آسمونی همراه شما
عضویت در تلگرام
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستان و حکایت > داستان آموزنده چگونه می توانم مثل تو باشم
سامانه متقاضی - بازار ثبت تقاضای رایگان,آگهی رایگان,نیازمندیها

داستان آموزنده چگونه می توانم مثل تو باشم

how can i be like you1 داستان آموزنده چگونه می توانم مثل تو باشم

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر دررفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟

مطلب مرتبط:

داستان یک لیوان شیر

+ سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


امتیاز شما به این صفحه:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=100995
loading...
تبلیغات اینترنتی
کانال تلگرام آسمونی

اینم جالبه !

داستانک های آموزنده و کوتاه

اکر به خواندن داستان کوتاه علاقه دارید این مقاله آسمونی را تا انتها را مطالعه …

% دیدگاه، نظر شما چیست؟

  1. ناشناس

    داستانها جالب بودند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تبلیغات اینترنتی