تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سرگرمی > داستان طنز > حکایت ازدواج ملانصرالدین
تبلیغات اینترنتی

حکایت ازدواج ملانصرالدین

marriage mollanasreddin حکایت ازدواج ملانصرالدین

آسمونی : روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم.

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود…

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم …!

دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال

چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست!

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=77095
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

long-comic-story

یک داستان طنز طولانی!

خواندن داستان های کوتاه مخصوصا داستان های طنز برای بسیاری از افراد جالب و خواندنی …

% دیدگاه، نظر شما چیست؟

  1. علی علی اوغلو

    سایت محترم ودوست داشتنی اسمون چندی همزمان باعضویت عرض کرده بودم که اگر طالب داستانهای تمثیلی فلکلورباشید درخدمتم مدتی این مثنوی تاخیرشد علتش هم این بود نوشته هائیکه من دارم مناسبتی وتمثیلی است تک وتوک بصورت مجرد دلچسب وبامزه است مثلا همین داستان که آورده اند مردبازرگانی در سفری به هندوستان با مردغیب گوئی همسفر میشود درضمن صحبت متوجه میشود مردازچیزهائی که درزمانهای دوربرای وی اتفاق افتاده خبر میدهد وراجع به اینده هم اظهارنظر میکند مردبازرگان ازوی میخواهد راجع بسرنوشتش اظهارنظربکند که چندسال عمر میکند ودرکجا وچگونه خواهد مرد سئوالاتی میکند اما مردغیبگو ازجواب صریح طفره میرود نهایتا پس ازاصرارزیاد مردباومیگوید تورا اب خواهدکشت ازان به بعد مردبازرگان حتی اب راهم با احتیاط میخورد روزهای بارانی درخانه میماند هیچوقت کناراستخر تالاب برکه حوض اب نمیرفت وبان نزدیک نمیشد سالها گذشت ارام ارام پیشگوئی های مردهندی فراموشش شد وبه زندگی عادی خود میپرداخت وبه سفرهای تجاری میرفت دریکی ازاین سفرها بود که صدای ناخدای کشتی گرفتاری کشتی را درطوفان سهمگین وسط اقیانوس را اعلام کرد وازمسافرین خواست که وسایل اضافی وبارهای سنگین را برای نجات کشتی به دریا بریزند ناگهان مردبیاد گفته های هندو افتاد وفهمید که باخر خط رسیده است دران گیرودار خودرا به یک جای خلوتی درکشتی رساند ضمن توبه ازگناهان ازدرگاه پروردگار خواست که خدا یا خداوندا اگرسرنوشت من مردن دراب است من خودرا بااجازه شما باب انداخته تسلیم سرنوشت میشوم تا اینهمه مردم باتش من نسوزند ناگهان ندائی بگوشش رسید که ای بنده من تونگران بقیه نباش همه اینهائیکه باید دراب بمیرند دراین کشتی جمع کرده ام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.