تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم : قسمت سوم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم : قسمت سوم

داستان ” شاید زنده بمانم ”                                                 نویسنده : لیلا شاهپوری

قسمت سوم .

 

 

آن شب را کنار مادرم خوابیدم و او تا ساعتها پا ب پای من بیدار بود ..
خیلی برای خانواده ام غصه می خوردم آنها گناهی نداشتند ولی مجبور بودند تمام اتفاقات را ببینند
و با قضیه کنار بیایند .
صبح شده بود مامان هنوز خواب بود ولی من بیدار شده بودم و لحظه ای فکر میکردم تمام اتفاقات
دیشب یک خواب بوده است .
ولی آن روح را دیده بودم و می دانستم که حتما باز هم او را خواهم دید .
حتی می ترسیدم در یخچال را باز کنم تا کمی آب بخورم .
از سرمای یخچال هراس داشتم ..
بسمت پنجره هال رفتم نگاهی به بیرون کردم باد می زد و از لای پنجره سوز سردی با فشار به
داخل می آمد .
ساعت 7 بود و دیگر باید کم کم آماده میشدم تا به دانشگاه بروم .
رضا بیدار شده بود با دیدنم گفت :
-خوبی بهتری ؟ بنظر من امروز دانشگاه نرو بمون خونه .
رضا دوباره مثل همان روزهایی شده بود که در روستای لاویان بودم ولی سعی کردم با خونسردی
جوابش را بدهم .
-نه باید برم دانشگاه امروز مبحث درسامون مهمه والا عقب می مونم .
من و رضا در حال حرف زدن بودیم که مامان سر رسید و گفت :
-خوبی سارا جان ! نمیخواد بری دانشگاه مادر ..
هنوز مامان در حال حرف زدن بود که بابا رسید که در همان لحظه گفتم :
-بابا مامان رضا من خوبم فکر کنم دیشب تو خواب چیزی دیدم باور کنین چیزیم نیست خوب خوبم
خیالتون راحت باید امروز برم دانشگاه خب خب .
بعد هم رو به مامان گفتم تروخدا صبحونه رو زودتر حاضر کن باید برم .
تصمیم گرفتم دوش بگیرم تا خستگی اتفاقات شب گذشته از تنم خارج شود .
موقع صبحانه همه مرا نگاه میکردند آن هم با نگرانی و ترسی عجیب که کاملا حس میکردم .
بالاخره با نصیحت های مداوم مامان به سمت دانشگاه براه افتادم .
سوز سرد زمستانی را میشد در آخرهای فصل پاییز حس کرد .
برای اولین بار با دیدن مردم در اطرافم خوشحال بودم از تنهایی میترسیدم .
دوست داشتم مابین آنها ساعتها قدم بزنم تا اتفاقات شب گذشته از ذهنم برود .
سرمای عجیبی بود کمی لرز داشتم به ایستگاه اتوبوس رسیدم و سوار شدم .
احساس عجیبی داشتم همانند آن بود که فیلمی را روی دور آهسته می دیدم به کسانی که داخل اتوبوس
بودند نگاه کردم بعضی از آنها مشغول حرف زدن بودند ولی چرا تا این حد آرام حرف میزدند !
اتوبوس ایستاد و باید پیاده میشدم ولی همه چیز عادی بود .
لحظه ای همانند آن بود که خواب میدیدم ..
قدم هایم سنگین شده بود عین یک روبات بودم باورم نمیشد چه بلایی داشت بر سرم می آمد .
بسمت کوچه دانشگاه رفتم خلوت بود کسی نبود ولی ناگهان ….
ضربه ای شدید به پاهایم و ….
درد شدیدی را در پاهایم احساس میکردم و قدرت نداشتم از روی زمین بلند شوم .
با زحمت زیاد بلند شدم و پالتویم را که کمی خاکی شده بود پاک کردم .
تازه متوجه شدم چقدر اطرافم شلوغ شده خیلی خجالت میکشیدم ماشینی کنارم ایستاده بود پس ضربه
شدید بخاطر برخورد آن ماشین بود !
خوب بخودم نگاه کردم دردم برطرف شده بود چیزی نشده بودم بنابراین به کسانی که آنجا بودند گفتم
من خوبم کاری به راننده نداشته باشید کلاسم دیر شده باید بروم ..
ولی هیچکس توجهی به حرفهایم نداشت که در این میان چند نفر از همکلاسیهایم را دیدم و با تعجب
گفتم :
-سلام بچه ها ! کلاس شروع نشده شما هنوز اینجایین !
ولی آنها هم توجهی بمن نداشتند .
نگاهم بسمتی رفت که آنها را بخود مشغول کرده بود …
خوب نگاه کردم جلوتر رفتم و …
دوباره نگاه کردم .. نه نه امکان نداشت چیزی را که میدیدم !!!!
خودم بودم غرق در خون وسط کوچه و دوستانم گریه کنان بالای سرم …
خدایا ! چطور ممکن بود هیچوقت تصور نمیکردم چنین صحنه ای در دنیای واقعیت وجود داشته
باشد زیرا تمام این اتفاقات را تنها در خیال میدیدم .
هنوز در شوک بودم نمیدانم چه مدت ولی آنقدر ایستادم و خیره ماندم تا کوچه خلوت شد .
پس تمام شد .
زندگی من تا همین اندازه بود و من تنها و آواره شده بودم .
چقدر سخت !
همیشه فکر میکردم مرگ چیز عجیبی ست و تصورات زیادی نسبت به مرگ داشتم ولی ..
دلم برای مادرم , پدرم , رضا و اقوام تنگ میشد پس قرار است همانند یک آواره در خیابان
قدم بزنم . چه لحظات سختی !
دوست داشتم فریاد بزنم ولی نمیتوانستم .
براه افتادم نمیدانم کجا فقط راه میرفتم در افکار خود غرق بودم ..
کم کم شب میشد میترسیدم من .. تنها .. شب در خیابان ..
اشکهایم روی دستانم می چکیدند و با هر قطره اشکم دستم گرم میشد .
خیابان هم دیگر رو به تنهایی میرفت همانند من .
دیگر الان پدر و مادرم فهمیده بودند من مرده ام و بطور حتم در بیمارستان بر جنازه ام گریه
میکردند .. چه افکاری به ذهنم می آمد .
هیچوقت چنین لحظه هایی را تصور نمیکردم هیچوقت تنهایی را در آینده ام به اینصورت نمیدیدم
در همین لحظه بود که در اوج تنهایی ام نم باران را روی صورتم احساس کردم .
به دیواری در گوشه ای از این شهر شلوغ ولی تنها و بیکس تکیه دادم و نشستم و به دیوار روبرویم
خیره شدم و فقط گریه کردم فقط گریه ..
وقتی فکرش را میکردم که مادرم چگونه با آن حال مریضش غم از دست دادنم را باید تحمل کند
بیشتر گریه ام میگرفت .
فکر نمیکردم یک روح بعد از جدا شدن از جسمش احساس سرما کند و فکر نمیکردم که روزی
بعد از مرگم آنقدر تنها شوم که حتی خیابانهای شهرم را هم نشناسم .
دیگر طاقت نیاوردم سرم را روی پاهایم گذاشتم و به آرامی اشک ریختم ..
در چنین لحظه ای بود که سرمایی را کنار سرم حس کردم سرم را بلند کردم چیزی را که میدیدم
باور نداشتم همان زن بود زنی که شب قبل او را موقع خواب روبرویم دیده بودم .

برای خواندن قسمتهای قبلی به این قسمت بروید : ” شاید زنده بمانم “

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=163169
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

نظر شما چیست؟

  1. لیلا جان عالی بود تو آخرش من یکی رو میکشییییییییییییییییییییییی !!!!!!
    هر قسمت کلی استرس میگیرم
    عالی بود عالی عالییییییییییییییییییی

    • ناشناس

      خدا نکنه ستایش جان !
      شرمنده بخدا نمیخوام باعث شم شما استرس بگیری !
      بهرحال ممنون ازت امیدوارم ادامه داستان رو دنبال کنی و خوشت بیاد .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.