تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > شعر > اشعار روز تاسوعا
تبلیغات اینترنتی

اشعار روز تاسوعا

tasoa poetry اشعار روز تاسوعا

خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست

اصلی ترین ستون خیام حرم شکست

فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست

در اوج درد تکیه گه آخرم شکست

از ناله های «یا ولدی» در کنار تو

معلوم شد که باز دل مادرم شکست

درد مرا فقط پدرم درک می کند

دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست

ساق عمود در سر تو گیر کرده است

نعره زنم که وای سر حیدرم شکست

تو در میان علقمه از پا نشستی و

در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست

وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:

دیدی غرور ساقی آب آورم شکست

آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند

گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست

وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند

هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست

 

***************************

 

من آب را وقتی فراهم کرده بودم

دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم

قبل از زمانی که بریزد آبرویم

نذرش همه دار و ندارم کرده بودم

آقا اگر در دستهایم بود شمشیر

من شرّشان را از سرت کم کرده بودم

دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه…

حیوان صفتها را من آدم کرده بودم

فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو

دنیای آنها را جهنم کرده بودم

چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند

این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم

با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم

وقتی برای مشک سر خم کرده بودم

تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد

با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم

روی اسبِ سرکش امواج زین انداخته

آن که روی آب را هم بر زمین انداخته

رود انگشتی ست جاری که ابالفضلِ جوان

پا به دریا برده و بر او نگین انداخته

رود دریای خروشانی شده در پای مرد

مثل ماهی که به زحمت پوستین انداخته

آن ابالفضلی که نَفْسَش هم یقیناً سرکش است

آن چنان نَفْس قوی را این چنین انداخته

طاق ابرویی که زیر گیسویش کرده کمین

تیر بر قلب سپاهِ در کمین انداخته

تو رگِ غیرت بخوانش من کلید قفل ها

قل هو اللهی که بر روی جبین انداخته

در همین نقطه فقط کوهی به کوهی می رسد

روی پیشانیش آن وقتی که چین انداخته

وسعت دیدش وسیع است و به جنگِ یک سپاه

اولین را کشته روی آخرین انداخته

 

***************************

 

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد

نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار

مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن

صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا

صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین

داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست

بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

سربازار نباید به تو می خندیدند

جگر گریه گریبان دریدن دارد

اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود

مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

همین که نام بلندش کنار من پیچید

میان هر دو جهان اعتبار من پیچید

شهاب هر چه رها شد به جان خویش خرید

ز بس که ماه حرم در مدار من پیچید

قرار بود خرابش کند امان نامه

چه لحظه ها به خودش در کنار من پیچید!

همین که رفت، نشستم به روی دست زدم

خدا به خیر کند! کار و بار من پیچید

دخیل طفل رباب مرا نشانه گرفت

همین که تیر به مشک نگار من پیچید

سرش که ریخت سر شانه اش، به دنبالش…

صدای گریه ی بی اختیار من پیچید

سر عمود سرش را به هر طرف می برد

ز بس که رفت و به گیسوی یار من پیچید

گه فرود که برگشت، علتش این بود

رکاب اسب به پای سوار من پیچید

کنار علقمه وقتی روی زمین افتاد

صداش بیشتر از انتظار من پیچید

شکستنش کمرم را شکست و جار زدند

قدم، قدم، خبر انکسار من پیچید!

 

***************************

 

خبر پیچید سقا بهم پیچید

کنار خیمه ها آقا بهم پیچید

قمر افتاد، پشت سرش آفتاب افتاد

همین جا بود عاشورا بهم پیچید

سرش از سر بلندی بود، بالا بود

عمود آنقدرها زد تا به هم پیچید

نه، این مال زمین افتادن او نیست

دو چشمانش همان بالا به هم پیچید

تمام اتفاقاتی که انجامید

همه یک جا شد و یک جا به هم پیچید

هزاران چشم خیره، خیره تر می شد

بساط دختر زهرا به هم پیچید

و نا گه دختری داد زد گفت بابا…

بیا که معجر زن ها بهم پیچید …

 

***************************

 

گر نخیزی تو زجا ، کار حسین سخت تر است

نگران حرمم ، آبرویم در خطر است

قامت خم شده را هر که ببیند گوید

بی علمدار شده ، دست حسین بر کمر است

داغ اکبر رمق از زانوی من برد ولی

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

دست از جنگ کشیدند و به من می خندند

تو که باشی به برم باز دلم گرم تر است

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

پیش من با سر منشق شده تعظیم نکن

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

علقمه پر شده از عطر گل یاس ، بگو

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند

قد و بالای رَسا هم باعث دردسر است

اصغر از هلهله کردن بدنش می لرزد

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

تیر باران که شدی یاد حسن افتادم

دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

که دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

 

***************************

 

روی این پشت شکسته کوهی از غم ریخته

برسرم بی تو برادر خاک عالم ریخته

زود پیدا کردمت ٬اینقدرها هم سخت نیست

پیکرت را دیده ام٬ در راه کم کم ریخته

رد سرخی که به دنبالم کنارت آمده

خون دست توست٬ از مابین دستم ریخته

زخمهایت٬ ابروانت٬ بند بندت وا شدند

بر سرت انگار صدها ابن ملجم ریخته

از عمودی که سرت خوردست سنگین تر نبود؟

چهره زیبای تو بدجور درهم ریخته

دخترانم را به دستت دادم و حالا ببین

جمع نامحرم سر آن چند محرم ریخته

 

***************************

 

من و اشک و علمداری که دیگر بر نمی خیزد

چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد

مریزید آب های بی حیا در این سرازیری

ز مشک آبرو داری که دیگر بر نمی خیزد

بیا و زخم های کهنه و نو را تماشا کن

کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد

عمویی خواب رفت، از خواب افتادند چشمانی

مگو حرفی ز بیداری که دیگر بر نمی خیزد

خبر آمد تمام چشم ها باران شد و بارید

ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد

نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد

میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد

کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما

عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمی خیزد

 

***************************

 

عاقبت لشگری ازتیر گرفتارش کرد

به زمین خوردن درعلقمه وادارش کرد

اولین مرتبه اش بود نشد برخیزد

تن بی دست خجالت زده از یارش کرد

دستش افتاد و نیفتاد علم از دستش

رحم الله به شیری که علمدارش کرد

ترک خشک لبش رو نمی انداخت به آب

غم چندین لب تاول زده ناچارش کرد

آبرو درخطر و مشک به دندانش بود

تیر نامرد به یک طفل بدهکارش کرد

گرچه خم شدکمرکوه ولی فایده داشت

سجده برهمت دریایی ایثارش کرد

سردرهم شده اش راسرنیزه بستند

زخمش انگشت نمای سربازارش کرد

 

***************************

 

چند آسمان ورای تمنای ابرها

فریاد میزنند که مولای ابرها

بی تو قرار نیست ببارند غیر خون

این سرنوشت حتمی فردای ابرها

باران ! که چون نرفتن تو غیر ممکن است

لختی بمان به روی حرم جای ابرها

اطفال صف کشیده که بر شانه ات روند

چون دیدنیست دشت زبالای ابرها

از شرم آب شد بدنت تا بخار شد

از جسم توست تک تک اجزای ابرها

اینگونه شد که راز فراوانی غمت

پیوند میخورد به معمای ابرها

یک ماه گمشده ! به تمنای آب نیست

منظور خواهرت ز تماشای ابرها

در امتداد آبی سیر نگاه تو

پا میگذاشت قافله جا پای ابرها

برخیز چون به علقمه مه گرفته ات

خیره شده خدای تو از لای ابرها

 

***************************

 

مثل دریا شده است و تر شده است

آسمان بود و باز تر شده است

پیش رویش هزار چشمه عطش

پشت سر آب نوحه گر شده است

بعد معراج دست ها؛ حالا

هر عمودی چه با جگر شده است

ای برادر برادرت دریاب

موقع رفتنم دگر شده است

او که از خیر دیدنش نگذشت

تیری اما به چشم شر شده است

چیزی از او نمانده است ولی

از همه هر که هست سر شده است

دختری هم به معجرش میگفت

حتم دارم که یک خبر شده است

عطر نیلی آسمان برداشت

دستهایی که بال و پر شده است

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=79234
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

poem-about-autumn1

شعری درباره پاییز

با توجه به اینکه در پایان فصل پاییز هستیم بر آن شدیم تا مقاله ای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.