تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > متن خواندنی > خاطرات کوتاه از شهدای دفاع مقدس
تبلیغات اینترنتی

خاطرات کوتاه از شهدای دفاع مقدس

deffence خاطرات کوتاه از شهدای دفاع مقدسحتما شما هم در میان اطرافیانتان شخص یا اشخاصی را می شناسید که بازمانده هشت سال دفاع مقدس هستند و حتما هم خاطراتی از آن ها از آن دوران شنیده اید، سایت آسمونی در ادامه این مقاله چند خاطره کوتاه از شهدای دفاع مقدس را برای شما عزیزان تهیه و تنظیم کرده اید که در ادامه می خوانید. همچنان آسمونی را همراهی کنید.

غواص به فرمانده اش گفت: اگر رمز را اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو هول بده تو آب! فرمانده گفت اگه مطمئن نیستی میتونی برگردی. غواص جواب داد: نه ، پای حرف امام ایستادم . فقط می ترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه.آخه تو یک حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم راسپردم به همسایه ها تا درعملیات شرکت کنم. والفجر8 ،اروند رود وحشی،فرمانده تا داد زد یا زهرا ، غواص قصه ی ما اولین نفری بود که توی آب پرید ! و اولین نفری بود که به شهادت رسید! من و شما چقدر پای حرف امام ایستاده ایم؟

***
ترکشی به سینه اش نشسته بود . برده بودنش برای اخرین عمل جراحی قبل از عمل بلند شد که برود بهش گفتن : بمان! بعد از عمل مرخصت می کنن ،اینجوری خطرناکه. گفت: وقتی اسلام در خطر باشه من این سینه رو نمی خوام..

خاطره ای از زندگی خلبان شهید احمد کشوری

***deffence2 خاطرات کوتاه از شهدای دفاع مقدسچند روزی میشد که دراطراف کانی مانگا در غرب کشور کارمیکردیم؛ شهدای عملیات والفجر چهار را پیدا می کردیم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدی داخل یکی ازسنگرها شدیم.سریع رفتیم جلو. همانطور که داخل سنگر نشسته بود،ظاهراً تیر یا ترکش به اواصابت کرده وشهید شده بود. خواستیم که بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم ، درکمال حیرت دیدیم در انگشت وسط دست راست او انگشتری است ؛ ازآن جالب تر اینکه تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود ، ولی انگشتی که انگشتر در آن بود ،کاملاًسالم وگوشتی مانده بود . همه ی بچه ها دورش جمع شدند. خاک های روی عقیق انگشتر را پاک کردیم . اشک همه مان در آمد ، روی آن نوشته شده بود: « حسین جانم »

***

دو ماه ازشروع جنگ تحمیلی گذشته بود.یک شب بچه ها خبر آوردند که یک بسیجی اصفهانی درارتفاعات کانی مانگا تکه تکه شده است بچه ها رفتند و باهر زحمتی که بودبدن مطهرشهید رادرون کیسه ای گذاشتند و آوردند. آنچه موجب شگفتی ما شد، وصیت نامه ی این برادر بود که نوشته بود:«خدایا! اگر مرا لایق یافتی،چون مولایم اباعبدالله الحسین (ع) با بدن پاره پاره ببر.»

***

از صفحه اول شناسنامه اش یه کپی گرفت بعد 1349 رو کرد 1339، می خواست دوباره از روش کپی بگیره که باباش از دور پیداش شد. پرسیدداری چیکار می کنی؟جواب داد اومدم برا ثبت نام کپی بگیرم اما نگفت واسه چه ثبت نامی. توی مجلس سومش ،صاحب عکاسی به باباش گفت محمد تقی از  شناسنامه اش چندبار کپی گرفت ، شما نمی دونید برای چی میخواست؟ و باباش تازه متوجه شده بود ثبت نامی که پسرش اون روز جلوی درب عکاسی بهش گفت ، کاروان کربلا بوده و باباش حالا به این نتیجه رسید که نباید برای نرفتنش به جبهه مانع تراشی می کرد. چون پسرش گلچین شده بود.

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=201217
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

readings1

خواندنی های زیبا و کوتاه

بسیاری از افراد به خواندن جملات و متن هایی که پیام های زیبایی به ما …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.