تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > شعر > شعر ای شب، نیما یوشیج
تبلیغات اینترنتی

شعر ای شب، نیما یوشیج

night poetry شعر ای شب، نیما یوشیج

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش

یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم

دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم

عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم

نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان

چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟

دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه

بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت

این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست

خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست

بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،‌باری

آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در

و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور

ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟

بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر

بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر

کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟

عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟

در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟

تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟

بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور

تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟

تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟

یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری

بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش

بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد

وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد

شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟

بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه

یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه

بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=88104
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

text-on-the-snow2

متنی زیبا در مورد بارش برف

همانطور که می دانید فصل زمسنان و بارش برف و باران در راه است. به …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.