تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > داستان کوتاه آخر و عاقبت پزشک طماع
تبلیغات اینترنتی

داستان کوتاه آخر و عاقبت پزشک طماع

dr1 داستان کوتاه آخر و عاقبت پزشک طماع

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و فرار کرد … پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت :  این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=122292
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

2 نظرات

  1. علي علي اوغلو

    مثل اینکه جناب سعید زنگنه میخواهد کاربران سایتش را وارد گود بکند نمیدانم شایدهم قصد راه انداختن قصه نویسی وخاطره نگاری داشته باشد وقتی این قصه پزشک طماع راخواندم دیدم خاطره ای درذهنم هست بنوعی با این داستانک جالب که متاسفانه نویسنده اش را قید نفرموده اند مترادف است حیفم امد انرا تقدیم نکنم
    زن جوانی سراسیمه وفریادکنان با سروپای برهنه درکوچه به این طرف وان طرف میدوید وگریه کنان دادمیزد مردم بدادم برسید بچه ام داره ازدستم میره دروهمسایه داشتند جمع میشدندکه چی شد مادر کفت یک سکه 10 ریالی اندازه ته نلبکی قورت داده اماکاری ازدست کسی برنمی امد یکی به 110 زنگ میزد یکی به اورژانس اندیگری به 125 وهرلحظه صدای شیون مادر جوان به ضجه تبدیل میشد اقائی موقری کیف سامسونت بدست جلو امد وخواست بچه را ب بیند دختر بچه سه ساله که داشت رنگش کبود میشد پیش اواوردند مرد موقر محترم یک دست ویک پای بچه را گرفت واورا اززمین بلند کرد وبطور سرازیر به شدت اورا تکان داد ناگهان سکه 10 ریالی ازحلق بچه بیرون امد وافتاد روی اسفالت وجیرینگی صدا کرد مادر نمیداست با چه زبانی از اقای دکتر تشکر کند مدام بطرف بچه میدوید ونرسیده باو بطرف مرد دکتر دکتر گویان برمیگشت وتشکر میکر د بالاخرو اورا ارام کردند او ازدکتر خواست ادرس وشماره تلفن مطب اش را بدهد اما مرد گفت خانم جان من دکتر نیستم حاظرین با تعجب پرسیدند اگر دکتر نیستید پس چگونه توانستید سکه باین بزرگی را باین راحتی درگلوی بجه دربیاورید اقا با خونسردی گفتند چون من وکیل دعاوی هستم راه پول دراوردن را خوب بلدم

    • ناشناس

      سلام جناب علی اوغلو عزیز
      خواهش می کنم
      مسلماً ما دوست داریم نظرات شما را در زمینه های مختلف بدانیم
      بی غرض و بدون حاشیه (:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.