تازه های آسمونی
خانه > سرگرمی > داستان طنز > زندگی خائنین
  • ساحل گشت - تور کانادا
  • کوهک
  • تبلیغات در آسمونی
  • زندگی خائنین

     
     
     
    مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
     
    –  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

    –   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

    –   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

    –  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود .

      با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

     –  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم .
     مادرش لبخند زد و گفت :   
    –  نگران نباش پسرم تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

    + سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


    امتیاز شما به این صفحه:
    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
    Loading...

    < اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

    🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=18406
    loading...
  • تبلیغات در آسمونی
  • شبکه اشتراک ویدئو واو
  • ترنج - مجری دکوراسیون داخلی
  • کانال تلگرام آسمونی
  • اینم جالبه !

    داستان طنز خنده دار کوتاه

    پبرای همه ما خواندن داستان کوتاه خنده دار و طنز، دلنشین و جذاب است و …

    2 دیدگاه

    1. فکر کنم اگه گاهی آدم با همسرش رفتار ش رفتار مقابله به مثل باشه ، طرف یه خورده خودشو جمع و جور میکنه .

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.