تازه های آسمونی
صفحه اصلی > چهره ها > بیوگرافی بزرگان دین > داستان امتحان الهی حضرت ابراهیم در قربانگاه اسماعیل
تبلیغات اینترنتی

داستان امتحان الهی حضرت ابراهیم در قربانگاه اسماعیل

eid aladha story داستان امتحان الهی حضرت ابراهیم در قربانگاه اسماعیل

با سلام خدمت کاربران محترم

سایت آسمونی عید سعید قربان را خدمت مسلمانان جهان تبریک می گوید، امیدواریم همیشه شاد و سلامت باشید

به جهت این روز فرخنده داستان خواندنی عید قربان که وقایع این روز مهم را بازگو می کند با هم مرور می کنیم

 

بزرگترین ایثار ابراهیم و اسماعیل ـ علیه السلام ـ در راه خدا

ابراهیم فراز و نشیبهای سختی را پشت سر گذاشت، و در همه جا و همه وقت، تسلیم فرمان خدا بود و در راه او حرکت می‎کرد، همه رنجها را در راه خدا تحمل کرد و در تمام آزمایشهای الهی قبول شد، و شایستگی خود را به اثبات رساند.
ابراهیم در زندگی، اسماعیل را خیلی دوست داشت، چرا که اسماعیل ثمره عمرش و پاداش یک قرن رنج و سختیهایش بود، به علاوه سالها از او جدا بود و در فراق او می‎سوخت، وانگهی زندگی اسماعیل در ظاهر و باطن در تمامی هدفها و راههای خداجویی با زندگی ابراهیم در آمیخته بود.
خداوند خواست ابراهیم را در مورد اسماعیل نیز امتحان کند، امتحانی که بزرگترین و نیرومندترین انسانها را از پای در می‎آورد، و آن این بود که ابراهیم با دست خود کارد بر حلقوم اسماعیل بگذارد و او را در راه خدا قربان کند گرچه اجرای این فرمان، بسیار سخت است اما برای ابراهیم که قهرمان تسلیم در برابر فرمان خدا است آسان است به قول شاعر:
از تو ای دوست نگسلم پیوند گر به تیغم برند بند از بند
پند آنان دهند خلق ای کاش که ز عشق تو می‎دهندم پند

اصل ماجرا چنین بود:

روزی اسماعیل که جوانی نیرومند و زیبا بود از شکار برگشت، چشم ابراهیم به قد و جمال هم چون سرو اسماعیل افتاد، مهر پدری، آن هم نسبت به چنین فرزندی، به هیجان آمد و محبت اسماعیل در زوایای دل ابراهیم جای گرفت خداوند خواست ابراهیم را در مورد همین محبت سرشار امتحان کند.
شب شد، همان شب ابراهیم در خواب دید که خداوند فرمان می‎دهد که باید اسماعیل را قربان کنی.
ابراهیم در فکر فرو رفت که آیا خواب، خواب رحمانی است؟ شب بعد هم عین این خواب را دید، این خواب را در شب سوم نیز دید، ‌یقین کرد که خواب رحمانی است. و وسوسه‎ای در کار نیست.[1]
ابراهیم در یک دو راهی بسیار پرخطر قرار گرفت، اکنون وقت انتخاب است، کدام را انتخاب کند، خدا را یا نفس را، او که همیشه خدا را بر وجود خود حاکم کرده، در این جا نیز ـ هر چند بسیار سخت بود ـ به سوی خدا رفت، گرچه ابلیس، سر راه او بی‎امان وسوسه می‎کرد. مثلاً به او می‎گفت این خواب شیطانی است و یا از عقل دور است، که انسان جوانش را بکشد و…
ابراهیم که بت شکن تاریخ بود، اکنون ابلیس شکن شد، جهاد اکبر کرد، و با تصمیمی قاطع آماده قربان کردن اسماعیل شد، چرا که کنگره عظیم حج قربان می‎خواست، ایثار و فداکاری می‎خواست، نفس کشی و ابلیس کشی می‎خواست تا مفهوم واقعی و عینی یابد، و امضا شود و مورد قبول واقع گردد.
ابراهیم نخست این موضوع را با مادر اسماعیل «هاجر» در میان گذاشت[2] به او گفت: لباس پاکیزه به فرزندم اسماعیل بپوشان، موی سرش راشانه کن، می‎خواهم او را به سوی دوست ببرم و هاجر اطاعت کرد.
وقت حرکت، ابراهیم به هاجر گفت: کارد و طنابی به من بده، هاجر گفت: تو به زیارت دوست می‎روی، کارد و طناب برای چه می‎خواهی؟
ابراهیم گفت: شاید گوسفندی قربان بیاورند، به کارد و طناب احتیاج پیدا کنم.
هاجر کارد و طناب آورد، وابراهیم با اسماعیل به سوی قربانگاه حرکت کردند.
مقاومت ابراهیم، اسماعیل و هاجر در برابر وسوسه‎های شیطان
شیطان به صورت پیرمردی نزد هاجر آمد و به حالت دلسوزی و نصیحت گفت: آیا می‎دانی ابراهیم، اسماعیل را به کجا می‎برد.
گفت: به زیارت دوست.
شیطان گفت: ابراهیم او را می‎برد تا به قتل رساند.
هاجر گفت: کدام پدر،‌پسر را کشته است مخصوصاً پدری چون ابراهیم و پسری مانند اسماعیل.
شیطان گفت: ابراهیم می‎گوید: خدا فرموده است.
هاجر گفت: هزار جان من و اسماعیل فدای راه خدا باد، کاش هزار فرزند می‎داشتم و همه را در راه خدا قربان می‎کردم (نقل شده: هاجر چند سنگ از زمین برداشت و به سوی شیطان انداخت و او را از خود دور کرد).
وقتی که شیطان از هاجر مأیوس شد، به صورت پیرمرد نزد ابراهیم رفت و گفت: ای ابراهیم! فرزند خود را به قتل نرسان که این خواب شیطانی است، ابراهیم با کمال قاطعیت به او رو کرد و گفت: ای ملعون، شیطان تو هستی.
پیرمرد پرسید: ای ابراهیم! آیا دل تو را می‎دارد که فرزند محبوبت را قربان کنی؟
ابراهیم گفت: سوگند به خدا اگر به اندازه افراد شرق و غرب فرزند داشتم و خدای من فرمان می‎داد که آنها را در راهش قربان کنم، تسلیم فرمان او بودم (نقل شده ابراهیم با پرتاب کردن چند سنگ به طرف شیطان، او را از خود دور ساخت).
شیطان از ابراهیم ـ علیه السلام ـ ناامید شد و به همان صورت سراغ اسماعیل رفت، و گفت: ای اسماعیل، پدرت تو را به قتل برساند، اسماعیل گفت: برای چه؟ شیطان گفت: می‎گوید فرمان خدا است، اسماعیل گفت: اگر فرمان خدا است، در برابر فرمان خدا باید تسلیم بود، چند سنگ برداشت و با سنگ به شیطان حمله کرد و او را از خود دور نمود.[3]

ابراهیم و اسماعیل ـ علیه السلام ـ در قربانگاه

ابراهیم فرزند عزیزش، میوه دلش و ثمره یک قرن رنج و سختیهایش، اسماعیل عزیزتر از جانش را به قربانگاه «منی» آورد، به او گفت: فرزندم! در خواب دیدم که تو را قربان می‎کنم.
اسماعیل این فرزند رشید و با کمال که به راستی شرایط فرزندی ابراهیم را دارا بود، بی‎درنگ در پاسخ گفت: ای پدر! فرمان خدا را انجام بده، به خواست خدا مرا از مردان صبور و بااستقامت خواهی یافت.[4]
ای پدر وصیت من به تو این است که: 1. دست و پای مرا محکم ببند تا مبادا وقتی تیزی کارد بر من رسید، حرکتی کنم و لباس تو خون آلود گردد 2. وقتی به خانه رفتی به مادرم تسلی خاطر بده و آرام بخش او باش 3. مرا درحالی که پیشانیم روی زمین است و در حال سجده هستم قربان کن که بهترین حال برای قربانی است، وانگهی چشمت به صورت من نمی‎افتد و در نتیجه محبت پدری بر تو غالب نمی‎شود و تو را از اجرای فرمان خدا باز نمی‎دارد ابراهیم دست و پای اسماعیل را با طناب بست و آماده قربان کردن اسماعیل عزیزش شد، روحیه عالی اسماعیل، در را در اجرای فرمان کمک می‎کرد، ابراهیم کارد را بر حلقوم اسماعیل می‎گذارد، و برای این که فرمان خدا سریع اجرا گردد، کارد را فشار می‎دهد، فشاری محکم، اما کارد نمی‎برد، ابراهیم ناراحت می‎شود از این رو که فرمان خدا به تأخیر می‎افتد، با ناراحتی کارد را به زمین می‎اندازد، کار به اذن خدا به زبان می‎آید و می‎گوید: «خلیل به من می‎گوید ببر، ولی جلیل (خدای بزرگ) مرا از بریدن نهی می‎کند».[5]
ابراهیم از اسماعیل کمک می‎خواهد، به او می‎گوید فرزند چه کنم؟
اسماعیل می‎گوید: سر کارد را (مانند نحر کردن شتر) در گودی حلقم فرو کن، ابراهیم می‎خواست پیشنهاد اسماعیل را عمل کند و در همین لحظه ندای خدا به گوش ابراهیم می‎رسد:
هان ای ابراهیم! «قَد صَدقتَ الرؤیا؛ فرمان خدا را با عمل تصیق کردی»
همراه این ندا گوسفندی که مدتها در صحرای علفزار بهشت چریده بود نزد ابراهیم آورده شد، ابراهیم ندایی شنید که از اسماعیل دست بردار و به جای او این گوسفند را قربان کن.[6]
خداوند تشنه خون نیست، نمی‎خواهد آدم بکشد، بلکه می‎خواهد آدم بسازد، ابراهیم و اسماعیل با این همه ایثار و بندگی و ایستادگی در سخت‎ترین امتحانات الهی، قهرمانانه فاتح شدند.
قصه ابراهیم و اسماعیل، قصه کشتن و خونریزی نیست بلکه قصه ایثار و استقامت و فداکاری و تسلیم حق بودن است، تا ابراهیمیان تاریخ بدانند که باید این چنین به سوی خدا رفت،‌ از همه چیز برید و سر به آستان الله نهاد.
چرا که تا انسان این چنین نفس کش و ابلیس برانداز و ایثارگر و مرد میدان نباشد نمی‎تواند ابراهیم شود و به امامت برسد، و بر فرق فرقدان کمال تکیه زند و بر ملکوتیان فایق گردد، و خداوند بر او سلام کند، و در قرآن بفرماید: «سلام بر ابراهیم، ما این چنین به نیکوکاران توجه داریم، ابراهیم از بندگان با ایمان ما بود».[7]
این است معنی ایثار، قربانی، انتخاب بزرگ، فداکاری و استقامت و بالأخره همه چیز را برای خدا خواستن و در راه او فدا کردن.

خداوند در قرآن سوره صافات آیه 107 می‎فرماید:

«وَ فَدَیناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ؛ ما قربانی بزرگی فدای اسماعیل کردیم»
واژه «عظیم» شاید اشاره به این است که فداکاری ابراهیم آن قدر بزرگ است که فدا شده آن نیز بزرگ است، نه تنها همان گوسفند که در آن لحظه نزد ابراهیم آورده شد قربانی شد، بلکه همه سال در مراسم حج، و در تمام نقاط دنیا، مسلمانان روز عید قربان، میلیونها گوسفند یا حیوانات دیگر ذبح می‎کنند و به یاد ابراهیم قهرمان ایثار می‎افتند، و خاطره ابراهیم را تجدید می‎نمایند، به راستی عظیم است، و خداوند این چنین به بنگان مخلص و فداکارش پاداش می‎دهد و نام بزرگ آنان را جاودانه در سینه زرین ابدیت می‎نگارد و انسانهای با ایمان تاریخ را بر آن می‎دارد که در برابر ابراهیم این چنین تواضع کنند و یاد و حماسه او را فراموش ننمایند و سعی کنند که در خط ابراهیم گام بردارند و ایثار و گذشت و ترور شیطان را از او و همسر و فرزندش بیاموزند.
و در مناسک حج، که بر حاجیان واجب شده با زدن هفت سنگ به جمره اُخری، سپس با بیست و یک سنگ، سه ستون سنگی (جمره اولی و وسطی و اخری) را سنگ باران کنند، برای آنست که در کلاس بزرگ حج، هم چون ابراهیم و همسر و فرزندش به میدان شیطان بروند و مردان و زنان و جوانان، این چنین شیطان را ترور کنند نه اینکه خود مورد ترور شیطان شوند.

 

ابراهیم در این آزمایش بزرگ نیز کار را به خوبی به پایان رساند، کار او آن چنان عالی بود که فرشتگان به خروش افتادند که: زهی بنده خالص که او را در آتش افکندند از جبرئیل کمک نخواست، اینک برای خشنودی خدا،‌کارد بر حلقوم جوان عزیز خود گذاشته و حاضر شده میوه قلبش را به دست خود قربان کند،‌آری این است معنی واقعی قربان، که اگر این قربان باشد، ما به عزت و عظمت در تمام ابعاد می‎رسیم و گرنه عقب افتاده‎ایم، به قول شاعر و عارف بزرگ اقبال:

هر که از تن بگذرد جانش دهند ، هر که جان در باخت جانانش دهند
هر که نفس بت صفت را بشکند ، در دل آتش گلستانش دهند
هر که گردد نوح عقلش ناخدا ، ایمنی از موج توفانش دهند
هر که بی‎سامان شود در راه دوست ، در دیار دوست سامانش دهند

ترسیم دیگری از وصیت اسماعیل قهرمان صبر

اسماعیل تازه به رشد رسیده بود که به قولی سیزده سال داشت، ‌کم کم همیاری با وفا و صدیق برای پدر بود پدر در شب هشتم ذیحجه در خواب دید که کسی به او می‎گوید باید اسماعیل را در راه خدا قربان کنی، این شب را از این رو شب «تَروِیه» گویند:
«لرؤیه ابراهیم فیه فی منامه؛ زیرا ابراهیم، در این شب در خواب دیده بود که اسماعیلش را قربان می‎کند».
شب بعد (شب نهم) نیز همین خواب را دید، ‌به روشنی اطمینان کامل یافت که این خواب، رحمانی و راست است و وسوسه‎ای در کار نیست، این شب را عُرُفه (شب شناخت) گفتند:
«لمعرفته صحه منامه؛ زیرا ابراهیم درستی خوابش را دریافت.»
ابراهیم تصمیم گرفت، اسماعیل را قربان کند، وقتی اسماعیل را به قربانگاه برد و او را به زمین خواباند تا قربانش کند، اسماعیل این وصیتهای ششگانه را کرد:
1. دست و پایم را محکم ببند تا مبادا اضطراب کنم و با حرکاتم فرمان خدا تأخیر بیفتد.
2. پیراهنم را از بدن بیرون بیاور تا خونم به آن نرسد، و شستنش برای شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبیند و رنجیده خاطر نگردد.
3. پیراهن خود را به من بپوشان تا بوی تو از آن به مشامم رسد و جان دادن برایم آسان گردد.
4. کارد را بر حلقومم سبک بگذار، تا مرگ را به آرامی احساس کنم.
5. اگر ممکن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش کند (چرا که دوری، ‌از مهر و محبت می‎کاهد)
6. سلامم را به مادرم برسان.
7. پیراهنم را نزد او ببر تا به یادگار به نزد او باشد.
وقتی که ابراهیم اسماعیل را این چنین در یاری پدر بر انجام فرمان خدا، آماده دید باقلبی پر از صفا و صمیمیت گفت:
«نِعمُ العُونْ انتَ علی اَمرِ اللهِ؛ تو نیکو بنده خدا در انجام فرمان او هستی.»[8]

 

[1] . توضیح این که: ابراهیم می‎خواست قلبش مالامال از اطمینان شود، و احتیاط می‎کرد که مبادا وسوسه‎ای در کار باشد. با توجه به این که پای کشتن و قربانی کردن در میان بود.
[2] . گرچه قبلاً‌گفتیم هاجر از دنیا رفت،‌ولی قول دیگر این است که هاجر در این وقت، زنده بود، و این مطلب بر همین اساس است ـ ضمناً بعضی معتقدند که ذبیح، اسحاق بوده نه اسماعیل، بنابراین قول، ساره زنده بوده و در جریان ذبح بوده است، ولی اکثر علمای اسلام معتقدند که ذبیح، همان اسماعیل بوده است و این موضوع از امام صادق ـ علیه السلام ـ سؤال شد، فرمود: اسماعیل بود (نور الثقلین، ج 4، ص 424) و سخن معروف پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ «انا ابنْ الذبیحین» (من پسر دو قربانی هستم) با توجه به این که تردیدی نیست آن حضرت از نوادگان اسماعیل است، نیز این مطلب را تأیید می‎کند،‌(منظور از قربانی دوم، عبدالله پدر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است) اما در تورات، اسحاق به عنوان ذبیح معرفی شده، گویی مطلب تورات وارد روایات اسلامی شده است.
[3] . هم اکنون در مراسم حج در منی، سه ستون (به نامهای جَمره اولی و وْسطی و اُخری) به یاد این خاطره، سنگباران می‎شوند.
[4] . «یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ» (صافات ـ102).
[5] . مجمع البیان، ج 7،‌ص 452؛ تفسیر ابو الفتوح، ج 9، ص 320؛ معراج السعاده، ص 491.
[6] . معراج السعاده، ص 491؛ مجمع البیان، ج 8، ص 453.
[7] . صافات، 109ـ111.
[8] . تفسیر ابو الفتوح رازی، ج 9، ص 320ـ324؛ گرچه قبلاً وصیت اسماعیل را ذکر کردیم و با ترسیم فوق کمی تفاوت داشت، ولی ترسیم فوق نیز نقل شده، ما هر دو را نقل کردیم تا در این جهت، مطلب تکمیل گردد.

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=113203
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

mekdad-favorite-companion-of-the-prophet

مقداد ، صحابی مورد علاقه پیامبر

از جمله کسانی که از همان ابتدای دعوت پیامبر اسلام (ص) به دین اسلام گروید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.