تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم : قسمت یازدهم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم : قسمت یازدهم

شاید زنده بمانم                                   نویسنده : لیلا شاهپوری
قسمت یازدهم .

 

 

 

چند روز از تصادفم میگذشت تا اینکه پرستار بخش سی سی یو با عجله به دکتر خبر داد که یکی
از بیماران بهوش آمده .
پس از اینکه چشمانم را باز کردم مرد غریبه ای با لباس سفید را بالای سرم دیدم .
تمام بدنم بی حس بود حتی چشمانم را بزور میتوانستم باز کنم .
تازه یادم آمده بود که در مسیر دانشگاه تصادف کرده بودم .
دکتر لبخندی زد و گفت :
-سارا خانم یادت میاد چیشده ؟ میتونی حرف بزنی ؟
چشمانم را بازو بسته کردم و لحظه ای بعد پرستاری هم کنارم قرار گرفت و رو به دکتر گفت :
-آقای دکتر خانوادش خیلی بیقراری میکنن به مادرش بگم بیاد ببینتش !
دکتر گفت البته بگو بیاد ولی یک نفر یک نفر بیان .
مدتی بعد مادرم را با چشمانی گریان بالای سرم دیدم .
او مرا در آغوش گرفت و مدام خدا را شکر میکرد .
بعد از مادرم پدرم را کنارم دیدم ..
سه روز از به هوش آمدنم میگذشت و دیگر از بخش سی سی یو بیرون آمده بودم و در اتاقی دیگر
بستری بودم .
روزهای عجیبی بود مدام احساس میکردم چیز گمشده ای دارم ولی نمیتوانستم آنرا درک کنم .
کم حرف شده بودم و بیشتر نگاه میکردم .
عجب روزهایی بود !!!
روز چهارم بود که قرار شد مرخص شوم ..
خوشحال بودم که قرار است از آن محیط وهم آلود بروم ..
وقتی رضا لباس هایم را از منزل آورد با عجله شروع به عوض کردن آنها کردم .
دوست داشتم هر چه زودتر به منزل برگردم ..
بسمت آسانسور رفتیم قدم هایم مرا به خارج از بیمارستان می کشاندند ..
دم در آسانسور بود که کسی بیرون آمد و با مادرم احوالپرسی کرد .
مادرم گفت : سارا این خانم مادر یکی از بیماراییه که تو سی سی یو کنار تو بستری بود .
زن مرا در آغوش گرفت و گفت : دخترم خوشحالم داری برمیگردی سر خونه و زندگیت ..خدا کنه
مهتاب منم مثل تو بهوش بیاد و دوباره بتونه راه بره شادی کنه بچه هاشو ببینه و ..
ناگهان زن شروع به گریه کرد و با ناراحتی گفتم :
-گریه نکنین خانم امیدوارم دخترتون حالش خوب شه .
او باز هم مرا در آغوش گرفت و پس از مدتی بسمت پارکینگ رفته و بسمت منزل براه افتادیم.
در بین راه به آسمان نیمه ابری شهر نگاه میکردم و احساس غریبی داشتم که قابل گفتن نبود.
بالاخره رسیدیم .
خیلی خوشحال بودم که پس از دو هفته وارد اتاقم میشوم .
پس از وارد شدن ناگهان نفسم گرفت …
مدتی ایستادم و به اطراف نگاهی کرده و …
رضا وارد اتاق شد و گفت :
-سارا ! چیزی شده ؟ یاد اون زن افتادی ؟
با تعجب رو به رضا برگشتم و گفتم :
اون زن ؟ کدوم ….
هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که ….
زن ؟ کسی رو که تو اتاق دیدم ؟
رضا نزدیکتر شد و گفت :
-آره خب . من فکر میکردم واسه همینه که خیره موندی ! یعنی یادت رفته بود ؟
سرم گیج رفت و به زمین افتادم .
رضا دستم را گرفت و با صدای بلند گفت :
-مامان مامان ! یه کم آب قند درست کن فکر کنم سارا فشارش پایین باشه داروهاش رو بیار .
با کمک رضا روی تخت نشستم .
مادرم با عجله به اتاقم آمد و گفت : چیشده ؟
رضا گفت چیزی نیست نگران نباش تا سرحال شه یه کم طول میکشه .
پس از خوردن دارو و آب قند روی تخت دراز کشیدم .
خوابم برد .
شب شد .
خواب … تنها … کابوس … و ترس .
تمام شب را در کابوس سر کردم ولی صبح چیزی را به خاطر نمی آوردم .
بیدار شدم و روی تخت مدتها نشستم .
مادرم آرام در را باز کرد و وارد شد .
-سلام دختر گلم حالت چطوره ؟ بهتری مادر ؟
نگاهی به مادر همیشه نگرانم کردم و گفتم :
-نمیدونم مامان نمیدونم .
مادرم کنار تختم نشست و دستانم را گرفت و گفت :
-چیشده ؟ چیزی دیدی ؟ دیشب خواب میدیدی ؟ دیشب ده بار اومدم اتاقت مدام تو خواب حرف میزدی
نمیدونم چی میگفتی حرفات معلوم نبود ولی انگار با کسی حرف میزدی .
سرم را تکان دادم و گفتم :
-حرف میزدم ؟ ولی چیزی یادم نمیاد همش فکر میکنم خاطرات زندگیمو فراموش کردم انگار یچیزی
رو بعد از تصادف از دست دادم .
مادرم دستم را محکمتر گرفت و گفت : خوب میشی عزیز مادر خوب میشی .
سه روز گذشت ….
صبح روز چهارم قرار بود دوباره به بیمارستان بروم تا به سفارش دکتر یک بار دیگر آزمایشات و
عکسی از سرم گرفته شود .
با رضا و مادرم به بیمارستان رفتیم .
پس از انجام آزمایشات مادرم رو به رضا گفت :
-رضا میخوام یه لحظه برم به خانم رضایی سر بزنم .
به مادرم گفتم : خانم رضایی کیه ؟
مادر گفت : همون خانمی که تو رو دم در آسانسور دید دخترش کنار تو بستری بود برم ببینم حالش
بهتر شده ؟
میخواستم ببینم چه کسی کنارم بستری بوده بنابراین با مادرم به سمت سی سی یو رفتیم .
پرستاران بخش با دیدنم خوشحال شدند و بسمتم آمدند و اجازه دادند که لحظه ای به بیماری که کنارم
بستری بود سری بزنیم .
خانم رضایی و دختری آنجا بودند.
آنها با دیدن ما سمت مان آمده و مرا در آغوش گرفتند .
پشت شیشه به بیماران بخش نگاه کردم .
باز بیماری دیگر به اتاقی که من بودم اضافه شده بود .
دختری که بعدا فهمیدم اسمش مینا و خواهر بیمار کناری من بوده گفت :
-می بینی سارا خانم ! خواهرم انگار سالهاست خوابیده چقدر آروم ! خدا کنه دوباره برگرده . دکترها
خیلی امید ندارن ولی مادرم …
اشک نگذاشت که مینا حرفش را ادامه دهد .
به مهتاب بیماری که کنار او بستری بودم نگاه کردم .
دستانم را بسمت شیشه بردم وبه چشمان بسته او خیره شدم و ….
برگشتم .
مادرم گفت :
-چیه مادر بریم ؟ حالت خوب نیست ؟
صدای گام های کسی را میشنیدم دکتر بود که در حال نزدیک شدن بود …
دکتر رو به من گفت :
-به به سارا خانم حالت چطوره ؟
مادرم .. خانم رضایی .. مینا .. پرستار و دکتر با تعجب نگاهم میکردند !!!
هیچ جوابی ندادم و ناگهان گفتم :
-مهتاب مهتاب مهتاب ……. و ……….

 

برای دیدن قسمتهای قبلی به لینک زیر بروید .

” شاید زنده بمانم “

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=163524
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.