تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سرگرمی > داستان طنز > زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی!
تبلیغات اینترنتی

زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی!

from 9 months to 90 years of my life زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی!

 

پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !

 

یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت

 

و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !

 

چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم

 

و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!

 

هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی

 

از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !

 

نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم

 

ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان !

 

بنده خدا سر شب یک کتک

 

مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد

 

که شیشه همسایه را نشکند

 

و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم

 

پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!

 

دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم

 

در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم

 

ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر

 

چندین و چند منفی انضباط گرفتم !

 

البته به محض اینکه به اخلاق ایشان

 

آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !

 

هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی

 

در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد

 

( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!

 

بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک

 

کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌ از واحدهایش مانده بود

 

تا پاس شود ، به من داد !!!!

 

بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند

 

باید یک شغل پردرآمد داشته باشی .

 

رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ،

 

گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار

 

که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!

 

سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون

 

که در ترشی قرار داشت !

 

قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری

 

و عقد و بله برون و … رو گذاشتیم !

 

چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا

 

که می‌خواست بره کلاس اول ،

 

دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا

 

می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !

 

شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم

 

و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم .

 

به علت اینکه حقوق بازنشستگی

 

ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ،

 

دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم

 

رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .

معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده

 

ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها

 

یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !

 

هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ،

 

پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند

 

هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست

 

و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم 

 

تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !

 

نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ،

 

زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بودکه به طور نا

 

بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم !!!

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=16908
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

long-comic-story

یک داستان طنز طولانی!

خواندن داستان های کوتاه مخصوصا داستان های طنز برای بسیاری از افراد جالب و خواندنی …

2 نظرات

  1. عالی بود مررررررررررررررررررررررررررر30

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.