تازه های آسمونی
تبلیغات اینترنتی

تفسیر سوره اسرا

esra تفسیر سوره اسرا

 

 

آغاز جزء پانزدهم قرآن مجید

سوره اسراء [17]

این سوره در «مکّه» نازل شده و داراى 111 آیه است‏

 

 

قبل از ورود در تفسیر این سوره توجه به چند نکته لازم است:

1- نامهاى این سوره:

نام مشهور این سوره «بنى اسرائیل» است و نامهاى دیگرى نیز از قبیل «اسراء» و «سبحان» دارد.

اگر نام «بنى اسرائیل» بر آن گذارده شده به خاطر آن است که بخش قابل ملاحظه‏اى در آغاز و پایان این سوره پیرامون بنى اسرائیل است.

و اگر به آن «اسراء» گفته مى‏شود به خاطر نخستین آیه آن است که پیرامون اسراء (معراج) پیامبر صلّى اللّه علیه و آله سخن مى‏گوید، و «سبحان» نیز از نخستین کلمه این سوره گرفته شده است.

 

2- محتواى سوره:

این سوره بنابر مشهور در مکّه نازل شده و طبعا ویژگیهاى سوره‏هاى مکّى در آن جمع است، و بطور کلى مى‏توان گفت آیات این سوره بر چند محور زیر دور مى‏زند.

1- دلائل نبوت مخصوصا قرآن و نیز معراج.

2- بحثهائى مربوط به معاد، مسأله کیفر و پاداش و نامه اعمال و نتائج آن.

3- بخشى از تاریخ پرماجراى بنى اسرائیل.

4- مسأله آزادى اراده و اختیار.                   

 5- مسأله حساب و کتاب در زندگى این جهان.

6- حق شناسى در همه سطوح، مخصوصا در باره خویشاوندان، و بخصوص پدر و مادر.

7- تحریم «اسراف و تبذیر» و «بخل» و «فرزندکشى» و «زنا» و «خوردن مال یتیمان» و «کم فروشى» و «تکبر» و «خونریزى».

8- بحثهایى در زمینه توحید و خداشناسى.

9- مبارزه با هرگونه لجاجت در برابر حق.

10- شخصیت انسان و فضیلت و برترى او بر مخلوقات دیگر.

11- تأثیر قرآن براى درمان هرگونه بیمارى اخلاقى و اجتماعى.

12- اعجاز قرآن و عدم توانایى مقابله با آن.

13- وسوسه‏هاى شیطان و هشدار به همه مؤمنان.

14- بخشى از تعلیمات مختلف اخلاقى.

15- و سر انجام فرازهایى از تاریخ پیامبران به عنوان درسهاى عبرتى براى همه انسانها و شاهدى براى مسائل مزبور.

 

3- فضیلت تلاوت سوره:

در روایات اجر و پاداش فراوانى براى کسى که این سوره را بخواند نقل شده از جمله این که: در روایتى از امام صادق علیه السّلام چنین مى‏خوانیم: «کسى که سوره بنى اسرائیل را هر شب جمعه بخواند از دنیا نخواهد رفت تا این که قائم را درک کند و از یارانش خواهد بود».

کرارا گفته‏ایم این پاداشها و فضیلتها هرگز براى خواندن تنها نیست، بلکه خواندنى است که توأم با تفکر و اندیشه و سپس الهام گرفتن براى عمل بوده باشد.

 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

 (آیه 1)- معراج‏گاه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله! نخستین آیه این سوره از مسأله «اسرا» یعنى، سفر شبانه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از «مسجد الحرام» به «مسجد اقصى» (بیت المقدس) که مقدمه‏اى براى معراج بوده است سخن مى‏گوید، این سفر که در یک شب و مدت  کوتاهى صورت گرفت حد اقل در شرایط آن زمان از طرق عادى به هیچ وجه امکان‏پذیر نبود، و جنبه اعجاز آمیز و کاملا خارق العاده داشت.

نخست مى‏گوید: «منزّه است آن خداوندى که بنده‏اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى- که گردا گردش را پربرکت ساخته‏ایم- برد» (سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ).

 

این سیر شبانه خارق العاده «به خاطر آن بود که بخشى از آیات عظمت خود را به او نشان دهیم» (لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا).

پیامبر صلّى اللّه علیه و آله گرچه عظمت خدا را شناخته بود، اما سیر در آسمانها به روح پرعظمت او در پرتو مشاهده آن آیات بیّنات عظمت بیشترى داد تا آمادگى فزونترى براى هدایت انسانها پیدا کند.

و در پایان اضافه مى‏کند: «خداوند شنوا و بیناست» «إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ).

اشاره به این که اگر خداوند پیامبرش را براى این افتخار برگزید بى‏دلیل نبود، زیرا او گفتار و کردارى آنچنان پاک و شایسته داشت که این لباس بر قامتش کاملا زیبا بود، خداوند گفتار پیامبرش را شنیده و کردار او را دیده و لیاقتش را براى این مقام پذیرفته بود «1».

 

 

 (آیه 2)- از آنجا که نخستین آیه این سوره از سیر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله سخن مى‏گفت، و این گونه موضوعات غالبا از طرف مشرکان و مخالفان مورد انکار واقع مى‏شد که چگونه ممکن است پیامبرى از میان ما برخیزد که این همه افتخار داشته باشد لذا قرآن در اینجا اشاره به دعوت موسى و کتاب آسمانى او مى‏کند تا معلوم شود این‏

 

 (1) مشهور و معروف در میان دانشمندان اسلام این است که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به هنگامى که در مکّه بود در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى در بیت المقدس به قدرت پروردگار آمد، و از آنجا به آسمانها صعود کرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مکّه بازگشت. و نیز مشهور و معروف آن است که این سیر زمینى و آسمانى را با جسم و روح توأما انجام داد.

در زمینه «معراج» مطالب دیگرى هست که به خواست خدا در ذیل سوره «نجم» خواهد آمد.

برنامه رسالت چیز نوظهورى نیست، همچنین مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشرکان نیز در تاریخ گذشته مخصوصا تاریخ بنى اسرائیل، سابقه دارد.

آیه مى‏گوید: «و ما به موسى کتاب (آسمانى) دادیم» (وَ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ).

 «و آن را مایه هدایت بنى اسرائیل قرار دادیم» (وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِی إِسْرائِیلَ).

بدون شک منظور از «کتاب» در اینجا «تورات» است که خداوند براى هدایت بنى اسرائیل در اختیار موسى (ع) گذاشت.

سپس به هدف اساسى بعثت پیامبران از جمله موسى اشاره مى‏کند که به آنها گفتیم: «غیر مرا و کیل و تکیه‏گاه خود قرار ندهید» (أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلًا).

این یکى از شاخه‏هاى اصلى توحید است، توحید در عمل که نشانه توحید در عقیده است، کسى که مؤثر واقعى را در جهان هستى تنها خدا مى‏داند به غیر او تکیه نخواهد کرد.

 

 

 (آیه 3)- در این آیه براى این که عواطف بنى اسرائیل را در رابطه با شکرگزارى از نعمتهاى الهى مخصوصا نعمت معنوى و روحانى کتاب آسمانى برانگیزد آنها را مخاطب ساخته، مى‏گوید: «اى فرزندان کسانى که با نوح در کشتى حمل کردیم»! (ذُرِّیَّهَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ).فراموش نکنید که: «نوح بنده شکرگزارى بود» (إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً).

شما که فرزندان یاران نوح هستید چرا به همان برنامه نیاکان با ایمانتان اقتدا نکنید؟ چرا در راه کفران گام بگذارید؟!

 

 

 (آیه 4)- سپس به ذکر گوشه‏اى از تاریخ پرماجراى بنى اسرائیل پرداخته، مى‏گوید: «و ما در کتاب (تورات) به بنى اسرائیل اعلام کردیم که شما در زمین، دو بار فساد خواهید کرد، و راه طغیان بزرگى را در پیش خواهید گرفت» (وَ قَضَیْنا إِلى‏ بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً).

منظور از کلمه «الارض» به قرینه آیات بعد سرزمین مقدس فلسطین است که «مسجد الاقصى» در آن واقع شده است.

 

 

 (آیه 5)- سپس به شرح این دو فساد بزرگ و حوادثى که بعد از آن به عنوان  مجازات الهى واقع شد پرداخته، چنین مى‏گوید: «هنگامى که نخستین وعده فرا رسد (و شما دست به فساد و خونریزى و ظلم و جنایت بزنید) ما گروهى از بندگان بسیار نیرومند (و رزمنده و جنگجوى) خود را به سراغ شما مى‏فرستیم» تا به کیفر اعمالتان شما را درهم بکوبند (فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ).

این قوم جنگجو آن چنان بر شما هجوم مى‏برند که حتى براى یافتن نفراتتان «هر خانه و دیارى را جستجو مى‏کنند» (فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ).

 «و این یک وعده قطعى و تخلف ناپذیر خواهد بود» (وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا).

 

 

 (آیه 6)- «سپس (الطاف الهى بار دیگر به سراغ شما مى‏آید و) شما را بر آن (قوم مهاجم) چیره مى‏کنیم» (ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّهَ عَلَیْهِمْ).

 «و شما را به وسیله اموال و ثروت سرشار و فرزندانى کمک خواهیم کرد» (وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ).

 «و نفرات شما را بیشتر (از دشمن) قرار مى‏دهیم» (وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً).

 

 

(آیه 7)- این گونه الطاف الهى شامل حال شما مى‏شود شاید به خود آیید و به اصلاح خویشتن بپردازید دست از زشتیها بردارید و به نیکیها رو آرید، چرا که:

 «اگر نیکى کنید به خود نیکى کرده‏اید و اگر بدى کنید بازهم به خود مى‏کنید» (إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها).

این یک سنت همیشگى است نیکیها و بدیها سر انجام به خود انسان باز مى‏گردد. ولى مع الاسف نه آن مجازات شما را بیدار مى‏کند و نه این نعمت و رحمت مجدد الهى، باز هم به طغیان مى‏پرازید و راه ظلم و ستم و تعدى و تجاوز را پیش مى‏گیرید و «فساد کبیر» در زمین ایجاد مى‏کنید و برترى جویى را از حد مى‏گذرانید.

سپس وعده دوم الهى فرا مى‏رسد: «و هنگامى که وعده دوم فرا رسد (باز گروهى جنگجو و پیکارگر بر شما چیره مى‏شوند، آن چنان بلایى به سرتان مى‏آورند که) آثار غم و اندوه از صورتهایتان ظاهر مى‏شود» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَهِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ).                        

 آنها حتى بزرگ معبدتان بیت المقدس را از دست شما مى‏گیرند «و داخل مسجد (الأقصى) مى‏شوند همانگونه که بار اول وارد شدند» (وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّهٍ).

آنها به این هم قناعت نمى‏کنند «و آنچه را زیر سلطه خود مى‏گیرند، درهم مى‏کوبند» (وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً).

 

 

 (آیه 8)- با این حال باز درهاى توبه و بازگشت شما به سوى خدا بسته نیست باز هم «امید است پروردگارتان به شما رحم کند» (عَسى‏ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ).

 «و هرگاه (به سوى ما) برگردید ما هم باز مى‏گردیم» (وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا).

و لطف و رحمت خود را به شما باز مى‏گردانیم، و اگر به فساد و برترى جویى گرایید باز هم شما را به کیفر شدید گرفتار خواهیم ساخت.

و تازه این مجازات دنیاست «و جهنم را براى کافران زندان سختى قرار دادیم» (وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً).

دو فساد بزرگ تاریخى بنى اسرائیل: در آیات فوق، سخن از دو انحراف اجتماعى بنى اسرائیل که منجر به فساد و برترى جویى مى‏گردد به میان آمده است، که به دنبال هر یک از این دو، خداوند مردانى نیرومند و پیکارجو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات کنند و به کیفر اعمالشان برسانند.

آنچه از تاریخ بنى اسرائیل استفاده مى‏شود این است که نخستین کسى که بر آنها هجوم آورد و «بیت المقدس» را ویران کرد، بخت نصّر پادشاه بابل بود، و هفتاد سال بیت المقدس به همان حال باقى ماند، تا یهود قیام کردند و آن را نوسازى نمودند، دومین کسى که بر آنها هجوم برد قیصر روم اسپیانوس بود که وزیرش «طرطوز» را مأمور این کار کرد، او به تخریب بیت المقدس و تضعیف و قتل بنى اسرائیل کمر بست، و این حدود یکصد سال قبل از میلاد بود.

بنابراین ممکن است دو حادثه‏اى که قرآن به آن اشاره مى‏کند همان باشد که در تاریخ بنى اسرائیل نیز آمده است.

 

 

 (آیه 9)- مستقیم‏ترین راه خوشبختى! در آیات گذشته سخن از بنى اسرائیل  و کتاب آسمانیشان تورات و تخلفشان از این برنامه الهى و کیفرهایشان در این رابطه در میان بود.

از این بحث به «قرآن مجید» کتاب آسمانى مسلمین که آخرین حلقه کتب آسمانى است منتقل شده، مى‏گوید: «این قرآن مردم را به آیینى که مستقیم‏ترین و پابرجاترین آیینهاست هدایت مى‏کند» (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ).

یعنى «قرآن به طریقه‏اى که مستقیم‏ترین و صافترین و پابرجاترین طرق است دعوت مى‏کند».

صافتر و مستقیم‏تر، از نظر عقائدى که عرضه مى‏کند. صافتر و مستقیم‏تر، از این نظر که میان ظاهر و باطن، عقیده و عمل، تفکر و برنامه، همگونى ایجاد کرده و همه را به سوى «اللّه» دعوت مى‏کند.

صافتر و مستقیم‏تر، از نظر قوانین اجتماعى و اقتصادى و نظامات سیاسى که بر جامعه انسانى حکم فرما مى‏سازد.

و بالاخره صافتر و مستقیم‏تر از نظر نظام حکومتى که برپا دارنده عدل است و درهم کوبنده ستم و ستمگران.

سپس از آن‏جا که موضع گیریهاى مردم در برابر این برنامه مستقیم الهى مختلف است، به دو نوع موضع گیرى مشخص و نتائج آن اشاره کرده، مى‏فرماید:

 «و این قرآن به مؤمنانى که اعمال صالح انجام مى‏دهند مژده مى‏دهد که براى آنان پاداش بزرگى است» (وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً).

 

 

 (آیه 10)- «و (به) آنها که ایمان به آخرت و دادگاه بزرگش ندارند (و طبعا عمل صالحى نیز انجام نمى‏دهند نیز بشارت مى‏دهد که) عذاب دردناکى براى آنها آماده کرده‏ایم» (وَ أَنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً).

تعبیر به «بشارت» در مورد مؤمنان دلیلش روشن است، ولى در مورد افراد بى‏ایمان و طغیانگر در حقیقت یک نوع استهزاء است.

 

 

(آیه 11)- در این آیه به تناسب بحث گذشته به یکى از علل مهم بى‏ایمانى که عدم مطالعه کافى در امور است اشاره کرده، چنین مى‏فرماید: «و انسان  همان گونه که نیکیها را طلب مى‏کند (به خاطر دستپاچگى و عدم مطالعه کافى) به طلب بدیها برمى‏خیزد» (وَ یَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیْرِ).

 «چرا که انسان ذاتا عجول است» (وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا).

در حقیقت «عجول» بودن انسان براى کسب منافع بیشتر و شتابزدگى او در تحصیل «خیر» و منفعت سبب مى‏شود که تمام جوانب مسائل را مورد بررسى قرار ندهد، و چه بسیار که با این عجله، نتواند خیر واقعى خود را تشخیص دهد، بلکه هوى و هوسهاى سرکش چهره حقیقت را در نظرش دگرگون سازد و به دنبال شرّ برود.

و در این حال همان گونه که انسان، از خدا تقاضاى نیکى مى‏کند، بر اثر سوء تشخیص خود، بدیها را از او تقاضا مى‏کند، و همان گونه که براى نیکى تلاش مى‏کند، به دنبال شر و بدى مى‏رود، و این بلاى بزرگى است براى نوع انسانها و مانع عجیبى است در طریق سعادت، و موجب ندامت و خسران! در حدیثى از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود: «مردم را عجله هلاک مى‏کند، اگر مردم با تأمل کارها را انجام مى‏دادند کسى هلاک نمى‏شد».

البته در روایات اسلامى بابى در زمینه «تعجیل (و سرعت) در کار خیر داریم» از جمله در حدیثى از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله مى‏خوانیم: «خداوند کار نیکى را دوست دارد که در آن شتاب شود».

به هر حال عجله مذموم آن است که به هنگام بررسى و مطالعه در جوانب کار و شناخت صورت گیرد، اما سرعت و عجله ممدوح آن است که بعد از تصمیم گیرى لازم، در اجرا درنگ نشود، و لذا در روایات مى‏خوانیم: «در کار خیر، عجله کنید» یعنى بعد از آن که خیر بودن کارى ثابت شد دیگر جاى مسامحه نیست.

 

 

(آیه 12)- در این آیه از آفرینش شب و روز و منافع و برکات این دو و وجود حساب و کتاب در عالم سخن مى‏گوید تا هم دلیلى باشد بر توحید و شناخت خدا و بحث گذشته معاد را تکمیل کند و هم شاهدى باشد بر لزوم دقت در عواقب کارها و عدم شتابزدگى مى‏فرماید: «ما شب و روز را دو نشانه (توحید و عظمت خود) قرار دادیم» (وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ).  

 «سپس نشانه شب را محو کرده، و نشانه روز را روشنى بخش (به جاى آن) قرار دادیم» (فَمَحَوْنا آیَهَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَهَ النَّهارِ مُبْصِرَهً).

و از این کار دو هدف داشتیم، نخست این که « (در پرتو آن) فضل پروردگارتان را بطلبید» و به تلاش زندگى برخیزید (لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّکُمْ).

هدف دیگر این که: «عدد سالها و حساب (کارهاى زمان بندى شده خود) را بدانید» (وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ).

تمام جهان هستى بر محور حساب و اعداد مى‏گردد و هیچ یک از نظامات این عالم بدون حساب نیست، طبیعى است انسان که جزئى از این مجموعه است نمى‏تواند بى‏حساب و کتاب زندگى کند.

 «و ما هر چیز را مشخص و روشن ساختیم» (وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِیلًا).

 

 

 (آیه 13)- از آنجا که در آیات گذشته سخن از مسائل مربوط به «معاد» و «حساب» در میان بود، در اینجا به مسأله «حساب اعمال انسانها» و چگونگى آن در روز قیامت پرداخته، مى‏گوید: «و هر انسانى اعمالش را به گردنش آویخته‏ایم»! (وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ).

 «طائر» به معنى پرنده است، ولى در اینجا اشاره به چیزى است که در میان عرب معمول بوده که به وسیله پرندگان، فال نیک و بد مى‏زدند. مثلا اگر پرنده‏اى از طرف راست آنها حرکت مى‏کرد آن را به فال نیک مى‏گرفتند، و اگر از طرف چپ حرکت مى‏کرد آن را به فال بد مى‏گرفتند.

قرآن در حقیقت مى‏گوید: فال نیک و بد، و طالع سعد و نحس، چیزى جز اعمال شما نیست که به گردنتان آویخته است و نتائج آن در دنیا و آخرت از شما جدا نمى‏شود! قرآن سپس اضافه مى‏کند: «و ما روز قیامت کتابى براى او بیرون مى‏آوریم که آن را در برابر خود گشوده مى‏بیند» (وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً).

روشن است که منظور از «کتاب» چیزى جز کارنامه عمل انسان نیست، همان  کارنامه‏اى که در این دنیا وجود دارد و اعمال او در آن ثبت مى‏شود، منتها در اینجا پوشیده و مکتوم است و در آنجا گشوده و باز.

 

 

 (آیه 14)- در این هنگام به او گفته مى‏شود: «نامه اعمالت را خودت بخوان»! (اقْرَأْ کِتابَکَ).

 «کافى است که خودت امروز حسابگر خویش باشى»! (کَفى‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً). یعنى آنقدر مسائل روشن و آشکار است و شواهد و مدارک زنده که جاى گفتگو نیست. و به این ترتیب چیزى نیست که بتوان آن را حاشا کرد.

در حدیثى از امام صادق علیه السّلام مى‏خوانیم: «در آن روز انسان آنچه را انجام داده و در نامه عمل او ثبت است همه را به خاطر مى‏آورد گویى همان ساعت آن را انجام داده است! لذا فریاد مجرمان بلند مى‏شود و مى‏گویند: این چه نامه‏اى است که هیچ صغیر و کبیره‏اى را فروگذار نکرده است»؟

 

 

(آیه 15)- این آیه، چهار حکم اساسى و اصولى را در رابطه با مسأله حساب و جزاى اعمال بیان مى‏کند.

1- نخست مى‏گوید: «هر کسى هدایت شود براى خود هدایت یافته» و نیجه‏اش عائد خود او مى‏شود (مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ).

2- «و آن کس که گمراه گردد، به زیان خود گمراه شده است» و عواقب شومش دامن خودش را مى‏گیرد (وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها).

3- «و هیچ کس بار گناه دیگرى را به دوش نمى‏کشد» و کسى را به جرم دیگرى مجازات نمى‏کنند (وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏).

البته این قانون کلى که «هیچ کس بار گناه دیگرى را به دوش نمى‏کشد» هیچ گونه منافاتى با آنچه در آیه سوره نحل گذشت که مى‏گوید: «گمراه کنندگان بار مسؤولیت کسانى را که گمراه کرده‏اند نیز بر دوش مى‏کشند» ندارد. زیرا آنها به خاطر اقدام به گمراه ساختن دیگران، فاعل آن گناه محسوب مى‏شوند، و در حقیقت این بار گناهان خودشان است که بر دوش دارند.

4- سر انجام چهارمین حکم را به این صورت بیان مى‏کند که: «و ما (هیچ شخص و قومى را) مجازات نخواهیم کرد مگر آنکه پیامبرى مبعوث کرده باشیم» تا وظائفشان را کاملا تشریح و اتمام حجت کند (وَ ما کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا).

 

 

(آیه 16)- مراحل چهارگانه مجازات الهى: در تعقیب آیه قبل که خاطر نشان مى‏کرد «هرگز فرد یا گروهى را بدون بعث رسولان و بیان دستورات خود مجازات نمى‏کنیم» در این آیه همین اصل اساسى به صورت دیگرى تعقیب شده است، مى‏گوید: «و هنگامى که بخواهیم شهر و دیارى را هلاک کنیم، نخست اوامر خود را براى مترفین (و ثروتمندان مست شهوت) آنجا بیان مى‏داریم، سپس هنگامى که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند آنها را به شدت درهم مى‏کوبیم» و هلاک مى‏کنیم (وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَهً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً)

.

بنابراین خداوند هرگز قبل از اتمام حجت و بیان دستوراتش کسى را مؤاخذه و مجازات نمى‏کند، بلکه نخست به بیان فرمانهایش مى‏پردازد، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آنها را پذیرا گشتند چه بهتر که سعادت دنیا و آخرتشان در آن است، و اگر به فسق و مخالفت برخاستند و همه را زیر پا گذاشتند اینجاست که فرمان عذاب در باره آنها تحقق مى‏پذیرد و به دنبال آن هلاکت است.

از آیه استفاده مى‏شود که سر چشمه غالب مفاسد اجتماعى ثروتمندان از خدا بى‏خبرى هستند که در ناز و نعمت و عیش و هوس غرقند.

 

 

 (آیه 17)- این آیه به نمونه‏هایى از مسأله فوق به صورت یک اصل کلى اشاره کرده، مى‏گوید: «و چه بسیار مردمى که در قرون بعد از نوح زندگى مى‏کردند (و طبق همین سنت) هلاک و نابودشان کردیم» (وَ کَمْ أَهْلَکْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ).

سپس اضافه مى‏کند: چنان نیست که ظلم و ستم و گناه فرد یا جمعیتى از دیده تیزبین علم خدا مخفى بماند، «همین مقدار کافى است که خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بیناست» (وَ کَفى‏ بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبِیراً بَصِیراً).

این که مخصوصا روى «قرون بعد از نوح» تکیه شده، ممکن است به خاطرآن باشد که زندگى انسانها قبل از نوح بسیار ساده بود و این همه اختلافات مخصوصا تقسیم جوامع به «مترف» و «مستضعف» کمتر وجود داشت و به همین دلیل کمتر گرفتار مجازاتهاى الهى شدند.

 

 

 (آیه 18)- خطوط زندگى طالبان دنیا و آخرت: از آنجا که در آیات گذشته، سخن از مخالفت گردنکشان در برابر اوامر الهى و سپس هلاکت آنها بود در اینجا به علت واقعى این تمرّد و عصیان که همان حب دنیاست اشاره کرده، مى‏گوید:

 «کسانى که تنها هدفشان همین زندگى زود گذر دنیاى مادى باشد، ما آن مقدار را که بخواهیم به هر کس صلاح بدانیم در همین زندگى زود گذر مى‏دهیم سپس جهنّم را براى او قرار خواهیم داد که در آتش سوزانش مى‏سوزد در حالى که مورد سرزنش و دورى از رحمت خداست» (مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعاجِلَهَ عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً).

قابل توجه اینکه نمى‏گوید هر کس به دنبال دنیا برود، به هرچه بخواهد مى‏رسد، بلکه دو قید براى آن قائل مى‏شود، اول این که تنها بخشى از آنچه را مى‏خواهد به آن مى‏رسد، همان مقدارى که ما بخواهیم «ما نَشاءُ».

دیگر این که: همه افراد به همین مقدار نیز نمى‏رسند، بلکه تنها گروهى از آنها به بخشى از متاع دنیا خواهند رسید، آنها که ما بخواهیم «لِمَنْ نُرِیدُ».

و به این ترتیب نه همه دنیاپرستان به دنیا مى‏رسند و نه آنها که مى‏رسند به همه آنچه مى‏خواهند مى‏رسند، زندگى روزمره نیز این دو محدودیت را به وضوح به ما نشان مى‏دهد، چه بسیارند کسانى که شب و روز مى‏دوند و به جایى نمى‏رسند، و چه بسیار کسانى که آرزوهاى دور و دراز در این دنیا دارند که تنها بخش کوچکى از آن را به دست مى‏آورند.

قابل توجه این که کیفر این گروه، ضمن این که آتش جهنم شمرده شده است، با دو تعبیر «مَذْمُوماً» و «مَدْحُوراً» تأکید گردیده، که اولى به معنى مورد سرزنش و نکوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خداست.

در حقیقت آتش دوزخ، کیفر جسمانى آنهاست، و مذموم و مدحور بودن   کیفر روحانى آنها، چرا که معاد هم جسمانى است و هم روحانى و کیفر و پاداش آن نیز در هر دو جنبه است.

 

 

 (آیه 19)- سپس به شرح حال گروه دوم مى‏پردازد، با قرینه مقابله، آنچنانکه روش قرآن است، مطلب آشکارتر شود، مى‏فرماید: «اما کسى که آخرت را بطلبد و سعى و کوشش خود را در این راه به کار بندد، در حالى که ایمان داشته باشد، این سعى و تلاش او مورد قبول الهى خواهد بود» (وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَهَ وَ سَعى‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً).

بنابراین براى رسیدن به سعادت جاویدان سه امر اساسى شرط است:

1- اراده انسان آن هم اراده‏اى که تعلق به حیات ابدى گیرد، و به لذات زود گذر و نعمتهاى ناپایدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگیرد.

2- این اراده به صورت ضعیف و ناتوان در محیط فکر و اندیشه و روح نباشد بلکه تمام ذرات وجود انسان را به حرکت وادارد و آخرین سعى و تلاش خود را در این راه به کار بندد.

3- همه اینها توأم با «ایمان» باشد، ایمانى ثابت و استوار، چرا که تصمیم و تلاش هنگامى به ثمر مى‏رسد که از انگیزه صحیحى، سر چشمه گیرد و آن انگیزه چیزى جز ایمان به خدا نمى‏تواند باشد.

 

 

 (آیه 20)- در اینجا ممکن است این توهّم پیش آید که نعمتهاى دنیا، تنها سهم دنیا پرستان خواهد شد و آخرت طلبان از آن محروم مى‏گردند، آیه به این توهّم پاسخ مى‏گوید که: «ما هر یک از این گروه و آن گروه را از اعطاى پروردگارت مى‏دهیم و امداد مى‏کنیم» (کُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ).

 «چرا که بخشش پروردگارت از هیچ کس ممنوع نیست» و گبر و ترسا و مؤمن و مسلم همه از خان نعمتش وظیفه مى‏خورند (وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً).

 

 

 (آیه 21)- این آیه یک اصل اساسى را در همین رابطه بازگو مى‏کند و آن اینکه: همان گونه که تفاوت تلاشها در این دنیا باعث تفاوت در بهره گیریهاست، در کارهاى آخرت نیز همین اصل کاملا حاکم است، با این تفاوت که این دنیا محدوداست و تفاوتهایش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تفاوتهایش نیز نامحدود است، مى‏گوید: «بنگر! چگونه بعضى از آنها را بر بعضى دیگر (بخاطر تفاوت در سعى و کوششان) برترى دادیم، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتریش بیشتر است»! (انْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَهُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلًا).

آیا دنیا و آخرت با هم تضاد دارند؟

در آیات بسیارى، مدح و تمجید از دنیا یا امکانات مادى آن شده است. ولى با این همه اهمیتى که به مواهب و نعمتهاى مادى داده شده، تعبیراتى که قویّا آن را تحقیر مى‏کند در آیات قرآن به چشم مى‏خورد.

این تعبیرات دوگانه عینا در روایات اسلامى نیز دیده مى‏شود.

پاسخ این سؤال را با مراجعه به خود قرآن این چنین مى‏توان گفت که:

مواهب جهان مادى که همه از نعمتهاى خداست و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسیله‏اى براى رسیدن به سعادت و تکامل معنوى انسان مورد بهره‏بردارى قرار گیرد از هر نظر قابل تحسین است.

و اما اگر به عنوان یک هدف و نه وسیله مورد توجه قرار گیرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بریده شود که در این هنگام طبعا مایه غرور و غفلت و طغیان و سرکشى و ظلم و بیدادگرى خواهد بود، درخور هرگونه نکوهش و مذمت است.

 

 

 (آیه 22)- توحید و نیکى به پدر و مادر، سر آغاز یک رشته احکام مهم اسلامى: این آیه سر آغازى است براى بیان یک سلسله از احکام اساسى اسلام که با مسأله توحید و ایمان، شروع مى‏شود، توحیدى که خمیر مایه همه فعالیتهاى مثبت و کارهاى نیک سازنده است.

نخست مى‏گوید: «هرگز معبود دیگرى را با خدا قرار مده» (لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ).

نمى‏گوید معبود دیگرى را با خدا پرستش مکن، بلکه مى‏گوید: «قرار مده» تا معنى وسیعترى داشته باشد، یعنى نه در عقیده، نه در عمل، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود دیگرى را در کنار «اللّه» قرار مده.

 سپس به بیان نتیجه مرگبار شرک پرداخته، مى‏گوید: اگر شریکى براى او قائل شوى «نکوهیده و بى‏یار و یاور خواهى نشست» (فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولًا).

از جمله بالا استفاده مى‏شود که شرک سه اثر بسیار بد در وجود انسان مى‏گذارد:

1- شرک مایه ضعف و ناتوانى و زبونى و ذلت است.

2- شرک، مایه مذمت و نکوهش است، چرا که یک خط و روش انحرافى است در برابر منطق عقل و کفرانى است آشکار در مقابل نعمت پروردگار.

3- شرک سبب مى‏شود که خداوند مشرک را به معبودهاى ساختگیش واگذارد و دست از حمایتش بردارد. در نتیجه «مخذول» یعنى بدون یار و یاور خواهد شد.

 

 

 

 (آیه 23)- بعد از اصل توحید به یکى از اساسى‏ترین تعلیمات انسانى انبیاء ضمن تأکید مجدد بر توحید اشاره کرده، مى‏گوید: «و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و نسبت به پدر و مادر نیکى کنید»! (وَ قَضى‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً).

قرار دادن توحید یعنى اساسى‏ترین اصل اسلامى در کنار نیکى به پدر و مادر تأکید دیگرى است بر اهمیت این دستور اسلامى.

سپس به بیان یکى از مصداقهاى روشن نیکى به پدر و مادر پرداخته، مى‏گوید:

 «هرگاه یکى از آن دو، یا هر دو آنها، نزد تو به سن پیرى و شکستگى برسند (آن چنان که نیازمند به مراقبت دائمى تو باشند از هرگونه محبت در مورد آنها دریغ مدار، و کمترین اهانتى به آنان مکن، حتى) سبکترین تعبیر نامؤدبانه یعنى: اف به آنها مگو» (إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ).

 «و بر سر آنها فریاد مزن» (وَ لا تَنْهَرْهُما).

بلکه «با گفتار سنجیده و لطیف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو» (وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا کَرِیماً).

                    

 

 

 (آیه 24)- و نهایت فروتنى را در برابر آنها بنما «و بالهاى تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر» (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ).

 «و بگو: بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خویش قرار ده همان گونه که در کودکى مرا تربیت کرده‏اند» (وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً).

اگر پدر و مادر آن چنان مسن و ناتوان شوند که به تنهایى قادر بر حرکت و دفع آلودگیها از خود نباشند، فراموش نکن که تو هم در کودکى چنین بودى و آنها از هرگونه حمایت و محبت از تو دریغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.

 

 

(آیه 25)- و از آنجا که گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعى که بر فرزند لازم است ممکن است لغزشهایى پیش بیاید که انسان آگاهانه یا ناآگاه به سوى آن کشیده شود در این آیه مى‏گوید: «پروردگار شما به آنچه در دل و جان شماست از شما آگاهتر است» (رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِما فِی نُفُوسِکُمْ).

چرا که علم او در همه زمینه‏ها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى از هرگونه اشتباه است در حالى که علوم شما واجد این صفات نیست.

بنابراین اگر بدون قصد طغیان و سرکشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمینه احترام و نیکى به پدر و مادر از شما سر زند و بلافاصله پیشمان شدید و در مقام جبران برآیید مسلما مشمول عفو خدا خواهید شد: «اگر شما صالح باشید (و توبه کار) خداوند توبه کاران را مى‏آمرزد»! (إِنْ تَکُونُوا صالِحِینَ فَإِنَّهُ کانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُوراً).

احترام پدر و مادر در منطق اسلام‏

– اسلام در مورد احترام والدین آن قدر تأکید کرده است که در کمتر مسأله‏اى دیده مى‏شود.

به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى‏کنیم:

الف) در چهار سوره از قرآن مجید نیکى به والدین بلافاصله بعد از مسأله توحید قرار گرفته این هم ردیف بودن بیانگر این است که اسلام تا چه حد براى پدر و مادر احترام قائل است.

ب) اهمیت این موضوع تا آن پایه است که هم قرآن و هم روایات صریحا توصیه مى‏کنند که حتى اگر پدر و مادر کافر باشند رعایت احترامشان لازم است.

ج) شکرگزارى در برابر پدر و مادر در قرآن مجید در ردیف شکرگزارى در برابر نعمتهاى خدا قرار داده شده است.

د) قرآن حتى کمترین بى‏احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است.

ه) با این که جهاد یکى از مهمترین برنامه‏هاى اسلامى است، مادامى که جنبه وجوب عینى پیدا نکند یعنى داوطلب به قدر کافى باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهمتر است، و اگر موجب ناراحتى آنها شود، جایز نیست.

و) پیامبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود: «بترسید از این که عاق پدر و مادر و مغضوب آنها شوید، زیرا بوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مى‏رسد، ولى هیچ‏گاه کسانى که مورد خشم پدر و مادر هستند بوى آن را نخواهند یافت».

در حدیث دیگرى از امام کاظم علیه السّلام مى‏خوانیم: «کسى نزد پیامبر صلّى اللّه علیه و آله آمد و از حق پدر و فرزند سؤال کرد، فرمود: «باید او را با نام صدا نزند (بلکه بگوید پدرم!) و جلوتر از او راه نرود، و قبل از او ننشیند، و کارى نکند که مردم به پدرش بدگویى کنند» نگویند خدا پدرت را نیامرزد که چنین کردى!

 

 

(آیه 26)- رعایت اعتدال در انفاق و بخشش: در اینجا فصل دیگرى از سلسله احکام اصولى اسلام را در رابطه با اداى حق خویشاوندان و مستمندان و در راه ماندگان، و همچنین انفاق را بطور کلى، دور از هرگونه اسراف و تبذیر بیان مى‏کند.

نخست مى‏گوید: «و حقّ نزدیکان را بپرداز» (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ).

 «ذَا الْقُرْبى‏» مفهوم وسیعى دارد و همه خویشاوندان را شامل مى‏شود، گرچه اهل بیت پیامبر از روشنترین مصداقهاى آن مى‏باشند و شخص پیامبر از روشنترین افراد مخاطب به این آیه است.

 «و (همچنین حق) مستمندان و در راه مانده را» (وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ).

در عین حال «هرگز دست به تبذیر نیالاى» (وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً). و بیش از حد استحقاق به آنها انفاق مکن.

دقت در مسأله اسراف و تبذیر تا آن حد است که در حدیثى مى‏خوانیم:   

 پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از راهى عبور مى‏کرد، یکى از یارانش به نام سعد مشغول وضو گرفتن بود، و آب زیاد مى‏ریخت، فرمود: چرا اسراف مى‏کنى اى سعد! عرض کرد: آیا در آب وضو نیز اسراف است؟ فرمود: نعم و ان کنت على نهر جار «آرى! هر چند در کنار نهر جارى باشى».

 

 

(آیه 27)- این آیه به منزله استدلال و تأکیدى بر نهى از تبذیر است، مى‏فرماید: «تبذیرکنندگان برادران شیاطینند» (إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ). چرا که نعمتهاى خدا را کفران مى‏کنند.

 «و شیطان، در برابر پروردگارش بسیار ناسپاس بود» (وَ کانَ الشَّیْطانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً).

زیرا خداوند نیرو و توان و هوش و استعداد فوق العاده‏اى به او داده بود، و او این همه نیرو را در غیر موردش یعنى در طریق اغوا و گمراهى مردم صرف کرد.

 

 

 (آیه 28)- و از آنجا که گاهى مسکینى به انسان رو مى‏آورد و امکاناتى براى پاسخ گویى به نیاز او در اختیارش نیست، این آیه طرز برخورد صحیح با نیازمندان را در چنینى شرایطى بیان کرده، مى‏گوید: «هرگاه از آنان [مستمندان‏] روى برتابى (به خاطر نداشتن امکانات و) انتظار رحمت پروردگارت را داشته باشى (تا گشایشى در کارت پدید آید و به آنها کمک کنى) با گفتار نرم و آمیخته با لطف با آنها سخن بگو» حتى اگر مى‏توانى وعده آینده را به آنها بده و مأیوسشان نساز (وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَهٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَیْسُوراً).

 

 

 (آیه 29)- و از آنجا که رعایت اعتدال در همه چیز حتى در انفاق و کمک به دیگران شرط است در این آیه روى این مسأله تأکید کرده، مى‏گوید: «و هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن» و ترک انفاق و بخشش منما (وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلى‏ عُنُقِکَ).

این تعبیر کنایه لطیفى است از این که دست دهنده داشته باش، و همچون بخیلان که گویى دستهایشان به گردنشان با غل و زنجیر بسته است و قادر به کمک و انفاق نیستند مباش.             

 «و بیش از حدّ (نیز) دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گیرى و از کار فرومانى»! (وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).

 

 

 (آیه 30)- در اینجا این سؤال مطرح مى‏شود که اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نیازمند و مسکین هستند که لازم باشد ما به آنها انفاق کنیم آیا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى‏داد تا نیازى نداشته باشند که ما به آنها انفاق کنیم.

این آیه گویى اشاره به پاسخ همین سؤال است، مى‏فرماید: «خداوند روزیش را بر هر کس بخواهد گشاده مى‏دارد و بر هر کس بخواهد تنگ، چرا که او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست» (إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبِیراً بَصِیراً).

این یک آزمون براى شماست و گر نه براى او همه چیز ممکن است، او مى‏خواهد به این وسیله شما را تربیت کند، و روح سخاوت و فداکارى و از خودگذشتگى را در شما پرورش دهد.

به علاوه بسیارى از مردم اگر کاملا بى‏نیاز شوند راه طغیان و سرکشى پیش مى‏گیرند، و صلاح آنها این است که در حد معینى از روزى باشند، حدى که نه موجب فقر گردد نه طغیان.

از همه اینها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان- به جز موارد استثنائى یعنى از کار افتادگان و معلولین- بستگى به میزان تلاش و کوشش آنها دارد و این که مى‏فرماید خدا روزى را براى هر کس بخواهد تنگ و یا گشاده مى‏دارد، این خواستن هماهنگ با حکمت اوست و حکمتش ایجاب مى‏کند که هر کس تلاشش بیشتر باشد سهمش فزونتر و هر کس کمتر باشد محرومتر گردد.

 

 

 (آیه 31)- شش حکم مهم- در تعقیب بخشهاى مختلفى از احکام اسلامى که در آیات گذشته آمد در اینجا به بخش دیگرى از این احکام پرداخته و شش حکم مهم را ضمن پنج آیه با عباراتى کوتاه اما پرمعنى و دلنشین شرح مى‏دهد.

1- نخست به یک عمل زشت- جاهلى که از فجیعترین گناهان بود- اشارهکرده، مى‏گوید: «و فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانید» (وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَهَ إِمْلاقٍ).

روزى آنها بر شما نیست، «آنها و شما را ما روزى مى‏دهیم» (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ).

 «چرا که قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست» (إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبِیراً).

از این آیه به خوبى استفاده مى‏شود که وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدر سخت و ناراحت کننده بوده که حتى گاهى فرزندان دلبند خود را- اعم از پسر و دختر- از ترس عدم توانایى اقتصادى به قتل مى‏رساندند.

البته همین جنایت در شکل دیگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح در مترقى‏ترین جوامع انجام مى‏گیرد، و آن اقدام به سقط جنین در مقیاس بسیار وسیع به خاطر جلوگیرى از افزایش جمعیت و کمبودهاى اقتصادى است.

 

 

 (آیه 32)- دوم: گناه بزرگ دیگرى که این آیه به آن اشاره مى‏کند مسأله زنا و عمل منافى عفت است مى‏گوید: «و نزدیک زنا نشوید چرا که عمل بسیار زشتى است و راه و روش بدى است» (وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَهً وَ ساءَ سَبِیلًا).

نمى‏گوید زنا نکنید، بلکه مى‏گوید به این عمل شرم‏آور نزدیک نشوید، این تعبیر اشاره لطیفى به این است که آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد که انسان را تدریجا به آن نزدیک مى‏کند، «چشم چرانى» یکى از مقدمات آن است، «برهنگى و بى‏حجابى» مقدمه دیگر، «کتابهاى بدآموز» و «فیلمهاى آلوده» و «نشریات فاسد» و «کانونهاى فساد» هر یک مقدمه‏اى براى این کار محسوب مى‏شود.

همچنین خلوت با اجنبیه (یعنى بودن مرد و زن نامحرم در یک مکان خالى و تنها) عامل وسوسه انگیز دیگرى است.

بالاخره ترک ازدواج براى جوانان، و سختگیریهاى بى‏دلیل طرفین در این زمینه همه از عوامل «قرب به زنا» است که در آیه فوق با یک جمله کوتاه از همه آنها نهى مى‏کند، و در روایات اسلامى نیز هر کدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است.                        

 

 

فلسفه تحریم زنا

1- پیدایش هرج و مرج در نظام خانواده، و از میان رفتن رابطه فرزندان و پدران، رابطه‏اى که وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعى است، بلکه موجب حمایت کامل از فرزندان مى‏گردد.

زیرا در جامعه‏اى که فرزندان نامشروع و بى‏پدر فراوان گردند روابط اجتماعى که بر پایه روابط خانوادگى بنیان شده سخت دچار تزلزل مى‏گردد.

از این گذشته از عنصر محبت که نقش تعیین کننده‏اى در مبارزه با جنایتها و خشونتها دارد محروم مى‏شوند، و جامعه انسانى به یک جامعه کاملا حیوانى توأم با خشونت در همه ابعاد، تبدیل مى‏گردد.

2- تجربه نشان داده و علم ثابت کرده است که این عمل باعث اشاعه انواع بیماریهاست و با تمام تشکیلاتى که براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم کرده‏اند باز آمار نشان مى‏دهد که تا چه اندازه افراد از این راه سلامت خود را از دست داده و مى‏دهند.

3- نباید فراموش کرد که هدف از ازدواج تنها مسأله اشباع غریزه جنسى نیست بلکه اشتراک در تشکیل زندگى و انس روحى و آرامش فکرى، و تربیت فرزندان و همکارى در همه شئون حیات از آثار ازدواج است که بدون اختصاص زن و مرد به یکدیگر و تحریم «زنا» هیچ یک از اینها امکان پذیر نیست.

 

 

 (آیه 33)- سوم: حکم دیگر که این آیه به آن اشاره مى‏کند احترام خون انسانها و حرمت شدید قتل نفس است مى‏گوید: «و کسى که خداوند خونش را حرام کرده است به قتل نرسانید مگر (آنجا که) به حق باشد» (وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ).

نه تنها قتل نفس بلکه کمترین و کوچکترین آزار یک انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و مى‏توان با اطمینان گفت این همه احترام که اسلام براى خون و جان و حیثیت انسان قائل شده است در هیچ آئینى وجود ندارد.

ولى مواردى پیش مى‏آید که احترام خون برداشته مى‏شود، و این در مورد  کسانى است که مرتکب قتل و یا گناهى همانند آن شده‏اند، لذا در آیه فوق با جمله «إِلَّا بِالْحَقِّ» این گونه افراد را استثناء مى‏کند.

البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نیست، بلکه غیر مسلمانانى که با مسلیمن سر جنگ ندارند و در یک زندگى مسالمت آمیز با آنها به سر مى‏برند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع.

سپس به حق قصاص که براى اولیاى دم ثابت است اشاره کرده، مى‏گوید:

 «و کسى که مظلوم کشته شود براى ولى او سلطه قرار دادیم» سلطه قصاص قاتل (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً).

اما در عین حال «او نباید (بیش از حق خود مطالبه کند و) در قتل اسراف نماید چرا که او مورد حمایت است» (فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً).

آرى! اولیاى مقتول مادام که در مرز اسلام گام برمى‏دارند و از حد خود تجاوز نکرده‏اند مورد نصرت الهى هستند.

این جمله اشاره به اعمالى است که در زمان جاهلیت وجود داشت، و امروزه نیز گاهى صورت مى‏گیرد که احیانا در برابر کشته شدن یک نفر از یک قبیله، قبیله مقتول خونهاى زیادى را مى‏ریزند و یا این که در برابر کشته شدن یک نفر، افراد بى‏گناه و بى‏دفاع دیگرى غیر از قاتل را به قتل مى‏رسانند.

 

 

 (آیه 34)- چهارم: این آیه چهارمین دستور از این سلسله احکام را شرح مى‏دهد نخست به اهمیت حفظ مال یتیمان پرداخته و با لحنى مشابه آنچه در مورد عمل منافى عفت در آیات قبل گذشت مى‏گوید: «و به اموال یتیمان نزدیک نشوید» (وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ).

نه تنها اموال یتیمان را نخورید بلکه حتى حریم آن را کاملا محترم بشمارید.

ولى از آنجا که ممکن است این دستور دستاویزى گردد براى افراد ناآگاه که تنها به جنبه‏هاى منفى مى‏نگرند، و سبب شود که اموال یتیمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند، لذا بلافاصله استثناء روشنى براى این حکم ذکر کرده، مى‏گوید: «مگر به طریقى که بهترین شیوه‏ها است» (إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ).  

 بنابراین هرگونه تصرفى در اموال یتیمان که به منظور حفظ، اصلاح، تکثیر و اضافه کردن بوده باشد، مجاز است.

البته این وضع تا زمانى ادامه دارد که به حدّ رشد فکرى و اقتصادى برسد آن گونه که قرآن در ادامه آیه مورد بحث از آن یاد مى‏کند: «تا زمانى که به حد بلوغ (و قدرت) برسد» (حَتَّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ).

5- سپس به مسأله وفاى به عهد پرداخته، مى‏گوید: «به عهد خود وفا کنید چرا که از وفاى به عهد سؤال مى‏شود» (وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلًا).

بسیارى از روابط اجتماعى و خطوط نظام اقتصادى و مسائل سیاسى همگى بر محور عهدها و پیمانها دور مى‏زند که اگر تزلزلى در آنها پیدا شود به زودى نظام اجتماع فرو مى‏ریزد.

 

 

(آیه 35)- ششم: آخرین حکم در رابطه با عدالت در پیمانه و وزن و رعایت حقوق مردم و مبارزه با کم فروشى است، مى‏فرماید: «و هنگامى که با پیمانه چیزى را مى‏سنجید حق آن را اداء کنید» (وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ).

 «و با میزان و ترازوى صحیح و مستقیم وزن کنید» (وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِیمِ).

 «چرا که این کار به سود شماست، و سر انجامش (از همه) بهتر است» (ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا).

اصولا حق و عدالت و نظم و حساب در همه چیز و همه جا یک اصل اساسى و حیاتى است، و اصلى است که بر کل عالم هستى حکومت مى‏کند، و هرگونه انحراف از این اصل، خطرناک و بد عاقبت است، مخصوصا کم فروشى سرمایه اعتماد و اطمینان را که رکن مهم مبادلات است از بین مى‏برد، و نظام اقتصادى را به هم مى‏ریزد.

 

 

 (آیه 36)- تنها از علم پیروى کن: در آیات گذشته یک سلسله از اصولى‏ترین تعلیمات و احکام اسلامى را خواندیم در اینجا به آخرین بخش از این احکام مى‏رسیم که در آن به چند حکم مهم اشاره شده است.    

 1- نخست سخن از لزوم تحقیق در همه چیز به میان آورده، مى‏فرماید:

 «و از آنچه به آن آگاهى ندارى پیروى مکن» (وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ).

نه در عمل شخصى خود از غیر علم پیروى کن، و نه به هنگام قضاوت در باره دیگران، نه شهادت به غیر علم بده، و نه به غیر علم اعتقاد پیدا کن.

و در پایان آیه دلیل این نهى را چنین بیان مى‏کند: «زیرا گوش و چشم و دل همه مسئولند» و در برابر کارهایى که انجام داده‏اند از انسان سؤال مى‏شود (إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا).

این مسؤولیتها به خاطر آن است که سخنانى را که انسان بدون علم و یقین مى‏گوید یا به این طریق است که از افراد غیر موثق شنیده، و یا مى‏گوید دیده‏ام در حالى که ندیده، و یا در تفکر خود دچار قضاوتهاى بى‏مأخذ و بى‏پایه‏اى شده که با واقعیت منطبق نبوده است، به همین دلیل از چشم و گوش و فکر و عقل او سؤال مى‏شود که آیا واقعا شما به این مسائل ایمان داشتید که شهادت دادید، یا قضاوت کردید، یا به آن معتقد شدید و عمل خود را بر آن منطبق نمودید؟! نادیده گرفتن این اصل نتیجه‏اى جز هرج و مرج اجتماعى و از بین رفتن روابط انسانى و پیوندهاى عاطفى نخواهد داشت.

 

 

(آیه 37)- متکبر مباش! این آیه به مبارزه با کبر و غرور برخاسته و با تعبیر زنده و روشنى مؤمنان را از آن نهى مى‏کند، روى سخن را به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله کرده، مى‏گوید:

 «و در روى زمین از روى کبر و غرور، گام برمدار» (وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً).

 «چرا که تو نمى‏توانى زمین را بشکافى! و طول قامتت به کوهها نمى‏رسد»! (إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا).

اشاره به این که افراد متکبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محکم به زمین مى‏کوبند تا مردم را از آمد و رفت خویش آگاه سازند، گردن به آسمان مى‏کشند تا برترى خود را به پندار خویش بر زمینیان مشخص سازند! هدف قرآن این است که کبر و غرور را بطور کلى، محکوم کند، نه تنها در چهره خاصى یعنى راه رفتن. چرا که غرور سر چشمه بیگانگى از خدا و خویشتن، و اشتباه در قضاوت، و گم کردن راه حق، و پیوستن به خط شیطان، و آلودگى به انواع گناهان است.

برنامه عملى پیشوایان اسلام سرمشق بسیار آموزنده‏اى براى هر مسلمان راستین در این زمینه است.

در سیره پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مى‏خوانیم: هرگز اجازه نمى‏داد به هنگامى که سوار بود افرادى در رکاب او پیاده راه بروند و نیز مى‏خوانیم: پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بر روى خاک مى‏نشست، و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى‏خورد، و از گوسفند شیر مى‏دوشید، بر الاغ برهنه سوار مى‏شد.

در حالات على علیه السّلام نیز مى‏خوانیم که او براى خانه آب مى‏آورد و گاه منزل را جارو مى‏کرد.

و در تاریخ امام مجتبى علیه السّلام مى‏خوانیم که با داشتن مرکبهاى متعدد، بیست مرتبه پیاده به خانه خدا مشرف شد و مى‏فرمود: من براى تواضع در پیشگاه خدا این عمل را انجام مى‏دهم.

 

 

 

 (آیه 38)- این آیه به عنوان تأکیدى بر تمام احکامى که در مورد تحریم شرک و قتل نفس و زنا و فرزندکشى و تصرف در مال یتیمان و آزار پدر و مادر و مانند آن در آیات پیشین گذشت مى‏گوید: «تمام اینها گناهش نزد پروردگارت منفور است» (کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً).

از این تعبیر روشن مى‏شود که بر خلاف گفته پیروان مکتب جبر، خدا هرگز اراده نکرده است گناهى از کسى سر بزند، چرا که اگر چنین چیزى را اراده کرده بود با کراهت و ناخشنودى که در این آیه روى آن تأکید شده است سازگار نبود.

 

 

 (آیه 39)- مشرک مشو! باز براى تأکید بیشتر و این که این احکام حکیمانه همگى از وحى الهى سر چشمه مى‏گیرد، اضافه مى‏کند: «اینها از امور حکمت آمیزى است که پروردگارت به تو وحى فرستاده است» (ذلِکَ مِمَّا أَوْحى‏ إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَهِ).

اشاره به این که احکام هم از طریق حکمت عقلى، اثبات شده است، و هم از طریق وحى الهى، و اصول همه احکام الهى چنین است هر چند جزئیات آن را در بسیارى از اوقات با چراغ کم فروغ عقل نمى‏توان تشخیص داد و تنها در پرتو نورافکن نیرومند وحى باید درک کرد.

سپس همانگونه که آغاز این احکام از تحریم شرک شروع شده بود با تأکید بر تحریم شرک آن را پایان داده، مى‏گوید: «و هرگز (براى خداوند یگانه شریکى قائل مباش و) معبود دیگرى را در کنار «اللّه» قرار مده» (وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ).

 «که در جهنم افکنده مى‏شوى سرزنش شده، و رانده (درگاه خدا) خواهى بود» (فَتُلْقى‏ فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً).

در حقیقت شرک و دوگانه پرستى، خمیر مایه همه انحرافات و جنایات و گناهان است، لذا بیان این سلسله احکام اساسى اسلام از شرک شروع شد و به شرک نیز پایان یافت.

 

 

 (آیه 40)- این آیه به یکى از افکار خرافى مشرکان اشاره کرده و پایه منطق و تفکر آنها را به این وسیله روشن مى‏سازد و آن این که: بسیارى از آنها معتقد بودند که فرشتگان دختران خدا هستند در حالى که خودشان از شنیدن نام دختر، ننگ و عار داشتند و تولد او را در خانه خود مایه بدبختى و سرشکستگى مى‏پنداشتند! قرآن از منطق خود آنها اتخاذ سند کرده، مى‏گوید: «آیا پروردگار شما پسران را تنها در سهم شما قرار داد و خود از فرشتگان دخترانى انتخاب کرد» (أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَهِ إِناثاً).

 بدون شک فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند و هیچ گونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند.

ولى هدف قرآن این است آنها را با منطق خودشان محکوم سازد که شما چگونه افراد نادانى هستید براى پروردگارتان چیزى قائل مى‏شوید که خود از آن ننگ و عار دارید.

سپس در پایان آیه به صورت یک حکم قاطع مى‏گوید: «شما سخن بسیار بزرگ و کفرآمیزى مى‏گویید» (إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِیماً).

سخنى که با هیچ منطقى سازگار نیست و از چندین جهت بى‏پایه است زیرا:        

 1- اعتقاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظیمى به ساحت مقدس او است، چرا که او نه جسم است نه عوارض جسمانى دارد، نه نیاز به بقاء نسل.

2- چگونه شما فرزندان خدا را همه دختر مى‏دانید؟ در حالى که براى دختر پایینترین منزلت را قائلید.

3- از همه گذشته این عقیده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است که فرمانبران حقند و مقربان درگاه او. شما از شنیدن نام دختر وحشت دارید، ولى این مقربان الهى را همه دختر مى‏دانید.

 

 

 (آیه 41)- چگونه از حق فرار مى‏کنند؟! از آنجا که سخن در آیات گذشته به مسأله توحید و شرک منتهى شد، در اینجا همان مسأله با بیان روشن و قاطعى دنبال مى‏شود.

نخست از لجاجت فوق العاده جمعى از مشرکان در برابر دلائل مختلف توحید سخن به میان آورده، مى‏گوید: «و ما در این قرآن انواع بیانات مؤثر را آوردیم تا آنها متذکر شوند (و در راه حق گام بردارند) ولى (گروهى از کوردلان) جز بر نفرتشان نمى‏افزاید» (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُوا وَ ما یَزِیدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً).

در اینجا این سؤال به ذهن مى‏رسد که اگر این بیانات گوناگون نتیجه معکوس دارد، ذکر آنها چه فائده‏اى خواهد داشت؟! پاسخ این سؤال روشن است و آن این که قرآن براى یک فرد یا یک گروه خاص نازل نشده بلکه براى کل جامعه انسانى است، و مسلما همه انسانها این گونه نیستند، بلکه بسیارند کسانى که این دلائل مختلف را مى‏شنوند و راه حق را باز مى‏یابند، و همین اثر، براى نزول این آیات، کافى است، هر چند کوردلانى از آن نتیجه معکوس بگیرند.

 

 

(آیه 42)- این آیه به یکى از دلائل توحید، اشاره مى‏کند که در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان «دلیل تمانع» معروف شده است.

مى‏گوید: اى پیامبر! «به آنها بگو: اگر با خداوند قادر متعال، خدایان دیگرى بود- آنچنان که آنها مى‏پندارند- این خدایان سعى مى‏کردند راهى به خداوند بزرگ صاحب عرش پیدا کنند» و بر او غالب شوند (قُلْ لَوْ کانَ مَعَهُ آلِهَهٌ کَما یَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى‏ ذِی الْعَرْشِ سَبِیلًا).

زیرا طبیعى است که هر صاحب قدرتى مى‏خواهد قدرت خود را کاملتر و قلمرو حکومت خویش را بیشتر کند و اگر راستى خدایانى وجود داشت این تنازع و تمانع بر سر قدرت و گسترش حکومت در میان آنها در مى‏گرفت.

 

 

 (آیه 43)- و از آنجا که در تعبیرات مشرکان، خداوند بزرگ تا سر حد یک طرف نزاع تنزل کرده است، در این آیه بلافاصله مى‏گوید: «خداوند از آنچه آنها مى‏گویند پاک و منزه است و (از آنچه مى‏اندیشند) بسیار برتر و بالاتر است» (سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً).

 

 

 (آیه 44)- سپس براى اثبات عظمت مقام پروردگار و این که از خیال و قیاس و گمان و وهم مشرکان است، به بیان تسبیح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته، مى‏گوید: «آسمانهاى هفتگانه و زمین و کسانى که در آنها هستند همگى تسبیح خدا مى‏گویند» (تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ).

نه تنها آسمانها و زمین، بلکه «هیچ موجودى نیست مگر این که تسبیح و حمد خدا مى‏گوید ولى شما تسبیح آنها را درک نمى‏کنید» (وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ).

عالم شگرف هستى با آن نظام عجیبش با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خیره کننده‏اش و با آن ریزه کاریهاى حیرت زا همگى «تسبیح و حمد» خدا مى‏گویند.

با این حال «او بردبار و آمرزنده است» (إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً). و شما را به خاطر شرک و کفرتان فورا مؤاخذه نمى‏کند، بلکه به مقدار کافى مهلت مى‏دهد و درهاى توبه را به روى شما باز مى‏گذارد تا اتمام حجت شود.

 

 

 (آیه 45)-شأن نزول:این آیه در باره گروهى از مشرکان نازل شده که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را به هنگامى که در شب تلاوت قرآن مى‏کرد و در کنار خانه کعبه نماز مى‏گذارد آزار مى‏دادند، و او را با سنگ مى‏زدند و مانع دعوت مردم به اسلام مى‏شدند.

خداوند به لطفش چنان کرد که آنها نتوانند او را آزار دهند- و شاید این از  طریق رعب و وحشتى بود که از پیامبر در دل آنها افکند.

تفسیر: بى‏خبران مغرور و موانع شناخت- به دنبال آیات گذشته این سؤال براى بسیارى پیش مى‏آید که با وضوح مسأله توحید به طورى که همه موجوات جهان به آن گواهى مى‏دهند چرا مشرکان این واقعیت را نمى‏پذیرند؟ چرا آنها این آیات گویا و رساى قرآن را مى‏شنوند و بیدار نمى‏شوند؟! آیه مى‏گوید: «اى پیامبر! هنگامى که قرآن مى‏خوانى میان تو و آنها که ایمان به آخرت ندارند، حجاب و پوششى نامرئى قرار مى‏دهیم» (وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ حِجاباً مَسْتُوراً).

این حجاب و پرده، همان لجاجت و تعصب و خودخواهى و غرور و جهل و نادانى بود که حقایق قرآن را از دیدگاه فکر و عقل آنها مکتوم مى‏داشت و به آنها اجازه نمى‏داد حقایق روشنى همچون توحید و معاد و صدق دعوت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و مانند آن را درک کنند.

اینجاست که مى‏گوییم: اگر کسى بخواهد صراط مستقیم حق را بپوید و از انحراف و گمراهى در امان بماند باید قبل از هر چیز در اصلاح خویشتن بکوشد.

 

 

 

(آیه 46)- این آیه اضافه مى‏کند: «بر دلهایشان پوششهایى و در گوشهایشان سنگینى» قرار دادیم (وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً).

و لذا «هنگامى که پروردگارت را در قرآن به یگانگى یاد مى‏کنى آنها پشت مى‏کنند و رو بر مى‏گردانند» (وَ إِذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً).

راستى چه عجیب است فرار از حق، فرار از سعادت و نجات، و فرار از خوشبختى و پیروزى و فهم و شعور.

 

 

 

(آیه 47)- در این آیه اضافه مى‏کند: «هنگامى که به سخنان تو گوش فرا مى‏دهند، ما بهتر مى‏دانیم براى چه گوش فرا مى‏دهند» (نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ).

 «و (همچنین) در آن هنگام که با هم نجوا مى‏کنند» (وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏) «آنگاه که ستمگران (به مؤمنان) مى‏گویند: شما جز از انسانى که افسون شده، پیروى نمى‏کنید» (إِذْ یَقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً).

در حقیقت آنها به منظور درک حقیقت به سراغ تو نمى‏آیند و سخنانت را با گوش جان نمى‏شنوند، بلکه هدفشان آن است که بیایند و اخلال کنند، وصله بچسبانند و مؤمنان را- اگر بتوانند- از راه به در برند.

 

 

 

 (آیه 48)- شأن نزول «ابن عباس» مى‏گوید: ابو سفیان و ابو جهل و غیر آنها گاهى نزد پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مى‏آمدند و به سخنان او گوش فرا مى‏دادند، روزى یکى از آنها به دیگران گفت: اصلا من نمى‏فهمم محمّد چه مى‏گوید؟ فقط مى‏بینم لبهاى او حرکت مى‏کند ولى ابو سفیان گفت: فکر مى‏کنم بعضى از سخنانش حق است، أبو جهل اظهار داشت او دیوانه است، و ابو لهب اضافه کرد: او کاهن است، دیگرى گفت: او شاعر است و به دنبال این سخنان ناموزون و نسبتهاى ناروا آیه نازل گشت.

تفسیر:در این آیه باز روى سخن را به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله کرده، ضمن عبارت کوتاهى پاسخ دندانشکنى به این گروه گمراه مى‏دهد و مى‏گوید: «بنگر چگونه براى تو مثل مى‏زنند (یکى ساحرت مى‏خواند دیگرى مسحور، یکى کاهن و دیگرى مجنون) و از همین رو آنها گمراه شده‏اند و قدرت پیدا کردن راه حق را ندارند» (انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلًا).

نه این که راه ناپیدا باشد و چهره حق مخفى بلکه آنها چشم بینا ندارند، و عقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از کار انداخته‏اند.

 

 

 

 (آیه 49)- رستاخیز قطعى است! در آیات گذشته سخن از «توحید» و مبارزه با شرک بود، اما در اینجا سخن از «معاد» که در همه جا مکمل مسأله توحید است به میان آمده، و به سه سؤال و یا سه ایراد منکران معاد پاسخ گفته شده است:

 «و آنها گفتند: آیا هنگامى که ما به استخوانهاى پوسیده تبدیل و پراکنده شدیم دگر بار آفرینش تازه‏اى خواهیم یافت»؟ (وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً).

این تعبیر نشان مى‏دهد که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله همواره در دعوت خود سخن از مسأله «معاد جسمانى» مى‏گفت که این جسم بعد از متلاشى شدن باز مى‏گردد، و گر نه هرگاه سخن تنها از معاد روحانى بود این گونه ایرادهاى مخالفان به هیچ وجه معنى نداشت.

 

 

 

(آیه 50)- قرآن در پاسخ آنها مى‏گوید: «بگو: (استخوان پوسیده و خاک شده که سهل است) شما سنگ باشید یا آهن» باز خدا قادر است لباس حیات در تنتان بپوشاند (قُلْ کُونُوا حِجارَهً أَوْ حَدِیداً)

 

(آیه 51)- «یا هر مخلوقى که در نظر شما از آن هم سخت‏تر است» و از حیات و زندگى دورتر مى‏باشد، باز خدا قادر است شما را به زندگى مجدّد بازگرداند (أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ).

دومین ایراد آنها این بود که مى‏گفتند: بسیار خوب اگر بپذیریم که این استخوانهاى پوسیده و متلاشى شده قابل بازگشت به حیات است چه کسى قدرت انجام این کار را دارد، چرا که این تبدیل را یک امر بسیار پیچیده و مشکل مى‏دانستند «پس آنها مى‏گویند: چه کسى ما را باز مى‏گرداند»؟ (فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنا).

پاسخ این سؤال را قرآن چنین مى‏گوید: «به آنها بگو: همان کسى که شما را بار اول آفرید» (قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍ).

سر انجام به سومین ایراد آنها پرداخته، مى‏گوید: «پس آنها سر خود را از روى تعجب و انکار به سوى تو تکان مى‏دهند و مى‏گویند: چه زمانى این معاد واقع مى‏شود»؟ (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ وَ یَقُولُونَ مَتى‏ هُوَ).

آنها در حقیقت با این ایراد خود مى‏خواستند این مطلب را منعکس کنند که به فرض این ماده خاکى قابل تبدیل به انسان باشد، و قدرت خدا را نیز قبول کنیم، اما این یک وعده نسیه بیش نیست و معلوم نیست در چه زمانى واقع مى‏شود؟

قرآن در پاسخشان مى‏گوید: «به آنها بگو: شاید زمان آن نزدیک باشد» (قُلْ عَسى‏ أَنْ یَکُونَ قَرِیباً).

و البته نزدیک است چرا که مجموعه عمر این جهان هرچه باشد در برابر زندگى بى‏پایان در سراى دیگر لحظه زود گذرى بیش نیست.                      

 و از این گذشته، اگر قیامت در مقیاسهاى کوچک و محدود ما دور به نظر برسد آستانه قیامت که مرگ است به همه ما نزدیک است چرا که مرگ قیامت صغرى است «اذا مات الانسان قامت قیامته»، درست است که مرگ، قیامت کبرى نیست ولى یادآور آن است.

 

 

 

 (آیه 52)- در این آیه بى‏آنکه تاریخ دقیقى از قیامت ذکر کند بعضى از خصوصیات آن را چنین بیان مى‏کند: «این بازگشت به حیات «همان روز (ى خواهد بود) که شما را (از قبرهایتان) فرا مى‏خواند، شما هم اجابت مى‏کنید در حالى که حمد او را مى‏گویید» (یَوْمَ یَدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بِحَمْدِهِ).

و آن روز است که فاصله مرگ و رستاخیز یعنى دوران برزخ را کوتاه خواهید شمرد «و مى‏پندارید تنها مدت کوتاهى (در جهان برزخ) درنگ کرده‏اید» (وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا).

 

 

 

 (آیه 53)- برخورد منطقى با همه مخالفان: از آنجا که در آیات پیشین سخن از مبدأ و معاد و دلائلى بر این دو مسأله مهم اعتقادى در میان بود، در اینجا روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشرکان را مى‏آموزد چرا که مکتب هر قدر عالى باشد و منطق قوى و نیرومند ولى اگر با روش صحیح بحث و مجادله توأم نگردد و به جاى لطف و محبت، خشونت بر آن حاکم گردد، بى‏اثر خواهد بود.

لذا آیه مى‏گوید: «و به بندگان من بگو: سخنى را بگویند که بهترین باشد» (وَ قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ).

بهترین از نظر محتوى، بهترین از نظر طرز بیان، و بهترین از جهت توأم بودن با فضائل اخلاقى و روشهاى انسانى.

 «چرا که (اگر قول احسن را ترک گویند و به خشونت در کلام و مخاصمه و لجاج برخیزند) شیطان در میان آنها فساد و فتنه مى‏کند» (إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ).

و فراموش نکنید شیطان در کمین نشسته و بیکار نیست «زیرا شیطان از آغاز دشمن آشکارى براى انسان بوده است» (إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِیناً).  

 گاهى مؤمنان تازه کار طبق روشى که از پیش داشتند با هر کس که در عقیده با آنها مخالف بود به خشونت مى‏پرداختند.

از این گذشته تعبیرات توهین آمیز مخالفان نسبت به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که بعضى از آنها در آیات پیشین گذشت مانند مسحور، مجنون، کاهن، شاعر، گاهى سبب مى‏شد که مؤمنان عنان اختیار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در یک مشاجره لفظى خشن برخیزند و هرچه مى‏خواهند بگویند.

 «قرآن» مؤمنان را از این کار باز مى‏دارد و دعوت به نرمش و لطافت در بیان و انتخاب بهترین کلمات را مى‏کند تا از فساد شیطان بپرهیزند.

 

 

 

 (آیه 54)- این آیه اضافه مى‏کند: «پروردگار شما از حال شما آگاهتر است اگر بخواهد شما را مشمول رحمت خویش قرار مى‏دهد، و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد کرد» (رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِکُمْ إِنْ یَشَأْ یَرْحَمْکُمْ أَوْ إِنْ یَشَأْ یُعَذِّبْکُمْ).

در پایان آیه روى سخن را به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله کرده و به عنوان دلدارى و پیشگیرى از ناراحتى فوق العاده پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از عدم ایمان مشرکان مى‏فرماید: «و ما تو را و کیل بر آنها نفرستاده‏ایم» که ملزم باشى حتما آنها ایمان بیاورند (وَ ما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ وَکِیلًا).

وظیفه تو ابلاغ آشکار و دعوت مجدّانه به سوى حق است، اگر ایمان آوردند چه بهتر و گر نه زیانى به تو نخواهد رسید.

 

 

 

 (آیه 55)- این آیه سخن را از این فراتر مى‏برد و مى‏گوید: خدا تنها آگاه از حال شما نیست بلکه: «پروردگارت نسبت به حال همه کسانى که در آسمانها و زمین هستند، از همه آگاهتر است» (وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

سپس اضافه مى‏کند: «و ما بعضى از پیامبران را بر بعضى دیگر فضیلت بخشیدیم و به داود کتاب زبور دادیم» (وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلى‏ بَعْضٍ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً).

این جمله در حقیقت پاسخ به یکى از ایرادات مشرکان است، که با تعبیر تحقیر آمیز مى‏گفتند: آیا خداوند شخص دیگرى را نداشت که محمد یتیم را به  نبوّت انتخاب کرد؟ وانگهى چه شد که او سر آمد همه پیامبران و خاتم آنها شد؟! قرآن مى‏گوید: این جاى تعجب نیست خداوند از ارزش انسانى هر کس آگاه است و پیامبران خود را از میان همین توده مردم برگزیده، یکى را به عنوان خلیل اللّهى مفتخر ساخت، دیگرى را کلیم اللّه، و دیگرى را روح اللّه قرار داد، پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله را به عنوان حبیب اللّه برگزید و خلاصه بعضى را بر بعضى فضیلت بخشید، طبق موازینى که خودش مى‏داند و حکمتش اقتضا مى‏کند.

با این که داود داراى حکومت عظیم و کشور پهناورى بود، خداوند این را افتخار او قرار نمى‏دهد بلکه کتاب زبور را افتخار او مى‏شمرد تا مشرکان بدانند عظمت یک انسان به مال و ثروت و داشتن قدرت و حکومت ظاهرى نیست و یتیم و بى‏مال بودن دلیلى بر تحقیر نخواهد شد.

 

 

 

 (آیه 56)- در این آیه باز سخن از مشرکان است و در تعقیب بحثهاى گذشته به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مى‏گوید: «به آنها بگو: معبودهایى را که غیر خدا شایسته پرستش مى‏پندارید بخوانید، آنها نه قدرت دارند مشکلات و گرفتاریها را از شما برطرف سازند و نه دگرگونى در آن ایجاد کنند» (قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنْکُمْ وَ لا تَحْوِیلًا).

در حقیقت این آیه همانند بسیارى دیگر از آیات قرآن، منطق و عقیده مشرکان را از این راه ابطال مى‏کند که پرستش و عبادت آلهه یا به خاطر جلب منفعت است یا دفع زیان، در حالى که اینها قدرتى از خود ندارند که مشکلى را برطرف سازند و نه حتى مشکلى را جابه‏جا کنند.

تعبیر به «الَّذِینَ» در این آیه بیانگر آن است که منظور همه معبودهاى غیر اللّه نیست، بلکه معبودهایى همچون فرشتگان و حضرت مسیح (ع) و مانند آنهاست.

 

 

 

 (آیه 57)- این آیه در حقیقت دلیلى است براى آنچه در آیه قبل گفته شد، مى‏گوید: مى‏دانید چرا آنها قادر نیستند مشکلى را از دوش شما، بدون اذن پروردگار بردارند براى این که خودشان براى حل مشکلات به در خانه خدا مى‏روند، خودشان سعى دارند به ذات پاک او تقرب جویند و هرچه مى‏خواهند از او بخواهند: «کسانى را که آنان مى‏خوانند، خودشان وسیله‏اى (براى تقرّب) به پروردگارشان مى‏جویند» (أُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِیلَهَ).

 «وسیله‏اى هر چه نزدیکتر» (أَیُّهُمْ أَقْرَبُ).

 «و به رحمت او امیدوارند» (وَ یَرْجُونَ رَحْمَتَهُ).

 «و از عذاب او مى‏ترسند» (وَ یَخافُونَ عَذابَهُ).

 «چرا که عذاب پروردگارت (چنان شدید مى‏باشد که) همواره درخور پرهیز و وحشت است» (إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ کانَ مَحْذُوراً).

 

 

 

 (آیه 58)- تسلیم بهانه جویان نشو! به دنبال بحثهایى که با مشرکان در زمینه توحید و معاد در آیات گذشته خواندیم این آیه آنها را با گفتار بیدار کننده‏اى اندرز مى‏دهد و پایان و فناء این دنیا را در مقابل دیدگان عقلشان مجسّم مى‏سازد تا بدانند این سرا، سراى فانى است، و سراى بقا جاى دیگر است، و خود را براى مقابله با نتائج اعمالشان آماده سازند مى‏گوید: «و هیچ آبادى در روى زمین نیست مگر این که ما آن را قبل از روز قیامت هلاک مى‏کنیم، یا به عذاب شدیدى گرفتارش مى‏سازیم» (وَ إِنْ مِنْ قَرْیَهٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِکُوها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَهِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِیداً).

بدکاران ستمگر و طاغیان گردنکش را به وسیله عذاب نابود مى‏کنیم و دیگران را با مرگ طبیعى و یا حوادثى معمولى.

بالاخره این جهان پایان مى‏گیرد و همه راه فنا را مى‏پیمایند «و این (یک اصل مسلّم و قطعى است که) در کتاب الهى [لوح محفوظ] ثبت است» (کانَ ذلِکَ فِی الْکِتابِ مَسْطُوراً).

 

 

 

 (آیه 59)- در اینجا این ایراد براى مشرکان باقى مى‏ماند که خوب ما بحثى نداریم ایمان بیاوریم، اما به این شرط که پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله هر معجزه‏اى را که ما پیشنهاد مى‏کنیم انجام دهد، و در واقع به بهانه جوییهاى ما تن در دهد.

قرآن در پاسخ آنها مى‏گوید: «هیچ چیز مانع ما نبود که این گونه معجزات را بفرستیم جز این که پیشینیان آن را تکذیب کردند» (وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ). 

 اشاره به این که: معجزاتى که دلیل صدق پیامبر است به قدر کافى فرستاده شده و اما معجزات اقتراحى و پیشنهادى شما، چیزى نیست که با آن موافقت شود، چرا که پس از مشاهده باز ایمان نخواهید آورد، اگر بپرسند به چه دلیل؟

در پاسخ گفته مى‏شود به دلیل این که امتهاى گذشته که آنها هم شرائطى کاملا مشابه شما داشتند نیز چنین پیشنهادهاى بهانه جویانه‏اى را کردند، بعدا هم ایمان نیاوردند.

سپس قرآن روى یک نمونه روشن از این مسأله انگشت گذارده، مى‏گوید:

 «و ما به قوم ثمود ناقه دادیم که روشنگر بود» (وَ آتَیْنا ثَمُودَ النَّاقَهَ مُبْصِرَهً).

همان شترى که به فرمان خدا از کوه سر برآورد، چرا که تقاضاى چنین معجزه‏اى را کرده بودند، معجزه‏اى روشن و روشنگر! ولى با این حال آنها ایمان نیاوردند «پس به آن ناقه ستم کردند» و او را به قتل رساندند (فَظَلَمُوا بِها).

اصولا برنامه ما این نیست که هر کسى معجزه‏اى پیشنهاد کند پیامبر تسلیم او گردد «و ما آیات و معجزات را جز براى تخویف مردم و اتمام حجت نمى‏فرستیم» (وَ ما نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفاً).

 

 

 

 (آیه 60)- سپس پیامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى داده، مى‏گوید: اگر آنها در مقابل سخنانت این چنین لجاجت به خرج مى‏دهند و ایمان نمى‏آورند مطلب تازه‏اى نیست، «به خاطر بیاور هنگامى را که به تو گفتیم پروردگارت احاطه کامل بر مردم دارد» و از وضعشان کاملا آگاه است (وَ إِذْ قُلْنا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحاطَ بِالنَّاسِ).

همیشه در برابر دعوت پیامبران، گروهى پاکدل ایمان آورده‏اند و گروهى متعصب و لجوج به بهانه‏جویى و کارشکنى و دشمنى برخاسته‏اند، در گذشته چنین بوده، امروز نیز چنین است.

سپس اضافه مى‏کند: «و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم فقط براى آزمایش مردم بود» (وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلَّا فِتْنَهً لِلنَّاسِ).                     

 «همچنین شجره معلونه [درخت نفرین شده‏] را که در قرآن ذکر کرده‏ایم» آن نیز آزمایشى براى مردم است (وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْآنِ).

در پایان اضافه مى‏کند: «ما آنها را بیم داده (و انذار) مى‏کنیم اما جز طغیان عظیم، چیزى بر آنها نمى‏افزاید» (وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیاناً کَبِیراً).

چرا که اگر دل و جان آدمى آماده پذیرش حق نباشد، نه تنها سخن حق در آن اثر نمى‏گذارد، بلکه غالبا نتیجه معکوس مى‏دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى‏افزاید- دقت کنید.

 

رؤیاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و شجره ملعونه:

جمعى از مفسران شیعه و اهل سنت نقل کرده‏اند که: این خواب اشاره به جریان معروفى است که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در خواب دید میمونهایى از منبر او بالا مى‏روند و پایین مى‏آیند، بسیار از این مسأله غمگین شد، آن چنان که بعد از آن کمتر مى‏خندید- این میمونها را به بنى امیه تفسیر کرده‏اند که یکى بعد از دیگرى بر جاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نشستند در حالى که از یکدیگر تقلید مى‏کردند و افرادى فاقد شخصیت بودند و حکومت اسلامى و خلافت رسول اللّه را به فساد کشیدند.

اما شجره معلونه- در قرآن ممکن است اشاره به هر گروه منافق و خبیث و مطرود درگاه خدا، مخصوصا گروههایى همانند بنى امیه و یهودیان سنگدل و لجوج و همه کسانى که در خط آنها گام برمى‏دارند، باشد، و شجره زقوم در قیامت تجسّمى از وجود این شجرات خبیثه در جهان دیگر است، و همه این شجرات خبیثه مایه آزمایش و امتحان مؤمنان راستین در این جهان هستند.

 

 

 

(آیه 61)- در اینجا قرآن به مسأله سرپیچى ابلیس از فرمان خدا مبنى بر سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال این ماجرا اشاره مى‏کند.

مطرح کردن این ماجرا به دنبال بحثهاى گذشته پیرامون مشرکان لجوج، در واقع اشاره به این است که نمونه کامل استکبار و کفر و عصیان، شیطان بود، ببینید سرنوشتش به کجا رسید، شما پیروان او نیز همان سرنوشت را خواهید داشت.

 نخست مى‏گوید: «و یادآور هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید و همگى جز ابلیس سجده کردند» (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ).

این سجده یک نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتیاز او بر سایر موجودات و یا سجده‏اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرینش چنین مخلوق شگرفى.

ابلیس که باد کبر و غرور در سر داشت و خودخواهى و خودبینى بر عقل و هوشش پرده افکنده بود، به گمان این که خاک و گل، که منبع همه برکات و سر چشمه حیات است کم اهمیت‏تر از آتش است به عنوان اعتراض به پیشگاه خدا چنین «گفت: آیا من براى موجودى سجده کنم که او را از گل آفریده‏اى» (قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً).

 

 

 

 (آیه 62)- ولى هنگامى که دید بر اثر این استکبار و سرکشى در برابر فرمان خدا از درگاه مقدسش براى همیشه طرد شد: «گفت: به من بگو، این کسى را که بر من برترى داده‏اى (به چه دلیل بوده است؟) اگر مرا تا روز قیامت زنده بگذارى، همه فرزندانش را، جز عدّه کمى، گمراه و ریشه کن خواهم ساخت» (قالَ أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا).

 

 

 

(آیه 63)- در این هنگام براى این که میدان آزمایشى براى همگان تحقق یابد، و وسیله‏اى براى پرورش مؤمنان راستین فراهم شود- که انسان همواره در کوره حوادث پخته مى‏شود، و در برابر دشمن نیرومند، قوى و قهرمان مى‏گردد- به شیطان امکان بقاء و فعالیت داده شده: «فرمود: برو، هر کس از آنها از تو تبعیت کند پس جهنم کیفر شماست، کیفرى است فراوان»! (قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُوراً).

به این وسیله اعلام آزمایش کرده و سر انجام پیروزى و شکست در این آزمایش بزرگ الهى را بیان فرموده.

                        

 

 

 (آیه 64)- دامهاى ابلیس! در این آیه طرق نفوذ شیطان و اسباب و وسائلى را که در وسوسه‏هاى خود به آن متوسل مى‏شود به شکل جالب و گویایى چنین شرح مى‏دهد: «و هر کدام از آنها را مى‏توانى با صدایت تحریک کن» (وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ).

 «و لشکر سواره و پیاده‏ات را بر آنها گسیل دار»! (وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ).

شیطان دستیاران فراوانى از جنس خود و از جنس آدمیان دارد که براى اغواى مردم به او کمک مى‏دهند، بعضى سریعتر و نیرومندتر همچون لشکر سواره‏اند، و بعضى آرامتر و ضعیفتر همچون لشکر پیاده! «و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوى»! (وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ).

 «و آنها را با وعده‏ها سرگرم کن»! (وَ عِدْهُمْ).

سپس هشدار مى‏دهد که: «ولى شیطان جز فریب و دروغ وعده‏اى به آنها نمى‏دهد» (وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلَّا غُرُوراً).

 

 

 

 (آیه 65)- اما بدان «تو هرگز سلطه‏اى بر بندگان من نخواهى یافت» (إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ).

 «و همین قدر کافى است که پروردگارت (ولىّ و) حافظ آنها باشد» (وَ کَفى‏ بِرَبِّکَ وَکِیلًا).

 

 

 

 (آیه 66)- با این همه نعمت این همه کفران چرا؟! بحثهایى را که در زمینه توحید و مبارزه با شرک در گذشته داشتیم در اینجا نیز آن را تعقیب مى‏کند، و از دو راه مختلف (راه استدلال و برهان- و راه وجدان و درون) در این موضوع وارد بحث مى‏شود.

نخست به توحید استدلالى اشاره کرده، مى‏گوید: «پروردگار شما کسى است که کشتى را در دریا به حرکت در مى‏آورد، حرکتى مداوم و مستمر»! (رَبُّکُمُ الَّذِی یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ فِی الْبَحْرِ).                     

 بدیهى است براى حرکت کشتیها در دریا، نظاماتى دست به دست هم داده تا این امر فراهم گردد.

البته مى‏دانید کشتیها همیشه بزرگترین وسیله نقلیه انسانها بوده و هستند، هم اکنون کشتیهاى غول پیکرى داریم که به اندازه یک شهر کوچک وسعت و سرنشین دارند.

سپس اضافه مى‏کند: هدف از این برنامه آن است «تا از نعمت او بهره‏مند شوید» (لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ). براى مسافرتهاى خودتان، براى نقل و انتقال مال التجاره‏ها، و براى آنچه به دین و دنیاى شما کمک مى‏کند.

چرا که: «خدا نسبت به شما مهربان است» (إِنَّهُ کانَ بِکُمْ رَحِیماً).

 

 

 

 (آیه 67)- از این توحید استدلالى- که گوشه کوچکى از نظام آفرینش را که حاکى از مبدأ علم و قدرت و حکمت آفریدگار است نشان مى‏دهد- به استدلال فطرى منتقل مى‏شود و مى‏گوید: فراموش نکنید: «هنگامى که ناراحتیها در دریا به شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج کوبنده و وحشتناک شوید) تمام معبودهایى را که مى‏خوانید جز خدا از نظر شما گم مى‏شود» (وَ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ).

و باید گم شود چرا که طوفان حوادث پرده‏هاى تقلید و تعصب را که بر فطرت آدمى افتاده کنار مى‏زند، و نور فطرت که نور توحید و خداپرستى و یگانه پرستى است جلوه‏گر مى‏شود.

این یک قانون عمومى است که تقریبا هر کس آن را تجربه کرده است که در گرفتاریها هنگامى که کارد به استخوان مى‏رسد، موقعى که اسباب ظاهرى از کار مى‏افتند، و کمکهاى مادى ناتوان مى‏گردند، انسان به یاد مبدأ بزرگى از علم و قدرت مى‏افتد که او قادر بر حلّ سخت‏ترین مشکلات است. اما ایمان و توجه به خدا در صورتى ارزش دارد که دائمى و پایدار باشد.

سپس اضافه مى‏کند: اما شما فراموشکاران «هنگامى که دست قدرت الهى شما را به سوى خشکى نجات داد رو مى‏گردانید و اصولا انسان کفران کننده است»        

 (فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کانَ الْإِنْسانُ کَفُوراً).

بار دیگر پرده‏هاى غرور و غفلت، تقلید و تعصب، این نور الهى را مى‏پوشاند و گرد و غبار عصیان و گناه و سرگرمیهاى زندگى مادى، چهره تابناک آن را پنهان مى‏سازد.

 

 

 

 (آیه 68)- ولى آیا فکر مى‏کنید خداوند در خشکى و قلب صحرا نمى‏تواند شما را به مجازاتهاى شدید مبتلا سازد؟: «پس آیا شما از این ایمنید که به فرمان او زمین بشکافد و شما را در کام خود فرو ببرد»؟ (أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمْ جانِبَ الْبَرِّ).

و «آیا از این ایمنید که طوفانى از سنگ بر شما ببارد (و شما را در زیر سنگها مدفون سازد عذابى که به مراتب از غرق در دریاها سخت‏تر است) سپس حافظ و نگهبانى براى خود پیدا نکنید»؟! (أَوْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حاصِباً ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ وَکِیلًا).

 

 

 

(آیه 69)- سپس اضافه مى‏کند: اى فراموشکاران آیا گمان کردید این آخرین بار بود که شما نیاز به سفر دریا پیدا کردید؟ «یا این که ایمن هستید که بار دیگر شما را به دریا بازگرداند، و تندباد کوبنده‏اى بر شما بفرستد، و شما را بخاطر کفرتان غرق کند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر ما پیدا نکنید» (أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعِیدَکُمْ فِیهِ تارَهً أُخْرى‏ فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّیحِ فَیُغْرِقَکُمْ بِما کَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنا بِهِ تَبِیعاً).

 

 

 

 (آیه 70)- انسان گل سر سبد موجوادت! از آنجا که یکى از طرق تربیت و هدایت، همان دادن شخصیت به افراد است، قرآن مجید به دنبال بحثهایى که در باره مشرکان و منحرفان در آیات گذشته داشت، در اینجا به بیان شخصیت والاى نوع بشر و مواهب الهى نسبت به او مى‏پردازد، تا با توجه به این ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خود را نیالاید و خویش را به بهاى ناچیزى نفروشد، مى‏فرماید: «و ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم» 

 

سپس به سه قسمت از مواهب الهى، نسبت به انسانها اشاره کرده، مى‏گوید:

 «و ما آنها را (با مرکبهاى مختلفى که در اختیارشان قرار داده‏ایم) در خشکى و دریا  حمل کردیم» (وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ).

دیگر این که: «آنها را از طیبات روزى دادیم» (وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ).

سوم این که: «ما آنها را بر بسیارى از مخلوقات خود فضیلت و برترى دادیم» (وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا).

چرا انسان برترین مخلوق خداست؟ پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست، زیرا مى‏دانیم تنها موجودى که از نیروهاى مختلف، مادى و معنوى، جسمانى و روحانى تشکیل شده، و در لابلاى تضادها مى‏تواند پرورش پیدا کند، و استعداد تکامل و پیشروى نامحدود دارد، انسان است.

حدیث معروفى که از امیر مؤمنان على علیه السّلام نقل شده نیز شاهد روشنى بر این مدعاست، آنجا که مى‏فرماید: «خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان و حیوانات و انسان، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حیوانات مجموعه‏اى از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعه‏اى است از هر دو تا کدامین غالب آید، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد، از حیوانات پست‏تر».

 

 

 

 (آیه 71)- این آیه به یکى دیگر از مواهب الهى نسبت به انسان، و سپس مسؤولیتهاى سنگینى را که به موازات این مواهب متوجه او مى‏شود اشاره مى‏کند:

در آغاز به «مسأله رهبرى» و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته، مى‏گوید: «روز قیامت هر گروهى را با امام و رهبرشان مى‏خوانیم» (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ).

یعنى آنها که رهبرى پیامبران و جانشینان آنان را در هر عصر و زمان پذیرفتند، همراه پیشوایانشان خواهند بود، و آنها که رهبرى شیطان و ائمه ضلال و پیشوایان جبّار و ستمگر را انتخاب کردند همراه آنها خواهند بود.

این تعبیر در عین این که یکى از اسباب تکامل انسان را بیان مى‏کند، هشدارى است به همه افراد بشر که در انتخاب رهبر فوق العاده دقیق و سختگیر باشند، و زمام فکر و برنامه خود را به دست هر کس نسپرند.        

 لذا در دنباله آیه مى‏گوید: آنجا مردم دو گروه مى‏شوند «پس کسانى که نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى‏شود آنها (با سرفرازى و افتخار و خوشحالى و سرور) نامه اعمالشان را مى‏خوانند و کوچکترین ظلم و ستمى به آنها نمى‏شود» (فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا).

 

 

 

 (آیه 72)- «اما کسى که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است» (وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلًا).

نه در این دنیا راه هدایت را پیدا مى‏کنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را، چرا که چشم خود را به روى همه واقعیات بستند و از دیدن چهره حق و آیات خداوند و آنچه مایه هدایت و عبرت است و آن همه مواهبى که خداوند به آنها بخشیده بود، خود را محروم ساختند، و از آنجا که سراى آخرت بازتاب و انعکاس عظیمى است از این جهان، چه جاى تعجب که این کوردلان به صورت نابینا وارد عرصه محشر شوند؟! نقش رهبرى در اسلام- در حدیث معروفى که از امام باقر علیه السّلام نقل شده هنگامى که سخن از ارکان اصلى اسلام به میان مى‏آورد «ولایت» (رهبرى) را پنجمین و مهمترین رکن معرفى مى‏نمود در حالى که نماز که معرف پیوند خلق با خالق است و روزه که رمز مبارزه با شهوات است و زکات که پیوند خلق با خلق است و حج که جنبه‏هاى اجتماعى اسلام را بیان مى‏کند چهار رکن اصلى دیگر.

سپس امام علیه السّلام اضافه مى‏کند: «هیچ چیز به اندازه ولایت و رهبرى اهمیت ندارد».- چرا که اجراى اصول دیگر در سایه آن خواهد بود.

و نیز به همین دلیل در حدیث معروفى از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نقل شده: «کسى که بدون امام و رهبر از دنیا برود مرگ او مرگ جاهلیت است».

تاریخ نیز بسیار به خاطر دارد که گاهى یک ملت در پرتو رهبرى یک رهبر بزرگ و شایسته در صف اول در جهان قرار گرفته، و گاه همان ملت با همان نیرو انسانى و منابع دیگر به خاطر رهبرى ضعیف و نالایق آن چنان سقوط کرده که شاید کسى باور نکند این همان ملت پیشرو است.

 

 

 

 (آیه 73)- با توجه به بحثى که در آیات گذشته پیرامون شرک و مشرکان بود در اینجا به پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله هشدار مى‏دهد که از وسوسه‏هاى این گروه برحذر باشد، مبادا کمترین ضعفى در مبارزه با شرک و بت پرستى به خود راه بدهد، که باید با قاطعیت هر چه تمامتر دنبال گردد.

نخست مى‏گوید: «نزدیک بود آنها تو را (با وسوسه‏هاى خود) از آنچه بر تو وحى کردیم بفریبند، تا غیر آن را به ما نسبت دهى و در آن صورت، تو را به دوستى خود برمى‏گزینند» (وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلًا).

 

 

 

 (آیه 74)- «و اگر ما تو را ثابت قدم نمى‏ساختیم (و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودى) نزدیک بود به آنان تمایل کنى» (وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا). اما این تثبیت الهى مانع از آن تمایل شد.

 

 

 

 (آیه 75)- «اگر چنین مى‏کردى ما دو برابر مجازات (مشرکان) در زندگى دنیا، و دو برابر (مجازات آنها) را بعد از مرگ به تو مى‏چشاندیم، سپس در برابر ما یاورى براى خود نمى‏یافتى»! (إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاهِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیراً).

چرا که هر قدر مقام انسان از نظر علم، معرفت و ایمان بالاتر رود، اعمال نیک او به همان نسبت عمق و ارزش بیشتر، و طبعا ثواب فزونترى خواهد داشت. کیفرها و مجازاتها نیز به همین نسبت بالا خواهد رفت.

خدایا! مرا به خود وامگذار

– در منابع اسلامى مى‏خوانیم هنگامى که سه آیه فوق نازل شد پیامبر صلّى اللّه علیه و آله عرض کرد: اللّهمّ لا تکلنى الى نفسى طرفه عین ابدا «خدایا! مرا حتى به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویشتن وامگذار».

این دعاى پر معنى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله یک درس مهم را به همه ما مى‏دهد که در هر حال باید به خدا پناه برد و به لطف او متکى بود که پیامبران معصوم نیز بدون یارى او در لغزشگاهها مصون نخواهند بود، تا چه رسد به ما در برابر این همه وسوسه‏هاى شیطانى.

 

 

 

(آیه 76)-شأن نزول:مشهور این است که این آیه و آیه بعد در مورد اهل مکه نازل شده است که نشستند و تصمیم گرفتند پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را از مکه بیرون کنند و بعدا این تصمیم، فسخ و مبدل به تصمیم بر اعدام پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در مکه گردید و به دنبال آن خانه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از هر سو محاصره شد، و همانگونه که مى‏دانیم پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از این حلقه محاصره، به طرز اعجازآمیزى، بیرون آمد و به سوى مدینه حرکت کرد و سر آغاز هجرت گردید.

تفسیر:توطئه شوم دیگر؟ در آیات گذشته دیدیم که مشرکان مى‏خواستند از طریق وسوسه‏هاى گوناگون در پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نفوذ کنند و او را از جاده مستقیم خویش منحرف سازند که لطف الهى به یارى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله آمد و نقشه‏هاشان نقش بر آب شد.

به دنبال آن ماجرا طرح دیگرى براى خنثى کردن دعوت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ریختند، و آن این که او را از زادگاهش به نقطه‏اى که احتمالا نقطه خاموش و دور افتاده‏اى بود تبعید کنند که آن هم به لطف پروردگار خنثى شد.

آیه مى‏گوید: «و نزدیک بود آنها تو را از این سرزمین با نقشه و تحریک ماهرانه و حساب شده‏اى خارج سازند» (وَ إِنْ کادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْها).

سپس قرآن به آنها هشدار مى‏دهد که: «و هرگاه چنین مى‏کردند (گرفتار مجازات سخت الهى شده و) پس از تو، جز مدت کمى باقى نمى‏ماندند» (وَ إِذاً لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلَّا قَلِیلًا). و به زودى نابود مى‏شدند زیرا این گناه بسیار عظیمى است که مردم، رهبر دلسوز و نجات بخششان را، از شهر خود بیرون کنند، و به این ترتیب بزرگترین نعمت الهى را کفران نمایند، چنین جمعیتى دیگر حق حیات نخواهند داشت و مجازات نابود کننده الهى به سراغشان خواهد آمد.

 

 

 

 (آیه 77)- این تنها مربوط به مشرکان عرب نیست: «این سنّت (ما در مورد) پیامبرانى است که پیش از تو فرستادیم و هرگز براى سنّت ما تغییر و دگرگونی نخواهى یافت» (سُنَّهَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلًا).

این سنت از یک منطق روشن سر چشمه مى‏گیرد و آن این که چنین قوم ناسپاسى که چراغ هدایت خود را مى‏شکنند سنگر نجات خویش را ویران مى‏کنند.

آرى! چنین قومى دیگر لایق رحمت الهى نیستند، و مجازات آنها را فرا خواهد گرفت، و مى‏دانیم خداوند تبعیضى در میان بندگانش قائل نیست، یعنى در مقابل اعمال یکسان با شرائط یکسان مجازات یکسان قائل مى‏شود.

و این است معنى عدم تخلف سنّتهاى پروردگار.

 

 

 

(آیه 78)- در تعقیب آیات گذشته که از توحید و شرک، و سپس وسوسه‏ها و توطئه‏هاى مشرکان بحث مى‏کرد، در اینجا به مسأله نماز و توجه به خدا و نیایش مى‏پردازد، که عامل مؤثرى براى مبارزه با شرک است، و وسیله‏اى براى طرد هرگونه وسوسه شیطانى از دل و جان آدمى.

نخست مى‏گوید: «نماز را از زوال خورشید (هنگام ظهر) تا نهایت تاریکى شب [نیمه شب‏] برپادار و همچنین قرآن فجر [نماز صبح‏] را، چرا که قرآن فجر، مشهود (فرشتگان شب و روز) است! (أَقِمِ الصَّلاهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلى‏ غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً).

از این تعبیر به خوبى روشن مى‏شود که بهترین موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است.

آیه فوق از آیاتى است که اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى‏کند، و با انضمام به سایر آیات قرآن در زمینه وقت نماز و روایات فراوانى که در این رابطه وارد شده، وقت نمازهاى پنجگانه دقیقا مشخص مى‏شود.

 

 

 

 (آیه 79)- بعد از ذکر نمازهاى فریضه پنجگانه اضافه مى‏کند: «و پاسى از شب را (از خواب برخیز و) قرآن (و نماز) بخوان» (وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ).

مفسران معروف اسلامى این تعبیر را اشاره به نافله شب که در فضیلت آن روایات بى‏شمارى وارد شده است دانسته‏اند.

سپس مى‏گوید: «این یک وظیفه اضافى (علاوه بر نمازهاى فریضه) براى توست» (نافِلَهً لَکَ).

بسیارى این جمله را دلیل بر آن دانسته‏اند که نماز شب بر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله واجب بوده است.

به هر حال در پایان آیه نتیجه این برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنین بیان مى‏کند: «امید است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستایش برانگیزد»! (عَسى‏ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً).

بدون شک «مقام محمود» مقام بسیار برجسته‏اى است که ستایش برانگیز است. و از آنجا که این کلمه به طور مطلق آمده، شاید اشاره به این باشد که ستایش همگان را از اولین و آخرین متوجه تو مى‏کند.

روایات اسلامى، «مقام محمود» را به عنوان مقام «شفاعت کبرى» تفسیر کرده است، چرا که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بزرگترین شفیعان در عالم دیگر است و آنها که شایسته شفاعت باشند، مشمول این شفاعت بزرگ خواهند شد.

نماز شب یک عبادت بزرگ روحانى-

غوغاى زندگى روزانه از جهات مختلف، توجه انسان را به خود جلب مى‏کند، و فکر آدمى را به وادیهاى گوناگون مى‏کشاند بطورى که جمعیت خاطر و حضور قلب کامل، در آن بسیار مشکل است اما در دل شب و به هنگام سحر و فرونشستن غوغاى زندگى مادى، و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقدارى خواب، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى‏دهد که بى‏نظیر است.

به همین دلیل دوستان خدا همیشه از عبادتهاى آخر شب، براى تصفیه روح و حیات قلب و تقویت اراده و تکمیل اخلاص، نیرو مى‏گرفته‏اند.

امیر مؤمنان على علیه السّلام مى‏فرماید: «قیام شب موجب صحت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسک به اخلاق پیامبران است».

حتى در بعضى از روایات مى‏خوانیم که این عبادت به قدرى اهمیت دارد که جز پاکان و نیکان موفق به آن نمى‏شوند.

در حدیثى از امام صادق علیه السّلام مى‏خوانیم: «انسان گاهى دروغ مى‏گوید و سبب محرومیتش از نماز شب مى‏شود، هنگامى که از نماز شب محروم شد از روزى (و مواهب مادى و معنوى) نیز محروم مى‏شود».

 

 

نماز شب به سه بخش تقسیم مى‏شود:

الف) چهار نماز دو رکعتى که مجموعا هشت رکعت مى‏شود و نامش نافله شب است.

ب) یک نماز دو رکعتى که نامش نافله «شفع» است.

ج) نماز یک رکعتى که نامش نافله «وتر» است، و طرز انجام این نمازها درست همانند نماز صبح است ولى اذان و اقامه ندارد، و قنوت وتر را هر چه طولانى‏تر کنند بهتر است.

 

 

 

(آیه 80)- این آیه به یکى از دستورات اصولى اسلام که از روح ایمان و توحید، سر چشمه مى‏گیرد اشاره کرده، مى‏گوید: «و بگو: پروردگارا! مرا (در هر کار) با صداقت وارد کن، و با صداقت خارج ساز» (وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ).

هیچ کار فردى و اجتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نکنم، همچنین هیچ برنامه‏اى را جز به راستى پایان ندهم، راستى و صداقت و درستى و امانت، خط اصلى من در همه کارها باشد و آغاز و انجام همه چیز با آن صورت گیرد.

در حقیقت رمز اصلى پیروزى در همین جا نهفته شده است و راه و روش انبیا و اولیاى الهى همین بوده که فکر، گفتار و اعمالشان از هر گونه غش و تقلب و خدعه و نیرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاک بود.

در پایان آیه به دومین اصل- که از یک نظر میوه درخت توحید، و از نظر دیگر نتیجه ورود و خروج صادقانه در کارهاست- اشاره شده است: «و خداوندا! براى من از سوى خودت سلطان و یاورى قرار ده» (وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً).

 

 

 

 (آیه 81)- و از آنجا که به دنبال «صدق» و «توکل» که در آیه قبل به آن اشاره شد، امید به پیروزى قطعى، خود عامل دیگرى براى موفقیت است در این آیه به پیامبرش مى‏گوید: «و بگو: حق فرا رسید و باطل مضمحل و نابود شد» (وَ قُلْ جاءَ                   الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ)

 «اصولا طبیعت باطل (همین است که) مضمحل و نابود شدنى است» (إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً).

باطل جولانى دارد ولى دوام و بقایى نخواهد داشت و سر انجام، پیروزى از آن حق و طرفداران و پیروان حق خواهد بود.

آیه (جاءَ الْحَقُّ …) و قیام حضرت مهدى (عج): در بعضى از روایات جمله «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» به قیام حضرت مهدى- عج- تفسیر شده است. امام باقر علیه السّلام فرمود: مفهوم این سخن الهى این است که: «هنگامى که امام قائم علیه السّلام قیام کند دولت باطل برچیده مى‏شود».

در روایت دیگرى مى‏خوانیم: مهدى به هنگام تولد بر بازویش این جمله نقش بسته بود: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً».

مسلما مفهوم این احادیث انحصار معنى وسیع آیه به این مصداق نیست بلکه قیام مهدى- عج- از روشنترین مصداقهاى آن است که نتیجه‏اش پیروزى نهایى حق بر باطل در سراسر جهان مى‏باشد.

کوتاه سخن این که این قانون کلى الهى و ناموس تخلف ناپذیر آفرینش در هر عصر و زمانى مصداقى دارد، و قیام پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و پیروزیش بر لشکر شرک بت پرستى و همچنین قیام حضرت مهدى- عج- بر ستمگران و جباران جهان از چهره‏هاى روشن و تابناک این قانون عمومى است.

 

 

 

(آیه 82)- قرآن نسخه شفابخش: از آنجا که در آیات گذشته، بحث از توحید و حق و مبارزه با شرک و باطل بود، در این آیه به تأثیر فوق العاده قرآن و نقش سازنده آن در این رابطه پرداخته، مى‏گوید: «و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى‏کنیم» (وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنِینَ).

قرآن نسخه‏اى است براى سامان بخشیدن به همه نابسامانیها، بهبودى فرد و جامعه از انواع بیماریهاى اخلاقى و اجتماعى.

 «و ستمگران را جز خسران (و زیان بیشتر چیزى بر آنها) نمى‏افزاید» (وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً)

. چرا که به جاى این که از این وسیله هدایت بهره گیرند با حالتى صد در صد منفى به سراغ قرآن مى‏آیند لذا عناد و کفر در جانشان عمق بیشترى پیدا مى‏کند.

 

 

 

 (آیه 83)- در این آیه به یکى از ریشه‏دارترین بیماریهاى اخلاقى «انسانهاى تربیت نایافته» اشاره کرده، مى‏گوید: «و هنگامى که به این انسان نعمت مى‏بخشیم (غرور و استکبار به او دست مى‏دهد) به پروردگار خود پشت مى‏کند و با حالت تکبر، دور مى‏شود» (وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ).

 «اما هنگامى که (نعمت را از او سلب کنیم، و حتى) مختصر ناراحتى به او برسد یأس و نومیدى سر تا پاى او را فرا مى‏گیرد» (وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً).

 

 

 

(آیه 84)- در این آیه روى سخن را به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله کرده، مى‏فرماید: «بگو: هر کس بر طبق روش و خلق و خوى خود عمل مى‏کند» (قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ).

مؤمنانى که از آیات قرآن، شفا مى‏طلبند و رحمت کسب مى‏کنند، و ظالمانى که جز خسارت و زیان، بهره‏اى از آن نمى‏گیرند، و انسانهاى کم ظرفیتى که در حال نعمت مغرورند و در مشکلات مأیوس و زبون، همه اینها طبق روحیاتشان عمل مى‏کنند، روحیاتى که بر اثر تعلیم و تربیت و اعمال مکرر خود انسان شکل گرفته است و به اعمال انسان شکل و جهت مى‏دهد.

و در این میان خداوند شاهد و ناظر حال همه است: «آرى پروردگار شما آگاهتر است به کسانى که راهشان (بهتر و) از نظر هدایت پربارتر است» (فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبِیلًا).

 

 

 

(آیه 85)- روح چیست؟ در تعقیب آیات گذشته به پاسخ بعضى از سؤالات مهم مشرکان یا اهل کتاب پرداخته، مى‏گوید: «از تو در باره روح سؤال مى‏کنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و به شما بیش از اندکى علم و دانش داده نشده است» (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا).

از مجموع قرائن موجود در آیه و خارج آن چنین استفاده مى‏شود که  پرسش کنندگان از حقیقت روح آدمى سؤال کردند، همین روح عظیمى که ما را از حیوانات جدا مى‏سازد و برترین شرف ماست، و تمام قدرت و فعالیت ما از آن سر چشمه مى‏گیرد و به کمکش اسرار علوم را مى‏شکافیم.

و از آنجا که روح، ساختمانى مغایر با ساختمان ماده دارد و اصول حاکم بر آن غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکى و شیمیایى آن است، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مأمور مى‏شود در یک جمله کوتاه و پرمعنى بگوید: «روح، از عالم امر است یعنى خلقتى اسرارآمیز دارد».

و چون بهره شما از علم و دانش بسیار کم و ناچیز است، بنابراین چه جاى شگفتى که رازهاى روح را نشناسید، هر چند از همه چیز به شما نزدیکتر است؟

از امام باقر و امام صادق علیهم السّلام چنین نقل شده که در تفسیر آیه یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ فرمود: «روح از مخلوقات خداوند است بینایى و قدرت و قوت دارد، خدا آن را در دلهاى پیغمبران و مؤمنان قرار مى‏دهد».

البته روح آدمى مراتب و درجاتى دارد، آن مرتبه‏اى از روح که در پیامبران و امامان است مرتبه فوق العاده والایى است، که از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نیز آگاهى و علم فوق العاده است و مسلما چنین مرتبه‏اى از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتى از جبرئیل و میکائیل!- دقت کنید.

 

 

 

(آیه 86)- آنچه دارى از برکت رحمت اوست! چند آیه قبل سخن از قرآن بود، در اینجا در همین زمینه سخن مى‏گوید، نخست مى‏فرماید: «و اگر بخواهیم آنچه را بر تو وحى فرستاده‏ایم، از تو مى‏گیریم» (وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ).

 «سپس کسى را نمى‏یابى که در برابر ما از تو دفاع کند» و آن را از ما بازپس گیرد (ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنا وَکِیلًا).

پس این مائیم که این علوم را به تو بخشیده‏ایم تا رهبر و هادى مردم باشى، و این مائیم که هرگاه صلاح بدانیم از تو بازپس مى‏گیریم، و هیچ کس را در این رابطه دخل و تصرفى نیست!

                     

 

 

 (آیه 87)- این آیه که به صورت استثناء آمده است، مى‏گوید: اگر ما این علم و دانش را از تو نمى‏گیریم چیزى نیست: «مگر رحمت پروردگارت» (إِلَّا رَحْمَهً مِنْ رَبِّکَ). رحمتى است براى هدایت و نجات خودت و رحمتى است براى هدایات و نجات جهان بشریت و این رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرینش است که ایجاب مى‏کند هرگز روى زمین از حجت الهى خالى نماند.

و در پایان آیه به عنوان تأکید، یا به عنوان بیان دلیل بر جمله سابق مى‏گوید:

 «که فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است» (إِنَّ فَضْلَهُ کانَ عَلَیْکَ کَبِیراً).

وجود زمینه این فضل در دل تو که با آب عبادت و تهذیب نفس و جهاد آبیارى شده از یکسو، و نیاز مبرم بندگان به چنین رهبرى از سویى دیگر، ایجاب کرده است که فضل خدا بر تو فوق العاده زیاد باشد.

درهاى علم را به روى تو بگشاید، از اسرار هدایت انسان آگاهت سازد، و از خطاها محفوظت دارد، تا الگو و اسوه‏اى براى همه انسانها تا پایان جهان باشى.

 

 

 

(آیه 88)- هیچ‏گاه همانند قرآن را نخواهند آورد! با توجه به این که آیات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است، پیوند این آیه که با صراحت از اعجاز قرآن سخن مى‏گوید با آنها نیاز به گفتگو ندارد.

به هر حال خداوند روى سخن را در اینجا به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله کرده، مى‏گوید: «بگو:اگر انسانها و پریان- جن و انس- اتفاق کنند تا همانند این قرآن را بیاورند همانند آن را نخواهند آورد هر چند یکدیگر را کمک کنند» (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً).

این آیه با صراحت تمام، همه جهانیان را اعم از کوچک و بزرگ، عرب و غیر عرب، انسانها و حتّى موجودات عاقل غیر انسانى، دانشمندان، فلاسفه، ادباء، مورخان، نوابغ و غیر نوابغ، خلاصه همه را بدون استثناء در همه اعصار دعوت به مقابله با قرآن کرده است و مى‏گوید: اگر فکر مى‏کنید قرآن سخن خدا نیست و ساخته مغز بشر است، شما هم انسان هستید، همانند آن را بیاورید و هرگاه بعد از تلاش و کوشش همگانى، خود را ناتوان یافتید، این بهترین دلیل بر معجزه بودن قرآن است. 

 این دعوت به مقابله که در اصطلاح علماء عقائد، «نحدّى» نامیده مى‏شود یکى از ارکان هر معجزه است، و هر جا چنین تعبیرى به میان آمد به روشنى مى‏فهمیم که آن موضوع، از معجزات است.

 

 

 

 (آیه 89)- این آیه در واقع بیان یکى از جنبه‏هاى اعجاز قرآن یعنى «جامعیت» آن است، مى‏گوید: «ما در این قرآن براى مردم از هر چیز نمونه‏اى آوردیم» و همه معارف در آن جمع است (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ).

 «اما بیشتر مردم (در برابر آن از هر کارى) جز انکار ابا داشتند» (فَأَبى‏ أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً).

به راستى این تنوع محتویات قرآن، آن هم از انسانى درس نخوانده، عجیب است، چرا که در این کتاب آسمانى، هم دلائل متین عقلى با ریزه کاریهاى مخصوصش در زمینه عقائد آمده، و هم بیان احکام متین و استوار بر اساس نیازمندیهاى بشر در همه زمینه‏ها، هم بحثهاى تاریخى قرآن در نوع خود بى‏نظیر، هیجان انگیز، بیدارگر، دلچسب، تکان دهنده و خالى از هرگونه خرافه است.

و هم مباحث اخلاقیش که با دلهاى آماده همان کار را مى‏کند که باران بهار با زمینهاى مرده! مسائل علمى که در قرآن مطرح شده، پرده از روى حقایقى بر مى‏دارد که حد اقل در آن زمان براى هیچ دانشمندى شناخته نشده بود.

خلاصه قرآن در هر وادى گام مى‏نهد، عالیترین نمونه را ارائه مى‏دهد. به همین دلیل اگر جن و انس جمع شوند که همانند آن را بیاورند قادر نخواهند بود.

 

 

 

 (آیه 90)-شأن نزول:در مورد نزول این آیه و سه آیه بعد از آن چنین نقل شده که: «گروهى از مشرکان مکه در کنار خانه کعبه اجتماع کردند و با یکدیگر پیرامون کار پیامبر سخن گفتند، سر انجام چنین نتیجه گرفتند که باید کسى را به سراغ محمّد فرستاد و به او پیغام داد که اشراف قریش آماده سخن گفتن با تواند، نزد ما بیا.

پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به امید این که شاید نور ایمان در قلب آنها درخشیدن گرفته و آماده پذیرش حق شده‏اند فورا به سراغ آنها شتافت.         

 اما با این سخنان رو برو شد:

اى محمّد! ما تو را براى اتمام حجت به اینجا خوانده‏ایم. بگو ببینیم درد تو چیست و چه مى‏خواهى؟! پیامبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود: خداوند مرا به سوى شما فرستاده و کتاب آسمانى بر من نازل کرده اگر آن را بپذیرید، در دنیا و آخرت به نفع شما خواهد بود و اگر نپذیرید صبر مى‏کنم تا خدا میان من و شما داورى کند.

گفتند: بسیار خوب، حال که چنین مى‏گویى هیچ شهرى تنگتر از شهر ما نیست (اطراف مکه را کوههاى نزدیک به هم فرا گرفته) از پروردگارت بخواه این کوهها را عقب بنشاند و نهرهاى آب همچون نهرهاى شام و عراق در این سرزمین خشک و بى‏آب و علف جارى سازد.

پیامبر صلّى اللّه علیه و آله با بى‏اعتنایى فرمود: من مأمور به این کارها نیستم.

گفتند: پس قطعاتى از سنگهاى آسمانى را- آنگونه که گمان مى‏کنى خدایت هر وقت بخواهد مى‏تواند بر سر ما بیفکند- بر ما فرود آر! فرمود: این مربوط به خداست اگر بخواهد مى‏کند.

یکى از آن میان صدا زد: ما با این کارها نیز ایمان نمى‏آوریم، هنگامى ایمان خواهیم آورد که خدا و فرشتگان را بیاورى و در برابر ما قرار دهى! پیامبر (هنگامى که این لاطائلات را شنید) از جا برخاست تا آن مجلس را ترک کند بعضى از آن گروه به دنبال حضرت حرکت کردند و گفتند: اى محمّد! قوم تو هر پیشنهادى کردند قبول نکردى، به خدا سوگند هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا به آسمان بالا روى، و چند نفر از ملائکه را پس از بازگشت با خود بیاورى! و نامه‏اى در دست داشته باشى که گواهى بر صدق دعوتت دهد! پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در حالى که قلبش را هاله‏اى از اندوه و غم به خاطر جهل و لجاجت و استکبار این قوم فرا گرفته بود از نزد آنها بازگشت ….

در این هنگام این آیات نازل شد و به گفتگوهاى آنها پاسخ داد».

تفسیر:پس از بیان عظمت و اعجاز قرآن در آیات گذشته در اینجا به قسمتى از بهانه جوئیهاى لجوجانه مشرکان اشاره مى‏کند که در شش قسمت بیان شده است:

1- نخست مى‏گوید: «و آنها گفتند: ما هرگز به تو ایمان نمى‏آوریم مگر این که از این سرزمین چشمه پرآبى براى ما خارج کنى»! (وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً). 

 

 

 

(آیه 91)- دوم: «یا این که باغى از درختان خرما و انگور در اختیار تو باشد که جویبارها و نهرها در لابلاى درختانش به جریان اندازى»! (أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّهٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِیراً).

 

 

 

 (آیه 92)- سوم: «یا آسمان را چنان که مى‏پندارى قطعه قطعه بر سر ما فرود آرى» (أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً).

4- «یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بیاورى» (أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکَهِ قَبِیلًا).

 

 

 

 (آیه 93)- پنجم: «یا براى تو خانه‏اى پرنقش و نگار از طلا باشد» (أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ).

6- «یا به آسمان بالا روى! حتى اگر به آسمان روى ایمان نمى‏آوریم مگر آن که نامه‏اى بر ما فرود آورى که آن را بخوانیم» (أَوْ تَرْقى‏ فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ).

در پایان این آیات مى‏خوانیم که خداوند به پیامبرش دستور مى‏دهد که در برابر این پیشنهادهاى ضد و نقیض و بى‏پایه و گاهى مضحک «بگو: منزه است پروردگارم» از این سخنان بى‏معنى (قُلْ سُبْحانَ رَبِّی).

 «مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم» (هَلْ کُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا).

و وظیفه پیامبر ارائه معجزه است به مقدارى که صدق دعوت او ثابت شود و بیش از این چیزى بر او نیست.

 

 

 

 (آیه 94)- بهانه همگونى! در آیات گذشته سخن از بهانه جویى مشرکان در زمینه نبوت پیامبر اسلام بود، و در اینجا به بهانه همگونى اشاره کرده، مى‏گوید: «تنها چیزى که مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت ایمان بیاورند این بود که مى‏گفتند: آیا                        

 خدا انسانى را به عنوان پیامبر برانگیخته»؟ (وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا).

آیا باور کردنى است که این مقام والا و بسیار مهم بر عهده انسانى گذارده شود؟

آیا نباید این رسالت عظیم را بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند، تا از عهده آن به خوبى برآید، انسان خاکى کجا و رسالت الهى کجا؟ افلاکیان شایسته این مقامند نه خاکیان! این منطق سست و بى‏پایه مخصوص به یک گروه و دو گروه نبود، بلکه شاید اکثر افراد بى‏ایمان در طول تاریخ در برابر پیامبران به آن توسل جسته‏اند.

 

 

 

(آیه 95)- قرآن در یک جمله کوتاه و روشن پاسخ پرمعنایى به همه آنها داده مى‏گوید: «بگو: (حتى) اگر در روى زمین فرشتگانى (زندگى مى‏کردند، و) با آرامش گام برمى‏داشتند، ما از آسمان فرشته‏اى را به عنوان رسول بر آنها نازل مى‏کردیم» (قُلْ لَوْ کانَ فِی الْأَرْضِ مَلائِکَهٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولًا). یعنى همواره رهبر باید از جنس پیروانش باشد، انسان براى انسانها و فرشته براى فرشتگان.

دلیل این همگونى رهبر و پیروان نیز روشن است، زیرا از یک سو مهمترین بخش تبلیغى یک رهبر بخش عملى اوست. همان الگو بودن و اسوه بودن، و این تنها در صورتى ممکن است که داراى همان غرائز و احساسات، و همان ساختمان جسمى و روحى باشد.

از سوى دیگر رهبر باید همه دردها، نیازها، و خواسته‏هاى پیروان خود را به خوبى درک کند تا براى درمان و پاسخگویى به آن آماده باشد.

به همین دلیل پیامبران از میان توده‏هاى مردم برخاسته‏اند.

 

 

 

(آیه 96)- در تعقیب بحثهاى گذشته که در زمینه توحید و نبوت، و گفتگو با مخالفان بود، در اینجا یک نوع اعلام ختم بحث در این مرحله و نتیجه گیرى از آن مى‏باشد.

نخست مى‏گوید: اگر آنها دلائل روشن تو را در رابطه با توحید و نبوت و معاد  نپذیرند به آنها اعلام کن و «بگو: همین بس که خدا میان من و شما گواه باشد، چرا که او از حال بندگانش آگاه (و نسبت به کارشان) بیناست» (قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبِیراً بَصِیراً).

 

در حقیقت دو هدف از بیان این عبارت در نظر بوده است نخست این که:

مخالفان متعصب لجوج را تهدید کند که خداوند آگاه و بینا، شاهد و گواه اعمال ما و شماست، گمان نکنید از محیط قدرت او بیرون خواهید رفت، و یا چیزى از اعمالتان بر او مخفى مى‏ماند.

دیگر این که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله با بیان این عبارت ایمان قاطع خود را به آنچه گفته است ظاهر سازد چرا که قاطعیت گوینده در سخن خود، اثر عمیق روانى در شنونده دارد، باشد که این تعبیر محکم و قاطع که توأم با یک نوع تهدید ملایم نیز مى‏باشد در آنها اثر بگذارد قلبشان را تکان دهد و فکرشان را بیدار کند و به راه راست بخواند.

 

 

 

 (آیه 97)- سپس اضافه مى‏کند: «هر کس را خدا هدایت کند، هدایت یافته واقعى اوست» (وَ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ).

 «و هر کس را (به خاطر اعمالش) گمراه سازد، هادیان و سرپرستانى غیر خدا براى او نخواهى یافت» (وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِهِ).

تنها راه این است که باز هم به سوى او بازگردند و نور هدایت از او بطلبند.

این دو جمله در حقیقت اشاره به این است که تنها استدلالات قوى و کوبنده براى ایمان آوردن کافى نیست، بلکه تا توفیق الهى و شایستگى هدایت در او پیدا نشود محال است ایمان بیاورد.

         نطفه پاک بباید که شود قابل فیض             ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ و مرجان نشود!

 سپس به صورت یک تهدید قاطع و کوبنده صحنه‏اى از صحنه‏هاى قیامت را که نتیجه قطعى اعمال آنهاست به آنها نشان داده، مى‏فرماید: «ما آنها را در روز قیامت بر صورتهایشان محشور مى‏کنیم» (وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ).

به جاى این که مستقیم و ایستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنان را به صورتشان بر زمین مى‏کشند یا همچون خزندگان بر صورت و سینه مى‏خزند.         

 و نیز «آنها در حالتى که نابینا و لال و کر هستند» به آن دادگاه بزرگ وارد مى‏شوند (عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا).

مواقف و مراحل قیامت مختلف است در بعضى از مراحل و مواقف آنها کور و کر و نابینا هستند، ولى در مراحل دیگرى چشمشان بینا و گوششان شنوا و زبانشان باز مى‏شود، تا صحنه‏هاى عذاب را ببینند و سرزنشهاى سرزنش کنندگان را بشنوند و به ناله و فریاد و اظهار ضعف بپردازند و این خود یک نوع مجازات براى آنهاست.

و نیز مجرمان از دیدن آنچه مایه سرور است و از شنیدن آنچه مایه نشاط و از گفتن آنچه موجب نجات مى‏باشد محرومند و به عکس آنچه که مایه زجر و ناراحتى است مى‏بینند و مى‏شنوند و مى‏گویند.

و در پایان آیه مى‏فرماید: «جایگاه همیشگى آنها دوزخ است» (مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ).

اما گمان نکنید آتشش همچون آتشهاى دنیا سر انجام به خاموشى مى‏گراید نه «هر زمان التهاب آن فرو مى‏نشیند شعله تازه‏اى بر آنها مى‏افزائیم» (کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِیراً).

 

 

 

 (آیه 98)- چگونه معاد ممکن است؟ در آیات گذشته دیدیم که چگونه سرنوشت شومى در جهان دیگر در انتظار مجرمان است. سرنوشتى که هر انسان عاقلى را در اندیشه فرو مى‏برد. در اینجا علت این موضوع را به بیان دیگرى تشریح مى‏کند.

نخست مى‏گوید: «این کیفر آنهاست به خاطر اینکه آیات ما را انکار کردند و گفتند: آیا هنگامى که ما استخوانهاى پوسیده، و خاکهاى پراکنده شویم، بار دیگر آفرینش تازه‏اى خواهیم یافت»؟ (ذلِکَ جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیاتِنا وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً).

 

 

 

 (آیه 99)- قرآن بلافاصله از این گفتار آنها که مسأله معاد جسمانى را با تعجب مى‏نگریستند و یا آن را غیر ممکن مى‏پنداشتند با بیان روشنى پاسخ داده، مى‏گوید: «آیا نمى‏دانند خدایى که آسمانها و زمین را آفریده قادر است مثل آنها را  بیافریند»؟ و به زندگى جدید بازشان گرداند (أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ).

ولى آنها نباید عجله کنند این رستاخیز و قیامت اگرچه دیر آید سر انجام مى‏آید «و براى آنان سر آمدى قطعى- که شکى در آن نیست- قرار ده» و تا این زمان موعود فرا نرسد قیامت برپا نخواهد شد (وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا لا رَیْبَ فِیهِ).

 «اما ظالمان (و ستمگران با شنیدن این آیات نیز به همان راه انحرافى خود ادامه مى‏دهند) و جز راه کفر و انکار را پذیرا نیستند» (فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً).

 

 

 

(آیه 100)- و از آنجا که آنها اصرار داشتند پیامبر نباید از جنس بشر باشد گویى یک نوع حسادت و بخل مانع از این مى‏شد که باور کنند ممکن است خدا این موهبت را به انسانى بدهد، لذا در این آیه مى‏فرماید: «به آنها بگو: اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید مسلما (به خاطر تنگ نظرى) امساک مى‏کردید، مبادا انفاق مایه فقر و تنگدستى شما شود» (قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزائِنَ رَحْمَهِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَهَ الْإِنْفاقِ).

 «و انسان طبعا موجود بخیلى است» (وَ کانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً).

معاد جسمانى-این سه آیه آخر از روشنترین آیات مربوط به اثبات معاد جسمانى است، زیرا تعجب مشرکان از این بود که چگونه ممکن است خداوند استخوانهاى پوسیده و خاک شده را بار دیگر به لباس حیات و زندگى بیاراید، پاسخ قرآن نیز در همین رابطه است مى‏گوید: خداوندى که آسمانها و زمین را آفرید، چنین قدرتى را دارد که اجزاى پراکنده انسان را جمع آورى کرده، حیات نوین ببخشد.

ضمنا استدلال به عمومیت قدرت خداوند در اثبات مسأله معاد یکى از دلائلى است که قرآن کرارا روى آن تکیه کرده است.

 

 

 

 (آیه 101)- با این همه نشانه‏ها باز ایمان نیاوردند! در چند آیه پیش از این خواندیم که مشرکان چه تقاضاهاى عجیب و غریبى از پیامبر داشتند.

در اینجا در حقیقت نمونه‏اى از این صحنه را در امتهاى پیشین بیان مى‏کند که چگونه انواع خارق عادات و معجزات را دیدند و باز هم بهانه گرفتند و راه انکار را همچنان ادامه دادند.

نخست مى‏گوید: «ما به موسى نه آیه و نشانه روشن دادیم» (وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسى‏ تِسْعَ آیاتٍ بَیِّناتٍ).

این آیات عبارتند از: عصا، ید بیضا، طوفان، ملخ، یک نوع آفت نباتى به نام قمّل، فزونى قورباغه، خون، خشکسالى، کمبود میوه‏ها.

سپس براى تأکید بیشتر اضافه مى‏کند: اگر مخالفانت حتى این موضوع را انکار کنند براى اتمام حجت به آنها «از بنى اسرائیل سؤال کن که در آن زمان که (این آیات) به سراغشان آمد چگونه بودند» (فَسْئَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جاءَهُمْ).

ولى با این حال نه تنها تسلیم نشدند بلکه موسى را متهم به ساحر بودن و یا دیوانه بودن کردند «پس فرعون به او گفت: من گمان مى‏کنم اى موسى تو ساحر یا دیوانه‏اى» (فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا مُوسى‏ مَسْحُوراً).

این روش همیشگى مستکبران است که مردان الهى را به خاطر نوآوریها، و حرکت بر ضد مسیر جامعه‏هاى فاسد، و همچنین نشان دادن خارق عادات متهم به سحر و یا جنون مى‏کردند، تا در افکار مردم ساده‏دل نفوذ کنند و آنها را از گرد پیامبران پراکنده سازند.

 

 

 

(آیه 102)- ولى موسى در برابر این تهمت ناروا سکوت نکرد و با قاطعیت هر چه تمامتر «گفت: (اى فرعون) تو به خوبى مى‏دانى که این آیات روشنى بخش را جز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده است» (قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِرَ).

بنابراین تو با علم و اطلاع و آگاهى حقایق را انکار مى‏کنى، تو به خوبى مى‏دانى که اینها از طرف خداست، و منهم مى‏دانم که مى‏دانى! و به همین دلیل چون حق را دانسته انکار مى‏کنى «من فکر مى‏کنم اى فرعون! تو سر انجام هلاک خواهى شد» (وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً).

 

 

 

 (آیه 103)- چون فرعون نتوانست در برابر استدلالهاى دندان شکن موسى مقاومت کند به همان چیزى متوسل شه که همه طاغوتیان بى‏منطق در تمام قرون و اعصار به آن متوسل مى‏شدند، مى‏فرماید: «پس (فرعون) تصمیم گرفت آنان را از آن سرزمین ریشه کن سازد ولى ما او و تمام کسانى را که با او بودند، غرق کردیم» (فَأَرادَ أَنْ یَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِیعاً).

 

 

 

(آیه 104)- «و بعد از آن به بنى اسرائیل گفتیم: در این سرزمین [مصر و شام‏] ساکن شوید» (وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ).

 «اما هنگامى که وعده آخرت فرا رسد همه شما را دسته جمعى (به آن دادگاه عدل) مى‏آوریم» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَهِ جِئْنا بِکُمْ لَفِیفاً).

 

 

 

 (آیه 105)- بار دیگر قرآن به سراغ اهمیت و عظمت این کتاب آسمانى مى‏رود و به پاسخ بعضى از ایرادات و یا بهانه جوئیهاى مخالفان مى‏پردازد.

نخست مى‏گوید: «و ما قرآن را بحق نازل کردیم» (وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ).

بلافاصله اضافه مى‏کند: «و بحق نازل شد» (وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ).

گاهى انسان شروع به کارى مى‏کند اما چون قدرتش محدود است نمى‏تواند آن را تا به آخر بطور صحیح پیاده کند، اما کسى که از همه چیز آگاه است، و بر همه چیز تواناست، هم آغاز را بطور صحیح شروع مى‏کند و هم انجام را بطور کامل تحقق مى‏بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سر چشمه رها مى‏کند، اما چون نمى‏تواند در مسیر راه آن را از آلودگیها حفظ کند پاک و زلال به دست مصرف کننده نمى‏رسد، ولى آن کس که از هر نظر بر کار خود مسلط است، هم آن را پاک و زلال از چشمه بیرون مى‏آورد، و هم آن را پاک و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى‏سازد.

قرآن نیز درست چنین کتابى است که به حق از ناحیه خداوند نازل شده است و در تمام مسیر ابلاغ چه در آن مرحله که واسطه جبرئیل بوده، و چه در آن مرحله که گیرنده پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بود، در همه حال آن را از هر نظر حفظ و حراست فرمود و حتّى با گذشت زمان دست هیچ گونه تحریف به دامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا که خدا پاسداریش را بر عهده گرفته است.                     

 بنابراین، این آب زلال وحى الهى از عصر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله تا پایان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى‏یابد.

و در پایان مى‏فرماید: «و ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده نفرستادیم» و حق هیچ گونه تغییر در محتواى قرآن ندارى (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَ نَذِیراً).

 

 

 

(آیه 106)- در این آیه به پاسخ یکى از بهانه گیریهاى مخالفان که مى‏گفتند: چرا قرآن یکجا بر پیامبر نازل نشده، و روش نزول آن حتما تدریجى است پرداخته، مى‏گوید: «و قرآنى که آیاتش را از هم جدا کردیم، تا آن را با درنگ بر مردم بخوانى و آن را بتدریج نازل کردیم» (وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى‏ مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِیلًا).

قرآن کتابى است که با حوادث عصر خود یعنى با بیست و سه سال دوران نبوت پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله و رویدادهایش پیوند و ارتباط ناگسستنى دارد.

مگر ممکن است همه حوادث 23 سال را در یک روز جمع آورى کرد، تا مسائل مربوط به آن یک جا در قرآن نازل شود؟! در ضمن نزول تدریجى مفهومش ارتباط دائمى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله با مبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را بیش از یک بار تضمین نمى‏کرد.

 

 

 

(آیه 107)- این آیه براى درهم شکستن غرور مخالفان نادان مى‏گوید: «بگو:خواه به آن ایمان بیاورید، و خواه ایمان نیاورید، کسانى که پیش از آن به آنها دانش داده شده، هنگامى که (این آیات) بر آنان خوانده مى‏شود، سجده کنان به خاک مى‏افتند» (قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلى‏ عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً).

 

 

 

 (آیه 108)- در این آیه گفتارشان را به هنگامى که به سجده مى‏افتند بازگو کرده، مى‏فرماید: «آنها مى‏گویند: پاک و منزه است پروردگار ما، وعده‏هاى پروردگارمان انجام شدنى است» (وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا).

آنها با این سخن نهایت ایمان و اعتقاد خود را به ربوبیت پروردگار و صفات پاک او و هم به وعده‏هایى که داده است، اظهار مى‏دارند.

                     

 

 

 (آیه 109)- باز براى تأکید بیشتر و تأثیر آن آیات الهى و این سجده عاشقانه مى‏گوید: «آنها (بى‏اختیار) به زمین مى‏افتند و گریه مى‏کنند و (تلاوت این آیات همواره) بر خشوعشان مى‏افزاید» (وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً).

 «خشوع» آن حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است که انسان در مقابل شخص و یا حقیقتى داشته باشد.

 

 

 

(آیه 110)-شأن نزول:چنین نقل شده که پیامبر یک شب در مکه در حال سجده بود و خدا را به نام یا رحمان و یا رحیم مى‏خواند، مشرکان بهانه‏جو از فرصت استفاده کرده و گفتند: ببینید این مرد (ما را سرزنش مى‏کند که چرا چند خدایى هستیم اما) خودش دو خدا را پرستش مى‏کند. آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:آخرین بهانه‏ها! به دنبال ایرادهاى سست و بى‏اساس مشرکان، در این آیه به آخرین بهانه‏هاى آنها مى‏رسیم، و آن این که: آنها مى‏گفتند چرا پیامبر، خدا را به نامهاى متعددى مى‏خواند با این که مدعى توحید است قرآن در پاسخ آنها مى‏گوید: «بگو: شما او را به نام «اللّه» بخوانید و یا به نام رحمان هر کدام را بخوانید فرق نمى‏کند براى او نامهاى متعدد نیک است» (قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏). این کوردلان گاه براى یک شخص، یا یک مکان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى‏گذارند که هر کدام معرّف گوشه‏اى از زوایاى وجود او بود.

 

آیا با این حال تعجب دارد خدایى که وجودش از هر نظر بى‏نهایت است و منبع و سر چشمه همه کمالات، نعمتها و تمام نیکیهاست و به تناسب هر کارى که انجام مى‏دهد و هر کمالى که ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟! در پایان آیه نظر به گفتگوى مشرکان در مکّه در رابطه با نماز پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و این که مى‏گفتند: او نماز خود را بلند مى‏خواند و ما را ناراحت مى‏کند، این چه عبادتى است؟ این چه برنامه‏اى است؟ به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله دستور مى‏دهد: «نمازت را زیاد بلند مخوان، زیاد هم آهسته مخوان، بلکه میان این دو راه اعتدال را انتخاب کن» (وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا).                        

 آیه مى‏گوید: نه بیش از حد بلند بخوان و فریاد بزن، و نه بیش از حد آهسته که تنها حرکت لبها مشخص شود و صدایى به گوش نرسد.

 

 

 

(آیه 111)- سر انجام به آخرین آیه این سوره مى‏رسیم آیه‏اى که با حمد خداوند سوره را پایان مى‏دهد همان گونه که با تسبیح ذات پاک او سوره آغاز شده بود، و در حقیقت این آیه نتیجه‏اى است بر کل بحثهاى توحیدى این سوره و محتواى همه آن مفاهیم توحیدى.

روى سخن را به پیامبر کرده، چنین مى‏گوید: «بگو: حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که نه فرزندى براى خود انتخاب کرده و نه شریکى در حکومت و مالکیت جهان دارد، و نه سرپرستى براى حمایت در برابر ذلت و ناتوانى» (وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ).

و چنین خدایى با چنان صفات از هر چه فکر کنى برتر و بالاتر است بنابراین «او را بزرگ‏دار و به عظمت بى‏انتهایش آشنا شو» (وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً).

آیه فوق هرگونه کمک کار و شبیه را از خداوند نفى مى‏کند، چه آن کس که پایین‏تر باشد (همچون فرزند) و آن کس که همسان باشد (همچون شریک) و آن کس که برتر باشد (همچون ولىّ).

مرحوم «طبرسى» در «مجمع البیان» از بعضى مفسران نقل مى‏کند که این آیه ناظر به نفى اعتقاد انحرافى سه گروه است: نخست مسیحیان و یهود که براى خدا فرزند قائل بودند، و دیگر مشرکان عرب که براى او شریکى مى‏پنداشتند، و لذا در مراسم حجّ مى‏گفتند: لبّیک لا شریک لک، الّا شریکا هو لک! و دیگر ستاره پرستان و مجوس، چرا که آنها براى خدا ولى و حامى قائل بودند.

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=38273
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

qari-quran

قاریان معروف قرآن در ایران

رشته قرائت قرآن با وجود قدمتی نه چندان طولانی در ایران نسبت به کشورهایی مانند …

3 نظرات

  1. بسیار عالی بود
    اجرتون با خانم بی بی فاطمه زهرا..

  2. سهراب از تورچی

    با تشکر فراوان و عرض ادب به پیشگاه شما عالمان بایست غرض کنم بسیار از این سایت خوشم اومده و در تحقیق کمک حالم بوده و خواهد بود .خداوند اجرتان دهد

  3. بسیار عالی بود.
    در انجام کار هایم بسیار کمک کرد.
    چیز های آموزنده بسیار داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.