏آورید و از آن مسکرات (ناپاک) و روزى خوب و پاکیزه

مى‏گیرید» (وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً).

 «در این نشانه روشنى است براى جمعیتى که اندیشه مى‏کنند» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ).

 

 

 (آیه 68)- پروردگارت به زنبور عسل وحى فرستاد! در اینجا لحن قرآن به طرز شگفت انگیزى تغییر مى‏یابد و در عین ادامه دادن بحثهاى پیشین در زمینه نعمتهاى مختلف الهى و بیان اسرار آفرینش، سخن از «زنبور عسل» (نحل) و سپس خود عسل به میان مى‏آورد، اما در شکل یک مأموریت الهى و الهام مرموز که نام «وحى» بر آن گذارده شده است.

نخست مى‏گوید: «و پروردگار تو به زنبور عسل، وحى کرد که خانه‏هایى از کوهها و درختان و داربستهایى که مردم مى‏سازند انتخاب کن» (وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ).

 «وحى» در اینجا همان فرمان غریزه و انگیزه‏ها و الهام ناخودآگاهى است که  خداوند در جانداران مختلف آفریده است.

نخستین مأموریت زنبوران در این آیه مأموریت خانه سازى ذکر شده، و این شاید به خاطر آن است که مسأله مسکن مناسب نخستین شرط زندگى است و به دنبال آن فعالیتهاى دیگر امکان پذیر مى‏شود.

 

 

 

(آیه 69)- بعد دومین مأموریت زنبور عسل شروع مى‏شود چنانکه قرآن مى‏گوید: ما به او الهام کردیم که: «سپس از تمام ثمرات تناول کن» (ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ).

 «و راههایى را که پروردگارت براى تو تعیین کرده به راحتى بپیما» (فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا).

سر انجام آخرین مرحله مأموریت آنها را (به صورت یک نتیجه) این چنین بیان مى‏کند: «از درون زنبوران عسل نوشیدنى مخصوصى خارج مى‏شود که رنگهاى مختلفى دارد» (یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ).

رنگ عسل بر حسب آن که بر چه گل و ثمره‏اى نشسته و از آن بهره گیرى کرده تفاوت مى‏کند.

 «در این (شراب حلال) داروى شفابخش مهمى براى مردم است» (فِیهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ).

مى‏دانیم در گلها و گیاهان، داروهاى حیات بخشى نهفته شده است و جالب این که دانشمندان از طریق تجربه به این حقیقت رسیده‏اند که زنبوران به هنگام ساختن عسل آن چنان ماهرانه عمل مى‏کنند که خواص درمانى و دارویى گیاهان کاملا به عسل منتقل شده و

محفوظ مى‏ماند! «و در این (ماجراى برنامه زندگى زنبوران عسل و ارمغانى که آنها براى جهان انسانیت مى‏آورند، که هم غذاست، هم شفا و هم درس زندگى) نشانه روشنى (از عظمت و قدرت پروردگار) است براى جمعیتى که مى‏اندیشند» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ

یَتَفَکَّرُونَ).

 

 

 (آیه 70)- سر چشمه تفاوت روزیها: در اینجا مسأله اثبات خالق یکتا را تعقیب مى‏کند و آن از طریق دگرگونى و تغییرات نعمتها است که از اختیار انسان بیرون است و نشان مى‏دهد از ناحیه دیگرى مقدر مى‏شود.

نخست مى‏گوید: «و خداوند شما را آفرید» (وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ).

 «سپس روح شما را بطور کامل مى‏گیرد» و مرگتان فرا مى‏رسد (ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ).

هم حیات از ناحیه اوست، و هم مرگ تا بدانید این شما نیستید که آفریننده مرگ و حیاتید.

مقدار طول عمر شما نیز در اختیارتان نیست، بعضى در جوانى یا نزدیک به پیرى از دنیا مى‏روند ولى «بعضى از شما به بالاترین و بدترین سالیان عمر (یعنى نهایت پیرى) باز مى‏گردند» (وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ).

 «و نتیجه این عمر طولانى آن خواهد شد که بعد از علم و دانش و آگاهى چیزى نخواهد دانست» و همه را به دست فراموشى مى‏سپارد (لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً).

درست مانند آغاز عمر و سنین کودکى که یک پارچه نسیان بود و فراموشکارى و ناآگاهى، آرى «خداوند آگاه و قادر است» (إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ).

همه قدرتها در اختیار اوست و به هر مقدار که صلاح بداند مى‏بخشد و به هر موقع که لازم ببیند مى‏گیرد.

 

 

(آیه 71)- در این آیه نیز ادامه مى‏دهد که حتى روزیهاى شما به دست شما نیست، «این خداوند است که بعضى از شما را بر بعض دیگرى از نظر روزى برترى مى‏دهد» (وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلى‏ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ).

 «اما آنها که برترى یافته‏اند (به خاطر تنگ نظرى) حاضر نیستند از آنچه در اختیار دارند به بندگان مملوک خود بدهند (و آنها را در اموال خویش شریک سازند) تا آنها نیز با ایشان مساوى گردند» (فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلى‏ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَواءٌ).

از این آیه استفاده مى‏شود که مسلمانان در محیط خانواده و در برابر زیر دستان نباید براى خود هیچ گونه فضیلت و امتیازى قائل شوند.

این تفاوت درآمدها از تفاوت استعدادهایى سر چشمه مى‏گیرد که آن هم از  مواهب الهى است، ممکن است در پاره‏اى از موارد اکتسابى باشد ولى در پاره‏اى از موارد نیز قطعا غیر اکتسابى است، بنابراین حتى در یک جامعه سالم از نظر اقتصادى نیز تفاوت درآمدها

غیر قابل انکار است، ولى با این حال آنچه پایه اصلى پیروزیها را تشکیل مى‏دهد تلاش و سعى و کوشش آدمى است.

اما نباید تفاوت استعدادها و درآمدها باعث سوء استفاده در راه ایجاد جامعه طبقاتى گردد.

و به همین دلیل در پایان آیه مى‏فرماید: «آیا آنها نعمت خدا را انکار مى‏کنند» (أَ فَبِنِعْمَهِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ).

اشاره به این که این تفاوتها در صورت طبیعیش (نه صورت مصنوعى و ظالمانه) از نعمتهاى خداست که براى حفظ نظام مجتمع بشرى و پرورش استعدادهاى مختلف ایجاد شده است.

 

 

 (آیه 72)- در این آیه که مانند دو آیه گذشته با کلمه «اللّه» شروع مى‏شود، و بیانگر نعمتهاى خداوند است، اشاره به مواهب او از نظر نیروهاى انسانى و معاونان و کمک کاران، و همچنین روزیهاى پاکیزه، مى‏کند و این حلقه‏هاى سه‏گانه نعمت را که در این سه آیه ذکر شده تکمیل مى‏نماید.

یعنى، از نظام حیات و مرگ، شروع کرده، سپس تفاوت روزیها و استعدادها را که نظام «تنوع زندگى» است بیان مى‏کند، و با آیه مورد بحث که ناظر به نظام تکثیر مثل بشر، و روزیهاى پاکیزه است پایان مى‏گیرد.

مى‏گوید: «خداوند براى شما از جنس خودتان همسرانى قرار داد» (وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً).

همسرانى که هم مایه آرامش روح و جسمند و هم سبب بقاء نسل.

لذا بلافاصله اضافه مى‏کند: «و از همسرانتان براى شما فرزندان و نوه‏ها قرار داد» (وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَهً).

سپس مى‏فرماید: «و (خداوند) از پاکیزه‏ها به شما روزى داد» (وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ).    

 و در پایان به عنوان یک نتیجه گیرى کلى از این بحث مى‏گوید: آیا آنها با این همه آثار عظمت و قدرت خدا که مشاهده مى‏کنند، و این همه مواهبى که از ناحیه او به آنها ارزانى شده باز سراغ بتها مى‏روند «آیا به باطل ایمان مى‏آورند و نعمت خداوند را انکار

مى‏کنند؟» (أَ فَبِالْباطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللَّهِ هُمْ یَکْفُرُونَ).

 

 

(آیه 73)- در تعقیب بحثهاى توحیدى گذشته، این آیه، به مسأله شرک پرداخته و با لحنى پر از سرزنش و توبیخ مى‏گوید: «آنها غیر از خدا، موجوداتى را مى‏پرستند که هیچ رزقى را براى آنان از آسمانها و زمین در اختیار ندارند» (وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا

یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ شَیْئاً).

نه تنها مالک چیزى در این زمینه نیستند، بلکه «توانایى (بر خلق و ایجاد و دسترسى به روزیها) نیز ندارند» (وَ لا یَسْتَطِیعُونَ).

اشاره به این که مشرکان به این گمان به دنبال پرستش بتها مى‏رفتند که آنها را در سرنوشت و سود و زیان خود، مؤثر مى‏پنداشتند.

 

 

(آیه 74)- این آیه به عنوان یک نتیجه گیرى مى‏گوید: اکنون که چنین است «پس براى خدا امثال (و شبیه‏ها) قائل نشوید» (فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ).

 «چرا که خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید» (إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ).

جمله «فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ» اشاره به منطقى است که مشرکان عصر جاهلى داشته‏اند. آنها مى‏گفتند: ما اگر به سراغ بتها مى‏رویم به خاطر این است که ما شایسته پرستش خدا نیستیم باید به سراغ بتها برویم که آنها مقربان درگاه او هستند! خداوند همانند یک پادشاه

بزرگ است که وزراء و خاصان او به سراغ او مى‏روند، ولى توده مردم که دسترسى به او ندارند به سراغ حواشى و خاصان و مقربانش خواهند رفت.

قرآن در پاسخ آنها مى‏گوید: «براى خداوند مثال نزنید» یعنى، مثالى که متناسب با افکار محدود و موجودات «ممکن» و مملوّ از نقایص است.

خدایى که شما را دعوت به نیایش و سخن گفتن مستقیم با خودش کرده، و درهاى خانه‏اش را شب و روز به روى شما باز گذارده، این خدا را نباید به پادشاه جبار مستکبرى تشبیه کرد که درون قصرش خزیده و جز عده معدودى، راه به درون خانه او ندارند.

 

 

(آیه 75)- دو مثال زنده براى مؤمن و کافر! در تعقیب آیات گذشته که از ایمان و کفر و مؤمنان و مشرکان سخن مى‏گفت در این آیه و آیه بعد با ذکر دو مثال زنده و روشن، حال این دو گروه را مشخص مى‏کند:

در نخستین مثال، «مشرکان» را به برده مملوکى که توانایى هیچ چیز را ندارد، و «مؤمنان» را به انسان غنى و بى‏نیازى که از امکانات خود همگان را بهره‏مند مى‏سازد تشبیه مى‏کند، و مى‏گوید: «خداوند مثالى زده: برده مملوکى را که قادر بر هیچ چیز نیست»!

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ).

آرى! بنده بندگان خدا بودن، نتیجه‏اى جز اسارت و محدودیت از هر نظر نخواهد داشت.

و در مقابل آن انسان با ایمانى را مثل زده، مى‏فرماید: «و کسى که از جانب خویش به او رزق حسن (و انواع روزیها و مواهب پاکیزه) بخشیده‏ایم» (وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً).

 «این انسان (آزاده با داشتن امکانات فراوان) پنهان و آشکار از آنچه در اختیار دارد انفاق مى‏کند» (فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً).

 «آیا این دو نفر یکسانند؟!» (هَلْ یَسْتَوُونَ). مسلما نه! بنابراین «همه حمد و ستایش مخصوص خداست» (الْحَمْدُ لِلَّهِ).

خداوندى که بنده‏اش آزاده و پرقدرت و پربخشش است، نه از آن بتها که بندگانشان آن چنان ناتوان و محدود و بى‏قدرت و اسیرند! «ولى اکثر آنها (مشرکان) نمى‏دانند» (بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ).

 

 

 (آیه 76)- دگر بار مثال گویاى دیگرى براى بندگان بت، و مؤمنان راستین مى‏زند و آنها را به ترتیب به گنگ مادر زادى که در عین حال برده و ناتوان است، و یک انسان آزاده گویا که دائما به عدل و داد دعوت مى‏کند و بر صراط مستقیم قرار دارد تشبیه نموده، مى‏فرماید: «و خداوند دو مرد را مثل زده: که یکى از آنها گنگ  مادرزاد است و قادر بر هیچ کارى نیست» (وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلَیْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ).

 «و او (در عین برده بودن) سربارى است براى مولا و صاحبش» (وَ هُوَ کَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ).

به همین دلیل «او را به دنبال هر کارى بفرستد خوب انجام نمى‏دهد» (أَیْنَما یُوَجِّهْهُ لا یَأْتِ بِخَیْرٍ).

به این ترتیب او داراى چهار صفت کاملا منفى است: گنگ مادرزاد بودن، ناتوانى مطلق، سربار صاحبش بودن، و هنگامى که به دنبال کارى فرستاده شود، هیچ گام مثبتى بر نخواهد داشت.

 «آیا چنین انسانى با آن کس که (زبان گویا و فصیح دارد، و) مرتبا امر به عدل و داد مى‏کند، و بر جاده صاف، و راه راست قرار دارد، مساوى است»؟! (هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ).

 

 

 (آیه 77)- و از آنجا که غالبا دیده‏ایم قرآن، بحثهاى مربوط به توحید و مبارزه با شرک را با مسائل مربوط به معاد و دادگاه بزرگ قیامت مى‏آمیزد، در اینجا نیز بعد از گفتارى که در آیات قبل در زمینه شرک و توحید گذشت، به سراغ معاد مى‏رود و به پاسخ قسمتى از ایرادات مشرکان- که مى‏گفتند: هنگامى که ما مردیم و ذرات خاک ما در هر گوشه‏اى پراکنده شد، چه کسى از آنها آگاهى دارد که جمع آوریشان کند؟

و سپس پرونده آنها را مورد رسیدگى قرار دهد- پرداخته، نخست مى‏گوید: «غیب آسمانها و زمین را مخصوص خداست» و او همه را مى‏داند (وَ لِلَّهِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

سپس اضافه مى‏کند: «و امر قیامت (به قدرى نزدیک و آسان است) درست همانند چشم بر هم زدن و یا از آن هم نزدیکتر»! (وَ ما أَمْرُ السَّاعَهِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ).

این دو جمله اشاره‏اى است زنده و گویا به قدرت بى‏انتهاى خداوند مخصوصا در زمینه مسأله معاد و رستاخیز انسانها، لذا در پایان آیه مى‏فرماید: «چون خدا بر هر چیزى تواناست» (إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ).

                 

 

 (آیه 78)- انواع نعمتهاى مادى و معنوى: بار دیگر قرآن به عنوان یک درس توحید و خداشناسى به مسأله نعمتهاى گوناگون پروردگار باز مى‏گردد، و در این بخش از نعمتها نخست به نعمت علم و دانش و ابزار شناخت اشاره کرده، مى‏گوید: «و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون فرستاد در حالى که هیچ نمى‏دانستید» (وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً).

البته در آن محیط محدود و تاریک و وابسته، این جهل و بى‏خبرى قابل تحمل بود، ولى به هنگامى که در فراخناى این عالم پهناور گام گذاردید، دیگر ادامه آن جهل امکان پذیر نبود، لذا ابزار درک حقایق و شناخت موجودات، یعنى، «گوش و چشم و عقل در اختیار شما گذارد» (وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ).

تا حقایق هستى، و این نعمتهاى بزرگ را درک کنید، و حس شکرگزارى شما در برابر بخشنده این همه موهبت تحریک گردد «شاید شکر او را به جاى آورید» (لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ).

 

 

 (آیه 79)- در این آیه اسرار عظمت خدا را در پهنه هستى همچنان ادامه مى‏دهد، و مى‏گوید: «آیا آنها به پرندگانى که بر فراز آسمان حرکت دارند نظر نیفکندند»؟ (أَ لَمْ یَرَوْا إِلَى الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ).

و از آنجا که طبیعت اجسام، جذب شدن به سوى زمین است، حرکت پرندگان در بالاى زمین را با عنوان مسخرات (تسخیر شده‏ها) بیان کرده است.

سپس اضافه مى‏کند: «هیچ کس جز خدا آنها را (این چنین) نگه نمى‏دارد» (ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ).

درست است که خاصیت طبیعى بالها و عضلاتى که در آن آفریده شده و شکل مخصوص پرندگان و ویژگیهایى که در هوا موجود است، دست به دست هم داده و به پرندگان امکان پرواز مى‏دهند، ولى چه کسى- جز خداى علیم و قدیر- این شکل و خواص را آفریده؟

و در پایان آیه مى‏فرماید: «در این امر نشانه‏هایى است (از عظمت و قدرت خدا) براى کسانى که ایمان دارند» (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ).                   

 یعنى، با چشم کنجکاو و حقیقت جو، این امور را مى‏نگرند و به تجزیه و تحلیل آن مى‏پردازند و در پرتو آن ایمانشان قویتر و راسختر مى‏گردد.

 

 

 (آیه 80)- در این آیه نیز مسأله بیان نعمتها ادامه یافته، مى‏فرماید:

 «و خداوند براى شما از خانه‏هایتان محل سکونت قرار داد» (وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً).

و حقا نعمت «مسکن» از مهمترین نعمتهایى است که تا آن نباشد، بقیه گوارا نخواهد بود.

و به دنبال ذکر خانه‏هاى ثابت سخن از خانه‏هاى سیّار به میان آورده، مى‏گوید: «و خداوند براى شما از پوست چهارپایان خانه‏هایى قرار داد» (وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُیُوتاً).

خانه‏هایى که بسیار سبک و کم وزن است «و به هنگام کوچ کردن و موقع اقامت به آسانى آن را جابه‏جا مى‏کنید» (تَسْتَخِفُّونَها یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقامَتِکُمْ).

 «علاوه بر این از پشمها و کرکها و موهاى این چهارپایان (براى شما) اثاث و متاع و وسائل مختلف زندگى تا زمان معینى قرار داد» (وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى‏ حِینٍ).

ذکر دو تعبیر «أَثاثاً» و «مَتاعاً» پشت سر هم ممکن است اشاره به این باشد که شما مى‏توانید از پشم و کرک و موى چهارپایان، وسائل زیادى براى خانه‏هاى خود فراهم سازید و از آن متمتع گردید.

 

 

 (آیه 81)- سایه‏ها، مسکنها و پوششها: سپس به سراغ یکى دیگر از نعمتهاى الهى رفته، مى‏گوید: «و خداوند از آنچه آفریده است سایه‏هایى براى شما قرار داد» (وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا).

 «و از کوهها، براى شما پناهگاههاى قرار داد» (وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبالِ أَکْناناً).

ذکر نعمت «سایه‏ها» و «پناهگاههاى کوهستانى» پس از ذکر نعمت «خانه‏ها» و «خیمه‏ها» که در آیه قبل گذشت گویا اشاره به این است که انسانها از سه گروه خارج نیستند: گروهى در شهرها و آبادیها زندگى مى‏کنند و از خانه‏ها بهره مى‏گیرند،                       

 گروهى دیگر که در سفرند و خیمه با خود دارند از خیمه‏ها استفاده مى‏کنند، اما خداوند گروه سوم یعنى، مسافرانى که حتى خیمه با خود ندارند، محروم نگذاشته، و در مسیر راه پناهگاههایى براى آنها تهیه دیده است.

سپس در تعقیب این سایبانهاى طبیعى و مصنوعى به سراغ پوششهاى تن انسان مى‏رود و مى‏گوید: «خداوند براى شما پیراهنهایى قرار داد که شما را از گرما حفظ مى‏کند» (وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ).

 «و (همچنین) پیراهنهایى که به هنگام جنگ، حافظ شماست» (وَ سَرابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ).

البته پوشش و لباس فایده‏اش تنها این نیست که انسان را از گرما و سرما حفظ کند، بلکه هم شکوهى است براى انسان و هم در برابر بسیارى از خطراتى که متوجه جسم او مى‏شود لباس یک وسیله دفاعى است.

در پایان آیه به عنوان یک تذکر و هشدار مى‏گوید: «این گونه خداوند نعمتش را بر شما تمام مى‏کند شاید در برابر فرمان او تسلیم شوید» (کَذلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ).

این طبیعى است که انسان با بررسى نعمتهاى مختلفى که وجودش را احاطه کرده بى‏اختیار به یاد آفریننده نعمتها مى‏افتد.

 

 

 (آیه 82)- بعد از ذکر این نعمتهاى آشکار و نهان مى‏فرماید: «با این همه اگر آنها روى برتابند (و تسلیم دعوت حق نشوند، نگران مباش) چرا که وظیفه تو فقط ابلاغ آشکار است» (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلاغُ الْمُبِینُ).

این جمله در حقیقت، براى دلدارى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و تسلى خاطر اوست.

 

 

(آیه 83)- و براى تکمیل این گفتار اضافه مى‏کند که: «آنان نعمت خدا را مى‏شناسند (و به ابعاد آن آشنا هستند و به عمقش پى برده‏اند) ولى با این حال باز انکار مى‏کنند» (یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَها).

بنابراین، دلیل کفر آنها را در عدم آگاهى نباید جستجو کرد، بلکه عامل این کفر را در صفات زشت دیگر آنها که سدّ راه ایمانشان شده است باید یافت و شاید به همین دلیل در پایان آیه اضافه مى‏کند: «و اکثر آنها کافرند» (وَ أَکْثَرُهُمُ الْکافِرُونَ).

 

 

 (آیه 84)- آنجا که تمام درها به روى بدکاران بسته مى‏شود! در تعقیب آیات گذشته که واکنش نادرست منکران حق را در برابر نعمتهاى گوناگون پروردگار بیان مى‏کرد، در اینجا به گوشه‏اى از مجازاتهاى دردناک آنها در جهان دیگر اشاره مى‏کند.

نخست مى‏گوید: «و به خاطر بیاورید روزى را که ما از هر امتى گواهى (بر آنها) مبعوث مى‏کنیم» (وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً).

سپس اضافه مى‏کند که در آن دادگاه «اجازه سخن گفتن به کافران داده نمى‏شود» (ثُمَّ لا یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا).

آیا ممکن است خداوند اجازه دفاع به مجرمى ندهد؟ آرى! در آنجا نیاز به سخن گفتن با زبان نیست! دست و پا و گوش و چشم و پوست بدن و حتى زمینى که انسان بر آن گناه یا ثواب کرده است، گواهى مى‏دهند بنابراین، نوبت به زبان نمى‏رسد.

نه تنها به آنها اجازه سخن گفتن داده نمى‏شود بلکه «توانایى بر جبران و اصلاح و تقاضاى عفو نیز ندارند» (وَ لا هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ).

چرا که آنجا که سراى برخورد با نتیجه‏ها و بازتابهاى عمل است نه جاى انجام عمل و یا جبران و اصلاح.

 

 

(آیه 85)- در این آیه اضافه مى‏کند این ظالمان ستم پیشه هنگامى که از مرحله حساب گذشته و در برابر عذاب الهى قرار گرفتند گاهى تقاضاى تخفیف و گاهى تقاضاى مهلت مى‏کنند، اما «هنگامى که ظالمان مجازات را ببینند نه به آنها تخفیف عذاب داده مى‏شود و

نه مهلت» (وَ إِذا رَأَى الَّذِینَ ظَلَمُوا الْعَذابَ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ).

 

 

 (آیه 86)- در این آیه همچنان، سخن از آینده شوم مشرکان، به خاطر پرستیدن بتها است، مى‏فرماید، در صحنه قیامت که معبودهاى ساختگى   و انسانهایى که همچون بت پرستش مى‏شدند در کنار پرستش کنندگان قرار مى‏گیرند، «و هنگامى که مشرکان معبودهایى را که همتاى خدا قرار دادند مى‏بینند، مى‏گویند:

 «پروردگارا! اینها همتایانى هستند که ما به جاى تو آنها را مى‏خواندیم»! (وَ إِذا رَأَى الَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکاءَهُمْ قالُوا رَبَّنا هؤُلاءِ شُرَکاؤُنَا الَّذِینَ کُنَّا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ).

این معبودان نیز، ما را در این کار وسوسه کردند و در حقیقت شریک جرم ما بودند، بنابراین، سهمى از عذاب و مجازات ما را براى آنها قرار ده.

 «و در این هنگام (به فرمان خدا) معبودان (به سخن در مى‏آیند و) آنها مى‏گویند: شما قطعا دروغگو هستید»! (فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکاذِبُونَ).

ما نه شریک خدا بودیم و نه شما را وسوسه کردیم و نه محکوم به پذیرش بخشى از مجازاتتان هستیم.

 

 

 (آیه 87)- در این آیه اضافه مى‏کند که بعد از این سخن و شنیدن پاسخ «همگى در پیشگاه خدا اظهار تسلیم مى‏کنند» (وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ). و غرور و نخوت و تعصبهاى کورکورانه این عابدان نادان با دیدن چهره حق کنار مى‏رود و سر تعظیم در

پیشگاهش فرود مى‏آورند و (در این هنگام) تمام آنچه را (نسبت به خدا) دروغ مى‏بستند، گم و نابود مى‏شود»! (وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ).

هم نسبت دروغین شریک خدا بودن، محو و بى‏رنگ مى‏شود، و هم پندار شفاعت بتها در پیشگاه خدا، بلکه همانها آتشگیره‏هاى دوزخ مى‏شوند و به جان پرستش کنندگانشان مى‏افتند!

 

 

 (آیه 88)- تا اینجا بیان حال مشرکان گمراهى بود که در شرک و انحراف خود غوطه‏ور بودند، بى‏آنکه دیگرى را به این راه بخوانند، سپس حال کسانى را بیان مى‏کند که در عین گمراهى به گمراه ساختن دیگران نیز اصرار دارند، مى‏فرماید:

 «کسانى که کافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند، مجازاتى مافوق مجازات کفرشان بر آنها مى‏افزاییم در برابر آنچه فساد مى‏کردند» (الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ بِما کانُوا یُفْسِدُونَ). چرا که عامل فساد در روى زمین و گمراهى خلق خدا، و مانع از پیمودن راه حق شدند. 

 در حدیث مشهورى مى‏خوانیم: «هر کس سنت نیکى بگذارد، پاداش کسانى که به آن عمل کنند براى او هست بى‏آنکه از پاداش آنها کاسته شود، و هر کس سنت بدى بگذارد، گناه همه کسانى که به آن عمل مى‏کنند بر او نوشته مى‏شود، بى‏آنکه از گناه آنها چیزى کاسته شود».

 

 

 (آیه 89)- سپس به دنبال سخنى که از وجود «گواه» در هر امتى در چند آیه قبل به میان آمد مجددا به سراغ آن بحث با توضیح بیشترى مى‏رود، مى‏گوید: «و به خاطر بیاورید آن روز را که ما از میان هر امتى گواهى از خود آنها بر آنها مبعوث مى‏کنیم» (وَ یَوْمَ

نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ).

گرچه این حکم عام شامل مسلمانان و پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله نیز مى‏شود، ولى براى تأکید بیشتر خصوصا آن را مطرح کرده، مى‏فرماید: «و ما تو را شاهد و گواه بر این گروه مسلمانان قرار مى‏دهیم» (وَ جِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلى‏ هؤُلاءِ).

و از آنجا که قرار دادن شهید و گواه فرع بر این است که قبلا برنامه کامل و جامعى در اختیار افراد قرار داده شده باشد، بطورى که حجت بر همگى تمام شود، تا به دنبال آن، مسأله نظارت و مراقبت مفهوم صحیحى پیدا کند، لذا بلافاصله مى‏گوید: «و ما این کتاب

آسمانى (قرآن) را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است» (وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ).

 «و هم هدایت است و هم رحمت، و هم مایه بشارت براى همه مسلمانان جهان» (وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِینَ).

 

 

 (آیه 90)- جامعترین برنامه اجتماعى: این آیه نمونه‏اى از جامعترین تعلیمات اسلام در زمینه مسائل اجتماعى، و انسانى و اخلاقى را بیان مى‏کند.

در آغاز مى‏گوید: «خداوند فرمان به عدل و احسان مى‏دهد و (همچنین) بخشش به نزدیکان» (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبى‏). «عدل» همان قانونى است که تمام نظام هستى بر محور آن مى‏گردد. و به معنى واقعى کلمه آن است که هر چیزى در جاى خود باشد بنابراین، هرگونه انحراف، افراط، تفریط، تجاوز از حد، تجاوز به حقوق دیگران «عدل» است.

اما از آنجا که عدالت با همه قدرت و شکوه و تأثیر عمیقش در مواقع بحرانى و استثنایى به تنهایى کارساز نیست، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مى‏آورد.

در حدیثى از على علیه السّلام مى‏خوانیم: «عدل آن است که حق مردم را به آنها برسانى، و احسان آن است که بر آنها تفضل کنى».

بعد از تکمیل این سه اصل مثبت، به سه اصل منفى و منهى مى‏پردازد و مى‏گوید: «خداوند از فحشاء و منکر و ظلم و ستم، نهى مى‏کند» (وَ یَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ).

 «فحشاء» اشاره به گناهان پنهانى، «منکر» اشاره به گناهان آشکار، و «بغى» هرگونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خود برتربینى نسبت به دیگران است.

و در پایان آیه، به عنوان تأکید مجدد روى تمام این اصول ششگانه مى‏فرماید: «خداوند به شما اندرز مى‏دهد شاید متذکر شوید» (یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ).

احیاى اصول سه گانه عدل و احسان و ایتاء ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشاء و منکر و بغى در سطح جهانى، کافى است که دنیایى آباد و آرام و خالى از هر گونه بدبختى و فساد بسازد، و اگر از ابن مسعود صحابى معروف نقل شده که: «این آیه جامعترین آیات خیر و شرّ در قرآن است» به همین دلیل است. 

 

 

(آیه 91) شأن نزول: در آن هنگام که جمعیت مسلمانان کم، و دشمنان فراوان بودند، و امکان داشت بعضى از مؤمنان به خاطر همین تفاوت و احساس تنهایى، بیعت خود را با پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بشکنند و از حمایت او دست بردارند، آیه نازل شد و به آنها در این زمینه هشدار داد.

 

تفسیر:استحکام پیمانهاى شما دلیل بر ایمان شماست! در اینجا به بخش دیگرى از مهمترین تعلیمات اسلام پرداخته، نخست مى‏فرماید: «و هنگامى که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید» (وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ).                   

 سپس اضافه مى‏کند: «و سوگندها را بعد از محکم ساختن نقض نکنید» (وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها).

 «در حالى که (به نام خدا سوگند یاد کرده‏اید و) خداوند را کفیل و ضامن بر سوگند خود قرار داده‏اید» (وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلًا).

 «چرا که خداوند از تمام اعمال شما آگاه است» (إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ).

مسأله «ایمان» (جمع یمین به معنى سوگند) که در آیه فوق آمده معنى وسیعى دارد که هم تعهداتى را که انسان با سوگند در برابر خداوند کرده، شامل مى‏گردد، و هم تعهداتى را که با تکیه بر قسم در برابر خلق خدا مى‏کند.

و به تعبیر دیگر هرگونه تعهدى که زیر نام خدا و با سوگند به نام او انجام مى‏گیرد در این جمله وارد است.

 

 

 

 (آیه 92)- و از آنجا که مساله وفاى به عهد، یکى از مهمترین پشتوانه‏ها براى ثبات هر جامعه است در این آیه نیز با لحن توأم با نوعى سرزنش و ملامت، آن را تعقیب کرده، مى‏گوید و شما «همانند آن زن (سبک مغز) نباشید که پشمهاى تابیده خود را پس از

استحکام وامى‏تابید» (وَ لا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّهٍ أَنْکاثاً).

اشاره به داستان زنى است از قریش به نام «رائطه» در زمان جاهلیت که از صبح تا نیم روز، خود و کنیزانش، پشمها و موهایى را که در اختیار داشتند مى‏تابیدند، و پس از آن دستور مى‏داد همه آنها را واتابند و به همین جهت به عنوان «حمقاء» (زن احمق) در

میان عرب، معروف شده بود.

سپس اضافه مى‏کند: «در حالى که سوگند (و پیمان) خود را وسیله خیانت و فساد قرار مى‏دهید، به خاطر این که گروهى، جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است» و کثرت دشمن را بهانه‏اى براى شکستن بیعت با پیامبر مى‏شمرید (تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ

أُمَّهٌ هِیَ أَرْبى‏ مِنْ أُمَّهٍ).

آگاه باشید! «خدا فقط شما را با این وسیله، مورد آزمایش قرار مى‏دهد» (إِنَّما یَبْلُوکُمُ اللَّهُ بِهِ).                       

 به هر حال «خداوند (نتیجه این آزمایش و) آنچه را در آن اختلاف داشتید در روز قیامت براى شما آشکار مى‏سازد» و پرده از روى اسرار دلها بر مى‏دارد و هر کس را به جزاى اعمالش مى‏رساند (وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ ما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ).

 

 

 (آیه 93)- و از آنجا که بحث از آزمایش الهى و تأکید بر ایمان و انجام وظائف، غالبا این توهّم را ایجاد مى‏کند که مگر براى خدا مشکل است که همه انسانها را اجبارا به قبول حق وادار سازد، لذا در این آیه به پاسخ این توهم پرداخته مى‏گوید: «و اگر خدا

مى‏خواست، همه شما را امت واحدى قرار مى‏داد» (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً).

 «امت واحده» از نظر ایمان و قبول حق، ولى بدیهى است این پذیرش حق نه گامى به سوى تکامل است نه دلیلى بر افتخار پذیرنده آن، لذا سنت خدا این است که همگان را آزاد بگذارد، تا با اختیار خود، راه حق را بپویند.

ولى این آزادى به آن معنى نیست که از ناحیه خدا، هیچ گونه کمکى به پویندگان این راه نمى‏شود، بلکه آنها که قدم در راه حق مى‏گذارند توفیق خداوند شامل حالشان مى‏شود، و آنها که در راه باطل گام مى‏گذارند از این موهبت محروم مى‏گردند و بر گمراهیشان

افزوده مى‏شود.

لذا بلافاصله مى‏گوید: «لکن خدا هر کس را بخواهد گمراه مى‏کند و هر کس را بخواهد هدایت» (وَ لکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ).

اما این هدایت و اضلال الهى هرگز سلب مسؤولیت از شما نمى‏کند، زیرا گامهاى نخستین آن، از خود شماست به همین دلیل اضافه مى‏کند: «و شما بطور قطع در برابر اعمالى که انجام مى‏دادید مسؤولید، و از شما بازپرسى مى‏شود» (وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).

 

 

(آیه 94)- سپس براى تأکید بر مسأله وفاى به عهد و ایستادگى در برابر سوگندها که از عوامل مهم ثبات اجتماعى است مى‏گوید: «سوگندهایتان را وسیله تقلب و خیانت در میان خود قرار ندهید» (وَ لا تَتَّخِذُوا أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ).

زیرا این امر دو زیان بزرگ دارد اول این که: سبب مى‏شود که «گامى بعد از  ثابت گشتن (بر ایمان) متزلزل شود» (فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها).

زیان دیگر این که: «و به خاطر بازداشتن (مردم) از راه خدا، آثار سوء آن را بچشید! و براى شما، عذاب عظیمى خواهد بود»! (وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ لَکُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ).

در حقیقت پیمان شکنیها و تخلف از سوگندها، از یک سو موجب بدبینى و تنفر مردم از آیین حق و پراکندگى صفوف و بى‏اعتمادى مى‏گردد، تا آنجا که مردم رغبت به پذیرش اسلام نشان نمى‏دهند و اگر پیمانى با شما بستند خود را ملزم به وفاى به آن نمى‏دانند، و این خود مایه ناراحتیهاى فراوان و شکست و تلخ کامى در دنیاست.

و از سویى دیگر عذاب الهى را در سرایى دیگر، براى شما به ارمغان مى‏آورد.

 

 

 (آیه 95) شأن نزول:در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل شده: مردى از اهالى «حضر موت» خدمت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله رسید عرض کرد: اى رسول خدا! همسایه‏اى به نام «امرؤ القیس» دارم که قسمتى از زمین مرا غصب کرده است.

پیامبر صلّى اللّه علیه و آله امرؤ القیس را خواست و از او در این زمینه سؤال کرد، او در پاسخ همه چیز را انکار نمود، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به او پیشنهاد سوگند کرد.

به هنگامى که امرؤ القیس برخواست تا سوگند یاد کند، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به او مهلت داد- و فرمود: در این باره بیندیش و بعدا سوگند یاد کن.

آن دو بازگشتند و در این حال، دو آیه اول نازل شد- و آنها را از سوگند دروغ و عواقب آن برحذر داشت.

هنگامى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله این دو آیه را براى آنها خواند، امرؤ القیس گفت حق است، من قسمتى از زمین او را غصب کرده‏ام، ولى نمى‏دانم چه مقدار بوده است؟

اکنون که چنین است هر مقدار مى‏خواهد (و مى‏داند حق اوست) برگیرد، و معادل آن هم بر آن بیفزاید به خاطر استفاده‏اى که در این مدت از زمین او کرده‏ام.

در این هنگام آیه (97) نازل شد- و به کسانى که عمل صالح توأم با ایمان دارند بشارت «حیات طیّبه» داد.

 

تفسیر:در تعقیب آیات گذشته که از زشتى پیمان شکنى و سوگند دروغ   سخن مى‏گفت این آیه تأکیدى بر همان مطلب دارد با این تفاوت که انگیزه پیمان شکنى و سوگند دروغ در آیات قبل مسأله مرعوب شدن در برابر اکثریت عددى بود، و در اینجا انگیزه آن مسأله جلب منافع بى‏ارزش مادى است.

لذا مى‏گوید: «و هرگز پیمان الهى را با بهاى کمى مبادله نکنید» (وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلًا). یعنى هر بهایى در برابر آن بگیرید کم و ناچیز است، حتى اگر تمام دنیا را به شما بدهند ارزش یک لحظه وفاى به عهد الهى را ندارد.

سپس به عنوان دلیل اضافه مى‏کند: «آنچه نزد خداست براى شما بهتر است اگر بدانید» (إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).

 

 

 (آیه 96)- در این آیه دلیل این برترى را چنین بیان مى‏کند: «آنچه نزد شماست سر انجام فانى و نابود مى‏شود، اما آنچه نزد خداست باقى و جاودان مى‏ماند» (ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ).

بیایید و سرمایه‏هاى خود را براى خدا و در راه خدا و جلب رضاى او به کار اندازید تا مصداق «عِنْدَ اللَّهِ» گردد، و به مقتضاى «ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ» باقى و برقرار شود.

سپس اضافه مى‏کند: «و ما کسانى را که (در راه اطاعت فرمانمان بخصوص ایستادگى در برابر سوگندها و عهدها) صبر و استقامت مى‏کنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد» (وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ).

تعبیر به «احسن» دلیل بر این است که اعمال نیک آنها همه یکسان نیست، بعضى خوب است و بعضى خوبتر، ولى خداوند همه را به حساب خوبتر مى‏گذارد، و پاداش خوبتر را به آنها مى‏دهد، و این نهایت بزرگوارى است.

 

 

 (آیه 97)- و به دنبال آن به صورت یک قانون کلى نتیجه اعمال صالح توأم با ایمان را از هر کس و به هر صورت تحقق یابد، در این دنیا و جهان دیگر، بیان مى‏کند، مى‏گوید: «هر کس عمل صالح انجام دهد در حالى که مؤمن باشد، خواه مرد یا زن به او حیات

پاکیزه مى‏بخشیم، و پاداش آنها را به بهترین اعمالى که انجام مى‏دادند خواهیم داد» (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ).    

 و به این ترتیب معیار، تنها «ایمان» و «اعمال صالح زاییده آن» است و دیگر هیچ قید و شرطى نه از نظر سن و سال، نه از نظر نژاد، نه از نظر جنسیت و نه از نظر پایه و رتبه اجتماعى در کار نیست.

 «حیات طیّبه» یعنى، زندگى پاکیزه از هر نظر، پاکیزه از آلودگیها، ظلمها و خیانتها، عداوتها و دشمنیها، اسارتها و ذلتها و انواع نگرانیها و هرگونه چیزى که آب زلال زندگى را در کام انسان ناگوار مى‏سازد.

 

 

(آیه 98)- این گونه قرآن بخوان! این آیه طرز استفاده از قرآن مجید و چگونگى تلاوت آن را بیان مى‏کند، زیرا پربار بودن محتواى قرآن به تنهایى کافى نیست، باید موانع نیز از وجود ما و از محیط فکر و جان ما برچیده شود تا به آن محتواى پربار دست یابیم.

لذا نخست مى‏گوید: «پس هنگامى که قرآن مى‏خوانى از شرّ شیطان مطرود شده به خدا پناه بر» (فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ).

 

البته منظور تنها ذکر جمله «اعوذ باللّه من الشّیطان الرّجیم» نیست، بلکه باید این «ذکر» را تبدیل به «فکر» کنیم و این فکر مقدمه تحقق حالتى در نفس و جان انسان گردد، حالت توجه به خدا، حالت جدایى از هوى و هوسهاى سرکشى که مانع فهم و درک صحیح انسان است و به هنگام خواندن هر آیه به خدا پناه بریم از این که وسوسه‏هاى شیطان حجابى میان ما و کلام حیاتبخش خداوند گردد.

و تا چنین حالتى در روح و جان انسان پیدا نشود، درک حقایق قرآن براى او

 جمال یار ندارد حجاب و پرده ولى             غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد!

تا نفس مبرّا از نواهى نشود             دل آینه نور الهى نشود!

 

 

 (آیه 99)- این آیه در حقیقت دلیلى است بر آنچه در آیه قبل گفته شده بود، مى‏فرماید: «شیطان تسلّطى بر کسانى که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل مى‏کنند ندارد» (إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ).

 

 

(آیه 100)- «تنها تسلط او بر کسانى است که او را دوست مى‏دارند و به  رهبرى و سرپرستى خود انتخابش کرده‏اند» (إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ).

 «و آنها که او را شریک خدا در اطاعت و بندگى قرار داده‏اند» (وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ). و فرمان شیطان را به جاى فرمان خدا واجب الاجرا مى‏دانند! بنابراین سلطه شیطان بر انسانها اجبارى و ناخودآگاه نیست بلکه این انسانها هستند که شرائط ورود او را به محیط جان خود فراهم مى‏سازند.

 

 

 (آیه 101)- شأن نزول: ابن عباس مى‏گوید: مشرکان بهانه‏جو، هنگامى که آیه‏اى نازل مى‏شد و دستور سختى در آن بود و سپس آیه دیگرى مى‏آمد و دستور آسانترى در آن بود، مى‏گفتند: محمّد اصحاب خود را مسخره مى‏کند امروز به چیزى دستور مى‏دهد و فردا از همان نهى مى‏کند، اینها نشان مى‏دهد که محمّد همه را از پیش خود مى‏گوید نه از ناحیه خدا، در این هنگام آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:دروغ رسوا! این آیه ایرادهایى را که مشرکان به آیات الهى مى‏گرفتند بیان مى‏کند، نخست مى‏گوید: «هنگامى که آیه‏اى را به آیه دیگر مبدّل کنیم (حکمى را نسخ نماییم) و خدا بهتر مى‏داند چه حکمى را نازل کند، آنها مى‏گویند: تو افترا مى‏بندى! اما بیشترشان (حقیقت را) نمى‏دانند» (وَ إِذا بَدَّلْنا آیَهً مَکانَ آیَهٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ).

آنها نمى‏دانند که قرآن در پى ساختن یک جامعه انسانى است، جامعه‏اى پیشرو با معنویت عالى. با این حال بدیهى است که این نسخه الهى گاهى نیاز به تبدیل و تعویض دارد.

آرى! آنها از این حقایق بى‏خبرند و از شرایط نزول قرآن، بى‏اطلاع، و گر نه مى‏دانستند «نسخ» پاره‏اى از دستورات و آیات قرآن، یک برنامه دقیق و حساب شده تربیتى است که بدون آن، هدف نهایى و نیل به تکامل تأمین نمى‏شود، و دلیل بر تناقض گویى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و یا افترا بستن به خدا نیست.

 

 

 (آیه 102)- این آیه، همین مسأله را تعقیب و تأکید کرده، به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله دستور مى‏دهد «بگو: آن را روح القدس از جانب پروردگارت بر حق نازل کرده است» (قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ).      

 «روح القدس» یا «روح مقدس» همان پیک وحى الهى، «جبرئیل امین» است، اوست که به فرمان خدا آیات را اعم از ناسخ و منسوخ، بر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نازل مى‏کند، آیاتى که همه حق است همه واقعیتى را تعقیب مى‏کند و آن واقعیت چیزى جز تربیت انسانها نیست، تربیت که وصول به آن گاهى احکام ناسخ و منسوخ را ایجاب مى‏کند.

به همین دلیل به دنبال آن مى‏فرماید: «هدف این است که افراد با ایمان را در مسیر خود ثابت قدمتر گرداند، و هدایت و بشارتى براى عموم مسلمین است» (لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِینَ).

به هر حال براى محکم کردن نیروى ایمان و پیمودن راه هدایت و بشارت، گاهى چاره‏اى، جز برنامه‏هاى کوتاه مدت و موقت که بعدا جاى خود را به برنامه نهایى و ثابت مى‏دهد نیست، و این است رمز وجود ناسخ و منسوخ در آیات الهى.

 

 

 (آیه 103)- سپس به بهانه دیگر، و یا صحیحتر، افتراى مخالفین به پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله اشاره نموده، چنین مى‏گوید: «و ما مى‏دانیم آنها مى‏گویند: این آیات را بشرى به او تعلیم مى‏دهد» (وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ).

قرآن با یک پاسخ دندان شکن خط بطلان بر این ادعاهاى بى‏پایه مى‏کشد و مى‏گوید: اینها توجه ندارد، «زبان کسى که قرآن را به او نسبت مى‏دهند عجمى است، در حالى که این قرآن به زبان عربى فصیح و آشکار (نازل شده) است» (لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ).

از این آیه به خوبى استفاده مى‏شود که اعجاز قرآن تنها در جنبه محتواى آن نیست بلکه الفاظ قرآن نیز در سر حدّ اعجاز است، و کشش و جاذبه و شیرینى و هماهنگى خاصى که در الفاظ و جمله بندیها وجود دارد مافوق قدرت انسانهاست.

 

 

(آیه 104)- سپس با لحنى تهدید آمیز به بیان این حقیقت مى‏پردازد که این اتهامات و انحرافات همه به خاطر رسوخ بى‏ایمانى در نفوس آنهاست و «کسانى که ایمان به آیات الهى ندارند خداوند آنها را هدایت نمى‏کند (نه هدایت به صراط مستقیم و نه به راه بهشت و سعادت جاویدان) و براى آنها عذاب دردناکى است» (إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ لا یَهْدِیهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ).      

 چرا که آنها آنچنان گرفتار تعصب و لجاجت و دشمنى با حقند که شایستگى هدایت را از دست داده‏اند، و جز براى عذاب الیم آمادگى ندارند!

 

 

 (آیه 105)- و در این آیه اضافه مى‏کند: «تنها کسانى (به مردان حق) دروغ مى‏بندند که ایمان به آیات الهى ندارند، و دروغگویان واقعى آنها هستند» (إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ).

و چه دروغى از این بزرگتر که انسان به مردان حق اتهام ببندد و میان آنها و انسانهایى که تشنه حقیقتند، سدّ و مانعى ایجاد کند.

زشتى دروغ از دیدگاه اسلام- آیه فوق از آیات تکان دهنده‏اى است که در زمینه زشتى دروغ سخن مى‏گوید و دروغگویان را در سر حدّ کافران و منکران آیات الهى قرار مى‏دهد.

اصولا در تعلیمات اسلام به مسأله راستگویى و مبارزه با کذب و دروغ فوق العاده اهمیت داده شده است. تا جایى که در روایات اسلامى دروغ به عنوان «کلید گناهان» و راستگویى به عنوان «برات بهشت» شمرده شده است.

على علیه السّلام مى‏فرماید: «راستگویى دعوت به نیکوکارى مى‏کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت».

و نیز امام عسکرى علیه السّلام مى‏فرماید: «تمام پلیدیها در اتاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است».

در حدیث دیگرى از على علیه السّلام مى‏خوانیم که فرمود: «انسان هیچ‏گاه طعم ایمان را نمى‏چشد تا دروغ را ترک گوید خواه شوخى باشد یا جدّى».

 

 

 (آیه 106)- شأن نزول:این آیه در مورد گروهى از مسلمانان نازل گردید که در چنگال مشرکان گرفتار شدند و آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار کلمات کفر و شرک کردند.

آنها «عمار» و پدرش «یاسر» و مادرش «سمیّه» و «صهیب» و «بلال» و «خبّاب» بودند پدر و مادر عمار در این ماجرا سخت مقاومت کردند و کشته شدند، ولى عمار که جوان بود آنچه را مشرکان مى‏خواستند به زبان آورد.                     

 این خبر در میان مسلمانان پیچید، بعضى غائبانه عمار را محکوم کردند و گفتند: عمار از اسلام بیرون رفته و کافر شده، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود: چنین نیست.

چیزى نگذشت که عمار گریه کنان به خدمت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آمد، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود: مگر چه شده است؟

عرض کرد: اى پیامبر! بسیار بد شده دست از سرم برنداشتند تا نسبت به شما جسارت کردم و بتهاى آنها را به نیکى یاد نمودم! پیامبر صلّى اللّه علیه و آله با دست مبارکش اشک از چشمان عمّار پاک مى‏کرد و مى‏گفت: اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند، آنچه

مى‏خواهند بگو- و جان خود را از خطر رهایى بخش.

در این هنگام آیه نازل گردید و مسائل را در این رابطه روشن ساخت.

تفسیر:بازگشت کنندگان از اسلام (مرتدّین)- در تکمیل بحث آیات گذشته که سخن از برنامه‏هاى مختلف مشرکان و کفّار در میان بود، در اینجا به گروهى دیگر از کفار یعنى، «مرتدین» و بازگشت کنندگان از اسلام اشاره مى‏کند، مى‏گوید: «کسانى که بعد از ایمان

کافر شوند- به جز آنها که تحت فشار و اجبار اظهار کفر کرده‏اند در حالى که قلبشان مملو از ایمان است- آرى چنین اشخاصى که سینه خود را براى پذیرش کفر گشوده‏اند غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظیمى در انتظارشان» (مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمانِهِ إِلَّا مَنْ

أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ).

 

 

در واقع در اینجا اشاره به دو گروه از کسانى است که بعد از پذیرش اسلام راه کفر را پیش مى‏گیرند.

نخست آنها که در چنگال دشمنان بى‏منطق گرفتار مى‏شوند و تحت فشار و شکنجه آنها اعلام بیزارى از اسلام و وفادارى به کفر مى‏کنند، در حالى که آنچه مى‏گویند تنها با زبان است و قلبشان مالامال از ایمان مى‏باشد، این گروه مسلما مورد عفوند، بلکه اصلا گناهى از آنها سر نزده است، این همان «تقیه» مجاز است که براى حفظ جان و ذخیره کردن نیروها براى خدمت بیشتر در راه خدا در اسلام مجاز شناخته شده است.

گروه دوم کسانى هستند که به راستى دریچه‏هاى قلب خود را به روى کفر و بى‏ایمانى مى‏گشایند، و مسیر عقیدتى خود را به کلى عوض مى‏کنند، اینها هم گرفتار غضب خدا و هم «عذاب عظیم» او مى‏شوند. چرا که این عمل موجب تزلزل جامعه اسلامى مى‏گردد و یک نوع قیام بر ضد رژیم و حکومت اسلامى محسوب مى‏شود و غالبا دلیل بر سوء نیت است، و سبب مى‏شود که اسرار جامعه اسلامى به دست دشمنان افتد.

 

 

 (آیه 107)- این آیه دلیل مرتد شدن آنها را چنین بازگو مى‏کند: «این به خاطر آن است که آنها زندگى دنیا را بر آخرت ترجیح دادند» و به همین جهت بار دیگر در طریق کفر گام نهادند (ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیاهَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَهِ).

 «و خداوند قوم کافر را (که در کفر و انکار اصرار مى‏ورزند) هدایت نمى‏کند» (وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ).

و بطور خلاصه هنگامى که آنها اسلام آوردند، موقتا پاره‏اى از منافع مادیشان به خطر افتاد، و از آنجا که به دنیا عشق مى‏ورزیدند از ایمان خود پشیمان گشتند و مجددا به سوى کفر بازگشتند.

بدیهى است چنین جمعیتى که از درون وجودشان کششى به سوى ایمان نیست، مشمول هدایت الهى نمى‏شوند.

 

 

 (آیه 108)- این آیه دلیل عدم هدایت آنها را چنین شرح مى‏دهد: «آنها کسانى هستند که خدا بر قلب و گوش و چشمشان مهر نهاده» آن چنان که از دیدن و شنیدن و درک حق محروم مانده‏اند (أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ).

و روشن است «چنین افرادى (با از دست دادن تمام ابزار شناخت) غافلان واقعى هستند» (أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ). زیرا اعمال خلاف و انواع گناهان آثار سوئى روى حس تشخیص و درک انسان مى‏گذارد و سر انجام کارش به جایى مى‏رسد که دریچه روح او به روى همه حقایق بسته مى‏شود.

                      

 

 

 (آیه 109)- در این آیه نتیجه کار آنها چنین ترسیم شده است: «ناچار و قطعا آنها در آخرت زیانکارانند» (لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَهِ هُمُ الْخاسِرُونَ).

چه زیان و خسرانى از این بدتر که انسان همه امکانات لازم را براى هدایت و سعادت جاویدان در دست داشته باشد، و بر اثر هوى و هوس همه این سرمایه‏ها را از دست بدهد.

 

 

 (آیه 110)- و از آنجا که در برابر دو گروه گذشته یعنى آنها که تحت فشار دشمن کلمات کفرآمیز را به عنوان «تقیه» بیان کردند و آنها که با تمام میل به کفر بازگشتند، گروه سومى وجود دارند که همان فریب خوردگانند.

این آیه به وضع آنها اشاره کرده، مى‏گوید: سپس پروردگار تو نسبت به کسانى که بعد از فریب خوردن (به ایمان بازگشتند و) هجرت کردند، سپس جهاد کردند و در راه خدا استقامت نمودند پروردگارت، بعد از انجام این کارها، بخشنده و مهربان است» و آنها را

مشمول رحمت خود مى‏سازد (ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِیمٌ).

این آیه دلیل روشنى است براى قبول توبه مرتد ملّى.

 

 

 (آیه 111)- سر انجام به عنوان یک هشدار عمومى مى‏گوید: «به یاد آورید روزى را که هر کس (در فکر خویشتن است و تنها) به دفاع از خود بر مى‏خیزد» تا خود را از عذاب و مجازات دردناکش رهایى بخشد (یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها).

ولى این دست و پاها بیهوده است «و (در آنجا) نتیجه اعمال هر کسى بى‏کم و کاست به او داده مى‏شود» (وَ تُوَفَّى کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ).

 «و به آنها ظلم نخواهد شد» (وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ).

 

 

(آیه 112)- آنها که کفران کردند و گرفتار شدند: کرارا گفته‏ایم که این سوره، سوره نعمتهاست، نعمتهاى معنوى و مادى، در این آیه نتیجه کفران نعمتهاى الهى را در قالب یک مثال عینى مى‏خوانیم.

نخست مى‏گوید: «و خداوند (براى آنها که ناسپاسى نعمت مى‏کنند) مثلى زده است: منطقه آبادى را که در نهایت امن و امان بوده» (وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْیَهً کانَتْ آمِنَهً).

این آبادى آن چنان امن و امان بود که ساکنانش «با اطمینان در آن زندگى داشتند» و هرگز مجبور به مهاجرت و کوچ کردن نبودند (مُطْمَئِنَّهً).

علاوه بر نعمت امنیت و اطمینان، «انواع روزیهاى مورد نیازش بطور وافر از هر مکانى به سوى آن مى‏آمد» (یَأْتِیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ).

 «اما سر انجام این آبادى (ساکناش) کفران نعمتهاى خدا کردند و خدا لباس گرسنگى و ترس را به خاطر اعمالشان بر اندام آنها پوشانید» (فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ).

در حقیقت همان گونه که در آغاز، نعمت امنیت و رفاه تمام وجود آنها را پر کرده بود، در پایان نیز بر اثر کفران، فقر و ناامنى به جاى آن نشست.

 

 

(آیه 113)- نه تنها نعمتهاى مادى آنها در حد کمال بود که از نعمتهاى معنوى یعنى وجود فرستاده خدا و تعلیمات آسمانى او نیز برخوردار بودند «و پیامبرى از خود آنها به سوى آنها آمد (و آنها را به آیین حق دعوت کرد و اتمام حجت نمود) ولى آنها به تکذیبش

پرداختند» (وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ).

 «پس در این هنگام عذاب الهى آنها را فرو گرفت، در حالى که آنها ظالم و ستمگر بودند» (فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ).

 

 

 (آیه 114)- با مشاهده چنین نمونه‏هاى زنده و روشنى شما در راه آن غافلان و ظالمان و کفران کنندگان نعمتهاى الهى گام ننهید «شما از آنچه خدا روزیتان کرده است حلال و پاکیزه بخورید و شکر نعمتهاى او را به جا آورید اگر او را مى‏پرستید» (فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلالًا طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ).

این داستان احتمالا مربوط به گروهى از بنى اسرائیل بوده است که در منطقه آبادى مى‏زیستند و بر اثر کفران نعمت گرفتار قحطى و ناامنى شدند.

 

 

شاهد این سخن، حدیثى است که از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود:

 «گروهى از بنى اسرائیل آن قدر زندگى مرفهى داشتند که حتى از مواد غذایى  مجسمه‏هاى کوچک مى‏ساختند و گاهى با آن بدن خود را نیز پاک مى‏کردند، اما سر انجام کار آنها به جایى رسید که مجبور شدند همان مواد غذایى آلوده را بخورند و این همان است که خداوند در قرآن فرموده: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْیَهً کانَتْ آمِنَهً مُطْمَئِنَّهً …» و این هشدارى است به همه افراد و ملتهایى که غرق نعمتهاى الهى هستند تا بدانند هرگونه اسراف و تبذیر و تضییع نعمتها جریمه دارد جریمه‏اى بسیار سنگین.

این هشدارى است به آنها که همیشه نیمى از غذاى اضافى خود را به زباله‏دانها مى‏ریزند.

و هشدارى است به آنها که مواد غذایى را در خانه‏ها براى مصرف شخصى و در انبارها براى گرانتر فروختن، آن قدر ذخیره مى‏کنند که مى‏گندد و فاسد مى‏شود اما حاضر نیستند به نرخ ارزانتر در اختیار دیگران بگذارند! آرى! اینها همه در پیشگاه خدا مجازات و جریمه دارد و کمترین مجازات آن سلب این مواهب است.

 

 

 (آیه 115)- دروغگویان هرگز رستگار نخواهند شد: از آنجا که در آیات گذشته سخن از نعمتهاى پاکیزه الهى و شکر این نعمتها به میان آمده بود این آیه در تعقیب آنها، از محرمات واقعى و محرمات غیر واقعى که از طریق بدعت در آیین خدا تحریم شده بودند،

سخن مى‏گوید تا این حلقه تکمیل گردد.

نخست مى‏گوید: خداوند «تنها مردار، خون، گوشت خوک و آنچه را با نام غیر خدا سر بریده‏اند بر شما حرام کرده است» (إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ).

اما آلودگى سه مورد اول، امروز بر کسى پوشیده نیست، مردار منبع انواع میکربهاست، و خون نیز از تمام اجزاء بدن از نظر فعالیت میکربها آلوده‏تر است، و گوشت خوک نیز عاملى براى چند نوع بیمارى خطرناک است.

اما حیواناتى که با نام غیر «اللّه» ذبح مى‏شوند فلسفه تحریم آن جنبه بهداشتى نیست، بلکه جنبه اخلاقى و معنوى دارد. چرا که از یک سو مبارزه‏اى است با آیین  شرک و بت پرستى و از سوى دیگر توجهى است به آفریننده این نعمتها.

ضمنا از مجموع محتواى این آیه و آیات بعد، این نکته استفاده مى‏شود که اسلام، اعتدال را در استفاده از گوشت توصیه مى‏کند، نه مانند گیاهخواران این منبع غذایى را بکلى تحریم کرده، و نه مانند مردم عصر جاهلیت و گروهى از به اصطلاح متمدنان زمان ما

اجازه استفاده از هر نوع گوشتى (حتى سوسمار و خرچنگ و انواع کرمها) را مى‏دهد.

و در پایان آیه همان گونه که روش قرآن در بسیارى از موارد است، موارد استثناء را بیان کرده، مى‏گوید: «اما کسانى که ناچار شوند (از خوردن گوشتهاى حرام فى المثل در بیابانى بدون غذا بمانند و جانشان در خطر باشد) در حالى که تجاوز و تعدّى از حدّ ننمایند

(خدا آنها را مى‏بخشد چرا که) خدا بخشنده و مهربان است» (فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ).

 

 

 (آیه 116)- این آیه بحثى را که در زمینه تحریمهاى بى‏دلیل مشرکان که بطور ضمنى قبلا مطرح شده بود با صراحت شرح مى‏دهد و مى‏گوید: «به خاطر دروغى که زبانهاى شما توصیف مى‏کند نگویید این حلال است و آن حرام، تا چیزى را به دروغ بر خدا افترا

ببندید» (وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ).

یعنى این یک دروغ آشکار است که تنها از زبان شما تراوش کرده اشیایى را از پیش خود حلال مى‏کنید، و اشیایى را حرام- اشاره به چهارپایانى بوده که بعضى را بر خود تحریم مى‏کردند و بعضى را حلال مى‏دانستند و قسمتى را به بتها اختصاص مى‏دادند.

آیا خداوند به شما چنین حقى داده است، که قانونگزارى کنید؟ و یا این که افکار خرافى و تقلیدهاى کورکورانه، شما را به چنین بدعتهایى واداشته است؟! در پایان آیه به عنوان یک اخطار جدى مى‏گوید: «کسانى که به خدا دروغ و افترا مى‏بندند هیچ‏گاه رستگار

نخواهند شد» (إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ).

 اصولا دروغ و افترا مایه بدبختى و نارستگارى است، در باره هر کس که باشد تا چه رسد به این که در باره خداوند بزرگ صورت گیرد.

 

 

(آیه 117)- این آیه عدم رستگارى را چنین توضیح مى‏دهد: «بهره کمى است (که در این دنیا نصیبشان مى‏شود)، و عذاب دردناکى در انتظار آنان است» (مَتاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ).

این متاع قلیل، ممکن است اشاره به جنینهاى مرده حیوانات باشد که براى خود حلال مى‏شمردند، و از گوشت آن استفاده مى‏کردند.

 

 

 (آیه 118)- در اینجا ممکن است سؤالى، طرح شود که چرا غیر از آن چهار چیز که در بالا گفته شد، اشیاء دیگرى از حیوانات بر قوم یهود حرام بوده است؟

این آیه گویا به پاسخ این سؤال پرداخته، مى‏گوید: «ما بر یهود (علاوه بر آن چهار مورد) چیزهایى را که قبلا براى تو شرح دادیم تحریم کردیم» (وَ عَلَى الَّذِینَ هادُوا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ).

اشاره به امورى است که در آیه 146 سوره انعام آمده: «بر یهودیان هر حیوان ناخن‏دارى را حرام کردیم (اشاره به حیواناتى است که سمّ یکپارچه دارند همچون اسب) و از گاو و گوسفند، پیه و چربیشان را تحریم نمودیم، مگر چربیهایى را که بر پشت آنها قرار داشت، و یا در لابلاى امعاء، و دو طرف پهلوها، و یا با استخوان آمیخته بود، این را به خاطر ظلم و ستم آنها، به عنوان کیفر، قرار دادیم و ما راست مى‏گوییم».

در حقیقت این محرمات اضافى جنبه مجازات و کیفر در برابر مظالم و ستمهاى یهود داشته، و لذا در پایان آیه اضافه مى‏کند: «و ما به آنها ستم نکردیم ولى آنها به خویشتن ستم روا مى‏داشتند» (وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ).

 

 

 (آیه 119)- در این آیه آن چنان که روش قرآن است، درهاى بازگشت را به روى افراد فریب خورده و یا پشیمان مى‏گشاید، و مى‏گوید: «سپس پروردگارت نسبت به آنها که از روى جهل اعمال بد انجام داده‏اند، سپس بعد از آن توبه کرده‏اند و اصلاح و جبران

نمودند، آرى پروردگارت بعد از این توبه و اصلاح، آمرزنده و مهربان است» (ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَهٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِیمٌ).

قابل توجه این که علت ارتکاب گناه را «جهالت» مى‏شمرد، چرا که این گونه افرادند که پس از آگاهى به راه حق باز مى‏گردند.

دیگر این که: مسأله توبه را به توبه قلبى و ندامت درونى محدود نمى‏کند، بلکه اصلاح و جبران را مکمل توبه مى‏شمارد، تا این فکر غلط را از مغز خود بیرون کنیم که هزاران گناه را با یک جمله «استغفر اللّه» مى‏توان جبران کرد.

 

 

(آیه 120)- ابراهیم به تنهایى یک امت بود! گفتیم این سوره، سوره بیان نعمتهاست و هدف از آن تحریک حس شکرگزارى انسانهاست، به گونه‏اى که آنها را به شناخت بخشنده این همه نعمت برانگیزد.

در این آیه سخن از یک مصداق کامل بنده شکرگزار خدا، یعنى «ابراهیم» قهرمان توحید، به میان آمده که مخصوصا از این نظر نیز براى مسلمانها عموما و عربها خصوصا الهام آفرین است که او را پیشوا و مقتداى نخستین خود مى‏دانند.

از میان صفات برجسته این مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است.

1- در آغاز مى‏گوید «ابراهیم خود امتى بود» (إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّهً).

آرى! ابراهیم یک امت بود، یک پیشواى بزرگ بود، یک مرد امت ساز بود، و در آن روز که در محیط اجتماعیش کسى دم از توحید نمى‏زد او منادى بزرگ توحید بود.

2- وصف دیگر او (ابراهیم) این بود که «بنده مطیع خدا بود» (قانِتاً لِلَّهِ).

3- «او همواره در خط مستقیم اللّه و طریق حق، گام مى‏سپرد» (حَنِیفاً).

4- «او هرگز از مشرکان نبود» و تمام زندگى و فکر و زوایاى قلبش را تنها نور «اللّه» پر کرده بوده (وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ).

 

 

 (آیه 121)- پنجم: و به دنبال این ویژگیها سر انجام او مردى بود که: «همه نعمتهاى خدا را شکرگزارى مى‏کرد» (شاکِراً لِأَنْعُمِهِ).

 

و پس از بیان این اوصاف پنج‏گانه به بیان پنج نتیجه مهم این صفات پرداخته مى‏گوید:

1- «خداوند ابراهیم را (براى نبوت و ابلاغ دعوتش) برگزید» (اجْتَباهُ).

2- «و (خدا) او را به راه راست هدایت کرد» و از هرگونه لغزش و انحراف حفظ نمود (وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ).

چرا که هدایت الهى به دنبال لیاقتها و شایستگیهایى است که انسان از خود ظاهر مى‏سازد چون بى‏حساب چیزى به کسى نمى‏دهند.

 

 

(آیه 122)- سوم: «و ما در دنیا به او حسنه دادیم» (وَ آتَیْناهُ فِی الدُّنْیا حَسَنَهً).

از مقام نبوت و رسالت گرفته، تا نعمتهاى مادى و فرزندان شایسته و مانند آن.

4- «و او در آخرت از صالحان است» (وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ).

و این نشانه عظمت مقام صالحان است که ابراهیم با این همه مقام در زمره آنها محسوب مى‏شود، مگر نه این که خود ابراهیم از خدا این تقاضا را کرده بود «رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ»: «خداوندا! نظر صائب به من عطا کن و مرا از صالحان قرار ده» (شعرا/ 83).

 

 

(آیه 123)- پنجم: آخرین امتیازى که خدا به ابراهیم در برابر آن همه صفات برجسته داد این بود که مکتب او نه تنها براى اهل عصرش که براى همیشه، مخصوصا براى امت اسلامى یک مکتب الهام بخش گردید، به گونه‏اى که قرآن مى‏گوید: «سپس به تو وحى فرستادیم که از آیین ابراهیم، آیین خالص توحید، پیروى کن» (ثُمَّ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً).

بار دیگر تأکید مى‏کند «ابراهیم از مشرکان نبود» (وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ).

 

 

 (آیه 124)- با توجه به آیات گذشته سؤالى در اینجا پیش مى‏آید و آن این که اگر آیین اسلام آیین ابراهیم است و مسلمانان در بسیارى از مسائل از سنن ابراهیم پیروى مى‏کنند از جمله احترام روز جمعه، پس چرا یهود شنبه را عید مى‏دانند و تعطیل مى‏کنند؟

این آیه به پاسخ این سؤال مى‏پردازد و مى‏گوید: تحریمهاى «روز شنبه (براى یهود) فقط به عنوان یک مجازات بود که در آن هم اختلاف کردند» بعضى آن را پذیرفتند و بکلى دست از کار کشیدند و بعضى هم نسبت به آن بى‏اعتنایى کردن (إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى

الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ).

 

جریان از این قرار بود که طبق بعضى از روایات، موسى علیه السّلام بنى اسرائیل را دعوت به احترام و تعطیل روز جمعه کرد که آیین ابراهیم بود، اما آنها به بهانه‏اى از آن سر باز زدند و روز شنبه را ترجیح دادند، خداوند روز شنبه را براى آنها قرار داد، اما توأم با شدت عمل و محدودیتها، بنابراین به تعطیلى روز شنبه نباید استناد کنید، چرا که جنبه فوق العاده و مجازات داشته است، و بهترین دلیل بر این مسأله این است که یهود حتى در این روز انتخابى خود نیز اختلاف کردند، گروهى آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهى نیز احترام آن را شکستند، و به کسب و کار پرداختند و به مجازات الهى گرفتار شدند «1».

 

در پایان آیه مى‏فرماید: «و پروردگارت روز قیامت، در آنچه اختلاف داشتند، میان آنها داورى مى‏کند» (وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ).

 

 

 (آیه 125)- ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان: در لابلاى آیات مختلف این سوره بحثهاى گوناگونى گاهى ملایم و گاهى تند، با مشرکان و یهود و بطور کلى با گروههاى مختلف به میان آمد، مخصوصا در آیات اخیر عمق و شدت بیشترى داشت.

در پایان این بحثها که پایان سوره «نحل» محسوب مى‏شود یک رشته دستورات مهم اخلاقى از نظر برخورد منطقى، و طرز بحث، چگونگى کیفر و عفو، و نحوه ایستادگى در برابر توطئه‏ها و مانند آن، بیان شده است که مى‏توان آن را به عنوان اصول تاکتیکى و روش مبارزه در مقابل مخالفین در اسلام نامگذارى کرد و به عنوان یک قانون کلى در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.

 

این برنامه به ترتیب زیر در ده اصل خلاصه مى‏شود.

1- نخست مى‏گوید: «به وسیله حکمت به سوى راه پروردگارت دعوت کن» (ادْعُ إِلى‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ).(1) این آیه ارتباط و پیوندى با آیات «اصحاب السّبت» (آیات 163- 166 سوره اعراف) دارد که شرح ماجراى آنها در آن نخستین گام در دعوت به سوى حق، استفاده از منطق صحیح و استدلالات حساب شده است، و به تعبیر دیگر دست انداختن در درون فکر و اندیشه مردم و به حرکت درآوردن آن و بیدار ساختن عقلهاى خفته نخستین گام محسوب مى‏شود.

2- «و به وسیله اندرزهاى نیکو» (وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ).

یعنى استفاده کردن از عواطف انسانها، چرا که موعظه، و اندرز بیشتر جنبه عاطفى دارد که با تحریک آن مى‏توان توده‏هاى عظیم مردم را به طرف حق متوجه ساخت.

3- «و با آنها (مخالفان) به طریقى که نیکوتر است به مناظره پرداز» (وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ).

و این سومین گام مخصوص کسانى است که ذهن آنها قبلا از مسائل نادرستى انباشته شده و باید از طریق مناظره ذهنشان را خالى کرد تا آمادگى براى پذیرش حق پیدا کنند.

و در پایان آیه اضافه مى‏کند: «پروردگارت از هر کسى بهتر مى‏داند، چه کسى از راه او گمراه شده است و چه کسانى هدایت یافته‏اند» (إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ).

اشاره به این که وظیفه شما دعوت به راه حق است، از طرق سه گانه حساب شده فوق، اما چه کسانى سر انجام هدایت مى‏شوند، و چه کسانى در طریق ضلالت پافشارى خواهند کرد آن را تنها خدا مى‏داند و بس.

 

 

 (آیه 126)- چهارم: تاکنون سخن از این بود که در یک بحث منطقى، عاطفى و یا مناظره معقول با مخالفان شرکت کنیم، اما اگر کار از این فراتر رفت و درگیرى حاصل شد و آنها دست به تعدى و تجاوز زدند، در اینجا دستور مى‏دهد: «اگر خواستید مجازات کنید فقط به مقدارى که به شما تعدى شده کیفر دهید» و نه بیشتر از آن (وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ).

5- «ولى اگر شکیبایى پیشه کنید (و عفو و گذشت) این کار براى شکیبایان بهتر است» (وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ).             

 در بعضى از روایات مى‏خوانیم که این آیه در جنگ «احد» نازل شده، هنگامى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله وضع دردناک شهادت عمویش حمزه بن عبد المطلب را دید (که دشمن به کشتن او قناعت نکرده، بلکه سینه و پهلوى او را با قساوت عجیبى دریده، و کبد یا قلب او را بیرون کشیده است، و گوش و بینى او را قطع نموده بسیار منقلب و ناراحت شد و) فرمود: «خدایا! حمد از آن توست و شکایت به تو مى‏آورم، و تو در برابر آنچه مى‏بینم یار و مددکار مایى».

سپس فرمود: «اگر من بر آنها چیره شوم آنها را مثله مى‏کنم، آنها را مثله مى‏کنم، آنها را مثله مى‏کنم».

در این هنگام آیه فوق نازل شد.

بلافاصله پیامبر عرض کرد: «اصبر اصبر»: «خدایا! صبر مى‏کنم، صبر مى‏کنم»! با این که این لحظه شاید دردناکترین لحظه‏اى بود که در تمام عمر، بر پیامبر گذشت، ولى باز پیامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم که راه عفو و گذشت بود انتخاب کرد.

 

 

 (آیه 127)- ششم: این عفو و گذشت و صبر و شکیبایى در صورتى اثر قطعى خواهد گذارد که بدون هیچ چشمداشتى انجام پذیرد یعنى فقط به خاطر خدا باشد، و لذا قرآن اضافه مى‏کند: «شکیبایى پیشه کن و این شکیبایى تو جز براى خدا (و به توفیق پروردگار) نمى‏تواند باشد» (وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ إِلَّا بِاللَّهِ).

 

7- هرگاه تمام این زحمات در زمینه تبلیغ و دعوت به سوى خدا و در زمینه عفو و گذشت و شکیبایى کارگر نیفتاد باز نباید مأیوس و دلسرد شد، و یا بى‏تابى و جزع نمود، بلکه باید با حوصله و خونسردى هر چه بیشتر همچنان به تبلیغ ادامه داد، لذا در هفتمین دستور مى‏گوید: «بر آنها اندوهگین مباش» (وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ).

 

8- با تمام این اوصاف باز ممکن است دشمن لجوج دست از توطئه برندارد و به طرح نقشه‏هاى خطرناک بپردازد، در چنین شرایطى موضعگیرى صحیح همان است که قرآن مى‏گوید: «و به خاطر (کارهاى) آنها، اندوهگین و دلسرد مشو! و از توطئه‏هاى آنها، در

تنگنا قرار مگیر» (وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ).

چرا که تکیه‏گاه شما خداست و با استمداد از نیروى ایمان و استقامت و پشتکار و عقل مى‏توانید این توطئه‏ها را خنثى کنید و نقش بر آب.

 

 

(آیه 128)- آخرین آیه که سوره نحل با آن پایان مى‏گیرد به نهمین و دهمین برنامه اشاره کرده، مى‏گوید:

 

9- «خداوند با کسانى است که تقوا را پیشه کنند» (إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا).

 «تقوا» در همه ابعاد و در مفهوم وسیعش، از جمله تقوا در برابر مخالفان، یعنى حتى در برابر دشمن باید اصول اخلاق اسلامى را رعایت کرد، با اسیران معامله اسلامى نمود، با منحرفان رعایت انصاف و ادب کرد، از دروغ و تهمت پرهیز نمود، و حتى در میدان جنگ همان گونه که در اصول تعلیمات جنگى اسلام وارد شده است باید تقوا و موازین اسلامى حفظ شود: به بى‏دفاعان نباید حمله کرد، متعرض کودکان و پیران از کار افتاده نباید شد، حتى چهارپایان را نباید از بین برد، مزارع را نباید نابود کرد، آب را نباید به روى دشمن قطع نمود خلاصه تقوا و رعایت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموما باید انجام گیرد و اجرا شود.

 

10- «و (خداوند) با کسانى است که نیکوکارند» (وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ).

احسان و نیکى اگر به موقع و در جاى خود انجام پذیرد، یکى از بهترین روشهاى مبارزه است، و تاریخ اسلام پر است از مظاهر این برنامه، مثل رفتارى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله با مشرکان «مکّه» بعد از فتح نمود.

دقت در موارد ده گانه برنامه فوق که تمام خطوط اصلى و فرعى برخورد با مخالفان را مشخص مى‏کند نشان مى‏دهد که از تمام اصول منطقى، عاطفى، روانى، تاکتیکى و خلاصه همه امورى که سبب نفوذ در مخالفین مى‏گردد باید استفاده کرد.

و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود این برنامه جامع الاطراف را به کار مى‏بستند، شاید امروز اسلام سراسر جهان یا بخش عمده آن را فراگرفته بود.

 «پایان سوره نحل»

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=37629
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

qari-quran

قاریان معروف قرآن در ایران

رشته قرائت قرآن با وجود قدمتی نه چندان طولانی در ایران نسبت به کشورهایی مانند …

4 نظرات

  1. مرسی از تفسیرتون فقط اگه ممکن هست تمام سوره ها رو تفسیر ش بزارید

  2. ناشناس

    بسیار متشکرم…عالی بود

  3. واقعا دمتون گرم اصلا برنامه هاتون حرف نداره یکی ازیکی بهتر وجامع تر خدا بهتون توفیق بده ودراین راهی که قدم برداشتید یاریگرتون باشه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.