تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم : قسمت دوم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم : قسمت دوم

داستان ” شاید زنده بمانم ”                                                    نویسنده : لیلا شاهپوری

قسمت دوم .

 

وقتی از تخت پایین آمدم لرزش شدیدی در پاهایم احساس کردم نمی توانستم آنها را کنترل کنم بسمت
رادیاتور رفتم آرام دستم را به طرفش دراز کردم داغ داغ بود .. دیگر بخار دهانم را می توانستم ببینم
دندان هایم بهم می خوردند وحشت زده بودم قبلا هم چنین لحظاتی را تجربه کرده بودم .
صدای ورق زدن کتاب را دیگر به وضوح می شنیدم .
دیگر نتوانستم طاقت بیاورم بسمت تخت رفتم و زیر پتو خودم را پنهان کردم .
گوشهایم را محکم گرفتم و چشمانم را روی هم گذاشتم و بستم .
دقایقی گذشت و بالاخره کم کم احساس کردم محیط اتاقم آرام شد .
سرم را از زیر پتو بیرون آوردم دستانم میلرزیدند صدای طپش قلبم را میشنیدم .
لحظه ای بعد که مطمئن بودم همه چیز آرام شده نگاهی به دوروبرم انداخته و پتویم را کنارتر زدم .
نفسم واقعا گرفته بود .. مدام اتفاقات گذشته همانند فیلمی جلویم در حال عبور بودند .
باز هم بخار دهانم را می دیدم ..
خدایا نه !
دوباره ؟؟؟
ترس .. اضطراب .. وحشت .. ثانیه های دلهره آور ..
نه نه دوباره نه !!!
ولی تمام اتقاقات در حال افتادن بود و من تنها شاهد آن بودم .
واقعا میترسیدم ..
مگر چقدر تحمل داشتم که باید باز هم منتظر چیزی باشم آنهم نه یک مسئله معمولی ..
لرزش بدنم لحظه به لحظه بیشتر میشد …..
داخل اتاق شروع کردم به قدم زدن …
هیچ چیز مشکوکی نبود ولی هوا بشدت سرد شده بود ..
نزدیک قفسه کتابهایم شدم ولی هیچ صدایی نمی آمد .
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم تا به سمت تختم بروم که ناگهان …………..
ناگهان زنی روبرویم پدیدار شد .. تصویری مات … یخ زده و ..
تمام بدنم سست شده بود لبم نیمه باز بود لرزش دستانم بیشتر شده بود ..
حتی نمی توانستم فریاد بزنم او هم آرام روبرویم بی حرکت ایستاده بود تا اینکه …
دستانش را بطرفم دراز کرد که ناخوداگاه فریاد زدم ..
با فریادم او محو شد هنوز به روبرو خیره بودم که در اتاقم باز شد و رضا وارد شد .
-چیشده ؟ چته ؟
هیچ چیزی نمیگفتم و همینطور روبرو را نگاه میکردم و میلرزیدم .
در همان لحظه مامان و بابا هم با عجله وارد شدند .
-وای خدا سارا مادر چیشده ؟
هر کاری میکردم نمی توانستم حتی یک کلمه حرف بزنم .
بابا با نگرانی رو به رضا گفت :
-پسر برو آب قند بیار ببینم !
مادرم دستم را آرام گرفت و مرا روی تختم نشاند و شروع به مالیدن دستانم کرد و زیر لب چیزهایی
میگفت که نمی شنیدم .
رضا با آب قند برگشت و بابا با اصرار آنرا داخل دهانم می ریخت .
رضا رو به بابا گفت :
-من یه لحظه بعد از شام اومده بودم دیدم این دختره یچیزیش هستا !!
بابا با حالت دعوا به رضا گفت :
-ای پسره دیوونه الان داری اینارو میگی !
رضا با ناراحتی گفت :
-خب من چه می دونستم قراره یه اتفاقی بیفته !
مادر بیچاره ام رو به آنها گفت :
-بسته حالا شما دوتام ! الان وقت بحث نیست الان باید چکار کنیم ؟ دختره شوکه شده !
در همین حالت بود که کم کم بخودم آمدم و سرم را بسمت مامان برگرداندم و با گریه گفتم :
-مامان ! مامان !
مادرم با ترس گفت :
-جون مامان ! الهی مامان قربونت بره چیشده عزیز دلم ؟
آن لحظه فقط بغل مادرم گریه کردم ..
بابا آهسته دستش را روی کمرم می کشید و …
بالاخره کم کم شروع کردم به حرف زدن …
-من یه روح دیدم .. خیلی ترسیدم .. بعد از شام صدایی شنیده بودم ولی موقع خواب دیگه خودشو
دیدم یه زن بود .. میخواست دستشو بطرفم بیاره که جیغ کشیدم .
بعد از گفتن حرفهایم , سکوت عجیبی کل اتاق را فرا گرفت .
می توانستم سکوت آنها را تفسیر کنم ..
دوباره .. یک اتفاق دیگر و ……

 

 

قسمت سوم روز چهارشنبه .

برای دیدن قسمتهای قبلی به قسمت داستان ” شاید زنده بمانم “ بروید .

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=163133
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

نظر شما چیست؟

  1. مثل داستانای قبلیت این یکی هم خیلی خوب شروع شده
    موفق و پیروز باشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.