تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > آخرین دیدار یک مادر – داستانی به مناسبت روز مادر
تبلیغات اینترنتی

آخرین دیدار یک مادر – داستانی به مناسبت روز مادر

( این داستان را بر اساس یک داستان واقعی نوشته ام که خیلی از جزئیات را تغییر داده ام و تقدیم میکنم به تمام مادرانی که فرزاندانشان را به هر دلیلی از دست داده اند . )
جنگ بود و سختی …………… مادران زیادی منتظر عزیزانشان بودند یا زنده بر می گشتند یا شهید شده و در بهترین حالت جنازه ای هم آورده میشد .
خانم سعادت هم یکی از همین مادرها بود که پسرش در جنگ بود و هر بار که برای مرخصی می آمد انگار که دنیا را به خانم سعادت داده ای .
ابراهیم پسر کوچک و به اصطلاح ته تغاری خانم سعادت بود و غیر از ابراهیم دو پسر دیگر هم داشت که آنها ازدواج کرده و هر کدام سر زندگیشان بودند .
خانم سعادت تنها زندگی میکرد و وقتی ابراهیم به جنگ می رفت او تنها کاری که می توانست بکند دعا و نیایش بود هم برای پسرش و هم برای پسران دیگران .
همیشه موقع مرخصی بین مادر و فرزند دعوا بود , مادر دوست داشت عروسی پسرش را هر چه زودتر ببیند ولی ابراهیم مخالف بود .
در یکی از مرخصی ها ابراهیم به مادرش اجازه داد تا دختری را برای او انتخاب کند .
خانم سعادت مدتها منتظر چنین روزی بود و هنوز ابراهیم برنگشته دختر خوبی را برای او انتخاب کرد .
شهلا خواهر یکی از شهیدانی بود که جزء اولین شهدای محله آنها بود .
خانم سعادت پس از خواستگاری از شهلا منتظر جواب ماند , مگر میشد کسی از ابراهیم بد بگوید او همیشه پسری خوب برای مادرش بود .
همه اهالی او را بخوبی می شناختند .
ابراهیم باری دیگر به مرخصی آمد و این بار جشن عقدکنان در انتظارش بود .
روزی خوب برای خانم سعادت بود انگار در ابرها غوطه ور بود پسرش, ابراهیمش , ته تغاری اش در لباس دامادی بود و بزرگترین آرزوی مادر هم همین بود .
دو روز بعد ابراهیم با مادر و نوعروس خداحافظی کرد و دوباره به جنگ رفت.
دو ماه بعد عروسی هم برگزار شد و یک هفته بعد از عروسی قرار بود ابراهیم برای آخرین بار هم برود ولی اینبار برای گرفتن تسویه به اهواز رفت زیرا دو سال خدمتش در جبهه به اتمام رسیده بود.
خانم سعادت خوشحال بود که پسرش به خوبی و خوشی قرار است که برگردد.
دو روز گذشت و سومین روز بود که دونفر از طرف ستاد محله به سمت منزل خانم سعادت رفتند و با دلهره و ناراحتی زنگ زدند .
خانم سعادت دم در آمد و …………………
خانه خانم سعادت خیلی شلوغ بود و از هر سمت صدای گریه و زاری می آمد و آوای قرآن همه اهالی را جمع کرده بود .
کسی باور نمیکرد امکان نداشت که ابراهیم شهید شده باشد .
ابراهیم با برگه تسویه به دست قصد داشت با اتوبوس سمت ایستگاه قطار برود که بمباران شروع میشود و او بر اثر بمباران هوایی مجرح شده و در بیمارستان به شهادت میرسد .
نیم ساعت قبل از شهادتش از مخابرات به همسرش تلفن زده بود .
یک سال گذشت و مادر نتوانست این غم بزرگ را تحمل کند و دار فانی را وداع گفت .
مراسم بزرگی برای او برگزار شد و او را در همان گلزار شهدا در گوشه ای دیگر به خاک سپردند.
هم اکنون ابراهیم بزرگ شده است , تعجب نکنید همسر ابراهیم باردار بود او بعدا متوجه شد ولی فرزند شهید هم نتوانست مادربزرگ را زنده نگهدارد .
………………….
مادران زیادی به هر نحوی فرزندان خود را از دست داده اند و در غم عزیزانشان هستند صبر تنها داروی این مادران است .

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=1597
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.