تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > داستان تخیلاتی – زمین تنهائی ( به مناسبت روز درختکاری )
تبلیغات اینترنتی

داستان تخیلاتی – زمین تنهائی ( به مناسبت روز درختکاری )

زمین تنهائی                  نویسنده : لیلا شاهپوری

زمین پس از به وجود آمدن تنها بود . تصمیم گرفت به دوردست ها برود شاید بتواند دوستی پیدا
کند . روزهای زیادی در راه بود که ناگهان به شیء نورانی برخورد .
زمین رو به این شیء نورانی کرد و گفت : سلام ای روشن کننده !
شیء نورانی جواب داد : سلام ! تو کیستی ؟
زمین جواب داد : من زمین هستم که می توانم هر جا که دوست دارم بروم می خواهم دوستی
پیدا کنم تو که هستی ؟
شیء نورانی گفت : من خورشید تابان هستم که می توانم گرما به اطراف ببخشم . من می توانم
دوست خوبی برای تو باشم .
زمین خوشحال شد و تصمیم گرفت که کنار خورشید تابان بماند .
روزها گذشتند تا اینکه یک روز زمین و خورشید در کهکشان چشمشان به دانه ای کوچک افتاد.
آنها با تعجب به دانه گفتند : تو چرا تنهایی و به کجا میروی :
دانه گفت : من سالهاست که در کهکشان تنها هستم ولی دوستی پیدا نکردم که در کنارش بمانم .
اگر کسی به من پناه دهد من سرسبزی را به او هدیه خواهم داد .
زمین خوشحال شد و گفت : ای دانه کوچک ! من تو را می پذیرم . تو می توانی برای خودت
خانه ای داشته باشی و در کنار تخته سنگ ها جایی داشته باشی .
دانه خوشحال شد و به روی زمین فرود آمد .
سالها گذشت که روزی از روزها زمین میهمانی دیگر را در خود جای داد و آن آب بود .
زمین , خورشید , دانه و آب دوستان خوبی شدند تا اینکه ……….
دوستی دیگر به جمع آنها اضافه شد و آن انسان بود.
ابتدا انسان به زمین احترام می گذاشت و از اینکه زمین به او پناه داده بود خدا را شکرگذار بود.
زمین پس از سالهایی طولانی و به لطف خورشید , دانه و آب سرسبز شده بود .
آب به رود و رود به دریا و دریا به اقیانوس تبدیل شد ولی …………..
انسان طمع کرد و کم کم برای آرامش بیشتر خودش شروع به قطع کردن درختان کرد و ..
زمین دچار مشکل شد .
حالا تکان های شدید زمین باعث شده بود رودها پخش شوند و خورشید بیشتر می تابید تا باران
ببارد و رودها دوباره پر شود ولی خورشید حالش بد شده بود زیرا از خستگی و کار زیاد نظم
درونی اش به هم ریخته بود .
دانه پس از مدت ها تصمیم گرفت برای همیشه زمین را ترک کند زیرا دیگر مکان مناسبی برای
زندگی کردن نبود .
خورشید برای آرامش دادن به زمین به او نزدیک تر شده بود و این کار باعث بخار اقیانوس شده
بود . بنابراین آب کم کم از بین رفت .
انسان ها همه مردند.
خورشید پس از مدتی برای همیشه از بین رفت و زمین دوباره تنها شد و تنهایی و تنهایی بدون
هیچ دوستی ……………………..
زمین هم در کهکشان ناپدید شد ..

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=1106
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

نظر شما چیست؟

  1. آره بخدا واقعا ما انسانها روی زمین اضافه ایم آخرش هم نابودش می کنیم

  2. خیلی زیبا توصیف کردی .
    ای کاش ما انسانها تحت تاثیر قرار بگیریم!!!!!!!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.