تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > داستان کوتاه اوج بخشندگی
تبلیغات اینترنتی

داستان کوتاه اوج بخشندگی

the short story the pinnacle of generosity  داستان کوتاه اوج بخشندگی

حابرهتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟»گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد ، بخوردم .گفتم : « والله این بسی خوش بود.» غلام بیرون رفت ویک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را (آن قسمت) را می پخت و پیش من می آورد. و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.

چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟

گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت (سربرید). وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟ گفت: سبحان الله تو را چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟

پس حاتم را پرسیدند که :« تو در مقابله آن چه دادی؟» گفت : «سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»

گفتند: «پس تو کریمتر از او باشی!»

گفت: « هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری ؛ اندکی بیش ندادم…»

 

برای مشاهده داستان های کوتاه جالب و خواندنی دیگر می توانید به لینک زیر مراجعه کنید :

داستان های کوتاه

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=100518
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.