تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > داستان های دم عید – صدای آشنا
تبلیغات اینترنتی

داستان های دم عید – صدای آشنا

صدای آشنا

نویسنده : لیلا شاهپوری

باز هم صبح شد و طبق معمول هر روز پرده رو کنار میزنم و بیرون از پنجره رو نگاه میکنم .
خانم سلیمی رو می بینم که باز هم ساک دستی تو دستشه و داره میره خرید . خانم سلیمی همسایه آپارتمان روبرویی مونه
دو تا پسر دبیرستانی و یه دختر دانشجو داره . آقای سلیمی هم کارمند اداره برقه که هر روز صبح زود میره و دیر وقت
میاد. مامانم میگه بنده خدا تمام خریدها با خانم سلیمیه . از خرید مرغ و گوشت گرفته تا نون و سبزیجا ت .
آخه تو خونه ما نصف خریدها با بابامه . مخصوصا خرید نون .
من هم هر از گاهی که از دانشگاه برمیگردم اگر سبزی تازه ای توراه ببینم حتما میگیرم . در ضمن خرید نون هم به عهده
بابام و داداشمه .
گاهی اوقات که از دانشگاه برمیگردم و خانم سلیمی رو می بینم که با چه زحمتی داره خریدهاش رو به خونه میبره خیلی
ناراحت میشم حتی بارها به مامانم گفتم : مامان ! این پسرهای خانم سلیمی فقط قد کشیدن ولی مغز ندارن ها..
طبق معمول مامانم با قیافه ای درهم میگه : دختر ! این چه وضع حرف زدنه ؟
من هم اکثرا نمیزارم حرف مامانم تموم شه و میگم : آخه به نظر شما به اینها هم میشه گفت بچه ؟ به نظر من صد رحمت
به غریبه ها . چند روز پیش دختر خانم جوادی رو دیدم که یه مقدار از خریدهای اون بنده خدا رو باهاش آورد دم خونه.
من گاهی که دانشگاه نمیرم دارم کارهای شما رو تو خونه می بینم که مدام تو آشپزخونه ای و مشغول پخت و پز و کلی
کارهای دیگه هستی . تازه بعدش هم نظافت خونه یا لباسها و چیزهای دیگه . اگه این آقا پسرها و دختر خانم یه کوچولو
خریدها رو انجام بدن میدونین چه کمکی بهش میشه؟
مامانم که می دونست حق با منه یه آه که از ته دلش بر میومد کشید و گفت :رویا جان ! تو درست میگی مادر ولی چاره
چیه ؟ اون هم مادره تموم این کارها رو بخاطر بچه هاش میکنه نه غریبه ها . اون میخواد بچه هاش فقط درس بخونن .
خب بعضی چیزها گفتنی نیست اونها خودشون باید زحمات مادرشون رو ببینن . من و تو که نمی تونیم بهشون بگیم .
…………….. ولی گاهی اوقات واقعا لجم میگیره , وقتی بچه ها رو می بینم که میان بیرون و شیک و پیک هستن و
به روی مبارک خودشون نمیارن دوست دارم …………………..
آخ که بر شیطون لعنت ………………….
نزدیک عیده و همه مشغول خونه تکونی هستند و من و بابا و داداشم تصمیم داریم به مامانم کمک کنیم .
آخه همین چند روز پیش بود که خیلی اتفاقی مامانم رو دیدم که موقع چای آوردن , ناگهان گوشه ای ایستاد و متوجه
شدم که سرش گیج رفته .
هم من این لحظه رو دیدم و هم بابام .
قبلا شنیده بودم که سن وقتی بالاتر میره , قدرت و انرژی هم کمتر میشه بخصوص واسه خانم های خانه دار …
صبح شده و باید به دانشگاه برم , آخ که چقدر دوست دارم زودتر این اسفند ماه تموم بشه .
اصلا ماه اسفند رو دوست ندارم ولی در عوضش قربون فروردین ماه هم میرم , بخصوص اون پانزده روز اول که
کلی از طبیعت و استراحت و مهمونی و غیره انرژی میگیرم .
بعد از صبحونه شده و دیگه باید زودتر مانتوم رو بپوشم تا برم ایستگاه اتوبوس , آخه این دم عیدی ترافیک بدتر
شده ولی ناگهان با سر و صدایی به خودم میام و میرم سمت پنجره .
مامانم با نگرانی داره بیرون رو نگاه میکنه .
-مامان مامان ! چی شده ؟؟
-خانم سلیمی بنده خدا حالش بد شده آمبولانس اومده .
-خوش به حال پسرهاش ………….
-رویا !!!!!! بس کن ! زود باش برو دانشگاه دیرت میشه ….
مامانم رو می بوسم و از در خونه بیرون میرم یه نگاهی به آمبولانس میندازم هنوز کسی بیرون نیست .
نمی تونم از فکر خانم سلیمی در بیام و سر کلاس بجای گوش دادن به استاد فقط دارم با برگه های جزوه ام ور
میرم , امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه .
تو راه خونه ام هوای آلوده از یه طرف و سوز سرد از طرف دیگه , چشمهام رو آزار میدن.
……………صدای موبایل ………….
-سلام مامان جونم !
-سلام رؤیا جون کجایی مادر ؟
-تو راهم از کنار مغازه ها دارم قدم میزنم و میام شاید چشمم به چیزی بخوره و بخرمش .
-باشه عزیز دلم , راستش متاسفانه خانم سلیمی فوت کرده دارم با خانم جوادی میرم خونشون ………رویا رویا!
-باشه مامان برو , کلید دارم زودی میام.
چرا پاهام سست شدند ؟ باورم نمیشه ………………
خوب به دوروبرم نگاه میکنم به خانواده ها , زوج های جوان , بچه های شاداب ………….
همه مشغول خرید هستن و هیچکس به فکر بزرگترش نیست . همین خانواده ها وقتی میرن خونه هر کسی به فکر
خودشه و نگاه نمیکنه که مادر و بزرگتر خانواده هم مثل دیگران خسته است و باید غذا درست کنه , آماده کنه ,
بشوره و جمع و جور کنه بعدش هم آوردن چای و ………………….
حالا به اطراف با دقت بیشتری نگاه میکنم , می بینم که امثال خانم سلیمی خیلی زیادند این صداها و این نگاه ها و
همه و همه برام آشنان , یه صدای آشنا.
به قول خواننده بنیامین : حالم بده …………..
دلم خیلی گرفته , حتی برای بچه های خانم سلیمی هم دلم می سوزه , چون دم عیدی عزادار هستن .
مطمئنم که اونها به این امر راضی نبودند ولی …………………….
نزدیک غروبه , مثل اینکه آسمون هم دلش گرفته آخه داره بارون می باره …………

پایان

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=160902
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

نظر شما چیست؟

  1. چقدر ناراحت شدم درسته ما اشتباه زیاد داریم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.