تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم : قسمت دهم
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم : قسمت دهم

شاید زنده بمانم                                               نویسنده : لیلا شاهپوری
قسمت دهم .

 

 

در اون لحظه فقط یه چیز یادم بود اونم درد شدیدی که موقع افتادن در سرم حس کرده بودم ..
هیچوقت تصور نمیکردم خوابی رو که می دیدم در اونروز تعبیر شه ..
آخه همیشه خواب میدیدم مدام دستم رو بطرف کسی که قیافه ش رو نمی دیدم دراز میکردم تا کمکم
کنه ولی بی توجه بهم راهش رو میگیره و میره ..
فکر میکردم خوابام بخاطر حرفای دلمه که نمیتونستم به کسی بگم .
ولی اونروز بعد از اینکه از روی صندلی افتادم ناگهان خودم رو بالای سرم دیدم مثل همون اتفاقی
که واسه تو افتاد موقعی که روح از بدنت خارج شد .
تکون نمیخوردم همینطور وحشت زده به جسم بی روحم روی زمین خیره شده بودم ..
از دهانم خون زیادی بیرون میریخت و همینطور خون کمی از گوشم اومده بود ..
سرم رو بسمت آرش برگردوندم ..
آرش آروم آروم بطرفم اومد کنارم نشست صدام میکرد مهتاب مهتاب مهتاب !!
بعدش با عجله بطرف اتاق رفت …
مطمئن بودم گیج شده و میخواد به اورژانس زنگ بزنه ..
هنوز مبهوت و وحشت زده بالای سرم ایستاده بودم …
چیزی رو که میدیدم هنوزم که هنوزه باور نمیکنم ..
آرش لباس دیگه ای رو عوض کرده بود و با عجله بسمت در رفت و از خونه خارج شد .
خدایا ….
بسمتش رفتم نه نه آرش برگرد نه اینکارو نکن آرش !!!!
باورم نمیشد اگه به من فکر نمیکنی لحظه ای به بچه ها نگاه کن …
در اون لحظه چشمم به عکس مونا و سیامک عزیزم افتاد که تو عکس چه خنده ای کردن ..
خدایا !
دیگه خودمو فراموش کرده بودم فقط لحظه ای رو تصور میکردم که بچه ها منو تو همچی حالتی
ببینن و چشمای قشنگشون پر از اشک میشه .
سارا ! نمیتونی احساسمو تو همچین لحظه ای تصور کنی .
مهتاب بعد از گفتن آخرین جمله اش دستانش را روی صورتش پوشاند و با تمام وجودش گریه کرد .
همیشه فکر میکردم مهتاب تصادف کرده هیچوقت تصور نمیکردم که آرش باعث این اتفاق شده باشد
بالاخره پس از مدتی که مهتاب آرام شد گفت :
-مادر بیچاره م قرار بود اونروز صبح دنبالم بیاد تا باهم به خرید بریم .
نیمساعت بعد از اینکه آرش منو رها کرد و رفت مادرم پشت در اومد ..
بارها دکمه آیفون رو زد ولی جوابی نشنید ..
به گوشی موبایلم زنگ زد ولی باز جوابی نگرفت..
سابقه نداشت همچی حالتی پیش بیاد .
مادرم مثل آرش بی تفاوت نگذشت بنابراین اول به آرش زنگ زد و اون با مهارت گفت که وقتی از
خونه بیرون میومدم در حال نقاشی کردن بود .
آرش بهش گفته بود شما برو خونه شاید تو راه باشه یا تو ترافیک نتونسته جواب موبایلتونو بده .
ولی مادر بی گناهم باز دلش طاقت نیاورد ..
نیمساعت تموم دم در بود و مدام زنگ میزد تا بالاخره با مازیار تماس گرفت .
مازیار از سر کارش با عجله بسمت خونه اومد ..
بالاخره یکساعت بعد مازیار آرش رو مجبور کرد که بطرف خونه بیاد .
تا رسیدن آرش 2 ساعت از اتفاقی که برام افتاده بود میگذشت .
بعد از اینکه آرش در رو باز کرد مادر بیچاره م اولین کسی بود که وارد خونه شد و …..
کاش منو تو همچی حالتی نمیدید …کاش
مامانم فقط فریاد میزد مازیار هر کاری میکرد نمی تونست آرومش کنه ..
مازیار تند تند به آرش میگفت زود باش زود باش زنگ بزن اورژانس …
با حضور آرش ناگهان حس کردم در حال خفه شدن هستم ..
آرش سرم رو گذاشته بود رو پاهاش و گریه ای میکرد که باورم نمیشد .
کم کم دیدم واقعا دارم خفه میشم نمیدونم چطور شد که یکدفعه خودم رو تو محیط مدرسه کنار مونا
دیدم از اونموقع متوجه شدم به هر چی از ته دلم فکر کنم همونجا قرار میگیرم .
دخترم داشت توی حیاط مدرسه بازی میکرد گوشه ی دیوار مدرسه تکیه دادم و اشک ریختم ..
سارا روزای سختی داشتم خیلی سخت …
از طرفی رنج خانوادم رو میدیدم که هیچکاری از دستم ساخته نبود و از طرفی دیگه بی هیچ دلیلی
زندگیم رو تموم شده می دونستم یعنی واقعا حقم این بود که اینطوری تو این سن دنیا رو ترک کنم
وبچه هام تو عذاب قرار بگیرن ..
دیگه همه تو بیمارستان بودن از آزیتا گرفته تا مینا , شوهرش , بابام و مادر بیهوشم که سرم بهش
وصل بود .
من تو اتاق عمل بودم اون لحظه فقط خدا خدا میکردم که همه چیز به حالت اولش برگرده میدونستم
که وقتی برگردم دیگه آرش نمیتونه بهانه ای بیاره و برای همیشه بچه هام رو میگرفتم و از این غم
بزرگ در میومدم .
عملم دو ساعت طول کشید تا اینکه دو تا از دکترها از اتاق عمل بیرون اومدن و خبر اصلی رو به
خانوادم دادند .
-متاسفانه بیمارتون احتمالا دو یا سه ساعت از ضربه سرش گذشته بود که به بیمارستان آورده شد و
خبر خوبی نداریم چون به کما رفته ما لخته خونهای تشکیل شده رو خارج کردیم ولی چون دیر اقدام
شده متاسفانه فعلا با دستگاه زنده ست …
مازیار اولین کسی بود که ضربه ای با دستش به پیشونیش زد و آزیتا و مینا زیر بغل بابام رو گرفته
بودن و آرش .. آرش گوشه دیوار خودش رو به حالت نشسته در آورد و شروع کرد به گریه کردن.
پس تموم شد جلوی همشون ایستاده بودم ولی هیچکس اشکهای منو نمی دید ..
هیچکس نمی دونست چرا همچی بلایی سرم اومده ..
تموم شد .. تموم شد ..
بعد از اونروز یعنی اولین روز که تو بیمارستان بودم تا مدتی تو خیابونها سرگردان بودم ..
تا اینکه یه شب که خیلی دلم گرفته بود به چراغ های روشن تو آپارتمانها نگاه میکردم و به آدمهایی
که در حال زندگی بودند حسرت میخوردم ..
نگاهم به آسمان بود به ستاره ها که چشمم به کسی افتاد که مثل من از پشت پنجره در حال تماشای
ستاره ها بود و اون اولین شبی بود که تو رو دیدم .
بعد از اونشب بارها دیدمت تا اینکه حسی منو به سمت خونتون کشوند ..
شبهایی که مشغول درس خوندن بودی من بسمت کتابهایی که تو کتابخونت بود میرفتم ولی میدونستم
که نمیتونم لمسشون کنم تا اینکه اونشبی که منو دیدی من تونسته بودم یکی از کتابها رو بردارم ..
خودم هم تعجب کردم از اینکه میتونستم کتابی رو بردارم و بخونم و بیشتر تعجب کردم که تو منو
دیده بودی ..
مهتاب در حال صحبت کردن بود که ناگهان دستانم شروع به لرزیدن کردند و با ترس گفتم :
-مهتاب مهتاب دستم دستم خدای من چرا اینطوری شدم حالم خوب نیست ..
همینطور در حال نگاه کردن مهتاب بودم و میدیدم که بسمتم آمده و دستم را محکم گرفته و ناگهان ..
خودم را در بیمارستان دیدم و لحظه ای بعد سرم گیج رفت و آنروز آخرین باری بود که مهتاب را
دیدم .. نمیدانستم که روحم به جسمم برگشته و قرار است دوباره به زندگی برگردم .

 

برای دیدن قسمت های قبلی به لینک زیر بروید .

” شاید زنده بمانم “

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=163413
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.