تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > چند داستان کوتاه
تبلیغات اینترنتی

چند داستان کوتاه

a few short stories چند  داستان کوتاه

قیمت دانش

مهندسی بود که در تعمیر دستگاهای مکانیکی تبحرو تخصص خاصی داشت ،چند صباحی بعد از اعلام بازنشستگی در خانه خود مشغول مطالعه بود که از شرکت با او تماس گرفته و به او اطلاع دادند که یکی از دستگاههای چند میلیون دلاری از کار افتاده و تمامی زحمات مهندسین جهت پیدا کردن مشکل بی نتیجه مانده است لذااز او تقاضای کمک نموده اند. مهندس با کمال میل پذیرفت ، بعد از چند ساعت وارسی و جستجو بالاخره علت نقص دستگاه را فهمید و در همان نقطه باگچ ضربدری زد و گفت مشکل همین جاست ، قطعه معیوب  را جایگزین نمودند  ، دستگاه دوباره شروع به کار نمود .

حسابدار شرکت مبلغ درخواستی مهندس را جویا شد مهندس در نامه ای که به او داد نوشته شده بود مبلغ  دستمزد اینجانب 50 هزار دلار می باشد ، یک دلار بابت پول یک قطعه گچ و 49.999 دلار بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا باید زد.


قایم موشک بازی دانشمندان

روزی تمامی دانشمندان گرد هم آمده و مشغول بازی قایم باشک شدند،قرعه انداختند و به نام اینیشتن افتاد،جناب دانشمند چشم گذاشت و مشغول شمردن تا عدد 100 شد،هرکسی به دنبال جایی برای مخفی شدن رفت به غیر از آقای نیوتن که دقیقا” پشت سر اینیشتن مربعی به طول و عرض یک در یک کشید و داخل آن قرار گرفت ، نود هشت، نود ونه ، صد ،انیشتن تا برگشت نیوتن را دید و محکم گفت تو را دیدم نیوتن سک سک، تا آن موقع بقیه نیز از مخفیگاه های خود بیرون آمدند و با تعجب به نیوتن و این حرکت او نگریستند ، نیوتن با آرامشی خاص گفت اشتباه کردی من که نیوتن نیستم و این مسئله راثابت می کنم .  مگر نیوتن در یک متر مربع برابر با یک پاسکال نمی باشد پس آقای پاسکال سک سک.


بنده نوازی خدا

روزی جوانکی آس و پاس در حال قدم زدن در کنار رودخانه ای بود که ناگهان متوجه تعداد زیادی سوار گشت که به او نزدیک می شدند ، در کناری ایستاد، سواران به او رسیدن ، در میان سواران درشکه ای نظر او را جلب نمو د وقتی با دقت نگریست دختری زیبا را درآن مشاهده نمود و در یک لحظه یک دل نه صد دل عاشق او شد ، از بقیه پرسید این دختر کیست گفتند دختر شاه میباشد.

از آن روز به بعد تمامی لحظات آن جوانک شده بود غم و غصه خوردن ،هر چه پدر و مادر ش او را نصیحت می نمودند که ما فقیران و بیچارگان کجا و شاه مملکت کجا به گوش آن عاشق دلسوخته نمی رفت که نمی رفت.

بعد از چند صباحی که جوانک بیچاره از فرط غم و غصه زیاد چیزی جزء پوست و استخوانی برایش نمانده بود به کنار همان رودخانه رفت و در کناری کز کرد و نشست ، پیری فرزانه و دنیا دیده از آنجا می گذشت چون حال جوانک را بدید دلش سوخت و به سمتش رفت و جویای حال زار آن جوانک گشت ، جوانک شرح ماجرا را باز گو نمود و گفت خود نیز نیک می دانم که این امر محال و ناشدنی است ولی چه کنم این دل عقل و منطق سرش نمیشود.

پیر دانا گفت راه حل این ماجرا دست من می باشد من به تو راهی رانشان می دهم تا تو به آرزوی محال خود جامه عمل بپوشانی، جوان خیلی شاد گشت ولی با شک  و دودلی پرسید که چگونه این امر میسر می گردد:

پیر گفن من این شاه را به خوبی می شناسم او آدمی بسیار مومن و خدا دوست می باشد تو باید هر روز از صبح تا شام در کنار همین پل که محل عبور و مرور مردم می باشد زیلویی بگسترانی و مشغول عبادت خدا شوی،  جوان پذیرفت و از فردا همان کرد که پیر گفته بود.

از قضا روزها و هفته ها گذشت و آوازه این جوان عابد و زاهد به دربار شاه نیز رسید ، شاه که مدتها به دنبال دامادی مطمئن و قابل اعتماد برای خود بود به دیدن آن جوانک رفت و از دور ساعتی نظاره گر اعمال و رفتار او شد،بعد از کمی تفکرو تدبر آن جوانک را  به قصر پیش خود خواست و به او گفت اگر تو راضی باشی می خواهم دخترم را به عقد تو در آورم وبه علت کهولت سن  تو را جانشین خود معرفی و تمامی امور مملکتی را به تو بسپارم. دید جوان به آرامی شروع به گریستن کرد علت را پرسید گفت  وای بر من که بنده ناشکری هستم پرسید چرا ؟ جوانک گفت من که تمامی عبادتها و راز نیازها به درگاه باریتعالی را به خاطر بنده خدا کردم واینگونه جواب و مزد خویش را دریافت کردم اگر آنها را به خاطر خود خدا می کردم  چه اجرو مزدی برای اعمال من بود ؟


قدرت بیان

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: چی شده؟ جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.

جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت … وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم. صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده. وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟ جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.


باد و خورشید

 روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت من می توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد ، دکمه ی کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تنش خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت عجب آدم سرسختی بود ، هر چه سعی کردم موفق نشدم .مطمئن هستم که تو هم نمی توانی . خورشید گفت تلاشم را می کنم وشروع کرد به تابیدن . پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد . مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست . دید از آن باد خبری نیست ، احساس آرامش و امنیت کرد . با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست . بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود . به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی منت به دیگران می بخشد از او که به زور می خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی تر است .


خرید طوطی

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ 500 دلار است.

مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟ صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.

مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌ صاحب فروشگاه: طوطی وسطی 1000 دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: 4000 دلار.

مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟ صاحب فروشگاه جواب داد:‌ صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.


جواب دندان شکن

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.


 گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش

بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 


 ما چقدر فقیر هستیم

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=10452
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

3 نظرات

  1. مریم رصایی

    هدیه به آسمونی ها
    http://www.tourismonline.co/8822/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87.html

  2. واقعا خیلی خوب و آموزنده بود.فدات آسمونی جون. 😉

  3. پریچهر

    خیلی جالب و اموزنده بودن من از داستان اخری خیلی خوشم اومد … ممنون .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.