تازه های آسمونی
خانه > سبک زندگی > کودکانه > لطیفه های کودکانه
  • ساحل گشت - تور کانادا
  • کوهک
  • تبلیغات در آسمونی
  • لطیفه های کودکانه

    childish-jokes 

    آقای فراموشکار میره دکتر میگه آقای دکترمن فراموشی گرفته ام.

    دکتر میگه: چندوقته این بیماری رو دارین؟

    آقای فراموشکار میگه: کدوم بیماری؟

    ========================

    یه روز دو تا تنبل میرن بانک میزنن، اولی میگه بیا پولا رو بشمریم.

    دومی میگه: ولش کن فردا رادیو میگه!

    =======================

    پسر مهربان داشت نوارخالی گوش میداد و بلند بلند گریه میکرده، بهش میگن چرا گریه میکنی؟

    میگه: دلم واسه خواننده‌اش میسوزه، طفلکی لال بوده!

    =========================

    یه پسره به دوستش میگه: بیا بریم دریا.

    دوستش میگه: نه اگه غرقشم مامانم منو میکشه!

    ========================

    طرف جلوی یک عابر بانک ایستاده بود و التماس می‌کرد: تو می‌تونی دو میلیون تومان به من قرض بدی، می دونم که داری، کمکم کن، به خدا بهت بر می گردونم!

    ========================

    پدر پسرشو میفرسته دانشکده افسری، دوستاش بهش میگن: درس پسرت که خیلی خوبه بود، بهتر بود میگذاشتی دکتر یا مهندس بشه؟

    پدر میگه: نه، آخه میخوام وقتی درسش تموم شد باهم کلانتری باز کنیم!

    ============================

    قاضی: چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟

    متهم: جناب قاضی! خودش می‌خواست، هر وقت من را می‌دید،می‌گفت یک سری به ما بزن!

    ============================

    مهتابی

    مادر: پسرم برو مغازه الکتریکی، یک مهتابی بخر!

    پسرک به مغازه که رسید، یادش رفت چی باید بگه…

    کمی فکر کرد و گفت: آقا ببخشید می شه یک متر لامپ بدید.

    ========================

    جوراب های لنگه به لنگه

    یک همسایه دلسوز دختر کوچولویی را که به مدرسه می رفت، متوقف ساخت و گفت: کوچولو! عجب  جوراب های عجیبی به پا کرده ای، یک لنگه قرمز و یک لنگه آبی!

    دختر کوچولو با صدای بچه گانه اش گفت:

    عجیب تر این که یک جفت مثل همین جوراب ها هم توی خانه دارم!

    ========================

    تقویم امسال

    دانش آموز: آقای فروشنده!

    فروشنده با مهربانی گفت: بله پسرم!

    دانش آموز: تقویم امسال رو دارید؟

    فروشنده: بله چه شکلی می خواهی؟

    دانش آموز: اون شکلی که توش تعطیلی زیاد داشته باشه!

    ========================

    صرف فعل

    معلم: وقتی گفته می شود «من می روم، تو می روی، او می رود» چه زمانی است؟

    شاگرد: این زمانی است که زنگ خورده و ناظم هم جلوی در ایستاده.

    ========================

    فراموشی

    گروهی که تازه پیشاهنگ شده بودند، به اردو رفتند اما چون تجربه نداشتند، نمی توانستند غذای خود را درست کنند.

    مربی از آن ها پرسید: آیا چیز مهمی را فراموش کرده اید؟

    یکی از آن ها پاسخ داد: بله آقا… مامانم رو!

     

    ========================

    نسخه دکتر

    بیمار:آقای دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد می کند!

    دکتر: مگر نسخه دیروز را نپیچیدی؟

    بیمار: چرا پیچیدم دور انگشتم ولی اثر نداشت؟

    در کلاس زیست شناسی

    معلم:سعید! دو تا حیوان دوزیست نام ببر.

    سعید: قورباغه و برادرش.

    ========================

    انشاء

    معلم از دانش آموزان خواست که انشاء درباره یک مسابقه فوتبال بنویسند. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر، معلم از او پرسید: تو چرا نمی نویسی؟

    دانش آموز جواب داد:نوشته ام!

    معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد. نوشته بود: به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد!

    ========================

    جمله سازی

    معلم: با علی، محمد، حسین جمله بساز.

    رضا: علی با حسین به پارک رفتند.

    معلم: پس محمد کجاست؟

    رضا: محمد خواب موند، نیومد!

    ========================

    مرد چهار شانه

    مردی جلوی مردی دیگر می ایستد و می گوید: شما آقا حمید هستید؟

    آن مرد می گوید: بله، چه طور مگه؟

    می گوید: آخه من شنیدم که شما مردی چهار شانه هستید؛ ولی حالا که شما را دیدم دو شانه بیشتر ندارید!

    ========================

    غذای مقوی

    بیماری پیش دکتر می رود و می گوید: باید کله پاچه و مغز و جگر بخوری.

    بیمار می گوید: آقای دکتر این ها را قبل از غذا بخورم یا بعد از غذا؟

    ========================

    سواد

    مردی یک ساعت مچی می خرد. روز بعد پیش فروشنده می رود و می گوید: پشت این ساعت نوشته ضد آب ولی داخلش آب رفته است.

    فروشنده می گوید: چه عرض کنم؟آب که سواد ندارد.

    ========================

    ساندویچ 

    مردی به ساندویچی رفت و گفت: لطفاً دو تا ساندویچ بدهید.

    ساندویچی پرسید: می خوری یا می بری؟

    مرد گفت: یه می‌خوری، یه ‌می‌بری.

    ========================

    تقلب 

    کیوان: احمد چرا برادرت را از جلسه ی امتحان بیرون کردند؟

    احمد: چون تقلب کرده بود.

    کیوان: چه طوری؟

    احمد: سر امتحان علوم دندان هایش را شمرده بود! 

    + سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


    امتیاز شما به این صفحه:
    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (3 votes, average: 3٫00 out of 5)
    Loading...

    < اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

    🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=33057
    loading...
  • تبلیغات در آسمونی
  • شبکه اشتراک ویدئو واو
  • ترنج - مجری دکوراسیون داخلی
  • کانال تلگرام آسمونی
  • اینم جالبه !

    چگونگی تشکیل برف به زبان ساده برای کودکان

    وقتی هوای گرم به بالای آسمان صعود می‌کند، بخار آب را هم همراه خودش به …

    2 دیدگاه

    1. فرج فیروزی

      یه روز یه مردِ میخوره به نرده برمیگرده
      ههههه

    2. خیییلی باحال است ولی کم است.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.