تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دین و اندیشه > قرآن کریم > تفسیر سوره اعراف
تبلیغات اینترنتی

تفسیر سوره اعراف

araf sura تفسیر سوره اعراف

 

 

این سوره در ((مکه)) نازل شده و 206 آیه دارد.

محتواى سوره :

در آغـاز اشاره کوتاه و گویایى به مساله ((مبد و معاد)) کرده ; سپس براى احیاى شخصیت انسان ، داسـتـان آفرینش آدم را با اهمیت فراوان شرح مى دهد بعدپیمانهایى را که خدا از فرزندان آدم در مسیر هدایت و صلاح گرفته یک یک برمى شمرد.

سپس براى نشان دادن شکست و ناکامى اقوامى که از مسیر توحید و عدالت و پرهیزکارى منحرف مـى شـونـد، و هم براى نشان دادن پیروزى مؤمنان راستین ،سرگذشت بسیارى از اقوام پیشین و انـبـیـاى گـذشـتـه مانند ((نوح)) و ((لوط)) و ((شعیب))را بیان کرده ، و با سرگذشت مشروح بنى اسرائیل و مبارزه ((موسى)) با فرعون این بخش را پایان مى دهد.

در آخـر سـوره بـار دیـگـر بـه مساله مبد و معاد باز مى گردد و انجام و آغاز رابدین وسیله تکمیل مى کند.

 

فضیلت تلاوت این سوره :

از امام صادق (ع) نقل شده که فرمود: ((هر کس سوره اعراف را در هر ماه بخواند در روز قیامت ، از کـسـانـى خـواهـد بـود کـه نه ترسى بر آنهاست و نه غمى دارند(من الذین لا خوف علیهم ولاهم یـحـزنون) و اگر در هر جمعه بخواند، در روزقیامت از کسانى مى باشد که بدون حساب به بهشت مى رود)).

و نـیـز فـرمـود: ((در این سوره آیات محکمه اى است ، ((قرائت)) و ((تلاوت)) و((قیام به آنها)) را فـرامـوش نکنید، زیرا اینها روز رستاخیز در پیشگاه خدا براى کسانى که آنها را خوانده اند گواهى مى دهند)).

 

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.

(آیـه) در آغـاز این سوره بار دیگر به ((حروف مقطعه)) برخورد مى کنیم که در اینجا چهار حرف : ((الف ، لام ، میم و صاد)) است (المص).

مـمـکن است ، یکى از اهداف این حروف ، جلب توجه شنوندگان ، و دعوت آنها به سکوت و استماع بوده باشد، زیرا ذکر این حروف در آغاز سخن ، مطلب عجیب و نوظهورى در نظر عرب بود، و حس کنجکاوى آنها را برمى انگیخت ، و درنتیجه به دنباله آن نیز گوش فرا مى دادند.

(آیـه) در ایـن آیـه مـى فـرمـایـد: ((ایـن کتابى است که بر تو نازل شده است ، ونباید از ناحیه آن هیچ گونه نگرانى و ناراحتى به خود راه دهى)) (کتاب انزل الیک فلایکن فى صدرک حرج منه).

جـمـلـه فوق به پیامبر(ص) دلدارى مى دهد، که چون این آیات از ناحیه خداست ، نباید هیچ گونه نگرانى به خود راه دهد، نه نگرانى از جهت عکس العملى که دشمنان لجوج و سرسخت در برابر آن نشان خواهند داد، و نه نگرانى از ناحیه نتیجه و برداشتى که از تبلیغ این رسالت انتظار مى رود.

و در جـمـلـه بعد اضافه مى کند: ((هدف از نزول این کتاب انذار و بیم دادن مردم (از عواقب شوم افـکـار و اعـمـالشان است) و همچنین تذکر و یادآورى براى مؤمنان راستین)) (لتنذر به وذکرى للمؤمنین).

(آیه) سپس روى سخن را به عموم مردم کرده ، مى گوید: ((از آنچه ازطرف پروردگارتان بر شما نازل شده است ، پیروى کنید)) (اتبعوا ما انزل الیکم من ربکم) و به این ترتیب ، سخن از پیامبر(ص) و ماموریت و رسالت او شروع مى شودو به وظیفه مردم منتهى مى گردد.

و بـراى تاکید اضافه مى کند: ((از فرمان غیر خداوند پیروى نکنید و از انتخاب ولى و سرپرستى جز او خوددارى نمایید)) (ولا تتبعوا من دونه اولیا).

اما چون آنها که به تمام معنى در برابر حق تسلیمند و از تذکرات ، متذکرمى گردند کمند، در پایان آیه مى گوید: ((کمتر متذکر مى شوید)) (قلیلا ما تذکرون).

از این آیه ضمنا استفاده مى شود که انسان بر سر دو راهى است ، یا پذیرش ولایت و رهبرى خداوند، و یـا داخـل شدن در (ولایت) دیگران ، اگر مسیر اول راقبول کند، (ولى) او تنها خداست ، اما اگر تحت ولایت دیگران قرار گیرد، هر روزباید بار کسى را بر دوش گیرد و ارباب تازه اى انتخاب کند.

(آیه).

 

اقوامى که نابود شدند !

این آیه و آیه بعد در واقع ((فهرستى)) است ، اجمالى از سرگذشت اقوام متعددى همچون قوم نوح و فرعون و عاد و ثمود و لوط که بعدا خواهد آمد.

قـرآن در ایـنجا به آنهایى که از تعلیمات انبیا سرپیچى مى کنند و به جاى اصلاح خویش و دیگران بـذر فـساد مى پاشند، شدیدا اخطار مى کند که نگاهى به زندگانى اقوام پیشین بیفکنید و ببینید ((چـقـدر از شهرها و آبادیها را ویران کردیم))ومردم فاسد آنها را به نابودى کشانیدیم ! (وکم من قریه اهلکناها).

 

سـپس چگونگى هلاکت آنها را چنین تشریح مى کند: ((عذاب دردناک م، دردل شب (در ساعاتى که در آرامش فرو رفته بودند) یا در وسط روز، به هنگامى که پس از فعالیتهاى روزانه به استراحت پرداخته بودند به سراغ آنها آمد)) (فجاهاباسنا بیاتا اوهم قائلون).

(آیـه) در ایـن آیـه سـخـن را چـنـین ادامه مى دهد: ((آنها به هنگامى که درگرداب بلا گرفتار مـى شـدنـد و تـوفان مجازات زندگیشان را درهم مى کوبید (از مرکب غرور و نخوت پیاده شده) فـریاد مى زدند: ما ستمگر بودیم)) و اعتراف مى کردند که ظلم و ستمهایشان دامانشان را گرفته است ! (فما کان دعویهم اذ جاهم باسنا الا ان قالوا انا کنا ظالمین).

 

ولـى اعـترافى که سودى به حال آنها نداشت ، زیرا یک نوع اعتراف ((اجبارى واضطرارى)) بود که حـتـى مغرورترین افراد خود را از آن ناگزیر مى بینند، و کمترین نشانه اى از انقلاب روحى در آن نیست.

قابل ذکر است که این گونه آیات اخطارهاى کوبنده اى است براى امروز وبراى فرد، براى ما و همه اقوام آینده ، زیرا در سنت و قانون الهى تبعیض مفهوم ندارد.

 

هـم اکـنـون ، انسان صنعتى با تمام قدرتى که پیدا کرده است ، در مقابل یک زلزله ، یک توفان ، یک بـاران شـدیـد و مـانـند اینها به همان اندازه ضعیف و ناتوان است که انسانهاى قبل از تاریخ ناتوان بودند، بنابراین همان عواقب شوم و دردناکى که ستمکاران اقوام گذشته و انسانهاى مست غرور و شهوت و افراد سرکش و آلوده پیدا کردند، از انسانهاى امروز دور نیست.

(آیه).

 

بازپرسى عمومى !

در آیـه قـبـل سخن از مجازات دنیوى ستمکاران در میان بود، در این آیه و سه آیه بعد از مجازات اخروى آنها بحث مى کند و به این ترتیب پیوندى روشن دارند.

نخست به عنوان یک قانون عمومى مى فرماید: ((از تمام کسانى که پیامبران به سوى آنها فرستاده شدند، بطور قطع در روز قیامت سؤال مى کنیم)) (فلنسئلن الذین ارسل الیهم).

نـه تـنـها از آنها سؤال مى کنیم ((از پیامبرانشان نیز مى پرسیم)) که رسالت خویش را چگونه انجام دادند (ولنسئلن المرسلین).

 

بنابراین ، هم رهبران مسؤولند و هم پیروان ، هم پیشوایان و هم تابعان ، منتهاچگونگى مسؤولیتهاى این دو گروه متفاوت است.

(آیه) در این آیه براى این که کسى تصور نکند که سؤال از امتها وپیامبرانشان دلیل بر این است که چیزى از علم خدا مخفى مى ماند، با صراحت وتاکید آمیخته با قسم مى گوید: ((ما با علم و دانش خـویـش تـمام اعمالشان را براى آنهاشرح مى دهیم ، زیرا ما هرگز از آنها غایب نبودیم)) همه جا با آنها بودیم و در هر حال همراهشان (فلنقصن علیهم بعلم وما کنا غائبین).

 

سؤال براى چیست ؟

ما مى دانیم خدا همه چیز را مى داند و اصولا در همه جا حاضر و ناظر است با این حال چه نیازى به سؤال دارد که انبیا و امتها را عموما و بدون استثنا موردبازپرسى قرار دهد ؟!.

پـاسـخ این که : اگر سؤال براى استعلام و درک واقعیت چیزى باشد، در موردکسى که عالم است مـعـنـى ندارد ولى اگر منظور توجه دادن خود شخص و اتمام حجت به او و امثال آن بوده باشد، هـیـچ مـانعى ندارد، درست مثل این که ما به شخص فراموشکارى خدمتهاى زیاد کرده ایم ، و او به جـاى خـدمـت مرتکب خیانتهایى شده و همه این مسائل پیش ما روشن است ، او را مورد بازپرسى قـرارداده و مـى گوییم آیا ما این همه به تو خدمت نکردیم ؟ و آیا تو حق این خدمات راادا کردى ؟ این سؤال براى کسب علم نیست بلکه براى تفهیم طرف است.

 

(آیـه) در این آیه براى تکمیل بحث رستاخیز، اشاره به مساله ((سنجش اعمال)) مى کند که نظیر آن در سـوره هاى دیگر قرآن از جمله در سوره مؤمنون آیه102 و 103 و سوره قارعه آیه 6 و 8 آمده است.

نخست مى گوید: ((مساله توزین اعمال در آن روز حق است)) (والوزن یومئذالحق).

 

آنچه مسلم است این است که در روز رستاخیز اعمال انسان با وسیله خاصى سنجیده مى شود نه با تـرازوهـایى همانند ترازوهاى دنی، و چه بسا آن وسیله همان وجود انبیا و امامان و افراد صالح بوده باشد، و در روایاتى که از طرق اهل بیت (ع)به ما رسیده است این مطلب به خوبى دیده مى شود.

 

حتى در این جهان نیز دوستان خدا مقیاس سنجشند، ولى از آنجا که بسیارى از حقایق در این عالم در پـرده ابهام مى ماند و در روز قیامت که ـبه مقتضاى وبرزواللّه الواحد القهار (ابراهیم /48)ـ روز بروز و ظهور است ; این واقعیتها آشکار مى گردد.

در پایان آیه مى فرماید: ((کسانى که میزانهاى (عمل) آنها سنگین است ، همان رستگارانند)) (فمن ثقلت موازینه فاولئ ک هم المفلحون).

 

(آیـه) ((و کـسـانى که میزانهاى (عمل) آنها سبک است ، افرادى هستند که سرمایه وجود خود ر، به خاطر ظلم و ستمى که نسبت به آیات ما مى کردند، ازدست داده اند)) (ومن خفت موازینه فاولئ ک الذین خسروا انفسهم بما کانوا بایاتنایظلمون).

بـدیـهـى است منظور از سبکى و سنگینى میزان اعمال ، سبکى و سنگینى خود میزان نیست بلکه ارزش و وزن چیزهایى است که با میزان سنجیده مى شود.

 

تعبیر ((ظلم به آیات)) اشاره به این است که این گونه اشخاص نه تنها به خودستم مى کنند، بلکه بـه بـرنـامـه هاى هدایت الهى نیز ستم کرده اند، زیرا این برنامه هامى بایست وسیله هدایت و نجات گردد، و اگر به آن بى اعتنایى شد و این اثر از آنهابه دست نیامد، به آنها ستم شده است.

(آیه).

 

مقام با عظمت انسان در جهان هستى !

به دنبال آیاتى که اشاره به مبد و معاد در آنها شده بود در این آیه و آیات بعد، ((انسان)) و عظمت و اهـمـیـت مـقـام او و چگونگى آفرینش او و افتخاراتى که خداوند به او داده ، مورد بحث قرار داده ، مـى فـرماید: ((ما مالکیت و حکومت ، وتسلط شما را بر زمین ، مقرر داشتیم)) (ولقد مکناکم فى الا رض).

((و انواع وسایل زندگى را براى شما در آن قرار دادیم)) (وجعلنا لکم فیهامعایش) ((اما با این حال کمتر شکر این همه نعمت و موهبت را به جاى مى آورید))(قلیلا ما تشکرون).

(آیه).

 

ماجراى سرکشى و عصیان ابلیس !

در هفت سوره از سوره هاى قرآن اشاره به آفرینش انسان و چگونگى خلقت او شده است.

در آیـه مورد بحث ، خداوند مى گوید: ((ما شما را آفریدیم ، و سپس صورت بندى کردیم ، بعد از آن بـه فـرشـتـگان (و از جمله ابلیس که در صف آنها قرارداشت اگر چه جز آنها نبود) فرمان دادیم ، براى آدم (جد نخستین شما) سجده کنند)) (ولقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملا ئکه اسجدوا لا دم).

 

((هـمـگـى (ایـن فـرمـان را بـه جان و دل پذیرفتند و) براى آدم سجده کردند، مگرابلیس که از سجده کنندگان نبود)) (فسجدوا الا ابلیس لم یکن من الساجدین).

سـجـده فـرشـتـگـان بـراى آدم به معنى ((سجده پرستش)) نبوده است ، زیراپرستش مخصوص خداست ، بلکه سجده در اینجا به معنى خضوع و تواضع است.

 

(آیـه) در ایـن آیـه مـى گـوید: خداوند ((ابلیس)) را به خاطر سرکشى وطغیانگرى مؤاخذه کرد فرمود: در آن هنگام که به تو فرمان دادم ، چه چیز تو را مانع شد که سجده کنى ؟)) (قال ما منعک الا تسجد اذ امرتک).

او در پاسخ به یک عذر ناموجه متوسل گردید، ((گفت : من از او بهترم ، به دلیل این که مرا از آتش آفریده اى و او را از خاک و گل)) ! (قال انا خیر منه خلقتنى من نار وخلقته من طین).

 

گویا چنین مى پنداشت که آتش برتر از خاک است ، و این یکى از بزرگترین اشتباهات ابلیس بود، شاید هم اشتباه نمى کرد و به خاطر تکبر و خودپسندى دروغ مى گفت.

امـا امـتـیـاز آدم در این نبود که از خاک است ، بلکه امتیاز اصلى او همان ((روح انسانیت)) و مقام خلافت و نمایندگى پروردگار بوده است.

 

در ایـنـجا یک سؤال باقى مى ماند، و آن این که چگونه شیطان ، با خدا سخن گفت ، مگر وحى بر او نازل مى شده است ؟.

پـاسـخ ایـن سؤال این است که : هیچ مانعى ندارد که خداوند با شخص دیگرى نه به عنوان وحى و رسالت ، بلکه از طریق الهام درونى ، یا به وسیله بعضى ازفرشتگان سخن بگوید، خواه این شخص از صالحان و پاکان باشد، همانند مریم ومادر موسى یا از ناصالحان باشد مانند شیطان !.

 

(آیـه) از آنجا که امتناع شیطان از سجده کردن ، براى آدم (ع) یک امتناع ساده و معمولى نبود و نه یـک گـنـاه عـادى مـحـسـوب مى شد، بلکه یک سرکشى وتمرد آمیخته به اعتراض و انکار مقام پـروردگـار بـود به این جهت ، مخالفت او سر ازکفر و انکار علم و حکمت خدا درآورد و به همین جـهـت ، مـى بـایست تمام مقامها وموقعیتهاى خویش را در درگاه الهى از دست بدهد، به همین سبب خداوند او را ازآن مقام برجسته و موقعیتى که در صفوف فرشتگان پیدا کرده بود بیرون کرد و به او((فرمود: از این مقام و مرتبه ، فرود آى)) (قال فاهبط منها).

سپس سرچشمه این سقوط و تنزل را با این جمله ، براى او شرح مى دهد که :((تو حق ندارى در این مقام و مرتبه ، راه تکبر، پیش گیرى)) (فما یکون لک ان تتکبرفیها).

 

و باز به عنوان تاکید بیشتر، اضافه مى فرماید: ((بیرون رو که از افراد پست وذلیل هستى)) (فاخرج انـک مـن الـصـاغـریـن) یعنى ، نه تنها با این عمل بزرگ نشدى ،بلکه به عکس به خوارى و پستى گراییدى.

ازاین جمله به خوبى روشن مى شودکه تمام بدبختى شیطان ،مولود تکبر اوبود.

 

از امام صادق (ع) نیز نقل شده که فرمود: ((اصول و ریشه هاى کفر و عصیان ،سه چیز است حرص و تـکـبـر و حـسد، اما حرص سبب شد که آدم از درخت ممنوع بخورد، و تکبر سبب شد که ابلیس از فرمان خدا سرپیچى کند، و حسد سبب شدکه یکى از فرزندان آدم دیگرى را به قتل رساند))!.

(آیه) اما داستان شیطان به همین جا پایان نیافت ، او به هنگامى که خود رامطرود دستگاه خداوند دیـد، طـغـیان و لجاجت را بیشتر کرد و به جاى توبه وبازگشت به سوى خدا و اعتراف به اشتباه ، تـنـهـا چـیـزى که از خدا تقاضا کرد این بودکه گفت : ((خدایا ! مرا تا پایان دنیا مهلت ده ، و زنده بگذار)) (قال انظرنى الى یوم یبعثون).

 

(آیه) این تقاضاى او به اجابت رسید و خداوند ((فرمود: تو از مهلت داده شدگانى)) (قال انک من المنظرین).

(آیـه) ولى او نمى خواست براى جبران گذشته زنده بماند و عمر طولانى کند، بلکه هدف خود را از ایـن عمر طولانى چنین ((بیان کرد: اکنون که مرا گمراه ساختى ! بر سر راه مستقیم تو کمین مـى کـنـم و آنـهـا را از راه به در مى برم)) (قال فبمااغویتنى لا قعدن لهم صراطک المستقیم) تا همانطور که من گمراه شدم ، آنها نیز به گمراهى بیفتند!.

(آیـه) سـپس شیطان ، براى تایید و تکمیل گفتار خود، اضافه کرد که نه تنهابر سر راه آنها کمین مى کنم بلکه ((از پیش رو، و از پشت سر، و از طرف راست ، و ازطرف چپ (از چهار طرف) به سراغ آنها مى روم ، و اکثر آنها را شکرگزار نخواهى یافت)) (ثم لا تینهم من بین ایدیهم ومن خلفهم وعن ایمانهم وعن شمائلهم ولا تجد اکثرهم شاکرین).

 

در روایـتى که از امام باقر(ع) نقل شده ، تفسیر عمیقى براى این چهار جهت دیده مى شود، آنجا که مـى فرماید: ((منظور از آمدن شیطان به سراغ انسان از((پیش رو)) این است که آخرت و جهانى را که در پیش دارد در نظر او سبک و ساده جلوه مى دهد، و منظور از ((پشت سر)) این است که آنها را به گردآورى اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت مـى کـند، ومنظور از ((طرف راست)) این است که امور معنوى را به وسیله شبهات و ایجاد شک و تردید، ضایع مى سازد، و منظور از ((طرف چپ)) این است که لذات مادى وشهوات را در نظر آنها جلوه مى دهد.

 

(آیـه) در این آیه بار دیگر فرمان بیرون رفتن ابلیس از حریم قرب خدا ومقام و منزلت رفیع صادر مـى شود، با این تفاوت که در اینجا حکم طرد او به صورت تحقیرآمیز و شدیدتر صادر شده است و شـایـد به خاطر لجاجتى بود که شیطان درمورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد و گناه بـزرگ دیـگـرى بـر گناه خودافزود; به او فرمود: ((از این مقام با بدترین ننگ و عار بیرون رو و با خوارى و ذلت فرود آى)) ! (قال اخرج منها مذؤما مدحورا).

((و سـوگـند یاد مى کنم که هر کس از تو پیروى کند، جهنم را از تو و آنها پرسازم)) (لمن تبعک منهم لا ملئن جهنم منکم اجمعین).

 

سؤال : بعد از آنکه شیطان مرتکب چنان گناه بزرگى شد، چرا خداوندتقاضاى او را مبنى بر ادامه حیات او پذیرفت ؟.

پـاسـخ ایـنکه : ادامه حیات او به عنوان وجود یک نقطه منفى براى تقویت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت ، بلکه مؤثر نیز بود، حتى قطع نظر از وجود شیطان ،در درون خود م، غرایز مختلفى وجود دارد، که چون در برابر نیروهاى عقلانى وروحانى قرار گیرند، یک میدان تضاد را تشکیل مى دهند که در این میدان پیشرفت وتکامل و پرورش وجود انسان صورت مى گیرد.

 

باید توجه داشت که خداوند اگر چه شیطان را در انجام وسوسه هایش آزادگذاشته ولى انسان را در بـرابـر او بـى دفـاع قـرار نـداده اسـت ، زیـرا نـیروى عقل و خرد به او بخشیده که مى تواند سد نیرومندى در مقابل وسوسه هاى شیطان به وجود آورد.

و از سـوى دیـگر فطرت پاک و عشق به تکامل را در درون وجود انسان به عنوان یک عامل سعادت قرار داده و از سوى سوم فرشتگانى که الهام بخش نیکیهاهستند، به کمک انسانهایى که مى خواهند از وسوسه هاى شیطان برکنار بمانندمى فرستد.

(آیه).

 

وسوسه هاى شیطانى در لباسهاى دلپذیر!

از ایـن بـه بـعد فصل دیگرى از سرگذشت آدم را بیان مى کند، نخست خداوندبه آدم و همسرش دسـتـور مـى دهـد که : ((و اى آدم ! تو و همسرت (حوا) در بهشت سکونت اختیار کنید)) (ویا آدم اسکن انت وزوجک الجنه).

از ایـن جـمله چنین استفاده مى شود که آدم و حوا در بدو خلقت در بهشت نبودند; سپس به سوى بهشت راهنمایى شدند.

 

در ایـن هـنـگـام ، نـخـستین تکلیف و امر و نهى پروردگار به این صورت ، صادرشد: ((شما از هر نـقـطـه اى و از هـر درخـتى از درختان بهشت که مى خواهید تناول کنید، اما به این درخت معین نـزدیـک نشوید که از ستمگران خواهید بود)) (فکلا من حیث شئتـما ولا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین).

(آیـه) سـپس شیطان که بر اثر سجده نکردن رانده درگاه خدا شده بود وتصمیم قاطع داشت تا آنـجـا که مى تواند از آدم و فرزندانش انتقام بگیرد; ((به وسوسه کردن آنان مشغول شد، تا لباسهاى اطـاعـت و بـنـدگـى خـدا را از تـن آنان بیرون کند، وعورت آنها را که پنهان بود آشکار سازد)) (فوسوس لهما الشیطان لیبدى لهمام،ورى عنهما من سواتهما).

 

و براى رسیدن به این هدف ، از عشق و علاقه ذاتى انسان به تکامل و ترقى و((زندگى جاویدان))، استفاده کرد.

لذا نخست به آدم و همسرش گفت : ((خداوند شما را از این جهت نهى نکرده جز این که اگر از آن بـخـوریـد یـا فرشته خواهید شد و یا عمر جاویدان پیدا مى کنید))(وقال ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین).

و به این ترتیب ، فرمان خدا را در نظر آنان به گونه دیگرى جلوه داد.

 

(آیـه) آدم با شنیدن این سخن در فکر فرو رفت ، اما شیطان براى این که پنجه هاى وسوسه خود را بـیـشـتـر و مـحکمتر در جان آدم و حوا فرو برد;((سوگندهاى شدیدى براى آنها یاد کرد، که من خیرخواه شما هستم)) ! (وقاسمهماانى لکما لمن الناصحین).

(آیـه) آدم که هنوز تجربه کافى در زندگى نداشت ، و گرفتار دامهاى شیطان و خدعه و دروغ و نیرنگ نشده بود، سرانجام تسلیم فریب شیطان شد، و به این ترتیب ((شیطان)) آنها را با فریب (از مقامشان) فرود آورد)) (فدلیهما بغرور) ((همین که آدم و همسرش از آن درخت ممنوع چشیدند، بلافاصله لباسهایشان از تنشان فروریخت اندامشان (عورتشان) آشکار گشت)) (فلما ذاقا الشجره بدت لهما سوآتهما).

 

و در حقیقت از لباس بهشتى که لباس کرامت و احترام خدا بود برهنه شدند.

قرآن سپس مى گوید: هنگامى که آدم و حوا چنین دیدند ((بلافاصله از برگهاى درختان بهشتى بـراى پـوشـیدن اندام خود، استفاده کردند)) (وطفقا یخصفان علیهمامن ورق الجنه) ((و در این موقع از طرف خداوند ندا رسید که مگر من شما را از آن درخت نهى نکردم ، مگر به شما نگفتم که شـیـطـان دشمن آشکار و سرسخت شماست)) چرا فرمان مرا به دست فراموشى سپردید و در این گـرداب سـقـوط کردید؟)) (ونادیهما ربهما الم انهکما عن تلکما الشجره واقل لکما ان الشیطان لکما عدومبین).

از مـقـایـسـه تعبیر این آیه با نخستین آیه اى که به آدم و حوا اجازه سکونت دربهشت را مى داد به خوبى استفاده مى شود که آنها پس از این نافرمانى ، چه اندازه ازمقام قرب پروردگار دور شدند.

 

1ـ شجره ممنوعه چه درختى بوده است ؟

در مـنـابـع اسـلامى دو نوع تفسیر براى آن آمده است ، یکى تفسیر ((مادى)) که طبق معروف در روایـات ، ((گـنـدم)) بوده است ; و دیگرى تفسیر ((معنوى)) که درروایات از آن تعبیر به ((شجره حسد)) شده است ، زیرا طبق این روایات ، آدم پس ازملاحظه مقام و موقعیت خود چنین تصور کرد که مقامى بالاتر از مقام او وجودنخواهد داشت ، ولى خداوند او را به مقام جمعى از اولیا از فرزندان او (پـیـامـبـر اسـلام و خـانـدانش) آشنا ساخت ، او حالتى شبیه به حسد پیدا کرد، و همین شجره ممنوعه بود که آدم مامور بود به آن نزدیک نشود.

در حـقـیقت طبق این روایات ، آدم از دو درخت تناول کرد که یکى از مقام اوپایین تر بود و او را به سـوى جهان ماده مى کشید و آن گندم بود، و دیگرى درخت معنوى مقام جمعى از اولیا خدا بود کـه از مقام و موقعیت او بالاتر قرار داشت وچون از دو جنبه از حد خود تجاوز کرد به آن سرنوشت گرفتار شد.

امـا بـایـد توجه داشت که این حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها یک احساس نفسانى بوده است ، بى آنکه کمترین گامى بر طبق آن بردارد.

 

2ـ آیا آدم گناه کرد ؟

مـدارک اسـلامـى بـه ما مى گوید: هیچ پیامبرى مرتکب گناه نمى شود، و مقام پیشوایى خلق به شـخـص گناهکار، و اگذار نخواهد شد، و مى دانیم که آدم از پیامبران الهى بود، بنابراین آنچه در پـاره اى از تعبیرات در باره پیامبران در قرآن آمده است که نسبت عصیان به آنها داده شده ، همگى به معنى ((عصیان نسبى)) و ((ترک اولى))است ، نه گناه مطلق.

تـوضـیح این که : گناه بر دو گونه است ، ((گناه مطلق)) و ((گناه نسبى))، گناه مطلق همان مخالفت نهى تحریمى و مخالفت با فرمان قطعى خداوند است و هرگونه ترک واجب و انجام حرام را شامل مى شود.

امـا ((گـناه نسبى)) آن است که عمل غیرحرامى از شخص بزرگى سر زند، که باتوجه به مقام و موقعیتش شایسته او نباشد.

 

فـى الـمـثـل نـمـازى کـه ممکن است از یک فرد عادى ، نماز ممتازى باشد براى اولیا حق ، گناه محسوب شود.

سایر اعمال آنها غیر از عبادات نیز چنین است ، و با توجه به موقعیت آنهاسنجیده مى شود، به همین دلـیـل اگـر یـک ((تـرک اولى)) از آنها سر زند، مورد عتاب وسرزنش پروردگار قرار مى گیرند ـمنظور از ترک اولى این است که انسان کار بهتر رارها کند و سراغ کار خوب یا مباحى برود.

نـهـى آدم از ((شـجره ممنوعه)) نیز یک نهى تحریمى نبود بلکه با توجه به موقعیت آدم با اهمیت تلقى شد و مخالفت با این نهى ـهر چند نهى کراهتى بودـموجب چنان مؤاخذه و مجازاتى از طرف خداوند گردید.

(آیه).

 

بازگشت آدم به سوى خدا !

سـرانـجـام هنگامى که آدم و حو، به نقشه شیطانى ابلیس واقف شدند و نتیجه کار خلاف خود را دیـدنـد بـه فکر جبران گذشته افتادند و نخستین گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خویشتن ، در پـیـشـگـاه خدا قرار دادند و ((گفتند: پروردگارا ! ما برخویشتن ستم کردیم)) (قالا ربنا ظلمنا انفسنا).

((و اگـر مـا را نـیامرزى و رحمت خود را شامل حال ما نکنى ، از زیانکاران خواهیم بود)) (وان لم تغفر لنا وترحمنا لنکونن من الخاسرین).

 

(آیه) گرچه توبه خالصانه آدم و همسرش در پیشگاه خدا پذیرفته شدولى به هر حال اثر وضعى آن عـمـل ، دامـانـشـان را گـرفـت ، و دسـتور خارج شدن ازبهشت از سوى خداوند به آنها داده شد، ((فرمود: فرود آیید در حالى که شما بایکدیگر (انسان و شیطان) دشمن خواهید بود)) (قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو).

((و زمین تا مدت معینى قرارگاه و وسیله بهره گیرى شما خواهد بود)) (ولکم فى الا رض مستقر ومتاع الى حین).

(آیـه) و ((نـیـز به آنها گوشزد کرد، که هم در زمین زندگى مى کنید و هم در آن مى میرید، و از همان براى حساب در روز رستاخیز، برانگیخته خواهید شد)) (قال فیها تحیون وفیها تموتون ومنها تخرجون).

(آیه).

 

اخطار به همه فرزندان آدم !

خـداونـد از این جا به بعد یک سلسله دستورات و برنامه هاى سازنده ، براى همه فرزندان آدم ، بیان مى کند، که در حقیقت دنباله اى است از برنامه هاى آدم دربهشت.

نـخـسـت بـه همان مساله لباس و پوشانیدن بدن که در سرگذشت آدم نقش مهمى داشت اشاره کرده ، مى فرماید: ((اى فرزندان آدم ! ما لباسى بر شما فروفرستادیم ، که (اندام شما را مى پوشاند و) زشتیهاى بدنتان را پنهان مى سازد)) (یابنى آدم قد انزلنا علیکم لباسا یوارى سوآتکم).

 

ولـى فـایده این لباس که براى شما فرستاده ایم ، تنها پوشانیدن تن و مستورساختن زشتیها نیست بـلـکـه ((مـایه زینت شماست)) (وریشا) لباس تجمل و زینت که اندام شما را زیباتر از آنچه هست نشان مى دهد.

بـه دنـبـال ایـن جمله که در باره لباس ظاهرى سخن گفته است ، قرآن بحث را به لباس معنوى کـشـانـده و آن چـنـان کـه سیره قرآن در بسیارى از موارد است ، هر دو جنبه را به هم مى آمیزد و مى گوید: ((لباس پرهیزکارى و تقوا از آن هم بهتر است)) (ولباس التقوى ذلک خیر).

 

تـشبیه تقوى و پرهیزکارى به لباس ، تشبیه بسیار رسا و گویایى است ، زیراهمانطور که لباس هم بـدن انـسـان را از سرما و گرما حفظ مى کند، و هم سپرى است در برابر بسیارى از خطره، و هم عـیـوب جسمانى را مى پوشاند و هم زینتى است براى انسان ، روح تقوى و پرهیزکارى نیز علاوه بر پـوشـانـیـدن بشر از زشتى گناهان وحفظ از بسیارى از خطرات فردى و اجتماعى ، زینت بسیار بزرگى براى او محسوب مى شود زینتى است چشمگیر که بر شخصیت او مى افزاید.

منظور از لباس تقوا همان ((روح تقوا و پرهیزکارى)) است ، که جان انسان راحفظ مى کند و معنى ((حیا)) و ((عمل صالح)) و امثال آن در آن جمع است.

درپـایـان آیـه مـى فرماید: ((این (لباسهایى که خدا براى شما قرار داده اعم از لباس مادى و معنوى ، لـبـاس جـسـمـانـى و لباس تقوا) همگى از آیات و نشانه هاى خداست تا بندگان متذکر نعمتهاى پروردگار شوند)) (ذلک من آیـات اللّه لعلهم یذکرون).

 

لباس در گذشته و حال

تـا آنـجـا که تاریخ نشان مى دهد همیشه انسان لباس مى پوشیده است ، ولى وسایل تولید لباس در عصر ما به قدرى متنوع شده و توسعه یافته است که با گذشته اصلا قابل مقایسه نیست.

و متاسفانه ، جنبه هاى فرعى و حتى نامطلوب و زننده لباس چنان گسترش یافته که فلسفه اصلى لباس را دارد تحت الشعاع خود قرار مى دهد.

لـبـاس عـامـلى شده براى انواع تجمل پرستیه، توسعه فساد، تحریک شهوات ،خودنمایى و تکبر و اسـراف و تـبـذیـر و امـثـال آن ، حـتى گاه لباسهایى در میان جمعى ازمردم بخصوص ((جوانان غربزده)) دیده مى شود که جنبه جنون آمیز آن بر جنبه عقلانیش برترى دارد و به همه چیز شباهت دارد جز به لباس.

مساله مدپرستى در لباس نه تنها ثروتهاى زیادى را به کام خود فرو مى کشد،بلکه قسمت مهمى از وقتها و نیروهاى انسانى را نیز بر باد مى دهد.

 

(آیـه) در ایـن آیـه خـداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم ، هشدار مى دهدکه مراقب فریبکارى شیطان باشند زیرا شیطان سابقه دشمنى خود را با پدر و مادرآنها نشان داده و همانطور که لباس بـهـشتى را بر اثر وسوسه ها از اندام آنان بیرون کرد،ممکن است لباس تقوا را از اندام ایشان بیرون نـمـایـد، لذا مى گوید: ((اى فرزندان آدم ! شیطان شما را نفریبد، آن چنانکه پدر و مادر شما را از بـهشت بیرون ساخت ولباس آنان را از اندامشان بیرون کرد، تا عورتشان را به آنها نشان دهد)) (یا بنى آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنه ینزع عنهما لباسهما لیریهماسواتهما).

 

سـپـس تاکید مى کند که حساب شیطان و همکارانش از سایر دشمنان جداست ، ((او و همکارانش شما را مى بینند در حالى که شما آنها را مشاهده نمى کنید)) و از چنین دشمنى باید سخت برحذر بود ! (انه یریکم هو وقبیله من حیث لا ترونهم).

و در پایان آیه جمله اى بیان مى کند که در حقیقت پاسخى است به یک ایرادمهم و آن این که اگر کـسـى بـگـویـد: چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنى را با این قدرت بر انسان مسلط ساخته ، دشـمـنـى کـه هـیـچ گـونه موازنه قوا با او ندارد، به هر کجابخواهد مى رود، بدون این که کسى حـضورش را احساس کند، حتى طبق بعضى ازروایات در درون وجود انسان همچون جریان خون در رگها حرکت مى کند ! آیا این باعدالت پروردگار سازگار است ؟.

آیـه در پـاسخ این سؤال احتمالى ، مى گوید: ((ما شیاطین را اولیا و سرپرستان افراد بى ایمان قرار دادیم)) (انا جعلنا الشیاطین اولیا للذین لا یؤمنون).

 

یعنى ، تنها پس از موافقت خود انسان است که شیطان مى تواند از مرزهاى روح او بگذرد.

(آیـه) در این آیه اشاره به یکى از وسوسه هاى مهم شیطانى مى کند که برزبان جمعى از انسانهاى شیطان صفت نیز جارى مى شود و آن این که : ((هنگامى که عمل زشت و قبیحى را انجام مى دهند (اگـر از دلـیل آن سؤال شود، در پاسخ)مى گویند: این راه و رسمى است که نیاکان خود را بر آن یـافـتـه ایم خداوند هم ما را به آن دستور داده است)) (واذا فعلوا فاحشه قالوا وجدنا علیها آبانا واللّه امرنا بها).

جـالب این که قرآن در پاسخ آنها اعتنایى به دلیل اول یعنى پیروى کورکورانه از نیاکان نمى کند; و تـنـهـا بـه پاسخ دلیل دوم قناعت کرده ، مى گوید: ((بگو: خداوندهرگز به کارهاى زشت و قبیح فرمان نمى دهد)) زیرا حکم او از فرمان عقل جدانیست (قل ان اللّه لا یامر بالفحشا).

 

سـپـس با این جمله آیه ختم مى شود که : ((آیا به خدا نسبتهایى مى دهید که نمى دانید)) (اتقولون على اللّه ما لا تعلمون).

مـنـظـور از ((فـاحشه)) در اینجا هرگونه کار زشت و قبیحى است که مساله ((طواف عریان)) و ((پیروى از پیشوایان ظلم و ستم)) از مصادیق روشن آن محسوب مى گردد.

(آیـه) در این آیه به اصول دستورات پروردگار در زمینه وظایف عملى دریک جمله کوتاه اشاره ، شـده و سپس اصول عقاید دینى یعنى ، مبد و معاد را بطورفشرده بیان مى کند; نخست مى گوید: اى پیامبر ! ((به آنان بگو: پررودگار من به عدالت دستور داده است)) (قل امرنى ربى بالقسط).

 

سـپس دستور به یکتاپرستى و مبارزه با هرگونه شرک داده ، مى فرماید: ((توجه قلب خویش را در هـر عـبادتى به او کنید)) و از ذات پاک او به سوى دیگر منحرف نشوید (واقیموا وجوهکم عند کل مسجد).

((او را بخوانید و دین و آیین خود را خالص و مخصوص او قرار دهید))(وادعوه مخلصین له الدین).

پس از تحکیم پایه توحید، توجه به مساله معاد و رستاخیز کرده ، مى گوید:((همان گونه که شما را در آغاز آفرید، دگربار در قیامت باز مى گردید)) (کما بداکم تعودون).

 

آیـه فـوق یـکـى از کـوتـاهترین و جالبترین تعبیرات را در زمینه معاد جسمانى بازگو مى کند، و مـى گـویـد: نـگـاهى به آغاز آفرینش خود کنید ببینید همین جسم شماکه از مقدار زیادى آب و مـقدار کمترى مواد مختلف ، فلزات و شبه فلزات ترکیب شده است در آغاز کجا بود ؟ آبهایى که در سـاخـتـمـان جـسم شما به کار رفته هرقطره اى از آن احتمالا در یکى از اقیانوسهاى روى زمین سـرگـردان بـود و سـپـس تـبخیرگردید و تبدیل به ابرها و به شکل قطرات باران بر زمینها فرو ریـخـتند، و ذراتى که هم اکنون از مواد جامد زمین در ساختمان جسم شما به کار رفته ، روزى به صـورت دانـه گندم یا میوه درخت ، یا سبزیهاى مختلف بود که از نقاط پراکنده زمین گردآورى شد.

 

بـنـابـرایـن چه جاى تعجب که پس از متلاشى شدن وبازگشت به حال نخستین ،باز همان ذرات جـمـع آورى گردد و به هم پیوندند و اندام نخستین را تشکیل دهند ؟و اگر چنین چیزى محال بـود چرا در آغاز آفرینش انجام شد ؟ بنابراین ((همان گونه که در آغاز، خدا شما را آفریده است در روز رستاخیز نیز باز مى گرداند)).

(آیـه) در ایـن آیـه چگونگى عکس العملهاى مردم را در برابر این دعوت (دعوت به سوى نیکیها و تـوحید و معاد) بیان کرده ، مى گوید: ((جمعى را هدایت کرده و جمعى (که شایستگى نداشته اند) گمراهى بر آنها مسلم شده است)) (فریقاهدى وفریقا حق علیهم الضلاله).

 

و بـراى این که کسى تصور نکند بدون جهت خداوند، طایفه اى را هدایت مى کند و جمع دیگرى را گـمراه ، در جمله بعد اضافه مى کند: ((گروه گمراهان همانهابودند که شیاطین را اولیاى خود انـتـخـاب کـرده بـودنـد، و بـه جاى ولایت پروردگارولایت شیطان را پذیرفتند)) (انهم اتخذوا الشیاطین اولیا من دون اللّه).

و عـجـب ایـن کـه با تمام گمراهى و انحراف ((چنین مى پنداشتند که هدایت یافتگان واقعى آنها هستند)) (ویحسبون انهم مهتدون).

 

این حالت مخصوص کسانى است که در طغیان و گناه فرو روند; و در این حال درهاى هدایت بکلى بـه روى آنـهـا مـسـدود خـواهـد شـد، و این همان چیزى است که خودشان براى خویشتن فراهم ساخته اند.

(آیه) در این آیه به عنوان یک قانون همیشگى که شامل تمام اعصار وقرون مى شود دستور مى دهد که ، ((اى فرزندان آدم ! ((زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشید)) (یا بنى آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد).

ایـن جـمـله مى تواند هم اشاره به ((زینتهاى جسمانى)) باشد که شامل پوشیدن لباسهاى مرتب و پـاک و تـمـیـز، و شـانـه زدن موه، و به کار بردن عطر و مانند آن مى شود، و هم شامل ((زینتهاى معنوى))، یعنى صفات انسانى و ملکات اخلاقى وپاکى نیت و اخلاص.

 

در جمله بعد اشاره به مواهب دیگر یعنى خوردنیها و آشامیدنیهاى پاک وپاکیزه مى کند مى گوید از آنها ((بخورید و بنوشید)) (وکلوا واشربوا).

امـا چـون طبع زیاده طلب انسان ، ممکن است از این دو دستور سؤاستفاده کند و به جاى استفاده عـاقلانه و اعتدال آمیز از پوشش و تغذیه صحیح ، راه تجمل پرستى و اسراف و تبذیر را پیش گیرد، بلافاصله اضافه مى کند: ((ولى اسراف نکنید که خدا مسرفان را دوست نمى دارد)) (ولا تسرفوا انه لا یحب المسرفین).

کـلـمـه ((اسـراف)) کـلـمـه بـسـیـار جامعى است که هرگونه زیاده روى در کمیت وکیفیت و بیهوده گرایى و اتلاف و مانند آن را شامل مى شود.

 

جـمـله کلوا واشربوا ولا تسرفوا; بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید، در آیه فوق آمده ، گرچه بسیار سـاده بـه نـظـر مى رسد، اما امروز ثابت شده است که یکى ازمهمترین دستورات بهداشتى همین اسـت ، زیـرا تـحقیقات دانشمندان به این نتیجه رسیده که سرچشمه بسیارى از بیماریه، غذاهاى اضافى است که به صورت جذب نشده در بدن انسان باقى مى ماند، این مواد اضافى هم بار سنگینى است براى قلب و سایر دستگاههاى بدن و هم منبع آماده اى است براى انواع عفونتها و بیماریها!

 

عامل اصلى تشکیل این مواد مزاحم ، اسراف و زیاده روى در تغذیه و به اصطلاح ((پرخورى)) است ، و راهـى براى جلوگیرى از آن جز رعایت اعتدال در غذانیست ، کسانى که این دستور را ساده فکر مـى کـنـنـد خوب است در زندگى خود آن رابیازمایند تا اهمیت رعایت این دستور را در سلامت جسم و تن خود ببینند.

 

(آیـه) در ایـن آیه با لحن تندترى به پاسخ آنها که گمان مى برند، تحریم زینتها و پرهیز از غذاها و روزیهاى پاک و حلال ، نشانه زهد و پارسایى و مایه قرب به پروردگار است پرداخته ، مى گوید: اى پیامبر ! ((بگو: چه کسى زینتهاى الهى را که براى بندگانش آفریده و همچنین مواهب و روزیهاى پاکیزه را تحریم کرده است))(قل من حرم زینه اللّه التى اخرج لعباده والطیبات من الرزق).

 

سـپـس بـراى تـاکید اضافه مى کند: به آنها ((بگو: این نعمتها و موهبتها براى افراد با ایمان در این زندگى دنیا آفریده شده (اگرچه دیگران نیز بدون داشتن شایستگى از آن استفاده مى کنند) ولى در روز قـیـامـت و زندگى عالیتر (که صفوف کاملا از هم مشخص مى شوند) اینها همه در اختیار افـراد بـا ایمان و درستکار قرارمى گیرد)) و دیگران بکلى از آن محروم مى شوند ! (قل هى للذین آمنوا فى الحیوه الدنیا خالصه یوم القیمه).

در پایان آیه به عنوان تاکید مى گوید: ((این چنین آیات و احکام خود را براى جمعیتى که آگاهند و مى فهمند تشریح مى کنیم)) (کذلک نفصل الا یـات لقوم یعلمون).

 

در مـورد اسـتـفـاده از انـواع زیـنـته، اسلام مانند تمام موارد، حد اعتدال راانتخاب کرده است و استفاده کردن از زیباییهاى طبیعت ، لباسهاى زیبا و متناسب ،به کار بردن انواع عطره، و امثال آن ، نه تنها مجاز شمرده شده بلکه به آن توصیه وسفارش نیز شده است.

(آیه).

 

محرمات الهى !

بارها دیده ایم که قرآن مجید هرگاه سخن از امر مباح یا لازمى به میان مى آورد، بلافاصله از نقطه مقابل آن یعنى زشتیها و محرمات سخن مى گوید، تا هردو بحث ، یکدیگر را تکمیل کنند، در اینجا نـیـز بـه دنبال اجازه استفاده از مواهب الهى و زینتها و نفى تحریم آنه، سخن از محرمات به میان آورده و بطور عموم ، وسپس بطور خصوص انگشت روى چند نقطه مهم مى گذارد.

در آغاز از تحریم فواحش سخن مى گوید، مى فرماید: اى پیامبر ! ((بگو:پروردگار من تنها اعمال زشـت و قبیح را حرام کرده است ، اعم از این که آشکار باشدیا پنهان)) (قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها وما بطن).

سپس موضوع را تعمیم داده ، مى گوید: ((و (همچنین) گناه و ستم به ناحق را))(والاثم).

 

بار دیگر انگشت روى چند قسمت از بزرگترین گناهان گذاشته ، مى گوید: ((وهرگونه ستم و تجاوز به ناحق به حقوق دیگران)) (والبغى بغیر الحق).

سـپـس اشاره به مساله شرک کرده ، مى گوید: و نیز پروردگار من ، حرام کرده ((این که چیزى را کـه خـداونـد دلـیـلى براى آن نازل نکرده ، شریک او قرار دهید)) (وان تشرکوا باللّه ما لم ینزل به سلطانا).

آخرین چیزى را که به عنوان محرمات روى آن تکیه مى کند، نسبت دادن چیزى به خدا بدون علم و آگـاهـى اسـت ، مـى فرماید: ((و این که به خدا مطلبى نسبت دهید که نمى دانید)) (وان تقولوا على اللّه ما لا تعلمون).

(آیه).

 

هر جمعیتى سرانجامى دارد!

در ایـن آیـه خـداونـد به یکى از قوانین آفرینش یعنى فنا و نیستى ملته، اشاره مى کند و بحثهاى مـربوط به زندگى فرزندان آدم در روى زمین و سرانجام وسرنوشت گنهکاران که در آیات قبل گـفـتـه شـد با این بحث روشنتر مى شود; نخست مى گوید: ((براى هر امتى زمان و مدت معینى وجود دارد)) (ولکل امه اجل).

((وبـه هـنـگـامـى کـه ایـن اجل فرا رسد، نه لحظه اى تاخیر خواهند کرد و نه لحظه اى بر آن پیشى مى گیرند)) (فاذا جا اجلهم لا یستاخرون ساعه ولا یستقدمون).

یـعـنـى ، مـلـتـهـاى جـهان همانند افراد، داراى مرگ و حیاتند، ملتهایى از صفحه زمین برچیده مى شوند، و به جاى آنها ملتهاى دیگرى قرار مى گیرند، قانون مرگ وحیات مخصوص افراد انسان نـیست ، بلکه اقوام و جمعیتها و جامعه ها را نیز در برمى گیرد; با این تفاوت که مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسیر حق و عدالت وروى آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در دریاى شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستى و تن پرورى مى باشد.

هـنـگامى که ملتهاى جهان در چنین مسیرهایى گام بگذارند، و از قوانین مسلم آفرینش منحرف گـردنـد، سـرمـایـه هاى هستى خود را یکى پس از دیگرى از دست خواهند داد و سرانجام سقوط مى کنند.

(آیه).

 

دستور دیگرى به همه فرزندان آدم !

بـار دیـگر خداوند فرزندان آدم را مخاطب ساخته ، مى گوید: ((اى فرزندان آدم ! اگر رسولانى از خـودتـان (از طـرف مـن) بـه سوى شما آمدند که آیات مرا به شماعرضه مى دارند (از آنها پیروى کـنـیـد) زیرا آنها که پرهیزکارى پیشه کنند و در اصلاح خویشتن و دیگران بکوشند نه وحشتى از مـجازات الهى خواهند داشت و نه اندوه وغمى)) (یا بنى آدم اما یاتینکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتى فمن اتقى واصلح فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون).

(آیه) و در این آیه اضافه مى کند: ((اما آنها که آیات ما را تکذیب کنند و دربرابر آن تکبر ورزند آنها اصـحـاب دوزخـنـد و جـاودانـه در آن خواهند ماند)) (والذین کذبوا بیاتنا واستکبروا عنها اولئ ک اصحاب النار هم فیها خالدون).

(آیـه) از ایـن آیـه بـه بـعـد قـسـمـتـهاى مختلف از سرنوشت شومى که در انتظارافتراگویان و تکذیب کنندگان آیات خداست ، بیان شده ، نخست مى گوید: ((چه کسى ستمکارتر است از آنها که بـر خـدا دروغ مى بندند و یا آیات او را تکذیب مى کنند)) ؟(فمن اظلم ممن افترى على اللّه کذبا او کذب بیاته).

 

سـپـس وضـع آنها را به هنگام مرگ چنین توصیف مى کند ((آنان چند روزى بهره خود را از آنچه برایشان مقدر شده است مى برند و از نعمتهاى مختلف سهم خود را مى گیرند، تا (پیمانه عمرشان لـبـریز گردد و به اجل نهایى برسد) در این هنگام فرشتگان ما که مامور گرفتن ارواحند به سراغ آنـهـا مـى آیـنـد تـا جـانشان را بگیرند))(اولئ ک ینالهم نصیبهم من الکتاب حتى اذا جاتهم رسلنا یتوفونهم).

بـه هر حال از لحظه مرگ مجازاتهاى آنها شروع مى شود، نخستین بار با توبیخ ‌و سرزنش فرشتگان پـروردگـار کـه مـامـور گـرفـتن جانشان هستند روبرو مى شوند، ((آنهامى پرسند کجا هستند مـعـبـودهـایـى کـه غـیـر از خدا مى پرستیدید)) و یک عمر از آنها دم مى زدید و همه چیز خود را نابخردانه در پاى آنها مى ریختید ؟ (قالوا این ما کنتم تدعون من دون اللّه).

 

آنـها چون دست خود را از همه چیز کوتاه مى بینند و پندارهایى را که در باره معبودهاى ساختگى داشـتـند همچون نقش برآب مشاهده مى کنند، در پاسخ ‌مى گویند: ((آنها همه گم شدند و از ما دور گشتند)) (قالوا ضلوا عنا).

اثـرى از آنها نمى بینیم و هیچ گونه قدرتى بر دفاع از ما ندارند، و تمام عبادات ما براى آنها بیهوده بـود، ((و بـه ایـن تـرتـیـب خودشان بر ضد خود گواهى مى دهند که کافر بودند)) (وشهدوا على انفسهم انهم کانوا کافرین).

در حالى که راه بازگشت به روى آنها بسته است و این نخستین تازیانه آتشین مجازات الهى است که بر روح آنها نواخته مى شود.

(آیه).

 

درگیرى پیشوایان و پیروان گمراه در دوزخ !

در آیـات گذشته صحنه اى که به هنگام مرگ و بازپرسى فرشتگان قبض ارواح رخ مى دهد ترسیم شـده بـود و در اینجا صحنه برخورد گروههاى اغواکننده واغواشونده را در قیامت شرح مى دهد: ((در روز رستاخیز خداوند به آنها مى گوید درصف گروههاى مشابه خود از جن و انس که پیش از شـمـا بـودنـد، قرار گیرید و در آتش داخل شوید)) (قال ادخلوا فى امم قد خلت من قبلکم من الجن والا نس فى النار).

هـنگامى که همگى در آتش داخل شدند برخوردشان با هم مسلکهایشان شروع مى شود، برخوردى عـجیب و عبرت انگیز، ((هر دسته اى که وارد دوزخ ‌مى شوند به دیگرى لعن و نفرین مى کند)) و او را مسؤول بدبختى خویش مى داند(کلما دخلت امه لعنت اختها).

 

مطلب به همین جا پایان نمى پذیرد، ((هنگامى که همگى با ذلت و خوارى درمحیط شرر بار دوزخ قـرار مـى گـیـرنـد (شـکـایـت آنـهـا بـه پـیـشـگاه پروردگار از یکدیگرشروع مى شود) نخست فریب خوردگان عرضه مى دارند: پروردگارا ! این اغواگران بودند که ما را گمراه ساختند، خدایا عذاب و کیفر آنها را مضاعف کن)) کیفرى به خاطر گمراهیشان ، و کیفرى به خاطر گمراه کردن ما (حتى اذا ادارکوا فیها جمیعاقالت اخریهم لا ولـیهم ربنا هؤلا اضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار).

 

ولـى عجیب این است که خداوند در پاسخ آنها ((مى فرماید: براى هرکدام (ازشما) عذاب مضاعف است ; ولى نمى دانید !)) چرا که پیروان اگر گرد پیشوایان گمراه را نگرفته بودند، قدرتى بر اغواى مردم نداشتند (قال لکل ضعف ولکن لا تعلمون).

(آیـه) در این آیه پاسخ پیشوایان گمراه را چنین نقل مى کند که : ((آنها به پیروان خود مى گویند شما هیچ تفاوت و برترى بر ما ندارید، (یعنى اگر ما گفتیم شما تایید کردید و اگر گام برداشتیم کـمک نمودید و اگر ستم نمودیم شما یار ومددکار ما بودید) بنابراین شما هم در مقابل اعمالتان عـذاب دردنـاک الـهـى رابـچـشید)) (قالت اولیهم لا خریهم فما کان لکم علینا من فضل فذوقوا العذاب بماکنتم تکسبون).

 

(آیـه) بـار دیـگـر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متکبر و لجوج یعنى آنها که زیر بار آیات پروردگار نـمى روند و در برابر حق تسلیم نیستند رفته ، مى گوید: ((کسانى که آیات ما را تکذیب کنند و در بـرابـر آن تـکـبـر ورزنـد درهـاى آسـمان به روى آنان گشوده نمى شود)) (ان الذین کذبوا بیاتنا واستکبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السمـا).

 

در حدیثى از امام باقر(ع) چنین مى خوانیم : ((اما مؤمنان ، اعمال و ارواحشان به سوى آسمانها برده مى شود و درهاى آسمان به روى آنها گشوده خواهد شد، اماکافر روح و عملش را بالا مى برند تا به آسمان برسد در این هنگام کسى صدا مى زندآن را به سوى سجین (دوزخ) پایین ببرید)).

 

سـپس اضافه مى کند: ((آنها وارد بهشت نخواهند شد، تا زمانى که شتر ازسوراخ سوزن بگذرد)) ! (ولا یدخلون الجنه حتى یلج الجمل فى سم الخیاط).

ایـن تـعبیر کنایه لطیفى از محال بودن این امر است ، که راهى براى ورود افرادبى ایمان متکبر در بهشت مطلقا موجود نیست !.

در پـایـان آیـه بـراى تـاکـیـد و تـوضـیح بیشتر اضافه مى کند، ((و این چنین گنهکاران را کیفر مى دهیم)) (وکذلک نجزى المجرمین).

 

(آیه) در این آیه ، به قسمتى دیگر از مجازات دردناک آنها اشاره کرده ،مى گوید: ((براى این گونه افراد، بسترهایى از جهنم و آتش سوزان است و روى آنهاپوششهایى از همان آتش سوزان قرار دارد)) (لهم من جهنم مهاد ومن فوقهم غواش).

و بـاز بـراى تـاکـیـد اضافه مى کند: ((این چنین ظالمان و ستمگران را کیفرمى دهیم)) (وکذلک نجزى الظالمین).

(آیه).

 

آرامش کامل و سعادت جاویدان !

در آیـات گـذشـتـه بـحث از سرنوشت منکران آیات خدا و متکبران و ظالمان بود، در اینجا آینده روشن افراد باایمان را چنین شرح مى دهد: ((کسانى که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، اهل بـهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند))(والذین آمنوا وعملوا الصالحات اولئ ک اصحاب الجنه هم فیها خالدون).

ولـى در مـیان این جمله یک جمله معترضه که اشاره به پاسخ بسیارى ازسؤالات است بیان کرده ، مى گوید: ((ما هیچ کس را جز به اندازه توانائیش تکلیف نمى کنیم)) (لا نکلف نفسا الا وسعها).

 

اشـاره بـه ایـن کـه کسى تصور نکند که قرار گرفتن در صف افراد با ایمان و انجام عمل صالح در دسترس همه کس نیست ، زیرا تکالیف پروردگار به اندازه قدرت افراد است.

ایـن آیه مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، وسیله نجات و سعادت جاویدان رامنحصرا ایمان و عمل شایسته معرفى مى کند و به این ترتیب به عقیده خرافى مسیحیان امروز که وسیله نجات را قربانى شدن مسیح در برابر گناهان بشریت مى دانند، خط بطلان مى کشد، اصرار قرآن روى مساله ایمان و عمل صالح در آیات مختلف براى کوبیدن این طرز تفکر و مانند آن است.

 

(آیـه) در ایـن آیه به یکى از مهمترین نعمتهایى که خدا به بهشتیان ارزانى مى دارد و مایه آرامش روح و جـان آنـهـاسـت اشـاره کـرده ، مـى گـویـد: ((کـیـنه ها و حسدهاو دشمنیها را از دل آنها برمى کنیم)) (ونزعنا ما فى صدورهم من غل).

در حـقـیقت یکى از بزرگترین ناراحتیهاى انسانها در زندگى دنیا که سرچشمه پیکارهاى وسیع اجـتـمـاعى مى شود و علاوه بر خسارتهاى سنگین جانى و مالى آرامش روح را بکلى برهم مى زند، همین ((کینه توزى)) و ((حسد)) است.

بـهـشتیان بکلى از بدبختیهاى ناشى از این گونه صفات و عواقب آن برکنارند،آنها با هم در نهایت دوستى و محبت و صفا و صمیمیت و آرامش زندگى مى کنند، وهمه از وضع خود راضیند.

قرآن پس از ذکر این نعمت روحانى ، اشاره به نعمت مادى و جسمانى آنهاکرده ، مى گوید: ((از زیر قصرهاى آنها نهرهاى آب جریان دارد)) (تجرى من تحتهم الا نهار).

 

سـپـس رضـایت و خشنودى کامل و همه جانبه اهل بهشت را با این جمله منعکس مى کند که آنها ((مـى گـویـند: حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که مارا به این همه نعمت رهنمون شد و اگر خدا ما را راهنمایى نمى کرد، هرگز، هدایت نمى یافتیم)) (وقالوا الحمدللّه الذى هدینا لهذا وما کنا لنهتدى لولا ان هدینا اللّه).

 

این توفیق او بود که دست ما را گرفت و از گذرگاههاى زندگى عبور داد و به سر منزل سعادت رسـانـید ((مسلما فرستادگان پروردگار م، حق را آوردند !)) آنهاراست مى گفتند و ما با چشم خود درستى گفتارشان را هم اکنون مى بینیم (لقدجات رسل ربنا بالحق).

((در ایـن هنگام ندایى بر مى خیزد، و این جمله را در گوش جان آنها سرمى دهد که این بهشت را به خاطر اعمال پاکتان به ارث بردید)) (ونودوا ان تلکم الجنه اورثتموها بما کنتم تعملون).

 

(آیـه) از این آیه استفاده مى شود که بهشتیان و دوزخیان از جایگاه خودمى توانند با یکدیگر سخن بـگـویـنـد; نخست مى گوید: ((بهشتیان ، دوزخیان رامخاطب ساخته و صدا مى زنند که ما وعده پـروردگار خویش را حق یافتیم ، آیا شماهم به آنچه خدا به وسیله فرستادگانش وعده داده بود، رسـیـدیـد ؟)) (ونـادى اصـحاب الجنه اصحاب النار ان قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا فهل وجدتم ما وعدربکم حقا).

در پاسخ ((مى گویند: آرى)) همه را عین حقیقت دیدیم (قالوا نعم).

 

سپس اضافه مى کند: ((در این هنگام ندا دهنده اى در میان آنها ندا در مى دهد(آنچنان که صداى او به گوش همگان مى رسد) که : لعنت خدا بر ستمگران باد))(فاذن مؤذن بینهم ان لعنه اللّه على الظالمین).

(آیه) سپس ستمگران را چنین معرفى مى کند: ((همانها که مردم را از راه راست باز مى داشتند (و بـا تـبـلیغات مسموم و زهرآگین خود، ایجاد شک و تردید درریشه هاى عقاید مردم مى کردند) و جـاده مـسـتـقیم الهى را کج و معوج نشان مى دادند، و به سراى دیگر نیز ایمان نداشتند)) (الذین یصدون عن سبیل اللّه ویبغونها عوجا وهم بالا خره کافرون).

این مؤذن در روایات اسلامى ، غالبا به امیرمؤمنان على (ع) تفسیر شده است.

 

حاکم ((ابوالقاسم حسکانى)) که از دانشمندان اهل سنت است به سند خود از((محمدبن حنفیه)) از((عـلـى))(ع) نـقـل مى کند که فرمود: انا ذلک المؤذن : ((آن که این ندا را سر مى دهد منم)) و هـمچنین به سند خود از ابن عباس نقل مى کند که على (ع)در قرآن نامهایى دارد که مردم آنها را نـمـى دانـنـد، از جـمله ((مؤذن)) در آیه شریفه فاذن مؤذن بینهم على (ع) است که این ندا را سر مـى دهد ومى گوید: الا لعنه اللّه على الذین کذبوا بولا یتى واستخفوا بحقى : ((لعنت خدا بر آنها باد که ولایت مرا تکذیب کردندو حق مرا کوچک شمردند)).

(آیه).

 

اعراف گذرگاه مهمى به سوى بهشت !

در تـعـقیب بیان سرگذشت بهشتیان و دوزخیان این آیه و سه آیه بعد از آن درباره ((اعراف)) که منطقه اى است حد فاصل میان بهشت و دوزخ ، با ویژگیهایى که دارد سخن مى گوید.

نـخـسـت بـه حـجابى که در میان بهشتیان و دوزخیان کشیده شده است اشاره کرده ، مى گوید: ((میان این دو گروه حجابى قرار دارد)) (وبینهما حجاب).

از آیـات بعد چنین استفاده مى شود که حجاب مزبور همان ((اعراف)) است که مکان مرتفعى است در مـیـان ایـن دو گـروه ، کـه مـانـع از مشاهده یکدیگر مى شود، البته کسانى که بر اعراف یعنى قسمتهاى بالاى این مانع مرتفع قرار دارند، هر دو گروه رامى توانند ببینند.

 

سـپـس قـرآن مـى گوید: ((بر اعراف مردانى قرار دارند که هر یک از جهنمیان ودوزخیان را (در جـایـگـاه خـود مـى بینند و) از سیمایشان آنها را مى شناسند)) (وعلى الا عراف رجال یعرفون کلا بسیمهم).

سپس مى گوید: مردانى که بر اعراف قرار دارند ((بهشتیان را صدا مى زنند ومى گویند: درود بر شـما باد، اما خودشان وارد بهشت نشده اند، اگر چه بسیار تمایل دارند)) (ونادوا اصحاب الجنه ان سلا م علیکم لم یدخلوها وهم یطمعون).

(آیه) ((اما به هنگامى که به سوى دیگر نگاه مى کنند و دوزخیان را دردوزخ مى بینند (به درگاه خـدا راز و نـیـاز مـى کـنند و) مى گویند: پروردگارا ! ما را باجمعیت ستمگران قرار مده)) (واذا صرفت ابصارهم تلقا اصحاب النار قالوا ربنالا تجعلنا مع القوم الظالمین).

 

(آیـه) در ایـن آیـه اضـافـه مـى کـنـد که : ((و اصحاب اعراف مردانى ازدوزخیان را که از چهره و سـیـمـایشان مى شناسند صدا مى زنند (و مورد ملامت وسرزنش قرار مى دهند که دیدید عاقبت) گردآورى اموال و نفرت در دنیا و تکبرورزیدن از قبول حق ، به شما سودى نداد)) چه شد آن مالها ؟ و کـجا رفتند آن نفرات ؟ و چه نتیجه اى گرفتید از آن همه کبر و خودپرستى ؟ (ونادى اصحاب الا عراف رجالا یعرفونهم بسـیمیهم قالوا ما اغنى عنکم جمعکم وما کنتم تستکبرون).

(آیه) بار دیگر با همان زبان ملامت و سرزنش در حالى که اشاره به جمعى از ضعفاى مؤمنان که بر اعـراف قـرار گـرفته اند مى کنند، مى گویند: ((آیا اینهاهمان کسانى هستند که شما سوگند یاد کـردیـد هـیچ گاه خداوند آنان را مشمول رحمت خود قرار نخواهد داد)) (اهؤلا الذین اقسمتم لا ینالهم اللّه برحمه).

سـرانـجـام رحمت الهى شامل حال این دسته از ضعفاى مؤمنان شده و به آنهاخطاب مى شود که : ((وارد بـهشت شوید نه ترسى بر شماست و نه در آنجا غم واندوهى دارید)) (ادخلوا الجنه لا خوف علیکم ولا انتم تحزنون).

 

((اصحاب اعراف)) چه کسانى هستند؟

از مجموع آیات و روایات چنین استفاده مى شود که ((اعراف)) گذرگاه سخت و صعب العبورى بر سـر راه بهشت سعادت جاویدان است ، طبیعى است که افرادنیرومند و قوى یعنى صالحان و پاکان با سرعت از این گذرگاه عبور مى کنند اماافرادى که خوبى و بدى را به هم آمیختند در این مسیر وا مى مانند.

هـمـچـنین طبیعى است که سرپرستان جمعیت و پیشوایان قوم در گذرگاههاى سخت همانند فرماندهانى که در این گونه موارد در آخر لشکر راه مى روند تا همه سپاهیان بگذرند، در آنجا توقف مـى کنند تا به کمک ضعفاى مؤمنان بشتابند و آنهاکه شایستگى نجات را دارند در پرتو امدادشان رهایى یابند.

بـنابراین در اعراف ، دو گروه وجود دارند، ضعیفان و آلودگانى که در رحمتندو پیشوایان بزرگ (یعنى انبی، امامان وصالحان) که در همه حال یار ویاور ضعیفانند.

(آیه).

 

نعمتهاى بهشتى بر دوزخیان حرام است !

پـس از آن کـه بـهـشتیان و دوزخیان هرکدام در محل مناسب خود مستقر شدندگفتگوهایى در میان آنها رد و بدل مى شود که نتیجه آن مجازات و کیفرى است روحانى و معنوى براى دوزخیان ، نخست مى فرماید: ((دوزخیان ، بهشتیان را صدامى زنند که (محبت کنید) و مقدارى آب یا از آنچه خدا به شما روزى داده ، به ماببخشید)) تا عطش سوزان خود را تسکین دهیم و از آلام خود بکاهیم (ونادى اصحاب النار اصحاب الجنه ان افیضوا علینا من الما او مما رزقکم اللّه).

ولى بلافاصله بهشتیان دست رد بر سینه آنها زده ، و ((مى گویند: خداوند اینهارا بر کافران تحریم کرده است)) (قالوا ان اللّه حرمهما على الکافرین).

1ـ جمله ((مما رزقکم اللّه)) (از آنچه خدا به شما روزى داده) که تعبیرى است سربسته و توام با یک نوع ابهام نشان مى دهد که حتى دوزخیان نمى توانند از ماهیت و انواع نعمتهاى بهشتى آگاه شوند.

 

2ـ جمله ((ان اللّه حرمهما على الکافرین)) (خداوند آنها را بر کافران حرام کرده) اشاره به این است کـه بـهـشـتیان مضایقه اى از بخشیدن این نعمتها ندارند زیرا نه چیزى از آنها کم مى شود و نه در درون سـیـنـه ، کـیـنه اى نسبت به کسى دارند، ولى وضع دوزخیان آنچنان است که نمى توانند از نـعـمـتـهاى بهشتى بهره گیرند، این تحریم در حقیقت یک نوع ((تحریم تکوینى)) است ، همانند محرومیت بسیارى ازبیماران از غذاهاى لذیذ و رنگارنگ.

(آیـه) در ایـن آیه سبب محرومیت آنها را تشریح مى کند و با ذکر صفات دوزخیان روشن مى سازد کـه این سرنوشت شوم را خودشان براى خویشتن فراهم ساخته اند نخست مى گوید: ((آنها کسانى هستند که دین و مذهب خود را به سرگرمى و بازى گرفتند)) (الذین اتخذوا دینهم لهوا ولعبا).

((و زندگى دنیا آنها را فریب داد و مغرور ساخت)) (وغرتهم الحیوه الدنیا).

 

ایـن امـور سـبـب شـد کـه آنها در لجنزار شهوات فرو روند و همه چیز حتى رستاخیز را به دست فـرامـوشـى بـسپارند و گفتار پیامبران و آیات الهى را انکار کنند،لذا به دنبال آن اضافه مى کند: ((پـس امروز هم ما آنها را فراموش خواهیم کردهمان گونه که آنها لقاى چنین روزى را فراموش کردند و همان گونه که آیات ما را انکارنمودند)) (فالیوم ننسیهم کما نسوا لقا یومهم هذا وما کانوا بایاتنا یجحدون).

ضمنا از این آیه استفاده مى شود که نخستین مرحله گمراهى و انحراف آن است که انسان مسائل سرنوشت ساز خود را جدى نگیرد و با آنها به عنوان یک سرگرمى و بازیچه رفتار کند.

 

(آیـه) ایـن آیـه اشـاره بـه ایـن اسـت کـه محرومیت کفار و سرنوشت شومشان نتیجه کوتاهیها و تـقـصـیرات خودشان است وگرنه از ناحیه خداوند هیچ گونه کوتاهى در هدایت و رهبرى و ابلاغ آیـات و بـیـان درسـهـاى تـربـیـتى نشده است لذا مى گوید: مادر هدایت و راهنمایى آنها چیزى فـروگـذار نکردیم ((کتابى براى آنها فرستادیم که تمام اسرار و رموز آن را با آگاهى کامل تشریح کردیم)) (ولقد جئناهم بکتاب فصلناه على علم).

((کـتـابـى کـه مـایـه هـدایت و موجب رحمت براى ایمان آورندگان بود)) اگرچه افراد لجوج و خودخواه از آن بى بهره مى مانند (هدى ورحمه لقوم یؤمنون).

 

(آیـه) و در ایـن آیـه اشاره به طرز تفکر غلط تبهکاران و منحرفان در زمینه هدایتهاى الهى کرده ، مى گوید: ((آیا آنها جز انتظار تاویل آیات (و فرارسیدن تهدیدهاى الهى) دارند)) ؟ (هل ینظرون الا تاویله).

اما چه انتظار نابجایى ، زیرا هنگامى که نتایج و سرانجام این وعده هاى الهى را مشاهده کنند، کار از کـار گذشته و راهى براى بازگشت باقى نمانده است ((آن روزکه تاویل آنها فرا رسد، کسانى که قبلا آن را فراموش کرده بودند مى گویند: فرستادگان پروردگار ما حق را آوردند)) و گفتار آنها نیز همه حق بود (یوم یاتى تاویله یقول الذین نسوه من قبل قد جات رسل ربنا بالحق).

 

امـا در ایـن هنگام در وحشت و اضطراب فرو مى روند، و به فکر چاره جویى مى افتند و مى گویند: ((آیا (امروز) شفیعانى یافت مى شوند که براى ما شفاعت کنند))؟ (فهل لنا من شفعا فیشفعوا لنا).

و ((یـا (اگـر شـفـیعانى براى ما در کار نیست و اصولا شایسته شفاعت نیستیم) آیاممکن است به عـقـب باز گردیم و اعمالى غیر آنچه انجام دادیم انجام دهیم)) وتسلیم حق و حقیقت باشیم (او نرد فنعمل غیر الذى کنا نعمل).

ولـى افـسـوس ! ایـن بیدارى بسیار دیر است ، نه راه بازگشتى وجود دارد و نه شایستگى شفاعت دارند، زیرا ((آنها سرمایه هاى وجود خود را از دست داده وگرفتار خسران و زیانى شده اند که تمام وجودشان را در بر مى گیرد)) (قد خسرواانفسهم).

و بـر آنـهـا ثـابـت مـى شود که بتها و معبودهاى ساختگى آنان در آنجا هیچ گونه نقشى ندارد ((و مـعـبـودهایى را که به دروغ ساخته بودند همگى از نظرشان گم مى شوند)) (وضل عنهم ما کانوا یفترون).

 

از ایـن آیـه اسـتفاده مى شود که انسان در اعمال خود مختار و آزاد است والا تقاضاى بازگشت به دنیا نمى کرد تا اعمال بد خود را جبران کند و نیز استفاده مى شود که جهان دیگر جاى انجام عمل و کسب فضیلت و نجات نیست.

(آیه) این آیه معبود حقیقى و واقعى را با ذکر صفات خاصش معرفى مى کند، تا آنها که حقیقت جو هـسـتند قبل از فرا رسیدن رستاخیز در همین جهان او رابه روشنى بشناسند، نخست مى گوید: ((مـعـبود و پروردگار شماآن کس است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید)) (ان ربکم اللّه الذى خلق السموات والا رض فى سته ایام) یعنى ((معبود)) کسى جز ((آفریدگار)) نمى تواندباشد.

 

آیا جهان در شش روز آفریده شده ؟

با توجه به مفهوم وسیع کلمه ((ایام)) (روزها) و معادل آن در زبانهاى دیگر،پاسخ این سؤال روشن است ، زیرا بسیار مى شود که ((ایام)) به معنى ((دورانها)) به کارمى رود.

بـنـابـرایـن خـداونـد مجموعه زمین و آسمان را در شش دوران متوالى آفریده است ، هر چند این دورانـهـا گاهى به میلیونها یا میلیاردها سال بالغ شده است و علم امروز هیچ گونه مطلبى را که مخالف این موضوع باشد بیان نکرده است.

سـپـس قـرآن مـى گـوید: ((خداوند پس از آفرینش آسمان و زمین ، زمام رهبرى آنها را به دست گرفت)) (ثم استوى على العرش).

یعنى ، نه تنها آفرینش از اوست بلکه اداره و رهبرى جهان نیز با او مى باشد.

و این پاسخى است به آنها که جهان را در آفرینش نیازمند به خدا مى دانند نه در بقا و ادامه هستى.

 

((عرش)) چیست ؟

عـرش در لـغـت معانى متعددى دارد از جمله : به معنى سقف یا چیزى است که داراى سقف بوده باشد، و گاهى به معنى تختهاى بلند همانند تخت سلاطین نیزآمده است.

ولـى هـنـگـامـى که در مورد خداوند به کار مى رود و گفته مى شود ((عرش خدا))منظور از آن مجموعه جهان هستى است که در حقیقت تخت حکومت پروردگارمحسوب مى شود.

بنابراین در آیه مورد بحث جمله ((استوى على العرش)) کنایه از احاطه کامل پروردگار و تسلط او بر تدبیر امور آسمانها و زمین بعد از خلقت آنهاست.

سـپـس مـى فـرمـایـد: ((اوسـت کـه شب را همچون پوششى بر روز مى افکند وروشنایى روز را با پرده هاى ظلمانى شب مى پوشاند)) (یغشى اللیل النهار).

بـعـد از آن اضـافه مى کند: ((شب با سرعت به دنبال روز در حرکت است))(یطلبه حثیثا) همانند طلبکارى که با سرعت به دنبال بدهکار مى دود.

سـپـس مـى افزاید: ((اوست که خورشید و ماه و ستارگان را آفریده است ، درحالى که همه سر بر فرمان او هستند)) (والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره).

 

پس از ذکر آفرینش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرینش ماه و خورشیدو ستارگان به عنوان تـاکـیـد مـى گوید: ((آگاه باشید آفرینش و اداره امور جهان هستى تنها به دست اوست)) (الا له الخلق والا مر).

مـنـظـور از ((خـلق)) آفرینش نخستین ، و منظور از ((امر)) قوانین و نظاماتى است که به فرمان پروردگار بر عالم هستى حکومت مى کند و آنها را در مسیر خود رهبرى مى نماید.

 

بـه عـبـارت دیـگـر: هـمان طور که جهان در حدوثش نیازمند به اوست در تدبیر وادامه حیات و اداره اش نـیـز وابسته به او مى باشد، و اگر لحظه اى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش بکلى از هم گسسته و نابود مى گردد.

و در پـایان آیه مى فرماید: ((پربرکت است خداوندى که پروردگار عالمیان است)) (تبارک اللّه رب العالمین).

این جمله بعد از ذکر آفرینش و تدبیر جهان هستى یک نوع ستایش از مقام مقدس پروردگار است که وجودى مبارک ، ازلى ، ابدى و سرچشمه همه برکات ونیکیها و خیر مستمر مى باشد.

(آیه).

 

شرایط اجابت دعا:

آیه قبل با ذکر دلایل روشن این حقیقت را اثبات کرد که شایسته عبودیت وبندگى تنها خداست و بـه دنبال آن در اینجا دستور مى دهد که ((دعا و نیایش)) که جان و روح عبادت است باید در برابر خـدا انـجـام گـیـرد، نخست مى گوید: ((پروردگار خودرا از روى تضرع ودر پنهانى بخوانید)) (ادعوا ربکم تضرعا وخفیه).

ایـن که در آیه فوق دستور داده شده که خدا را در ((خفیه)) و پنهانى بخوانیدبراى این است که از ((ریا)) دورتر، و به اخلاص نزدیکتر، و توام با تمرکز فکر و حضورقلب باشد.

و در پایان آیه مى فرماید: ((او (خداوند) تجاوزکاران را دوست نمى دارد)) (انه لا یحب المعتدین).

 

و این جمله معنى وسیعى دارد که هرگونه تجاوز ر، اعم از فریاد کشیدن به هنگام دع، و یا تظاهر و ریاکارى ، و یا توجه به غیر خدا را به هنگام دع، شامل مى شود.

(آیـه) در ایـن آیـه اشاره به حکمى شده است که در واقع یکى از شرایطتاثیر دعا است ، مى فرماید: ((در روى زمـیـن فـساد مکنید بعد از آن که اصلاح شده است)) (ولا تفسدوا فى الا رض بعد اصلا حها) بنابراین هیچ گاه دعاى افراد مفسد وتبهکار به جایى نخواهد رسید.

 

در روایـتـى از امـام بـاقـر(ع) مى خوانیم : ((زمین فاسد بود و خداوند به وسیله پیامبر اسلام آن را اصلاح کرد)).

بار دیگر به مساله دعا مى پردازد و یکى دیگر از شرایط آن را بازگو مى کند،مى گوید: ((و خدا را با ترس و امید بخوانید)) (وادعوه خوفا وطمعا).

نـه آن چنان از اعمال خود راضى باشید که گمان کنید هیچ نقطه تاریکى درزندگى شما نیست که این خود عامل عقبگرد و سقوط است ، و نه آن چنان مایوس باشید که خود را شایسته عفو خدا و اجـابت دعا ندانید، بلکه با دو بال ((بیم)) و((امید)) به سوى او پرواز کنید، امید به رحمتش و بیم از مسؤولیتها و لغزشهاى خود.

 

و در پـایان آیه براى تاکید بیشتر روى اسباب امیدوارى به رحمت خد،مى گوید: ((رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است)) (ان رحمت اللّه قریب من المحسنین).

در ایـن دو آیـه اشاره به پنج قسمت از شرایط قبولى دعا شده است : نخست این که از روى تضرع و در پنهانى باشد، دیگر این که از حد اعتدال تجاوز نکند، سوم این که با تولید فساد و تبهکارى همراه نگردد، چهارم این که توام با بیم و امید متوازن باشد، پنجم این که با نیکوکارى توام گردد.

(آیـه) در آیـات گـذشته اشاره هاى مکرر به مساله ((مبد)) یعنى توحید وشناسایى پروردگار از روى اسـرار جهان آفرینش شد، و در این آیه اشاره به مساله ((معاد)) و رستاخیز مى شود، تا این دو بـحث یکدیگر را تکمیل کنند، و این سیره قرآن است که در بسیارى از موارد ((مبد)) و ((معاد)) را بـا هـم قـریـن مـى سـازد، نخست مى گوید: ((او کسى است که بادها را پیشاپیش باران رحمتش هـمـچون بشارت دهنده اى (که از قدوم مسافر عزیزى خبر مى دهد) مى فرستد)) (وهو الذى یرسل الریاح بشرا بین یدى رحمته).

((بـادهایى که از اقیانوسها برخاسته و ابرهاى سنگین بار و پرآب را با خودحمل مى کند)) (حتى اذا اقلت سحابا ثقال).

 

((در ایـن مـوقع آنها را به سوى سرزمینهاى مرده و خشک و سوزان مى رانیم)) وماموریت آبیارى این تشنگان را به عهده آنها مى نهیم (سقناه لبلد میت).

((و به وسیله آن ، آب حیات بخش را در همه جا فرو مى فرستیم)) (فانزلنا به الما) ((سپس به کمک این آب انواع میوه ها را از خاک تیره بیرون مى آوریم))(فاخرجنا به من کل الثمرات).

و بـه دنبال آن اضافه مى کند: ((این چنین مردگان را از زمین بیرون مى آوریم)) ولباس حیات را در اندامشان مى پوشانیم (کذلک نخرج الموتى).

 

ایـن مـثـال را بـراى آن آوردیم که نمونه معاد را در این دنیا که همه سال در برابرچشم شما تکرار مى شود به شما نشان دهیم ((تا شاید متذکر گردید)) (لعلکم تذکرون).

(آیـه) در این آیه براى این که گمان نشود یکنواخت بودن باران دلیل آن است که همه سرزمینها یـکـسـان زنـده شـونـد، و بـراى ایـن کـه روشن گردد، استعدادها وآمادگیهاى متفاوت سبب اسـتـفـاده هـاى مـختلف از مواهب الهى مى شود، مى گوید:((سرزمین شیرین و پاکیزه گیاهان پربرکت و مفید و سودمند به اذن پرودگار، از آن مى روید)) (والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه).

 

((امـا زمـیـنـهـاى شـوره زار و خبیث و زشت ، چیزى جز گیاهان ناچیز و کم ارزش نمى رویاند)) (والذى خبث لا یخرج الا نکدا).

و در پـایـان آیـه مـى فـرمـایـد: ((این چنین آیات را براى کسانى که شکرگزارند (و ازآن استفاده مى کنند و راه هدایت را مى پویند) بیان مى کنیم)) (کذلک نصرف الا یات لقوم یشکرون).

آیـه فـوق در حقیقت اشاره به یک مساله مهم است و آن این که تنها ((فاعلیت فاعل)) براى به ثمر رسیدن یک موضوع ، کافى نیست بلکه استعداد و ((قابلیت قابل))نیز شرط است.

(آیه).

 

رسالت نوح نخستین پیامبر اولوالعزم :

سرگذشت نوح در سوره هاى مختلفى از قرآن مانند سوره هود، انبی،مؤمنون ، شعرا و نوح مشروحا آمده است ، اما در اینجا تنها فهرستى از آن در شش آیه آمده ، نخست مى فرماید: ((ما نوح را به سوى قومش فرستادیم)) (لقد ارسلنا نوحاالى قومه).

نـخـستین چیزى که او به آنها یادآور شد، همان توجه به حقیقت توحید و نفى هرگونه بت پرستى بـود، ((پـس به آنها گفت : اى قوم من ! خدا را بپرستید که هیچ معبودى جز او براى شما نیست)) (فقال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من اله غیره).

نوح پس از بیدار کردن فطرتهاى خفته ، آنان را از سرانجام بت پرستى بر حذرداشته و گفت : ((من از عذاب روزى بزرگ بر شما مى ترسم)) (انى اخاف علیکم عذاب یوم عظیم).

مـنـظـور از مـجازات ((روز بزرگ)) ممکن است همان توفان معروف نوح یامجازات الهى در روز رستاخیز باشد.

 

(آیه) ولى قوم نوح به جاى این که از دعوت اصلاحى این پیامبر بزرگ که توام با نهایت خیرخواهى بـود اسـتـقبال کنند، به آیین توحید بپیوندند و دست از ستم و فساد بردارند ((جمعى از اشراف و ثـروتمندان قوم او (که منافع خود را با بیدارى مردم در خطر مى دیدند، و مذهب او را مانعى بر سر راه هـوسرانیها و هوسبازیهاى خویش مشاهده مى کردند) صریحا در جواب نوح گفتند: ما تو را در گمراهى آشکارمى بینیم)) (قال الملا من قومه انا لنریک فى ضلا ل مبین).

(آیـه) ((نوح)) در برابر توهین و خشونت آنها با همان لحن آرام و متین ومحبت آمیز خود در پاسخ آنها ((گفت : (من نه تنها گمراه نیستم بلکه) هیچ گونه نشانه اى از گمراهى در من وجود ندارد، ولـى مـن فـرسـتـاده پـروردگـار جـهـانـیـانـم)) (قال یاقوم لیس بى ضلا له ولکنى رسول من رب العالمین).

 

اشاره به این که خدایان پراکنده اى که شما قائل شده اید همه بى اساس است ،پروردگار و رب همه جهانیان تنها خداوند یگانه یکتاست که خالق همه آنها مى باشد.

(آیـه) هـدف مـن ایـن است که رسالت پروردگار را انجام داده و دستورات او را به شما برسانم)) (ابلغکم رسالا ت ربى).

 

((و در این راه از هیچ گونه خیرخواهى فروگذارى نمى کنم)) (وانصح لکم).

و در پـایان اضافه مى کند: ((من چیزهایى از خداوند مى دانم که شمانمى دانید)) (واعلم من اللّه ما لا تعلمون).

 

این جمله ممکن است جنبه تهدید در برابر مخالفتهاى آنها داشته باشد که من مجازاتهاى دردناکى از خـداونـد در برابر تبهکاران سراغ دارم که شما هنوز از آن بى خبرید، و یا اشاره به لطف و رحمت پـروردگـار باشد که اگر در مسیر اطاعتش گام بگذارید برکات و پاداشهایى از او سراغ دارم که شما به عظمت و وسعت آن واقف نیستید.

 

(آیـه) در ایـن آیـه گفتار دیگرى را از نوح مى خوانیم که در برابر اظهارتعجب قوم خود از این که چـگـونـه مـمـکـن اسـت انسانى عهده دار رسالت پروردگارگردد، بیان کرده است : ((آیا تعجب کـرده ایـد که انسانى مامور ابلاغ رسالت پروردگارگردد و دستورات بیدارکننده او بر این انسان نازل شود تا شما را از عواقب سؤاعمالتان برحذر دارد و به آیین پرهیزکارى دعوت کندو تا مشمول رحـمـت الـهـى شـویـد)) (اوعـجـبـتم ان جاکم ذکر من ربکم على رجل منکم لینذرکم ولتتقوا ولعلکم ترحمون).

یعنى ، این موضوع چه جاى تعجب است ؟ زیرا یک انسان شایسته ، استعدادانجام این رسالت را بهتر از هر موجود دیگر دارد.

 

(آیـه) ولـى بـه جـاى ایـن کـه دعوت چنین رهبر دلسوز و خیرخواه و آگاهى را بپذیرند، ((همه گـفـتـه هـاى او را تکذیب کردند (و در برابر دعوتش سر تسلیم فرودنیاوردند، هر چه نوح بیشتر تبلیغ مى کرد، آنها بر لجاجت و سرسختى خودمى افزودند) و همین سبب شد که ما نوح و آنها که با او در کـشـتـى بـودنـد نجات داده وتکذیب کنندگان به آیاتش را گرفتار غرقاب ساخته و هلاک کنیم)) (فکذبوه فانجیناه والذین معه فى الفلک واغرقنا الذین کذبوا بیاتنا).

در پـایان آیه ، دلیل این کیفر سخت را چنین بیان مى کند که ((آنها جمعیت نابینایى بودند)) یعنى مـردمـى بـودنـد کـور دل و کورباطن که از مشاهده چهره حقیقت محروم بودند (انهم کانوا قوما عمین).

و ایـن کـوردلـى نـتیجه اعمال شوم و لجاجتهاى مستمر خودشان بود، زیراچشم پوشى مستمر از حقایق ، تدریجا چشم تیزبین عقل را ضعیف کرده و سرانجام نابینا مى کند.

(آیه).

 

گوشه اى از سرگذشت قوم هود:

در تـعـقـیـب ذکـر رسالت نوح و درسهاى عبرتى که در آن نهفته بود، به سرگذشت یکى دیگر از پـیـامـبران بزرگ یعنى هود و درگیریهاى او با قوم و ملتش مى پردازد، نخست مى فرماید: ((ما به سوى جمعیت عاد، برادرشان هود رافرستادیم)) (والى عاد اخاهم هودا).

قـوم ((عاد)) مردمى بودند که در سرزمین ((یمن)) زندگى مى کردند، از نظر قدرت جسمانى و ثـروت مـلتى نیرومند و قوى بودند، ولى انحرافات عقیده اى مخصوصابت پرستى و مفاسد اخلاقى در میان آنها غوغا مى کرد.

سـپـس مـى گوید: هود دعوت خود را از مساله توحید و مبارزه با شرک وبت پرستى شروع کرد و ((به آنها گفت : اى قوم من ! خداوند یگانه را بپرستید که هیچ معبودى براى شما غیر او نیست ، آیا پرهیزگارى را پیشه نمى کنید)) ! (قال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من اله غیره افلا تتقون).

 

(آیه) ولى ثروتمندان از خودراضى (مل) یعنى کسانى که ظاهر آنهاچشم پرکن بود، به هود همان گفتند: که قوم نوح به نوح گفته بودند، بلکه نسبت سفاهت نیز به او دادند، ((اشراف کافر قوم او گـفـتـند ما تو را در سفاهت و سبک مغزى مى بینیم و گمان مى کنیم تو از دروغگویان باشى)) ! (قال الملا الذین کفروا من قومه انا لنریک فى سفاهه وانا لنظنک من الکاذبین).

(آیه) اما هود با وقار و ادبى که مخصوص پیامبران و رهبران راستین وپاک است ، بى آنکه از گفته آنـان عـصبانى و یا دلسرد و مایوس گردد، ((گفت : اى جمعیت من ! هیچ گونه سفاهتى در من نـیـسـت و وضـع رفـتـار و گفتار من بهترین دلیل بر سرمایه هاى عقلانى من است ، من فرستاده پروردگار جهانیانم)) (قال یا قوم لیس بى سفاهه ولکنى رسول من رب العالمین).

 

(آیـه) هود اضافه کرد: ((رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى کنم ; و من خیرخواه امینى براى شما هستم)) (ابلغکم رسالا ت ربى وانا لکم ناصح امین).

(آیـه) سـپس هود در برابر افرادى که از بعثت یک انسان به عنوان پیامبر درتعجب بودند به همان مـطـلبى اشاره مى کند که نوح پیامبر نیز به قوم خود گفته بود وآن این که : ((آیا تعجب مى کنید کـه از طرف پروردگار به فردى از شما وحى شود، تاشما را از کیفرهایى که به خاطر اعمالتان در پیش دارید بیم دهد !)) (اوعجبتم ان جاکم ذکر من ربکم على رجل منکم لینذرکم).

 

سپس براى تحریک عواطف خفته آنها و برانگیختن حس شکرگزارى دردرون جانشان قسمتى از نـعـمتهاى پروردگار ر، براى آنان شرح مى دهد، مى گوید:((به خاطر بیاورید که خداوند شما را جـانـشـینان قوم نوح قرار داد)) (واذکروا اذجعلکم خلفا من بعد قوم نوح) و هنگامى که آنها بر اثر طـغیانشان به وسیله توفان نابود شدند، سرزمینهاى وسیع و گسترده آنان را با تمام نعمتهایى که داشتند دراختیار شما قرار داد.

بـه عـلاوه ((و شـمـا را از جهت خلقت (جسمانى) گسترش (و قدرت) داد))(وزادکم فى الخلق بصطه).

 

(آیـه) امـا در مـقـابل این اندرزها و راهنماییهاى منطقى و یادآورى نعمتهاى الهى آنها که منافع مادى خود را در خطر مى دیدند و قبول دعوت او را مانع هوسبازیهاى خویش مى دانستند، در مقام مخالفت برآمده و ((گفتند: آیا به سراغ ماآمده اى که تنها خداى یگانه را بپرستیم ، و آنچه را پدران مـا مـى پرستیدند، رها کنیم))؟ نه هرگز چنین چیزى ، ممکن نیست (قالوا اجئتنا لنعبداللّه وحده ونذر ما کان یعبدآباؤنا).

و سرانجام براى این که امید ((هود)) را بکلى از خود قطع کنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده بـاشند گفتند: ((اگر راست مى گویى (و عذابها و مجازاتهایى راکه به ما وعده مى دهى حقیقت دارد) هـر چـه زودتر آنها را به سراغ ما بفرست و ما رامحو و نابودن کن)) ! (فاتنا بما تعدنا ان کنت من الصادقین).

 

یعنى ما کمترین واهمه اى از تهدیدهاى تو نداریم.

(آیه) هنگامى که سخن به اینجا رسید و آخرین حرف خود را که نشانه امتناع کامل از قبول دعوت هـود بـود زدنـد و او بکلى از هدایت آنان مایوس شد، ((به آنها گفت : اکنون که چنین است بدانید عـذاب و کـیـفـر خـشم خدا بر شما مسلما واقع خواهد شد)) (قال قد وقع علیکم من ربکم رجس وغضب).

سـپـس بـراى این که گفتار آنها در باره بتها بدون پاسخ نماند، اضافه مى کند: ((آیاشما با من در مـورد چیزهایى که از الوهیت جز نامى بى اثر ندارند و شما و پدرانتان اسم خدا بر آنها گذارده اید و بـه دروغ آثار و خاصیتهایى براى آنها قائل شده اید، به مجادله برخاسته اید، در حالى که هیچ گونه فرمان و حجتى خدا در این باره نازل نکرده است)) (اتجادلوننى فى اسما سمیتموها انتم وآباؤکم ما نزل اللّه بها من سلطان).

 

سـپـس گـفـت : ((اکـنون که چنین است شما در انتظار بمانید من هم با شما انتظارمى کشم)) (فـانـتـظـروا انـى مـعکم من المنتظرین) شما در این انتظار باشید که بتهایاریتان کنند و من در انـتظارم که عذاب دردناک الهى بر شما فرود آید آینده نشان خواهد داد کدامیک از این دو انتظار به حقیقت نزدیکتر خواهد بود.

 

(آیـه) در ایـن آیه سرانجام کار این قوم لجوج در عبارت کوتاهى چنین بیان شده است : ((ما هود و کـسـانـى را کـه با او بودند به لطف و رحمت خود، رهایى بخشیدیم ، و ریشه کسانى که آیات ما را تـکذیب کردند و حاضر نبودند در برابر حق تسلیم شوند، قطع و نابود ساختیم)) (فانجیناه والذین معه برحمه منا وقطعنا دابرالذین کذبوا بیاتنا وما کانوا مؤمنین).

(آیه).

 

سرگذشت عبرت انگیز قوم ثمود!

از ایـن بـه بـعـد بـه قـیـام ((صـالح)) پیامبر بزرگ خدا در میان قوم ((ثمود)) که در یک منطقه کـوهـستانى میان حجاز و شام زندگى مى کردند اشاره شده ، نخست مى گوید:((ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم)) (والى ثمود اخاهم صالحا).

پـیـامبر آنان صالح نیز همانند سایر پیامبران ، نخستین گام را در راه هدایت آنهااز مساله توحید و یـکتاپرستى برداشت و به آنها ((گفت : اى قوم من ! خداوند یگانه را پرستش کنید که معبودى جز او ندارید)) (قال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من اله غیره).

سپس اضافه نمود: من بدون دلیل چیزى نمى گویم ، ((بینه و دلیل روشن ازطرف پروردگارتان بـراى شـمـا آمده است و این همان شترى است که خداوند براى شما معجزه قرار داده است)) (قد جاتکم بینه من ربکم هذه ناقه اللّه لکم آیه).

سپس به آنها مى گوید: ((او را به حال خود واگذارید و بگذارید در زمین خدابه چرا بپردازد، و به او آزار مـرسـانـیـد کـه عذاب دردناکى شما را فرا خواهد گرفت))(فذروها تاکل فى ارض اللّه ولا تمسوها بسؤ فیاخذکم عذاب الیم).

(آیه) در این آیه مى گوید: ((به خاطر داشته باشید که خداوند شما راجانشینان در روى زمین بعد از قـوم عـاد قـرار داد، و در آن مستقر ساخت)) (واذکروااذ جعلکم خلفا من بعد عاد وبواکم فى الا رض).

 

یعنى از یک سو نعمتهاى فراوان الهى را فراموش نکنید و از سوى دیگر توجه داشته باشید که پیش از شما اقوام طغیانگرى مانند قوم عاد بودند که بر اثرمخالفتهایشان به عذاب الهى گرفتار شدند و نابود گردیدند.

سـپس روى بعضى از نعمتها و امکانات خداداد قوم ثمود تکیه کرده ،مى گوید: شما در سرزمینى زنـدگى دارید که هم دشتهاى مسطح با خاکهاى مساعد وآماده که ((در دشتهایش قصرها براى خود بنا مى کنید و در کوهها براى خود خانه هامى تراشید)) (تتخذون من سهولها قصورا وتنحتون الجبال بیوتا).

 

و در پـایـان آیه مى گوید: ((این همه نعمتهاى فراوان خدا را یادآور شوید و درزمین فساد نکنید و کفران نعمت ننمایید)) (فاذکروا آلا اللّه ولا تعثوا فى الا رض مفسدین).

(آیـه) بـاز مـلاحـظـه مـى کـنیم که جمعیت اشراف و ثروتمندان خوش ظاهر وبدباطن سررشته مـخـالـفـت بـا ایـن پیامبر بزرگ الهى را به دست گرفتند و همان طور که قرآن مى گوید: ((این جمعیت اشرافى و متکبر از قوم صالح به افرادى از مستضعفان که ایمان آورده بودند گفتند: آیا به راسـتى شما مى دانید که صالح از طرف خداوندبراى راهنمایى ما فرستاده شده است)) (قال الملا الذین استکبروا من قومه للذین استضعفوا لمن آمن منهم اتعلمون ان صالحا مرسل من ربه).

 

ولى به زودى با پاسخ قاطع آنان که حکایت از تصمیم و اراده قوى مى کردروبرو شدند و این پاسخ را از آنـان شـنـیـدند که ((گفتند: ما نه تنها مى دانیم صالح فرستاده خداست بلکه) ما به آنچه او ماموریت دارد، و دعوت به سوى آن مى کند،ایمان آورده ایم)) (قالوا انا بما ارسل به مؤمنون).

(آیـه) ((ایـن مـغروران متکبر (دست از کار خود برنداشته و مجددا براى تضعیف روحیه جمعیت مـؤمنان) گفتند: ما به آنچه شما ایمان آورده اید کافریم))(قال الذین استکبروا انا بالذى آمنتم به کافرون).

 

(آیـه) هنگامى که ثروتمندان متکبر و خودخواه از ایجاد تزلزل درپایه هاى ایمان توده هاى مردم با ایـمان مایوس شدند، و از سوى دیگر مى دیدند باوجود ((ناقه)) که معجزه صالح محسوب مى شد، سـمپاشیهاى آنها به جایى نمى رسد،تصمیم به نابود کردن ناقه گرفتند، و قبل از هر چیز ((آن را پى کردند و کشتند و ازفرمان خدا سر برتافتند)) (فعقروا الناقه وعتوا عن امر ربهم).

 

و بـه ایـن نیز قناعت نکردند بلکه به سراغ صالح آمدند و صریحا به او ((گفتند:اى صالح ! اگر تو فرستاده خدا هستى هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ مابفرست)) (وقالوا یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین).

ایـن سـخـن در حـقیقت برپا ساختن یک نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح وبراى تضعیف روحیه ((صالح)) و مؤمنان بود.

 

(آیه) هنگامى که آنها ستیزه جویى و طغیانگرى را به آخر رساندند وآخرین بارقه آمادگى ایمان را در وجـود خـود خـامـوش سـاخـتـند، مجازات الهى که طبق قانون انتخاب اصلح و از میان بردن مـوجـودات فاسد و مفسد صورت مى گیرد، به سراغ آنها آمد و ((آن چنان زمین لرزه اى قصرها و خـانه هاى مستحکمشان را تکان دادو فرو ریخت (و زندگى پرزرق و برق آنها را درهم کوبید) که صبحگاهان تنها جسم بى جان آنها در خانه هایشان باقى مانده بود)) (فاخذتهم الرجفه فاصبحوا فى دارهم جاثمین).

 

قوم ثمود به چه وسیله نابود شدند ؟

از آیه فوق استفاده مى شود که وسیله نابودى این قوم سرکش ، زلزله بود، امااز آیه 13 سوره فصلت بـر مى آید که صاعقه آنها را نابود کرد، و در آیه 5 سوره حاقه مى خوانیم به وسیله یک عامل ویرانگر (طـاغیه) از میان رفتند باید بگوییم ; این هرسه عامل به یک چیز بازگشت مى کنند، یعنى نخست صاعقه تولید مى شود و به دنبال آن زمین لرزه به وجود مى آید، و اما ((طاغیه)) به معنى موجودى اسـت کـه از حـدخود تجاوز کند و این هم ، با زلزله سازگار است و هم با صاعقه ، بنابراین تضادى درمیان آیات نیست.

(آیـه) در ایـن آیه مى گوید: ((بعد از این جریان صالح از آنها روى برتافت وبه آنها گفت : من حق رسـالـت پـروردگـارم را ادا کـردم و آنـچه گفتنى بود به شما گفتم واز نصیحت و خیرخواهى کـوتـاهـى نـکردم ، لکن شما خیرخواهان را دوست ندارید))(فتولى عنهم وقال یا قوم لقد ابلغتکم رساله ربى ونصحت لکم ولکن لا تحبون الناصحین).

(آیه).

 

سرنوشت دردناک قوم لوط:

قـرآن ، صـحنه عبرت انگیز دیگرى از سرگذشت پیامبران را بازگو مى کند وهدف آیات پیشین را تعقیب و تکمیل مى نماید، و آن سرگذشت پیامبر بزرگ خدا((لوط)) و قوم اوست.

نـخـسـت مى گوید: ((به خاطر بیاورید لوط پیامبر را هنگامى که به قوم خودگفت : آیا شما عمل زشـت و نـنگینى انجام مى دهید که احدى از جهانیان تاکنون مرتکب آن نشده است)) ؟ (ولوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشه ما سبقکم بها من احد من العالمین).

(آیه) در این آیه گناهى را که در آیه قبل بطور سربسته ذکر شده بود،تشریح مى کند و مى گوید: ((شما از روى شهوت به سراغ مردان مى روید، و از زنان صرف نظر مى کنید)) (انکم لتاتون الرجال شهوه من دون النسا).

 

چـه انـحرافى از این بدتر و بالاتر که وسیله تولید نسل را که آمیزش زن و مرد است وخداوند آن را بـطـور غـریزى در هر انسانى قرار داده ، رها کنند، و سراغ ((جنس موافق))بروند کارى که اصولا برخلاف فطرت و ساختمان طبیعى جسم و روح انسان وغریزه تحریف نایافته اوست و در پایان آیه بـه عـنـوان تـاکید مى گوید: ((بلکه شماجمعیت اسراف کارید)) (بل انتم قوم مسرفون) یعنى از حدود الهى قدم بیرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شده اید.

 

(آیـه) در ایـن آیـه اشـاره بـه جـواب لـجـوجانه و غیرمنطقى قوم لوط کرده ،مى گوید: ((از آنها هیچ گونه جوابى در برابر دعوت این پیامبر خیرخواه و دلسوز ومصلح نداشتند جز این که با خشم و عـصبانیت گفتند: لوط و پیروان او را از شهرخود بیرون کنید (گناهشان چیست ؟ گناهشان ایـن اسـت) که مردمى پا کند و گناه نمى کنند)) ! و نه تنها با ما هم صدا نمى شوند، بلکه مزاحم ما نیز هستند ! (وما کان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوهم من قریتکم انهم اناس یتطهرون).

 

این احتمال نیز در تفسیر جمله ((انهم اناس یتطهرون)) وجود دارد، که قوم لوط مى خواستند این پیامبر و پیروانش را متهم به تظاهر و ریاکارى کنند.

(آیه) با توجه به آنچه در سه آیه فوق بیان شد، هر داور منصفى مى تواندحکم محکومیت چنین قوم و ملتى را صادر کند.

 

لذا در این آیه خداوند مى فرماید: ((چون کار به اینجا رسید ما لوط و پیروان واقعى و خاندانش را که پاکدامن بودند، نجات بخشیدیم جز همسرش که او را درمیان قوم تبهکار رها ساختیم)) زیرا او هم از نظر عقیده و آیین و مذهب با آنان هماهنگ بود (فانجیناه واهله الا امراته کانت من الغابرین).

 

(آیـه) در ایـن آیـه اشـاره بـسـیـار کـوتاه و پرمعنى به مجازات شدید ووحشتناک این قوم کرده ، مى گوید: ((ما بارانى بر آنها فرستادیم)) اما چه بارانى ؟!بارانى از سنگ که آنها را در هم مى کوبید و نابود مى کرد (وامطرنا علیهم مطرا).

((اکنون تماشا کن ببین سرانجام کار مجرمان به کجا کشید)) (فانظر کیف کان عاقبه المجرمین).

 

گـرچه روى سخن در اینجا به پیامبر است اما پیداست که هدف عبرت گرفتن همه افراد با ایمان مى باشد.

(آیه).

 

رسالت شعیب در مدین :

شـعـیـب کـه نـسبش طبق تواریخ با چندین واسطه به ((ابراهیم)) مى رسید، به سوى اهل مدین مـبـعوث گردید، ((مدین)) از شهرهاى شام بود و مردمى تجارت پیشه و مرفه داشت ، که در میان آنها بت پرستى و همچنین تقلب و کم فروشى در معامله کاملا رایج بود ـشرح درگیرى این پیامبر بـزرگ بـا اهل ((مدین)) در سوره هاى متعددى از قرآن مخصوصا سوره ((هود)) و ((شعرا)) آمده است.

در ایـن آیـه خـداونـد مى فرماید: ((ما به سوى مردم مدین ، برادر آنها شعیب رافرستادیم)) (والى مدین اخاهم شعیبا).

 

سـپـس اضافه مى کند که شعیب دعوت خود را همانند پیامبران دیگر از مساله توحید شروع کرد و ((صـدا زد اى قوم من ! خداوند یگانه را بپرستید که هیچ معبودى جز او براى شما نیست)) (قال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من اله غیره).

و گفت این حکم علاوه بر این که فرمان عقل است به وسیله ((دلایل روشنى که از طرف خداوند براى شما آمده)) نیز اثبات شده است (قد جاتکم بینه من ربکم).

 

پـس از دعـوت بـه توحید، به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آنها برخاسته نخست آنـان را کـه آلـوده کـم فروشى و تقلب و تزویر در معامله بودند ازاین کار باز مى دارد و مى گوید: اکنون که راه خدا براى شما آشکار شده ((حق پیمانه ووزن را ادا کنید و از حقوق مردم چیزى کم نگذارید)) (فاوفوا الکیل والمیزان ولا تبخسوا الناس اشیاهم).

 

سپس به یکى دیگر از کارهاى خلاف آنها اشاره کرده ، مى گوید: ((در روى زمین بعد از آن که (در پـرتـو ایـمـان و کوششهاى انبیا) اصلاح شده است ، فسادنکنید)) (ولا تفسدوا فى الا رض بعد اصلا حها).

مـسـلـم اسـت کـه از تـولـیـد فـساد، اعم از فساد اخلاقى یا بى ایمانى یا ناامنى ، هیچ کس بهره اى نـمى گیرد، لذا در آخر آیه اضافه مى کند: ((این به سود شماست اگر ایمان داشته باشید)) (ذلکم خیر لکم ان کنتم مؤمنین).

 

(آیه) در این آیه به چهارمین نصیحت شعیب ، اشاره شده است ، آنجا که مى گوید: ((شما بر سر راه مـردم بـا ایمان ننشینید و آنها را تهدید نکنید و مانع راه خدانشوید و با القاى شبهات راه مستقیم حـق را در نظر آنها کج و معوج نشان ندهید))(ولا تقعدوا بکل صراط توعدون وتصدون عن سبیل اللّه من آمن به وتبغونهاعوجا).

و در پـایـان آیـه پـنـجـمـین نصیحت شعیب که یادآورى نعمتهاى پروردگار براى تحریک حس شـکـرگـزارى آنـهـاسـت آمده : ((و به خاطر بیاورید هنگامى که افراد کمى بودید سپس خداوند جمعیت شما را زیاد کرد و نیروى انسانى شما را فزونترساخت)) (واذکروا اذ کنتم قلیلا فکثرکم).

 

از جمله فوق استفاده مى شود که در اکثر موارد کثرت نفرات ، مى تواندسرچشمه قدرت و عظمت و پیشرفت جامعه باشد.

((و نـیـز خوب بنگرید که سرانجام کار مفسدان به کجا منتهى شد)) و به دنبال آنها گام برندارید (وانظروا کیف کان عاقبه المفسدین).

 

(آیـه) در ایـن آیـه کـه در واقـع پـاسـخـى است به بعضى از گفته هاى مؤمنان وکافران ، شعیب مى گوید: ((اگر طایفه اى از شما به آنچه من مبعوث شده ام ایمان آورده و جمعیت دیگرى ایمان نـیـاورده انـد (نـباید موجب غرور کافران و یاس مؤمنان گردد) شما صبر کنید تا خداوند میان ما حـکـم کند که او بهترین حاکمان است)) (وان کان طائفه منکم آمنوا بالذى ارسلت به وطائفه لم یـؤمنوا فاصبروا حتى یحکم اللّه بیننا وهو خیر الحاکمین) یعنى ، آینده نشان خواهد داد، چه کسانى بر حق بوده اند وچه کسانى بر باطل.

آغاز جز نهم قرآن مجید.

 

(آیـه) در ایـن آیـه و آیـه بـعد عکس العمل قوم مستکبر شعیب در برابر سخنان منطقى این پیامبر بزرگ بیان شده است.

قرآن مى گوید: ((اشراف زورمند و متکبر قوم شعیب به او گفتند سوگند یادمى کنیم که قطع، هـم خودت و هم کسانى را که به تو ایمان آورده اند، از محیطخود بیرون خواهیم راند، مگر این که هـر چـه زودتـر بـه آیین ما باز گردید)) (قال الـملا الذین استکبروا من قومه لنخرجنک یا شعیب والذین آمنوا معک من قریتنا اولتعودن فى ملتنا) ((1)).

 

پاسخى که شعیب در برابر این همه تهدید و خشونت به آنها داد خیلى ساده و ملایم و منطقى بود، ((گـفـت : آیا (مى خواهید ما را به آیین خودتان بازگردانید) اگر چه مایل نباشیم)) (قال اولو کنا کارهین).

(آیه) در این آیه شعیب چنین ادامه مى دهد: ((اگر ما به آیین بت پرستى شما باز گردیم ، و بعد از آن که خدا ما را نجات داده خود را به این پرتگاه بیفکنیم ، برخدا افترا بسته ایم)) (قد افترینا على اللّه کذبا ان عدنا فى ملتکم بعد اذ نجینااللّه منها).

سـپـس اضـافه مى کند: ((ممکن نیست ما به آیین شما بازگردیم مگر این که خدابخواهد)) (وما یکون لنا ان نعود فیها الا ان یشااللّه ربنا).

 

و بلافاصله اضافه مى کند که خداوند نیز چنین دستورى نخواهد داد، ((چرا که او از همه چیز آگاه است و به همه چیز احاطه علمى دارد)) (وسع ربنا کل شى علما).

بـنـابـرایـن هـرگـز مـمـکن نیست او از دستورى که داده باز گردد، زیرا کسى که ازدستورش برمى گردد، که علمش محدود باشد و اشتباه کند و از دستور خود پشیمان گردد، اما آن کس که احاطه علمى به همه چیز دارد، تجدید نظر براى او ممکن نیست.

سپس براى این که به آنها حالى کند از تهدیدشان هراسى ندارد و محکم بر جاى خود ایستاده است ، مى گوید: ((توکل و تکیه ما تنها به خداست))(على اللّه توکلنا).

 

و سرانجام براى این که حسن نیت خود را ثابت کند و چهره حقیقت طلبى ومسالمت جویى خویش را آشکار سازد، تا دشمنانش او را متهم به ماجراجویى وغوغا طلبى نکنند، مى گوید: ((پروردگارا ! مـیـان مـا و جمعیت ما به حق حکم وداورى کن ، و مشکلات و گرفتاریهاى ما را برطرف ساز، و درهاى رحمتت را به سوى ما بگشا که بهترین گشایندگانى)) (ربنا افتح بیننا وبین قومنا بالحق وانت خیرالفاتحین).

(آیـه) در ایـن آیه از تبلیغاتى که مخالفان شعیب در برابر تابعان اومى کردند سخن به میان آورده ، مـى گـویـد: ((اشـراف و متکبران خودخواهى که از قوم شعیب راه کفر را پیش گرفته بودند (به کسانى که احتمال مى دادند تحت تاثیردعوت شعیب واقع شوند) مى گفتند: اگر از شعیب پیروى کـنـید بطور مسلم اززیانکاران خواهید بود)) (وقال الملا الذین کفروا من قومه لئن اتبعتم شعیبا انکم اذالخاسرون).

 

و مـنـظـورشان همان خسارتهاى مادى بود که دامنگیر مؤمنان به دعوت شعیب مى شد، زیرا آنها مسلما بازگشت به آیین بت پرستى نمى کردند، و بنابراین مى بایست به زور از آن شهر و دیار اخراج شوند و املاک و خانه هاى خود را بگذارندو بروند.

(آیه) هنگامى که کارشان به اینجا رسید و علاوه بر گمراهى خویش درگمراه ساختن دیگران نیز اصـرار ورزیـدنـد، و هیچ گونه امیدى به ایمان آوردن آنهانبود، مجازات الهى به حکم قانون قطع ریـشـه فـسـاد بـه سـراغ آنـها آمد، ((پس زلزله سخت و وحشتناکى آنها را فراگرفت ، آنچنان که صـبـحـگـاهـان همگى به صورت اجساد بى جانى در درون خانه هایشان افتاده بودند)) (فاخذتهم الرجفه فاصبحوا فى دارهم جاثمین).

 

(آیـه) سـپـس ابعاد وحشتناک این زلزله عجیب را با این جمله تشریح کرده ، مى گوید: ((آنها که شـعـیـب را تـکذیب کردند، آنچنان نابود شدند که گویا هرگزدر این خانه ها سکنى نداشتند)) ! (الذین کذبوا شعیبا کان لم یغنوا فیها).

و در پایان آیه مى فرماید: ((آنها که شعیب را تکذیب کردند، زیانکار بودند)) نه مؤمنان (الذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرون).

 

(آیـه) در ایـن آیـه آخرین گفتار شعیب را مى خوانیم که : ((او از قوم گنهکارروى برگردانید و گـفـت : مـن رسالات پروردگارم را ابلاغ کردم ، و به مقدار کافى نصیحت نمودم و از هیچ گونه خیرخواهى فروگذار نکردم)) (فتولى عنهم وقال یاقوم لقد ابلغتکم رسالا ت ربى ونصحت لکم).

((با این حال چگونه به حال این جمعیت کافر تاسف بخورم)) (فکیف آسى على قوم کافرین).

زیـرا آخـریـن تـلاش و کـوشـش بـراى هـدایت آنها به عمل آمد ولى در برابر حق سر تسلیم فرود نیاوردند، و مى بایست چنین سرنوشت شومى را داشته باشند.

(آیه).

 

اگر هشدارها مؤثر نیفتد:

ایـن آیـه کـه بـعـد از ذکر سرگذشت جمعى از پیامبران بزرگ و پیش از پرداختن به سرگذشت مـوسى بن عمران آمده ، اشاره به چند اصل کلى است که در همه ماجراها حکومت مى کند، نخست مـى گـویـد: ((و ما در هیچ شهر و آبادى ، پیامبرى نفرستادیم مگر این که اهل آن را به ناراحتیها و خـسـارتـهـا گرفتار ساختیم ; شاید (به خود آیند، و به سوى خدا) بازگردند و تضرع کنند)) ! (وما ارسلنا فى قریه من نبی الا اخذنا اهلها بالباسا والضرا لعلهم یضرعون).

 

و ایـن به خاطر آن است که مردم تا در ناز و نعمتند کمتر گوش شنوا و آمادگى براى پذیرش حق دارند اما هنگامى که در تنگناى مشکلات قرار مى گیرند و نورفطرت و توحید آشکارتر مى گردد، بـى اخـتـیار به یاد خدا مى افتند و دلهایشان آماده پذیرش مى گردد، ولى این بیدارى که در همه یـکـسان است در بسیارى از افراد زودگذر و ناپایدار است و به مجرد، برطرف شدن مشکلات بار دیـگر در خواب غفلت فرو مى روند ولى براى جمعى نقطه عطفى در زندگى محسوب مى شود و براى همیشه ، به سوى حق باز مى گردند.

 

(آیه) لذا در این آیه مى گوید: هنگامى که آنها در زیر ضربات حوادث و فشارمشکلات تغییر مسیر ندادند و همچنان در گمراهى خود باقى ماندند ((سپس مامشکلات را از آنها برداشتیم و به جاى آن گـشـایـش و نعمت قرار دادیم ، تا آنجا که (بار دیگر زندگانى آنها رونق گرفت و کمبودها به فزونى تبدیل شد و) مال و نفرات آنها فراوان گردید)) (ثم بدلنا مکان السیئه الحسنه حتى عفوا).

 

بـه هـنـگـام بـرطـرف شدن مشکلات ، به جاى این که به این حقیقت توجه کنندکه ((نعمت)) و ((نقمت)) به دست خداست و رو به سوى او آورند، براى اغفال خود به این منطق متشبث شدند، که اگـر بـراى مـا مـصـائب و گـرفـتاریهایى پیش آمد، چیزتازه اى نیست ((و گفتند: پدران ما نیز گرفتار چنین مصائب و مشکلاتى شدند))(وقالوا قدمس آبانا الضرا والسرا) دنیا فراز و نشیب دارد و براى هرکس دوران راحتى و سختى بوده است ، سختیها امواجى ناپایدار و زودگذرند.

 

در پـایـان ، قـرآن مـى گـویـد: هـنگامى که کار به اینجا رسید و از عوامل تربیت کمترین بهره اى نـگـرفـتند، بلکه بر غرور خود افزودند، ((ناگاه آنها را به مجازات خودگرفتیم ، در حالى که آنها هـیـچ خـبـر نـداشتند و غافلگیر شدند)) و به همین جهت مجازات براى آنه، سخت دردناک بود (فاخذناهم بغته وهم لا یشعرون).

(آیه).

 

عمران و آبادى در سایه ایمان و تقوا:

در این آیه و آیات بعد براى نتیجه گیرى از آیات قبل مى گوید: ((اگر مردمى که در این آبادیها و نقاط دیگر روى زمین زندگى داشته و دارند (به جاى طغیان وسرکشى و تکذیب آیات پروردگار و ظـلـم و فـسـاد) ایمان مى آوردند، و در پرتو آن تقواو پرهیزکارى پیشه مى کردند (نه تنها مورد خـشـم پروردگار و مجازات الهى واقع نمى شدند، بلکه) درهاى برکات آسمان و زمین را به روى آنها مى گشودیم)) (ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السما والا رض).

منظور از برکات زمین و آسمان نزول باران و روییدن گیاهان مى باشد.

 

ولى متاسفانه آنها صراط مستقیم که راه سعادت و خوشبختى و رفاه و امنیت بود رها ساختند، ((و پـیـامـبـران خـدا را تـکـذیب کردند (و برنامه هاى اصلاحى آنها رازیر پا گذاشتند) ما هم به جرم اعمالشان ، آنها را کیفر دادیم)) (ولکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون).

 

(آیه) در این آیه به عنوان تاکید بیشتر روى عمومیت این حکم و این که قانون فوق مخصوص اقوام پـیـشـیـن نـبـوده بلکه امروز و آینده را نیز در بر مى گیرد،مى گوید: ((آیا اهل آبادیه، خود را از مجازاتهاى ما در امان مى دانند که شب هنگام در موقعى که در خواب خوش آرمیده اند (به صورت صـاعـقـه هـا و زلـزله ها و مانند آن)بر آنها فرو ریزد)) (افامن اهل القرى ان یاتیهم باسنا بیاتا وهم نائمون).

(آیه) ((و یا این که مجازاتهاى ما به هنگام روز در موقعى که غرق انواع بازیها و سرگرمیها هستند دامان اهل این آبادیها را بگیرد)) (او امن اهل القرى ان یاتیهم باسنا ضحى وهم یلعبون).

یـعـنى ، آنها در همه حال در روز و شب ، در خواب و بیدارى ، در ساعات خوشى و ناخوشى همه در دسـت قـدرت خدا قرار دارند، و با یک فرمان مى تواندهمه زندگى آنها را در هم بپیچد، آرى تنها در یک لحظه و بدون هیچ مقدمه ممکن است انواع بلاها بر سر این انسان بى خبر فرود آید.

 

(آیـه) در ایـن آیه باز به شکل دیگر و به بیان تازه اى این حقیقت را تاکیدمى کند و مى گوید: ((آیا این مجرمان از مکر الهى ایمنند ؟ در حالى که هیچ کس جززیانکاران خود را از مکر خداوند در امان نمى دانند)) (افامنوا مکراللّه فلا یامن مکراللّه الا القوم الخاسرون).

مـنـظـور از ((مکرالهى)) آن است که خداوند، مجرمان را با نقشه هاى قاطع وشکست ناپذیر بدون اختیار خودشان از زندگانى مرفه و هدفهاى خوشگذرانى بازمى دارد، و این اشاره به همان کیفرها و بلاهاى ناگهانى و بیچاره کننده است.

 

(آیـه) در ایـن آیـه بار دیگر براى بیدار ساختن اندیشه هاى خفته اقوام موجود وتوجه دادن آنان به درسهاى عبرتى که در زندگانى پیشینیان بوده است مى گوید: ((آیاکسانى که وارث روى زمین بعد از صاحبان آن مى شوند، از مطالعه حال پیشینیان متنبه نشدند: که اگر ما بخواهیم مى توانیم آنها را نیز به خاطر گناهانشان هلاک کنیم))و به همان سرنوشت مجرمان گذشته گرفتار سازیم (اولم یهد للذین یرثون الا رض من بعد اهلها ان لو نشا اصبناهم بذنوبهم).

 

و نـیـز مى توانیم آنها را زنده بگذاریم ، ولى به خاطر غوطه ور شدن در گناه وفساد ((بر دلهایشان مـهـر مـى نـهـیم (درک و شعور و حس تشخیص را از آنها مى گیریم)آنچنان که هیچ حقیقتى را نـشـنوند)) و هیچ اندرزى را نپذیرند و در زندگى حیران وسرگردان شوند (ونطبع على قلوبهم فهم لا یسمعون).

 

(آیـه) در این آیه و آیه بعد باز هم تکیه روى عبرتهایى است که از بیان سرگذشتهاى اقوام پیشین گرفته مى شود، ولى روى سخن در اینجا به پیامبر(ص)است اگرچه هدف در واقع همه هستند.

نـخـسـت مى گوید: ((اینها آبادیها و شهرها و اقوامى هستند که اخبار وسرگذشت آنها را براى تو بیان مى کنیم)) (تلک القرى نقص علیک من انبائها).

 

سـپـس مـى گوید: چنان نبود که آنها بدون اتمام حجت ، هلاک و نابود شوند،بلکه ، ((بطور مسلم پیامبرانشان با دلایل روشن ، به سراغ آنها آمدند)) و نهایت تلاش وکوشش را در هدایت آنها کردند (ولقد جاتهم رسلهم بالبینات).

((اما آنها (در برابر تبلیغات مستمر، و دعوت پى گیر انبیا مقاومت به خرج دادن و روى حرف خود ایـسـتـادند، و) حاضر نبودند آنچه را قبلا تکذیب کردندبپذیرند و به آن ایمان بیاورند)) (فما کانوا لیؤمنوا بما کذبوا من قبل).

در جـمـله بعد علت این لجاجت و سرسختى را چنین بیان مى کند: ((این چنین خداوند بر دلهاى کـافـران نقش بى ایمانى و انحراف را ترسیم مى کند و بر قلوبشان مهر مى نهد)) (کذلک یطبع اللّه على قلوب الکافرین).

یـعـنـى ، کسانى که در مسیرهاى غلط گام بر مى دارند، بر اثر تکرار و ادامه عمل ،انحراف و کفر و ناپاکى آنچنان بر دلهاى آنها نقش مى بندد، که همچون نقش سکه ثابت مى ماند و این از قبیل اثر و خاصیت عمل است که به خداوند نسبت داده شده ، زیرا مسبب تمام اسباب ، اوست.

 

(آیـه) در ایـن آیـه دو قـسمت دیگر از نقطه هاى ضعف اخلاقى این جمعیتها که سبب گمراهى و نابودى آنها گردیده ، بیان شده است.

نخست مى گوید آنها افراد پیمان شکن بودند: ((و ما براى اکثریت آنها عهد وپیمان ثابتى نیافتیم)) (وما وجدنا لا کثرهم من عهد).

این عهد و پیمان ممکن است اشاره به ((عهد و پیمان فطرى)) باشد که خداوند به حکم آفرینش و فطرت از همه بندگان خود گرفته است.

و یـا عهد و پیمانهایى که پیامبران الهى از مردم مى گرفتند، بسیارى از مردم آن را مى پذیرفتند و سپس مى شکستند.

و یا اشاره به همه پیمانها اعم از ((فطرى)) و ((تشریعى)) بوده باشد.

 

روح پـیـمان شکنى یکى از عوامل مخالفت با پیامبران و اصرار در پوییدن راه کفر و نفاق و گرفتار شدن به عواقب شوم آن است.

سـپس به عامل دیگر اشاره کرده ، مى گوید: ((اکثر آنها را فاسد و خارج ازاطاعت فرمان یافتیم)) (وان وجدنا اکثرهم لفاسقین).

یـعـنـى روح تـمـرد و قـانون شکنى و خروج از نظامات آفرینش و قوانین الهى یکى دیگر از عوامل ایستادگى و پافشارى آنها در کفر و بى ایمانى بود.

(آیه).

 

خاطره درگیریهاى موسى و فرعون !

در ایـن آیـه و آیـات فـراوان دیـگـرى که بعد از آن مى آید، داستان موسى بن عمران و سرگذشت درگیریهاى او با فرعون و فرعونیان و سرانجام کار آنها بیان شده است.

بطورکلى زندگى این پیامبر بزرگ یعنى موسى بن عمران را در پنج دوره مى توان خلاصه کرد:.

 

1ـ دوران تولد و حوادثى که بر او گذشت.

2ـ دوران فرار او از مصر و زندگى او در سرزمین ((مدین)).

3ـ دوران بعثت و درگیریهاى فراوانى که با فرعون و دستگاه او داشت.

4ـ دوران نجات او و بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان.

5ـ دوران درگیریهاى موسى با بنى اسرائیل !.

در ایـن آیـه مى فرماید: ((بعد از اقوام گذشته (یعنى قوم نوح ، هود، صالح و مانند آنها)موسى را با آیات خود به سوى فرعون و فرعونیان مبعوث کردیم)) (ثم بعثنا من بعدهم موسى بیاتنا الى فرعون وملا ئه).

فرعون ، اسم عام است که به تمام سلاطین مصر در آن زمان گفته مى شد.

سپس مى فرماید: ((آنها نسبت به آیات الهى ظلم و ستم کردند)) (فظلموا بها).

 

و در پـایـان اضـافـه مى کند: ((بنگر سرانجام کار مفسدان چگونه بود)) ؟ !(فانظرکیف کان عاقبه المفسدین).

جمله فوق یک اشاره اجمالى به نابودى فرعون و قوم سرکش اوست که شرح آن بعدا خواهد آمد.

(آیـه) آیـه قـبل اشاره بسیار کوتاهى به مجموع برنامه رسالت موسى ودرگیریهاى او با فرعون و عـاقـبـت کـار آنـها بود، اما در آیات بعد همین موضوع بطورمشروحتر مورد بررسى قرار گرفته ، نخست مى گوید: ((و موسى گفت : اى فرعون !من فرستاده پروردگار جهانیانم)) (وقال موسى یا فرعون انى رسول من رب العالمین).

و این نخستین برخورد موسى با فرعون و چهره اى از درگیرى ((حق)) و ((باطل))است.

(آیـه) در این آیه مى خوانیم که موسى به دنبال دعوى رسالت پروردگارمى گوید: اکنون که من فـرستاده او هستم ((سزاوار است که در باره خداوند جز حق نگویم)) زیرا فرستاده خداوندى که از همه عیوب ، پاک و منزه است ، ممکن نیست دروغگو باشد (حقیق على ان لا اقول على اللّه الا الحق).

سـپـس بـراى تـثـبیت دعوى نبوت خویش اضافه مى کند: چنان نیست که این ادعا را بدون دلیل گفته باشم ((من از پروردگار شم، دلیل روشن و آشکارى با خودآورده ام)) (قد جئتکم ببینه من ربکم).

اکنون که چنین است ((بنى اسرائیل را با من بفرست)) (فارسل معى بنى اسرائیل).

(آیـه) فـرعون با شنیدن این جمله که ((من دلیل روشنى با خود دارم))،بلافاصله ((گفت : اگر راست مى گویى و نشانه اى از طرف خداوند با خود دارى آن رابیاور)) (قال ان کنت جئت بیه فات بها ان کنت من الصادقین).

(آیـه) بـلافـاصله موسى دو معجزه بزرگ خود را که یکى مظهر ((بیم)) ودیگرى مظهر ((امید)) بود، و مقام ((انذار)) و ((بشارت)) او را تکمیل مى کرد، نشان داد:نخست ، ((عصاى خود را انداخت و به صورت اژدهاى آشکارى درآمد)) (فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبین).

(آیه) این آیه اشاره به دومین اعجاز موسى که جنبه امید و بشارت داردکرده ، مى فرماید: ((موسى دسـت خـود را از گریبان خارج کرد، ناگهان سفید ودرخشنده در برابر بینندگان بود)) (ونزع یده فاذا هى بیضا للناظرین).

(آیه).

 

مبارزه شروع مى شود!

از ایـن بعد سخن از نخستین واکنشهاى فرعون و دستگاه او در برابر دعوت موسى و معجزاتش به مـیـان آمده است ، مى فرماید: ((اطرافیان فرعون (با مشاهده اعمال خارق العاده موسى فورا وصله سـحـر بـه او بـستند و) گفتند: این ساحر دانا وکهنه کار و آزموده اى است)) ! (قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحر علیم).

(آیـه) سـپـس افـزودند: ((هدف این مرد این است که شما را از سرزمین ووطنتان بیرون براند)) (یرید ان یخرجکم من ارضکم).

یـعنى ، او نظرى جز استعمار و استثمار و حکومت بر مردم و توسعه طلبى وغصب سرزمین دیگران ندارد و این کارهاى خارق العاده و ادعاى نبوت همه براى وصول به این هدف است.

و بعد گفتند: ((باتوجه به این اوضاع و احوال عقیده شما در باره او چیست ؟))(فماذا تامرون).

(آیـه) بـه هر حال نظر همگى بر این قرار گرفت که به فرعون ((گفتند: (کار)او و برادرش را به تـاخـیـر انـداز، و جـمـع آورى کـنـنـدگان را به همه شهرها بفرست))(قالوا ارجه واخاه وارسل فى المدائن حاشرین).

(آیـه) ((تـا هـمـه ساحران ورزیده و آزموده و دانا را به سوى تو فراخوانند وبه محضر تو بیاورند)) (یاتوک بکل ساحر علیم).

از آنجا که عجله در کشتن موسى و هارون با توجه به دو معجزه عجیبش باعث گرایش عده زیادى به او مى شد و چهره ((نبوت)) او با چهره ((مظلومیت و شهادت))آمیخته شده ، جاذبه بیشترى به خود مى گرفت ، نخست به این فکر افتادند که عمل او را با اعمال خارق العاده ساحران خنثى کنند و آبـرویـش را بـریـزند سپس او را به قتل برسانند تا داستان موسى و هارون براى همیشه از نظرها فراموش گردد!.

(آیه).

 

چگونه سرانجام حق پیروز شد؟

از این به بعد سخن از درگیرى موسى (ع) با ساحران و سرانجام کار او در این مبارزه به میان آمده است.

آیـه مـى گوید: ((ساحران به دعوت فرعون به سراغ او شتافتند و نخستین چیزى که با او در میان گـذاشـتند این بود که آیا ما اجر و پاداش فراوانى در صورت غلبه بر دشمن خواهیم داشت)) (وجا السحره فرعون قالوا ان لنا لا جرا ان کنانحن الغالبین).

(آیـه) فـرعـون نیز بلافاصله وعده مساعد به آنها داد و گفت : ((آرى ((نه تنهااجر و پاداش مادى خواهید داشت) بلکه از مقربان درگاه من نیز خواهید شد)) ! (قال نعم وانکم لمن المقربین).

و به این ترتیب هم وعده ((مال)) به آنها داد و هم وعده ((مقام بزرگ)).

(آیـه) سـرانـجـام مـوعد معینى براى مقابله موسى (ع) با ساحران تعیین شدو از همه مردم براى مشاهده این ماجرا دعوت به عمل آمد.

 

روز مـوعود فرارسید و ساحران همه مقدمات کار خود را فراهم ساخته بودند، یک مشت ریسمان و عصا که درون آنها گویا مواد شیمیایى مخصوصى قرارداده شده بود تهیه کردند که در برابر تابش آفتاب به صورت گازهاى سبکى درمى آمد و آن طنابها و عصاهاى توخالى را به حرکت در مى آورد.

صـحنه عجیبى بود، موسى (ع) تک و تنها ـفقط برادرش با او بودـ در برابرانبوه جمعیت ساحران و مردم ((گفتند: اى موسى ! یا (تو شروع به کار کن و وسائل سحرت را) بیفکن و یا ما آغاز مى کنیم و وسائل خود را مى افکنیم)) (قالوا یا موسى اما ان تلقى واما ان نکون نحن الملقین).

(آیه) موسى با خونسردى مخصوصى در پاسخ ((گفت : (شما قبلا شروع کنید) شما وسائل خود را بیفکنید)) ! (قال القوا).

((هنگامى که ساحران طنابها و ریسمانها را به وسط میدان افکندند، مردم راچشم بندى کرده و (با اعمال و گفتارهاى اغراق آمیز خود) هول و وحشتى در دل مردم افکندند و سحر عظیمى در برابر آنها انجام دادند)) (فلما القوا سحروا اعین الناس واسترهبوهم وجاؤا بسحر عظیم).

کـلـمه ((سحر)) به معنى خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستى است ، گاهى نیز به معنى هر چیزى که عامل و انگیزه آن نامرئى و مرموز باشد، آمده است.

 

(آیـه) در این هنگام که همه مردم به جنب و جوش افتاده بودند و غریوشادى از هر سو بلند بود و فـرعون و اطرافیانش تبسم رضایت بخشى بر لب داشتندو برق شادى از چشمانشان مى درخشید، وحـى الـهـى بـه سـراغ مـوسـى (ع) آمـد و او رافرمان به انداختن عصا داد، ناگهان صحنه بکلى دگـرگـون شـد و رنـگ از چـهـره هـا پریدو تزلزل برارکان فرعون و یارانش افتاد، چنانکه قرآن مى گوید: ((و ما وحى به موسى کردیم که عصایت را بیفکن ناگهان (به صورت اژدهایى درآمد و) بـا دقـت و سرعت ،مارهاى دروغین و وسائل قلابى ساحران را جمع کرد)) (واوحینا الى موسى ان الق عصاک فاذاهى تلقف ما یافکون).

(آیـه) ((در ایـن هـنـگام حق آشکار شد و اعمال آنها که بى اساس و نادرست بود، باطل گردید)) (فوقع الحق وبطل ما کانوا یعملون).

زیرا کار موسى یک واقعیت بود و اعمال آنها یک مشت تقلب و تزویر وچشم بندى و اغفال.

و این نخستین ضربتى بود که بر پایه قدرت فرعون جبار فرود آمد.

 

(آیه) در این آیه مى گوید: ((به این ترتیب آثار شکست در آنها نمایان شد وهمگى خوار و کوچک و ناتوان شدند)) (فغلبوا هنالک وانقلبوا صاغرین).

(آیـه) ضـربـه مـهمتر آنگاه واقع شد که صحنه مبارزه ساحران با موسى (ع) بکلى تغییر شکل داد، نـاگـهان ((همه ساحران به زمین افتادند و براى عظمت خداوندسجده کردند)) (والقى السحره ساجدین).

(آیه) ((و فریاد زدند ما به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم)) (قالوا آمنابرب العالمین).

(آیه) ((همان پروردگار موسى و هارون)) (رب موسى وهرون).

و این چیزى بود که به هیچ وجه براى فرعون ودستگاه او قابل پیش بینى نبود.

(آیه).

 

تهدیدهاى بیهوده !

هنگامى که ضربه تازه اى با پیروزى موسى (ع) بر ساحران و ایمان آوردن آنهابه موسى (ع) بر ارکان قدرت فرعون فرود آمد، فرعون بسیار متوحش و دستپاچه شد، لذا بلافاصله دست به دو ابتکار زد:.

نخست اتهامى که شاید عوام پسند هم بود به ساحران بست ، سپس باشدیدترین تهدید آنها را مورد حمله قرار داد، ولى بر خلاف انتظار فرعون ساحران آنچنان مقاومتى در برابر این دو صحنه از خود نشان دادند که ضربه سومى برپایه هاى قدرت لرزان او فرود آمد.

چـنـانـکـه قرآن مى گوید: ((فرعون به ساحران گفت : آیا پیش از این که به شمااجازه دهم به او (موسى) ایمان آوردید)) ؟! (قال فرعون آمنتم به قبل ان آذن لکم).

 

و ایـن بـالاتـرین نوع استعمار است که ملتى آنچنان برده و اسیر گردند که حتى حق فکر کردن و اندیشیدن و ایمان قلبى به کسى یا مکتبى را نداشته باشند.

این همان برنامه اى است که در ((استعمار نو)) نیز دنبال مى شود.

 

سپس فرعون اضافه کرد ((این توطئه و نقشه اى است که شما در این شهر (ودیار) کشیده اید تا به وسیله آن اهل آن را بیرون کنید)) (ان هذا لمکر مکرتموه فى المدینه لتخرجوا منها اهلها).

این تهمت به قدرى بى اساس و رسوا بود که جز عوام الناس و افراد کاملابى اطلاع نمى توانستند آن را بپذیرند.

سـپـس فرعون بطور سربسته اما شدید و محکم آنها را تهدید کرد و گفت : ((امابه زودى خواهید فهمید)) ! (فسوف تعلمون).

 

(آیـه) در این آیه تهدید سربسته اى را که در جمله قبل به آن اشاره شدبطور وضوح بیان مى کند، مى گوید: ((سوگند یاد مى کنم که دستها و پاهاى شما رابطور مخالف (دست راست و پاى چپ و دسـت چـپ و پـاى راست را) قطع مى کنم سپس همگى شما را به دار خواهم آویخت)) (لا قطعن ایدیکم وارجلکم من خلا ف ثم لا صلبنکم اجمعین).

 

بـرنـامـه فـرعون در اینجا براى مبارزه با ساحرانى که به موسى (ع) ایمان آورده بودند، یک برنامه عمومى در مبارزات ناجوانمردانه جباران با طرفداران حق است که از یکسو از حربه تهمت استفاده مـى کـنـنـد، تا موقعیت حق طلبان را در افکارعمومى تضعیف کنند و از سوى دیگر تکیه بر زور و قدرت و تهدید به قتل و نابودى مى نمایند تا اراده آنها را درهم بشکنند.

(آیـه) ساحران در برابر هیچ یک از دو حربه فرعون از میدان در نرفتند،یکدل و یکجان در پاسخ او ((گفتند: ما به سوى پروردگار خود باز مى گردیم)) (قالواانا الى ربنا منقلبون).

یعنى ، اگر آخرین تهدید تو عملى بشود، سرانجامش این است که ما شربت شهادت خواهیم نوشید، و این نه تنها به ما زیانى نمى رساند و از ما چیزى نمى کاهد، بلکه سعادت و افتخار بزرگى براى ما محسوب مى شود.

(آیـه) سـپس براى این که پاسخى به تهمت فرعون داده باشند و حقیقت امر را بر انبوه مردمى که تـمـاشـاچـى ایـن صـحنه بودند، روشن سازند و بى گناهى خویش را ثابت کنند، چنین گفتند: ((انـتـقام تو از ما تنها به خاطر این است که ما به آیات پروردگار خود، هنگامى که به سراغ ما آمد، ایمان آورده ایم)) (وما تنقم منا الا ان آمنا بیات ربنا لما جاتنا).

 

سـپـس روى از فرعون برتافتند و متوجه درگاه پروردگار شدند و از او تقاضاى صبر واستقامت کـردند، زیرا مى دانستند بدون حمایت و یارى او، توانایى مقابله با این تهدیدهاى سنگین را ندارند، لذا گفتند: بار الها ! صبر و استقامت بر ما فرو ریز ! (وآخرین درجه شکیبایى را به ما مرحمت فرما !) و ما را مسلمان بمیران !)) (ربنا افرغ علینا صبرا وتوفنا مسلمین).

و سـرانـجـام چنانکه در روایات و تواریخ آمده است ، آنقدر در این راه ایستادگى به خرج دادند که فـرعـون ، تـهـدید خود را عملى ساخت ، و بدنهاى مثله شده آنان را در کنار رود نیل بر شاخه هاى درختان بلند نخل آویزان نمود.

آرى ! اگـر ایـمـان بـا آگـاهـى کـامـل تـوام گردد از چنین عشقى سر بر مى آورد که این گونه ایستادگیها و فداکاریها در راه آن شگفت انگیز نیست.

(آیـه) بـاز قـرآن صحنه دیگرى را از گفتگوى فرعون و اطرافیانش پیرامون وضع موسى (ع) بیان مى کند.

 

در ایـن آیـه مـى گـویـد: ((جمعیت اشراف و اطرافیان فرعون به عنوان اعتراض به او گفتند: آیا موسى و قومش را به حال خود رها مى کنى که در زمین فساد کنند، وتو و خدایانت را رها سازند)) ؟! (وقال الملا من قوم فرعون اتذر موسى وقومه لیفسدوا فى الا رض ویذرک والهتک).

از این تعبیر استفاده مى شود که فرعون بعد از شکست در برابر موسى (ع)مدتى او و بنى اسرائیل را آزاد گـذارد و آنـها نیز بیکار ننشستند و به تبلیغ آیین موسى (ع) پرداختند و نیز فرعون هم براى خود بتها و معبودها و خدایانى داشت.

فـرعـون با اخطار اطرافیان به شدت عمل در برابر بنى اسرائیل تشویق شد ودر پاسخ هواخواهانش چـنـیـن ((گـفـت : به زودى پسران آنها را به قتل مى رسانیم و نابودمى کنیم و زنانشان را (براى خـدمـت) زنده مى گذاریم ، و ما بر آنها تسلط کامل داریم))(قال سنقتل ابناهم ونستحیى نساهم وانا فوقهم قاهرون).

 

(آیـه) ایـن آیـه در حـقـیـقـت ، نقشه و برنامه اى است که موسى (ع) به بنى اسرائیل براى مقابله با تـهـدیـدهـاى فـرعون ، پیشنهاد مى کند، که اگر سه برنامه راعملى کنند، قطعا بر دشمن پیروز خواهند شد ((موسى به قوم خود گفت : از خدایارى جویید)) (قال موسى لقومه استعینوا باللّه).

دیگرا ین که : ((استقامت و پایدارى پیشه کنید)) (واصبروا) و از تهدیدها وحملات دشمن نهراسید و از میدان بیرون نروید.

 

و بـراى تـاکـیـد مطلب و ذکر دلیل ، به آنها گوشزد مى کند که : ((سراسر زمین از آن خداست (و مالک و فرمانرواى مطلق اوست) و به هر کس از بندگانش بخواهد آن رامنتقل مى سازد)) (ان الا رض للّه یورثها من یشا من عباده).

و آخرین شرط این است که تقوا را پیشه کنید، زیرا ((عاقبت (نیک وپیروزمندان) براى پرهیزکاران است !)) (والعاقبه للمتقین).

ایـن سـه شرط تنها شرط پیروزى قوم بنى اسرائیل بر دشمن نبود، بلکه هر قوم و ملتى بخواهند بر دشمنانشان پیروز شوند، بدون داشتن این برنامه سه ماده اى امکان ندارد.

 

(آیـه) این آیه شکوه و گله هاى بنى اسرائیل را از مشکلاتى که بعد از قیام موسى (ع) با آن دست به گـریـبان بودند، منعکس مى سازد و مى گوید: ((آنها به موسى گفتند: پیش از آن که تو بیایى ما آزار مـى دیدیم اکنون هم که آمده اى باز آزارمى بینیم)) کى این آزارها سر خواهد آمد و گشایشى در کار ما پیدا مى شود ؟ (قالوااوذینا من قبل ان تاتینا ومن بعد ما جئتنا).

گویا بنى اسرائیل مثل بسیارى از ما مردم انتظار داشتند که با قیام موسى (ع)یک شبه همه کارها روبه راه شود.

ولى موسى (ع) به آنها فهماند با این که سرانجام پیروز خواهند شد، اما راه درازى در پیش دارند، و این پیروزى طبق سنت الهى در سایه استقامت و کوشش وتلاش به دست خواهد آمد، همانطور که آیه مورد بحث مى گوید: ((موسى گفت امیداست پروردگار شما دشمنتان را نابود کند و شما را جانشینان آنها در زمین قرار دهد))(قال عسى ربکم ان یهلک عدوکم ویستخلفکم فى الا رض).

و در پایان آیه مى فرماید: خداوند این نعمتها را به شما خواهد داد و آزادى ازدست رفته را به شما بر مى گرداند، ((تا ببیند چگونه عمل خواهید کرد)) (فینظر کیف تعملون).

(آیه).

 

مجازاتهاى بیدارکننده !

همانطور که در تفسیر آیه 94 از همین سوره گذشت ، یک قانون کلى الهى درمورد تمام پیامبران ایـن بـوده اسـت ، کـه به هنگامى که با مخالفتها روبرو مى شدند،خداوند براى تنبه و بیدارى اقوام سرکش ، آنها را گرفتار مشکلات و ناراحتیهامى ساخته تا در خود احساس نیاز کنند.

در آیـه مـورد بـحـث ، اشاره به همین مطلب در مورد پیروان فرعون مى کند ومى گوید: ((ما آل فرعون را به قحطى و خشکسالیهاى متوالى و کمبود میوه ها گرفتارساختیم ، شاید متذکر گردند و بیدار شوند)) (ولقد اخذنا آل فرعون بالسنین ونقص من الثمرات لعلهم یذکرون).

(آیه) اما به جاى این که ((آل فرعون)) از این درسهاى الهى پند بگیرند، و ازخواب خرگوشى بیدار شـونـد، از ایـن موقعیت سؤاستفاده کرده و جریان حوادث رابه میل خود تفسیر مى کردند، ((پس هـنـگـامـى که نیکى به آنها مى رسید (و اوضاع بروفق مراد آنها بود، و در آرامش و راحتى بودند) مـى گـفتند: این وضع به خاطر لیاقت ماست !)) در حقیقت شایسته چنین موقعیتى بوده ایم (فاذا جاتهم الحسنه قالوا لناهذه).

((امـا هنگامى که گرفتار بدى و بلا مى شدند (فورا به موسى و کسانى که با اوبودند، مى بستند و) مى گفتند: این از شر قدم موسى و کسان اوست)) (وان تصبهم سیئه یطیروا بموسى ومن معه).

ولـى قـرآن در پـاسخ آنها مى گوید: ((بدانید که سرچشمه شومیها و ناراحتیهایى که دامان آنها را مـى گـرفـت ، نزد پروردگار است (خدا مى خواسته است که آنها راگرفتار نتیجه شوم اعمالشان بکند) ولى اکثر آنها نمى دانند)) (الا انما طائرهم عنداللّه ولکن اکثرهم لا یعلمون).

شـایـد هـمیشه در میان انسانها و اقوام مختلف ، فال نیک و بد رواج داشته است ، این دو گرچه اثر طـبیعى ندارند، ولى بدون تردید اثر روانى مى توانند داشته باشند، فال نیک غالبا مایه امیدوارى و حرکت است ولى فال بد موجب یاس ونومیدى و سستى و ناتوانى ا ست.

شـاید به خاطر همین موضع است که در روایات اسلامى از فال نیک نهى نشده ، اما فال بد به شدت محکوم گردیده است.

(آیه).

 

بلاهاى پى درپى و رنگارنگ !

در این آیه ، به مرحله دیگرى از بلاهاى پى درپى ودرسهاى بیدارکننده اى که خدا به قوم فرعون داد، اشاره شده است.

نخست به عنوان مقدمه اى براى نزول این بلاها مى گوید: آنها همچنان درانکار دعوت موسى (ع)، مقاومت به خرج دادند، ((و گفتند: هرگاه آیتى براى مابیاورى که بخواهى ما را با آن سحر کنى ، ما به تو ایمان نخواهیم آورد)) (وقالوا مهماتاتنا به من آیه لتسحرنا بها فما نحن لک بمؤمنین).

 

(آیـه) ولـى از آنجا که خداوند بدون اتمام حجت کافى ، هیچ جمعیتى راکیفر نمى دهد در این آیه مـى فـرمـایـد کـه مـا چـنـدیـن بلا بر آنها نازل کردیم شاید بیدارشوند، نخست ((توفان را بر آنها فرستادیم)) (فارسلنا علیهم الطوفان).

سپس ((ملخ را)) بر زراعتها و درختان آنه، مسلط ساختیم (والجراد).

هـر بار که بلایى فرا مى رسید، دست به دامن موسى مى زدند، تا از خدابخواهد رفع بلا کند، بعد از طـوفان و ملخ خوارگى نیز همین تقاضا را کردند، وموسى (ع) پذیرفت و بلا برطرف شد، ولى باز دست از لجاجت خویش برنداشتند،بار سوم ((قمل را)) را بر آنها مسلط ساختیم (والقمل).

 

((قمل)) یک نوع آفت نباتى بود که به غلات آنها افتاد، و همه را فاسد کرد.

هـنـگـامـى که امواج این بلا فرونشست و باز ایمان نیاوردند، بار دیگر خداوند،((نسل قورباغه را)) آنـچـنـان افزایش داد که به صورت یک بلا زندگى آنها را فرا گرفت (والضفادع) ولى باز در برابر حق زانو نزدند و تسلیم نشدند.

در این هنگام خداوند ((خون را)) بر آنها مسلط ساخت (والدم).

و در پایان مى فرماید: ((این آیات و معجزات آشکار و نشانه هاى حقانیت موسى که از هم جدا بودند را به آنها نشان دادیم ، اما آنها در برابر آن تکبر ورزیدند واز قبول حق سر باز زدند و جمعیت مجرم و گنهکارى بودند)) (آیات مفصلا ت فاستکبروا وکانوا قوما مجرمین).

(آیه).

 

پیمان شکنیهاى مکرر !

در این آیه واکنش فرعونیان در برابر بلاهاى آموزنده و بیدارکننده پروردگاربیان شده است.

نخست مى خوانیم : ((هنگامى که بلا بر آنها مسلط مى شد، مى گفتند: اى موسى ، براى ما از خدایت بـخـواه تا به عهدى که با تو کرده است وفا کند، و دعایت را در حق ما مستجاب نماید)) (ولما وقع علیهم الرجز قالوا یا موسى ادع لنا ربک بما عهد عندک).

((اگـر تـو ایـن بـلا را از ما بر طرف سازى ، سوگند یاد مى کنیم که قطعا هم خودمان به تو ایمان خـواهـیم آورد و هم بنى اسرائیل را آزاد ساخته و با تومى فرستیم)) (لئن کشفت عنا الرجز لنؤمنن لک ولنرسلن معک بنى اسرائیل).

(آیـه) در ایـن آیه اشاره به پیمان شکنى آنها کرده ، مى گوید: ((پس هنگامى که بلا را پس از مدت تعیین شده اى ، که به آن مى رسیدند، از آنها برمى داشتیم ،پیمان خود را مى شکستند)) نه خودشان ایـمان مى آوردند و نه بنى اسرائیل را اززنجیر اسارت رها مى ساختند (فلما کشفنا عنهم الرجز الى اجل هم بالغوه اذاهم ینکثون).

 

جـمـله ((الى اجل)) اشاره به این است که موسى ، مى گفت در فلان وقت ، این بلا برطرف خواهد شد، براى این که کاملا روشن شود این دگرگونى تصادفى نبوده.

(آیـه) ایـن آیـه ، سـرانجام این همه خیره سرى و سرکشى و پیمان شکنى رادر دو جمله کوتاه بیان مى کند، نخست به صورت سربسته مى گوید: ((پس ما از آنهاانتقام گرفتیم)) (فانتقمنا منهم).

سـپـس ایـن انـتـقـام را شرح مى دهد و مى گوید: ((آنها را در دریا غرق کردیم زیراآنها آیات ما را تکذیب کردند، و از آن غافل بودند)) (فاغرقناهم فى الیم بانهم کذبوابیاتنا وکانوا عنها غافلین).

مـنـظور از انتقام الهى آن است که خداوند جمعیت فاسد و غیرقابل اصلاح راکه در نظام آفرینش حق حیات ندارند، نابود سازد.

(آیه).

 

سرانجام دردناک قوم فرعون !

پـس از نابودى قوم فرعون و درهم شکستن قدرت آنه، بنى اسرائیل وارث سرزمینهاى پهناور آنها شدند، آیه مورد بحث به همین معنى اشاره کرده ، مى گوید:((مشرقها و مغربهاى پربرکت زمین را در اخـتـیار جمعیت مستضعف و استعمار شده قرار دادیم)) (واورثنا القوم الذین کانوا یستضعفون مشارق الا رض ومغاربها التى بارکنا فیها).

یعنى ، حکومت بنى اسرائیل بر سراسر سرزمین فراعنه گسترده شد.

سـپـس مـى گـویـد: ((وعـده نـیک پروردگار تو در زمینه پیروزى بنى اسرائیل ـبه خاطر صبر و استقامتى که نشان دادند تحقق یافت)) (وتمت کلمه ربک الحسنى على بنى اسرائیل بما صبروا).

و در پایان آیه اضافه مى کند که : ((ما قصرهاى زیباى فرعون و فرعونیان وکاخهاى مجلل و بناهاى پـرزرق و بـرق و جالب آنها و همچنان باغات پرشکوهشان را نابود ساختیم)) (ودمرنا ما کان یصنع فرعون وقومه وما کانوا یعرشون).

(آیه).

 

پیشنهاد بت سازى به موسى !

در اینجا به قسمت حساس دیگرى از سرگذشت بنى اسرائیل که به دنبال پیروزى آنها بر فرعونیان واقـع شـد، اشـاره شده است ، نخست مى گوید: ((مابنى اسرائیل را از دریا (رود عظیم نیل) عبور دادیم)) (وجاوزنا ببنى اسرائیل البحر).

((امـا در مـسـیر خود به قومى برخورد کردند که با خضوع و تواضع ، اطراف بتهاى خود را گرفته بودند)) (فاتوا على قوم یعکفون على اصنام لهم).

افـراد جـاهـل و بیخبر آنچنان تحت تاثیر این صحنه قرار گرفتند که بلافاصله نزد موسى آمدند و ((گـفتند: اى موسى ! تو، هم براى ما معبودى قرار بده همانطورکه آنها معبودانى دارند)) ! (قالوا یا موسى اجعل لنا الها کما لهم آلهه).

مـوسـى (ع) از این پیشنهاد جاهلانه و نابخردانه ، بسیار ناراحت شد، به آنها روکرد و ((گفت : شما جمعیت جاهل و بى خبرى هستید)) ! (قال انکم قوم تجهلون)چرا که سرچشمه بت پرستى ، جهل و نادانى بشر است.

(آیـه) در ایـن آیـه مـى خوانیم که موسى (ع) براى تکمیل سخن خود به بنى اسرائیل گفت : ((این جـمـعـیـت بـت پـرست را که مى بینید، کارشان به هلاکت مى انجامد و عملشان باطل و بى اساس است)) (ان هؤلا متبر ما هم فیه وباطل ماکانوا یعملون).

یعنى ، هم عملشان بیهوده و رنجهایشان بى نتیجه است و هم سرانجام یک قوم بت پرست و مشرک ، به هلاکت و نابودى مى کشد.

(آیه) و باز براى تاکید اضافه کرد: ((آیا غیر از خدا معبودى براى شمابطلبم ! همان خدایى که شما را بر جهانیان (مردم عصر خود) برترى داد)) (قال اغیراللّه ابغیکم الها وهو فضلکم على العالمین).

(آیه) در این آیه خداوند یکى از نعمتهاى بزرگ خود را به بنى اسرائیل ،یادآور مى شود، تا با توجه به ایـن نـعـمت بزرگ حس شکرگزارى در آنها تحریک گردد، و بدانند شایسته پرستش و خضوع و عبادت ، تنها ذات پاک اوست.

نـخـست مى گوید: ((به خاطر بیاورید هنگامى که شما را از چنگال آل فرعون نجات دادیم آنها که مـرتبا شما را شکنجه مى دادند و مجازات مى کردند)) (واذانجیناکم من آل فرعون یسومونکم سؤ العذاب).

سـپـس ایـن عـذاب و شـکـنـجـه مـسـتمر را چنین شرح مى دهد که آنها ((پسران شمارا به قتل مى رسانیدند، و زنان و دخترانتان را (براى خدمتگزارى و بردگى) زنده نگه مى داشتند)) (یقتلون ابناکم ویستحیون نساکم).

((و در این ، آزمایش بزرگى از ناحیه خداوند براى شما بود)) (وفى ذلکم بلا من ربکم عظیم).

(آیه).

 

وعده گاه بزرگ !

در ایـن آیـه اشـاره به یکى دیگر از صحنه هاى زندگى بنى اسرائیل و درگیرى موسى با آنها شده اسـت و آن جـریان رفتن موسى به میعادگاه پروردگار و گرفتن تورات از طریق وحى و تکلم با خـدا مـى بـاشد، که به دنبال آن داستان گوساله پرستى بنى اسرائیل و انحراف از مسیر توحید ذکر شده است.

نـخـسـت مى گوید: ((ما با موسى (ع) سى شب وعده گذاشتیم ، سپس با ده روزدیگر آن را کامل سـاخـتـیم ، و وعده خدا با او در چهل شب پایان یافت)) (وواعدناموسى ثلثین لیله واتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیله).

این چهل روز از آغاز ذیقعده شروع ، و به دهم ذیحجه (عیدقربان) ختم گردیده است.

سـپـس چـنین نقل مى کند که : ((موسى به برادرش هارون گفت : در میان قوم من جانشین من بـاش و در راه اصـلاح آنها بکوش و هیچ گاه از طریق مفسدان پیروى مکن)) (وقال موسى لا خیه هرون اخلفنى فى قومى واصلح ولا تتبع سبیل المفسدین).

 

حدیث ((منزلت)):

بـسـیـارى از مـفـسـران اهل تسنن و شیعه در ذیل آیه مورد بحث اشاره به حدیث معروف منزلت کرده اند، با این تفاوت که مفسران شیعه آن را به عنوان یکى از اسناد زنده خلافت بلافصل على (ع) گـرفـتـه ، ولـى بـعـضـى از مـفـسـران اهـل تسنن ضمن عدم قبول آن ، تاخت و تاز بى رحمانه و تعصب آمیزى به شیعه دارند.

مـتـن این حدیث چنین است : عده زیادى از صحابه پیامبر(ص) در باره جریان جنگ تبوک چنین نقل کرده اند:.

((پیامبر(ص) به سوى تبوک حرکت کرد و على (ع) را به جاى خود قرار داد،على (ع) عرض کرد آیا مـرا در میان کودکان و زنان مى گذارى (و اجازه نمى دهى با توبه میدان جهاد بیایم) پیامبر(ص) فـرمـود: آیـا راضـى نـیستى که نسبت به من همانندهارون نسبت به موسى (ع) باشى جز این که پیامبرى بعد از من نخواهد بود)).

 

و پیامبر(ص) این سخن را تنها در جنگ تبوک نفرمود، بلکه در چندین مورددیگر نیز این جمله از او شنیده شده است ، از جمله این که :.

1ـ پـیـامبر روزى به ((ام سلیم)) فرمود: اى ام سلیم ! ((على گوشتش از گوشت من ، و خونش از خون من ، و او نسبت به من همانند هارون است نسبت به موسى)).

2ـ ابـن عباس مى گوید: روزى عمربن خطاب گفت : من و ابوبکر و جمعى ازاصحاب پیامبر(ص) نزد او بودیم و پیامبر(ص) تکیه بر على (ع) کرده بود، دست برشانه او زد سپس فرمود: ((اى على ! تو نخستین مردى هستى که به خدا ایمان آوردى و نخستین کسى هستى که اسلام را پذیرفتى ، تو نسبت به من همانند هارون به موسى هستى)).

بـه هر حال اگر با بى نظرى حدیث فوق را بررسى کنیم از این حدیث استفاده مى شودکه على (ع) تـمام مناصبى را که هارون نسبت به موسى (ع) و در میان بنى اسرائیل داشت ـبه جز نبوت ـ داشته است.

(آیه).

 

تقاضاى مشاهده پروردگار !

در این آیه و آیات بعد صحنه عبرت انگیز دیگرى از صحنه هاى زندگى بنى اسرائیل نشان داده شده اسـت ، و آن این که جمعى از بنى اسرائیل با اصرار وتاکید از موسى (ع) خواستند که خدا را مشاهده کـنـند و اگر او را مشاهده نکنند، هرگزایمان نخواهند آورد، موسى (ع) از میان آنها هفتاد نفر را انـتـخـاب کـرد و همراه خود به میعادگاه پروردگار برد، در آنجا تقاضاى آنها را به درگاه الهى عرضه داشت ، پاسخى شنید که همه چیز را براى بنى اسرائیل در این زمینه روشن کرد.

نـخست مى گوید: ((هنگامى که موسى (ع) به میعادگاه ما آمد و پروردگارش بااو سخن گفت ، عرض کرد: پروردگارا ! خود را به من نشان ده تا به تو بنگرم)) (ولماجا موسى لمیقاتنا وکلمه ربه قال رب ارنى انظر الیک).

ولـى به زودى این پاسخ را از پیشگاه پروردگار شنید که ((گفت : هرگز مرانخواهى دید)) (قال لن ترانى).

((ولـى به کوه بنگر، اگر به جاى خود ایستاد مرا خواهى دید)) ! (ولکن انظرالى الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانى).

((هـنـگامى که خداوند بر کوه جلوه کرد آن را محو و نابود و همسان با زمین نمود)) ! (فلما تجلى ربه للجبل جعله دکا).

مـوسـى (ع) از مـشاهده این صحنه هول انگیز چنان وحشت زده شده که ((مدهوش به روى زمین افتاد)) (وخر موسى صعقا).

((و هنگامى که به هوش آمد، عرضه داشت : پروردگارا ! منزهى تو، من به سوى تو باز مى گردم و توبه مى کنم و من نخستین مؤمنانم)) (فلما افاق قال سبحانک تبت الیک وانـا اول المؤمنین).

 

آیا مشاهده خدا امکان پذیر است ؟

در آیـه فـوق مى خوانیم که خداوند به موسى (ع) مى گوید: ((به کوه بنگر اگر درجاى خود باقى ماند مرا خواهى دید)) آیا مفهوم این سخن این است که به راستى خداوند قابل مشاهده است ؟.

پـاسـخ این است که این تعبیر در حقیقت کنایه از محال بودن چنین موضوعى است ، همانند جمله حتى یلج الجمل فى سم الخیاط; کافران در بهشت نمى روندمگر آن که شتر از سوراخ سوزن بگذرد (اعـراف /40) و از آنـجـا کـه معلوم بوده کوه دربرابر جلوه خداوند محال است پایدار بماند، چنین تعبیرى ذکر شده است.

همان گونه که قبل از آن نیز فرمود: ((لن ترانى)) یعنى ، هرگز مرا نخواهى دیدنه در دنیا و نه در آخرت.

(آیه).

 

الواح تورات !

سـرانـجـام در آن مـیـعادگاه بزرگ ، خداوند، شرایع و قوانین آیین خود را برموسى (ع) نازل کرد نـخـست به او ((فرمود: اى موسى ! من تو را با رسالتهاى خویش ،و با سخن گفتنم (با تو) بر مردم برترى دادم و برگزیدم)) (قال یا موسى انى اصطفیتک على الناس برسالا تى وبکلا مى).

اکنون که چنین است ((آنچه را به تو دستور داده ام بگیر و در برابر این همه موهبت از شکرگزاران باش)) (فخذ ما آتیتک وکن من الشاکرین).

هـدف آیه بیان دو امتیاز بزرگ موسى (ع) بر توده مردم است ، یکى دریافت رسالات خد، و دیگرى گفتگوى با پروردگار که هر دو مقام رهبرى او را در میان امت خویش تثبیت مى کرد.

 

(آیـه) سـپـس اضافه مى کند که : ((در الواحى که بر موسى (ع) نازل کردیم ، ازهر موضوعى پند و انـدرز کـافـى و شرح و بیان مسائل مورد نیاز در امور دین و دنیا وفرد و اجتماع براى او نوشتیم)) (وکتبنا له فى الا لواح من کل شى موعظه وتفصیلا لکل شى).

سپس به او دستور دادیم که : ((با نهایت جدیت و قوت اراده این فرمانها رابرگیر)) (فخذها بقوه).

((و به قوم خود نیز فرمان ده که به نیکوترین آنها عمل کنند)) (وامر قومک یاخذوا باحسنها).

 

و نـیـز بـه آنـهـا اخطار کن که مخالفت با این فرمانها و فرار از زیر بار مسؤولیتها و وظائف ،نتیجه دردنـاکـى دارد، و پـایـانش دوزخ است و ((به زودى جایگاه فاسقان را به شمانشان خواهم داد)) (ساوریکم دار الفاسقین).

از تعبیر ((من کل شى موعظه)) چنین استفاده مى شود که همه مواعظ واندرزها و مسائل لازم در الـواح مـوسـى (ع) نـبـود، زیـرا در آن زمان به مقدار استعدادمردم ، احکام الهى نازل گشت ، ولى هـنـگـامى که مردم جهان به آخرین مرحله ازتعلیمات انبیا رسیدند، آخرین دستور که شامل همه نیازمندیهاى مادى و معنوى مردم بود بر پیامبر اسلام (ص) نازل گردید.

ظـاهر جمله ((ساوریکم دار الفاسقین)) (به زودى خانه فاسقان را به شما نشان مى دهم) این است که منظور از آن ، دوزخ مى باشد، که قرارگاه کسانى است که ازاطاعت فرمان خدا و انجام وظائف خویش خارج شده اند.

(آیه).

سرنوشت متکبران.

بحثى که از این آیه و آیه بعد آمده است در حقیقت یک نوع نتیجه گیرى ازآیات گذشته در زمینه سرنوشت فرعون و فرعونیان و سرکشان بنى اسرائیل است ،نخست مى فرماید: ((به زودى کسانى را که در زمین ، به غیر حق تکبر ورزیدند ازآیات خود، منصرف مى سازیم)) (ساصرف عن آیاتى الذین یتکبرون فى الا رض بغیرالحق).

سـپـس بـه سـه قـسـمت از صفات این گونه افراد ((متکبر و سرکش)) و چگونگى ((سلب توفیق حـق پـذیـرى)) از آنـها اشاره کرده ، مى فرماید: ((و آنها اگر تمام آیات ونشانه هاى الهى را ببینند، ایمان نمى آورند)) ! (وان یروا کل آیه لا یؤمنوا بها).

((و نـیـز اگر راه راست و طریق درست را مشاهده کنند، انتخاب نخواهند کرد))(وان یروا سبیل الرشد لا یتخذوه سبیل).

و بـه عـکـس ((اگـر راه منحرف و نادرست را ببینند، آن را راه خود انتخاب مى کنند)) (وان یروا سبیل الغى یتخذوه سبیل).

بعد از ذکر این صفات سه گانه که همگى حکایت از انعطاف ناپذیریشان دربرابر حق مى باشد، اشاره به دلیل آن کرده ، مى گوید: ((اینها همه به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند)) (ذلک بانهم کذبوا بیاتنا وکانوا عنهاغافلین).

(آیـه) ایـن آیـه کـیفر چنین اشخاصى را بیان کرده ، مى گوید: ((آنها که آیات ما را تکذیب کنند و لـقاى رستاخیز را منکر شوند اعمالشان بکلى حبط و نابودمى گردد)) (والذین کذبوا بیاتنا ولقا الا خره حبطت اعمالهم).

و در پـایان آیه چنین اضافه مى کند: این سرنوشت براى آنه، جنبه انتقامى ندارد، این نتیجه اعمال خـود آنـهـاسـت ، بلکه عین اعمال آنهاست که در برابرشان مجسم شده ، ((آیا آنها جز اعمالى را که انجام مى دادند، جزا داده مى شوند)) ؟ (هل یجزون الا ما کانوا یعملون).

ایـن آیه یکى دیگر از آیاتى است که دلیل بر تجسم اعمال ، و حضور خوداعمال نیک و بد در قیامت مى باشد.

(آیه).

 

آغاز گوساله پرستى یهود:

در ایـن آیات ، یکى از حوادث اسفناک و در عین حال تعجب آورى بود که بعداز رفتن موسى (ع) به مـیـقات در میان بنى اسرائیل رخ داد، بازگو شده است و آن جریان گوساله پرستى آنهاست که به دست شخصى به نام ((سامرى)) و با استفاده اززیورآلات بنى اسرائیل ،انجام گرفت.

نخست چنین مى گوید: ((قوم موسى (ع) بعد از رفتن او به میقات ، اززینت آلات خود گوساله اى کـه تنها جسد بى جانى بود با صداى مخصوص گاوبراى خود انتخاب کردند)) (واتخذ قوم موسى من بعده من حلیهم عجلا جسدا له خوار).

سـپـس قرآن به عنوان سرزنش آنها مى گوید: ((آیا آنها نمى دیدند که (آن گوساله) با آنان سخن نمى گوید و به راه راست راهنمائیشان نمى کند ؟! (الم یروا انه لا یکلمهم ولا یهدیهم سبیل).

یعنى ، یک معبود واقعى حداقل باید نیک و بد را بفهمد و توانایى بر راهنمایى وهدایت پیروان خود داشـتـه باشد، با عبادت کنندگان خویش ، سخن بگوید و آنها رابه راه راست هدایت کند و طریقه عبادت را به آنها بیاموزد.

آنها در حقیقت به خودشان ظلم و ستم کردند، لذا در پایان آیه مى فرماید:((گوساله را معبود خود انتخاب کردند و ظالم و ستمگر بودند)) (اتخذوه وکانواظالمین).

(آیـه) ولـى بـا مـراجـعت موسى ، بنى اسرائیل به اشتباه خود پى بردند ((وهنگامى که حقیقت به دسـتـشـان افتاد، و دیدند گمراه شدند گفتند: اگر پروردگار ما به ما رحم نکند و ما را نبخشد بـطـور مـسـلـم از زیانکاران خواهیم بود)) (ولما سقط فى ایدیهم وراوا انهم قد ضلوا قالوا لئن لم یرحمنا ربنا ویغفرلنا لنکونن من الخاسرین).

چگونه گوساله طلایى صدا کرد؟.

جـمعى از مفسران معتقدند که سامرى با اطلاعاتى که داشت ، لوله هاى مخصوصى در درون سینه گـوساله طلایى کار گذاشته بود که هواى فشرده از آن خارج مى شد و از دهان گوساله ، صدایى شبیه صداى گاو بیرون مى آمد!.

(آیه).

 

عکس العمل شدید در برابر گوساله پرستان !

در ایـن آیـه و آیـه بـعـد مـاجـراى درگـیرى موسى (ع) با گوساله پرستان به هنگام بازگشت از میعادگاه ، که در آیه قبل تنها اشاره اى به آن شده بود تشریح گردیده.

نـخـسـت مـى گـوید: ((هنگامى که موسى خشمناک و اندوهگین به سوى قوم خود بازگشت (و صـحنه زننده و نفرت انگیز گوساله پرستى را مشاهده نمود) به آنهاگفت بد جانشینانى براى من بودید و آیین مرا ضایع کردید)) (ولما رجع موسى الى قومه غضبان اسفا قال بئسمـا خلفتمونى من بعدى).

 

سپس موسى (ع) به آنها گفت : ((آیا در فرمان پروردگار خود، عجله نمودید))(اعجلتم امر ربکم).

منظور این است که شما در برابر فرمان خدا نسبت به تمدید مدت سى شب به چهل شب ، عجله به خرج دادید و در قضاوت شتاب نمودید، نیامدن مرا دلیل برمرگ و یا خلف وعده گرفتید.

موسى (ع) در اینجا باید خشم شدید خود را آشکار سازد، در غیر این صورت بازگشت آنها به آسانى ممکن نبود.

 

قـرآن عکس العمل شدید موسى (ع) را در برابر این صحنه و در این لحظات بحرانى و توفانى چنین بـازگو مى کند: ((موسى بى درنگ الواح تورات را از دست خود بیفکند (و به سراغ برادرش هارون رفـت) و سـر و ریـش او را گرفت و به سوى خود کشید)) ! (والقى الا لواح واخذ براس اخیه یجره الیه).

 

در حـقـیقت این واکنش از یک سو روشنگر حال درونى موسى (ع) و التهاب وبى قرارى و ناراحتى شـدیـد او در بـرابـر بـت پـرستى و انحراف آنها بود، و از سوى دیگروسیله مؤثرى براى تکان دادن مغزهاى خفته بنى اسرائیل و توجه دادن آنها به زشتى فوق العاده اعمالشان.

 

سپس قرآن مى گوید: هارون براى برانگیختن عواطف موسى (ع) و بیان بى گناهى خود ((گفت : فرزند مادرم ! این جمعیت نادان مرا در ضعف و اقلیت قراردادند آنچنان که نزدیک بود مرا به قتل برسانند (بنابراین من بى گناهم بى گناه) کارى نکن که دشمنان به شماتت من برخیزند و مرا در ردیف این جمعیت ظالم و ستمگرقرار مده)) (قال ابن ام ان القوم استضعفونى وکادوا یقتلوننى فلا تشمت بى الا عداولا تجعلنى مع القوم الظالمین).

(آیـه) آتـش خـشـم مـوسـى کـمى فرونشست و به درگاه پروردگار متوجه شدو ((عرض کرد: پروردگارا ! من و برادرم را بیامرز و ما را در رحمت بى پایانت داخل کن ، تو مهربانترین مهربانانى)) (قال رب اغفرلى ولا خى وادخلنا فى رحمتک وانت ارحم الراحمین).

 

تقاضاى بخشش و آمرزش براى خود و برادرش نه به خاطر آن است که گناهى از آنها سرزده بلکه یک نوع خضوع به درگاه پروردگار و بازگشت به سوى او و ابرازتنفر از اعمال زشت بت پرستان و هـمـچـنـیـن سرمشقى است براى همگان تا فکر کنندجایى که موسى و برادرش که انحرافى پیدا نکرده بودند چنین تقاضایى از پیشگاه خدا کنند، دیگران باید حساب خود را برسند.

 

(آیـه) واکنش شدید موسى (ع) سرانجام کار خود را کرد، وگوساله پرستان بنى اسرائیل که اکثریت قـوم را تـشکیل مى دادند از کار خود پشیمان شدند ولى براى این که تصور نشود تنها این ندامت و پـشـیـمـانـى بـراى توبه آنها از چنین گناه عظیمى کافى بوده است ، قرآن چنین اضافه مى کند: ((کسانى که گوساله را معبود خودانتخاب کردند به زودى خشم پروردگار و ذلت در ندگى این جـهـان بـه آنـها خواهدرسید)) (ان الذین اتخذوا العجل سینالهم غضب من ربهم وذله فى الحیوه الدنیا).

و نیز براى این که تصور نشود این قانون اختصاصى به آنها دارد، اضافه مى کند: ((همه کسانى را که افترا (بر خدا) مى بندند این چنین کیفر مى دهیم)) (وکذلک نجزى المفترین).

 

(آیه) در این آیه این موضوع را تکمیل کرده ، و به صورت یک قانون کلى چنین مى گوید: ((اما آنها که اعمال بدى انجام دهند، سپس توبه کنند (و شرایط توبه همگى انجام گیرد) و ایمان خود را به خـدا تـجـدیـد نـمـایند و از هرگونه شرک ونافرمانى باز گردند، پروردگار تو بعد از آن (آنها را مـى بخشد، او) بخشنده و مهربان است)) (والذین عملوا السیئات ثم تابوا من بعدها وآمنوا ان ربک من بعدها لغفوررحیم).

 

(آیـه) در ایـن آیـه مـى گـوید: ((هنگامى که آتش خشم موسى فرو نشست (وآن نتیجه اى را که انـتـظـار داشـت گـرفت) دست کرد و الواح تورات را از زمین برداشت ، الواحى که نوشته هاى آن سراسر هدایت و رحمت بود (اما هدایت ورحمت) براى کسانى که احساس مسؤولیت مى کردند و از خـدا مـى تـرسـیـدند و دربرابر فرمانش تسلیم بودند)) (ولما سکت عن موسى الغضب اخذ الا لواح وفى نسختها هدى ورحمه للذین هم لربهم یرهبون).

(آیه).

 

نمایندگان بنى اسرائیل در میعادگاه خدا!

در ایـن آیـه و آیـه بعد بار دیگر قرآن به جریان رفتن موسى (ع) به میعادگاه ((طور)) با جمعى از بنى اسرائیل بازگشت نموده و قسمت دیگرى از همان حادثه رابازگو مى کند.

نخست مى گوید: ((موسى (ع) هفتاد نفر از قوم خود را براى میعاد ما انتخاب کرد)) (واختار موسى قومه سبعین رجلا لمیقاتنا).

 

ولـى بـنـى اسرائیل چون کلام خدا را شنیدند، از موسى (ع) تقاضا کردند از اوبخواهد خود را نشان دهـد ((در ایـن هـنگام زلزله عظیمى در گرفت (و جمعیت هلاک شدند و موسى (ع) مدهوش بر زمین افتاد، هنگامى که به هوش آمد) عرض کرد:پروردگارا ! اگر تو مى خواستى مى توانستى آنها و مرا پیش از این هلاک کنى)) (فلمااخذتهم الرجفه قال رب لو شئت اهلکتهم من قبل وایاى).

یعنى ، من چگونه پاسخ قوم را بگویم که بر نمایندگان آنها چنین گذشته است.

 

سـپـس گـفـت : پـروردگـارا ! ایـن درخواست نابه جا تنها کار جمعى از سفهاى مابود، ((آیا ما را به خاطر کار سفیهانمان هلاک مى کنى ؟)) (اتهلکنا بما فعل السفهامنا).

سـپـس مـوسى (ع) به دنبال این تضرع و تقاضا از پیشگاه خدا عرضه مى دارد:((این جز آزمایش تو چـیـز دیـگـرى نـیست که هر که را بخواهى (و مستحق ببینى) با آن گمراه مى کنى و هر کس را بخواهى (و شایسته بدانى) هدایت مى نمایى)) (ان هى الا فتنتک تضل بها من تشا وتهدى من تشا).

 

و در پـایـان آیـه ، موسى (ع) عرض مى کند: بار الها ! ((تنها تو ولى و سرپرست مایى ، ما را ببخش ، و مـشـمـول رحـمت خود قرار ده ، تو بهترین آمرزندگانى)) (انت ولینا فاغفرلنا وارحمنا وانت خیر الغافرین).

 

از مـجـمـوع آیات و روایات استفاده مى شود که سرانجام هلاک شدگان باردیگر زندگى را از سر گـرفـتـنـد و به اتفاق موسى (ع) به سوى بنى اسرائیل باز گشتند، وآنچه را دیده بودند براى آنها بازگو نمودند و به تبلیغ و ارشاد آن مردم بى خبرپرداختند.

(آیه) در این آیه دنباله تقاضاى موسى (ع) از پروردگار و تکمیل مساله توبه که در آیات قبل به آن اشاره شد چنین آمده است.

خـداونـدا ! ((در ایـن جـهان و در سراى دیگر نیکى براى ما مقرر بدار)) (واکتب لنا فى هذه الدنیا حسنه وفى الا خره).

 

سپس دلیل این تقاضا را چنین بیان مى کند: ((ما به سوى تو بازگشت کرده ایم)) (اناهدنا الیک) و از سخنانى که سفیهان ما گفته اند که شایسته مقام با عظمت تو نبود،پوزش طلبیده ایم.

سـرانـجام خداوند دعاى موسى (ع) را به اجابت مى رساند و توبه او رامى پذیرد، ولى نه بدون قید و شـرط، بلکه با شرایطى که در ذیل آیه آمده است ،مى گوید: ((خداوند فرمود: عذاب و کیفرم را به هر کس بخواهم (و مستحق ببینم)مى رسانم)) (قال عذابى اصیب به من اشا).

 

سپس اضافه مى کند: ((اما رحمت من همه چیز را در بر گرفته است))(ورحمتى وسعت کل شى).

ولـى بـراى ایـن که کسانى خیال نکنند، پذیرش توبه و یا وسعت رحمت پروردگار و عمومیت آن ، بـى قید و شرط و بدون حساب و کتاب است ، در پایان آیه اضافه مى کند: ((من به زودى رحمتم را بـراى (کسانى که سه کار را انجام مى دهند)مى نویسم ، آنها که تقوا پیشه مى کنند، و آنها که زکات مى پردازند، و آنها که به آیات ماایمان مى آورند)) (فساکتبها للذین یتقون ویؤتون الزکوه والذین هم بیاتنایؤمنون).

(آیه).

 

از چنین پیامبرى پیروى کنید:

ایـن آیـه در حـقـیـقـت ، مکمل آیه گذشته درباره صفات کسانى است که مشمول رحمت واسعه پروردگار هستند، یعنى پس از ذکر صفات سه گانه تقوا و ادا زکات وایمان به آیات پروردگار، در ایـن آیـه صـفـات دیگرى به عنوان توضیح براى آنها ذکرمى کند و آن پیروى از پیامبر اسلام (ص) است ، زیرا ایمان به خدا از ایمان به پیامبر(ص) و پیروى از مکتبش جدایى ناپذیر است ، لذا مى گوید: ((کـسـانـى مشمول این رحمت مى شوند که از فرستاده پروردگار پیروى کنند)) (الذین یتبعون الرسول).

سپس براى این رسول ، شش صفت علاوه بر مقام رسالت بیان مى کند:.

 

1ـ او ((پیامبر خداست)) (النبى).

((نـبـى)) بـه کسى گفته مى شود که پیام خدا را بیان مى کند و به او، وحى نازل مى شود هر چند مـامور به دعوت و تبلیغ نباشد اما ((رسول)) کسى است که علاوه برمقام نبوت ، مامور به دعوت و تبلیغ به سوى آیین خدا و ایستادگى در این مسیرمى باشد.

2ـ ((پیامبرى که درس نخوانده و از میان توده جمعیت برخاسته ، از سرزمین مکه ام القرى)) کانون اصلى توحید طلوع کرده است (الا مى).

3ـ ((پیامبرى که صفات و علامات و نشانه ها و دلائل حقانیت او را در (کتب آسمانى پیشین) تورات و انجیل مشاهده مى کنند)) (الذى یجدونه مکتوبا عندهم فى التوریه والا نجیل).

4ـ پـیامبرى که محتواى دعوت او با فرمان عقل کاملا سازگار است ((به نیکیهاو آنچه خرد آن را مى شناسد و نزدش معروف است ، دعوت مى کند، و از بدیها وزشتیها و آنچه نزد خرد ناشناس است ، نهى مى نماید)) (یامرهم بالمعروف وینهیهم عن المنکر).

5ـ مـحـتـواى دعوت او با فطرت سلیم هماهنگ است ، ((طیبات و آنچه را طبع سلیم مى پسندد، بـراى آنـهـا حـلال مـى شـمرد، و آنچه خبیث و تنفرآمیزباشد بر آنها تحریم مى کند)) (ویحل لهم الطیبات ویحرم علیهم الخبائث).

6ـ او بـسـان مـدعـیـان دروغـین نبوت و رسالت که هدفشان به زنجیر کشیدن توده هاى مردم و استعمار و استثمار آنهاست ، نیست ; نه تنها بندى بر آنهانمى گذارد، بلکه ((بارها را از دوش آنان بر مـى دارد، و غـل و زنجیرهایى را که بر دست و پا و گردنشان سنگینى مى کرد، مى شکند)) (ویضع عنهم اصرهم والا غلا ل التى کانت علیهم).

و چون این صفات ششگانه به ضمیمه مقام رسالت که مجموعا هفت صفت مى شود، روى هم رفته نـشـانـه روشن و دلیل آشکارى بر صدق دعوت اوست اضافه مى کند: ((پس کسانى که به او ایمان بـیـاورنـد و مقامش را بزرگ بشمرند و او را در ابلاغ رسالتش یارى کنند، و از نور آشکارى که با او نازل شده (یعنى قرآن مجید) پیروى کنند، بدون شک چنین افرادى رستگارانند))(فالذین آمنوا به وعزروه ونصروه واتبعوا النور الذى انزل معه اولئ ک هم المفلحون).

 

نکته ها:

1ـ پنج دلیل براى نبوت در یک آیه !

نخست این که او ((امى)) بود و درس نخوانده ، اما با این حال کتابى آورد که نه تنها سرنوشت مردم حجاز را دگرگون ساخت ، بلکه نقطه بازگشت مهمى در تاریخ ‌بشریت بود.

دوم ایـن کـه : دلایـل نـبـوت او با تعبیرات مختلف در کتب آسمانى پیشین وجوددارد آنچنان که انسان را به حقانیت او مطمئن مى سازد.

سوم این که : محتویات دعوت او با عقل و خرد سازگار است.

چهارم : محتویات دعوت او با طبع سلیم و فطرت هماهنگ است.

پنجم : اگر او از طرف خدا نبود، حتما به خاطر منافع خویش دست به چنین کارى مى زد و در این صورت نه تنها نباید غل و زنجیرها را از مردم بگشاید بلکه بایدآنها را همچنان در جهل و بى خبرى نـگهدارد تا بهتر بتواند آنها را استثمار کند، درحالى که مى بینیم او زنجیرهاى گران را از دست و پاى بشریت گشود.

زنجیر جهل و نادانى از طریق دعوت پى گیر و مستمر به علم و دانش.

زنجیر انواع تبعیضات و زندگى طبقاتى !

و زنـجیرهاى دیگر، هر یک از اینها به تنهایى دلیلى است بر حقانیت دعوت او و مجموع آنها دلیلى روشنتر.

 

2ـ بشارت ظهور پیامبر در کتب عهدین :

گـرچه شواهد قطعى تاریخى و همچنین محتویات کتب مقدسه یهود ونصارى (تورات و اناجیل) نشان مى دهد که اینها کتابهاى آسمانى نازل شده برموسى و عیسى (ع) نیستند و دست تحریف به سـوى آنـهـا دراز شـده است بلکه بعضى از میان رفته اند و آنچه امروز به نام کتب مقدسه در میان آنـهـاسـت مـخـلـوطـى اسـت از زائیده هاى افکار بشرى و قسمتى از تعلیماتى که بر موسى (ع) و عـیـسـى (ع)نـازل گـردیـده و در دست شاگردان بوده ، ولى با این حال در همین کتب تحریف یافته عباراتى دیده مى شود که اشارات قابل ملاحظه اى به ظهور این پیامبر بزرگ دارد.

(آیه).

 

دعوت جهانى پیامبر:

در حدیثى از امام مجتبى (ع) چنین مى خوانیم : عده اى از یهود نزدپیامبر(ص) آمدند و گفتند: اى محمد تویى که گمان مى برى فرستاده خدایى وهمانند موسى (ع) بر تو وحى فرستاده مى شود ؟!.

پـیامبر(ص) کمى سکوت کرد، سپس فرمود: آرى منم سید فرزندان آدم و به این افتخار نمى کنم ، من خاتم پیامبران و پیشواى پرهیزکاران و فرستاده پروردگارجهانیانم.

آنها سؤال کردند به سوى چه کسى ؟ به سوى عرب یا عجم یا ما؟.

 

خداوند آیه مورد بحث را نازل کرد، و رسالت پیامبر(ص) را به تمام جهانیان با صراحت در ضمن آن شرح داد.

نـخـسـت بـه پـیـامبر(ص) دستور مى دهد: ((بگو: اى مردم ! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم)) (قل یا ایها الناس انى رسول اللّه الیکم جمیعا).

 

ایـن آیه همانند آیات بسیار دیگرى از قرآن مجید، دلیل روشنى بر جهانى بودن دعوت پیامبر(ص) است.

سپس خدایى را که پیامبر(ص) به سوى او دعوت مى کند با سه صفت معرفى مى کند: ((خداوندى که حکومت آسمانها و زمین از آن اوست)) (الذى له ملک السموات والا رض).

 

خداوندى که ((معبودى شایسته پرستش ، جز او وجود ندارد)) (لا اله الا هو).

خداوندى که ((زنده مى کند و مى میراند)) و نظام حیات و مرگ به فرمان اوست (یحیى ویمیت).

 

و در پـایـان از هـمـه مردم جهان دعوت مى کند که ((به خدا و فرستاده او پیامبردرس نخوانده و قیام کننده از میان توده هاى جمعیت ، ایمان بیاورید)) (فمنوا باللّه ورسولاه لنبى الا مى).

((پـیـامـبرى که (تنها دیگران را دعوت به این حقایق نمى کند، بلکه در درجه اول خودش به آنچه مى گوید، یعنى) به خدا و سخنان او ایمان دارد)) (الذى یؤمن باللّه وکلماته).

 

نـه تـنـهـا آیـاتـى را کـه بر خودش نازل شده مى پذیرد، بلکه تمام کتب راستین انبیا پیشین را نیز مى پذیرد.

تـمـام تـاریخ پیامبر(ص) به این حقیقت گواهى مى دهد، که او بیش از همه به تعلیمات خویش و آیات قرآن پاى بند بود و ایمان داشت.

 

آرى ! از چـنـین پیامبرى باید پیروى کنید، تا نور هدایت در قلب شما بتابد ودر مسیر سعادت قرار گیرید، مى فرماید: ((و از او پیروى کنید تا هدایت یابید))(واتبعوه لعلکم تهتدون).

اشـاره به این که ایمان به تنهایى کافى نیست ، بلکه در صورتى مفید خواهدبود که با پیروى عملى تکمیل گردد.

 

(آیـه) در ایـن آیـه باز سخن پیرامون بنى اسرائیل و سرنوشت و رویدادهاى تاریخ آنهاست ، نخست اشـاره بـه واقـعـیـتـى مـى کند که شبیه آن را در قرآن بسیاردیده ایم واقعیتى که حکایت از روح حـق طـلـبـى قـرآن دارد، و آن احـتـرام بـه مـوقـعیت اقلیتهاى صالح است یعنى : چنان نبود که بنى اسرائیل یکپارچه فاسد و مفسد باشندو این نژاد عموما مردمى گمراه و سرکش معرفى شوند، بلکه در برابر اکثریت مفسده جو، اقلیتى وجود داشتند صالح و ناهماهنگ با کارهاى اکثریت ، قرآن براى این اقلیت صالح اهمیت خاصى قائل شده است.

 

مـى گـوید: ((از قوم موسى (ع) گروهى هستند که دعوت به سوى حق مى کنند وحاکم به حق و عدالتند)) (ومن قوم موسى امه یهدون بالحق وبه یعدلون).

ایـن آیـه مـمکن است اشاره به گروه کوچکى باشد که در برابر سامرى و دعوت او تسلیم نشدند و هـمه جا حامى و طرفدار مکتب موسى (ع) بودند و یا گروههاى صالح دیگرى که بعد از موسى (ع) به روى کار آمدند.

(آیه).

 

گوشه اى از نعمتهاى خدا به بنى اسرائیل :

در این آیه اشاره به چند قسم از نعمتهاى خدا بر بنى اسرائیل مى کند نخست مى گوید: ((ما آنها را به دوازده گروه ـکه هر یک شاخه اى (از دودمان اسرائیل) بودـتقسیم کردیم)) تا نظمى عادلانه و دور از برخوردهاى خشونت آمیز در میانشان حکومت کند (وقطعناهم اثنتى عشره اسباطا امما).

 

نعمت دیگر: ((و هنگامى که قوم موسى (در بیابان سوزان ، به سوى بیت المقدس درحرکت بودند و گرفتار عطش سوزان و تشنگى خطرناکى شدند) و از او تقاضاى آب کردند، به او وحى فرستادیم که عصایت را بر سنگ بزن و او چنین کرد، ناگهان دوازده چشمه از سنگ جوشید)) (واوحینا الى موسى اذاستسقیه قومه ان اضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنتا عشره عینا).

 

و آنچنان این چشمه ها در میان آنها تقسیم شد ((که هرکدام به خوبى چشمه خود رامى شناختند)) (قد علم کل اناس مشربهم).

 

نـعـمـت دیگر این که ، در آن بیابان سوزان که پناهگاهى وجود نداشت ((ابر را برسر آنها سایه افکن ساختیم)) (وظللنا علیهم الغمام).

 

بالاخره چهارمین نعمت این بود که ((من و سلوى را (به عنوان دو غذاى لذیذو نیروبخش) بر آنها فرو فرستادیم)) (وانزلنا علیهم المن والسلوى)((2)).

و بـه آنها گفتیم ((از غذاهاى پاکیزه اى که در اختیار شما گذارده ایم بخورید))(کلوا من طیبات ما رزقناکم) و فرمان خدا را به کار بندید.

امـا آنـهـا خـوردنـد و کفران و ناسپاسى کردند، آنها ((به ما ستم نکردند بلکه به خودشان ستم روا داشتند)) (وما ظلمونا ولکن کانوا انفسهم یظلمون).

 

(آیـه) در تـعـقـیـب آیـات گذشته در این آیه و آیه بعد به قسمت دیگرى از مواهب پروردگار به بنى اسرائیل و طغیانگرى آنان در برابر این مواهب اشاره شده است ،نخست مى گوید: ((و (به خاطر بـیـاوریـد) هـنـگـامى را که به آنها گفته شد در این سرزمین (بیت المقدس) ساکن گردید و از نعمتهاى فراوان آن ، در هر نقطه و هرگونه که مى خواهید بخورید)) و بهره گیرید (واذ قیل لهم اسکنوا هذه القریه وکلوا منهاحیث شئتم).

 

((و بـگـویـیـد: خـداونـدا ! گناهان ما را بریز و از در بیت المقدس با خضوع وتعظیم وارد شوید)) (وقولوا حطه وادخلواالباب سجدا).

 

کـه اگـر ایـن بـرنـامه را انجام دهید ((خطاهایى را که مرتکب شده اید مى بخشیم وبه نیکوکاران پاداش بیشتر و بهتر خواهیم داد)) (نغفر لکم خطیئاتکم سنزیدالمحسنین).

((حـطـه)) بـه معنى نزول چیزى از طرف بالاست و این کلمه در واقع شعار آنها به هنگام ورود به بیت المقدس بود، یعنى ; ((تقاضاى ما ریزش گناهانمان و یا ریزش باران عفو و رحمتت بر ماست)).

 

(آیـه) ولـى با این که درهاى رحمت به روى آنها گشوده بود، و اگر ازفرصت استفاده مى کردند مـى تـوانـستند، گذشته و آینده خود را اصلاح کنند ((اماستمکاران بنى اسرائیل (نه تنها استفاده نکردند بلکه) فرمان پروردگار را بر خلاف آنچه به آنها گفته شده بود عمل کردند)) (فبدل الذین ظلموا منهم قولا غیرالذى قیل لهم).

((سرانجام به خاطر این نافرمانى و طغیان و ظلم و ستم (بر خویشتن و بردیگران) عذابى از آسمان بر آنها نازل کردیم)) (فارسلنا علیهم رجزا من السما بماکانوا یظلمون).

(آیه).

 

یک سرگذشت عبرت انگیز !

در اینجا صحنه دیگرى از تاریخ پرماجراى بنى اسرائیل که مربوط به جمعى از آنهاست که در ساحل دریـایـى زندگى مى کردند، آمده است ، منتها روى سخن درآن به پیامبراسلام (ص) است ، و به او مـى گوید: ((از قوم یهود معاصر خویش ماجراى شهرى را که در کنار دریا قرار داشت سؤال کن)) (واسئلهم عن القریه التى کانت حاضره البحر).

طبق روایات این ((قریه)) بندرى به نام ((ایله)) بوده که امروز به نام بندر ایلات معروف است.

و بـه یـاد آنها بیاور ((زمانى را که در روز شنبه (از قانون پروردگار) تجاوزمى کردند)) (اذ یعدون فى السبت).

زیـرا روز شـنـبـه تعطیل آنها بود و وظیفه داشتند، دست از کار و کسب و صیدماهى بکشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها این دستور رازیر پا گذاردند.

سـپس قرآن آنچه را در جمله قبل سربسته بیان کرده بود، چنین شرح مى دهد:به خاطر آنها بیاور ((آن هـنـگـام را کـه ماهیان در روز شنبه در روى آب آشکار مى شدندو در غیر روز شنبه ماهیان کمتر به سراغ آنها مى آمدند)) (اذ تاتیهم حیتانهم یوم سبتهم شرعا ویوم لا یسبتون لا تاتیهم).

ایـن مـوضوع خواه جنبه طبیعى داشته ، و یا جنبه فوق العاده و الهى ، وسیله اى بود براى امتحان و آزمـایـش این جمعیت ، لذا قرآن مى گوید: ((ما این چنین آنها را به چیزى که در برابر آن مخالفت مى کردند آزمایش مى کردیم)) (کذلک نبلوهم بما کانوایفسقون).

 

چگونه دست به گناه زدند؟

ایـن جـمـعـیـت ، قانون شکنى را به این ترتیب شروع کردند که در آغاز از طریق حیله به اصطلاح شرعى ـبه وسیله کندن حوضچه ها و یا انداختن قلابهاـ کار خودرا شروع کردند، این کار، گناه را در نظر آنها کوچک و آنان را در برابر شکستن احترام روز شنبه جسور ساخت ، کم کم روزهاى شنبه بطور علنى و بى پروا به صید ماهى مشغول شدند و از این راه مال و ثروت فراوانى فراهم ساختند.

 

(آیه) این جمعیت از بنى اسرائیل در برابر این آزمایش بزرگ که با زندگى آنان کاملا آمیخته بود به سه گروه تقسیم شدند:.

((گروه اول)) که اکثریت را تشکیل مى دادند، به مخالفت با این فرمان الهى برخاستند.

((گروه دوم)) که قاعدتا اقلیت کوچکى بودندو در برابر گروه اول به وظیفه امربه معروف و نهى از منکر قیام کردند.

((گروه سوم))، ساکتان و بى طرفان بودند، که نه همگامى با گناهکاران داشتند ونه وظیفه نهى از منکر را انجام مى دادند.

 

در آیه مورد بحث ، گفتگوى این گروه را با نهى کنندگان شرح مى دهد، مى گوید: ((و(به خاطر بـیـاور) هنگامى که جمعى از آنها به جمع دیگرى گفتند: چرا قومى را اندرزمى دهید که خداوند سـرانـجـام آنـها را هلاک مى کند و یا به عذاب دردناکى کیفرخواهد داد)) (واذ قالت امه منهم لم تعظون قوما اللّه مهلکهم او معذبهم عذاباشدیدا).

 

((گفتند: (این اندرزها) براى اعتذار و رفع مسؤولیت در پیشگاه پروردگارشماست ; به علاوه شاید آنها بپذیرند و از گناه باز ایستند، و تقوا پیشه کنند)) ! (قالوامعذره الى ربکم ولعلهم یتقون).

از جـمله بالا چنین استفاده مى شود که : گاهى بیان حقایق و وظایف الهى بدون احتمال تاثیر نیز واجب مى شود و آن در موردى است که اگر حکم خدا گفته نشود و از گناه انتقاد نگردد کم کم بـه دسـت فـراموشى سپرده مى شود و بدعتها جان مى گیرند و سکوت دلیل بر رضایت و موافقت مـحـسوب مى شود، در این گونه مواردلازم است حکم پروردگار آشکارا و در همه جا گفته شود هرچند اثرى در گنهکاران نگذارد.

 

(آیه) در این آیه مى فرماید: سرانجام دنیاپرستى بر آنان غلبه کرد و فرمان خدا را به دست فراموشى سـپـردنـد ((اما هنگامى که تذکراتى را که به آنها داده شده بود فراموش کردند (لحظه عذاب فرا رسـیـد، و) نـهـى کـنـنـدگـان از بـدى را رهایى بخشیدیم ; و کسانى را که ستم کردند، به خاطر نـافـرمانیشان به عذاب شدیدى گرفتارساختیم)) (فلما نسوا ما ذکروا به انجینا الذین ینهون عن السؤ واخذنا الذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون).

 

چه کسانى رهایى یافتند؟

از آن سـه گروه (گنهکاران ، ساکتان و اندرزدهندگان) تنها گروه سوم ازمجازات الهى مصون مـاندند و بطورى که در روایات آمده است آنها هنگامى که دیدند اندرزهایشان مؤثر واقع نمى شود ناراحت شدن و گفتند: ما از شهر بیرون مى رویم ، شب هنگام به بیابان رفتند و اتفاقا در همان شب کیفر الهى دامان دو گروه دیگر را گرفت.

(آیـه) در ایـن آیه مجازات آنها را چنین شرح مى دهد: ((هنگامى که دربرابر آنچه از آن نهى شده بـودنـد، سرکشى کردند به آنها گفتیم به شکل میمونهاى طرد شده درآیید)) (فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم کونوا قرده خاسئین).

روشن است که امر ((کونوا)) (بوده باشید) در اینجا یک فرمان تکوینى است ،یعنى آنها فورا به شکل مـیـمون در مى آمدند; البته طبق روایات مسخ ‌شدگان تنهاچند روزى زنده مى ماندند و سپس از دنیا مى رفتند و نسلى از آنها به وجود نمى آمد.

(آیه).

 

پراکندگى یهود !

ایـن آیـه و آیه بعد اشاره به قسمتى از کیفرهاى دنیوى آن جمع از یهود است که در برابر فرمانهاى الهى قد علم کردند و حق و عدالت و درستى را زیر پا گذاردند.

نخست مى گوید: به خاطر بیاور ((زمانى که پروردگار تو اعلام داشت که بر این جمعیت گنهکار، عـده اى را مـسلط مى کند، که بطور مداوم تا دامنه قیامت آنها را درناراحتى و عذاب قرار دهند)) (واذ تاذن ربک لیبعثن علیهم الى یوم القیمه من یسومهم سؤ العذاب).

از ایـن آیه استفاده مى شود که این گروه سرکش ، هرگز روى آرامش کامل نخواهند دید، هرچند براى خود حکومت و دولتى تاسیس کنند.

 

و در پـایـان آیه اضافه مى کند که : ((پروردگار تو هم مجازاتش براى مستحقان ،سریع است ، و هم (نسبت به خطاکاران توبه کار) آمرزنده و مهربان است)) (ان ربک لسریع العقاب وانه لغفور رحیم).

و ایـن جـمـله نشان مى دهد که خداوند راه بازگشت را به روى آنان باز گذارده ،تا کسى گمان نبرد که سرنوشت اجبارى توام با بدبختى و کیفر و مجازات براى آنهاتعیین شده است.

 

(آیـه) در این آیه به پراکندگى یهود در جهان اشاره کرده ، مى گوید: ((ما آنها را درزمین متفرق سـاخـتیم به گروههاى مختلفى تقسیم شدند، بعضى از آنها صالح بودند(به همین دلیل هنگامى که فرمان حق و دعوت پیامبر اسلام (ص) را شنیدند، ایمان آوردند) و جمعى دیگر ناصالح بودند)) و حـق را پـشـت سـر انـداخـتند و براى تامین زندگى مادى خود از هیچ کارى فروگذار نکردند (وقطعناهم فى الا رض امما منهم الصالحون ومنهم دون ذلک).

 

بـاز در ایـن آیـه ایـن حـقیقت تجلى مى کند که اسلام هیچ گونه خصومتى با نژادیهود ندارد و به عـنـوان پیروان یک مکتب و یا وابستگان به یک نژاد، آنها را محکوم نمى نماید بلکه مقیاس و معیار سنجش را اعمال آنها قرار مى دهد.

سـپـس اضافه مى کند: ((ما آنها را با وسائل گوناگون ، نیکیها و بدیها آزمودیم شاید باز گردند)) (وبلوناهم بالحسنات والسیئات لعلهم یرجعون).

 

گـاهـى آنها را تشویق کردیم و در رفاه و نعمت قرار دادیم ، تا حس شکرگزارى در آنها برانگیخته شود و به سوى حق بازآیند، و گاهى به عکس آنها را در شدائد وسختیها و مصائب فرو بردیم ، تا از مرکب غرور و خودپرستى و تکبر فرودآیند و به ناتوانى خویش پى برند، شاید بیدار شوند و به سوى خدا باز گردند، و هدف در هردو حال مساله تربیت و هدایت و بازگشت به سوى حق بوده است.

(آیه) در آیات گذشته سخن از نیاکان یهود بود، ولى در این آیه ، بحث ازفرزندان و اخلاف آنها به میان آمده است.

 

نـخـست یادآور مى شود که : ((پس از آنه، فرزندانى جاى آنها را گرفتند که وارث کتاب (آسمانى تـورات) شـدنـد; امـا بـا این حال متاع این دنیاى پست را گرفته))بر اطاعت خدا ترجیح مى دهند (فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب یاخذون عرض هذا الا دنى).

سـپس اضافه مى کند: هنگامى که آنها در کشمکش وجدان از یک سو، ومنافع مادى از سوى دیگر قرار مى گیرند، دست به دامن امیدهاى کاذب زده ، ((ومى گویند (ما این منفعت نقد را مشروع یا نـامـشـروع بـه چـنـگ مـى آوریم ، خداوندرحیم و مهربان است) و به زودى ما مورد بخشش قرار خواهیم گرفت)) (ویقولون سیغفر لنا).

 

ایـن جمله نشان مى دهد که آنها بعد از انجام چنین کارى یک نوع پشیمانى زودگذر و حالت توبه ظـاهـرى بـه خـود مـى گـرفـتند، ولى بطورى که قرآن مى گوید: این ندامت و پشیمانى آنها به هیچ وجه ریشه نداشت به همین دلیل ((اگر سود مادى دیگرى همانند آن به دستشان مى آمد، آن رانیز مى گرفتند)) (وان یاتهم عرض مثله یاخذوه).

در هر حال این جمله اشاره به رشوه خواریهاى جمعى از یهود، و تحریف آیات آسمانى به خاطر آن ، و فراموش کردن احکام پروردگار به خاطر تضاد با منافع آنها مى کند.

 

لذا به دنبال آن مى فرماید: ((آیا اینها به وسیله کتاب آسمانیشان (تورات)پیمان نبسته بودند که بر خـدا (دروغ نـبـنـدنـد و احکام او را تحریف نکنند و) جز حق چیزى نگویند ؟!)) (الم یؤخذ علیهم میثاق الکتاب ان لا یقولوا على اللّه الا الحق).

سـپـس مـى گـویـد: اگر آنها از آیات الهى آگاهى نداشتند و دست به این اعمال خلاف مى زدند ممکن بود براى خودشان عذرى بسازند، ولى اشکال کار این است که : ((آنها کرارا محتویات تورات را دیده و فهمیده بودند)) (ودرسوا ما فیه) در عین حال آن را ضایع ساختند و فرمانش را پشت سر انداختند.

 

سـرانـجـام مى فرماید: اینها اشتباه مى کنند، و این اعمال و متاعها سودى براى آنها نخواهد داشت ، بلکه ((سراى آخرت براى پرهیزکاران بهتر است)) (والدارالا خره خیر للذین یتقون).

((آیا شما حقایقى را به این روشنى درک نمى کنید)) (افلا تعقلون).

 

(آیه) در این آیه در برابر گروه فوق اشاره به گروه دیگر مى کند که آنها نه تنها از هرگونه تحریف و کـتـمان آیات الهى برکنار بودند، بلکه به آن تمسک جسته وموبه مو آنها را اجرا کردند، قرآن این جـمـعـیت را ((مصلحان جهان)) نام نهاده و اجر وپاداش مهمى براى آنها قائل شده و در باره آنها چـنـیـن مـى گـویـد: ((کسانى که تمسک به کتاب پروردگار جویند و نماز را برپا دارند (پاداش بـزرگـى خـواهـنـد داشت) زیرا ماپاداش مصلحان را ضایع نخواهیم ساخت)) (والذین یمسکون بالکتاب واقامواالصلوه انا لا نضیع اجر المصلحین).

 

آیـه فـوق بـه خوبى نشان مى دهد که اصلاح واقعى در روى زمین بدون تمسک به کتب آسمانى و فـرمـانـهاى الهى امکان پذیر نمى باشد، و این تعبیر بار دیگر این حقیقت را تاکید مى کند که دین و مـذهـب تنها یک برنامه مربوط به جهان ماوراطبیعت و یا سراى آخرت نیست ، بلکه آیینى است در متن زندگى انسانه، ودر طریق حفظ منافع تمام افراد بشر و اجراى اصول عدالت و صلح و رفاه و آسایش و بالاخره هر مفهومى که در معنى وسیع ((اصلاح)) جمع است.

(آیه).

 

آخرین سخن در باره قوم یهود:

ایـن آیه آخرین آیه اى است که در این سوره پیرامون زندگى بنى اسرائیل سخن مى گوید و در آن سـرگـذشت دیگرى را به جمعیت یهود یادآورى مى کند،سرگذشتى که هم درس عبرت است و هـم دلیل بر سپردن یک پیمان ، مى گوید:به خاطر بیاورید ((هنگامى که کوه را بالاى سر آنها قرار دادیم ، آنچنان که گویى سایبانى بر سر آنها بود)) (واذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظله).

((و آنـچـنان که آنها گمان بردند بر سرشان سقوط خواهد کرد)) (وظنوا انه واقع بهم) وحشت و اضطراب سراسر وجودشان را گرفت ، و به تضرع افتادند.

در همان حال به آنها گفتیم ((آنچه را از احکام به شما داده ایم با جدیت وقوت بگیرید)) (خذوا ما آتیناکم بقوه).

((و آنچه در آن مانده است به خاطر داشته باشید تا پرهیزکار شوید)) (واذکرواما فیه لعلکم تتقون) از کیفر خدا بترسید و به پیمانهایى که در آن از شما گرفته ایم عمل کنید.

یعنى ، تمام رسالت موسى (ع) و سایر انبیا و مبارزات درگیریهاى مستمر وسخت آنان ، و ناراحتیها و شـدایـد طاقت فرسایى که تن به آن دادند، همه براى آن بوده است که فرمان خدا و اصول حق و عدالت و پاکى و تقوا در میان همه بطورکامل اجرا گردد.

(آیه).

 

پیمان نخستین و عالم ذر:

ایـن آیـه اشاره اى به ((توحید فطرى)) و وجود ایمان به خدا در اعماق روح آدمى است و به همین جـهت بحثهایى را که در آیات گذشته این سوره در زمینه ((توحید استدلالى)) بوده است تکمیل مى کند.

خداوند روى سخن را در این آیه به پیامبر کرده ، نخست چنین مى گوید:به خاطر بیاور ((موقعى را کـه پـروردگـارت از پـشـت فرزندان آدم ذریه آنها را بر گرفت وآشکار ساخت و آنها را گواه بر خویشتن نمود (و از آنها پرسید:) آیا من پروردگارشما نیستم ؟ آنها همگى گفتند: آرى ! گواهى مـى دهـیم)) (واذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم على انفسهم الست بربکم قالوا بلى شهدنا).

 

سـپـس اشـاره به هدف نهایى این سؤال و جواب و گرفتن پیمان از فرزندان آدم در مساله توحید نـمـوده ، مـى فرماید: این کار را خداوند به این جهت انجام داد ((که درروز قیامت نگویید ما از این موضوع (توحید و شناسایى خدا) غافل بودیم)) (ان تقولوا یوم القیمه انا کنا عن هذا غافلین).

 

(آیه) در این آیه اشاره به هدف دیگر این پیمان کرده ، مى گوید: این پیمان را به خاطر آن گرفتیم که ((نگویید: پدران ما پیش از ما بت پرست بودند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بودیم (و چاره اى جز تـبعیت از آنها نداشتیم) آیا ما را به گناه افراد بیهوده کار مجازات مى کنى)) (او تقولوا انما اشرک آباؤنا من قبل وکنا ذریه من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون).

 

(آیه) آرى ((این گونه ما آیات را توضیح مى دهیم و روشن مى سازیم (تابدانند نور توحید از آغاز در روح آنها بوده) شاید با توجه به این حقایق به سوى حق باز گردند)) (وکذلک نفصل الا یات ولعلهم یرجعون).

مـنـظور از این عالم و این پیمان همان ((عالم استعدادها)) و ((پیمان فطرت)) وتکوین و آفرینش اسـت ، بـه ایـن ترتیب که به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت ((نطفه)) از صلب پدران به رحم مادران که در آن هنگام ذراتى بیش نیستند خداونداستعداد و آمادگى براى حقیقت توحید به آنها داده است ، هم در نهاد و فطرتشان این سر الهى به صورت یک حس درون ذاتى به ودیعه گذارده شده است و هم درعقل و خردشان به صورت یک حقیقت خودآگاه !.

بـنـابـرایـن هـمه افراد بشر داراى روح توحیدند و سؤالى که خداوند از آنها کرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخى که آنها داده اند نیز به همین زبان است.

(آیه).

 

دانشمندى که در خدمت فراعنه در آمد:

در اینجا اشاره به یکى دیگر از داستانهاى بنى اسرائیل شده است.

نخست روى سخن را به پیامبر کرده ، مى گوید: ((و بر آنها بخوان داستان آن کس را که آیات خود را بـه او دادیـم ولـى سرانجام خود را از آن تهى ساخت و گرفتاروسوسه هاى شیطان گشت و از گـمـراهـان گـردیـد)) (واتل علیهم نبا الذى آتیناه آیاتنافانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین).

 

(آیـه) در این آیه این موضوع را چنین تکمیل مى کند که ((و اگرمى خواستیم (مى توانستیم او را در هـمـان مسیر حق به اجبار نگاه داریم) و به وسیله آن آیات و علوم ، مقام والا بدهیم)) (ولو شئنا لرفعناه بها).

ولـى مـسـلـم است که نگاهدارى اجبارى افراد در مسیر حق با سنت پروردگارکه سنت اختیار و آزادى اراده اسـت ، سـازگـار نـیـست و نشانه شخصیت و عظمت کسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى کند:.

مـا او را به حال خود رها کردیم ((و او به پستى گرایید و از هواى نفس پیروى کرد)) (ولکنه اخلد الى الا رض واتبع هویه).

 

سـپـس این شخص را تشبیه به سگى مى کند که همیشه زبان خود را همانندحیوانات تشنه بیرون آورده ، مى گوید: ((او همانند سگ است که اگر به او حمله کنى دهانش باز و زبانش بیرون است و اگـر او را بـه حـال خـود واگذارى باز چنین است))(فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث).

او بر اثر شدت هوى پرستى و چسبیدن به لذات جهان ماده ، یک حال عطش نامحدود و پایان ناپذیر بـه خـود گرفته که همواره دنبال دنیاپرستى مى رود، همچون یک ((سگ هار)) که بر اثر بیمارى هارى حالت عطش کاذب به او دست مى دهد و درهیچ حال سیراب نمى شود.

 

سپس اضافه مى کند که : ((این مثل (مخصوص به این شخص معین نیست ،بلکه) مثالى است براى همه جمعیتهایى که آیات خدا را تکذیب کنند)) (ذلک مثل القوم الذین کذبوا بیاتنا).

((ایـن داسـتان را براى آنها بازگو کن ، شاید درباره آن بیندیشند)) و مسیرصحیحى را پیدا کنند (فاقصص القصص لعلهم یتفکرون).

بعلم باعورا دانشمند دنیاپرست و منحرف.

 

از بـسـیـارى از روایـات و کـلـمات مفسران مى شود که منظور از این شخص مردى به نام ((بلعم بـاعـورا)) بـوده ، که در عصر موسى زندگى مى کرد و از دانشمندان وعلماى مشهور بنى اسرائیل محسوب مى شد، و حتى موسى از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده مى کرد، و کارش در ایـن راه آن قـدر بـالا گـرفـت کـه دعایش در پیشگاه خدا به اجابت مى رسید، ولى بر اثر تمایل به فـرعـون و وعد و وعیدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آنجا که در صف مخالفان موسى قرار گرفت.

 

(آیـه) در ایـن آیـه و آیـه بـعد در واقع یک نتیجه کلى و عمومى از سرگذشت ((بلعم)) و علماى دنیاپرست گرفته ، نخست مى گوید: ((چه بد مثلى دارند آنها که آیات ما را تکذیب و انکار کردند)) و چه بد عاقبت و سرنوشتى در انتظار آنهاست (سا مثلا القوم الذین کذبوا بیاتنا).

ولـى آنـهـا به ما ظلم و ستم نمى کردند، بلکه ((بر خویشتن ستم روا مى داشتند))(وانفسهم کانوا یظلمون).

 

چـه سـتـمـى از ایـن بـالاتـر که سرمایه هاى معنوى علوم و دانشهاى خویش را که مى تواند باعث سـربـلندى خود آنها و جامعه هایشان گردد در اختیار صاحبان ((زر)) و((زور)) مى گذارند و به بهاى ناچیز مى فروشند.

(آیـه) امـا به هوش باشید که رهایى از این گونه لغزشها و دامهاى شیطانى ،بدون توفیق و هدایت الـهـى ممکن نیست ((آن کس را که خدا هدایت کند (و توفیق رارفیق راهش سازد) هدایت یافته واقعى اوست)) (من یهداللّه فهو المهتدى).

((و کسانى را که خداوند گمراه سازد (و بر اثر اعمالشان به حال خود رها سازدیا وسائل پیروزى و مـوفـقیت را در برابر وسوسه هاى شیطانى آنان بگیرد) زیانکارواقعى همانها هستند)) (ومن یضلل فاولئ ک هم الخاسرون).

(آیه).

 

نشانه هاى دوزخیان :

در ایـن آیـه و دو آیـه بـعـد مردم به دو گروه تقسیم شده اند و صفات هرکدام توضیح داده شده : ((گروه دوزخیان و گروه بهشتیان)).

نـخـسـت درباره دوزخیان با سوگند و تاکید چنین مى گوید: ((ما بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم)) (ولقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن والا نس).

 

گـرچـه خداوند همه را پاک آفریده ، ولى گروهى با اعمال خویش خود را نامزددوزخ مى کنند و سـرانجامشان شوم و تاریک است و گروهى با اعمال خود، خود رانامزد بهشت مى سازند و عاقبت کارشان خوشبختى و سعادت است.

سـپس صفات گروه دوزخى را در سه جمله خلاصه مى کند: نخست این که :((آنها قلبهایى دارند که با آن درک و اندیشه نمى کنند)) (لهم قلوب لا یفقهون بها).

 

دیگر این که ((چشمهاى روشن و حقیقت بین دارند اما با آن چهره حقایق رانمى نگرند)) و همچون نابینایان کنار آن مى گذرند (ولهم اعین لا یبصرون بها).

سـوم ایـن کـه : ((بـا داشـتـن گوش سالم ، سخنان حق را نمى شنوند)) و همچون کران خود را از شنیدن حرف حق محروم مى سازند (ولهم آذان لا یسمعون بها).

 

((ایـنـها در حقیقت همچون چهارپایانند)) (اولئ ک کالا نعام) چرا که امتیاز آدمى از چهارپایان در فـکـر بـیدار و چشم بینا و گوش شنواست که متاسفانه آنها همه را ازدست داده اند ((بلکه آنها از چهارپایان گمراهتر و پست تر مى باشند)) (بل هم اضل).

چرا که چهارپایان داراى این استعدادها و امکانات نیستند، ولى آنها با داشتن عقل سالم و چشم بینا و گـوش شنوا امکان همه گونه ترقى و تکامل را دارند، اما براثر هوى پرستى و گرایش به پستیها این استعدادها را بلااستفاده مى گذارند.

((آنـهـا افراد غافل و بیخبرى هستند)) و به همین جهت در بیراهه هاى زندگى سرگردانند (اولئ ک هم الغافلون).

 

چشمه آب حیات کنار دستشان ، ولى از تشنگى فریاد مى کشند، درهاى سعادت در برابر رویشان باز است ، اما حتى به آن نگاه نمى کنند.

 

(آیـه) در ایـن آیـه اشـاره بـه وضع گروه بهشتى کرده ، صفات آنان را بیان مى کند، نخست براى بـیـرون آمـدن از صـف دوزخـیـان مـردم را بـه تـوجه عمیق به اسماحسناى خدا دعوت نموده ، مـى فـرماید: ((براى خدا نامهاى نیکى است ، خدا را به آنها بخوانید)) (وللّه الا سما الحسنى فادعوه بها).

مـنـظـور از ((اسما حسنى))، صفات مختلف پروردگار است که همگى نیک وهمگى ((حسنى)) است.

 

و مـنـظـور از خـوانـدن خدا به اسما حسنى تنها این نیست که الفاظ را بر زبان جارى کنیم و مثلا بگوییم یا عالم ، یا قادر، یا ارحم الراحمین ، بلکه در واقع این است که این صفات را در وجود خودمان به مقدار امکان پیاده کنیم ، و به تعبیر دیگرمتصف به اوصاف او و متخلق به اخلاقش گردیم ، و نیز اگـر در بـعـضى روایات مانندروایتى که از امام صادق (ع) در تفسیر این آیه نقل شده مى خوانیم : نـحـن واللّه الا سما الحسنى ; به خدا سوگند ما اسما حسناى خدا هستیم ، اشاره به آن است که پرتو نـیـرومندى از آن صفات الهى در وجود ما منعکس شده و شناخت ما به شناخت ذات پاکش کمک مى کند.

 

سـپـس مـردم را از این نکته برحذر مى دارد که اسامى خدا را تحریف نکنند ومى گوید: ((آنها که اسما خدا را تحریف کرده اند رها سازید، آنها به زودى به جزاى اعمال خویش گرفتار خواهند شد)) (وذروا الذین یلحدون فى اسمائه سیجزون ماکانوا یعملون).

مـنـظـور از الـحاد در اسما خدا این است که الفاظ و مفاهیم آن را تحریف کنیم ،یا او را به اوصافى تـوصـیـف نـمـایـیم که شایسته آن نیست ، همانند مسیحیان که قائل به تثلیث و خدایان سه گانه شده اند، و یا این که صفات او را بر مخلوقاتش تطبیق نماییم.

 

(آیـه) این آیه به دو قسمت که اساسى ترین صفات گروه بهشتیان است اشاره مى کند، مى فرماید: ((و از کسانى که آفریدیم ، امت و گروهى هستند که مردم رابه حق هدایت مى کنند و به آن حکم مى کنند)) (وممن خلقنا امه یهدون بالحق وبه یعدلون).

در واقع آنها دو برنامه ممتاز دارند، فکر، هدف ، دعوت و فرهنگشان حق و به سوى حق است ، و نیز عمل و برنامه ها و حکومتشان بر اساس حق و حقیقت مى باشد.

(آیه).

 

مجازات استدراج :

در ایـن آیه و آیه بعد یکى از مجازاتهاى الهى که به صورت یک سنت درباره بسیارى از گنهکاران سرکش اجرا مى شود، بیان شده و آن ((عذاب استدراج)) است.

استدراج در دو مورد از قرآن مجید آمده است یکى در آیه مورد بحث ودیگرى در آیه 44 سوره قلم و هر دو مورد درباره انکارکنندگان آیات الهى است.

خداوند در این آیه مى فرماید: ((آنها که آیات ما را تکذیب و انکار کردندتدریج، مرحله به مرحله ، از راهى که نمى دانند، در دام مجازات گرفتارشان مى کنیم)) و زندگى آنها را در در هم مى پیچیم (والذین کذبوا بیاتنا سنستدرجهم من حیث لا یعلمون).

 

(آیه) در این آیه همان مطلب را به این صورت تاکید مى کند: چنان نیست که با شتابزدگى چنین کسانى را فورا مجازات کنم ، بلکه ((به آنها مهلت و فرصت کافى (براى تنبه و بیدارى) مى دهم)) و هنگامى که بیدار نشدند، گرفتارشان مى سازم (واملى لهم) زیرا کسانى شتاب و عجله مى کنند که قدرت کافى ندارند و مى ترسندفرصت از دستشان برود ((ولى نقشه من و مجازاتهایم آنچنان قوى و حساب شده است)) که هیچ کس را قدرت فرار از آن نیست (ان کیدى متین).

 

این آیه به همه گنهکاران هشدار مى دهد که تاخیر کیفر الهى را دلیل بر پاکى ودرستى خود، و یا ضـعـیـف و ناتوانى پروردگار، نگیرند، و ناز و نعمتهایى را که در آن غرقند، نشانه تقربشان به خدا نـدانـند، چه بسا این پیروزیها و نعمتهایى که به آنهامى رسد مقدمه مجازات استدراجى پروردگار باشد، خدا آنها را غرق نعمت مى کندو به آنها مهلت مى دهد و بالا و بالاتر مى برد، اما سرانجام چنان بر زمین مى کوبد که اثرى از آنها باقى نماند و تمام هستى و تاریخشان را درهم مى پیچد.

 

از امام صادق (ع) در تفسیر آیه فوق چنین نقل شده که فرمود: ((منظور از این آیه بنده گنهکارى اسـت کـه پس از انجام گناه ، خداوند او را مشمول نعمتى قرارمى دهد ولى او نعمت را به حساب خوبى خودش گذاشته و از استغفار در برابر گناه غافلش مى سازد)).

آیـه ـ شان نزول : مفسران اسلامى چنین نقل کرده اند: پیامبر(ص) هنگامى که در مکه بود، شبى بر کوه صفا برآمد و مردم را به سوى توحید و یکتاپرستى دعوت نمود، مخصوصا تمامى طوائف قریش را صـدا زد و آنها را از مجازات الهى برحذر داشت ، تا مقدار زیادى از شب گذشت ، بت پرستان مکه گفتند: ((رفیق مادیوانه شده ، از شب تا صبح نعره مى کشید)) ! در این موقع آیه نازل شد و به آنها دراین زمینه پاسخ دندانشکنى داد.

 

تفسیر:

تهمتها و بهانه هاـ.

در ایـن آیـه نـخست خداوند به گفتار بى اساس بت پرستان دائر به جنون پیامبر(ص) چنین پاسخ مـى گـویـد: ((آیـا آنـهـا فـکر و اندیشه خود را به کار نینداختند که بدانند همنشین آنها (پیامبر) هیچ گونه آثارى از جنون ندارد)) (اولم یتفکروا مابصاحبهم من جنه).

بیش از چهل سال در میان آنها رفت و آمد داشته ، و همواره فکر، عقل وتدبیرش را دیده اند، چگونه یـکـبـاره چنین وصله اى را به وى چسباندند، و به دنبال این جمله مى گوید: ((او فقط بیم دهنده آشکارى است)) که جامعه خویش را ازخطراتى که با آن روبرو است برحذر مى دارد (ان هو الا نذیر مبین).

 

(آیـه) در ایـن آیـه بـراى تـکـمیل این بیان آنها را به مطالعه عالم هستى ،آسمانها و زمین ، دعوت مـى کـند و مى گوید: ((آیا در حکومت آسمانها و زمین ومخلوقاتى که خدا آفریده از روى دقت و فکر نظر نیفکندند)) (اولم ینظروا فى ملکوت السموات والا رض وما خلق اللّه من شى).

 

تا بدانند این عالم وسیع آفرینش با این نظام حیرت انگیز بیهوده آفریده نشده و هدفى براى آن بوده است ، و دعوت پیامبر(ص) در حقیقت دنباله همان هدف آفرینش ، یعنى تکامل و تربیت انسان است.

سـپـس بـراى ایـن کـه آنها را از خواب غفلت بیدار سازد، مى فرماید: آیا در این موضوع نیز اندیشه نـکـردند که : ممکن است پایان زندگى آنها نزدیک شده باشد، (اگر امروزایمان نیاورند، و دعوت ایـن پیامبر را نپذیرند، و قرآنى را که بر او نازل شده است بااین همه نشانه هاى روشن قبول نکنند) بـه کدام سخن بعد از آن ایمان خواهند آورد))؟ (وان عسى ان یکون قداقترب اجلهم فباى حدیث بعده یؤمنون).

 

(آیـه) سـرانـجـام در این آیه سخن را با آنها چنین پایان مى دهد که ((هر کس را خداوند (به خاطر اعـمال زشت و مستمرش) گمراه سازد، هیچ هدایت کننده اى ندارد، و خداوند آنها را همچنان در طـغیان و سرکشى رها مى سازد تا حیران وسرگردان شوند)) (من یضلل اللّه فلا هادى له ویذرهم فى طغیانهم یعمهون).

ایـن گـونـه تـعـبیرات مخصوص به گروهى است که آن چنان در برابر حقایق ،لجوج و متعصب و معاندند که گویى پرده بر چشم و گوش و قلبشان افتاده ، پرده هاى تاریکى که نتیجه اعمال خود آنهاست ، و منظور از ((اضلال الهى)) نیز همین است.

آیـه شـان نـزول : طایفه قریش به چند نفر ماموریت دادند که به نجران سفرکنند، و از دانشمندان یهود که (علاوه بر مسیحیان) در آنجا ساکن بودند مسائل پیچیده اى را سؤال کنند، و در بازگشت آنـهـا را در بـرابـر پیامبر(ص) مطرح سازند (به گمان این که پیامبر از پاسخ آنها عاجز مى ماند) از جـمـلـه سـؤالات ایـن بـود که در چه زمانى قیامت برپا مى شود، هنگامى که آنها این پرسش را از پیامبر(ص) کردند، آیه موردبحث نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

کى قیامت برپا مى شود؟

با این که براى آیه شان نزول خاصى ذکر شده در عین حال پیوند روشنى نیزبا آیات قبل دارد، زیرا در آیـات قـبـل اشاره به مساله قیامت و لزوم آمادگى براى چنین روزى شده بود، طبعا به دنبال چـنـین بحثى این سؤال براى بسیارى از مردم پیش مى آید که قیامت کى برپا خواهد شد، لذا قرآن مـى گـویـد: ((از تـو دربـاره ساعت (روزرستاخیز) مى پرسند، که در چه زمانى وقوع مى یابد)) ؟ (یسئلونک عن الساعه ایان مرسیها).

سـپـس اضافه مى کند که اى پیامبر ! در پاسخ این سؤال صریحا ((بگو: این علم تنها نزد پروردگار مـن اسـت ، وهیچ کس جز او نمى تواند وقت آن را آشکار سازد)) (قل انما علمها عند ربى لا یجلیها لوقتها الا هو).

ولـى دو نشانه سربسته براى آن بیان مى کند، نخست مى گوید: ((قیام ساعت در آسمانها و زمین ، مساله سنگینى است)) (ثقلت فى السموات والا رض).

 

چـه حـادثـه اى مـمکن است از این سنگینتر بوده باشد، در حالى که در آستانه قیامت ، همه کرات آسمانى به هم مى ریزند، آفتاب خاموش ، ماه تاریک ، ستارگان بى فروغ و اتمها متلاشى مى گردند، و از بقایاى آنها جهانى نو با طرحى تازه ریخته مى شود.

دیـگـر ایـنـکه قیام ساعت ، بدون مقدمات تدریجى ، و به شکل انقلابى ، تحقق مى یابد ((و جز بطور ناگهانى به سراغ شما نمى آید)) (لا تاتیکم الا بغته).

بـار دیـگـر مـى گـوید: ((چنان از تو سؤال مى کنند که گویى تو از زمان وقوع قیامت باخبرى)) ! (یسئلونک کانک حفى عنها).

بـعـد اضـافـه مـى کـند که در جواب آنها ((بگو: این علم تنها نزد خداست ولى بیشتر مردم از این حـقیقت آگاهى ندارند)) که چنین علمى مخصوص ذات پاک اوست ، لذا پى درپى از آن مى پرسند (قل انما علمها عنداللّه ولکن اکثر الناس لا یعلمون).

آیـه ـ شـان نزول : اهل مکه به پیامبر(ص) گفتند: تو اگر با خدا ارتباط دارى آیا پروردگار تو را از گـرانـى و ارزانى اجناس در آینده با خبر نمى سازد که از این طریق بتوانى آنچه به سود و منفعت است تهیه کنى و آنچه به زیان است کنار بگذارى و یااز خشکسالى ، و یا پرآبى مناطق مختلف آگاه سـازد تا به موقع از مناطق خشک به سرزمینهاى پربرکت کوچ کنى ؟! در این هنگام آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:

اسرار نهان را فقط خدا مى داندـ.

در آیـه قبل عدم آگاهى هیچ کس جز خدا نسبت به زمان قیام ((قیامت)) موردبحث بود و در این آیه سخن از نفى علم غیب بطورکلى در میان است.

در نـخـستین جمله ، به پیامبر(ص) مى گوید: ((به آنها بگو: من مالک و صاحب اختیارهیچ گونه سود و زیانى درباره خویش نیستم مگر آنچه را که خدا بخواهد)) (قل لا املک لنفسى نفعا ولا ضرا الا ماشااللّه).

انسان در کارهاى خود، قدرت و نیرویى از خویش ندارد بلکه همه قدرتها ازناحیه خداست و اوست که این تواناییها را در اختیار انسان گذاشته است.

پس از بیان این موضوع ، اشاره به مساله مهم دیگرى مى کند که مورد سؤال گروهى بود و آن اینکه بـه پـیامبرش مى گوید به آنها بگو: من از غیب و اسرار نهان آگاه نیستم ((زیرا اگر از اسرار نهان آگاهى داشتم منافع فراوانى را براى خودم مى ساختم وهیچ گونه زیانى به من نمى رسید)) (ولو کنت اعلم الغیب لا ستکثرت من الخیر ومامسنى السؤ).

سپس مقام واقعى و رسالت خویش را در یک جمله کوتاه و صریح بیان کرده مى گوید: ((من فقط بـیـم دهـنـده و بشارت دهنده براى افرادى که ایمان مى آورندهستم)) (ان انا الا نذیر وبشیر لقوم یؤمنون).

(آیه).

 

کفران یک نعمت بزرگ !

در ایـنـجا به گوشه دیگرى از حالات مشرکان و طرز تفکر آنها و پاسخ به اشتباهاتشان اشاره شده است و از آنجا که آیه قبل اشاره به توحید افعالى خدا بود،آیات بعد مکمل آنها محسوب مى شود.

نـخست مى گوید: ((او کسى است که (همه) شما را از یک فرد آفرید وهمسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید)) (هو الذى خلقکم من نفس واحده وجعل منها زوجها لیسکن الیها).

این دو در کنار هم زندگى آرام بخشى داشتند، ((اما هنگامى که زوج با همسرخود آمیزش جنسى کرد، بارى سبک برداشت (به گونه اى که در آغاز کار این حمل براى او مشکلى ایجاد نمى کرد، و با داشتن حمل) به کارهاى خود همچنان ادامه مى داد)) (فلما تغشیها حملت حملا خفیفا فمرت به).

 

امـا بـا گذشت شب و روز، حمل او کم کم سنگین شد ((و چون سنگین شد))(فلما اثقلت) در این هـنـگـام دو هـمـسـر، انتظار فرزندى را مى کشیدند و آرزو داشتندخداوند فرزند صالحى به آنها مـرحمت کند، لذا ((متوجه درگاه خدا شدند و پروردگارخویش را چنین خواندند: بار الها ! اگر بـه مـا فـرزنـد صـالـحى عطا کنى از شکرگزاران خواهیم بود)) (دعوااللّه ربهما لئن آتیتنا صالحا لنکونن من الشاکرین).

(آیـه) ((ولـى هـنگامى که خداوند فرزندى سالم با تناسب اندام و شایستگى کامل به آنها داد، آنها براى خدا در این نعمت بزرگ شرکایى قائل شدند، اما خداوندبرتر و بالاتر از شرک آنهاست)) (فلما آتیهما صالحا جعلا له شرکا فیما آتیهما فتعالى اللّه عما یشرکون).

(آیـه) بـه دنـبـال ایـن جریان ، قرآن بار دیگر فکر و عقیده بت پرستى را با بیان روشن و کوبنده اى مـحکوم مى کند، و مى گوید: ((آیا اینها موجوداتى را شریک خداقرار مى دهند که قادر بر آفرینش چیزى نیستند، بلکه خودشان مخلوق اویند))(ایشرکون ما لا یخلق شیئا وهم یخلقون).

 

(آیـه) بـه عـلاوه ((ایـن مـعـبـودهـاى سـاختگى (در هیچ یک از مشکلات) قادرنیستند پرستش کـنـنـدگان خود را یارى کنند، و حتى قادر نیستند خود را نیز (در برابرمشکلات) یارى دهند)) (ولا یستطیعون لهم نصرا ولا انفسهم ینصرون).

(آیـه) ایـن مـعـبـودها آنچنان هستند که ((اگر شما بخواهید آنها را هدایت کنید، از شما پیروى نخواهند کرد)) و حتى عقل و شعور آن را ندارند (وان تدعوهم الى الهدى لا یتبعوکم).

آنها که چنین هستند و نداى هادیان را نمى شنوند، چگونه مى توانند دیگران را هدایت کنند؟.

 

بـه هـر حـال ((بـراى شـمـا مساوى است ، خواه آنها ر، دعوت به سوى حق کنیدو یا در برابرشان خـامـوش باشید)) در هر دو صورت ، این گروه بت پرستان لجوج ،دست بردار نیستند (سوا علیکم ادعوتموهم ام انتم صامتون).

(آیـه) ایـن آیـه و آیـه بـعـد همچنان بحثهاى توحید و مبارزه با شرک را ادامه مى دهد، و پرستش غیرخدا را عملى سفیهانه و دور از منطق و عقل معرفى مى نماید و با چهار دلیل ، منطق بت پرستان را ابطال مى کند.

نـخـسـت مـى گـویـد: ((آنـهایى را که شما جز خدا مى خوانید (و عبادت مى کنید و از آنان یارى مى طلبید) بندگانى همچون خود شما هستند)) ! (ان الذین تدعون من دون اللّه عباد امثالکم).

 

بـنـابـراین معنى ندارد که انسان در مقابل چیزى که مثل خود او محکوم قوانین طبیعت است ، به سجده بیفتد و دست نیاز به سوى او دراز کند و مقدرات وسرنوشتش را در دست او بداند.

سـپـس اضـافه مى کند: اگر فکر مى کنید آنها قدرت و شعورى دارند ((آنها رابخوانید باید جواب شما را بدهند اگر راست مى گویید)) (فادعوهم فلیستجیبوا لکم ان کنتم صادقین).

و این دومین دلیلى است که براى ابطال منطق آنها بیان شده.

 

(آیـه) در سـومـیـن بـیان روشن مى سازد که آنها حتى از بندگان خود پست تروناتوانترند: خوب بنگرید ((آیا آنها لااقل همانند شما پاهایى دارند که با آن راه بروند)) (الهم ارجل یمشون بها).

((یـا دسـتهایى دارند که با آن چیزى را بگیرند و کارى انجام دهند)) (ام لهم ایدیبطشون بها) ((یا چشمهایى دارند که با آن ببینند)) (ام لهم اعین یبصرون بها).

((یا گوشهایى دارند که با آن بشنوند)) (ام لهم اذان یسمعون بها).

 

بـه ایـن تـرتیب آنها به قدرى ضعیفند، که حتى براى جابه جا شدن نیاز به کمک شما دارند و براى دفاع از موجودیت خود، نیازمند به حمایت هستند.

سرانجام در پایان آیه ضمن تعبیر دیگرى که در حکم چهارمین استدلال است مى گوید: اى پیامبر ! ((بـگـو: ایـن معبودهایى را که شما شریک خدا قرار داده ایدبر ضد من بخوانید و همگى دست به دسـت هـم دهـیـد و بـراى من تا آنجا که مى توانیدنقشه بکشید و در این کار هیچ گونه تاخیر روا مـداریـد)) بـبـینیم با این حال کارى از همه شما ساخته است ؟ (قل ادعوا شرکاکم ثم کیدون فلا تنظرون).

یـعـنـى اگـر مـن دروغ مـى گـویم و آنها مقربان خدا هستند و من به حریم احترامشان جسارت کرده ام ، پس چرا آنها بر من غضب نمى کنند.

(آیه).

 

معبودهاى بى ارزش :

در تعقیب آیه گذشت که به مشرکان مى گفت : شما و بتهایتان نمى توانیدکوچکترین زیانى به من بـرسـانید، در این آیه به دلیل آن اشاره کرده ، مى گوید: ((ولى وسرپرست و تکیه گاه من خدایى است که این کتاب آسمانى را بر من نازل کرده است))(ان ولیى اللّه الذى نزل الکتاب).

نـه تـنـهـا مـن ، ((او هـمـه صالحان و شایستگان را حمایت و سرپرستى مى کند ومشمول لطف و عنایتش قرار مى دهد)) (وهو یتولى الصالحین).

(آیه) سپس بار دیگر به تاکید روى دلایل بطلان بت پرستى پرداخته ،مى گوید: ((معبودهایى را که غـیـر از خدا مى خوانید کارى از آنها ساخته نیست ،نمى توانند شما را یارى کنند و نه خودشان را)) (والذین تدعون من دونه لا یستطیعون نصرکم ولا انفسهم ینصرون).

 

(آیـه) و از این بالاتر ((اگر از آنها هدایت خویشتن را در مشکلات بخواهید، آنها حتى حرف شما را نمى شنوند)) ! (وان تدعوهم الى الهدى لا یسمعوا).

و حـتى ((آنها را مى بینى که (با چشمهاى مصنوعیشان) گویا به تو نگاه مى کنند، ولى در حقیقت نمى بینند)) (وتریهم ینظرون الیک وهم لا یبصرون).

مـضـمون دو آیه اخیر در آیات گذشته نیز آمده بود، و این تکرار به خاطر تاکیدهر چه بیشتر روى مـساله مبارزه با بت پرستى و ریشه کن کردن نفوذ آن در روح و فکرمشرکان از طریق تلقین مکرر است.

(آیه).

 

وسوسه هاى شیطان :

در ایـنـجا شرایط تبلیغ و رهبرى و پیشوایى مردم را به طرز بسیار جالب وفشرده بیان مى کند و با آیـات گـذشـته که اشاره به مساله تبلیغ مشرکان داشت نیزتناسب دارد، نخست به سه قسمت از وظـایف رهبران و مبلغان به صورت خطاب به پیامبر(ص) شده ، در آغاز مى گوید; در طرز رفتار با مردم سختگیر مباش ، عذرشان رابپذیر، و بیش از آنچه قدرت دارند از آنها مخواه و به هر حال ((با آنها مدارا کن))(خذاالعفو).

 

سـپـس دومین دستور را به این صورت مى دهد: ((مردم را به کارهاى نیک وآنچه را عقل و خرد، شایسته مى شناسد و خداوند آن را نیک معرفى کرده ، دستورده)) (وامر بالعرف).

در مـرحـلـه سـوم دستور به تحمل و بردبارى در برابر جاهلان داده ، مى گوید: ((ازجاهلان روى بگردان و با آنها ستیزه مکن)) (واعرض عن الجاهلین).

رهـبران و مبلغان در مسیر خود با افراد متعصب ، لجوج ، جاهل و بى خبر، وافرادى که سطح فکر و اخـلاق آنـهـا بـسـیـار پـایـین است ، روبرو مى شوند، از آنها دشنام مى شنوند، هدف تهمتشان قرار مى گیرند، سنگ در راهشان مى افکنند.

 

راه پیروزى بر این مشکل گلاویز شدن با جاهلان نیست ، بلکه بهترین راه تحمل و حوصله ، نادیده گرفتن و نشنیده گرفتن این گونه کارهاست ، و تجربه نشان مى دهد براى بیدار ساختن جاهلان و خاموش کردن آتش خشم و حسد وتعصبشان ، این بهترین راه است.

(آیـه) در ایـن آیـه دسـتـور دیـگرى مى دهد که در حقیقت چهارمین وظیفه رهبران و مبلغان را تشکیل مى دهد و آن این که بر سر راه آنها همواره وسوسه هاى شیطانى در شکل مقام ، مال ، شهوت و امثال اینها خودنمایى مى کند.

قرآن دستور مى دهد که : ((و هرگاه وسوسه اى از شیطان به تو رسد، به خداپناه بر; که او شنونده و داناست)) ! (واما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذ باللّه انه سمیع علیم).

 

(آیـه) درا یـن آیـه راه غـلـبه و پیروزى بر وسوسه هاى شیطان ر، به این صورت بیان مى کند که : ((پـرهـیـزکـاران هـنگامى که وسوسه هاى شیطانى ، آنها رااحاطه مى کند به یاد خدا (و نعمتهاى بى پایانش ، به یاد عواقب شوم گناه و مجازات دردناک خدا) مى افتند، در این هنگام (ابرهاى تیره و تـار وسـوسه از طرف قلب آنهاکنار مى رود و) راه حق را به روشنى مى بینند و انتخاب مى کنند)) (ان الذین اتقوا اذامسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون).

 

اصـولا هر کس در هر مرحله اى از ایمان و در هر سن و سال گهگاه گرفتاروسوسه هاى شیطانى مى گردد، و گاه در خود احساس مى کند که نیروى محرک شدیدى در درون جانش آشکار شده و او را به سوى گناه دعوت مى کند، این وسوسه ها و تحریکه، مسلما در سنین جوانى بیشتر است.

 

تـنها راه نجات از آلودگى ، نخست فراهم ساختن سرمایه ((تقوا)) است که درآیه فوق به آن اشاره شـده ، و سپس ((مراقبت)) و سرانجام توجه به خویشتن و پناه بردن به خد، یاد الطاف و نعمتهاى او، و مجازاتهاى دردناک خطاکاران است.

 

(آیه) در آیه گذشته مشاهده کردیم که چگونه پرهیزکاران در پرتو ذکرخدا از چنگال وسوسه هاى شیطانى رهایى مى یابند، و این در حالى است که گناهکاران آلوده ، که برادران شیطانند در دام او گـرفـتـارنـد این آیه در این باره چنین مى گوید: ((و (ناپرهیزکاران را) برادرانشان (از شیاطین) پـیـوسـتـه در گـمراهى پیش مى برند، و باز نمى ایستند)) ! بلکه بى رحمانه حملات خود را بطور مداوم بر آنهاادامه مى دهند (واخوانهم یمدونهم فى الغى ثم لا یقصرون).

 

(آیـه) سـپـس حـال جـمـعى از مشرکان و گنهکاران دور از منطق را شرح مى دهد و مى گوید هـنـگامى که آیات قرآن را براى آنها بخوانى آن را تکذیب مى کنند((و هنگامى که آیه اى براى آنها نـیاورى (و در نزول وحى تاخیر افتد) مى گویند: (پس این آیات چه شد ؟) چرا از پیش خود آنها را تنظیم نمى کنى)) ؟ مگر همه اینها وحى آسمانى نیست ؟ (واذا لم تاتهم بیه قالوا لو لا اجتبیتها).

 

امـا ((بـه آنـهـا بـگـو: من تنها از آنچه به سویم وحى مى شود پیروى مى کنم ، و جزآنچه خدا نازل مى کند، چیزى نمى گویم)) (قل انما اتبـع ما یوحى الى من ربى).

((ایـن قـرآن و آیـات نـورانیش وسیله بیدارى و بینایى از طرف پروردگار است))که به هر انسان آماده اى دید و روشنایى و نور مى دهد (هذا بصائر من ربکم).

((و مـایـه هـدایـت و رحمت براى افراد با ایمان و آنها که در برابر حق تسلیمندمى باشد)) (وهدى ورحمه لقوم یؤمنون).

(آیه).

 

به هنگام شنیدن تلاوت قرآن خاموش باشید:

ایـن سـوره (سوره اعراف) با بیان عظمت قرآن آغاز شده ، و با آن پایان مى پذیرد، در این آیه دستور مـى دهـد: ((هـنـگامى که قرآن تلاوت مى شود، با توجه ، به آن گوش دهید و ساکت باشید، شاید مشمول رحمت خدا گردید)) (واذا قر القرآن فاستمعوا له وانصتوا لعلکم ترحمون).

از ظـاهـر آیـه اسـتـفاده مى شود که این حکم ، عمومى و همگانى است و مخصوص به حال معینى نیست ; یعنى ، شایسته و مستحب است که در هر کجا و در هر حال کسى قرآن را تلاوت کند، دیگران بـه احترام قرآن سکوت کنند و گوش جان فرا دهند و پیام خدا را بشنوند و در زندگى خود از آن الهام گیرند، زیرا قرآن تنها کتاب قرائت نیست ،بلکه کتاب فهم و درک و سپس عمل است.

 

تنها موردى که این حکم الهى شکل وجوب به خود مى گیرد موقع نمازجماعت است که ماموم به هنگام شنیدن قرائت امام باید سکوت کند و گوش فرادهد.

(آیـه) سـپس در این آیه براى تکمیل دستور فوق به پیامبر(ص) دستورمى دهد ـو البته یک حکم عمومى است اگر چه روى سخن در آن به پیامبر(ص)شده همانند بسیارى دیگر از تعبیرات قرآن ـ کـه : ((پـروردگـارت را در دل خود از روى تضرع و خوف یادکن)) (واذکر ربک فى نفسک تضرعا وخیفه).

 

سپس اضافه مى کند: ((و آهسته و آرام نام او را بر زبان بیاور)) (ودون الجهر من القول).

و این کار را همواره ((صبحگاهان و شامگاهان تکرار کن)) (بالغدو والا صال).

((و هرگز از غافلان و بى خبران از یاد خدا مباش)) (ولا تکن من الغافلین).

 

یاد خدا همچون باران بهارى است که چون بر دل ببارد گلهاى بیدارى ،توجه ، احساس مسؤولیت ، روشن بینى و هرگونه عمل مثبت و سازنده اى رامى رویاند.

(آیـه) سپس با این سخن سوره را پایان مى دهد که نه تنها شما باید درهمه حال به یاد خدا باشید، فـرشـتـگان مقرب پروردگار و ((آنها که در مقام قرب ، نزدپروردگار تواند هیچ گاه از عبادت او تکبر نمى ورزند، و همواره تسبیح او مى گویند وذات پاکش را از آنچه شایسته مقام او نیست منزه مـى شـمـارنـد و در پـیـشـگاه او سجده مى نمایند)) (ان الذین عند ربک لا یستکبرون عن عبادته ویسبحونه وله یسجدون).

پایان سوره اعراف.

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=28541
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

qari-quran

قاریان معروف قرآن در ایران

رشته قرائت قرآن با وجود قدمتی نه چندان طولانی در ایران نسبت به کشورهایی مانند …

% دیدگاه، نظر شما چیست؟

  1. هر چی باشه کلام حقه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.