تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم : قسمت پنجم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم : قسمت پنجم

” شاید زنده بمانم ”                                                        نویسنده : لیلا شاهپوری
قسمت پنجم .

 

 

هر دختری خواستگارانی داره و من هم همینطور ..
نسبت به خواهرها و برادرم همیشه آرومتر بودم واسه همین پدر و مادرم علاقه خاصی بهم نشون
میدادن حتی برادرم هم همیشه احساسش رو بهم ابراز میکرد ..
مادرو پدرم بخاطر مازیار برادرم خیلی روزهای بدی رو پشت سر گذاشتند ..
مازیار تو زندگیش خیلی بد آورد زنش از همون اول با جنگ وارد زندگیش شد بخاطر خرید حاضر
بود دست به هرکاری بزنه دعوا کشمکش …
بعد از طلاقش خیلی زود از ایران رفت تا چیزایی که دیگه اینجا راضیش نمیکرد رو اونجا پیدا کنه
مسعود پسر مازیار موقع طلاق 2 سالش بود و پیش مامانم بزرگ شد ..
بخاطر دعواهای مازیار و زنش بابام یه بار سکته کرد و مامانم دچار زخم معده شده بود ..
من و مینا خواهر کوچیکترم شاهد تمام این دعواها بودیم ولی مامانم همیشه کنار من دردهاشو میگفت
ذاتا دوست نداشتم خیلی حرف بزنم ولی سعی میکردم شنونده خوبی برای کسی که دردی تودلش داره
باشم بنابراین ساعتها به حرفهای مادرم گوش میدادم .
مینا اونموقع 15 سالش بود و سعی میکرد بدور از این حرفها درسش رو بخونه ..
ازدواج واسه من مثل یه تعهد بود انگار یه دختر باید روزی بره همین ..
خونوادم بخاطر روحیه آرومم میترسیدن با هر کسی ازدواج کنم وقتی آرش به خواستگاریم اومد
مازیار خیلی خوشحال شد چون آرش رو خیلی خوب می شناخت .
روزها میگذشتند زندگیم از لحاظ مالی در بهترین وضعیت بود آرش دندانپزشک بود ..
من بعد از اینکه مدرک کارشناسیمو تو رشته پرستاری گرفتم مدتی رو تو بیمارستان بود ولی بعد
از ازدواج مدتی رو نرفتم تا اینکه اولین فرزندم سیامک بدنیا اومد .
سیامک زندگیمو از حالت عادی درآورد و دیگه شد همدم تنهاییام ..
سیامک 3 ساله بود که مونا بدنیا اومد .
ناگهان مهتاب آه بلندی کشید و نگاهی به خودش در اتاق سی سی یو کرد و ادامه داد :
-هیچوقت تصور نمیکردم روزی زندگی خصوصیمو واسه کسی تعریف کنم ..
اشکهای مهتاب دقیقه به دقیقه بیشتر میشدند و من غرق در صحبتهای او بودم که باز در ادامه گفت:
-یکی از روزهای گرم تابستانی بود که سیامک رو به کلاس ژیمناستیک میبردم اونموقع 5 سالش بود
مونا حالا دیگه 2 ساله بود و پیش مامانم بود موقعی بود که باید دنبال سیامک میرفتم تو ترافیک بودم
نگاهی به پیاده رو و مغازه ها انداختم که ناگهان چشمم به آرش افتاد خواستم صداش کنم تعجب کردم
چنین موقعی تو مطب نیست تا خواستم بگم آرش ..که یهو دیدم با کسی حرف میزنه خوب نگاه کردم
یه زن بود …
فکر کردم لابد برای خرید دارو یا تجهیزاتی بیرون اومده و کسی رو دیده ولی کاراشون عادی نبود
با هم میخندیدن و زن دست آرش رو گرفت و بسمت دیگه ای رفتن ..
با بوق ماشین پشتی بخودم اومدم و براه افتادم اون صحنه چند بار از جلوی چشمام گذشت ..
مهتاب نگاهی بطرف پدرم کرد و گفت :
-سارا ! نگاه کن یه مردی داره با بابات حرف میزنه ببین واست آشناست ؟
بعد از اینکه مهتاب حرفش را قطع کرد بسویی که او اشاره داد نگاهی کردم و با ناراحتی گفتم :
-رضاست داداشمه ..
بابامو بغل کرده بود و گریه میکرد خودبخود گریه ام گرفت .
مهتاب گفت : پس مادرت کجاست ؟ لابد خونه مونده یا نکنه بهش نگفتن !
واقعا نمی دانستم در آن لحظه مادرم کجا میتوانست باشد خیلی نگران بودم تا اینکه رو به مهتاب گفتم:
-مهتاب جون ! میخوام از مامانم خبری بگیرم یعنی چشمامو ببندمو بهش فکر کنم میرم پیشش ؟
مهتاب گفت آره سارا اصلا بزار با هم بریم نمیخوام تنها باشی .
تا اینکه بالاخره با تصور مادرم به خانه مان رسیدم .
مادرم روی تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود و خاله و دخترخاله ام هم بالای سرش
بودند .
کنارش نشستم و دستانش را گرفتم شاید که با اینکار لحظه ای مرا حس کند و آرام گیرد .
مهتاب در آنموقع گفت :
-دستشو بگیر با این کار مطمئن باش تو رو حس میکنه درست مثل من که بچه هامو بغل میکنم .
دستهای مادرم را محکم گرفتم و با تمام وجودم گریه کردم .
مهتاب در گوشه ای از پنجره به بیرون از اتاق خیره شده بود خوب به او نگاه کردم چشمانش چیزی
را میگفت که مرا لحظه به لحظه کنجکاوتر میکرد .
نمی دانم سرگذشت او چه بوده که این چنین غم پنهان را میشد در کنارش حس کرد ..
ساعتی را کنار مادرم گذراندم …
آنروز گذشت و نزدیک غروب بود که مهتاب گفت :
-سارا ! تو بهتره پبش مامانت بمونی اون بهت نیاز داره من باید برم .
رو به مهتاب گفتم ولی تو کجا میری ؟
مهتاب با خوشحالی گفت : دارم میرم پیش عزیزای دلم پیش بچه هام .
در این چند ساعتی که مهتاب را دیده بودم این اولین باری بود که با ذوق و اشتیاق حرف میزد .
خوب به او نگاه کردم مادری با دردی که هنوز کامل نمیدانستم و در حال پرواز بسوی فرزندانش .
لحظه ای به مادرم نگاه کردم و بعد رو به مهتاب گفتم :
-میشه منم بیام ؟
خیلی دوست دارم بچه هاتو ببینم ! اگه اشکالی نداره ؟
مهتاب با لبخند همیشگی اش گفت :
-تو دیگه از خودمی کنارمی خیلی دوست دارم گلهای خوشگلمو ببینی .
و بسمت مهتاب رفتم تا مادری را برای دیدن فرزندانش منتظر نگذارم .
لحظه ای دیگر به مادرم نگاه کردم و بهمراه مهتاب رفتم ….
آپارتمانی بزرگ در یکی از منطقه های شمال تهران ..
خانه ای بسیار زیبا که با سادگی تزئین شده بود و در نقاط مختلف آن گلهایی بسیار زیبا دیده میشد .
به محض رسیدن خودم را در هال دیدم و خبری از مهتاب نبود ..
سه اتاق خواب بود که بسمت آنها رفتم در یکی از آنها مردی خوابیده بود و با توجه به عکس متوجه
شدم او آرش همسر مهتاب است و در اتاقی دیگر پسری بود و می دانستم که او سیامک است که الان
11 سالش بود و …
بالاخره اتاق آخر که کاغذ دیواری رنگ صورتی با عکس عروسک هایی زیبا داشت معلوم بود اتاق
مونا است و مهتاب را دیدم که در کنارش خوابیده بود و اشک میریخت ..

 

برای خواندن قسمتهای قبلی به لینک زیر بروید .

” شاید زنده بمانم “

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=163248
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.