آی آر آنتی,آنتی ویروس مک آفی,آنتی ویروس,فروش مک آفی اورجینال

داستان,حکایت,داستان کوتاه,داستان آموزنده,حکایت کوتاه

حکایت شیخ و مریدان

Asemooni.com  

Sheikh stories and disciples حکایت شیخ و مریدان 

 گویند روزی شیخنا بر مسلک هدایت خویش تکیه زده بود و مریدان بر گرد او چون شمعی حلقه زده و اصحاب نکته‌ها از شیخ پرسیدی و شیخ آنان را اشارت فرمودی و اصحاب از نور شیخ بهره بردی .

در این میان مریدی از مریدان به پای خاست و از شیخ پرسید:

یا شیخ ، چرا به شهر نرسندی، مگر مواجب نگیرندی؟

شیخ فرمود نمی رسد!!!

مرید پرسید: جانم به فدایت یا شیخ، نمی رسد یا نمی دهند؟؟؟

شیخ به پا خاست و جمع مریدان به خط نمود و مرید مذکور در انتها بگذاشت. گلوله ای از برف بر دست گرفت و از مرید پرسید: قطر این برف چون باشد؟ گفت: چنان که از دست شیخ تا دگری سه هندوانه بزرگ جای شود. شیخ برف را به مریدان بداد و مریدان دست به دست گردانیدند تا به آخر رسید.

شیخ فرمود: اکنون چون است؟

مرید گفت: به سهولت در مشت دست جای شود.

شیخ فرمود: بودجه نیز چنین است.

- پورتال آسمونی Asemooni.com

حمایت مالی از آسمونی

3 پسندیدم - Like

صفحه اصلی آسمونی خانه   بازگشت به ابتدای صفحه رفتن به بالا   ارسال به دوستان چاپ این مطلبچاپ مطلب   عضویت در مطالب آسمونی

tag 

یک دیدگاه در ”حکایت شیخ و مریدان

  1. واقعا حرف نداشت حکایت تون :wink:حتما شنیدین از قدیم گفتن :دست بالا دست زیاده!!! :-D

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


7 + 5 =