تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > داستان های دم عید – ماهی قرمزهای گمشده
تبلیغات اینترنتی

داستان های دم عید – ماهی قرمزهای گمشده

به نام خدا

ماهی قرمزهای گمشده                                                     نویسنده:لیلا شاهپوری

هر سال که نزدیک عید می شود یاد ماهی قرمزهایی می افتم که یک روز تمام بخاطر آنها غصه خوردم و اشک
ریختم . حالا که چند سالی گذشته به یاد آنروز می خندم و گاهی هم خجالت زده می شوم….
یک هفته به عید مانده بود و بعد از خانه تکانی و خرید مایحتاج روزهای عید , تصمیم گرفتم به بازار رفته تا
چیزهایی را که برای سفره هفت سین احتیاج داشتم را خریداری کنم .
صبح زود دخترم را به مدرسه فرستادم و قرمه سبزی بار گذاشتم تا اگر خرید دیر شد برای درست کردن نهار
عجله نداشته باشم .
ساعت ده صبح بود که به همراه همسرم که قرار بود به شرکت برود راهی بازار شدم .
باورم نمیشد تا این حد بازار شلوغ باشد می دانستم که صبح سختی را خواهم داشت.
بوی عید را میشد در کوچه پس کوچه های بازار احساس کرد .
بچه های خوشحال که در حال پوشیدن لباس بودند و در حالیکه یکی از لباس ها را بر تن داشتند چشم شان باز هم
به اطراف می چرخید تا لباسی دیگر را هم انتخاب کنند.
بعد از گرفتن وسائل هفت سین , بین راه چشمم به سنبل یاسی زیبا رنگی افتاد که زیبایی عید را صدچندان میکرد.
ساعت دوازده و نیم شده بود که خریدهایم تمام شد . بنابراین به سمت خیابان اصلی رفتم تا تاکسی بگیرم .
موقع گرفتن تاکسی ناگهان یادم افتاد که ماهی قرمز نگرفته ام , بنابراین کنار یکی از ماهی فروشی های کنار خیابان
ایستادم و چهار تا ماهی ریز و ناز گرفتم که قرمزی آن را همیشه سر سفره هفت سین دوست دارم .
بالاخره بعد از گرفتن تاکسی با کلی خرید به سمت منزل رفتم .
عجله داشتم تا سریع تر به خانه برسم بعد از اینکه کرایه تاکسی را دادم با دقت داخل تاکسی را دیدم تا همه وسائل
را برداشته باشم .
با احتیاط خریدهایم را داخل آسانسور گذاشتم تا به طبقه پنجم رسیدم , در آسانسور را نیمه باز گذاشتم تا کلید را به
قفل بیندازم ولی همین که در خانه را باز کردم ناگهان در آسانسور بسته شد و تمام خرید که در آسانسور بود به
همکف رفت .
نمی دانم چه کسی دکمه آسانسور را زده بود ولی بالاخره آسانسور بالا آمد ولی همین که در آنرا باز کردم یک
گربه چاق و تپلی ناگهان از زیر پایم در رفت که داخل آسانسور بود.
با دیدن گربه که شوکه شده بودم ترسیدم و فریادی کشیدم .
بالاخره به خیر گذشت و توانستم تمام خریدهایم را به داخل منزل ببرم .
کلی کار داشتم حالا باید خریدهایم را جمع و جور میکردم .
یک ساعتی گذشت که دختر و همسرم به خانه برگشتند .
دخترم که با دیدن وسائل هفت سین ذوق زده شده بود گرسنگی اش را فراموش کرده بود .
ساعت یک و نیم بود که نهار حاضر شد و مشغول خوردن بودیم که ناگهان دخترم چیزی گفت که از کنار میز
نهار خوری پریدم .
-مامان ! چرا ماهی قرمز نگرفتی ؟ دوستام میگن ماماناشون چند روزه که ماهی خریدن !
باورم نمیشد ! ماهی ها را چه کار کردم ؟
همسرم که تازه متوجه شده بود ماهی کوچولوهای نازم گم شدند گفت :
نگران نباش فدای سرت خودم فردا صبح برات می خرم .
ولی مگر میشد فراموش کنم که ناگهان گفتم :
تازه فهمیدم همش تقصیر اون گربه چاقه است !
همسر و دخترم با گفتن این جمله شروع کردند به خندیدن و گفتند :
چی ! گربه چاقه ؟؟؟؟؟؟؟؟/
من که خیلی عصبانی بودم به سمت در رفتم تا به پارکینگ برم شاید که آن گربه چاق هنوز نتوانسته باشد مشمای
ماهی را پاره کرده باشد .
تمام پارکینگ را گشتم ولی اثری از آن گربه بدجنس نبود خیلی ناراحت بودم از اینکه در موقع مرگ نتوانسته
بودم آن بی گناهان را نجات دهم .
چشمانم کمی خیس شده بودند ولی سریع اشکم را پاک کردم تا کسی مرا نبیند.
شب شد .
هنوز از کار خودم دلگیر بودم که به همسرم گفتم زباله ها را دم در ببرد .
روی مبل نشسته بودم که دقایقی بعد همسرم بعد از گذاشتن زباله ها دم در برگشت و در حالیکه می خندید گفت:
خانم خانما ! مهمون داریم .
برگشتم و با تعجب به همسرم نگاهی انداختم !!!!
در دست همسرم مشمای ماهی قرمزهای ناز بود با خوشحالی گفتم :
کجا بودن ؟
همسرم باز هم خندید و گفت :
توی زباله ها تشریف داشتن !!!!!!!!!!
باورم نمی شد که ماهی های خشگل قاطی آشغال ها شده باشند .
…………………………………………………………..
هر سال عید به یاد آنروز , ابتدا ماهی ها را داخل تنگ می گزارم سپس به کارهای دیگرم میرسم .

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=160942
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

نظر شما چیست؟

  1. خیلییییییییییییییییی داستان قشنگی بود کلی خندیدم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.