تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم : قسمت دوازدهم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم : قسمت دوازدهم

شاید زنده بمانم                                             نویسنده : لیلا شاهپوری
قسمت دوازدهم .

 

 

نمیدانم در آن لحظه چه اتفاقی افتاد چون با گفتن اسم مهتاب روی زمین افتادم و بیهوش شدم .
مدتی بعد خودم را روی تخت دیدم و پرستاری در حال تنظیم سرمی بود که به دستم وصل کرده بود.
رضا و مادرم با نگرانی کنارم ایستاده بودند .
لحظه ای چشمانم را بستم و از اینکه تا این اندازه باعث آزار آنها میشدم خجالت کشیدم .
مادرم وقتی دید چشمانم را باز کرده ام دستم را گرفت و آرام گفت :
-سارا جان چیشده ؟ چرا یدفعه اینجوری شدی ؟ بگو مادر !!
تازه یادم افتاده بود که چه بلایی سرم آمده !
پس از مدتی فکر رو به مادرم گفتم منواز اینجا ببرین بریم خونه .
رضا دستهایم را گرفت تا کمکم کند از روی تخت بلند شوم که مادر و خواهر مهتاب را روبرویم
دیدم .
که ناگهان در همین لحظه بود به یاد مهتاب افتادم و حرفهایی که به من زده بود .
بدنم لرزید …
باورم نمیشد تمام آن اتفاقات واقعی باشند در شک بودم ..
حال باید چکار میکردم !
مادر مهتاب کنارم ایستاد و گفت :
-دخترم چرا مدام مهتاب رو صدا میکردی ؟؟ خواب دیده بودی ؟
نگاهی به مادر مهتاب انداختم و لحظه ای بعد گفتم : نمیدونم .
دوست داشتم زودتر از آنجا بروم ..
رضا متوجه چیزی شده بود طرز عجیبی نگاهم میکرد ..
بالاخره به منزل رسیدیم .
سریع به اتاقم رفتم و پس از بستن در روی تختم افتادم و جلوی دهانم را گرفتم و آنقدر گریه کردم تا
دیگر از گریه خسته شدم .
یک ساعتی گذشت تا اینکه کسی به در اتاق زد و رضا وارد شد و در را پشت سرش بست .
کنارم نشست و گفت :
-چیشده سارا ! حرفاتو بگو دیگه ! من که میدونم یچیزی هست پس بگو تا بدتر نشده !
با ترس بطرف رضا برگشتم و ناگهان شروع کردم …
-رضا میترسم نمیدونی چیشده نمیدونی !!
رضا که تا آن لحظه با شک حرفهایش را میزد با تعجب گفت :
-خدا بهمون رحم کنه پس واقعا چیزی هست ؟
بیچاره رضا !! و بالاخره قسمتی از ماجرای مهتاب را برای او تعریف کردم …..
رضا لحظاتی نگاهم کرد و سپس گفت :
-این موضوع خیلی فرق داره خیلی خیلی هم مهمه ! باید اول با بابا مشورت کنیم موضوع کمی نیست
قضیه مربوط به قتل میشه !
شب شد .
رضا پس از آمدن پدرم همه چیز را برای او تعریف کرد .
پدرم پس از شنیدن حرفهای رضا مدتی حرف نمیزد و به گوشه ای خیره مانده بود .
سردرد شدیدی داشتم و نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد .
آرزو میکردم که مهتاب بیدار شود .
تا اینکه آخر شب قبل از اینکه بخوابم پدرم به اتاقم آمد و گفت :
-سارا خیلی این مسئله مهمه نباید سر خود حرفی بزنیم که برامون دردسر بشه بنابراین باید فردا با هم
پیش پدر مهتاب بریم و یجوری براش تعریف کنیم که حرفمونو باور کنه .
رضا رو به پدرم کرد و گفت : بابا بنظر من موضوع رو به برادرش بگیم یادته اونروزا که سارا تو
بیمارستان بستری بود همه میگفتن برادرش از همه بیشتر داغون شده .
پدرم بعد از کمی فکر سرش را تکان داد و گفت این بهترین فکره رضا درست میگه !
قبل از رفتن پدرم رو به او گفتم :
-بابا معذرت میخوام .
بابام لبخندی زد و گفت بابت چی دخترم ؟
-خب آخه من همش براتون دردسر درست میکنم .
پدرم برگشت و سرم را بوسید و گفت :
-دیگه این حرفو نزنی ! تو دختر عزیز منی پاره تن منی ! حالا خدا یه نیرویی تو وجودت گذاشته اینم
یه هدیه ست سارای من ! اگه مهتاب رو نمی دیدی شاید تا مدتها کسی متوجه نمیشد فعلا باید یجوری
این موضوع رو به خونوادش برسونیم تا ببینیم خدا چی میخواد .
با حرفهای آنشب پدرم کمی دلم آرام گرفت و بخواب رفتم .
نیمه های شب شد ….
سرمای عجیبی را حس کردم از خواب بیدار شدم میدانستم مهتاب کنارم آمده است هوای اتاق خبر
میداد که باید منتظر مهتاب باشم .
از تختم پایین آمدم لرزش زیادی در بدنم بوجود آمده بود ولی اصلا نمی ترسیدم .
آرام شروع به صدا کردن مهتاب کردم .. مهتاب مهتاب تو اینجایی ؟/
ولی هیچ صدایی نمی آمد از سرما دیگر طاقت نیاوردم و به تختم برگشتم .
مدام منتظر بودم ولی هیچ خبری نشد تا اینکه بخواب رفتم .
صبح شد .
استرس زیادی داشتم امروز می توانست روز مهمی هم برای من و بخصوص برای مهتاب باشد .
روزی که باید زودتر از اینها پیش می آمد و زنی از تنهایی درونش نجات می یافت .
رضا با بیمارستان تماس گرفت تا بتواند با مازیار لحظه ای صحبت کند .
مازیار پس از گرفتن گوشی وقتی فهمید که رضا پشت خط است خوشحال شد و جویای احوال من
شد و رضا پس از احوالپرسی به او گفت که باید در مورد مسئله ای مهم با او صحبت کند .
خوشحال شدم که مازیار قبول کرد به منزلمان بیاید و ما دیگر به بیمارستان نمیرفتیم .
به اتاقم برگشتم و کنار پنجره ایستادم و آرام گفتم :
-مهتاب ! دارم به قولم عمل میکنم .
باد شدیدی شروع به وزیدن کرده بود .
هوا خبر از آمدن زمستان می داد دو روز به زمستان زیبا مانده بود ….
ساعت 11 بود که زنگ خانه بصدا درآمد .
مادرم گفت خودشه !!
میترسیدم یعنی مازیار چه عکس العملی نشان میداد ؟
در باز شد ..
با کمال ناباوری پدر و مادر مهتاب هم با مازیار بودند !
همه با تعجب به آنها نگاه کردیم و بالاخره مادرم جلو رفت و به آنها خوشامد گفت و تعارف کرد به
داخل بیایند .
پس از نشستن و احوالپرسی آنها از من , مادر مهتاب گفت :
-ببخشین بدون اطلاع اومدیم وقتی مازیار گفت شما کاری دارید که قراره پیش شما بیاد من به دلم
افتاد که خودم هم بیام .
و لحظه ای کوتاه رو به من کرد و گفت :
-دخترم تو هم مثل مهتاب من هستی اونروز که تو بیمارستان حالت بد شد میدونستم یچیزی هست
تروخدا بگو چیشده خواب مهتاب منو دیده بودی ؟
مازیار رو به مادرش کرد و گفت : مامان جان اجازه بدین شاید اصلا مربوط به مهتاب نشه !
پدرم رو به آنها کرد و گفت حقیقتش رو بخواین ….
ناگهان حرف پدرم را قطع کردم و گفتم :
-بابا اجازه بدین خودم بگم .. باید خودم همه چیو توضیح بدم .. همه حرفای مهتاب رو میخوام بگم ..
تمام زندگیش .. تمام نگرانیهاش .. همه چیزو ..
که در آن لحظه بغض اجازه نداد حرفم را ادامه دهم و شروع به گریه کردم .

 

برای خواندن قسمتهای قبلی به لینک زیر بروید .

” شاید زنده بمانم “

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=4569
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.