تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دین و اندیشه > قرآن کریم > تفسیر سوره مائده
تبلیغات اینترنتی

تفسیر سوره مائده

maedeh sura ‎ تفسیر سوره مائده

 

این سوره در ((مدینه)) نازل شده و 120 آیه است.

 

محتواى سوره :

این سوره محتوى یک سلسله از معارف و عقاید اسلامى و یک سلسله ازاحکام و وظایف دینى است.

در قـسمت اول به مساله ولایت و رهبرى بعد از پیامبر(ص) و مساله تثلیث مسیحیان و قسمتهایى از مسائل مربوط به قیامت و رستاخیز و بازخواست از انبیادر مورد امتهایشان اشاره شده است.

و در قـسمت دوم ، مساله وفاى به پیمانه، عدالت اجتماعى ، شهادت به عدل و تحریم قتل نفس (و بـه تـنـاسـب آن داستان فرزندان آدم و قتل هابیل بوسیله قابیل) وهمچنین توضیح قسمتهایى از غذاهاى حلال و حرام و قسمتى از احکام وضو وتیمم آمده است.

و نـامـگـذارى آن بـه ((سوره مائده)) به خاطر این است که داستان نزول مائده ((34)) براى یاران مسیح در آیه 114 این سوره ذکر شده است.

(آیه 1).

 

لزوم وفا به عهد و پیمان !

بطورى که از روایات اسلامى و سخنان مفسران بزرگ استفاده مى شود، این سوره آخرین سوره (و یا از آخرین سوره هایى) است که بر پیامبر(ص) نازل شده است.

در ایـن سـوره ـ بـه خاطر همین موقعیت خاص ـتاکید روى یک سلسله مفاهیم اسلامى و آخرین بـرنـامـه هاى دینى و مساله رهبرى امت و جانشینى پیامبر(ص) شده است و شاید به همین جهت اسـت کـه بـا مساله لزوم وفاى به عهد و پیمان ، شروع شده ، و در نخستین جمله مى فرماید: ((اى افراد با ایمان به عهد و پیمان خود وفاکنید)) (ی ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود).

تـا به این وسیله افراد با ایمان را ملزم به پیمانهایى که در گذشته با خدابسته اند و یا در این سوره به آن اشاره شده است بنماید.

 

جـمـلـه فـوق دلـیل بر وجوب وفا به تمام پیمانهایى است که میان افراد انسان بایکدیگر، و یا افراد انـسان با خد، بطور محکم بسته مى شود، و به این ترتیب تمام پیمانهاى الهى و انسانى و پیمانهاى سیاسى و اقتصادى و اجتماعى و تجارى وزناشویى و مانند آن را در بر مى گیرد و یک مفهوم کاملا وسیع دارد، حتى عهد وپیمانهایى را که مسلمانان با غیرمسلمانان مى بندند نیز شامل مى شود.

 

در اهـمیت وفاى به عهد در نهج البلاغه در فرمان مالک اشتر چنین مى خوانیم :((در میان واجبات الـهى هیچ موضوعى همانند وفاى به عهد در میان مردم جهان ـباتمام اختلافاتى که دارندـ مورد اتـفـاق نـیـسـت بـه هـمـیـن جهت بت پرستان زمان جاهلیت نیز پیمانها را در میان خود محترم مى شمردند زیرا عواقب دردناک پیمان شکنى را دریافته بودند)).

 

سپس به دنبال دستور وفاى به پیمانها که تمام احکام و پیمانهاى الهى راشامل مى شود یک سلسله از احـکـام اسـلام را بـیـان کـرده ، کـه نخستین آن حلال بودن گوشت پاره اى از حیوانات است ، مـى فـرمـایـد: ((چهارپایان (یا جنین آنها) براى شماحلال شده است)) (احلت لکم بهیمه الا نعام) ((35)).

 

سـپس در ذیل آیه دو مورد را از حکم حلال بودن گوشت چهارپایان استثناکرده ، مى فرماید: ((به استثناى گوشتهایى که تحریم آن به زودى براى شما بیان مى شود)) (الا ما یتلى علیکم).

((و بـه اسـتـثناى حال احرام (براى انجام مناسک حج یا انجام مناسک عمره) که در این حال صید کردن حرام است)) (غیر محلى الصید وانتم حرم).

 

و در پـایان مى فرماید: ((خداوند هر حکمى را بخواهد صادر مى کند)) (ان اللّه یحکم ما یرید) یعنى ، چـون آگـاه از هـمه چیز و مالک همه چیز مى باشد هر حکمى راکه به صلاح و مصلحت بندگان باشد و حکمت اقتضا کند تشریع مى نماید.

(آیه 2).

 

هشت دستور در یک آیه !

در ایـن آیـه چـنـد دستور مهم اسلامى از آخرین دستوراتى که بر پیامبر(ص) نازل شده است بیان گردیده که همه یا اغلب آنها مربوط به حج و زیارت خانه خداست :.

1ـ نخست خطاب به افراد با ایمان کرده ، مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! شعائر الهى را نـقـض نـکـنـیـد و حـریـم آنها را حلال نشمرید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تحلوا شعئر اللّه) منظور از ((شعائراللّه)) مناسک و برنامه هاى حج است.

 

2ـ ((احترام ماههاى حرام را نگاه دارید و از جنگ کردن در این ماههاخوددارى کنید)) (ولا الشهر الحرام).

 

3ـ ((قـربـانـیـانى را که براى حج مى آورند، اعم از این که بى نشان باشند ـهدى ـو یا نشان داشته بـاشند ـقلائدـ حلال نشمرید و بگذارید که به قربانگاه برسند و درآنجا قربانى شوند)) (ولا الهدى ولا القلائد).

 

4ـ تـمـام زائران خـانـه خـدا بـایـد از آزادى کـامل در این مراسم بزرگ اسلامى بهره مند باشند و هـیـچ گـونه امتیازى در این قسمت در میان قبایل و افراد و نژادها وزبانها نیست بنابراین ((نباید کسانى را که براى خشنودى پروردگار و جلب رضاى او وحتى به دست آوردن سود تجارى به قصد زیارت خانه خدا حرکت مى کنند مزاحمت کنید خواه با شما دوست باشند یا دشمن همین اندازه که مسلمانند وزائر خانه خدامصونیت دارند)) (ولا امین البیت الحرام یبتغون فضلا من ربهم ورضوانا).

 

5ـ تـحـریم صید محدود به زمان احرام است ، بنابراین ((هنگامى که از احرام (حج یاعمره) بیرون آمدید، صید کردن براى شما مجاز است)) (واذا حللتم فاصطادوا).

 

6ـ اگر جمعى از بت پرستان در دوران جاهلیت (در جریان حدیبیه) مزاحم زیارت شما از خانه خدا شـدند و نگذاشتند مناسک زیارت خانه خدا را انجام دهید،((نباید این جریان سبب شود که بعد از اسـلام آنـه، کـینه هاى دیرینه را زنده کنید ومانع آنها از زیارت خانه خدا شوید)) (ولا یجرمنکم شنـان قوم ان صدوکم عن المسجدالحرام ان تعتدوا).

از جمله فوق یک قانون کلى استفاده مى شود وآن این که مسلمانان هرگز نباید((کینه توز)) باشند و در صدد انتقام حوادثى که در زمانهاى گذشته واقع شده برآیند.

 

7ـ سپس براى تکمیل بحث گذشته مى فرماید: شما بجاى این که دست به هم بدهید تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگیرید ((باید دست اتحاددر راه نیکیها و تقوا به یکدیگر بدهید نه این که تعاون و همکارى بر گناه و تعدى نمایید)) (وتعاونوا على البر والتقوى ولا تعاونوا على الا ثم والعدوان).

 

8ـ در پـایـان آیـه بـراى تحکیم و تاکید احکام گذشته مى فرماید: ((پرهیزکارى راپیشه کنید و از مـخـالـفت فرمان خدا بپرهیزید که مجازات و کیفرهاى خدا شدیداست)) (واتقوا اللّه ان اللّه شدید العقاب).

(آیه 3)ـ در آغاز این سوره اشاره به حلال بودن گوشت چهارپایان به استثناى آنچه بعدا خواهد آمد شـده ایـن آیه در حقیقت همان استثناهایى است که وعده داده شد، در اینجا حکم به تحریم یازده چیز شده است.

نـخست مى فرماید: ((مردار بر شما حرام شده است)) (حرمت علیکم المیته) ((وهمچنین خون)) (والـدم) ((و گـوشـت خوک)) (ولحم الخنزیر) ((و حیواناتى که طبق سنت جاهلیت به نام بتها و اصـولا بـه غـیـر نـام خـدا ذبح شوند)) (وما اهل لغیر اللّه به)((و نیز حیواناتى که خفه شده باشند حرامند)) (والمنخنقه).

 

خـواه بـخـودى خـود و یـا بوسیله دام و خواه بوسیله انسان این کار انجام گرددچنانکه در زمان جـاهـلـیـت مـعـمـول بوده گاهى حیوان را در میان دو چوب یا در میان دو شاخه درخت سخت مى فشردند تا بمیرد و از گوشتش استفاده کنند ((و حیواناتى که با شکنجه و ضرب ، جان بسپارند و یا به بیمارى از دنیا بروند)) (والموقوذه).

 

در تـفـسیر قرطبى نقل شده که در میان عرب معمول بوده که بعضى ازحیوانات را به خاطر بتها آنقدر مى زدند تا بمیرد و آن را یکنوع عبادت مى دانستند!.

((و حیواناتى که بر اثر پرت شدن از بلندى بمیرند)) (والمتردیه).

((و حیواناتى که به ضرب شاخ مرده باشند)) (والنطیحه).

((و حیواناتى که بوسیله حمله درندگان کشته شوند)) (وم اکل السبع).

 

سپس به دنبال تحریم موارد فوق مى فرماید: ((اگر قبل از آن که این حیوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون بقدر کافى ازآنها بیرون بریزد، حلال خواهد بود)) (الا ما ذکیتم).

در زمان جاهلیت بت پرستان سنگهایى در اطراف کعبه نصب کرده بودند که شکل و صورت خاصى نـداشـت ، آنـهـا را ((نـصـب)) مـى نامیدند در مقابل آنها قربانى مى کردند و خون قربانى را به آنها مـى مـالـیـدنـد، و فـرق آنها با بت همان بود که بتهاهمواره داراى اشکال و صور خاصى بودند اما ((نـصـب)) چنین نبودند، اسلام در آیه مورد بحث این گونه گوشتها را تحریم کرده و مى گوید: ((حـیـوانـهـایـى که روى بتها یا دربرابر آنها ذبح شوند همگى بر شما حرام است)) (وما ذبح على النصب).

 

روشن است که تحریم این نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى.

نوع دیگرى از حیواناتى که تحریم آن در آیه آمده آنهاست که بصورت ((بخت آزمایى)) ذبح و تقسیم مـى گردیده و آن چنین بوده که : ده نفر با هم شرطبندى مى کردند و حیوانى را خریدارى و ذبح نـموده سپس ده چوبه تیر، که روى هفت عدد از آنها عنوان ((برنده)) و سه عدد عنوان ((بازنده)) ثبت شده بود در کیسه مخصوصى مى ریختند و به صورت قرعه کشى آنها را به نام یک یک از آن ده نـفـربـیرون مى آوردند، هفت چوبه برنده به نام هر کس مى افتاد سهمى از گوشت برمى داشت ، و چـیزى در برابر آن نمى پرداخت ، ولى آن سه نفر که تیرهاى بازنده رادریافت داشته بودند، باید هر کـدام یـک سـوم قـیـمـت حـیـوان را بپردازند، بدون این که سهمى از گوشت داشته باشند، این چوبه هاى تیر را ((ازلام)) مى نامیدند، اسلام خوردن این گوشتها را تحریم کرد، نه به خاطر این که اصل گوشت حرام بوده باشد،بلکه به خاطر این که جنبه قمار و بخت آزمایى دارد و مى فرماید: ((و (هـمـچنین)قسمت کردن گوشت حیوان به وسیله چوبه هاى تیر مخصوص بخت آزمایى)) برشما حرام شده است (وان تستقسموا بالا زلام).

 

روشـن است که تحریم قمار و مانند آن اختصاص به گوشت حیوانات ندارد،بلکه در هر چیز انجام گـیـرد ممنوع است و تمام زیانهاى ((فعالیتهاى حساب نشده اجتماعى)) و برنامه هاى خرافى در آن جمع مى باشد.

و در پـایـان بـراى تاکید بیشتر روى تحریم آنها مى فرماید: ((تمام این اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار)) (ذلکم فسق).

 

اعتدال در استفاده از گوشت.

آنـچـه از مـجموع بحثهاى فوق و سایر منابع اسلامى استفاده مى شود این است که روش اسلام در مـورد بهره بردارى از گوشتها ـهمانند سایر دستورهایش ـیک روش کاملا اعتدالى است ، یعنى نه هـمـانـنـد مردم زمان جاهلیت که از گوشت سوسمار و مردار و خون و امثال آن مى خوردند، و یا هـمـانـنـد بـسـیارى از غربیهاى امروز که حتى از خوردن گوشت خرچنگ و کرمها چشم پوشى نمى کنند، و نه مانندهندوها که مطلقا خوردن گوشت را ممنوع مى دانند، بلکه گوشت حیواناتى کـه داراى تـغذیه پاک بوده و مورد تنفر نباشد حلال کرده و روى روشهاى افراطى وتفریطى خط بطلان کشیده و براى استفاده از گوشتها شرایطى مقرر داشته است.

بـعـد از بـیان احکام فوق دو جمله پرمعنى در آیه مورد بحث به چشم مى خوردنخست مى گوید: ((امروز کافران از دین شما مایوس شدند بنابراین ، از آنها نترسید وتنها از (مخالفت) من بترسید)) (الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون).

و سـپـس مـى گـوید: ((امروز دین و آیین شما را کامل کردم و نعمت خود را برشما تمام نمودم و اسـلام را بـه عنوان آیین شما پذیرفتم)) (الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتى ورضیت لکم الا سلام دینا).

 

روز اکمال دین کدام روز است.

منظور از ((الیوم)) (امروز) که در دو جمله بالا تکرار شده چیست ؟ آنچه تمام مفسران شیعه آن را در کتب خود آورده اند و روایات متعددى از طرق معروف اهل تسنن و شیعه آن را تایید مى کند و با مـحـتویات آیه کاملا سازگار است این که :منظور روز غدیرخم است ، روزى که پیامبراسلام (ص) امـیرمؤمنان على (ع) را رسمابراى جانشینى خود تعیین کرد، آن روز بود که آیین اسلام به تکامل نـهـایـى خـودرسید و کفار درمیان امواج یاس فرو رفتند، زیرا انتظار داشتند که آیین اسلام قائم بـه شـخـص بـاشـد، و بـا از میان رفتن پیغمبر(ص) اوضاع به حال سابق برگردد، و اسلام تدریجا بـرچـیده شود، اما هنگامى که مشاهده کردند مردى که از نظر علم و تقوا وقدرت و عدالت بعد از پـیامبر(ص) در میان مسلمانان بى نظیر بود به عنوان جانشینى پیامبر(ص) انتخاب و از مردم براى او بـیـعت گرفته شد یاس و نومیدى نسبت به آینده اسلام آنها را فرا گرفت و فهمیدند که آیینى است ریشه دار و پایدار.

 

نـکـتـه جـالـبـى کـه بـاید در اینجا به آن توجه کرد این است که قرآن در سوره نورآیه 55 چنین مى گوید: ((خداوند به آنهایى که از شما ایمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است کـه آنـها را خلیفه در روى زمین قرار دهد همان طور که پیشینیان آنان را چنین کرد، و نیز وعده داده آیـینى را که براى آنان پسندیده است مستقر و مستحکم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد)).

 

در این آیه خداوند مى فرماید: آیینى را که براى آنها ((پسندیده))، در روى زمین مستقر مى سازد، با تـوجـه بـه این که سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و باتوجه به جمله ((رضیت لکم الا سـلام دیـنا)) که در آیه مورد بحث ، در باره ولایت على (ع) نازل شده ، چنین نیتجه مى گیریم که اسلام در صورتى در روى زمین مستحکم و ریشه دار خواهد شد که با ((ولایت)) توام باشد، زیرا این هـمـان اسـلامـى اسـت کـه خـدا ((پـسندیده)) و وعده استقرار و استحکامش را داده است ، و به عبارت روشن تراسلام درصورتى عالمگیر مى شود که از مساله ولایت اهل بیت جدا نگردد.

 

مطلب دیگرى که از ضمیمه کردن ((آیه سوره نور)) با آیه موردبحث استفاده مى شود این است که در آیـه سـوره نور سه وعده به افراد با ایمان داده شده است نخست خلافت در روى زمین ، و دیگر امنیت و آرامش براى پرستش پروردگار، وسوم استقرار آیینى که مورد رضایت خداست.

 

این سه وعده در روز غدیرخم با نزول آیه ((الیوم اکملت لکم دینکم)) جامه عمل بخود پوشید زیرا نـمـونـه کـامـل فـرد با ایمان و عمل صالح ، یعنى على (ع) به جانشینى پیامبر(ص) نصب شد و به مضمون جمله الیوم یئس الذین کفروا من دینکم مسلمانان در آرامش و امنیت نسبى قرار گرفتند و نـیـز بـه مـضـمـون ورضیت لکم الا سلام دینا آیین مورد رضایت پروردگار در میان مسلمانان استقرار یافت.

 

در پایان آیه بار دیگر به مسائل مربوط به گوشتهاى حرام برگشته ، و حکم صورت اضطرار را بیان مى کند و مى گوید: ((کسانى که به هنگام گرسنگى ناگزیر ازخوردن گوشتهاى حرام شوند در حـالـى کـه تـمایل به گناه نداشته باشند خوردن آن براى آنها حلال است ، زیرا خداوند آمرزنده و مـهـربان است)) و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقت نمى افکند و آنها را کیفر نمى دهد (فمن اضطر فى مخمصه غیر متجانف لا ثم فان اللّه غفور رحیم).

 

آیـه 4ـ شــان نـزول : در بـاره ایـن آیـه شـان نزولهایى ذکر کرده اند که مناسبتر ازهمه این است : ((زیـدالـخیر)) و ((عدى بن حاتم)) که دو نفر از یاران پیامبر(ص) بودندخدمتش رسیدند و عرض کـردنـد: مـا جـمـعـیتى هستیم که با سگها و بازهاى شکارى صید مى کنیم ، و سگهاى شکارى ما حـیـوانـات وحشى حلال گوشت را مى گیرند،بعضى از آنها زنده به دست ما مى رسد و آن را سر مى بریم ، ولى بعضى از آنهابوسیله سگها کشته مى شوند، و ما فرصت ذبح آنها را پیدا نمى کنیم و با ایـن کـه مـى دانیم خدا گوشت مردار را بر ما حرام کرده ، تکلیف ما چیست ؟ آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

صید حلال.

بـه دنبال احکامى که در باره گوشتهاى حلال و حرام در دو آیه گذشته بیان شددر این آیه نیز به قـسـمـتـى دیـگـر از آنـها اشاره کرده و به عنوان پاسخ سؤالى که در این زمینه شده است ، چنین مى فرماید: ((از تو در باره غذاهاى حلال سؤال مى کنند))(یسئلونک ماذا احل لهم).

سـپـس بـه پیامبر(ص) دستور مى دهد که نخست به آنها ((بگو: هر چیز پاکیزه اى براى شما حلال است)) (قل احل لکم الطیبات).

 

یـعـنـى تـمـام آنـچه را اسلام تحریم کرده در زمره خبائث و ناپاکها است و هیچ گاه قوانین الهى ، موجود پاکیزه اى که طبعا براى استفاده و انتفاع بشر آفریده شده است تحریم نمى کند.

 

سپس به سراغ صیدها رفته ، مى گوید: ((صید حیوانات صیاد که تحت تعلیم شما قرار گرفته اند، یعنى از آنچه خداوند به شما تعلیم داده به آنها آموخته اید، براى شما حلال است)) (وما علمتم من الجوارح مکلبین تعلمونهن مما علمکم اللّه).

حـیـوانى را که سگها شکار مى کنند اگر زنده به دست آید، باید طبق آداب اسلامى ذبح شود ولى اگر پیش از آن که به آن برسند جان دهد، حلال است ، اگرچه ذبح نشده باشد.

 

سـپـس در ذیـل آیـه اشاره به دو شرط دیگر از شرایط حلیت چنین صیدى کرده ، مى فرماید: ((از صیدى که سگهاى شکارى براى شما نگاه داشته اند بخورید))(فکلوا مم امسکن علیکم).

 

بـنـابـرایـن ، اگر سگهاى شکارى عادت داشته باشند قسمتى از صید خود رابخورند و قسمتى را واگذارند، چنان صیدى حلال نیست و در حقیقت چنین سگى نه تعلیم یافته است و نه آنچه را که نگاه داشته مصداق ((علیکم)) (براى شما)مى باشد، بلکه براى خود صید کرده است.

 

دیگر این که ((به هنگامى که سگ شکارى رها مى شود، نام خدا را ببرید))(واذکروا اسم اللّه علیه).

 

و در پـایـان بـراى رعـایـت تـمـام ایـن دسـتـورات ، مـى فرماید: ((از خدا بپرهیزید،زیرا خداوند، سریع الحساب است)) (واتقوا اللّه ان اللّه سریع الحساب).

(آیه 5).

 

خوردن غذاى اهل کتاب و ازدواج با آنان !

در ایـن آیه که مکمل آیات قبل است ، نخست مى فرماید: ((امروز آنچه پاکیزه است براى شما حلال شـده و غـذاهاى اهل کتاب براى شما حلال و غذاهاى شمابراى آنها حلال است)) (الیوم احل لکم الطیبات وطعام الذین اوتوا الکتاب حل لکم وطعامکم حل لهم).

منظور از ((طعام اهل کتاب)) غیر از گوشتهایى است که ذبیحه آنها باشد.

و در حـدیـثـى از امـام صادق (ع) نقل شده که ، در تفسیر آیه چنین فرمود:((منظور از طعام اهل کتاب حبوبات و میوه هاست ، نه ذبیحه هاى آنه، زیرا هنگام ذبح کردن نام خدا را نمى برند)).

 

ازدواج با زنان غیرمسلمان.

بعد از بیان حلیت طعام اهل کتاب ، این آیه در باره ازدواج با زنان پاکدامن ازمسلمانان و اهل کتاب سخن مى گوید و مى فرماید: ((زنان پاک دامن از مسلمانان و ازاهل کتاب براى شما حلال هستند و مـى تـوانـید با آنها ازدواج کنید به شرط این که مهرآنها را بپردازید)) (والمحصنات من المؤمنات والمحصنات من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم اذا آتیتموهن اجورهن).

 

((بـه شـرط ایـن کـه از طـریق ازدواج مشروع باشد نه به صورت زناى آشکار، و نه بصورت دوست پنهانى انتخاب کردن)) (محصنین غیر مسافحین ولا متخذى اخدان).

در حـقـیـقت این قسمت از آیه نیز محدودیتهایى را که در مورد ازدواج مسلمانان با غیرمسلمانان بـوده تـقلیل مى دهد و ازدواج آنها را با زنان اهل کتاب باشرایطى تجویز مى نماید ـ شرح بیشتر در این باره باید از کتب فقهى مطالعه شود.

 

نـاگـفته نماند که در دنیاى امروز که بسیارى از رسوم جاهلى در اشکال مختلف زنده شده است ایـن تـفـکر نیز به وجود آمده که انتخاب دوست زن یا مرد براى افرادمجرد بى مانع است نه تنها به شکل پنهانى ، آن گونه که در زمان جاهلیت قبل ازاسلام وجود داشت ، بلکه به شکل آشکار نیز هم !.

 

در حـقیقت دنیاى امروز در آلودگى و بى بندو بارى جنسى از زمان جاهلیت پارا فراتر نهاده ، زیرا اگـر در آن زمـان تـنـهـا انتخاب دوست پنهانى را مجاز مى دانستند،اینها آشکارش را نیز بى مانع مـى دانـند و حتى با نهایت وقاحت به آن افتخار مى کنند،این رسم ننگین که یک فحشاى آشکار و رسـوا مـحـسـوب مـى شـود از سوغاتهاى شومى است که از غرب به شرق انتقال یافته و سرچشمه بسیارى از بدبختیها وجنایات شده است.

 

از آنـجـا کـه تـسـهیلات فوق در باره معاشرت با اهل کتاب و ازدواج با زنان آنهاممکن است مورد سـؤاسـتفاده بعضى قرار گیرد، و آگاهانه یا غیرآگاهانه به سوى آنهاکشیده شوند; در پایان آیه به مـسـلمانان هشدار داده ، مى گوید: ((کسى که نسبت به آنچه باید به آن ایمان بیاورد کفر بورزد و راه مـؤمـنـان را رهـا کرده ، در راه کافران قرارگیرد، اعمال او بر باد مى رود و در آخرت در زمره زیانکاران خواهد بود)) (ومن یکفربالا یمان فقد حبط عمله وهو فى الا خره من الخاسرین).

 

اشـاره بـه ایـن کـه تسهیلات مزبور علاوه بر این که گشایشى در زندگى شماایجاد مى کند باید سـبـب نفوذ و توسعه اسلام در میان بیگانگان گردد، نه این که شماتحت تاثیر آنها قرار گیرید، و دست از آیین خود بردارید که در این صورت مجازات شما بسیار سخت و سنگین خواهد بود.

(آیه 6).

 

پاک سازى جسم و جان !

در آیات سابق ، بحثهاى گوناگونى در باره ((طیبات جسمى و مواهب مادى))مطرح شد، در این آیـه بـه ((طـیبات روح)) و آنچه باعث پاکیزگى جان انسان مى گردد،اشاره شده است و قسمت قابل ملاحظه اى از احکام وضو و غسل و تیمم که موجب صفاى روح است ، تشریح گردیده ، نخست خـطـاب بـه افـراد با ایمان کرده ،احکام وضو را به این ترتیب بیان مى کند: ((اى کسانى که ایمان آورده ایـد هـنگامى که براى نماز بپا خاستید صورت و دستهاى خود را تا آرنج بشویید و قسمتى از سـر وهـمـچنین پا را تا مفصل (یا برآمدگى پشت پا) مسح کنید)) (ی ایها الذین آمنوا اذاقمتم الى الصلوه فاغسلوا وجوهکم وایدیکم الى المرافق وامسحوا برؤسکم وارجلکم الى الکعبین).

 

بنابراین ، فقط مقدارى از دست که باید شسته شود در آیه ذکر شده ، و اما کیفیت آن در سنت پیامبر که بوسیله اهل بیت (ع) به ما رسیده آمده است و آن شستن آرنج است به طرف سر انگشتان.

سـپـس بـه توضیح حکم غسل پرداخته ، مى فرماید: ((و اگر جنب باشید غسل کنید)) (وان کنتم جنبا فاطهروا).

روشن است که مراد از جمله ((فاطهروا)) شستن تمام بدن مى باشد.

 

((جـنـب)) همان طور که در ذیل آیه 43 سوره نسا گذشت به معنى ((دورشونده)) است ، و اگر شخص ((جنب)) به این عنوان نامیده مى شود به خاطر آن است که باید در آن حال ، از نماز و توقف در مسجد و مانند آن دورى کند.

ضـمـنـا از این که قرآن در آیه فوق مى گوید به هنگام نماز اگر جنب هستید غسل کنید استفاده مى شود که غسل جنابت جانشین وضو نیز مى گردد.

 

سـپـس به بیان حکم تیمم پرداخته و مى گوید: ((و اگر از خواب برخاسته اید وقصد نماز دارید و بـیـمـار یا مسافر باشید و یا اگر از قضاى حاجت برگشته اید و یاآمیزش جنسى با زنان کرده اید و دسـتـرسى به آب ندارید با خاک پاکى تیمم کنید))(وان کنتم مرضى او على سفر او ج احد منکم من الغئط اولمستم النس فلم تجدوا م فتیمموا صعیدا طیبا).

 

سـپـس طـرز تـیمم را اجمالا بیان کرده ، مى گوید: ((بوسیله آن صورت و دستهاى خود را مسح کنید)) (فامسحوا بوجوهکم وایدیکم منه)((36)).

و در پـایان آیه ، براى این که روشن شود هیچ گونه سختگیرى در دستورات گذشته در کار نبوده بلکه همه آنها به خاطر مصالح قابل توجهى تشریع شده است ،مى فرماید: ((خداوند نمى خواهد شما را بـه زحمت بیفکند، بلکه مى خواهد شما راپاکیزه سازد و نعمت خود را بر شما تمام کند تا سپاس نـعـمـتـهاى او را بگویید)) (مایرید اللّه لیجعل علیکم من حرج ولکن یرید لیطهرکم ولیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون).

 

در حـقـیـقـت جـمـلـه هاى فوق بار دیگر این واقعیت را تاکید مى کند که تمام دستورهاى الهى و بـرنـامـه هـاى اسـلامـى به خاطر مردم و براى حفظ منافع آنها قرارداده شده و به هیچ وجه هدف دیـگـرى در کار نبوده است ، خداوند مى خواهد با این دستورها هم طهارت معنوى و هم جسمانى براى مردم فراهم شود.

جـمـلـه مـا یـریـد اللّه لـیجعل علیکم من حرج این قانون کلى را بیان مى کند، که احکام الهى در هیچ مورد به صورت تکلیف شاق و طاقت فرسا نیست.

(آیه 7).

 

پیمانهاى الهى !

در این آیه بار دیگر مسلمانان را به اهمیت نعمتهاى بى پایان خداوند که مهمترین آنها نعمت ایمان و هـدایـت اسـت ، تـوجـه داده مـى فـرماید: ((نعمتهاى خدا برخودتان را به یاد بیاورید)) (واذکروا نعمه اللّه علیکم).

چه نعمتى از آن بالاتر که در سایه اسلام ، همه گونه مواهب و افتخارات وامکانات نصیب مسلمانان شد و جمعیتى که قبلا کاملا پراکنده و جاهل و گمراه وخونخوار و فاسد و مفسد بودند به صورت جمعیتى متشکل و متحد و دانا باامکانات مادى و معنوى فراوان در آمدند.

 

سـپس پیمانى را که با خدا بسته اند، یادآور شده مى گوید: ((پیمانى را که بطورمحکم خدا با شما بـست فراموش نکنید، آن زمان که گفتید شنیدیم و اطاعت کردیم)) (ومیثاقه الذى واثقکم به اذ قلتم سمعنا واطعنا).

ایـن آیـه مـى تـوانـد اشاره به تمام پیمانهاى تکوینى و تشریعى (پیمانهایى که خدا به حکم فطرت گرفته و یا پیامبر(ص) در مراحل مختلف از مسلمانان گرفته) باشد.

و در پـایـان آیـه بـراى تاکید این معنى مى فرماید: ((پرهیزکارى پیشه کنیدخداوند از اسرار درون سینه ها آگاه است)) (واتقوا اللّه ان اللّه علیم بذات الصدور).

(آیه 8).

 

دعوت اکید به عدالت !

ایـن آیـه دعـوت بـه قـیـام به عدالت مى کند و نظیر آن با تفاوت مختصرى درسوره نسا آیه 135 گذشت.

نخست خطاب به افراد با ایمان کرده ، مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید همواره قیام براى خدا کنید و به حق و عدالت گواهى دهید)) (ی ایها الذین آمنوا کونوا قوامین للّه شهدآ بالقسط).

 

سـپـس بـه یـکى از عوامل انحراف از عدالت اشاره نموده ، به مسلمانان چنین هشدارمى دهد که : ((نباید کینه ها و عداوتهاى قومى و تصفیه حسابهاى شخصى مانع ازاجراى عدالت و موجب تجاوز بـه حـقوق دیگران گردد، زیرا عدالت از همه اینهابالاتر است)) (ولا یجر منکم شنـن قوم على الا تعدلوا).

 

بار دیگر به خاطر اهمیت موضوع روى مساله عدالت تکیه کرده ، مى فرماید:((عدالت پیشه کنید که به پرهیزکارى نزدیکتر است)) (اعدلوا هو اقرب للتقوى).

 

و از آنـجـا که عدالت مهمترین رکن تقوا و پرهیزکارى است ، براى سومین باربه عنوان تاکید اضافه مى کند: ((از خدا بپرهیزید، زیرا خداوند از تمام اعمال شماآگاه است)) (واتقوا اللّه ان اللّه خبیر بما تعملون).

 

(آیه 9)ـ سپس در این آیه ـطبق سنت قرآن ـ که پس از احکام خاصى براى تاکید و تکمیل آن اشاره به قوانین و اصول کلى مى کند در اینجا نیز براى تاکید مساله اجراى عدالت و گواهى به حق چنین مـى فـرمـاید: ((خداوند به کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند و عده آمرزش و پاداش عظیم داده است))(وعداللّه الذین آمنوا وعملوا الصالحات لهم مغفره واجر عظیم).

 

(آیـه 10)ـ و در مـقـابـل : ((کـسـانـى کـه خـدا را انکار کنند و آیات او را تکذیب نمایند از اصحاب دوزخند)) (والذین کفروا وکذبوا بیاتن اولئک اصحاب الجحیم).

قابل توجه این که آمرزش و اجر عظیم به عنوان یک وعده الهى در آیه ذکرشده و فرموده : وعداللّه ولـى کـیـفر دوزخ به صورت نتیجه عمل بیان شده ومى فرماید: ((کسانى که داراى چنین اعمالى بـاشـند، چنان سرنوشتى خواهند داشت))و این در حقیقت اشاره به مساله فضل و رحمت خدا در مـورد پاداشهاى سراى دیگراست ، که به هیچ وجه برابرى با اعمال ناچیز انسان ندارد، همانطور که مجازاتهاى آن جهان جنبه انتقامى نداشته بلکه نتیجه اعمال خود آدمى است.

 

(آیـه 11)ـ بـه دنـبال یادآورى نعمتهاى الهى در چند آیه قبل ، در این آیه روى سخن را بار دیگر به مـسـلمانان کرده و قسمتى دیگر از نعمتهاى خود را به یاد آنهامى آورد تا به شکرانه آن در اطاعت فـرمان خدا و اجراى اصول عدالت بکوشند،مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! نعمت خدا را بـر خـودتان به یاد آورید درآن زمان که جمعیتى تصمیم گرفته بودند، دست به سوى شما دراز کـنـنـد و شـمـا را ازمـیـان بـردارند، ولى خداوند شر آنها را از شما دفع کرد)) (ی ایها الذین آمنوا اذکروانعمت اللّه علیکم اذهم قوم ان یبسطوا الیکم ایدیهم فکف ایدیهم عنکم).

 

در حـقـیـقت این آیه مسلمانان را متوجه خطراتى که ممکن بود براى همیشه نامشان را از صفحه روزگـار بـرانـدازد مـى کند، و به آنها هشدار مى دهد که به پاس این نعمتها ((تقوا را پیشه کنید و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند)) و بدانید اگر پرهیزکارباشید، در زندگى تنها نخواهید ماند و آن دست غیبى که همیشه حافظ شما بوده ،باز هم از شما حمایت خواهد کرد (واتقوا اللّه وعلى اللّه فلیتوکل المؤمنون).

 

(آیه 12)ـ در این سوره از آغاز اشاره به مساله وفاى به عهد شده ، و شایدفلسفه این همه تاکید براى اهمیت دادن به مساله پیمان غدیر است که در آیه 67همین سوره خواهد آمد.

در ایـن آیه مى فرماید: ((ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم که به دستورات ماعمل کنند و به دنبال ایـن پـیـمـان دوازده رهـبـر و سرپرست براى آنها برگزیدیم)) تاهریک سرپرستى یکى از طوایف دوازده گانه بنى اسرائیل را بر عهده گیرد (ولقداخذاللّه میثاق بنى اسرائیل وبعثنا منهم اثنى عشر نقیبا).

سـپـس وعـده خـدا را به بنى اسرائیل چنین تشریح مى کند که خداوند به آنهاگفت : ((من با شما خواهم بود و از شما حمایت مى کنم)) (وقال اللّه انى معکم).

 

اما به چند شرط:

1ـ ((به شرط این که نماز را بر پا دارید)) (لئن اقمتم الصلوه).

2ـ ((و زکات خود را بپردازید)) (وآتیتم الزکوه).

3ـ ((به پیامبران من ایمان بیاورید و آنها را یارى کنید)) (وآمنتم برسلى وعزرتموهم).

4ـ عـلاوه بـر ایـن ، از انـفـاقهاى مستحب که یکنوع قرض الحسنه با خداست خوددارى ننمایید)) (واقرضتم اللّه قرضا حسنا).

((اگر به این پیمان عمل کنید، من سیئات و گناهان گذشته شما را مى بخشم))(لا کفرن عنکم سیئاتکم).

((و شما را در باغهاى بهشت که از زیر درختان آن نهرها جارى است داخل مى کنم)) (ولا دخلنکم جنات تجرى من تحتها الا نهار).

((ولـى آنها که راه کفر و انکار و عصیان را پیش گیرند مسلما از طریق مستقیم گمراه شده اند)) (فمن کفر بعد ذلک منکم فقد ضل سوآ السبیل).

 

(آیـه 13)ـ در تـعـقیب بحثى که در باره پیمان خدا با بنى اسرائیل در آیه قبل گذشت ، در این آیه اشاره به پیمان شکنى آنها و عواقب این پیمان شکنى مى کند ومى فرماید: ((چون آنها پیمان خود را نـقـض کردند ما آنها را طرد کردیم و از رحمت خود دور ساختیم و دلهاى آنها را سخت و سنگین نمودیم)) (فبما نقضهم میثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسیه).

 

در حقیقت آنها به جرم پیمان شکنى با این دو مجازات ، کیفر دیدند، هم ازرحمت خدا دور شدند، و هم افکار و قلوب آنها متحجر و غیرقابل انعطاف شد.

سپس آثار این قساوت را چنین شرح مى دهد: ((آنها کلمات را تحریف مى کنند و از محل و مسیر آن بیرون مى برند)) (یحرفون الکلم عن مواضعه).

و نـیز ((قسمتهاى قابل ملاحظه اى از آنچه به آنها گفته شده بود به دست فراموشى مى سپارند)) (ونسوا حظا مما ذکروا به).

 

بـعـیـد نیست قسمتى را که آنها به دست فراموشى سپردند، همان نشانه ها وآثار پیامبراسلام (ص) باشد که در آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده است ، و نیز ممکن است این جمله اشاره به آن باشد که مى دانیم تورات در طول تاریخ مفقود شده ،سپس جمعى از دانشمندان یهود به نوشتن آن مبادرت کردند و طبعا قسمتهاى فراوانى از میان رفت و قسمتى تحریف یا به دست فراموشى سپرده شد، و آنچه به دست آنها آمد بخشى از کتاب واقعى موسى (ع) بود که با خرافات زیادى آمیخته شده بود و آنها همین بخش را نیز گاهى به دست فراموشى سپردند.

 

سپس اضافه مى فرماید: ((هر روز به خیانت تازه اى از آنها پى مى برى ، مگردسته اى از آنها که از این جنایتها برکنارند و در اقلیتند)) (ولا تزال تطلع على خئنه منهم الا قلیلا منهم).

و در پـایـان بـه پـیامبر(ص) دستور مى دهد که ((از آنها صرف نظر کن و چشم بپوش ، زیرا خداوند نیکوکاران را دوست دارد)) (فاعف عنهم واصفح ان اللّه یحب المحسنین).

بطور مسلم این گذشت و عفو در مورد آزارهایى است که به شخص پیامبررسانیدند نه در مسائل هدفى و اصولى اسلام که در آنها گذشت معنى ندارد.

(آیه 14).

 

دشمنان جاویدان !

در آیه قبل سخن از پیمان شکنى بنى اسرائیل در میان بود و در این آیه به پیمان شکنى نصارى اشاره کرده ، مى فرماید: ((جمعى از کسانى که ادعاى نصرانیت مى کنند، با این که از آنها پیمان وفادارى گـرفـتـه بـودیـم ، دسـت به پیمان شکنى زدند وقسمتى از دستوراتى را که به آنها داده شده بود به دست فراموشى سپردند)) (ومن الذین قلوا انا نصارى اخذنا میثاقهم فنسوا حظا مما ذکروا به).

آرى ! آنـهـا نـیـز با خدا پیمان بسته بودند که از حقیقت توحید منحرف نشوند ودستورات الهى را بـه دسـت فـرامـوشـى نـسـپارند و نشانه هاى آخرین پیامبر را کتمان نکنند، ولى آنها نیز به همان سرنوشت یهود گرفتار شدند.

 

باید توجه داشت ((نصارى)) جمع ((نصرانى)) است و نامگذارى مسیحیان به این اسم ممکن است بـه خـاطـر آن بـاشد که هنگامى که مسیح ناصران و یارانى از مردم طلبید، آنها دعوت او را اجابت کـردند همان طور که قرآن مى گوید: کما قال عیسى ابن مریم للحواریین من انصارى الى اللّه قال الحواریون نحن انصار اللّه :.

((همان گونه که عیسى بن مریم به حواریون گفت : چه کسانى در راه خدا یاوران من هستند؟.

 

حواریون گفتند: ما یاوران خدا هستیم)) (صف :14).

سپس قرآن نتیجه اعمال مسیحیان را چنین شرح مى دهد که : ((به جرم اعمالشان تادامنه قیامت در میان آنها عداوت و دشمنى افکندیم)) (فاغرینا بینهم العداوه والبغض الى یوم القیمه).

و مجازات دیگر آنها که در آخرین جمله آیه به آن اشاره شده این است که ((درآینده خداوند نتایج اعمال آنها را به آنها خبر خواهد داد و عملا با چشم خودخواهند دید)) (وسوف ینبئهم اللّه بما کانوا یصنعون).

 

(آیـه 15)ـ در تـعقیب آیاتى که در باره یهود و نصارى و پیمان شکنیهاى آنهابحث مى کرد، این آیه اهـل کتاب را بطورکلى مخاطب قرار داده و از آنها دعوت به سوى اسلام کرده ، نخست مى گوید: ((اى اهـل کـتاب فرستاده ما به سوى شما آمد،تا بسیارى از حقایق کتب آسمانى را که شما کتمان کـرده بـودیـد آشـکار سازد، و درعین حال از بسیارى از آنها (که نیازى به ذکر نبوده و مربوط به دورانـهـاى گذشته است) صرف نظر مى کند)) (ی اهل الکتاب قد جکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب ویعفوا عن کثیر).

 

سـپـس اشـاره بـه اهـمـیت و عظمت قرآن مجید و اثرات عمیق آن در هدایت وتربیت بشر کرده مـى گوید: ((از طرف خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد))(قد جکم من اللّه نور وکتاب مبین).

(آیـه 16)ـ ((هـمـان نـورى که خداوند بوسیله آن کسانى را که در پى کسب خشنودى او باشند به طرق سلامت هدایت مى کند)) (یهدى به اللّه من اتبع رضوانه سبل السلام).

 

و علاوه بر این ((آنها را از انواع ظلمتها و تاریکیها (ظلمت شرک ، ظلمت جهل ، ظلمت پراکندگى و نـفـاق و) بـه سـوى نور توحید، علم و اتحاد رهبرى مى کند))(ویخرجهم من الظلمات الى النور باذنه).

و از هـمـه گـذشـتـه ((آنها را به جاده مستقیم که هیچ گونه کجى در آن از نظر اعتقادو برنامه عملى نیست هدایت مى نماید)) (ویهدیهم الى صراط مستقیم).

(آیه 17).

 

چگونه ممکن است مسیح ، خدا باشد!

براى تکمیل بحثهاى گذشته در این آیه شدیدا به ادعاى الوهیت مسیح (ع)حمله شده و آن را یک کـفـر آشـکار شمرده و مى گوید: ((بطورمسلم کسانى که گفتند:مسیح بن مریم خدا است کافر شدند و در حقیقت خدا را انکار کرده اند)) (لقد کفرالذین قلوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم).

بـراى روشـن شـدن مفهوم این جمله باید بدانیم که مسیحیان چند ادعاى بى اساس در مورد خدا دارند; نخست این که : عقیده به خدایان سه گانه دارند، آیه170 سوره نسا به آن اشاره کرده و آن را ابطال مى کند.

 

دیـگـر این که : آنها خداى آفریننده عالم هستى را یکى از خدایان سه گانه مى شمرند و به او خداى پدر مى گویند، قرآن این عقیده را نیز در آیه 73 همین سوره ابطال مى کند.

دیـگر این که خدایان سه گانه در عین تعدد حقیقى ، یکى هستند که گاهى از آن تعبیر به وحدت در تثلیث مى شود، و این همان چیزى است که در آیه فوق به آن اشاره شده که آنها مى گویند خدا همان مسیح بن مریم و مسیح بن مریم همان خدااست ! و این دو با روح القدس یک واحد حقیقى و در عین حال سه ذات متعدد راتشکیل مى دهند!.

 

سـپـس بـراى ابـطـال عـقیده الوهیت مسیح قرآن چنین مى گوید: ((اگر خدابخواهد مسیح و مادرش مریم و تمام کسانى را که در زمین زندگى مى کنند هلاک کندچه کسى مى تواند جلو آن را بـگـیرد)) (قل فمن یملک من اللّه شیئا ان اراد ان یهلک المسیح ابن مریم وامه ومن فى الا رض جمیعا).

 

اشاره به این که مسیح مانند مادرش مریم و مانند همه افراد بشر انسانى بیش نبود و به همین دلیل فنا و نیستى در ذات او راه دارد و چنین چیزى ، چگونه ممکن است خداوند ازلى و ابدى باشد!.

و در پـایـان آیـه به گفتار آنهایى که تولد مسیح را بدون پدر دلیلى بر الوهیت اومى گیرند پاسخ داده ، مـى گـویـد: ((خـداوند حکومت آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است در اختیار دارد هرگونه مخلوقى بخواهد مى آفریند (خواه انسانى بدون پدر و مادر مانند آدم ، و خواه انسانى از پدر و مـادر مـانند انسانهاى معمولى ، و خواه فقط از مادر مانند مسیح ، این تنوع خلقت دلیل بر قدرت اوسـت و دلیل بر هیچ چیزدیگر نیست) و خداوند بر هر چیزى تواناست)) (وللّه ملک السموات والا رض ومابینهما یخلق ما یش واللّه عـلى کـل شى قدیر).

 

(آیـه 18)ـ در ایـن آیـه به یکى از ادعاهاى بى اساس و امتیازات موهومى که یهود و نصارى داشتند اشـاره کـرده مى گوید: ((یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خداو دوستان او هستیم)) ! (وقالت الیهود والنصارى نحن ابن اللّه واحبؤه)!.

اما مى دانیم که قرآن با تمام این امتیازات موهوم مبارزه مى کند و امتیاز هرانسانى را تنها در ایمان و عـمـل صـالـح و پرهیزکارى او مى شمرد، لذا در ادامه آیه براى ابطال این ادعا چنین مى گوید: ((بگو: پس چرا شما را در مقابل گناهانتان مجازات مى کند))؟ (قل فلم یعذبکم بذنوبکم).

 

ایـن مـجـازات گـنـاهکاران نشانه آن است که ادعاى ارتباط فوق العاده با خدا ! تاآنجا که خود را دوستان ، بلکه فرزندان خدا مى شمارید، ادعایى بى اساس است به علاوه تاریخ شما نشان مى دهد که گـرفـتـار یـک سلسله مجازاتها و کیفرهاى الهى درهمین دنیا نیز شده اید و این دلیل دیگرى بر بطلان ادعاى شماست.

 

سـپـس بـراى تـاکـیـد مطلب اضافه مى کند: ((شما بشرى هستید از مخلوقات خد، همانند سایر انسانها)) (بل انتم بشر ممن خلق).

و ایـن یـک قـانون عمومى است که ((خدا هر که را بخواهد (و شایسته ببیند)مى بخشد و هر که را بخواهد (و مستحق ببیند) کیفر مى دهد)) (یغفر لمن یش ویعذب من یش).

 

از ایـن گـذشـتـه ((هـمه مخلوق خدا هستند و بنده و مملوک او، بنابراین نام فرزندخدا بر کسى گـذاشـتـن مـنـطـقـى نیست)) (وللّه ملک السموات والا رض وما بینهما) ((وسرانجام هم تمام مخلوقات به سوى او باز مى گردند)) (والیه المصیر).

(آیـه 19)ـ باز در این آیه روى سخن به اهل کتاب است : ((اى اهل کتاب واى یهود و نصارى پیامبر مـا بـه سوى شما آمد و در عصرى که میان پیامبران الهى فترت و فاصله اى واقع شده بود حقایق را براى شما بیان کرد، مبادا بگویید از طرف خدا بشارت دهنده و بیم دهنده به سوى ما نیامد)) (ی اهل الکتاب قد جکم رسولنایبین لکم على فتره من الرسل ان تقولوا ما جنا من بشیر ولا نذیر).

 

آرى ! ((بشیر)) و ((نذیر)) یعنى پیامبر اسلام (ص) (که افراد با ایمان و نیکوکار را به رحمت و پاداش الـهى بشارت داده و افراد بى ایمان و گنهکار و آلوده را از کیفرهاى الهى بیم مى دهد به سوى شما آمد)) (فقد جکم بشیر ونذیر).

و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((خداوند بر هر چیز تواناست)) (واللّه على کل شى قدیر) یعنى مبعوث سـاختن پیامبران و برانگیختن جانشینان آنها براى نشر دعوت حق در برابر قدرت او ساده و آسان است.

(آیه 20).

 

بنى اسرائیل و سرزمین مقدس !

از ایـن بـه بعد قرآن براى زنده کردن روح حق شناسى در یهود، و بیدار کردن وجدان آنها در برابر خطاهایى که در گذشته مرتکب شدند، تا به فکر جبران بیفتند،نخست چنین مى گوید: به خاطر بـیـاوریـد ((زمانى را که موسى به پیروان خود گفت :اى بنى اسرائیل نعمتهایى را که خدا به شما ارزانى داشته است بیاد آورید)) (واذ قال موسى لقومه یا قوم اذکروا نعمه اللّه علیکم).

سـپس به سه نعمت مهم اشاره کرده ، نخست مى گوید: ((هنگامى که در میان شما پیامبرانى قرار داد)) و زنجیر فرعونى را شکست (اذ جعل فیکم انبیا).

 

در پـرتو این نعمت بود که از دره هولناک شرک و بت پرستى و گوساله پرستى رهایى یافتند، و این بزرگترین نعمت معنوى در حق آنها بود.

سـپس به بزرگترین موهبت مادى که به نوبه خود مقدمه مواهب معنوى نیزمى باشد اشاره کرده مى فرماید: ((شما را صاحب اختیار جان و مال و زندگى خودقرار داد)) (وجعلکم ملوکا).

 

زیـرا بـنـى اسرائیل سالیان دراز در زنجیر اسارت و بردگى فرعون و فرعونیان بودند وهیچ گونه ((اختیارى)) از خود نداشتند، خداوند به برکت قیام موسى آنها را صاحب اختیار هستى و زندگى خود ساخت.

و در آخـر آیـه بـطـورکلى به نعمتهاى مهم و برجسته اى که در آن زمان به احدى داده نشده بود اشاره فرموده ، مى گوید: ((به شما چیزهایى داده که به احدى ازعالمیان نداد)) (وآتیکم مالم یؤت احدا من العالمین).

این نعمتهاى متنوع ، فراوان بودند، که شرح آن در آیه 57 سوره بقره گذشت.

 

(آیه 21)ـ در این آیه جریان ورود بنى اسرائیل را به سرزمین مقدس چنین بیان مى کند: ((موسى به قـوم خود گفت : شما به سرزمین مقدسى که خداوند برایتان مقرر داشته است وارد شوید، و براى ورود بـه آن از مـشـکـلات نترسیدو از فداکارى مضایقه نکنید، اگر به این فرمان پشت کنید زیان خـواهید دید)) (یا قوم ادخلواالا رض المقدسه التى کتب اللّه لکم ولا ترتدوا على ادبارکم فتنقلبوا خاسرین).

 

(آیـه 22)ـ امـا بـنى اسرائیل در برابر این پیشنهاد موسى ـهمانطور که روش افراد ضعیف و ترسو و بـى اطـلاع اسـت کـه مایلند همه پیروزیها در سایه تصادفها و یامعجزات براى آنها فراهم شود و به اصـطـلاح لقمه را بگیرند و در دهانشان بگذارند((به او گفتند: اى موسى ! تو که مى دانى در این سـرزمـین جمعیتى جبار و زورمندزندگى مى کنند و ما هرگز در آن گام نخواهیم گذاشت تا آنـهـا این سرزمین را تخلیه کرده و بیرون روند، هنگامى که آنها خارج شوند ما فرمان تو را اطاعت خـواهـیـم کـردو گـام در ایـن سرزمین مقدس خواهیم گذاشت)) (قالوا یا موسى ان فیها قوما جبارین وانا لن ندخلها حتى یخرجوا منها فان یخرجوا منها فانا داخلون).

 

ایـن پـاسـخ بـنى اسرائیل به خوبى نشان مى دهد که استعمار فرعونى در طول سالیان دراز چه اثر شومى روى نسل آنها گذارده بود.

(آیـه 23)ـ سـپس قرآن مى گوید: ((در این هنگام دو نفر از مردان با ایمان که ترس از خدا در دل آنها جاى داشت و به همین دلیل مشمول نعمتهاى بزرگ او شده بودند (و روح استقامت و شهامت را بـا دورانـدیـشـى و آگـاهـى اجتماعى و نظامى آمیخته بودند براى دفاع از پیشنهاد موسى بپا خاستند و به بنى اسرائیل) گفتند: شمااز دروازه شهر وارد بشوید، هنگامى که وارد شدید (و آنها را در بـرابـر عمل انجام شده قرار دادید) پیروز خواهید شد)) (قال رجلان من الذین یخافون انعم اللّه علیهم ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتموه فانکم غالبون).

 

((ولـى باید در هر صورت از روح ایمان استمداد کنید و بر خدا تکیه نمایید تابه این هدف برسید)) (وعلى اللّه فتوکلوا ان کنتم مؤمنین).

(آیـه 24)ـ ولى بنى اسرائیل هیچ یک از این پیشنهادها را نپذیرفتند و به خاطرضعف و زبونى که در روح و جان آنها لانه کرده بود، صریحا به موسى خطاب کرده ،گفتند: ((ما تا آنها در این سرزمینند هـرگـز و ابـدا وارد آن نخواهیم شد تو و پروردگارت که به تو وعده پیروزى داده است بروید و با عمالقه بجنگید هنگامى که پیروز شدیدما را خبر کنید ما در اینجا نشسته ایم)) ! (قالوا یا موسى انا لن ندخله ابدا ماداموافیها فاذهب انت وربک فقاتلا انا هیهنا قاعدون).

 

این آیه نشان مى دهد که بنى اسرائیل جسارت را در مقابل پیامبر خود به حداکثر رسانیده بودند.

(آیه 25)ـ در این آیه مى خوانیم که موسى بکلى از جمعیت مایوس گشت ودست به دعا برداشت و جـدایـى خـود را از آنـهـا با این عبارت تقاضا کرد: ((پروردگارا !من تنها اختیاردار خود و برادرم هـسـتـم ، خـداوندا ! میان ما و جمعیت فاسقان ومتمردان جدایى بیفکن)) تا نتیجه اعمال خود را ببینند و اصلاح شوند (قال رب انى لا املک الا نفسى واخى فافرق بیننا وبین القوم الفاسقین).

 

الـبـتـه کـارى کـه بـنى اسرائیل کردند یعنى رد صریح فرمان پیامبرشان درسرحدکفر بود و اگر مى بینیم قرآن لقب ((فاسق)) به آنها داده است به خاطر آن است که فاسق معنى و سیعى دارد و هر نوع خروج از رسم عبودیت و بندگى خدا راشامل مى شود.

 

(آیـه 26)ـ سرانجام دعاى موسى به اجابت رسید و بنى اسرائیل نتیجه شوم اعمال خود را گرفتند; زیرا از طرف خداوند به موسى چنین وحى فرستاده شد که : ((این جمعیت از ورود در این سرزمین مـقدس که مملو از انواع مواهب مادى و معنوى بودتا چهل سال محروم خواهند ماند)) (قال فانها مـحـرمـه عـلـیـهم اربعین سنه) ((به علاوه در این چهل سال باید در بیابانها سرگردان باشند)) (یتیهون فى الا رض).

 

سـپـس بـه مـوسـى مـى گـوید: هر چه بر سر جمعیت این سرزمین در این مدت بیابد به جا است ((هیچ گاه در باره فاسقان از این سرنوشت غمگین مباش)) (فلا تاس على القوم الفاسقین).

(آیه 27).

 

نخستین قتل در روى زمین !

از ایـن آیـه بـه بـعـد داستان فرزند آدم ، و قتل یکى به وسیله دیگرى ، شرح داده شده است و شاید ارتـباط آن با آیات سابق ـکه در باره بنى اسرائیل بودـ این باشد که انگیزه بسیارى از خلافکاریهاى بـنـى اسـرائیـل مسئله ((حسد)) بود، و خداوند در اینجابه آنها گوشزد مى کند که سرانجام حسد چگونه ناگوار و مرگبار مى باشد که حتى به خاطر آن برادر دست به خون برادر خود مى آلاید!.

 

نـخـسـت مى فرماید: ((اى پیامبر ! داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان))(واتل علیهم نبا ابنى آدم بالحق).

ذکـر کـلـمـه ((بـالـحق)) ممکن است اشاره به این باشد که سرگذشت مزبور در((عهد قدیم)) (تـورات) بـا خـرافـاتى آمیخته شده است ، اما آنچه در قرآن آمده عین واقعیتى است که روى داده است.

 

سـپـس بـه شـرح داسـتان مى پردازد و مى گوید: ((در آن هنگام که هر کدام کارى براى تقرب به پـروردگار انجام دادند، اما از یکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد)) (اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما ولم یتقبل من الا خر).

و هـمـیـن مـوضـوع سـبب شد برادرى که عملش قبول نشده بود دیگرى راتهدید به قتل کند، و ((سوگند یاد نماید که تو را خواهم کشت)) ! (قال لا قتلنک).

 

اما برادر دوم او را نصیحت کرد که اگر چنین جریانى پیش آمده گناه من نیست بلکه ایراد متوجه خـود تـو است که عملت با تقوا و پرهیزکارى همراه نبوده است و((گفت : خدا تنها از پرهیزکاران مى پذیرد)) (قال انما یتقبل اللّه من المتقین).

(آیه 28)ـ سپس اضافه کرد: حتى ((اگر تو، به تهدیدت جامه عمل بپوشانى و دست به کشتن من دراز کنى ، من هرگز مقابله به مثل نخواهم کرد و دست به کشتن تو دراز نمى کنم)) (لئن بسطت الى یدک لتقتلنى م انا بباسط یدى الیک لا قتلک).

((چـرا کـه من از خدا مى ترسم)) و هرگز دست به چنین گناهى نمى آلایم)) (انى اخاف اللّه رب العالمین).

 

(آیه 29)ـ به علاوه من نمى خواهم بار گناه دیگرى را به دوش بکشم ((بلکه مى خواهم تو بار گناه مـن و خـویـش را به دوش بکشى)) (انى ارید ان تبو باثمى واثمک) و مسلما با قبول این مسؤولیت بزرگ ((از دوزخیان خواهى بود و همین است جزاى ستمکاران)) (فتکون من اصحاب النار وذلک جزا الظالمین).

(آیه 30).

 

پرده پوشى بر جنایت !

در ایـن آیه و آیه بعد دنباله ماجراى فرزندان آدم تعقیب شده ، نخست مى گوید: ((سرانجام ، نفس سرکش قابیل او را مصمم به کشتن برادر کرد و او راکشت)) (فطوعت له نفسه قتل اخیه فقتله).

سپس مى گوید: ((و بر اثر این عمل زیانکار شد)) (فاصبح من الخاسرین).

چـه زیـانـى از این بالاتر که عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگین را تادامنه قیامت براى خود خرید.

 

(آیـه 31)ـ در روایـتـى از امـام صادق (ع) نقل شده ، هنگامى که قابیل برادرخود را کشت ، او را در بـیابان افکنده بود، و نمى دانست چه کند ! چیزى نگذشت که درندگان به سوى جسد هابیل روى آوردنـد، در این موقع همانطور که قرآن مى گوید:((خداوند زاغى را فرستاد که خاکهاى زمین را کـنـار بـزنـد (و بـا پنهان کردن جسدبى جان زاغ دیگر، و یا با پنهان کردن قسمتى از طعمه خود، آنـچنان که عادت زاغ است) به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادر خویش را به خاک بسپارد)) (فبعث اللّه غرابا یبحث فى الا رض لیریه کیف یوارى سواه اخیه).

 

سپس قرآن اضافه مى کند در این موقع قابیل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شدو ((فریاد برآورد کـه اى واى بـرمـن ! آیـا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم)) (قال یا ویلتى اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب فاوارى سؤاه اخى).

 

اما به هر حال ((سرانجام از کرده خود نادم و پشیمان شد)) (فاصبح من النادمین) البته این ندامت دلیل بر توبه او از گناه نخواهد بود.

در حـدیـثى از پیامبراسلام (ص) نقل شده که فرمود: ((خون هیچ انسانى به ناحق ریخته نمى شود مـگـر این که سهمى از مسؤولیت آن بر عهده قابیل است که این سنت شوم آدمکشى را در دنیا بنا نهاد)).

(آیه 32).

 

پیوند انسانها!

پـس از ذکـر داسـتـان فرزندان آدم یک نتیجه گیرى کلى و انسانى در این آیه شده است ، نخست مى فرماید: ((به خاطر همین موضوع بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که هرگاه کسى انسانى را بدون ارتکاب قتل ، و بدون فساد در روى زمین به قتل برساند،چنان است که گویا همه انسانها را کشته است و کسى که انسانى را از مرگ نجات دهد گویا همه انسانها را از مرگ نجات داده است)) (من اجل ذلک کتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الا رض فکانما قتل الناس جمیعاومن احیاها فکانما احیا الناس جمیعا).

 

چـگـونـه قـتـل یـک انسان مساوى است با قتل همه انسانها و نجات یک نفرمساوى با نجات همه انسانها؟

آنچه مى توان گفت این است که : قرآن در این آیه یک حقیقت اجتماعى وتربیتى را بازگو مى کند زیـرا: کـسـى کـه دسـت بـه خون انسان بیگناهى مى آلاید درحقیقت چنین آمادگى را دارد که انـسـانهاى بیگناه دیگرى را به قتل برساند، او درحقیقت یک قاتل است و طعمه او انسان بیگناه ، و مـى دانـیـم تـفـاوتـى در مـیـان انـسـانهاى بیگناه از این نظر نیست ، همچنین کسى که به خاطر نـوع دوسـتـى و عاطفه انسانى ، دیگرى را از مرگ نجات بخشد این آمادگى را دارد که این برنامه انـسـانـى رادر مـورد هـر بـشـر دیـگرى انجام دهد و با توجه به این که قرآن مى گوید: ((فکانم))اسـتـفـاده مى شود که مرگ و حیات یک نفر اگر چه مساوى با مرگ و حیات اجتماع نیست اما شباهتى به آن دارد.

 

قابل توجه این که ، کسى از امام صادق (ع) تفسیر این آیه را پرسید، امام فرمود: منظور از ((کشتن)) و ((نـجـات از مـرگ)) کـه در آیـه آمده نجات از آتش سوزى یاغرقاب و مانند آن است ، سپس امام سـکوت کرد و بعد فرمود: تاویل اعظم و مفهوم بزرگتر آیه این است که دیگرى را دعوت به سوى راه حق یا باطل کند و او دعوتش را بپذیرد.

در پـایان آیه اشاره به قانون شکنى بنى اسرائیل کرده مى فرماید: ((پیامبران ما بادلایل روشن براى ارشـاد آنـهـا آمـدنـد ولـى بـسیارى از آنها قوانین الهى را درهم شکستند و راه اسراف را در پیش گرفتند)) (ولقد جتهم رسلنا بالبینات ثم ان کثیرامنهم بعد ذلک فى الا رض لمسرفون).

((اسراف)) در لغت ، معنى وسیعى دارد که هرگونه تجاوز و تعدى از حد راشامل مى شود اگرچه غالبا در مورد بخششها و هزینه ها و مخارج به کار مى رود.

 

آیه 33ـ شان نزول : نقل شده که : جمعى از مشرکان خدمت پیامبر آمدند ومسلمان شدند اما آب و هواى مدینه به آنها نساخت ، رنگ آنها زرد و بدنشان بیمارشد، پیامبر(ص) براى بهبودى آنها دستور داد بـه خـارج مـدیـنـه ، در نـقـطه خوش آب وهوایى از صحرا که شتران زکات را در آنجا به چرا مـى بردند بروند و ضمن استفاده ازآب و هواى آنجا از شیر تازه شتران به حد کافى استفاده کنند، آنـهـا چـنین کردند وبهبود یافتند اما به جاى تشکر از پیامبر(ص) چوپانهاى مسلمان را دست و پا بـریـده وچـشـمـان آنـهـا را از بـیـن بـردنـد و سپس دست به کشتار آنها زدند و از اسلام بیرون رفتندپیامبر(ص) دستور داد آنها را دستگیرکردند و همان کارى که با چوپانها انجام داده بودند به عنوان مجازات در باره آنها انجام یافت ، آیه در باره این گونه اشخاص نازل گردید و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد.

 

تفسیر:

کیفر آنها که به جان و مال مردم حمله مى برندـ.

ایـن آیه در حقیقت بحثى را که در مورد قتل نفس در آیات سابق بیان شدتکمیل مى کند و جزاى افـراد مـتـجـاوزى را کـه اسـلـحه به روى مسلمانان مى کشند و باتهدید به مرگ و حتى کشتن ، اموالشان را به غارت مى برند، با شدت هر چه تمامتربیان مى کند، و مى گوید: ((کیفر کسانى که با خـدا و پـیـامـبر به جنگ برمى خیزند و درروى زمین دست به فساد مى زنند این است که (یکى از چـهـار مـجازات در مورد آنهااجرا شود نخست 🙂 این که کشته شوند، (دیگر) این که به دار آویخته شـونـد، (سوم)این که دست و پاى آنها بطور مخالف (دست راست با پاى چپ) بریده شود(چهارم) ایـن که از زمینى که در آن زندگى مى کنند تبعید گردند)) (انما جزا الذین یحاربون اللّه ورسوله ویـسـعـون فى الا رض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم وارجلهم من خلاف او ینفوا من الا رض).

 

در پـایـان آیـه مى فرماید: ((این مجازات و رسوایى آنها در دنیا است و (تنها به این مجازات قناعت نـخواهد شد بلکه) در آخرت نیز کیفر سخت و عظیمى خواهندداشت)) (ذلک لهم خزى فى الدنیا ولهم فى الا خره عذاب عظیم).

از ایـن جمله استفاده مى شود که حتى اجراى حدود و مجازاتهاى اسلامى مانع از کیفرهاى آخرت نخواهد گردید.

 

(آیـه 34)ـ سـپـس بـراى این که راه بازگشت را حتى به روى این گونه جانیان خطرناک نبندد، مـى گـویـد: ((مـگـر کـسانى که پیش از دسترسى به آنها توبه و بازگشت کنند که مشمول عفو خداوند خواهند شد و بدانید خداوند غفور و رحیم است))(الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان اللّه غفور رحیم).

الـبـتـه تـوبـه آنـه، تنها تاثیر در ساقط شدن حق اللّه و مجازات محارب دارد و اماحق الناس بدون رضایت صاحب حق ، ساقط نخواهد شد ـدقت کنید.

(آیه 35).

 

حقیقت توسل !

در این آیه روى سخن به افراد با ایمان است و به آنها سه دستور براى رستگارشدن داده شده.

نـخست مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! تقوا و پرهیزکارى پیشه کنید)) (یا ایـها الذین آمـنوا اتقوا اللّه) سپس دستور مى دهد که : ((وسیله اى براى تقرب به خدا انتخاب نمایید)) (وابتغوا الیه الوسیله) و سرانجام ((دستور به جهاد درراه خدا مى دهد)) (وجاهدوا فى سبیله) و نتیجه همه آنها این است که ((در مسیررستگارى قرار گیرید)) (لعلکم تفلحون).

 

((وسـیـله)) در آیه فوق معنى بسیار وسیعى دارد و هر کار و هر چیزى را که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار مى شود شامل مى گردد که مهمترین آنها را على (ع) در ((نهج البلاغه)) این چنین بر مى شمرد:.

((بهترین چیزى که به وسیله آن مى توان به خدا نزدیک شد ایمان به خدا وپیامبر او و جهاد در راه خـداسـت کـه قـلـه کوهسار اسلام است ، و همچنین جمله اخلاص (لااله الا اللّه) که همان فطرت تـوحـیـد اسـت ، و بـرپاداشتن نماز که آیین اسلام است ، و زکوه که فریضه واجبه است ، و روزه ماه رمـضـان کـه سـپرى است در برابر گناه و کیفرهاى الهى ، و حج و عمره که فقر و پریشانى را دور مـى کـنند و گناهان رامى شوید، و صله رحم که ثروت را زیاد و عمر را طولانى مى کند، انفاقهاى پـنـهـانـى کـه جـبـران گناهان مى نماید و انفاق آشکار که مرگهاى ناگوار و بد را دور مى سازد وکارهاى نیک که انسان را از سقوط نجات مى دهد)).

 

و نـیـز شـفـاعـت پـیـامـبـران و امامان و بندگان صالح خدا که طبق صریح قرآن باعث تقرب به پروردگار مى گردد، در مفهوم وسیع توسل داخل است.

لازم بـه تـذکـر اسـت کـه هـرگز منظور از ((توسل)) این نیست چیزى را از شخص پیامبر یا امام مستقلا تقاضا کنند، بلکه منظور این است با اعمال صالح یا پیروى ازپیامبر و امام ، یا شفاعت آنان و یا سوگند دادن خداوند به مقام و مکتب آنها (که خودیکنوع احترام و اهتمام به موقعیت آنها و یک نـوع عـبـادت است) از خداوند چیزى رابخواهند و این معنى ، نه بوى شرک مى دهد و نه بر خلاف آیات دیگر قرآن است ونه از عموم آیه فوق بیرون مى باشد ـدقت کنید.

 

(آیـه 36)ـ در تـعـقـیب آیه قبل که به مؤمنان دستور تقوا و جهاد و تهیه وسیله مى داد،در این آیه بـه عـنـوان بـیـان عـلـت دسـتـور سـابق به سرنوشت افراد بى ایمان وآلوده اشاره کرده ، مى فرماید: ((افـرادى کـه کـافرشدند اگر تمام آنچه روى زمین است وهمانند آن راداشته باشند تا براى نجات ازمجازات روزقیامت بدهند ازآنهاپذیرفته نخواهد شد وعذاب دردناکى خواهند داشت)) (ان الذین کفروا لو ان لهم ما فى الا رض جمیعاومثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیمه ما تقبل منهم ولهم عذاب الیم).

 

تنها در پرتو ایمان و تقوا و جهاد و عمل مى توان رهایى یافت.

(آیـه 37)ـ سپس به دوام این کیفر اشاره کرده ، مى گوید: ((آنها پیوسته مى خواهند از آتش دوزخ خـارج شوند ولى توانایى بر آن را ندارند و کیفر آنها ثابت وبرقرار خواهد بود)) (یریدون ان یخرجوا من النار وماهم بخارجین منها ولهم عذاب مقیم).

(آیه 38).

مجازات دزدان !

در چـند آیه قبل احکام ((محارب)) بیان شد، در این آیه ، به همین تناسب حکم دزد یعنى کسى که بطور پنهانى و مخفیانه اموال مردم را مى برد بیان گردیده است ،نخست مى فرماید: ((دست مرد و زن سارق را قطع کنند)) (والسارق والسارقه فاقطعوا ایدیهما).

 

از روایـات اهـل بـیـت (ع) اسـتفاده مى شود که تنها چهار انگشت از دست راست بریده مى شود، نه بیشتر، اگرچه فقهاى اهل تسنن بیش از آن گفته اند!.

در ایـنجا مرد دزد بر زن دزد مقدم داشته شده در حالى که در آیه حد زناکار، زن زانیه بر مرد زانى مـقـدم ذکـر شـده اسـت ، این تفاوت شاید به خاطر آن باشد که درمورد دزدى عامل اصلى بیشتر مردانند و در مورد ارتکاب زنا عامل و محرک مهمترزنان بى بندو بار!.

 

سـپـس مـى گوید: ((این کیفرى است در برابر اعمالى که انجام داده اند ومجازاتى است از طرف خداوند)) (جزآ بما کسبا نکالا من اللّه).

و در پـایـان آیـه بـراى رفـع ایـن توهم که مجازات مزبور عادلانه نیست مى فرماید: ((خداوند توانا (قدرتمند) و حکیم است)) (واللّه عزیز حکیم).

بنابراین دلیلى ندارد که از کسى انتقام بگیرد و کسى را بى حساب مجازات کند.

 

(آیه 39)ـ در این آیه راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرماید: ((کسى که بعد از این ستم توبه کند و در مقام اصلاح و جبران برآید خداوند او را خواهدبخشید زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است)) (فمن تاب من بعد ظلمه واصلح فان اللّه یتوب علیه ان اللّه غفور رحیم).

 

آیـا بـوسـیـلـه توبه تنها گناه او بخشوده مى شود و یا این که حد سرقت (بریدن دست) نیز ساقط خواهد شد؟.

معروف در میان فقهاى ما این است که : اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامى توبه کند حد سـرقت نیز از او برداشته مى شود، ولى هنگامى که از طریق دوشاهد عادل ، جرم او ثابت شد با توبه حد از بین نمى رود.

(آیـه 40)ـ بـه دنبال حکم توبه سارقان روى سخن را به پیامبر بزرگ اسلام (ص)کرده ، مى فرماید: ((آیـا نـمـى دانـى کـه خـداونـد مالک آسمان و زمین است (و هرگونه صلاح بداند در آنها تصرف مـى کـنـد) هـر کس را که شایسته مجازات بداند، مجازات وهر کس را که شایسته بخشش ببیند، مى بخشد و او بر هر چیز تواناست)) (الم تعلم ان اللّه له ملک السموات والا رض یعذب من یش ویغفر لمن یش واللّه على کل شى قدیر).

 

آیه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع) نقل شده که : یکى از اشراف یهود خیبر که داراى همسر بود، با زن شـوهـردارى که او هم از خانواده هاى سرشناس خیبرمحسوب مى شد عمل منافى عفت انجام داد، یـهـودیـان از اجـراى حـکـم تورات (سنگسارکردن) در مورد آنها ناراحت بودند، این بودکه به هم مسلکان خود درمدینه پیغام فرستاندند که حکم این حادثه را از پیامبراسلام (ص) بپرسند (تا اگر دراسـلام حـکـم سبکترى بود آن را انتخاب کنند و در غیر این صورت آن را نیز به دست فراموشى بسپارند و شاید از این طریق مى خواستند توجه پیامبراسلام (ص) را نیز به خود جلب کنند و خود را دوست مسلمانان معرفى نمایند).

 

در این موقع حکم سنگباران کردن کسانى که مرتکب زناى محصنه مى شودنازل گردید، ولى آنها از پذیرفتن این حکم شانه خالى کردند !.

پـیـامبر(ص) اضافه کرد: این همان حکمى است که در تورات شما نیز آمده ، آیا موافقیدکه یکى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از زبان تورات نقل کرد بپذیرید گفتند:آرى.

 

پیامبر(ص) گفت : ابن صوریا که در فدک زندگى مى کند چگونه عالمى است ؟.

گـفتند: او از همه یهود به تورات آشناتر است ، به دنبال او فرستادند و هنگامى که نزد پیامبر(ص) آمد به او فرمود: آیا حکم سنگباران کردن در چنین موردى درتورات بر شما نازل شده است یا نه ؟.

او در پاسخ گفت : آرى ! چنین حکمى در تورات آمده است.

 

پیامبر(ص) گفت : چرا از اجراى این حکم سرپیچى مى کنید؟.

او در جـواب گـفـت : حـقـیـقـت ایـن است که ما در گذشته این حد را در باره افرادعادى اجرا مـى کـردیـم ، ولـى در مورد ثروتمندان و اشراف خوددارى مى نمودیم ، این بود که گناه مزبور در طبقات مرفه جامعه ما رواج یافت به همین جهت ما قانونى سبکتر از قانون سنگسار کردن تصویب نمودیم.

 

در این هنگام پیامبر(ص) دستور داد که آن مرد و زن را در مقابل مسجدسنگسار کنند.

و فرمود: خدایا من نخستین کسى هستم که حکم تو را زنده نمودم بعد از آن که یهود آن را از بین بردند.

در این هنگام آیه نازل شد و جریان مزبور را بطور فشرده بیان کرد.

 

تفسیر:

داورى میان دوست و دشمن.

از ایـن آیه و چند آیه بعد از آن استفاده مى شود که قضات اسلام حق دارند باشرایط خاصى در باره جرایم و جنایات غیرمسلمانان نیز قضاوت کنند.

آیه مورد بحث با خطاب (ی ایها الرسول) ((اى فرستاده !)) آغاز شده ، گویابه خاطر اهمیت موضوع مى خواهد حس مسؤولیت را در پیامبر(ص) بیشتر تحریک کند و اراده او را تقویت نماید.

سـپس به دلدارى پیامبر(ص) به عنوان مقدمه اى براى حکم بعد پرداخته ومى فرماید: ((آنها که با زبـان ، مـدعى ایمانند و قلب آنها هرگز ایمان نیاورده و در کفر بریکدیگر سبقت مى جویند هرگز نـبـایـد مـایه اندوه تو شوند)) زیرا این وضع تازگى ندارد(لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر من الذین قالوا آمنا بافواههم ولم تؤمن قلوبهم).

 

بـعـد از ذکـر کار شکنیهاى منافقان و دشمنان داخلى به وضع دشمنان خارجى و یهود پرداخته و مـى گـویـد: ((همچنین کسانى که از یهود نیز این مسیر را مى پیمایندنباید مایه اندوه تو شوند)) (ومن الذین هادوا).

بعد اشاره به پاره اى از اعمال نفاق آلود کرده ، مى گوید: ((آنها زیاد به سخنان تو گوش مى دهند) اما این گوش دادن براى درک و اطاعت نیست ، بلکه براى این است) که دستاویزى براى تکذیب و افترا بر تو پیدا کنند)) (سماعون للکذب).

ایـن جـمله تفسیر دیگرى نیز دارد، ((آنها به دروغهاى پیشوایان خود فراوان گوش مى دهند ولى حاضر به پذیرش سخن حق نیستند)).

 

صـفـت دیـگر آنها این است که نه تنها براى دروغ بستن به مجلس شما حاضرمى شوند، بلکه ((در عین حال جاسوسهاى دیگران که نزد تو نیامده اند نیز مى باشند))(سماعون لقوم آخرین لم یاتوک).

یـکـى دیـگـر از صفات آنها این است که ((سخنان خدا را تحریف مى کنند (خواه تحریف لفظى و یا تحریف معنوى هر حکمى را بر خلاف منافع و هوسهاى خودتشخیص دهند) آن را توجیه و تفسیر و یا بکلى رد مى کنند)) (یحرفون الکلم من بعدمواضعه).

 

عـجـب تر این که آنها پیش از آن که نزد تو بیایند تصمیم خود را گرفته اند،((بزرگان آنها به آنان دستور داده اند که اگر محمد حکمى موافق خواست ما گفت ،بپذیرید و اگر بر خلاف خواست ما بود از آن دورى کنید)) (یقولون ان اوتیتم هذافخذوه وان لم تؤتوه فاحذروا)).

 

اینها در گمراهى فرو رفته اند و به این ترتیب امیدى به هدایت آنها نیست ، و خدامى خواهد به این وسـیله آنها را مجازات کرده و رسوا کند ((و کسى که خدا اراده مجازات و رسوایى او را کرده است هرگز تو قادر بر دفاع از او نیستى)) (ومن یرداللّه فتنته فلن تملک له من اللّه شیئا).

 

آنـهـا بـه قـدرى آلوده اند که قابل شستشو نمى باشند به همین دلیل ((آنها کسانى هستند که خدا نمى خواهد قلب آنها را شستشو دهد)) (اولئک الذین لم یرداللّه ان یطهر قلوبهم).

در پایان آیه مى فرماید: ((آنها هم در این دنیا رسوا و خوار خواهند شد و هم در آخرت کیفر عظیمى خواهند داشت)) (لهم فى الدنیا خزى ولهم فى الا خره عذاب عظیم).

 

(آیـه 42)ـ در ایـن آیه بار دیگر قرآن تاکید مى کند که ((آنها گوش شنوا براى شنیدن سخنان تو و تکذیب آن دارند)) و یا گوش شنوایى براى شنیدن دروغهاى بزرگانشان دارند (سماعون للکذب).

این جمله به عنوان تاکید و اثبات این صفت زشت براى آنها تکرار شده است.

 

عـلاوه بـر ایـن ((آنـهـا زیـاد امـوال حرام و ناحق و رشوه مى خورند)) (اکالون للسحت) سپس به پـیـامـبـر(ص) اخـتـیار مى دهد که ((هرگاه این گونه اشخاص براى داورى به تو مراجعه کردند مـى تـوانـى در میان آنها داورى به احکام اسلام کنى و مى توانى ازآنها روى گردانى)) (فان جؤک فاحکم بینهم او اعرض عنهم).

 

و براى تقویت روح پیغمبر(ص) اضافه مى کند: ((اگر صلاح بود که از آنها روى بگردانى هیچ زیانى نـمـى تـوانند به تو برسانند)) (وان تعرض عنهم فلن یضروک شیئا)((و اگر خواستى در میان آنها داورى کـنـى حـتما باید اصول عدالت را رعایت نمایى ،زیرا خداوند افراد دادگر و عدالت پیشه را دوست دارد)) (وان حکمت فاحکم بینهم بالقسط ان اللّه یحب المقسطین).

 

(آیه 43)ـ این آیه بحث در باره یهود را در مورد داورى خواستن از پیامبر(ص)که در آیه قبل آمده بود تعقیب مى کند و از روى تعجب مى گوید: ((چگونه اینها تو رابه داورى مى طلبند در حالى که تورات نزد آنهاست و حکم خدا در آن آمده است وبه آن ایمان دارند)) ! (وکیف یحکمونک وعندهم التوریه فیها حکم اللّه).

 

بـاید دانست که حکم مزبور یعنى (حکم سنگسار کردن زن و مردى که زناى محصنه کرده اند) در تورات کنونى در فصل بیست و دوم از سفر تثنیه آمده است.

عجب این که ((بعد از انتخاب تو براى داورى ، حکم تو را که موافق حکم تورات است چون بر خلاف میل آنهاست نمى پذیرند)) (ثم یتولون من بعد ذلک).

((حقیقت این است که آنها اصولا ایمان ندارند)) وگرنه با احکام خدا چنین بازى نمى کردند)) (وم اولئک بالمؤمنین).

 

(آیـه 44)ـ ایـن آیه و آیه بعد، بحث گذشته را تکمیل کرده ، و اهمیت کتاب آسمانى موسى ، یعنى تـورات را چـنـین شرح مى دهد: ((ما تورات را نازل کردیم که درآن هدایت و نور بود)) هدایت به سـوى حـق و نـور و روشنایى براى برطرف ساختن تاریکیهاى جهل و نادانى (انا انزلنا التوریه فیها هدى ونور).

((بـه همین جهت پیامبران الهى که در برابرفرمان خدا تسلیم بودند و بعد ازنزول تورات روى کار آمـدنـد هـمـگـى بر طبق آن براى یهود، حکم مى کردند)) (یحکم بها النبیون الذین اسلموا للذین هادوا).

نـه تـنها آنها چنین مى کردند بلکه ((علماى بزرگ یهود و دانشمندان با ایمان وپاک آنه، بر طبق ایـن کتاب آسمانى که به آنها سپرده شده بود، و بر آن گواه بودندداورى مى کردند)) (والربانیون والا حبار بما استحفظوا من کتاب اللّه وکانوا علیه شهدا).

 

در ایـنـجـا روى سـخـن را بـه آن دسته از دانشمندان اهل کتاب که درآن عصرمى زیستند کرده ، مـى گوید: ((از مردم نترسید (و احکام واقعى خدا را بیان کنید) بلکه از مخالفت من بترسید)) که اگـر حق را کتمان کنید مجازات خواهید شد (فلا تخشواالناس واخشون) و همچنین ((آیات خدا را به بهاى کمى نفروشید)) (ولا تشتروابـایاتى ثمنا قلیل).

در حـقیقت سرچشمه کتمان حق و احکام خدا یا ترس از مردم و عوامزدگى است و یا جلب منافع شـخـصى و هرکدام باشد نشانه ضعف ایمان و سقوطشخصیت است ، و در جمله هاى بالا به هر دو اشاره شده است.

و در پـایـان آیه ، حکم قاطعى در باره این گونه افراد که بر خلاف حکم خدا داورى مى کنند صادر کـرده ، مى فرماید: ((آنها که بر طبق احکام خدا داورى نمى کنند،کافرند)) (ومن لم یحکم بم انزل اللّه فاولئک هم الکافرون).

(آیه 45).

 

قصاص و گذشت !

ایـن آیـه قسمت دیگرى از احکام جنایى و حدود الهى تورات را شرح مى دهد، و مى فرماید: ((ما در تـورات قانون قصاص را مقرر داشتیم که اگر کسى عمدابیگنا هى را به قتل برساند اولیاى مقتول مى توانند قاتل را در مقابل اعدام نمایند))(وکتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس).

 

((و اگـر کسى آسیب به چشم دیگرى برساند و آن را از بین ببرد او نیز مى تواند،چشم او را از بین ببرد)) (والعین بالعین) ((و همچنین در مقابل بریدن بینى ، جایزاست بینى جانى بریده شود)) (و الا نف بالا نف) ((و نیز در مقابل بریدن گوش ، بریدن گوش طرف ، مجاز است)) والا ذن بالا ذن) ((و اگـر کـسـى دنـدان دیـگـرى را بشکند اومى تواند دندان جانى را در مقابل بشکند)) (والسن بـالسن) ((و بطورکلى هر کس جراحتى و زخمى به دیگرى بزند، در مقابل مى توان قصاص کرد)) (والجروح قصاص).

بـنـابـرایـن ، حـکم قصاص بطور عادلانه و بدون هیچ گونه تفاوت از نظر نژاد وطبقه اجتماعى و طایفه و شخصیت اجرا مى گردد.

 

ولى براى آن که این توهم پیش نیاید که خداوند قصاص کردن را الزامى شمرده و دعوت به مقابله به مثل نموده است ، به دنبال این حکم مى فرماید: ((اگرکسى از حق خود بگذرد و عفو و بخشش کـنـد، کـفـاره اى بـراى گناهان او محسوب مى شود، و به همان نسبت که گذشت به خرج داده خداوند از او گذشت مى کند))(فمن تصدق به فهو کفاره له).

و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((کسانى که بر طبق حکم خداوند، داورى نکنندستمگرند)) (ومن لم یحکم بم انزل اللّه فاولئک هم الظالمون).

 

چه ظلمى از این بالاتر که ما گرفتار احساسات و عواطف کاذبى شده و ازشخص قاتل به بهانه این که خون را با خون نباید شست بکلى صرف نظر کنیم !.

(آیه 46)ـ در تعقیب آیات مربوط به تورات ، در این آیه اشاره به وضع انجیل کرده ، مى گوید: ((پس از رهـبـران و پـیـامـبران پیشین ، مسیح را مبعوث کردیم ، درحالى که (به حقانیت تورات اعتراف داشت و) نشانه هاى او کاملا با نشانه هایى که تورات داده بود تطبیق مى کرد)) (وقفینا على آثارهم بعیسى ابن مریم مصدقا لما بین یدیه من التوریه).

 

سپس مى گوید: ((انجیل را در اختیار او گذاشتیم که در آن هدایت و نور بود))(وآتیناه الا نجیل فیه هدى ونور).

اطلاق نور به این دو کتاب در قرآن ، ناظر به تورات و انجیل اصلى است.

بـار دیـگـر بـه عـنـوان تاکید، روى این مطلب تکیه مى کند که ((نه تنها عیسى بن مریم ، تورات را تـصـدیق مى کرد، بلکه انجیل کتاب آسمانى او نیز گواه صدق تورات بود)) (ومصدقا لما بین یدیه من التوریه).

و در پـایان مى فرماید: ((این کتاب آسمانى مایه هدایت و اندرز پرهیزکاران بود)) (وهدى وموعظه للمتقین).

(آیه 47).

 

آنها که به قانون خدا حکم نمى کنند!

پـس از اشـاره بـه نـزول انجیل در آیات گذشته ، در این آیه مى فرماید: ((ما به اهل انجیل دستور دادیـم کـه بـه آنچه خدا در آن نازل کرده است ، داورى کنند))(ولیحکم اهل الا نجیل بم انزل اللّه فیه).

مـنـظور این است ، که ما پس از نزول انجیل بر عیسى (ع) به پیروان او دستوردادیم که به آن عمل کنند و طبق آن داورى نمایند.

و در پایان آیه ، بار دیگر تاکید مى کند: ((کسانى که بر طبق حکم خدا داورى نکنند فاسقند)) (ومن لم یحکم بم انزل اللّه فاولئک هم الفاسقون).

 

(آیـه 48)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه مـوقـعیت قرآن بعد از ذکر کتب پیشین انبیا شده است نخست مـى فـرماید: ((ما این کتاب آسمانى را به حق بر تو نازل کردیم در حالى که کتب پیشین را تصدیق کرده (و نشانه هاى آن ، بر آنچه در کتب پیشین آمده تطبیق مى کند) و حافظ و نگاهبان آنهاست)) (وانزلن الیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب ومهیمنا علیه).

اسـاسا تمام کتابهاى آسمانى ، در اصول مسائل هماهنگى دارند و هدف واحد یعنى ، تربیت و تکامل انسان را تعقیب مى کنند.

سـپـس دستور مى دهد که چون چنین است ((طبق احکامى که بر تو نازل شده است در میان آنها داورى کن)) (فاحکم بینهم بم انزل اللّه).

 

بـعـد اضـافـه مى کند: ((از هوى و هوسهاى آنها (که مایلند احکام الهى را بر امیال و هوسهاى خود تطبیق دهند) پیروى مکن و از آنچه به حق بر تو نازل شده است روى مگردان)) (ولا تتبع اهوآئهم عما جک من الحق).

و بـراى تـکـمیل این بحث مى گوید: ((براى هر کدام از شما آیین و شریعت وطریقه و راه روشنى قرار دادیم)) (لکل جعلنا منکم شرعه ومنهاجا).

سپس مى فرماید: ((خداوند مى توانست همه مردم را امت واحدى قرار دهد وهمه را پیرو یک آیین سازد ولى خدا مى خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید)) و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد (ولو شاللّه لجعلکم امه واحده ولکن لیبلوکم فیما آتیکم).

 

سـرانـجـام ، همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت مى کند که به جاى صرف نیروهاى خود در اختلاف و مشاجره ((در نیکیها بر یکدیگر پیشى بگیرید)) (فاستبقوا الخیرات).

زیـرا ((بـازگشت همه شما به سوى خداست و اوست که شما را از آنچه در آن اختلاف مى کنید در روز رستاخیز آگاه خواهد ساخت)) (الى اللّه مرجعکم جمیعافینبئکم بما کنتم فیه تختلفون).

 

آیـه 49ـ شـان نـزول : از ابن عباس نقل شده : جمعى از بزرگان یهود توطئه کردند و گفتند: نزد مـحـمـد(ص) مـى رویـم شـایـد بـتـوانیم او را از آیین خود منحرف سازیم ، پس از این تبانى ، نزد پـیـامـبـر(ص) آمـدنـد و گفتند: ما دانشمندان و اشراف یهودیم و اگر ما از تو پیروى کنیم سایر یـهودیان نیز به ما اقتدا مى کنند ولى در میان ماو جمعیتى ، نزاعى است (در مورد یک قتل یا چیز دیـگـر) اگـر در ایـن نزاع به نفع ماداورى کنى ما به تو ایمان خواهیم آورد، پیامبر(ص) از چنین قضاوتى (که عادلانه نبود) خوددارى کرد و این آیه نازل شد.

 

تـفـسیر: در این آیه بار دیگر خداوند به پیامبر خود تاکید مى کند که ((در میان اهل کتاب بر طبق حکم خداوند داروى کن و تسلیم هوى و هوسهاى آنها نشو)) (وان احکم بینهم بم انزل اللّه ولا تتبع اهوآئهم).

سـپس به پیامبر(ص) هشدار مى دهد که ((اینها تبانى کرده اند تو را از بعضى احکامى که خدا بر تو نازل کرده منحرف سازند مراقب آنها باش)) (واحذرهم ان یفتنوک عن بعض م انزل اللّه الیک) ((و اگـر اهل کتاب در برابر داورى عادلانه توتسلیم نشوند، بدان این نشانه آن است که (گناهان آنها دامـانـشان را گرفته است وتوفیق را از آنها سلب کرده) و خدا مى خواهد آنها را به خاطر بعضى از گناهانشان مجازات کند)) (فان تولوا فاعلم انما یریداللّه ان یصیبهم ببعض ذنوبهم).

و در پـایـان آیـه مـى فرماید: اگر آنها در راه باطل این همه پافشارى مى کنند،نگران مباش ((زیرا بسیارى از مردم فاسقند)) (وان کثیرا من الناس لفاسقون).

 

(آیه 50)ـ در این آیه به عنوان استفهام انکارى مى فرماید: آیا اینها که مدعى پیروى از کتب آسمانى هـسـتند ((انتظار دارند با احکام جاهلى و قضاوتهاى آمیخته باانواع تبعیضات در میان آنها داورى کنى)) (افحکم الجاهلیه یبغون).

((در حـالـى کـه هـیـچ داورى براى قومى که اهل یقین هستند، بالاتر و بهتر ازحکم خدا نیست)) (ومن احسن من اللّه حکما لقوم یوقنون).

 

آیـه 51ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل کرده اند که : بعداز جنگ بدر، عباده بن صامت خزرجى خدمت پیامبر رسید و گفت : من هم پیمانانى از یهود دارم که از نظر عدد زیاد و از نـظـر قـدرت نـیـرومـنـدنـد، اکـنون که آنها مارا تهدید به جنگ مى کنند و حساب مسلمانان از غـیرمسلمانان جدا شده است من ازدوستى و هم پیمانى با آنان برائت مى جویم ، هم پیمان من تنها خدا و پیامبر اوست.

 

عبداللّه بن ابى گفت : ولى من از هم پیمانى با یهود برائت نمى جویم ، زیرا از حوادث مشکل مى ترسم و به آنها نیازمندم.

پـیامبر(ص) به او فرمود: آنچه در مورد دوستى با یهود بر عباده مى ترسیدیم ، برتو نیز مى ترسم (و خـطـر این دوستى و هم پیمانى براى تو از او بیشتر است) عبداللّه گفت : چون چنین است من هم مـى پـذیـرم و با آنها قطع رابطه مى کنم ، آیه نازل شد ومسلمانان را از هم پیمانى با یهود و نصارى برحذر داشت.

 

تـفسیر: قرآن ، مسلمانان را از همکارى با یهود و نصارى بشدت برحذرمى دارد، نخست مى گوید: ((اى کـسـانى که ایمان آورده اید، یهود و نصارى را تکیه گاه و هم پیمان خود قرار ندهید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود والنصارى اولی).

یعنى ایمان به خدا ایجاب مى کند که به خاطر جلب منافع مادى با آنهاهمکارى نکنید.

سپس با یک جمله کوتاه ، دلیل این نهى را بیان کرده ، مى گوید: ((هر یک از آن دو طایفه ، دوست و هم پیمان هم مسلکان خود هستند)) (بعضهم اولی بعض).

یعنى ، تا زمانى که منافع خودشان و دوستانشان مطرح است ، هرگز به شمانمى پردازند.

 

روى این جهت ، ((هر کس از شما طرح دوستى و پیمان با آنها بریزد، از نظرتقسیم بندى اجتماعى و مذهبى جز آنها محسوب خواهد شد)) (ومن یتولهم منکم فانه منهم) و شک نیست که ((خداوند چـنـیـن افـراد سـتـمـگـرى را کـه بـه خود و برادران و خواهران مسلمان خود خیانت کرده و بر دشمنانشان تکیه مى کنند، هدایت نخواهد کرد)) (ان اللّه لا یهدى القوم الظالمین).

 

(آیـه 52)ـ در ایـن آیه اشاره به عذرتراشیهایى مى کند که افراد بیمارگونه براى توجیه ارتباطهاى نـامـشروع خود با بیگانگان ، انتخاب مى کنند، و مى گوید: ((آنهایى که در دلهایشان بیمارى است ، اصرار دارند که آنان را تکیه گاه و هم پیمان خودانتخاب کنند، و عذرشان این است که مى گویند: ما مى ترسیم قدرت به دست آنهابیفتد و گرفتار شویم)) (فترى الذین فى قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشى ان تصیبنا دائره).

قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مى گوید: همانطور که آنها احتمال مى دهند روزى قدرت به دست یهود و نصارى بیفتد، این احتمال را نیز باید بدهند که ((ممکن است سرانجام ، خداوند مسلمانان را پیروز کـنـد و قـدرت بـه دسـت آنـهـا بیفتد و این منافقان ،از آنچه در دل خود پنهان ساختند، پشیمان گردند)) (فعسى اللّه ان یاتى بالفتح او امرمن عنده فیصبحوا على م اسروا فى انفسهم نادمین).

 

(آیه 53)ـ در این آیه به سرانجام کار منافقان اشاره کرده مى گوید: در آن هنگام که فتح و پیروزى نـصیب مسلمانان راستین شود، و کار منافقان برملا گردد((مؤمنان از روى تعجب مى گویند آیا ایـن افراد منافق ، همانها هستند که این همه ادعاداشتند و با نهایت تاکید قسم یاد مى کردند که با مـا هستند، چرا سرانجام کارشان به اینجا رسید)) (ویقول الذین آمنوا اهؤلا الذین اقسموا باللّه جهد ایمانهم انهم لمعکم).

و بـه خـاطـر هـمـین نفاق ، ((همه اعمال نیک آنها بر باد رفت (زیرا از نیت پاک وخالص سرچشمه نـگـرفـتـه بـود، و) به همین دلیل زیانکار شدند)) هم در این جهان وهم در جهان دیگر (حبطت اعمالهم فاصبحوا خاسرین).

 

(آیـه 54)ـ پـس از بـحث در باره منافقان ، سخن از مرتدانى که طبق پیش بینى قرآن بعدها از این آیـیـن مقدس روى بر مى گرداندند به میان مى آورد و به عنوان یک قانون کلى به همه مسلمانان اخـطـار مـى کـند: ((اگر کسانى از شما از دین خود بیرون روند (زیانى به خدا و آیین او و جامعه مسلمین و آهنگ سریع پیشرفت آنهانمى رسانند) زیرا خداوند در آینده جمعیتى را براى حمایت از این آیین برمى انگیزد)) (ی ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى اللّه بقوم).

 

سپس صفات کسانى که باید این رسالت بزرگ را انجام دهند، چنین شرح مى دهد:

1ـ آنها به خدا عشق مى ورزند و جز به خشنودى او نمى اندیشند ((هم خدا آنها رادوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند)) (یحبهم ویحبونه).

2 و 3ـ ((در بـرابـر مـؤمـنان خاضع و مهربان و در برابر دشمنان و ستمکاران ،سرسخت و خشن و پرقدرتند)) (اذله على المؤمنین اعزه على الکافرین).

4ـ ((جهاد در راه خدا بطور مستمر از برنامه هاى آنهاست)) (یجاهدون فى سبیل اللّه).

5ـ آخرین امتیازى که براى آنان ذکر مى کند این است که : ((در راه انجام فرمان خدا و دفاع از حق ، از ملامت هیچ ملامت کننده اى نمى هراسند)) (ولا یخافون لومه لائم).

و در پـایـان مى گوید: ((به دست آوردن این امتیازات (علاوه بر کوشش انسان)مرهون فضل الهى اسـت کـه به هر کس بخواهد و شایسته ببیند مى دهد)) (ذلک فضل اللّه یؤتیه من یش) ((و خداوند دایره فضل و کرمش ، وسیع و به آنها که شایستگى دارند آگاه است)) (واللّه واسع علیم).

 

آیه 55ـ شان نزول آیه ولایت : در مورد نزول این آیه از ((عبداللّه بن عباس))نقل شده که : روزى در کـنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پیامبر(ص)حدیث نقل مى کرد، ناگهان مردى که عمامه اى بر سر داشت و صورت خود راپوشانیده بود نزدیک آمد و هر مرتبه که ابن عباس از پیغمبر اسـلام (ص) حدیث نقل مى کرد او نیز با جمله ((قال رسول اللّه)) حدیث دیگرى از پیامبر(ص) نقل مى نمود.

 

ابـن عـبـاس او را قسم داد تا خود را معرفى کند، او صورت خود را گشود و صدازد اى مردم ! هر کس مرا نمى شناسد بداند من ابوذرغفارى هستم با این گوشهاى خودم از رسولخدا(ص) شنیدم ، و اگـر دروغ مـى گـویـم هر دو گوشم کر باد، و با چشمان خود این جریان را دیدم و اگر دروغ مـى گـویـم هر دو کور باد، که پیامبر(ص) فرمود: على قائد البرره وقاتل الکفره منصور من نصره مـخـذول من خذله ((على (ع) پیشواى نیکان است ، و کشنده کافران ، هر کس او را یارى کند، خدا یاریش خواهد کرد، وهرکس دست از یاریش بردارد، خدا دست از یارى او برخواهد داشت)).

 

سـپـس ابـوذر اضـافه کرد: اى مردم ! روزى از روزها با رسولخدا(ص) در مسجدنماز مى خواندم ، سـائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى کمک کرد، ولى کسى چیزى به او نداد، او دست خود را بـه آسـمان بلند کرد و گفت : خدایا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضاى کمک کردم ولى کسى جواب مساعد به من نداد،در همین حال على (ع) که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دسـت راسـت خـوداشـاره کـرد سـائل نـزدیـک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد، پـیـامـبـر(ص)کـه در حـال نـمـاز بـود جـریان را مشاهده کرد، هنگامى که از نماز فارغ شد، سر بـه سـوى آسـمـان بلند کرد و چنین گفت : ((خداوندا ! برادرم موسى از تو تقاضا کرد که روح اورا وسـیـع گـردانى و کارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشایى تا مردم گفتارش را درک کـنـند، و نیز موسى درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهى و بوسیله او نیرویش را زیاد کنى و در کارهایش شریک سازى.

 

خـداونـدا ! من محمد پیامبر و برگزیده توام ، سینه مرا گشاده کن و کارها را برمن آسان ساز، از خاندانم على (ع) را وزیر من گردان تا بوسیله او، پشتم قوى ومحکم گردد)).

ابـوذر مـى گـویـد: هـنوز دعاى پیامبر(ص) پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و به پیامبر(ص) گفت : بخوان ! پیامبر(ص) فرمود: چه بخوانم ؟ گفت : بخوان انما ولیکم اللّه ورسوله والذین آمنوا.

تـفـسیر: این آیه با کلمه ((انما)) که در لغت عرب به معنى انحصار مى آید شروع شده و مى گوید: ((ولى و سرپرست و متصرف در امور شما سه کس است : خدا وپیامبر و کسانى که ایمان آورده اند، و نماز را برپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند)) (انما ولیکم اللّه ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه ویؤتون الزکوه وهم راکعون).

 

مـنـظور از ((ولى)) در آیه فوق ولایت به معنى ، سرپرستى و تصرف و رهبرى مادى و معنوى است بـخـصوص این که این ولایت در ردیف ولایت پیامبر(ص) وولایت خدا قرار گرفته و هر سه با یک جمله ادا شده است.

و بـه ایـن تـرتـیب ، آیه از آیاتى است که به عنوان یک نص قرآنى دلالت بر ولایت وامامت على (ع) مى کند.

 

(آیـه 56)ـ ایـن آیه تکمیلى براى مضمون آیه پیش است و هدف آن را تاکیدو تعقیب مى کند، و به مـسلمانان اعلام مى دارد که : ((کسانى که ولایت و سرپرستى ورهبرى خدا و پیامبر(ص) و افراد با ایمانى را که در آیه قبل به آنها اشاره شد بپذیرندپیروز خواهند شد، زیرا آنها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پیروز است))(ومن یتول اللّه ورسوله والذین آمنوا فان حزب اللّه هم الغالبون).

 

در ایـن آیـه قـریـنـه دیگرى بر معنى ولایت که در آیه پیش اشاره شد دیده مى شود، زیرا تعبیر به ((حـزب اللّه)) و ((غـلـبه آن)) مربوط به حکومت اسلامى است ، نه یک دوستى ساده و عادى و این خـود مى رساند که ولایت در آیه به معنى سرپرستى و حکومت و زمامدارى اسلام و مسلمین است ، زیرا در معنى حزب یک نوع تشکل و همبستگى و اجتماع براى تامین اهداف مشترک افتاده است.

 

آیـه 57ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول این آیه ، مفسران نقل کرده اند که : دو نفر ازمشرکان به نام ((رفـاعـه)) و ((سـویـد)) اظـهـار اسـلام کردند و سپس جز دار و دسته منافقان شدند، بعضى از مسلمانان با این دو نفر رفت و آمد داشتند و اظهار دوستى مى کردند، آیه نازل شد و به آنها اخطار کرد که از این عمل بپرهیزید.

 

تـفـسیر: در این آیه بار دیگر خداوند به مؤمنان دستور مى دهد که از انتخاب منافقان و دشمنان به عـنـوان دوست بپرهیزید، منتها براى تحریک عواطف آنها وتوجه دادن به فلسفه این حکم ، چنین مـى فـرمـایـد: ((اى کـسـانـى کـه ایـمان آورده اید !آنها که آیین شما را به باد استهزا و یا به بازى مـى گـیـرنـد، چه آنها که از اهل کتابند وچه آنها که از مشرکان و منافقانند، هیچ یک از آنان را به عـنـوان دوسـت انـتـخاب نکنید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا ولعبا من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم والکفار اولی).

 

و در پـایـان آیـه این موضع را تاکید مى کند که طرح دوستى با آنان ، با تقوا وایمان سازگار نیست ; بنابراین ((از خدا بترسید، اگر ایمان دارید)) (واتقوا اللّه ان کنتم مؤمنین).

آیـه 58ـ شـان نـزول : در مورد نزول این آیه که دنباله آیه قبل است نقل شده که : جمعى از یهود و بـعـضـى از نصارى صداى مؤذن را که مى شنیدند و یا قیام مسلمانان را به نماز مى دیدند شروع به مسخره و استهزا مى کردند، قرآن مسلمانان را از طرح دوستى با این گونه افراد برحذر داشت.

 

تفسیر: در این آیه در تعقیب بحث گذشته در مورد نهى از دوستى با منافقان و جمعى از اهل کتاب کـه احـکـام اسلام را به باد استهزا مى گرفتند، اشاره به یکى ازاعمال آنها به عنوان شاهد و گواه کرده ، مى گوید: ((هنگامى که (اذان مى گویید ومسلمانان را) به سوى نماز دعوت مى کنید، آن را به باد استهزا و بازى مى گیرند))(واذا نادیتم الى الصلوه اتخذوها هزوا ولعبا).

قـابـل ذکـر ایـن کـه هـمـانطور که درروایات اهل بیت (ع) وارد شده است اذان ازطریق وحى به پیامبر(ص) تعلیم داده شد.

 

سـپـس عـلـت عـمـل آنـهـا را چنین بیان مى کند: ((این به خاطر آن است که آنهاجمعیت نادانى مى باشند و از درک حقایق بدورند)) (ذلک بانهم قوم لایعقلون).

آیـه 59ـ شـان نـزول : در مورد نزول این آیه و آیه بعد از ابن عباس نقل شده که :جمعى از یهود نزد پیامبر(ص) آمدند و درخواست کردند عقاید خود را براى آنهاشرح دهد، پیامبر(ص) فرمود: من به خداى بزرگ و یگانه ایمان دارم و آنچه برابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و همه پیامبران الهى نازل شده حق مى دانم ، و در میان آنها جدایى نمى افکنم ، آنها گفتند: ما عیسى رانـمـى شـنـاسـیم و به پیامبرى نمى پذیریم ، سپس افزودند: ما هیچ آیینى بدتر از آیین شما سراغ نداریم ! این دو آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر: در این آیه ، خداوند به پیامبر(ص) دستور مى دهد که از اهل کتاب سؤال کن و((بگو: چه کار خـلافـى از ما سر زده که شما از ما عیب مى گیرید و انتقاد مى کنید؟ جزاین که ما به خداى یگانه ایـمان آورده ایم و در برابر آنچه بر ما و بر انبیا پیشین نازل شده تسلیم هستیم)) (قل ی اهل الکتاب هل تنقمون من الا ان آمنا باللّه وم انزل الینا وم انزل من قبل).

و در پـایـان آیـه جمله اى مى بینیم که در حقیقت بیان علت جمله قبل است ،مى گوید: اگر شما تـوحـیـد خـالـص و تسلیم در برابر تمام کتب آسمانى را بر ما ایرادمى گیرید به خاطر آن است که بیشتر شما فاسق و آلوده به گناه شده اید)) چون خودشما آلوده و منحرفید اگر کسانى پاک و بر جاده حق باشند در نظر شما عیب است (وان اکثرکم فاسقون).

 

(آیـه 60)ـ در ایـن آیه عقاید تحریف شده و اعمال نادرست اهل کتاب وکیفرهایى که دامنگیر آنها گـردیده است با وضع مؤمنان راستین و مسلمان ، مقایسه گردیده ، تا معلوم شود کدامیک از این دو دسته درخور انتقاد و سرزنش هستند و این یک پاسخ منطقى است که براى متوجه ساختن افراد لـجوج ومتعصب به کار مى رود،در این مقایسه چنین مى گوید: اى پیامبر ! به آنها بگو: آیا ایمان به خـداى یـگـانـه وکـتـب آسـمـانـى داشـتـن درخـور سـرزنـش وایـراد اسـت ، یـااعـمال نارواى کـسـانـى کـه گرفتارآن همه مجازات الهى شدند ((به آنها بگو: آیا شما را آگاه کنم از کسانى که پاداش کارشان درپیشگاه خداازاین بدتراست)) (قل هل انبئکم بشر من ذلک مثوبه عنداللّه).

 

سـپـس بـه تـشـریح این مطلب پرداخته و مى گوید: ((آنها که بر اثر اعمالشان موردلعن و غضب پـروردگـار واقـع شـدند و آنان را به صورت ((میمون)) و ((خوک)) مسخ کرد،و آنها که پرستش طاغوت و بت نمودند، مسلما این چنین افراد، موقعیتشان در این دنیا و محل و جایگاهشان در روز قـیـامـت بدتر خواهد بود، و از راه راست و جاده مستقیم گمراهترند)) (من لعنه اللّه وغضب علیه وجعل منهم القرده والخنازیر وعبدالطاغوت اولئک شر مکانا واضل عن سوا السبیل).

 

(آیـه 61)ـ در این آیه ـبراى تکمیل بحث در باره منافقان اهل کتاب ـ پرده ازروى نفاق درونى آنها بـرداشـتـه و بـه مـسلمانان چنین اعلام مى کند: ((هنگامى که نزدشما مى آیند مى گویند ایمان آوردیـم در حـالـى کـه بـا قـلبى مملو از کفر داخل مى شوندو به همان حال نیز از نزد شما بیرون مى روند و منطق و استدلال و سخنان شما درقلب آنها کمترین اثرى نمى بخشد)) (واذا جؤکم قلوا آمنا وقد دخلوا بالکفر وهم قد خرجوا به).

 

و در پـایـان آیـه بـه آنـهـا اخطار مى کند که ((با تمام این پرده پوشیه، خداوند ازآنچه آنها کتمان مى کنند، آگاه و باخبر است)) (واللّه اعلم بما کانوا یکتمون).

(آیـه 62)ـ در ایـن آیـه نشانه هاى دیگرى از نفاق آنها را بازگو مى کند، از جمله این که مى گوید: ((بـسـیـارى از آنـهـا را مى بینى که در مسیر گناه و ستم و خوردن اموال حرام بر یکدیگر سبقت مى جویند)) (وترى کثیرا منهم یسارعون فى الا ثم والعدوان واکلهم السحت).

 

یعنى ، آنچنان آنها در راه گناه و ستم گام برمى دارند که گویا به سوى اهداف افتخارآمیزى پیش مى روند، و بدون هیچ گونه شرم و حی، سعى مى کنند از یکدیگرپیشى گیرند.

و درپـایـان آیـه بـراى تـاکـیـد زشـتى اعمال آنها مى گوید: ((چه عمل زشت وننگینى آنها انجام مى دهند)) و بر آن مداومت دارند (لبئس ما کانوا یعملون).

 

(آیـه 63)ـ سـپـس در ایـن آیـه ، حمله را متوجه دانشمندان آنها کرده که باسکوت خود آنان را به گـناه ، تشویق مى نمودند و مى گوید: ((چرا دانشمندان مسیحى و علماى یهود، آنها را از سخنان گـناه آلود و خوردن اموال نامشروع بازنمى دارند)) (لولا ینهیهم الربانیون والا حبار عن قولهم الا ثم واکلهم السحت).

 

یعنى ، دانشمندان براى اصلاح یک اجتماع فاسد، نخست باید افکار واعتقادات نادرست آنها را تغییر دهـنـد، و بـه ایـن تـرتـیـب آیـه ، راه اصلاح جامعه فاسد راکه باید از انقلاب فکرى شروع شود به دانشمندان نشان مى دهد.

و در پـایـان آیـه ، قـرآن بـه همان شکل که گناهکاران اصلى را مذمت نمود،دانشمندان ساکت و تـرک کـنـنـده امر به معروف و نهى از منکر را مورد مذمت قرارداده ، مى گوید: ((چه زشت است کارى که آنها انجام مى دهند)) (لبئس ما کانوایصنعون).

 

و به این ترتیب روشن مى شود که سرنوشت کسانى که وظیفه بزرگ امر به معروف ونهى از منکر را تـرک مى کنند ـبخصوص اگر از دانشمندان و علما باشندـ سرنوشت همان گناهکاران است و در حقیقت شریک جرم آنها محسوب مى شوند.

 

از ابـن عـباس مفسر معروف نقل شده که مى گفت : این آیه شدیدترین آیه اى است که دانشمندان وظیفه نشناس و ساکت را توبیخ و مذمت مى کند.

بـدیـهى است این حکم اختصاصى به علماى خاموش و ساکت یهود ونصارى ندارد، و تمام رهبران فکرى و دانشمندانى که به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه ظلم و فساد، خاموش مى نشینند در بر مى گیرد، زیراحکم خد، در باره همگان یکسان است !.

 

در حـدیـثـى از امـیـر مؤمنان على (ع) مى خوانیم : که در خطبه اى فرمود: ((اقوام گذشته به این جـهـت هلاک و نابود گشتند که مرتکب گناهان مى شدند ودانشمندانشان سکوت مى کردند، و نـهـى از مـنـکر نمى نمودند، در این هنگام بلاها وکیفرهاى الهى بر آنها فرود مى آمد، پس شما اى مردم ! امر به معروف کنید و نهى ازمنکر نمایید، تا به سرنوشت آنها دچار نشوید)).

 

(آیه 64)ـ در این آیه یکى از مصداقهاى روشن سخنان ناروا و گفتار گناه آلودیهود که در آیه قبل بطورکلى به آن اشاره شد، آمده است.

توضیح این که : تاریخ نشان مى دهد که یهود زمانى در اوج قدرت مى زیستند، و بر قسمت مهمى از دنیاى آباد آن زمان حکومت داشتند، که زمان داوود و سلیمان بن داوود را به عنوان نمونه مى توان یادآور شد، و در اعصار بعد نیز،قدرت آنها با نوسانهایى ادامه داشت ، ولى با ظهور اسلام ، مخصوصا در مـحـیـطحـجـاز، سـتـاره قـدرت آنـها افول کرده ، مبارزه پیامبر(ص) با یهود ((بنى النضیر)) و((بنى قریظه)) و ((یهودخیبر)) موجب نهایت تضعیف آنها گردید; در این موقع بعضى ازآنها با در نظر گرفتن قدرت و عظمت پیشین از روى استهزا گفتند: دست خدا به زنجیر بسته شده و به ما بخششى نمى کند!.

 

و از آنـجـا کـه بـقـیـه نـیـز بـه گفتار او راضى بودند، قرآن این سخن را به همه آنهانسبت داده ، مى گوید: ((یهود گفتند: دست خدا به زنجیر بسته شده)) ! (وقالت الیهود یداللّه مغلوله).

خـداوند در پاسخ آنها نخست به عنوان نکوهش و مذمت از این عقیده ناروامى گوید: ((دست آنها در زنجیر باد، و به خاطر این سخن ناروا از رحمت خدا بدورگردند)) (غلت ایدیهم ولعنوا بما قالوا).

سپس براى ابطال این عقیده ناروا مى گوید: ((هر دو دست خدا گشاده است ،و هرگونه بخواهد و به هرکس بخواهد مى بخشد)) (بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یش).

 

نه اجبارى در کار او هست ، نه محکوم جبر عوامل طبیعى و جبر تاریخ ‌مى باشد، بلکه اراده او بالاتر از هر چیز و نافذ در همه چیز است.

بـعد مى گوید: ((حتى این آیات که پرده از روى گفتار و عقاید آنان برمى دارد به جاى این که اثر مـثـبـت در آنـها بگذارد و از راه غلط باز گرداند، بسیارى از آنها را روى دنده لجاجت مى افکند و طغیان و کفر آنها بیشتر مى شود)) (ولیزیدن کثیرا منهم م انزل الیک من ربک طغیانا وکفرا).

 

اما در مقابل این گفته ها و اعتقادات ناروا و لجاجت و یکدندگى در طریق طغیان و کفر، خداوند مـجازات سنگینى در این جهان براى آنها قائل شده ،مى فرماید: ((و در میان آنها عدوات و دشمنى تا روز قیامت افکندیم)) (والقینا بینهم العداوه والبغض الى یوم القیمه).

و در قـسـمت اخیر آیه اشاره به کوششها و تلاشهاى یهود براى برافروختن آتش جنگها و لطف خدا در مـورد رهایى مسلمانان از این آتشهاى نابودکنند کرده ،مى فرماید: ((هر زمان آتشى براى جنگ افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت وشما را از آن حفظ کرد)) (کلم او قدوا نارا للحرب اطفاها اللّه).

 

و این در حقیقت یکى از نکات اعجازآمیز زندگى پیامبر(ص) است.

قـرآن اضـافـه مـى کـنـد: ((آنها براى پاشیدن بذر فساد در روى زمین تلاش و کوشش پى گیر و مداومى دارند)) (ویسعون فى الا رض فسادا).

در حالى که خداوند مفسدان را دوست نمى دارد)) (واللّه لایحب المفسدین).

(آیـه 65)ـ بـه دنبال انتقادات گذشته از برنامه و روش اهل کتاب ، در این آیه وآیه بعد آنچنان که اصـول تربیتى اقتضا مى کند، قرآن براى بازگرداندن منحرفان اهل کتاب به راه راست ، و تقدیر از اقـلـیـتـى کـه بـا اعمال خلاف آنها همگام نبود، نخست چنین مى گوید: ((اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و پرهیزکارى پیشه کنند، گناهان گذشته آنها را مى پوشانیم و از آن صرفنظر مى کنیم)) (ولو ان اهل الکتاب آمنوا واتقوالکفرنا عنهم سیئاتهم) نه تنها گناهان آنها را مى بخشیم ((بلکه در باغهاى بهشت که کانون انواع نعمتها است آنها را وارد مى کنیم)) (ولا دخلناهم جنات النعیم).

 

این در زمینه نعمتهاى معنوى و اخروى است.

(آیـه 66)ـ سـپس به اثر عمیق ایمان و تقوا حتى در زندگى مادى انسانه،اشاره کرده مى گوید: ((اگـر آنها تورات و انجیل را برپا دارند (و آن را به عنوان یک دستورالعمل زندگى در برابر چشم خـود قـرار دهـند) و بطورکلى به همه آنچه از طرف پروردگارشان بر آنها نازل شده اعم از کتب آسـمـانى پیشین و قرآن بدون هیچ گونه تبعیض و تعصب عمل کنند، از آسمان و زمین ، نعمتهاى الـهـى آنها را فراخواهدگرفت)) (ولو انهم اقاموا التوریه والا نجیل وم انزل الیهم من ربهم لا کلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم).

 

شک نیست که منظور از برپاداشتن تورات و انجیل ، آن قسمت از تورات وانجیل واقعى است که در آن زمان در دست آنها بود.

در حـقیقت آیه فوق یکبار دیگر، این اصل اساسى را مورد تاکید قرار مى دهدکه پیروى از تعلیمات آسـمانى انبیا تنها براى سر وسامان دادن به زندگى پس ازمرگ نیست ، بلکه بازتاب گسترده اى در سـرتـاسـر زنـدگـى مـادى انسانها نیز دارد،جمعیتها را قوى ، و صفوف را فشرده ، و نیروها را متراکم ، و نعمتها را پربرکت ، وامکانات را وسیع ، و زندگى را مرفه ، و امن و امان مى سازد.

 

نـظرى به ثروتهاى عظیم مادى و نیروهاى فراوان انسانى که امروز در دنیاى بشریت بر اثر انحراف از این تعلیمات نابود مى گردد، دلیل زنده این حقیقت است.

امـروز مـغـزهـاى مـتـفـکرى که براى تکمیل و توسعه و تولید سلاحهاى مرگبار وکشمکشهاى اسـتـعـمارى کار مى کند، قسمت مهمى از نیروهاى ارزنده انسانى راتشکیل مى دهد، و چقدر نوع بشر، به این نوع سرمایه ها و این مغزهایى که بیهوده ازبین مى رود، براى رفع نیازمندیهایش محتاج اسـت ، و چـقدر چهره دنیا زیبا وخواستنى و جالب بود اگر همه اینها در راه آبادى به کار گرفته مى شدند!.

 

در پایان آیه ، اشاره به اقلیت صالح این جمعیت کرده ، مى گوید: ((با این که بسیارى از آنها بدکارند ولـى جـمـعـیـتـى معتدل و میانه رو در میان آنها وجود دارد)) که حسابشان با حساب دیگران در پیشگاه خدا و در نظر خلق خدا جداست (منهم امه مقتصده وکثیر منهم س ما یعملون).

نظیر این تعبیر در باره اقلیت صالح اهل کتاب ، در آیه 159 سوره اعراف و آیه75 آل عمران نیز دیده مى شود.

(آیه 67).

 

انتخاب جانشین نقطه پایان رسالت !

در ایـن آیه روى سخن ، فقط به پیامبر است ، و تنها وظیفه او را بیان مى کند، باخطاب ((اى پیامبر !)) (یـ ایـهـا الـرسـول) شـروع شـده و بـا صـراحت و تاکید دستورمى دهد، که ((آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان))(بلغ م انزل الیک من ربک).

 

سـپـس بـراى تـاکـید بیشتر به او اخطار مى کند که : ((اگر از این کار خوددارى کنى (که هرگز خوددارى نمى کرد) رسالت خدا را تبلیغ نکرده اى)) ! (وان لم تفعل فمابلغت رسالته).

سپس به پیامبر(ص) که گویا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ،دلدارى و تامین مى دهد و بـه او مـى گـوید: از مردم در اداى این رسالت وحشتى نداشته باش)) زیرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت)) (واللّه یعصمک من الناس).

 

و در پایان آیه به عنوان یک تهدید و مجازات ، به آنهایى که این رسالت مخصوص راانکار کنند و در بـرابـر آن از روى لجاجت کفر بورزند، مى گوید: ((خداوند کافران لجوج را هدایت نمى کند)) (ان اللّه لا یهدى القوم الکافرین).

راسـتـى چه مساله مهمى در این آخرین ماههاى عمر پیامبر(ص) مطرح بوده که در آیه فوق عدم تبلیغ آن مساوى با عدم تبلیغ رسالت شمرده شده است.

در کـتـابـهـاى مـختلف دانشمندان شیعه و اهل تسنن روایات زیادى دیده مى شود که با صراحت مـى گوید آیه فوق در باره تعیین جانشین براى پیامبر(ص) وسرنوشت آینده اسلام و مسلمین در غدیرخم نازل شده است.

 

خلاصه جریان غدیرـ

در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجه الوداع ، با شکوه هر چه تمامتر درحضور پیامبر(ص) به پایان رسید.

نـه تـنـها مردم مدینه در این سفر پیامبر(ص) را همراهى مى کردند بلکه ،مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر(ص) بودند.

آفـتـاب حجاز آتش بر کوهها و دره ها مى پاشید، اما شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسـان مـى کـرد، ظـهر نزدیک شده بود، کم کم سرزمین جحفه وسپس بیابانهاى خشک و سوزان ((غدیرخم)) از دور نمایان مى شد.

روز پنج شنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت ، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر(ص) به همراهان داده شد.

 

مـؤذن پـیـامـبر(ص) با صداى اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم بسرعت آماده نماز مـى شدند، اما هوا بقدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند،قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند.

نماز ظهر تمام شد، مسلمانان تصمیم داشتند فورا به خیمه هاى کوچکى که باخود حمل مى کردند پـنـاهنده شوند، ولى پیامبر(ص) به آنها اطلاع داد که همه بایدبراى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضـمـن خطبه مفصلى بیان مى شد خود را آماده کنند کسانى که از پیامبر(ص) فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعیت نمى توانستند مشاهده کنند.

 

لـذا مـنـبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر(ص) بر فراز آن قرار گرفت ونخست حمد و سـپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم رامخاطب ساخت و چنین فرمود: ((مـن بـه هـمـیـن زودى دعـوت خدا را اجابت کرده ، ازمیان شما مى روم ، من مسؤولم ، شما هم مسؤولید، شما در باره من چگونه شهادت مى دهید))؟.

مـردم صـدا بـلـنـد کردند و گفتند: نشهد انک قد بلغت ونصحت وجهدت فجزاک اللّه خیرا: ((ما گواهى مى دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرطخیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى ،خداوند تو را جزاى خیر دهد)).

 

سـپـس فرمود: ((آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روزرستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمى دهید))؟!.

همه گفتند: ((آرى ! گواهى مى دهیم)) فرمود: خداوندا ! گواه باش)) !

 

بـار دیـگـر فـرمـود: اى مردم ! آیا صداى مرا مى شنوید؟ گفتند: آرى ، و بدنبال آن ، سکوت سراسر بیابان را فراگرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى شدپیامبر(ص) فرمود: اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید کرد؟.

 

یکى از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللّه ؟!.

پـیـامبر(ص) بلافاصله گفت : اول ثقل اکبر، کتاب خداست که یک سوى آن به دست پروردگار و سـوى دیگرش در دست شماست ، دست از دامن آن برندارید تاگمراه نشوید، و اما دومین یادگار گـرانـقـدر مـن خـانـدان مـنـند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جـدانشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دوپیشى نگیرید که هلاک مى شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.

نـاگهان مردم دیدند پیامبر(ص) به اطراف خود نگاه کرد گویا کسى را جستجو مى کند وهمین که چشمش به على (ع) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آنچنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام على (ع) است ، در اینجا صداى پیامبر(ص) رساتر و بلندترشد و فرمود: ایها الناس من اولى الناس بالمؤمنین من انفسهم : ((چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟ !)).

 

گـفتند: خدا و پیامبر(ص) داناترند، پیامبر(ص) گفت : خد، مولى و رهبر من است ، و من مولى و رهـبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم) سپس فرمود: فـمـن کنت مولاه فعلى مولاه : ((هر کس من مولا ورهبر او هستم على مولا و رهبر اوست)) و این سخن را سه بار و به گفته بعضى ازراویان حدیث ، چهار بار تکرار کرد.

و بدنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد: اللهم وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احـبـه وابـغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله وادر الحق معه حیث دار: ((خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنان اورا دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد، و مـبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن ، و آنها را که ترک یاریش کنند، از یارى خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن)).

 

سـپـس فـرمود: الا فلیبلغ الشاهد الغائب : ((آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غایبان برسانند)).

خطبه پیامبر(ص) به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر(ص) و على (ع) و مردم فرو مى ریخت ، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدانازل شد و این آیه را بر پیامبر(ص) خواند: الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتى ((امروز آیین شما را کامل و نعمت خود را بر شـما تمام کردم ، پیامبر(ص)فرمود: اللّه اکبر، اللّه اکبر على اکمال الدین واتمام النعمه ورضى الرب بـرسالتى والولایه لعلی من بعدى : ((خداوند بزرگ است ، خداوند بزرگ است همان خدایى که آیین خـود را کـامـل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من وولایت على (ع) پس از من راضى و خشنود گشت)).

 

در این هنگام شور و غوغایى در میان مردم افتاد و به على (ع) این موقعیت راتبریک مى گفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک گفتند، ابوبکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیت بر زبـان جارى ساختند: بخ بخ لک یا بن ابى طالب اصبحت وامسیت مولاى ومولا کل مؤمن ومؤمنه : ((آفـریـن بـر تـو باد، آفرین بر تو باد،اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى)).

این بود خلاصه اى از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است.

 

آیـه 68ـ شـان نزول : نقل شده که جمعى از یهود خدمت پیامبر(ص) آمدند،نخست پرسیدند آیا تو اقرار ندارى که تورات از طرف خداست ؟.

پیغمبر(ص) جواب مثبت داد:

آنـهـا گـفـتـند: ما هم تورات را قبول داریم ، ولى به غیر آن ایمان نداریم (درحقیقت تورات قدر مـشـترک میان ما و شماست اما قرآن کتابى است که تنها شما به آن عقیده دارید پس چه بهتر که تورات را بپذیریم و غیر آن را نفى کنیم !).

آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

تفسیر: این آیه به گوشه دیگرى از کارشکنیها و ایرادهاى اهل کتاب (یهود ونصارى) اشاره مى کند و مـى گـویـد: ((بگو: اى اهل کتاب شما هیچ موقعیتى نخواهیدداشت مگر آن زمانى که تورات و انـجـیـل و تمام کتب آسمانى را که بر شما نازل شده بدون تبعیض و تفاوت برپا دارید)) (قل ی اهل الکتاب لستم على شى حتى تقیمواالتوریه والا نجیل وم انزل الیکم من ربکم).

زیـرا ایـن کـتـابها همه از یک مبد صادر شده ، و اصول اساسى آنها یکى است اگر چه آخرین کتاب آسمانى ، کاملترین و جامع ترین آنهاست و به همین دلیل لازم العمل است.

 

ولى قرآن بار دیگر اشاره به وضع اکثریت آنها کرده ، مى گوید: ((بسیارى از آنهانه تنها از این آیات پـنـد نـمـى گـیـرنـد و هـدایت نمى شوند بلکه به خاطر روح لجاجت برطغیان و کفرشان افزوده مى شود)) (ولیزیدن کثیرا منهم م انزل الیک من ربک طغیانا وکفرا).

و در پـایان آیه پیامبر خود را در برابر سرسختى این اکثریت منحرف ، دلدارى مى دهدو مى گوید: ((از مخالفتهاى این جمعیت کافر غمگین مباش)) (فلا تاس على القوم الکافرین).

 

زیـرا زیـان آن مـتوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نمى رساند ! بدیهى است محتواى این آیه اختصاص به قوم یهود ندارد، مسلمانان نیز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت کنند، و اصول تعلیمات انبیا و مخصوصا کتاب آسمانى خود را بر پاندارند، هیچ گونه موقعیت و ارزشى نه در پیشگاه خد، و نـه در زنـدگـى فـردى واجتماعى نخواهند داشت ، و همیشه زبون و زیردست وشکست خورده خواهندبود.

 

(آیه 69)ـ در این آیه موضوع فوق را مورد تاکید قرار داده ، مى گوید: ((تمام اقوام و ملتها و پیروان هـمه مذاهب بدون استثنا اعم از مسلمانان و یهودیان وصابئان و مسیحیان در صورتى اهل نجات خـواهند بود، و از آینده خود وحشتى و ازگذشته غمى نخواهند داشت که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند)) (ان الذین آمنوا والذین هادوا والصابئون والنصارى من آمن باللّه والیوم الاخر وعمل صالحا فلا خوف علیهم ولاهم یحزنون).

ایـن آیـه پـاسخ دندانشکنى است به کسانى که نجات را در پناه ملیت خاصى مى دانند و میل دارند میان دستورات انبیا تبعیض قائل شوند، و دعوتهاى مذهبى را با تعصب قومى بیامیزند.

 

(آیـه 70)ـ در سـوره بـقـره و اوایل همین سوره اشاره به پیمان مؤکدى که خداوند از بنى اسرائیل گرفته بود شده است ، در این آیه بار دیگر این پیمان رایادآورى کرده مى فرماید: ((ما پیمان (عمل بـه آنـچه نازل کردیم) از بنى اسرائیل گرفتیم و پیامبرانى براى هدایت آنها و مطالبه وفاى به این پیمان ، به سوى آنان فرستادیم)) (لقد اخذنا میثاق بنى اسرآئیل وارسلن الیهم رسل).

سـپس اضافه مى کند: آنها نه تنها به این پیمان عمل نکردند، بلکه ((هر زمان پیامبرى دستورى بر خـلاف تـمـایـلات و هوى و هوسهاى آنها مى آورد (به شدیدترین مبارزه بر ضد او دست مى زدند) جـمعى را تکذیب مى کردند و جمعى را که باتکذیب نمى توانستند از نفوذشان جلوگیرى کنند به قتل مى رساندند)) (کلما جهم رسول بما لا تهوى انفسهم فریقا کذبوا وفریقا یقتلون).

 

(آیه 71)ـ در این آیه اشاره به غرور نابجاى آنها در برابر این همه طغیان وجنایات کرده مى فرماید: ((بـا ایـن حـال آنـها گمان مى کردند که بلا و مجازاتى دامنشان را نخواهد گرفت)) (وحسبوا الا تکون فتنه).

و هـمـانـطور که در آیات دیگر تصریح شده ، خود را یک نژاد برتر مى پنداشتندو به عنوان فرزندان خـدا از خود یاد مى کردند ! سرانجام این غرور خطرناک و خودبرتربینى همانند پرده اى بر چشم و گـوش آنـهـا افـتـاد و به خاطر آن ((از دیدن آیات خدانابینا و از شنیدن کلمات حق ، کر شدند)) !(فعموا وصموا).

 

امـا بـه هـنـگامى که نمونه هایى از مجازاتهاى الهى و سرانجام شوم اعمال خودرا مشاهده کردند، پشیمان گشتند و توبه کردند و متوجه شدند که تهدیدهاى الهى جدى است و آنها هرگز یک نژاد برتر نیستند ((خداوند نیز توبه آنها را پذیرفت)) (ثم تاب اللّه علیهم).

ولـى ایـن بـیـدارى و ندامت و پشیمانى دیرى نپایید باز طغیان و سرکشى وپشت پا زدن به حق و عـدالـت شروع شد، و دیگر بار پرده هاى غفلت که از آثارفرورفتن در گناه است بر چشم و گوش آنـهـا افـکـنـده شد ((و باز از دیدن آیات حق نابیناو از شنیدن سخنان حق کر شدند و این حالت ، بسیارى از آنها را فراگرفت)) (ثم عمواوصموا کثیر منهم).

و در پایان آیه ، با یک جمله کوتاه و پر معنى مى گوید: ((خداوند هیچ گاه ازاعمال آنها غافل نبوده و تمام کارهایى را که انجام مى دهند مى بیند)) (واللّه بصیر بمایعملون).

 

(آیـه 72)ـ در تـعقیب بحثهایى که در مورد انحرافات یهود، در آیات قبل ، گذشت ،این آیه و آیات بـعـد، از انـحـرافات مسیحیان سخن مى گوید; نخست از مهمترین انحراف مسیحیت یعنى مساله ((الوهیت مسیح)) بحث کرده مى گوید: ((بطورمسلم آنها که گفته اند خدا همان مسیح بن مریم است ، کافر شدند)) (لقد کفر الذین قالوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم).

در حـالـى که خود مسیح با صراحت به بنى اسرائیل گفت : ((خداوند یگانه اى را پرستش کنید که پروردگار من و شماست)) (وقال المسیح یا بنى اسرآئیل اعبدوااللّه ربى وربکم).

 

و نیز مسیح براى تاکید این مطلب و رفع هرگونه ابهام و اشتباه اضافه کرد:((هرکس شریکى براى خـدا قـرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام کرده و جایگاه اوآتش است)) (انه من یشرک باللّه فقد حرم اللّه علیه الجنه وماویه النار).

و نـیز براى تاکید بیشتر و اثبات این حقیقت که شرک و غلو یکنوع ظلم آشکاراست به آنها گفت : ((بـراى سـتـمـگـران و ظالمان هیچ گونه یار و یاورى وجود نخواهدداشت)) (وما للظالمین من انصار).

آنـچه در آیه فوق در مورد پافشارى مسیح (ع) روى مساله توحید دیده مى شود مطلبى است که با منابع موجود مسیحیت نیز هماهنگ است و از دلایل عظمت قرآن محسوب مى شود.

 

(آیـه 73)ـ بـاید توجه داشت که آنچه در آیه قبل آمد مساله غلو و وحدت مسیح با خدا بود، ولى در ایـن آیـه اشـاره بـه مـسـالـه ((تعدد خدایان)) از نظر مسیحیان یعنى ((تثلیث در توحید)) کرده مـى گـویـد: ((آنـهـا کـه گـفته اند خداوند سومین اقنوم ازاقانیم سه گانه است بطورمسلم کافر شده اند)) (لقد کفر الذین قلوا ان اللّه ثالث ثلثه).

 

قـرآن بطور قاطع در پاسخ آنها مى گوید: ((هیچ معبودى جز معبود یگانه نیست)) (وما من اله الا اله واحد).

و دگـر بـار بـا لـحـن شدید و مؤکد به آنها اخطار مى کند که ((اگر دست از این عقیده بر ندارند عـذاب دردنـاکـى در انـتـظار کسانى که بر این کفر باقى بمانند خواهدبود)) (وان لم ینتهوا عما یقولون لـیمسن الذین کفروا منهم عذاب الیم).

 

(آیـه 74)ـ در ایـن آیـه از آنـها دعوت مى کند که از این عقیده کفرآمیز توبه کنندتا خداوند آنها را مـشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مى گوید: ((آیا بعد از این همه ، آنها به سوى خداى یگانه باز نمى گردند و از این شرک و کفر طلب آمرزش نمى کنند با این که خداوند غفور و رحیم است)) ؟ (افلا یتوبون الى اللّه ویستغفرونه واللّه غفور رحیم).

 

(آیـه 75)ـ در ایـن آیـه با دلایل روشنى در چند جمله کوتاه اعتقاد مسیحیان به الوهیت مسیح را ابـطـال مـى کند، نخست مى گوید: ((چه تفاوتى در میان مسیح وسایر پیامبران بود که عقیده به الوهیت او پیدا کرده اید، مسیح پسر مریم نیز فرستاده خدا بود و پیش از آن رسولان و فرستادگان دیگرى از طرف خدا آمدند)) (ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل).

 

اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیت و شرک است پس چرا در باره سایرپیامبران این مطلب را قائل نمى شوید؟.

سپس براى تایید این سخن مى گوید: ((مادر او، زن بسیار راستگویى بود))(وامه صدیقه).

اشاره به این که کسى که داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پیدا مى کندچگونه مى تواند خدا باشد؟.

 

و دوم ایـن کـه اگـر مـادر او محترم است به خاطر این است که او هم در مسیررسالت مسیح با او هـمـاهـنـگ بـود و از رسـالتش پشتیبانى مى کرد، و به این ترتیب بنده خاص خدا بود و نباید او را هـمـچـون یـک معبود همانطور که در میان مسیحیان رایج است که در برابر مجسمه او تا سر حد پرستش خضوع مى کنند، عبادت کرد.

 

بـعـد بـه یـکـى دیگر از دلایل نفى ربوبیت مسیح اشاره کرده ، مى گوید: ((او ومادرش هر دو غذا مى خوردند)) (کانا یاکلان الطعام).

و در پـایان آیه اشاره به روشنى این دلایل از یک طرف و سرسختى و نادانى آنها در برابر این دلایل آشـکار از طرف دیگر کرده ، مى گوید: ((بنگر چگونه دلایل رابه روشنى براى آنها شرح مى دهیم و سپس بنگر چگونه اینها از قبول حق باز گردانده مى شوند)) (انظر کیف نبین لهم الا یات ثم انظر انى یؤفکون).

 

(آیه 76)ـ در این آیه براى تکمیل استدلال گذشته مى گوید: شما مى دانید که مسیح خود سر تا پا نـیازهاى بشرى داشت و مالک سود و زیان خویش هم نبود تاچه رسد به این که مالک سود و زیان شـمـا بـاشد ((بگو: آیا چیزى را پرستش مى کنیدکه نه مالک زیان شماست ، و نه مالک سود شما)) (قل اتعبدون من دون اللّه مالایملک لکم ضرا ولا نفعا).

و به همین دلیل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و یا دوستانش گرفتارشدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هیچ گامى نمى توانست بردارد.

و در پـایـان به آنها اخطار مى کند که گمان نکنید خداوند سخنان نارواى شما رانمى شنود و یا از درون شما آگاه نیست ((خداوند هم شنواست و هم دانا)) (واللّه هوالسمیع العلیم).

 

(آیـه 77)ـ در ایـن آیه به پیامبر(ص) دستور مى دهد که به دنبال روشن شدن اشتباه اهل کتاب در زمـیـنـه غـلـو در باره پیامبران الهى با استدلالات روشن از آنهادعوت کند که از این راه رسما باز گـردنـد و مـى گـوید: ((بگو: اى اهل کتاب ! در دین خود، غلو و تجاوز از حد نکنید و غیر از حق چیزى مگویید)) (قل ی اهل الکتاب لاتغلوا فى دینکم غیر الحق).

الـبـتـه غلو نصارى روشن است و اما در مورد غلو یهود که خطاب ((یااهل الکتاب)) شامل آنها نیز مـى شود بعید نیست که اشاره به سخنى باشد که در باره عزیر پیغمبر خدا مى گفتند و او را فرزند خدا مى دانستند.

 

و از آنـجـا کـه سـرچشمه غلو غالبا پیروى از هوى و هوس گمراهان است ، براى تکمیل این سخن مـى گوید: ((از هوسهاى اقوامى که پیش از شما گمراه شدند وبسیارى را نیز گمراه کردند و از راه مـسـتقیم منحرف گشتند، پیروى نکنید)) (ولاتتبعوا اهوا قوم قد ضلوا من قبل واضلوا کثیرا وضلوا عن سوا السبیل).

 

ایـن جمله اشاره به چیزى است که در تاریخ مسیحیت نیز منعکس است که مساله تثلیث و غلو در باره مسیح (ع) در قرون نخستین مسیحیت در میان آنها وجودنداشت بلکه هنگامى که بت پرستان هـندى و مانند آنها به آیین مسیح پیوستند،چیزى از بقایاى آیین سابق را که تثلیث و شرک بود به مسیحیت افزودند.

(آیـه 78)ـ در ایـن آیه و دو آیه بعد براى این که از تقلیدهاى کورکورانه اهل کتاب از پیشینیانشان جـلـوگـیـرى کند اشاره به سرنوشت شوم آنها کرده و مى گوید:((کافران از بنى اسرائیل بر زبان داوود و عـیـسـى بـن مـریم ، لعن شدند و این دو پیامبربزرگ از خدا خواستند که آنها را از رحمت خویش دور سازد)) (لعن الذین کفروا من بنى اسرائیل على لسان داود وعیسى ابن مریم).

 

آیـه فوق اشاره به این است که بودن جز نژاد بنى اسرائیل و یا جز اتباع مسیح ، مادام که هماهنگى با برنامه هاى آنها نبوده باشد باعث نجات کسى نخواهدشد، بلکه خود این پیامبران از این گونه افراد ابراز تنفر و انزجار کرده اند.

جمله آخر آیه نیز این مطلب را تاکید مى کند و مى گوید: ((این اعلام تنفر وبیزارى به خاطر آن بود که آنها گناهکار و متجاوز بودند)) (ذلک بما عصوا وکانوایعتدون).

 

(آیه 79)ـ به علاوه آنها به هیچ وجه مسؤولیت اجتماعى براى خود قائل نبودند و ((یکدیگر را از کار خـلاف نهى نمى کردند، و حتى جمعى از نیکان آنها باسکوت و سازشکارى ، افراد گناهکار را عملا تشویق مى کردند)) (کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه).

 

و به این ترتیب ((برنامه اعمال آنها بسیار زشت و ناپسند بود)) (لبئس ما کانوایفعلون).

(آیـه 80)ـ در ایـن آیه به یکى دیگر از اعمال خلاف آنها اشاره کرده ،مى گوید: ((بسیارى از آنان را مى بینى که طرح دوستى و محبت با کافران مى ریزند))(ترى کثیرا منهم یتولون الذین کفروا).

بدیهى است که دوستى آنها ساده نبود، بلکه دوستى آمیخته با انواع گناه و تشویق آنان به اعمال و افـکـار غـلـط بـود، و لذا در آخر آیه مى فرماید: ((چه بد اعمالى از پیش براى معاد خود فرستادند، اعـمـالى که نتیجه آن ، خشم و غضب الهى بود و در عذاب الهى جاودانه خواهند ماند)) (لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط اللّه علیهم وفى العذاب هم خالدون).

 

(آیـه 81)ـ این آیه راه نجات از این برنامه غلط و نادرست را به آنها نشان مى دهد که ((اگر راستى ایـمـان بـه خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده است مى داشتندهیچ گاه تن به دوستى بیگانگان و دشـمـنـان خـدا در نـمـى دادند و آنان را به عنوان تکیه گاه خود انتخاب نمى کردند)) (ولو کانوا یؤمنون باللّه والنبى وم انزل الیه مااتخذوهم اولی).

ولـى مـتاسفانه در میان آنها کسانى که مطیع فرمان الهى باشند کمند ((و بسیارى از آنها از دایره فرمان خدا خارج شده ، راه فسق را پیش گرفته اند)) (ولکن کثیرا منهم فاسقون).

 

آیه 82 ـ شان نزول :

نخستین مهاجران اسلام !

در شـان نـزول سلسله آیات 82 تا 86ـ نقل کرده اند که این آیات در باره نجاشى زمامدار حبشه در عصر پیامبر(ص) و یاران او نازل شده است.

آنـچـه در بـاره این موضوع نقل شده ، چنین است : در سالهاى نخستین بعثت پیامبر(ص) و دعوت عـمـومـى او، مسلمانان در اقلیت شدیدى قرار داشتند، قریش به قبائل عرب توصیه کرده بود که هـرکدام ، افراد وابسته خود را که به پیامبر(ص) ایمان آورده است تحت فشار شدید قرار دهند و به این ترتیب هر یک از مسلمانان ازطرف قوم و قبیله خود سخت تحت فشار قرار داشت.

 

آن روز تـعداد مسلمانان براى دست زدن به یک ((جهاد آزادیبخش)) کافى نبود، پیامبر(ص) براى حفظ این دسته کوچک ، و تهیه پایگاهى براى مسلمانان دربیرون حجاز، به آنها دستور مهاجرت به حبشه داد.

یازده مرد و چهار زن از مسلمانان راه حبشه را پیش گرفتند، و این در ماه رجب سال پنجم بعثت بود، و این مهاجرت ، مهاجرت اول نام گرفت.

 

چیزى نگذشت که ((جعفربن ابوطالب)) و جمعى دیگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى یـک جـمـعـیـت متشکل اسلامى را که از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه اى زن و کودک تشکیل مى شد بوجود آوردند.

طرح این مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناک بود، و براى به هم زدن این موقعیت دست به کار شـدنـد، و دو نفر از جوانان با هوش و حیله گر و پشت هم انداز یعنى ((عمروعاص)) و ((عماره بن ولـیـد)) را انتخاب کردند و با هدایاى فراوانى به حبشه فرستادند، این دو نفر با مقدماتى به حضور نجاشى بار یافتند.

 

((عـمـروعـاص)) بـا نـجاشى چنین گفت : ((ما فرستادگان بزرگان مکه ایم ، تعدادى از جوانان سـبـک مغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آیین نیاکان خودبرگشته و به بدگویى از خدایان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا کرده و از موقعیت سرزمین شما سؤاستفاده کرده و به اینجا پناه آوردند، ما از آن مى ترسیم که در اینجانیز دست به اخلال گرى زنند، بهتر این است که آنها را به ما بسپاریدد تا به محل خودباز گردانیم)).

 

این را گفتند و هدایایى را که با خود آورده بودند تقدیم داشتند.

نجاشى گفت : تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم تماس نگیرم نمى توانم در این زمینه سخن بگویم !.

روز دیـگـرى در یـک جـلـسـه مـهـم کـه اطـرافـیـان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسیحى و جعفربن ابیطالب به عنوان نمایندگى مسلمانان ، و نمایندگان قریش ،حضور داشتند، نجاشى پس از اسـتماع سخنان نمایندگان قریش رو به جعفر کرد و ازاو خواست که نظر خود را در این زمینه بیان کند.

 

((جـعـفـر پـس از اداى احـترام چنین گفت : نخست از اینها بپرسید آیا ما جزبردگان فرارى این جمعیتیم ؟.

عمرو گفت : نه شما آزادید.

جعفرـ و نیز سؤال کنید آیا آنها دینى بر ذمه ما دارند که آن را از ما مى طلبند؟.

عمروـ نه ما هیچ گونه مطالبه اى از شما نداریم.

جعفرـ آیا خونى از شما ریخته ایم ؟ که آن را از ما مى طلبید؟.

عمروـ نه چنین چیزى در کار نیست.

سـپـس جـعـفر رو به نجاشى کرد و گفت : ما جمعى نادان بودیم ، بت پرستى مى کردیم ،گوشت مـردار مـى خوردیم ، انواع کارهاى زشت و ننگین انجام مى دادیم ، قطع رحم مى کردیم و نسبت به همسایگان خویش بدرفتارى داشتیم ، و نیرومندان ما حق ضعیفان را مى خوردند!.

 

ولـى خداوند پیامبرى در میان ما مبعوث کرد که به ما دستور داده است هرگونه شبیه و شریک را از خـدا دور سـازیم و فحشا و منکرات و ظلم و ستم و قماررا ترک گوییم ، به ما دستور داده نماز بخوانیم ، زکات بدهیم ، عدالت و احسان پیشه کنیم و بستگان خود را کمک نماییم.

 

نجاشى گفت : عیساى مسیح نیز براى همین مبعوث شده بود!.

سپس از جعفر پرسید: آیا چیزى از آیاتى که بر پیامبر شما نازل شده است حفظ دارى ؟.

جعفر گفت : آرى ! و سپس شروع به خواندن سوره ((مریم)) کرد.

 

حـسـن انـتـخـاب جـعـفر، در مورد آیات تکان دهنده این سوره که مسیح و مادرش را از هرگونه تـهـمـتـهاى ناروا پاک مى سازد، اثر عجیبى گذاشت تا آنجا که قطره هاى اشک شوق ، از دیدگان دانـشـمندان مسیحى سرازیر گشت ، و نجاشى صدا زد به خداسوگند نشانه هاى حقیقت در این آیات نمایان است !.

 

هـنگامى که ((عمرو)) خواست در اینجا سخنى بگوید و تقاضاى سپردن مسلمانان را به دست وى کـنـد، نـجـاشـى دسـت بـلند کرد، و محکم بر صورت عمروکوبید و گفت : خاموش باش به خدا سوگند اگر بیش از این سخنى در مذمت این جمعیت بگویى تو را مجازات خواهم کرد!.

 

سـالـهـاگـذشت ،پیامبر(ص) هجرت کرد وکاراسلام بالاگرفت ،وعهدنامه ((حدیبیه))امضا شد و پـیـامـبـر(ص) متوجه فتح ((خیبر)) گشت ، درآن روزکه مسلمانان ازفرط شادى به خاطر در هم شـکستن بزرگترین کانون خطر یهود در پوست نمى گنجیدند، از دورشاهد حرکت دسته جمعى عـده اى بـه سـوى سـپـاه اسـلام بودند، چیزى نگذشت که معلوم شد این جمعیت همان مهاجران حبشه اند که به آغوش وطن باز مى گردند!.

 

پـیـامبر(ص) با مشاهده ((جعفر)) و مهاجران حبشه ، این جمله تاریخى را فرمود:لا ادرى انا بفتح خیبر اسر ام بقدوم جعفر؟ !: ((نمى دانم از پیروزى خیبر خوشحالترباشم یا از بازگشت جعفر))؟.

مـى گـویـنـد، عـلاوه بر مسلمانان ، هشت نفر از شامیان که در میان آنها یک راهب مسیحى بود و تمایل شدید به اسلام پیدا کرده بود، خدمت پیامبر(ص) رسیدند و پس از شنیدن آیات سوره یس به گریه افتادند و مسلمان شدند و گفتند: چقدر این آیات به تعلیمات راستین مسیح شباهت دارد.

آیات 82 تا 86ـ نازل شد و از این مؤمنان تجلیل کرد.

 

تفسیر:

کینه توزى یهود و نرمش نصارى !

در سـلـسـلـه آیـات 82 تـا 86ـ مقایسه اى میان یهودیان و مسیحیانى که معاصرپیامبراسلام (ص) بـوده انـد شـده اسـت ، نخست آیه یهود و مشرکان را در یک صف ومسیحیان را در صف دیگر قرار داده ، مى گوید: ((بطورمسلم سرسخت ترین دشمنان مؤمنان را یهود و مشرکان خواهى یافت ، و با مـحـبـت تـرین آنها نسبت به مؤمنان مدعیان مسیحیتند)) (لتجدن اشد الناس عداوه للذین آمنوا الیهود والذین اشرکواولتجدن اقربهم موده للذین آمنوا الذین قلوا انا نصارى).

تاریخ اسلام به خوبى گواه این حقیقت است ، زیرا در بسیارى از صحنه هاى نبرد ضداسلامى ، یهود بطور مستقیم یا غیرمستقیم دخالت داشتند.

 

در حـالى که در غزوات اسلامى ، کمتر مسلمانان را مواجه با مسیحیان مى بینیم ، سپس قرآن دلیل این تفاوت روحیه و خطمشى اجتماعى را طى چندجمله بیان کرده ، مى گوید: مسیحیان معاصر پـیـامـبـر(ص) امتیازاتى داشتند که در یهودنبود نخست این که : ((در میان آنها جمعى دانشمند بـودنـد کـه به اندازه دانشمندان دنیاپرست یهود در کتمان حقیقت کوشش نداشتند)) (ذلک بان منهم قسیسین).

 

و نـیـز در مـیـان آنـهـا جمعى ((تارک دنیا بودند)) که درست در نقطه مقابل حریصان یهود گام بـرمى داشتند (ورهبانا) ((و بسیارى از آنها در برابر پذیرش حق خاضع بودند، و تکبرى از خودشان نمى دادند)) (وانهم لا یستکبرون).

در حـالـى که اکثریت یهود به خاطر این که خود را نژاد برتر مى دانستند، از قبول آیین اسلام که از نژاد یهود برنخاسته بود سر باز مى زدند.

 

آغاز جز هفتم قرآن مجید.

(آیه 83)ـ به علاوه ((جمعى از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعى ازمسیحیان حبشه)) هنگامى کـه آیـات قـرآن را مـى شـنیدند، اشک شوق از دیدگانشان به خاطر دست یافتن به حق سرازیرى مى شد)) (واذا سمعوا م انزل الى الرسول ترى اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق).

 

((و بـا صـراحت و شهامت و بى نظرى صدا مى زدند: پروردگارا ! ما ایمان آوردیم ، ما را از گواهان حق و همراهان محمد(ص) و یاران او قرار ده)) (یقولون ربن آمنا فاکتبنا مع الشاهدین).

(آیـه 84)ـ آنـهـا بـقـدرى تـحـت تـاثـیر آیات تکان دهنده این کتاب آسمانى قرارمى گرفتند که مـى گـفـتـند: ((چگونه ممکن است ما به خداوند یگانه و حقایقى که ازطرف او آمده است ایمان نـیـاوریم در حالى که انتظار داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد)) (وما لنا لا نؤمن باللّه وما جانا من الحق ونطمع ان یدخلنا ربنامع القوم الصالحین).

 

(آیـه 85)ـ در ایـن آیه و آیه بعد به سرنوشت این دو طایفه و پاداش و کیفرآنها اشاره شده ، نخست مـى گـویـد: ((آنها که در برابر افراد با ایمان ، محبت نشان دادند، و در مقابل آیات الهى سر تسلیم فرود آوردند، و با صراحت ایمان خود رااظهار داشتند، خداوند در برابر این به آنها باغهاى بهشت را پـاداش مـى دهـد کـه از زیـردرخـتان آن نهرها جارى است و جاودانه در آن مى مانند و این است جـزاى نـیـکوکاران)) (فاثابهم اللّه بما قالوا جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدین فیها وذل ک جزا المحسنین).

 

(آیـه 86)ـ و در مـقـابل ((آنها که راه دشمنى را پیمودند و کافر شدند و آیات خدا راتکذیب کردند اهل دوزخند)) (والذین کفروا وکذبوا بیاتنا اولئک اصحاب الجحیم).

 

آیـه 87ـ شـان نزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل شده است :روزى پیامبر(ص) در باره رسـتـاخـیـز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهى بیاناتى فرمود، این بیانات مردم را تکان داد و جـمـعـى گـریـستند، به دنبال آن جمعى از یاران پیامبر(ص) تصمیم گرفتند، پاره اى از لذائذ و راحتیها را بر خود تحریم کرده و به جاى آن به عبادت پردازند.

 

روزى هـمـسـر ((عـثمان بن مظعون)) نزد عایشه آمد، او زن جوان و صاحب جمالى بود، عایشه از وضع او متعجب شد و گفت : چرا به خودت نمى رسى ، وزینت نمى کنى ؟!.

در پـاسـخ گـفـت : براى چه کسى زینت کنم ؟ همسرم مدتى است که مرا ترک گفته و رهبانیت پـیـش گـرفته است ، این سخن به گوش پیامبر(ص) رسید، فرمان دادهمه مسلمانان به مسجد آیـنـد، هـنـگـامى که مردم در مسجد اجتماع کردند، بالاى منبرقرار گرفت ، پس از حمد و ثناى پـروردگـار گـفـت : من سنت خود را براى شما بازگومى کنم هرکس از آن روى گرداند از من نیست ، من قسمتى از شب را مى خوابم و باهمسرانم آمیزش دارم و همه روزها را روزه نمى گیرم.

 

آگـاه بـاشید ! من هرگز به شما دستور نمى دهم که مانند کشیشان مسیحى ورهبانها ترک دنیا گویید زیرا این گونه مسائل و همچنین دیرنشینى در آیین من نیست ،رهبانیت امت من در جهاد اسـت ، آنـها که سوگند یاد کرده بودند، برخاستند و گفتند:اى پیامبر ! ما در این راه سوگند یاد کرده ایم وظیفه ما در برابر سوگندمان چیست ؟آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

از حد تجاوز نکنید!.

در این آیه و آیات بعد یک سلسله احکام مهم اسلامى مطرح شده است.

نـخست ، اشاره به تحریم قسمتى از مواهب الهى به وسیله بعضى از مسلمین شده ، وآنها را از تکرار ایـن کـار نهى مى کند، و مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید((طیبات)) و امور پاکیزه اى را که خداوند براى شما حلال کرده بر خود حرام مکنید))(یا ایها الذین آمنوا لاتحرموا طیبات ما احل اللّه لکم).

 

با بیان این حکم ، اسلام صریحا بیگانگى خود را از مساله رهبانیت و ترک دنیاآن چنان که مسیحیان و مرتاضان دارند اعلام داشته است.

سپس براى تاکید این موضوع مى گوید: ((از حد و مرزها فراتر نروید، زیراخداوند تجاوزکنندگان را دوست ندارد)) (ولا تعتدوا ان اللّه لایحب المعتدین).

 

(آیه 88)ـ در این آیه نیز مجددا روى مطلب تاکید کرده ، منتها در آیه گذشته نهى از تحریم بود و در ایـن آیـه امر به بهره گرفتن مشروع از مواهب الهى کرده ،مى فرماید: ((از آنچه خداوند به شما روزى داده است حلال و پاکیزه بخورید))(وکلوا مما رزقکم اللّه حلالا طیبا).

 

تـنـهـا شـرط آن این است که ((از (مخالفت) خداوندى که به او ایمان داریدبپرهیزید)) (واتقوااللّه الذى انتم به مؤمنون).

یعنى ، ایمان شما به خدا ایجاب مى کند که همه دستورات او را محترم بشمرید، هم در بهره گرفتن از مواهب الهى و هم رعایت اعتدال و تقوى.

(آیه 89).

 

سوگند و کفاره سوگند!

در ایـن آیـه در بـاره سـوگندهایى که در زمینه تحریم حلال و غیر آن خورده مى شود، بطورکلى بحث کرده و قسمها را به دو قسمت تقسیم مى کند:.

نـخـسـت مـى گـویـد: ((خـداوند شما را در برابر قسمهاى لغو مؤاخذه و مجازات نمى کند)) (لا یؤاخذکم اللّه باللغو فى ایمانکم).

 

مـنـظـور از سـوگـنـد لـغو چنانکه مفسران و فقها گفته اند، سوگندهایى است که داراى هدف مشخص نیست و از روى اراده و تصمیم سر نمى زند.

قـسـم دوم از سـوگنده، سوگندهایى است که از روى اراده و تصمیم و بطورجدى یاد مى شود، دربـاره ایـن نـوع قـسـمـه، قـرآن در ادامـه آیه چنین مى گوید: ((خداوندشما را در برابر چنین سـوگـندهایى که گره آن را محکم کرده اید مؤاخذه مى کند وشمارا موظف به عمل کردن به آن مى سازد)) (ولکن یؤاخذکم بما عقدتم الا یمان).

 

الـبته جدى بودن سوگند به تنهایى براى صحت آن کافى نیست بلکه بایدمحتواى سوگند لااقل یک امر مباح بوده باشد و باید دانست که سوگند جز به نام خدا معتبر نیست.

بـنابراین اگر کسى به نام خدا سوگند یاد کند واجب است به سوگند خودعمل کند و اگر آن را شـکـسـت کـفـاره دارد ((و کفاره چنین سوگندى (یکى از سه چیزاست : نخست) اطعام ده نفر مسکین)) (فکفارته اطعام عشره مساکین).

منتها براى این که بعضى از اطلاق این حکم چنین استفاده نکنند که مى توان از هر نوع غذاى پست و کـم ارزشى براى کفاره استفاده کرد، تصریح مى کند که ((این غذا باید لااقل یک غذاى حدوسط بوده باشد که معمولا در خانواده خود از آن تغذیه مى کنید)) (من اوسط ما تطعمون اهلیکم).

 

دوم : ((پوشاندن لباس ، بر ده نفر نیازمند)) (اوکسوتهم).

الـبـته ظاهر آیه این است که لباسى بوده باشد که بطور معمول تن را بپوشاند وبر حسب فصول و مکانها و زمانها تفاوت پیدا مى کند.

در ایـن کـه آیـا از نـظـر کیفیت حداقل کافى است و یا در اینجا نیز باید حدوسطمراعات شود، به مقتضاى اطلاق آیه هرگونه لباس کافى است.

 

سوم : ((آزاد کردن یک برده)) (او تحریر رقبه).

امـا مـمـکـن اسـت کـسانى باشند که قدرت بر هیچ یک از اینها نداشته باشند ولذا بعد از بیان این دسـتـور مى فرماید: ((آنهایى که دسترسى به هیچ یک ندارند بایدسه روز، روزه بگیرند)) (فمن لم یجد فصیام ثلثه ایام).

سـپـس بـراى تـاکید مى گوید: ((کفاره سوگندهاى شما این است که گفته شد))(ذلک کفاره ایمانکم اذا حلفتم).

ولـى بـراى ایـن کـه کـسـى تصور نکند با دادن کفاره ، شکستن سوگندهاى صحیح حرام نیست مى گوید: ((سوگندهاى خود را حفظ کنید)) (واحفظوا ایمانکم).

 

و در پایان آیه مى فرماید: ((این چنین خداوند آیاتش را براى شما بیان مى کند، تا شکر او را بگذارید و در بـرابـر ایـن احـکـام و دستوراتى که ضامن سعادت وسلامت فرد و اجتماع است ، او را سپاس گویید)) (کذلک یبین اللّه لکم آیاته لعلکم تشکرون).

 

آیـه 90ـ شـان نـزول : در تفاسیر شیعه و اهل تسنن شان نزولهاى مختلفى در باره این آیه ذکر شده اسـت کـه تقریبا با یکدیگر شباهت دارند از جمله این که در((مسنداحمد)) و ((سنن ابى داود)) و ((نـسـائى)) و ((تـرمـذى)) چنین نقل شده است که :عمر (که طبق تصریح تفسیر فى ظلال جلد سـوم ، صـفـحـه33 ، علاقه شدیدى به نوشیدن شراب داشت) دعا مى کرد، و مى گفت : خدایا بیان روشنى در مورد خمربراى ما بفرم، هنگامى که آیه 219، سوره بقره (یسئلونک عن الخمر والمیسر)نـازل شد پیامبر(ص) آیه را براى او قرائت کرد ولى او باز به دعاى خود ادامه مى داد، ومى گفت : خـدایـا بـیـان روشنترى در این زمینه بفرم، تا این که آیه 43 سوره نسا (یاایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلوه وانتم سکارى) نازل شد، پیامبر(ص) آن را نیز بر اوخواند، باز به دعاى خود ادامه مى داد!.

 

تـا ایـن که آیه مورد بحث که صراحت فوق العاده اى در این موضوع دارد، نازل گردید، هنگامى که پـیـامـبـر(ص) آیـه را بر او خواند، گفت : انتهینا انتهینا ! ((از نوشیدن شراب خوددارى مى کنیم ، خوددارى مى کنیم))!.

 

تفسیر:

حکم قطعى در باره شراب و مراحل تدریجى آن.

هـمـانـطور که در ذیل آیه 43 سوره نسا اشاره کردیم ، شرابخورى و میگسارى در زمان جاهلیت و قـبـل از ظـهور اسلام فوق العاده رواج داشت و به صورت یک بلاى عمومى درآمده بود، تا آنجا که بعضى از مورخان مى گویند عشق عرب جاهلى در سه چیز خلاصه مى شد: شعر و شراب و جنگ !.

 

اند و حق را پـایـمـال کـرده انـد، دو نفر دیگر ازکسانى که گواهان نخست به آنها ستم کرده اند (یعنى ورثه میت) به جاى آنها قرارگرفته و براى احقاق حق خود شهادت و گواهى مى دهند)) (فان عثر على انهمااستحقا اثما فـاخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الا ولیان).

 

و در ذیل آیه وظیفه دو شاهد دوم را چنین بیان مى کند که ((آنها باید به خداسوگند یاد کنند که گـواهـى مـا از گـواهـى دونفر اول شایسته تر و به حق نزدیکتر است وما مرتکب تجاوز و ستمى نـشده ایم و اگر چنین کرده باشیم از ظالمان و ستمگران خواهیم بود)) (فیقسمان باللّه لشهادتنا احق من شها دتهما وما اعتدینا انا اذا لمن الظالمین).

 

(آیـه 108)ـ ایـامى به مبارزه برخیزد ممکن نبود، و لذا از روش تحریم تدریجى و آماده ساختن افکار و اذهان براى ریشه کن کردن میگسارى که به صورت یک عادت ثانوى در رگ و پوست آنها نفوذ کرده بود، استفاده کرد، به این ترتیب که نخست در بعضى از سوره هاى مکى اشاراتى به زشتى این کار نمود، ولى عادت زشت شرابخوارى از آن ریشه دارتر بود، که با این اشاره ها ریشه کن شود، لذا هنگامى که مـسلمانان به مدینه منتقل شدند و نخستین حکومت اسلامى تشکیل شد، دومین دستور ـیه219 ، سوره بقره ـ در زمینه منع شرابخوارى به صورت قاطع ترى نازل گشت ، آشنایى مسلمانان به احکام اسـلام سـبـب شـد که دستور نهایى ـهمین آیه موردبحث ـ با صراحت کامل و بیان قاطع که حتى بهانه جویان نیز نتوانند به آن ایرادگیرند نازل گردد.

 

در ایـن آیـه بـا تـعـبـیـرات گـونـاگـون ممنوعیت این کار مورد تاکید قرار گرفته ، تاجایى که شـرابـخـوارى در ردیـف بـت پـرستى و قمار و از لام و از اعمال شیطانى و پلیدقلمداد شده است مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید شراب و قمار و بتها واز لام (یکنوع بخت آزمایى) پلیدند و از عمل شیطانند از آنها دورى کنید تا رستگارشوید)) (یا ایها الذین آمنوا انما الخمر والمیسر والا نصاب والا زلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون).

 

((انـصاب)) بتهایى که شکل مخصوصى نداشتند و تنها قطعه سنگى بودند وقرار گرفتن شراب و قـمـار هـم ردیـف آن نـشـانـگـر خـطر بسیار زیاد شراب و قمار است به همین دلیل در روایتى از پیامبر(ص) مى خوانیم : شارب الخمر کعابد الوثن : ((شرابخورهمانند بت پرست است)).

 

(آیه 91)ـ در این آیه به پاره اى از زیانهاى آشکار شراب و قمار پرداخته نخست مى گوید: ((شیطان مى خواهد از طریق شراب و قمار در میان شما تخم عداوت و دشمنى بپاشد و از نماز و ذکر خدا باز دارد)) (انـما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه والبغض فى الخمر والمیسر ویصدکم عن ذکراللّه وعن الصلوه).

 

در پـایـان ایـن آیـه به عنوان یک استفهام تقریرى ، مى گوید: ((آیا شما خوددارى خواهید کرد؟)) (فهل انتم منتهون).

یـعـنى پس از این همه تاکید باز جاى بهانه جویى یا شک و تردید در مورد ترک این دو گناه بزرگ باقى مانده است ؟! و لذا مى بینیم که حتى ((عمر)) که تعبیرات آیات گذشته را به خاطر علاقه اى کـه (طبق تصریح مفسران عامه) به شراب داشت وافى نمى دانست پس از نزول این آیه ، گفت که این تعبیر کافى و قانع کننده است.

 

(آیـه 92)ـ و در ایـن آیـه به عنوان تاکید این حکم نخست به مسلمانان دستورمى دهد که ((خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و از مخالفت او بپرهیزید)) (واطیعواللّه واطیعوا الرسول واحذروا).

و سـپـس مـخالفان را تهدید مى کند که : ((اگر از اطاعت فرمان پروردگار سر باززنید، مستحق کـیـفر و مجازات خواهید بود و پیامبر(ص) وظیفه اى جز ابلاغ آشکارندارد)) (فان تولیتم فاعلموا انما على رسولنا البلاغ المبین).

 

آیـه 93ـ شان نزول : در تفاسیر چنین آمده است که ، پس از نزول آیه تحریم شراب و قمار، بعضى از یـاران پیامبر(ص) گفتند: اگر این دو کار این همه گناه دارد پس تکلیف برادران مسلمان ما که پـیـش از نزول این آیه از دنیا رفته اند و هنوز این دو کار راترک نکرده بودند چه مى شود؟ آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر: در این آیه در پاسخ کسانى که نسبت به وضع گذشتگان قبل از نزول تحریم شراب و قمار و یـا نـسـبت به وضع کسانى که این حکم هنوز به گوش آنهانرسیده ، و در نقاط دوردست زندگى داشـتـند، سؤال مى کردند، مى گوید: ((آنهایى که ایمان و عمل صالح داشته اند و این حکم به آنها نـرسـیده بوده ، اگر شرابى نوشیده اندو یا از درآمد قمار خورده اند گناهى بر آنها نیست)) (لیس على الذین آمنوا وعملواالصالحات جناح فیما طعموا).

 

سپس این حکم را مشروط به این مى کند که ((آنها تقوا را پیشه کنند و ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند)) (اذا ما اتقوا وآمنوا وعملوا الصالحات).

بـار دیـگـر همین موضوع را تکرار کرده ، مى گوید: ((سپس تقوا پیشه کنند وایمان بیاورند)) (ثم اتقوا وآمنوا).

 

و براى سومین بار با کمى تفاوت همین موضوع را تکرار نموده ، مى گوید:((سپس تقوا پیشه کنند و نیکى نمایند)) (ثم اتقوا واحسنوا).

و در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند نیکوکاران را دوست مى دارد)) (واللّه یحب المحسنین).

هریک از این سه تقو، اشاره به مرحله اى از احساس مسؤولیت و پرهیزکارى است.

 

آیه 94ـ شان نزول : نقل شده : هنگامى که پیامبراسلام (ص) و مسلمانان درسال حدیبیه براى عمره بـا حـال احـرام حـرکـت کـردند، در وسط راه با حیوانات وحشى فراوانى روبرو شدند، بطورى که مى توانستند آنها را با دست و نیزه ها صیدکنند ! این شکارها بقدرى زیاد بودند که بعضى نوشته اند دوش به دوش مرکبها و ازنزدیک خیمه ها رفت و آمد مى کردند.

ایـن آیه و دو آیه بعد نازل شد و مسلمانان را از صید آنها برحذر داشت ، و به آنها اخطار کرد که این یک نوع امتحان براى آنها محسوب مى شود.

 

تفسیر: 

احکام صید در حال احرام.

ایـن آیـه و دو آیـه بـعـد نـاظر به یکى از احکام عمره و حج ، یعنى مساله شکارحیوانات صحرایى و دریـایـى در حـال احـرام مى باشد نخست اشاره به جریانى که مسلمانان در سال ((حدیبیه)) با آن روبـرو بـودنـد کرده ، مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! خداوند شما را با چیزى از شکار مـى آزمـاید، شکارهایى که بقدرى به شما نزدیک مى شوند که حتى با نیزه و دست مى توانید آنها را شکار کنید)) (ی ایهاالذین آمنوا لیبلونکم اللّه بشى من الصید تناله ایدیکم ورماحکم).

سـپس به عنوان تاکید مى فرماید: ((این جریان براى آن بوده است که افرادى که از خدا با ایمان به غیب مى ترسند، از دیگران شناخته شوند)) (لیعلم اللّه من یخافه بالغیب).

و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((پس هر کس بعد از آن تجاوز کند مجازات دردناکى خواهد داشت)) (فمن اعتدى بعد ذلک فله عذاب الیم).

 

(آیه 95)ـ در این آیه با صراحت و قاطعیت بیشتر و بطور عموم فرمان تحریم صید را در حال احرام صـادر کرده ، مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید !در حال احرام شکار نکنید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تقتلوا الصید وانتم حرم).

سـپـس بـه کـفـاره صید در حال احرام اشاره کرده ، مى گوید: ((کسى که عمدا صیدى رابه قتل بـرساند، باید کفاره اى همانند آن از چهارپایان بدهد)) یعنى ، آن را قربانى کرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد (ومن قتله منکم متعمدا فجزآ مثل ما قتل من النعم).

 

در اینجا منظور از ((مثل)) همانندى در شکل و اندازه حیوان است به این معنى که مثلا اگر کسى حیوان وحشى بزرگى را همانند شترمرغ صید کند، باید کفاره آن راشتر انتخاب کند و یا اگر آهو صید کند باید گوسفند که تقریبا به اندازه آن است قربانى نماید.

و از آنـجـا کـه ممکن است مساله همانندى براى بعضى مورد شک و تردیدواقع شود، قرآن در این زمـینه دستور داده است که ((باید این موضوع زیرنظر دو نفر ازافراد مطلع و عادل انجام پذیرد)) (یحکم به ذوا عدل منکم).

و در بـاره ایـن کـه ایـن کـفـاره در کـجـا باید ذبح شود، دستور مى دهد که به صورت ((قربانى و ((هدى)) اهدا به کعبه شود و به سرزمین کعبه برسد)) (هدیا بالغ الکعبه).

 

سـپس اضافه مى کند که ، لازم نیست حتما کفاره به صورت قربانى باشد، بلکه دو چیز دیگر نیز هر یـک مى توانند جانشین آن شوند، نخست این که ((معادل پول آن را در راه اطعام مساکین مصرف کند)) (او کفاره طعام مساکین).

((و یا معادل آن روزه بگیرد)) (او عدل ذلک صیاما).

 

((این کفارات به خاطر آن است که کیفر کار خلاف خود را ببیند)) (لیذوق وبال امره).

اما از آنجایى که هیچ حکمى معمولا شامل گذشته نمى شود، تصریح مى کندکه ((خدا از تخلفاتى کـه در ایـن زمـینه در گذشته انجام داده اید، عفو فرموده است))(عفااللّه عما سلف) ((و هرگاه کـسـى به این اخطارهاى مکرر و حکم کفاره اعتنا نکند وباز هم مرتکب صید در حال احرام شود، خداوند از چنین کسى انتقام خواهد گرفت و خداوند تواناست ، و به موقع انتقام مى گیرد)) (ومن عاد فینتقم اللّه منه واللّه عزیزذوانتقام).

 

(آیه 96)ـ در این آیه پیرامون صیدهاى دریا سخن به میان آورده ، مى گوید:((صید دریا و طعام آن براى شما (در حال احرام) حلال است)) (احل لکم صید البحروطعامه).

مـنـظـور از ((طـعـام)) همان خوراکى است که از ماهیان صید شده ترتیب داده مى شود، زیرا آیه مى خواهد دو چیز را مجاز کند نخست صید کردن و دیگر خوردن غذاى صید شده.

سپس به فلسفه این حکم اشاره کرده مى گوید: ((این به خاطر این است که شما و مسافران بتوانید بهره ببرید)) (متاعا لکم وللسیاره).

 

یعنى به خاطر این که در حال احرام براى تغذیه به زحمت نیفتید وبتوانید ازیک نوع صید بهره مند شوید، این اجازه در مورد صید دریا به شما داده شده است.

بـار دیـگـر بـه عـنوان تاکید به حکم سابق بازگشته ، مى گوید: ((مادام که در حال احرام هستید صیدهاى صحرایى بر شما حرام است)) (وحرم علیکم صید البر مادمتم حرما).

و در پـایـان آیـه بـراى تـاکید تمام احکامى که ذکر شد مى فرماید: ((از خداوندى که در قیامت در پـیـشـگـاه او مـحـشور خواهید شد بپرهیزید)) و با فرمان او مخالفت ننمایید (واتقوااللّه الذى الیه تحشرون).

 

فلسفه تحریم صید در حال احرام. 

مـى دانـیم ، حج و عمره از عباداتى است که انسان را از جهان ماده جدا کرده ودر محیطى مملو از مـعـنـویـت فـرو مى برد تعینات زندگى مادى ، جنگ وجداله،خصومته، هوسهاى جنسى ، لذات مـادى ، در مـراسـم حـج و عـمـره بکلى کنارمى روند وانسان به یک نوع ریاضت مشروع الهى دست مى زند، و به نظر مى رسد که تحریم صید در حال احرام نیز به همین منظور است.

 

از ایـن گـذشته اگر صید کردن براى زوار خانه خدا کار مشروعى بود، با توجه به این همه رفت و آمـدى که هر سال در این سرزمینهاى مقدس مى شود، نسل بسیارى ازحیوانات در آن منطقه که بـه حـکم خشکى و کم آبى ، حیواناتش نیز کم است ، برچیده مى شد، مخصوصا باتوجه به این که در غیر حال احرام نیز صید حرم ، و همچنین کندن درختان و گیاهان آن ممنوع است ، روشن مى شود کـه ایـن دسـتـور ارتـباطنزدیکى با مساله حفظ محیط زیست و نگهدارى گیاهان و حیوانات آن منطقه از فنا ونابودى دارد.

 

(آیـه 97)ـ در تعقیب آیات گذشته که در زمینه تحریم صید در حال احرام ،بحث مى کرد، در این آیـه بـه اهـمـیـت ((مـکـه)) و اثر آن در سازمان زندگى اجتماعى مسلمانها اشاره کرده ، نخست مى فرماید: ((خداوند کعبه ، بیت الحرام را وسیله اى براى اقامه امر مردم قرار داده است)) (جعل اللّه الکعبه البیت الحرام قیاما للناس).

 

و از آنجا که این مراسم باید در محیطى امن و امان از جنگ و کشمکش و نزاع صورت گیرد اشاره به اثر ماههاى حرام (ماههایى که جنگ مطلقا در آن ممنوع است) در این موضوع کرده ، مى فرماید: ((و همچنین ماه حرام)) (والشهر الحرام).

 

و نیز نظر به این که وجود ((قربانیهاى بى نشان (هدى) و قربانیهاى نشاندارـقلائدـ که تغذیه مردم را در ایـامـى کـه اشتغال به مراسم حج و عمره دارند تامین کرده و فکر آنها را از این جهت آسوده مى کند، تاثیرى در تکمیل این برنامه دارد به آنها نیز اشاره کرده مى گوید: (والهدى والقلائد).

 

در پایان آیه چنین مى گوید: ((خداوند این برنامه هاى منظم را به خاطر این قرارداد تا بدانید علم او بـه انـدازه اى وسـیـع اسـت کـه آنچه در آسمانها و زمین است مى داند و از همه چیز ـمخصوصا نـیازمندیهاى روحى و جسمى بندگانش ـ باخبراست)) (ذلک لتعلموا ان اللّه یعلم ما فى السموات وما فى الا رض وان اللّه بکل شى علیم).

 

(آیه 98)ـ در این آیه براى تاکید دستورات گذشته و تشویق مردم به انجام آنها و تهدید مخالفان و معصیت کاران مى فرماید: ((بدانید خدا شدیدالعقاب و نیزغفور و رحیم است)) (اعلموا ان اللّه شدید العقاب وان اللّه غفور رحیم).

(آیـه 99)ـ و بـاز بـراى تاکید بیشتر مى گوید: مسؤول اعمال شما خودتان هستید و ((پیامبر(ص) مـسـؤولـیتى جز ابلاغ رسالت و رساندن دستورات خدا ندارد)) (ماعلى الرسول الا البلاغ) ((و در عین حال خداوند از نیات شم، و از کارهاى آشکار وپنهانى همگى آگاه و باخبر است)) (واللّه یعلم ما تبدون وما تکتمون).

(آیه 100).

 

اکثریت دلیل ((پاکى)) نیست !

در آیـات گـذشـتـه سخن از تحریم مشروبات الکلى و قمار و انصاب و ازلام وصید کردن در حال احرام بود، از آنجا که بعضى از افراد ممکن است براى ارتکاب این گونه گناهان عمل اکثریت را در پاره اى از محیطها دستاویز قرار دهند.

خـداونـد یک قاعده کلى و اساسى را در یک عبارت کوتاه بیان کرده ،مى فرماید: ((بگو اى پیامبر ! هیچ گاه ناپاک و پاک یکسان نخواهد بود، اگرچه فزونى ناپاک و کثرت آلوده ها تو را به شگفتى فرو برد)) ! (قل لا یستوى الخبیث والطیب ولواعجبک کثره الخبیث).

 

بنابراین ، خبیث و طیب در آیه به معنى هرگونه موجود پاک و ناپاک اعم ازغذاها و افکار است.

و در پـایـان آیـه ، انـدیـشـمندان را مخاطب ساخته و مى گوید: ((از (مخالفت)خدا بپرهیزید اى صاحبان خرد، تا رستگار شوید)) (فاتقوا اللّه ی اولى الا لباب لعلکم تفلحون).

 

آیـه 101ـ شـان نـزول : در مـورد نزول این آیه و آیه بعد، از على بن ابیطالب (ع)نقل شده است که : ((روزى پـیامبر(ص) خطبه اى خواند و دستور خدا را در باره حج بیان کرد، شخصى به نام عکاشه ـو به روایتى سراقه ـ گفت : آیا این دستور براى هرسال است ، و همه سال باید حج به جا بیاوریم ؟.

 

پـیـامـبر(ص) به سؤال او پاسخ نگفت ، ولى او لجاجت کرد، و دو بار، و یا سه بار،سؤال خود را تکرار نـمـود، پیامبر(ص) فرمود: واى بر تو، چرا این همه اصرار مى کنى اگر در جواب تو بگویم بلى ، حج در هـمـه سـال بـر هـمـه شـما واجب مى شود و اگر درهمه سال واجب باشد توانایى انجام آن را نـخواهید داشت و اگر با آن مخالفت کنیدگناهکار خواهید بود، بنابراین ، مادام که چیزى به شما نگفته ام روى آن اصرارنورزید.

آیه نازل شد و آنها را از این کار بازداشت.

 

تفسیر: 

سؤالات بیجا!

شـک نـیست که سؤال کردن ، کلید فهم حقایق است ، و در آیات و روایات اسلامى نیز به مسلمانان دسـتـور اکـیـد داده شـده اسـت که هرچه را نمى دانند بپرسند،ولى از آنجا که هر قانونى معمولا اسـتـثـنـایى دارد، این اصل اساسى تعلیم و تربیت نیزاستثنایى دارد و آن این که گاهى پاره اى از مـسائل پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تامین مصالح افراد بهتر است در این گونه موارد جـستجوها و پرسشهاى پى درپى ، براى پرده برداشتن ، از روى واقعیت ، نه تنها فضیلتى نیست بلکه مذموم وناپسند نیز مى باشد.

 

قـرآن در ایـن آیـه به این موضوع اشاره کرده ، صریحا مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید از امـورى کـه افـشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما مى شودپرسش نکنید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تسئلوا عن اشی ان تبدلکم تسؤکم).

ولـى از آنـجـا کـه سؤالات پى درپى از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید براى دیگران گردد و مفاسد بیشترى ببار آورد اضافه مى کند)) اگر در این گونه موارد زیاد اصـرار کنید به وسیله آیات قرآن بر شما افشامى شود)) و به زحمت خواهید افتاد (وان تسئلوا عنها حین ینزل القرآن تبدلکم).

 

سـپـس اضـافه مى کند: تصور نکنید اگر خداوند از بیان پاره اى از مسائل سکوت کرده است از آن غفلت داشته ، بلکه مى خواسته است شما را در توسعه قراردهد و ((آنها را بخشوده است ، و خداوند بخشنده حلیم است)) (عفااللّه عنها واللّه غفور حلیم).

در حـدیـثـى از عـلى (ع) مى خوانیم : ((خداوند واجباتى براى شما قرار داده آنهارا ضایع مکنید، و حـدود و مـرزهایى تعیین کرده از آنها تجاوز ننمایید و از امورى نهى کرده ، در برابر آنها پرده درى نـکـنـید، و از امورى ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچ گاه این کتمان از روى نسیان نبوده ، در برابر این گونه امور، اصرارى درافشا نداشته باشید)).

 

(آیـه 102)ـ در این آیه براى تاکید مطلب مى گوید: ((بعضى از اقوام پیشین ،این گونه سؤالات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصیان برخاستند))(قد سالها قوم من قبلکم ثم اصبحوا بها کافرین).

و در پایان این بحث ذکر این نکته را لازم مى دانیم که آیه هاى فوق به هیچ وجه راه سؤالات منطقى و آمـوزنـده و سازنده را به روى مردم نمى بندد، بلکه منحصرا مربوط به سؤالات نابجا و جستجو از امورى است که نه تنها مورد نیازنیست بلکه مکتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است.

 

(آیـه 103)ـ در ایـن آیه ، اشاره به چهار ((بدعت)) نابجا شده که در میان عرب جاهلى معمول بود، آنـهـا بـر پـاره اى از حـیـوانات به جهتى از جهات علامت و نامى گذارده و خوردن گوشت آن را مـمـنـوع مـى سـاخـتـنـد و یـا حتى خوردن شیر و چیدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمى شمردند، یعنى عملا حیوان رابلااستفاده و بیهوده رها مى ساختند.

 

قـرآن مجید مى گوید: ((خداوند هیچ یک از این احکام را به رسمیت نمى شناسد، نه بحیره اى قرار داده و نه سائبه و نه وصیله و نه حام (ما جعل اللّه من بحیره ولا سئبه ولا وصیله ولا حام).

 

و اما توضیح این چهار نوع حیوان :

1ـ بـحـیـره بـه حـیوانى مى گفتند که پنج بار زاییده بود و پنجمین آنها ماده و به روایتى نر بود، گوش چنین حیوانى را شکاف وسیعى مى دادند و آن را به حال خودآزاد مى گذاشتند و از کشتن آن صرف نظر مى کردند.

2ـ سائبه شترى بوده که دوازده ـو به روایتى ده ـ بچه مى آورد، آن را آزادمى ساختند و حتى کسى سوار بر آن نمى شد، تنها گاهى از شیر آن مى دوشیدند و به میهمان مى دادند.

3ـ وصـیـلـه بـه گـوسـفندى مى گفتند که هفت بار فرزند مى آورد و به روایتى به گوسفندى مى گفتند: که دوقلو مى زایید، کشتن چنان گوسفندى را نیز حرام مى دانستند.

4ـ حام به حیوان نرى مى گفتند که ده بار از آن براى تلقیح حیوانات ماده استفاده مى کردند و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مى آمد.

کـوتاه سخن این که منظور حیواناتى بوده که در واقع خدمات فراوان و مکررى به صاحبان خود از طـریـق ((انـتـاج)) مـى کـردنـد، و آنها هم در مقابل یک نوع احترام وآزادى بر این حیوانات قائل مى شدند.

 

سپس مى فرماید: ((افراد کافر و بت پرست اینها را به خدا نسبت مى دادند ومى گفتند: قانون الهى است)) (ولکن الذین کفروا یفترون على اللّه الکذب).

((و اکـثر آنها در این باره کمترین فکر و اندیشه اى نمى کردند و عقل خود را به کار نمى گرفتند)) بلکه کورکورانه از دیگران تقلید مى نمودند (واکثرهم لایعقلون).

 

(آیـه 104)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه دلـیـل و مـنطق آنها در این تحریمهاى نابجا وبى مورد کرده ، مـى گـویـد: ((هنگامى که به آنها گفته شود به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر(ص) بیایید، آنها از این کار سر باز زده ، مى گویند همان رسوم و آداب نیاکان م، ما را بس است)) ! (واذا قیل لهم تعالوا الى م انزل اللّه والى الرسول قالواحسبنا ما وجدنا علیه آبنا).

 

در حـقـیـقـت خلافکاریها و بت پرستیهاى آنها از یک نوع بت پرستى دیگر یعنى تسلیم بدون قید و شـرط در بـرابـر آداب و رسـوم خـرافـى نـیـاکـان سرچشمه مى گرفت قرآن صریحا به آنها پاسخ مـى گوید: که ((مگر نه این است که پدران آنها دانشى نداشتند و هدایت نیافته بودند)) (او لو کان آباؤهم لایعلمون شیئا ولا یهتدون).

 

بنابراین ، کار شما مصداق روشن تقلید ((جاهل)) از ((جاهل)) است که در میزان عقل و خرد بسیار ناپسند مى باشد؟.

(آیه 105).

 

هرکس مسؤول کار خویش است !

در آیـه قبل سخن از تقلید کورکورانه مردم عصر جاهلیت ازنیاکان گمراه ، به میان آمد و قرآن به آنـهـا صـریحا اخطار کرد که چنین تقلیدى ،با عقل و منطق سازگارنیست ، به دنبال این موضوع طـبـعـا ایـن سؤال در ذهن آنها مى آمد که اگر ما حسابمان را از نیاکانمان در اینگونه مسائل جدا کنیم ، پس سرنوشت آنها چه خواهد شد، به علاوه اگر ما دست از چنان تقلیدى برداریم سرنوشت بـسـیـارى مـردم که تحت تاثیرچنین تقالیدى هستند، چه مى شود، آیه شریفه در پاسخ این گونه سـؤالات مـى گـویـد:((اى کـسـانى که ایمان آورده اید شما مسؤول خویشتنید، اگر شما هدایت یـافـتـیـدگـمـراهـى دیـگـران (اعم از نیاکان و یا دوستان و بستگان هم عصر شما) لطمه اى به شمانخواهد زد)) (ی ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم).

 

سـپـس اشـاره بـه مـوضـوع رسـتـاخیز و حساب و رسیدگى به اعمال هر کس کرده ، مى گوید ((بـازگشت همه شما به سوى خداست ، و به حساب هر یک از شماجداگانه رسیدگى مى کند، و شما را از آنچه انجام مى دادید آگاه مى سازد)) (الى اللّه مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون).

 

آیـه 106ـ شـان نـزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل شده که : یک نفر از مسلمانان به نام ((ابن ابى ماریه)) به اتفاق دو نفر از مسیحیان عرب به نام ((تمیم)) و ((عدى)) که دو برادر بودند بـه قـصـد تـجـارت از مـدیـنـه خارج شدند در اثناى راه ((ابن ماریه)) که مسلمان بود بیمار شد، وصـیت نامه اى نوشت و آن را در میان اثاث خود مخفى کرد، و اموال خویش را به دست دو همسفر نـصـرانـى سـپرد، وصیت کردکه آنها را به خانواده او برسانند، و از دنیا رفت ، همسفران متاع او را گشودند وچیزهاى گرانقیمت و جالب آن را برداشتند و بقیه را به ورثه بازگرداندند.

 

ورثـه هـنـگـامـى کـه متاع را گشودند، قسمتى از اموالى که ابن ابى ماریه با خودبرده بود در آن نـیـافـتـند، ناگاه چشمان آنها به وصیت نامه افتاد، دیدند، صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است ، مطلب را با آن دو نفر مسیحى همسفر درمیان گذاشتند آنها انکار کرده و گفتند: هرچه به مـا داده بـود به شما تحویل داده ایم ! ناچاربه پیامبر(ص) شکایت کردند، آیه نازل شد و حکم آن را بیان کرد.

 

تـفـسـیر: از مهمترین مسائلى که اسلام روى آن تکیه مى کند، مساله حفظحقوق و اموال مردم و بطورکلى اجراى عدالت اجتماعى است.

نـخـسـت بـراى ایـن که حقوق ورثه در اموال میت از میان نرود و حق بازماندگان و ایتام و صغار پایمال نشود، به افراد با ایمان دستور مى دهد و مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! هنگامى کـه مـرگ یـکـى از شـمـا فرا رسد باید به هنگام وصیت کردن دو نفر از افراد عادل مسلمان را به گـواهى بطلبید و اموال خود را به عنوان امانت براى تحویل دادن به ورثه به آنها بسپارید)) (ی ایها الذین آمنوا شهاده بینکم اذاحضر احدکم الموت حین الوصیه اثنان ذوا عدل منکم).

 

البته شهادت در اینجا توام با وصایت است ، یعنى این دو نفر هم ((وصیند)) وهم ((گواه))، سپس اضافه مى کند: ((اگر در مسافرتى باشید و مصیبت مرگ براى شمافرا رسد (و از مسلمانان وصى و شـاهـدى پـیـدا نـکنید) دو نفر از غیرمسلمانها را براى این منظور انتخاب نمایید)) (او آخران من غیرکم ان انتم ضربتم فى الا رض فاصابتکم مصیه الموت).

مـنـظـور از غـیرمسلمانان تنها اهل کتاب یعنى ، یهود و نصارى مى باشد زیرااسلام براى مشرکان وبت پرستان در هیچ مورد اهمیتى قائل نشده است.

 

سـپـس دسـتور مى دهد که : ((اگر به هنگام اداى شهادت در صدق آنها شک کردید آنها را بعد از نماز نگاه مى دارید و وادار کنید تا سوگند یادکنند (و شهادت دهند) که ما حاضر نیستیم حق را به چیزى (منافع مادى) بفروشیم (و به ناحق گواهى دهیم) اگر چه در مورد خویشاوندان ما باشد)) (تحبسونهما من بعد الصلوه فیقسمان باللّه ان ارتبتم لا نشترى به ثمنا ولو کان ذا قربى).

((و مـا هیچ گاه شهادت الهى را کتمان نمى کنیم که در این صورت از گناهکاران خواهیم بود)) (ولا نکتم شهاده اللّه ان اذا لمن الا ثمین).

 

(آیـه 107)ـ در ایـن آیـه سـخـن از مواردى به میان آمده که ثابت شود، دوشاهد مرتکب خیانت و گـواهـى بـر ضـد حق شده اند ـهمانطور که در شان نزول آیه آمده بودـ در چنین موردى دستور مى دهد که : ((اگر اطلاعاتى حاصل شود که آن دونفر مرتکب گناه و جرم و تعدى شده اند و حق را پـایـمـال کـرده انـد، دو نفر دیگر ازکسانى که گواهان نخست به آنها ستم کرده اند (یعنى ورثه میت) به جاى آنها قرارگرفته و براى احقاق حق خود شهادت و گواهى مى دهند)) (فان عثر على انهمااستحقا اثما فـاخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الا ولیان).

 

و در ذیل آیه وظیفه دو شاهد دوم را چنین بیان مى کند که ((آنها باید به خداسوگند یاد کنند که گـواهـى مـا از گـواهـى دونفر اول شایسته تر و به حق نزدیکتر است وما مرتکب تجاوز و ستمى نـشده ایم و اگر چنین کرده باشیم از ظالمان و ستمگران خواهیم بود)) (فیقسمان باللّه لشهادتنا احق من شها دتهما وما اعتدینا انا اذا لمن الظالمین).

 

(آیـه 108)ـ ایـن آیه در حقیقت فلسفه احکامى را که در زمینه شهادت درآیات قبل گذشت بیان مـى کـند که : ((اگر طبق دستور بالا عمل شود (یعنى دو شاهد رابعد از نماز و در حضور جمع به گـواهـى بـطلبند، و در صورت بروز خیانت آنه، افراددیگرى از ورثه جاى آنها را بگیرند و حق را آشکار سازند) این برنامه سبب مى شودکه شهود در امر شهادت دقت به خرج دهند و آن را بر طبق واقـع ـبـه خـاطـر تـرس ازخدا یا به خاطر ترس از خلق خداـ انجام دهندمبادا سوگندهایى جاى سـوگـنـدهـاى آنـهـا را بـگیرد)) (ذلک ادنى ان یاتوا بالشهاده على وجهه او یخافوا ان ترد ایمان بعدایمانهم).

 

در حـقیقت این کار سبب مى شود که حداکثر ترس از مسؤولیت در برابر خداو یا بندگان خدا در آنها بیدار گردد و از محور حق منحرف نشوند.

و در آخـر آیـه بـراى تـاکـید روى تمام احکام گذشته دستور مى دهد: ((پرهیزکارى پیشه کنید و گوش به فرمان خدا فرا دهید و بدانید خداوند جمعیت فاسقان راهدایت نخواهد کرد)) (واتقوا اللّه واسمعوا واللّه لایهدى القوم الفاسقین).

 

(آیه 109)ـ این آیه در حقیقت مکملى براى آیات قبل است ، زیرا در ذیل آیات گذشته که مربوط به مـسـاله شهادت حق و باطل بود دستور به تقوا و ترس ازمخالفت فرمان خدا داده شده ، در این آیه مـى گـویـد: ((از آن روز بـتـرسـید که خداوندپیامبران را جمع مى کند و از آنها در باره رسالت و ماموریتشان سؤال مى کند ومى گوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى گفتند)) (یوم یجمع اللّه الرسل فیقول ماذآ اجبتم).

 

آنها از خود نفى علم کرده و همه حقایق را موکول به علم پروردگار کرده مى گویند:((خداوندا ! مـا عـلم و دانشى نداریم ، تو آگاه بر تمام غیوب و پنهانیها هستى)) (قالوالا علم لنا انک انت علا م الغیوب).

و بـه این ترتیب سر و کار شما با چنین خداوند علام الغیوب و با چنین دادگاهى است ، بنابراین در گواهیهاى خود مراقب حق و عدالت باشید.

(آیه 110).

 

مواهب الهى بر مسیح !

این آیه و آیات بعد تا آخر سوره مائده مربوط به سرگذشت حضرت مسیح ومواهبى است که به او و امتش ارزانى داشته که براى بیدارى و آگاهى مسلمانان دراینجا بیان شده است.

نـخست مى گوید: ((به یاد بیاور هنگامى را که خداوند به عیسى بن مریم فرمود: ((نعمتى را که بر تـو و بر مادرت ارزانى داشتم متذکر باش)) (اذ قال اللّه یاعیسى ابن مریم اذکر نعمتى علیک وعلى والدتک).

سـپـس بـه ذکـر مـواهب خود پرداخته ، نخست مى گوید ((تو را با روح القدس تقویت کردم)) (اذ ایدتک بروح القدس) ((37)).

 

دیـگـر از مـواهـب الـهـى بـر تو این است که ((به تایید روح القدس با مردم درگهواره و به هنگام بزرگى و پختگى سخن مى گفتى)) (تکلم الناس فى المهد وکهل).

اشـاره به این که سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگى ، پخته وحساب شده بود، نه سخنان کودکانه و بى ارزش.

دیگر این که ((کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو تعلیم دادم)) (واذعلمتک الکتاب والحکمه والتوریه والا نجیل).

 

دیـگـر از مـواهـب ایـن کـه از ((گـل بـه فـرمان من چیزى شبیه پرنده مى ساختى سپس در آن مـى دمـیدى و به اذن من پرنده زنده اى مى شد)) (واذ تخلق من الطین کهیئه الطیر باذنى فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنى).

دیـگـر ایـن کـه : ((کور مادرزاد و کسى که مبتلا به بیمارى پیسى بود به اذن من شفا مى دادى)) (وتبرئ الا کمه والا برص باذنى).

((و نیز مردگان را به اذن من زنده مى کردى)) (واذ تخرج الموتى باذنى).

 

و بالاخره یکى دیگر از مواهب من بر تو این بود که ((بنى اسرائیل را از آسیب رساندن به تو باز داشتم در آن هـنـگـام کـه کافران آنها در برابر دلایل روشن تو به پا خاستند وآنها را سحر آشکارى معرفى کـردند)) (واذ کففت بنى اسرائیل عنک اذ جئتهم بالبینات فقال الذین کفروا منهم ان هذا الا سحر مـبـین) من در برابر این همه هیاهو و دشمنان سرسخت و لجوج تو را حفظ کردم تا دعوت خود را پیش ببرى.

قابل توجه این که در این آیه چهار بار کلمه ((باذنى)) (به فرمان من) تکرار شده است ، تا جایى براى غـلـو و ادعاى الوهیت در مورد حضرت مسیح باقى نماند، اوبنده اى بود سر بر فرمان خدا و هر چه داشت از طریق استمداد از نیروى لایزال الهى بود.

(آیه 111).

 

داستان نزول مائده بر حواریون !

به دنبال بحثى که در باره مواهب الهى در باره مسیح و مادرش در آیه قبل بیان شد در آیات بعد به مـوهـبـتهایى که به حواریون یعنى یاران نزدیک مسیح بخشید،اشاره مى کند: نخست مى فرماید: ((به خاطر بیاور زمانى را که بر حواریین وحى فرستادم که به من و فرستاده ام مسیح ایمان بیاورید و آنـهـا دعوت مرا اجابت کردند وگفتند: ایمان آوردیم ، خداوندا گواه باش که ما مسلمانان و در بـرابـر فـرمان تو تسلیم هستیم)) (واذ اوحیت الى الحواریین ان آمنوا بى وبرسولى قلوا آمنا واشهد باننامسلمون).

 

(آیه 112)ـ سپس اشاره به جریان معروف نزول مائده آسمانى کرده ،مى گوید: ((یاران خاص مسیح به عیسى گفتند: آیا پروردگار تو مى تواند غذایى ازآسمان براى ما بفرستد)) ؟ (اذ قال الحواریون یا عیسى ابن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مئده من السم).

 

مسیح از این تقاضا که بوى شک و تردید مى داد پس از آوردن آن همه آیات ونشانه هاى دیگر نگران شـد و بـه آنـهـا هـشـدار داد و گفت : ((از خدا بترسید اگر ایمان دارید)) (قال اتقوا اللّه ان کنتم مؤمنین).

(آیه 113)ـ ولى به زودى به اطلاع عیسى رسانیدند که ما هدف نادرستى از این پیشنهاد نداریم ، و غرض ما لجاجت ورزى نیست بلکه ((گفتند: مى خواهیم از این مائده بخوریم (و علاوه بر نورانیتى کـه بر اثر تغذیه از غذاى آسمانى در قلب ما پیدامى شود، زیرا تغذیه بطورمسلم در روح انسان مؤثر اسـت) قـلـب مـا اطمینان و آرامش پیدا کند و با مشاهده این معجزه بزرگ به سر حد عین الیقین برسیم و بدانیم آنچه به ما گفته اى راست بوده و بتوانیم بر آن گواهى دهیم)) (قالوا نرید ان ناکل منهاوتطمئن قلوبنا ونعلم ان قد صدقتنا ونکون علیها من الشاهدین).

 

(آیـه 114)ـ هـنگامى که عیسى از حسن نیت آنها در این تقاضا آگاه شد،خواسته آنها را به پیشگاه پـروردگـار به این صورت منعکس کرد: ((خداوندا ! مائده اى از آسمان براى ما بفرست که عیدى بـراى اول و آخـر مـا باشد، و نشانه اى از ناحیه تومحسوب شود و به ما روزى ده ، تو بهترین روزى دهندگان هستى)) (قال عیسى ابن مریم اللهم ربن انزل علینا مئده من السم تکون لنا عیدا لا ولنا وآخرنا وآیه منک وارزقنا وانت خیر الرازقین).

 

(آیـه 115)ـ خـداونـد این دعایى را که از روى حسن نیت و اخلاص صادرشده بود اجابت کرد، و به آنـها ((فرمود: من چنین مائده اى را بر شما نازل مى کنم ،ولى توجه داشته باشید، بعد از نزول این مائده مسؤولیت شما بسیار سنگینترمى شود و با مشاهده چنین معجزه آشکارى هر کس بعد از آن ، راه کـفـر را بـپـوید او راچنان مجازاتى خواهم کرد که احدى از جهانیان را چنین مجازاتى نکرده بـاشـم)) !(قـال اللّه انـى مـنـزلـهـا عـلـیـکم فمن یکفر بعد منکم فانى اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین).

(آیه 116).

 

بیزارى مسیح از شرک پیروانش !

این آیه و دو آیه بعد پیرامون گفتگوى خداوند با حضرت مسیح (ع) در روزرستاخیز بحث مى کند، مـى گـویـد: ((خداوند در روز قیامت به عیسى مى گوید: آیا توبه مردم گفتى که من و مادرم را علاوه بر خداوند معبود خویش قرار دهید، و پرستش کنید)) ؟ (واذ قال اللّه یا عیسى ابن مریم انت قلت للناس اتخذونى وامى الهین من دون اللّه).

 

مسیح با نهایت احترام در برابر این سؤال چند جمله در پاسخ مى گوید:.

1ـ نخست زبان به تسبیح خداوند از هرگونه شریک و شبیه گشوده ومى گوید: ((خداوندا ! پاک و منزهى از هرگونه شریک)) (قال سبحانک).

2ـ ((چـگونه ممکن است چیزى را که شایسته من نیست بگویم)) (ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق).

در حقیقت نه تنها گفتن این سخن را از خود نفى مى کند، بلکه مى گوید اساسامن چنین حقى را ندارم و چنین گفتارى با مقام و موقعیت من هرگز سازگار نیست.

3ـ سـپس استناد به علم بى پایان پروردگار کرده ، مى گوید: ((گواه من این است که اگر چنین مـى گـفـتم مى دانستى ، زیرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى ، در حالى که من از آنچه در ذات پاک توست بى خبرم ، زیرا تو علام الغیوب وبا خبر از تمام رازها و پنهانیها هستى)) (ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى ولااعلم ما فى نفسک انک انت علا م الغیوب).

 

(آیه 117)ـ چهار: ((تنها چیزى که من به آنها گفتم ، همان بوده است که به من ماموریت دادى که آنـها را دعوت به عبادت تو کنم و بگویم خداوند یگانه اى راکه پروردگار من و شما است ، پرستش نکنید)) (ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوااللّه ربى وربکم).

 

5ـ ((و تـا آن زمـان کـه در مـیـانـشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرک را پیش گیرند، اما به هنگامى که مرا از میان آنها برگرفتى تو مراقب و نگاهبان آنها بودى ، و تو گواه بر هر چـیـزى هـستى)) (وکنت علیهم شهیدا مادمت فیهم فلماتوفیتنى کنت انت الرقیب علیهم وانت على کل شى شهید).

 

(آیـه 118)ـ شـشم : و با این همه باز امر، امر تو و خواست ، خواست توست ((اگر آنها را در برابر این انحراف بزرگ مجازات کنى بندگان تواند (و قادر به فرار از زیربار این مجازات نخواهند بود، و این حق براى تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است) و اگر آنها را ببخشى و از گناهانشان صرف نظر کنى ، توانا و حکیم هستى)) نه بخشش تو نشانه ضعف است ، و نه مجازاتت خالى از حکمت و حساب (ان تعدبهم فانهم عبادک وان تغفرلهم فانک انت العزیز الحکیم).

(آیه 119).

 

رستگارى بزرگ !

در تـعـقـیـب ذکر گفتگوى خداوند با حضرت مسیح ، در این آیه مى خوانیم :((خداوند پس از این گـفـتگو، مى فرماید: امروز روزى است که راستى راستگویان به آن سود مى بخشد)) (قال اللّه هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم).

سـپس پاداش صادقان را چنین بیان مى کند: ((براى آنها باغهایى از بهشت است که از زیر درختان آن نهرها جارى است ، و جاودانه و براى همیشه در آن خواهند ماند)) (لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدین فیه ابدا).

و از این نعمت مادى مهمتر این است که ((هم خداوند از آنها راضى است وهم آنها از خداوند راضى و خشنودند)) (رضى اللّه عنهم ورضوا عنه).

((و شک نیست که این موهبت بزرگ که جامع میان موهبت مادى و معنوى است رستگارى بزرگ محسوب مى شود)) (ذلک الفوز العظیم).

 

(آیـه 120)ـ در ایـن آیـه اشاره به مالکیت و حکومت خداوند کرده ، مى گوید:((حکومت آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست ، از آن خداست و او بر هر چیزى تواناست)) (للّه ملک السموات والا رض وما فیهن وهو على کل شى قدیر).

پایان تفسیر سوره مائده.

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=28415
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

qari-quran

قاریان معروف قرآن در ایران

رشته قرائت قرآن با وجود قدمتی نه چندان طولانی در ایران نسبت به کشورهایی مانند …

% دیدگاه، نظر شما چیست؟

  1. ممنون از تفسیری که از این سوره مبارک گذاشتین,فقط ترجمه آیه ۱۱۷بر اساس خود قرآن درست نیست,لطفا زودتر اصلاحش کنید که کسی به اشتباه نیافته.ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.