تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سبک زندگی > کودکانه > لطیفه کودکانه کوتاه
تبلیغات اینترنتی

لطیفه کودکانه کوتاه

short childish jokes لطیفه کودکانه کوتاه 

معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟!
رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر تو خونمون نداریم!!

****************

رئیس تیمارستان به یکی از مراقب ها می گوید: «من در این جا از همه راضی هستم، فقط دیوانه ای هست که اصرار دارد من برج ایفل را از او بخرم.»
مراقب می گوید: «خب، چرا نمی خرید؟»
رئیس تیمارستان می گوید: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما می خریدم.»

****************

اولی: حیف نون چرا دستت شکسته ؟!
حیف نون: دیروز روی یه دیوار بلند راه می رفتم که یه دفعه دیوار تموم شد!!

****************

پدر از پسرش پرسید: امتحان ریاضی امروزت چطور بود؟
پسر: یکی از جوابهام غلط بود.
پدر: معلمتون چند تا سؤال داده بود؟
پسر:پنج تا.
پدر: این خیلی عالیه، پس بقیه سؤال ها رو درست حل کردی؟
پسر: نه دیگه، اصلا وقت نشد به بقیه نگاه کنم..!!

****************

معلم: «سعید، توجه کن! پنجاه تومان نخود، سی تومان لوبیا و چهل تومان گوشت خریدیم. جمعشان چقدر می شود؟»
سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!»

****************

روزی افسر پلیس راهنمایی، دید که یک خودرو چراغ قرمزها رو رد می کنه و اصلاً عین خیالش هم نیست که خلاف می کنه. خودرو رو متوقف کرد و از راننده پرسید: «چراپشت چراغ قرمز توقف نمی کنی؟» راننده در حالی که کاغذی رو که در دست داشت نشون می داد گفت: «جناب سروان تقصیر من نیست. روی این آدرس نوشته شده : چراغ اول را رد می کنی، چراغ دوم را هم رد می کنی و بعداز چراغ سوم می پیچی دست راست ….!»

****************

شکارچی اول: خوب، هندوستان که بودی شکار ببر هم رفتی؟
شکارچی دوم: البته، روزی برای شکار ببر به جنگل رفتم.
شکارچی اول: شانس هم آوردی؟
شکارچی دوم: بله، با ببری روبرو نشدم!

****************

اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم.
دومی: نه اختیار دارید. من حواسم از همان اول جای دیگر بود!!!

****************

روزی روباهی می رود پیش کلاغی و می گوید: به به. عجب دمی، عجب پایی!!
کلاغ با خونسردی می گوید: کجای کاری بابا! من خودم دوم راهنمایی ام.

****************

از یک نفر می پرسند: «چند تا بچه داری؟
چهار تا از انگشتانش را نشان می دهد می گوید: «سه تا»
همه تعجب می کنند و می گویند: «اینها که چهار تاست»
او انگشت کوچکش را نشان می دهد و می گوید: «این بچه همسایه مان است،ولی همیشه خانه ماست»

****************

پسری که تا به حال جنگل ندیده بود، با دوستش به جنگل رفت
دوستش به او گفت : اینجا جنگل است
پسر جنگل ندیده گفت : این درخت ها نمی گذارند جنگل را ببینم

****************

یک نفر سوار آسانسور می شود، می بیند نوشته اند: ظرفیت :12 نفر
با خودش می گوید :عجب! حالا 11 نفر دیگر را از کجا بیاورم؟

****************

کچلی به سلمانی میرود همه نگاهش می کنند
میگه : چیه ؟ اومدم آب بخورم !!

****************

یک لامپ برق سوخت
صاحبش به آن پماد سوختگی مالید

****************

یک روز یک نفر پطروس فداکار را با دهقان فداکار قاطی می کند
انگشت می کند تو چشم راننده ی قطار

****************

سعید به دوستش محسن: برادرت که به خارج رفته ، از چه راهی امرار معاش می کند؟محسن : از راه نویسندگی.

سعید : چه می نویسد؟

محسن : هر ماه به پدرم نامه می نویسد تا برایش پول بفرستد.

****************

معلم : امیر جان ، با حمید یک جمله بساز.

امیر : شما چقدر شبیه همید!

****************

حسن پس از شرکت در امتحانات پایان سال ، به همکلاسی اش گفت : ما می خواهیم به مسافرت برویم.

لطفا نمره های مرا بپرس و اگر تجدید شده بودم ، به صورت رمزی به من خبر بده.

اگر از یک درس تجدید شده بودم ، بگو : سلیم به تو سلام می رساند.

اگر هم از دو درس تجدید شدم بگو : سلیم و برادرش سلام می رسانند.

حسن بعد از مدتی نامه ای از همکلاسی اش دریافت کرد که در آن نوشته بود: خانواده سلیم همگی سلام می رسانند!!

****************

پزشک : خوب پسرم! حالا باید دندانهایت را امتحان کنم.

پسر بچه : آقای دکتر! امتحان کتبی یا شفاهی؟؟؟

****************

اولی : پدر من با یک حرکت دست می تواند یک کامیون را نگه دارد!

دومی : مگه پدرت چه کاره است؟

اولی : پلیس!!

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=63832
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

storytelling3

چند قصه کودکانه برای خواب

کودکان عادت دارند که قبل از خواب قصه هایی از پدر و مادرهای خود بشنوند …

8 نظرات

  1. با مزه بود

  2. خیلی با مزه بودند لطفا بیشتر برای ما لطیفه بذارید

  3. بهرام محمدی

    بنام خدا و با عرض سلام : فکر می‌کنم آینده سایت http://www.asemooni.com/ بسیار روشن است.
    توجه کنید که شما این نظر را از جانب یک ایرانی می‌شنوید، درست است که مدت کوتاهی از آشنایی من با http://www.asemooni.com/ می‌گذرد، اما با این حال در همین فاصله زمانی اندک به شناخت جامعی از آثار متفکران http://www.asemooni.com/ رسیده‌ام و نسبت به خلاقیت آنان پی برده‌ام.
    باید بگویم برخی از آثار http://www.asemooni.com/ ، به لحاظ کیفیت، اجرا و دید بالا‌ی بصری،فرهنگی و هنری با آثار سایر نقاط جهان برابری می‌کند.
    و در آینده نزدیک بازدید کنندگان بیشتری به ‌سمت آثار http://www.asemooni.com/ کشیده می‌شوند. ‌
    بنابراین ظاهرا باید منتظر نتایج بهتری برای http://www.asemooni.com/ باشیم.
    قطعا همین‌ طور است و من به این مساله خیلی امیدوارم.
    اگر شاهد حضور بازدید کنندگان در اظهار نظر در http://www.asemooni.com/ باشیم قطعا این اتفاق مهم رخ خواهد داد.
    آثار http://www.asemooni.com/ تاثیرگذار هستند و آینده بهتری در انتظار آنها است.
    این مساله ما را به ‌سمت پیدا کردن دیگر آثار برتر http://www.asemooni.com/ خواهد کشاند.
    ما باید تلا‌ش بیشتری در جهت شناسایی بهتر هنر و توانمندی http://www.asemooni.com/ به خرج دهیم.
    شادو قدرتمند باشید خادم مردم بهرام محمدی [email protected][email protected]
    [email protected]
    http://www.jhmvd.ir/

    • ناشناس

      با سلام
      جناب بهرام محمدی عزیز؛
      سپاسگزاریم از وقت گذاشتن و بیان دیدگاهتان
      نظر لطف و محبت شماست
      امیدواریم بتوانیم همواره قدم های مثبتی در آسمونی برای همه پارسی زبانان و ایرانیان گرامی برداریم

      • بهرام محمدی

        با سلام از حسن توجه حضرتعالی بسیار سپاسگزارم/
        حکایت رفاقت، حکایت سنگهای کنار ساحله! اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت، بعدش هم یکی یکی پرتشون میکنی تو دریا، امابعضی وقتایه سنگهای قیمتی گیرت میادکه هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی درست مثل آسمونی / بابت خبرهای خوبتون که به جیمیل من پست می کنید تشکر ویژه دارم
        شادو قدرتمند باشید ارادتمند شما بهرام محمدی وبسایت : پایگاه اطلاع رسانی گوگل بهرام www.jhmvd.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.