تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ > داستانک > حکایت شیخ و مریدان

حکایت شیخ و مریدان


Warning: strpos(): Empty needle in /home/asemooni/public_html/wp-includes/media.php on line 1088

 

 گویند روزی شیخنا بر مسلک هدایت خویش تکیه زده بود و مریدان بر گرد او چون شمعی حلقه زده و اصحاب نکته‌ها از شیخ پرسیدی و شیخ آنان را اشارت فرمودی و اصحاب از نور شیخ بهره بردی .

در این میان مریدی از مریدان به پای خاست و از شیخ پرسید:

یا شیخ ، چرا به شهر نرسندی، مگر مواجب نگیرندی؟

شیخ فرمود نمی رسد!!!

مرید پرسید: جانم به فدایت یا شیخ، نمی رسد یا نمی دهند؟؟؟

شیخ به پا خاست و جمع مریدان به خط نمود و مرید مذکور در انتها بگذاشت. گلوله ای از برف بر دست گرفت و از مرید پرسید: قطر این برف چون باشد؟ گفت: چنان که از دست شیخ تا دگری سه هندوانه بزرگ جای شود. شیخ برف را به مریدان بداد و مریدان دست به دست گردانیدند تا به آخر رسید.

شیخ فرمود: اکنون چون است؟

مرید گفت: به سهولت در مشت دست جای شود.

شیخ فرمود: بودجه نیز چنین است.

لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=19161

اینم جالبه !

The short story is a reminder of human capacity, student

داستان کوتاه پند آموز ظرفیت انسان ها

  در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالید پیش استادی رفت و …

نظر

  1. واقعا حرف نداشت حکایت تون :wink:حتما شنیدین از قدیم گفتن :دست بالا دست زیاده!!! 😀

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.