تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سبک زندگی > کودکانه > قصه ی کاکتوس و جوجه تیغی
تبلیغات اینترنتی

قصه ی کاکتوس و جوجه تیغی

Squirrel Tales قصه ی کاکتوس و جوجه تیغی

 

یک روز سولماز کوچولو و مادرش به بازار رفتند. سر راهشان یک گل فروشی بود. سولماز کوچولو جلوی گل فروشی ایستاد. دست مادر را کشید و گفت: «مامان … مامان… از این گل های خاردار برایم می خری؟»

 

مادر به گل های پشت شیشه نگاه کرد و گفت: «اینها را می گویی؟ اینها کاکتوسند.»

 

بعد هم به داخل گل فروشی رفتند و یکی از آن گلدان های کوچولوی کاکتوس را خریدند. مادر گفت: «هفته ای یکی دو بار بیشتر به آن آب نده. خراب می شود.»

 

آن وقت رفتند، خریدشان را کردند و به خانه برگشتند. سولماز کوچولو خوشحال بود. از گل کاکتوس خیلی خوشش آمده بود. او در خانه یک جوجه تیغی کوچولو هم داشت. جوجه تیغی سولماز را دید که گلدان کوچولوی کاکتوس را به خانه آورد و گوشه اتاقش توی یک نعلبکی گذاشت. بعد هم با یک استکان به آن آب داد. جوجه تیغی کوچولو با تعجب به گل کاکتوس نگاه می کرد. او نمی دانست که آن یک گل است. با خود گفت: «چه جوجه تیغی مسخره ای! چطوری آب می خورد!»دو روز گذشت. جوجه تیغی کوچولو گفت: «باید بروم نزدیک، شاید بتوانیم با هم دوست شویم. فکر می کنم خیلی خجالتی است!»

 

بعد هم یواش یواش به گل کاکتوس نزدیک شد. جلوی آن ایستاد و گفت: «سلام… من تیغی هستم. تو اسمت چیست؟»ولی هیچ جوابی نشنید.

 

جوجه تیغی کوچولو باز هم با کاکتوس حرف زد؛ ولی هر چه می گفت، بی فایده بود. جوابی در کار نبود. بالاخره جوجه تیغی عصبانی شد، جلو رفت، دستش را به کاکتوس زد و گفت: «با تو هستم… چرا جواب نمی دهی؟»

 

ولی ناگهان فریادش بلند شد؛ چرا که تیغ های نوک تیز کاکتوس توی پنجه های کوچولویش فرو رفته بود.

 

جوجه تیغی کوچولو آخ و واخ کنان گفت: «تو دیگر چه جور جوجه تیغی ای هستی؟ چقدر بد جنسی!»

 

سولماز از دور دید که جوجه تیغی کوچولو دستش را به کاکتوس زد و دردش گرفت. تیغی کوچولو با کاکتوس قهر کرده بود و خودش را مثل یک توپ، گرد کرده بود.

 

سولماز جلو رفت و گفت: «ناراحت نشو جوجه تیغی کوچولو… قهر نکن… این یک گل است. اسمش هم کاکتوس است. فقط گلی است که مثل تو تیغ دارد. تو با یک گل قهر می کنی ؟»

 

جوجه تیغی کوچولو دوباره مثل اول شد. سولماز خندید و جوجه تیغی کوچولو با خود گفت: «هر گلی می خواهد باشد. هر جوری هم که می خواهد، آب بخورد؛ ولی من دیگر فقط از دور نگاهش می کنم.»و راهش را کشید و رفت.

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=33264
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

storytelling3

چند قصه کودکانه برای خواب

کودکان عادت دارند که قبل از خواب قصه هایی از پدر و مادرهای خود بشنوند …

% دیدگاه، نظر شما چیست؟

  1. داستان خیلی جالب وقشنگی بود 😉 ممنونم 😉 داستان روخیلی دوست دارم 😛 وهمیشه خیلی ازپندها درون داستانها نهفته شده به زبان شیرین وجذاب کودکی 😛 😉 ولی اینقدر این دنیا شیرین وجذب کننده هست که درهرسنی که بخونی بازهم شاد وهیجان زده میشوی 😉 😛 😀 ودرکنارتکرارخاطرات قشنگ کودکی که چقدرازشنیدن داستان هیجان زده میشدیم 😀 وباخواهش ازبزرگترهامون یه روایت داستان رومی خواستیم 😉 برای همیشه این حس روخیلی ازماها داریم 😉 وتا چشممون به داستانی می خورد با اشتیقاق وذوق میخونیم هم ازان پند میگیریم 😉 وهم از شنیدن وخوندن آن داستان لذت میبریم 😉

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.