تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > شاید زنده بمانم:قسمت اول
تبلیغات اینترنتی

شاید زنده بمانم:قسمت اول

داستان ” شاید زنده بمانم ”                                                    نویسنده : لیلا شاهپوری

قسمت اول .

 

 

نمی دانم این بار از کجا شروع کنم ..

نگاه نگران و غم بزرگ داستانی دیگر در زندگیم ….

انگار همین دیروز بود …

روزی که همراه خانواده ام به شمال کشور رفتیم و ماجرای پدربزرگم برایم اتفاق افتاد ..

دو سال گذشته …

یک سال پیش ماجرای خان روستای لاویان را نوشتم و چه اتفاقاتی که برایم پیش نیامده بود.

ماجراهایی پر از وحشت که تنها توانستم لحظاتی را روی کاغذ بیاورم و خیلی از ثانیه ها و دقایق

زندگی را آنطور که باید نتوانستم بنویسم .

روزهایی پر از استرس و اتفاقی که هیچوقت تصور نمیکردم درگیر آن شوم .

وقتی سارای بی گناه جلوی چشمانم می آمد وحشت مرا فرا می گرفت .

مدتی درگیر درس و دانشگاه بودم مادرم بخاطر بیماری آسم روزبروز بدتر میشد ولی متاسفانه برای

آسایش خانواده مجبور بود زندگی در تهران را تحمل کند .

نمی توانستم سارای روستای لاویان را فراموش کنم و هر شب لحظه ای او و خاطرات تلخش را بیاد

می آوردم که چه عذابی را متحمل شده بود آنهم فقط در یک لحظه .

یکی از همین شب ها ….

اتفاق عجیبی افتاد ..

اوایل آذر ماه بود در یک شب سرد پاییزی ..

بعد از اینکه شامم را خوردم چون خیلی درس داشتم تصمیم گرفتم زودتر به اتاقم بروم و کارهای

درسی ام را انجام دهم .

نگاهی به بیرون پنجره انداختم ..

درختهای خیابان بی برگ بودند و تنها چند برگ هنوز مقاوم بودند .

خیابان تقریبا خلوت بود و برعکس تابستان که چنین لحظاتی اوج شلوغی بود تنها میشد دو یا سه

عابر را دید .

پرده را کشیدم و نگاهی به کتابهایم انداختم .

دستانم را لحظه ای لای موهایم بردم و در همان حالت چشمانم را بستم ..

کمی خسته و خواب آلود بودم .

هنوز در همان حالت بودم که …………..

احساس کردم از سمت کتابخانه اتاقم صدایی می آید .. صدایی همانند ورق زدن یک کتاب ..

زیر چشمی نگاهی به قفسه انداختم و …………..

باز همان صدا ….

احساس کردم صدای خش خش برگهاست ولی کدام برگ !!!

 سعی کردم خودم را مشغول کنم  ..

بنابراین خودم تند تند شروع کردم به ورق زدن کتاب ..

ناگهان سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفت ترس را در وجودم احساس کردم و بالاخره پس از

دقایقی در اتاق باز شد و رضا وارد شد که با فریاد من او هم ترسید و گفت :

-وای چیشد ؟ ترسوندی منو چته ؟

نمیخواستم رضا نگران شود چون همه آنها لحظات بدی را کنار من گذرانده بودند .

با خونسردی گفتم :

-آخه چرا در نزدی ؟ یهو اومدی خب ترسیدم دیگه !

رضا نزدیکتر شد و گفت :

-سارا ! دروغ نگو . چیزی شده ؟

نمی توانستم به حس ششم رضا دروغ بگویم ولی هنوز از چیزی اطمینان نداشتم بنابراین با قاطعیت

گفتم :

-ببین داری الکی الکی یه قضیه ای درست می کنی ها !!

رضا که خیالش هنوز راحت نشده بود بعد از کمی مکث گفت :

-باشه خانم خانما .. اصلا یادم رفت چرا اومدم اینجا .. آها فهمیدم خودکار اضافه داری ؟

-آره رو میزه برش دار هم قرمز هست هم آبی .

رضا بعد از برداشتن خودکار نگاهی به اطراف انداخت و بعد نگاهی به من سپس آرام رفت .

می دانستم که رضا شک کرده ولی با آمدنش لااقل سروصدا قطع شده بود .

بعد از رفتنش دوباره ترس وجودم را فرا گرفت ..

نمی دانستم دوباره قرار است با چه چیزی برخورد کنم ولی اصلا تمایل نداشتم همانند آن اتفاق برایم

پیش آید .

مدتی با درسهایم مشغول بودم ولی هیچ صدای مشکوکی نشنیدم .

موقع خواب نمی توانستم چشمانم را ببندم و حس میکردم قرار است اتفاقات دو سال پیش را باری

دیگر تجربه کنم ..

آنقدر چشمانم به سقف و کتابخانه ام خیره بود تا خوابم برد .

نیمه های شب بود که ناگهان با صدای خش خشی چشمانم را باز کردم سرمای عجیبی همه جا را فرا

گرفته بود لحظه ای فکر کردم لابد رادیاتورها سرد شده بنابراین از تختم پایین آمدم …

 

قسمت بعدی روز یکشنیه 21 دی ماه 

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=163106
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.