تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سرگرمی > داستان طنز > زندگی خائنین
تبلیغات اینترنتی

زندگی خائنین

 life traitors زندگی خائنین
 
 
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
 
–  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

–   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

–   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

–  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود .

  با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 –  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم .
 مادرش لبخند زد و گفت :   
–  نگران نباش پسرم تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !
< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=18406
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

long-comic-story

یک داستان طنز طولانی!

خواندن داستان های کوتاه مخصوصا داستان های طنز برای بسیاری از افراد جالب و خواندنی …

2 نظرات

  1. فکر کنم اگه گاهی آدم با همسرش رفتار ش رفتار مقابله به مثل باشه ، طرف یه خورده خودشو جمع و جور میکنه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.