تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > حکایتهای بهلول
تبلیغات اینترنتی

حکایتهای بهلول

Tales bohlul حکایتهای بهلول

بهلول و مرد شیاد:

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.
شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت:
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگاست به تو میدهم.
بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یکشرط قبول می کنم، اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود.
بهلول به او گفت: خوب الاغ  تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دستمن است از طلا می باشد، من نمی فهمم
که سکه های تو از مس است؟!
آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .

بهلول و مستخدم:

آورده اند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداری از آن در ریشش ریخته بود.
بهلول از او سوال نمود چه خورده ای؟
مستخدم برای تمسخر گفت: کبوتر خورده ام.
بهلول جواب داد: قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم و مستخدم پرسید از کجا میدانستی؟
بهلول گفت: فضله ای بر ریشت نمودار است.

بهلول و داروغه:

آوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکس نتوانسته است مرا گول بزند،
بهلول در میان آن جمع بود گفت: گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد!
داروغه گفت: چون از عهده آن بر نمی آیی این حرف را می زنی.
بهلول گفت حیف که الساعه کار خیلی واجبی دارم و الا همین الساعه تو را گول می زدم.
داروغه گفت حاضری بری و فوری کارت را انجام بدهی و برگردی؟
بهلول گفت” بلی، پس همین جا منتظر من باش فوری می آیم،
بهلول رفت و دیگر برنگشت.
داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت این اولین دفعه است که این دیوانه مرا به این قسم گول زد و چندین ساعت بی جهت مرا معطل و از کار باز نمود!

بهلول و امیر کوفه:

اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود، زوجه او دختری زاییدر، امیر از این جهت بسیار محزون و غمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداری نمود.
چون بهلول این مطلب را شنید به نزد وی رفت و گفت: ای امیر این ناله و اندوه برای چیست؟
امیر جواب داد من آرزوی اولادی ذکور را داشتم، متاسفانه زوجه ام دختری آورده است.
بهلول جواب داد : آیا خوش داشتی که به جای این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم، خداوند پسری دیوانه مثل من به تو عطا می کرد؟
امیر بی اختیار خنده شگرفت کرد و شکر خدای را به جای آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم برای تبریک و تهنیت به نزد او بیایند.

پند دادن بهلول به هارون:

روزی بهلول بر هارون وارد شد.
هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده،
بهلول گفت: ای هارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریببه موت شوی، آیا چه میدهی که تو را جرعه ای آب دهند که عطشخود را فرو نشانی؟
گفت: صد دینار طلا!
بهلول گفت: اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟
گفت: نصفپادشاهی خود را می دهم!
بهلول گفت: پس از آنکه آب را آشامیدی، اگر به مرض حبسالیوم مبتلا گردی و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید؟
هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را!
بهلول جواب داد: پس مغرور به این پادشاهی مباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست،
آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی؟!

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=13713
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.