تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > سکوت پرستو – قسمت پنجم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت پنجم

سکوت پرستو – قسمت پنجم

نویسنده : لیلا شاهپوری

دریا را دیدم .
هوا در آن لحظه نیمه ابری بود و زمانی که برای مدتی کوتاه ابر کنار میرفت دریا را میدیدم که می درخشید . درخشش دریا مرا بیاد دریای خزر می انداخت .
شهر اینچئون جزء شهرهای بسیار بزرگ در کره بود که خانه ها , کاخ و بناهای قدیمی زیادی در آنجا بود .
این شهر مسیرهای زیبایی دارد که راننده مسیری را انتخاب کرده بود که به شلوغی شهر نمی رفت , زیرا رستوران در حومه شهر بود و نزدیک ساحل قرار داشت.
وقتی در مسیر بودم لحظاتی دلهره عجیبی می گرفتم و هزاران فکر در ذهنم میگذشت .
در مسیر بارها پوسترهای تبلیغاتی گروه ” سایه درخشان ” را دیده بودم .
نمونه های این تبلیغات را در اینترنت دیده بودم .
به گفته راننده تا رسیدن به مقصد چهل دقیقه طول می کشید ولی نزدیک به پنجاه دقیقه بود که راه افتاده بودیم .
لحظه ای بیاد گذشته افتاده بودم …اولین باری که سالها پیش موزیکی را گوش دادم که زندگیم را از این رو به آن رو کرد ….
دوران دبیرستان بودم و علاقه ای به درس نداشتم …
دورانی که حس تنهائی میکردم و انگار تمام دنیا سر ناسازگاری با من دارند.
روزهایی که برایم پوچ و بیهوده بودند و انتظار مرگ داشتم , تا اینکه…
یکی از روزها بیخود و بی جهت در اتاقم نشسته بودم و اشک میریختم نمی دانم از خلاء چه چیزی بود !!!
لابلای موزیک های مختلف کره ای که داشتم , صدای یک خواننده با آهنگی آرام بخش دوای دردم شد ……….
دوباره گوش دادم و دوباره …………
پس از مدتی فهمیدم آن موزیک متعلق بود به گروه ” سایه درخشان ” و آن صدا , صدای دونگهه بود و آهنگسازی آن کار را هم خودش انجام داده است .
آنها گروهی بودند با تحصیلات بالا و گروهی که احترام به خانواده حرف اول تبلیغات شان بود و همینطور ده ها کار خوب دیگر ……………
از آن روز به بعد دگرگون شدم شاید خجالت آور باشد که با یک موزیک رویه زندگیت تغییر کند ولی من ……………
در رؤیاهایم غرق بودم که با صدای راننده بخود آمدم ..
رسیدیم اینجاست … رستوران غذای رؤیایی …
به اطراف نگاهی کردم و پیاده شدم و با راننده تاکسی خداحافظی کردم.
کنار رودی باریک و پرآب و نزدیک ساحل … ساختمانی قدیمی در کنار چند درخت که اسمشان را نمی دانستم .
ساختمان های نوساز زیادی در اطراف بود و اشخاص زیادی در آمد و شد بودند.
احساس سرما میکردم و اضطراب زیادی داشتم …اینطرف و آنطرف را نگاه میکردم ولی هیچکس را در اطرافم ندیدم .
کلاه پشمی قهوه ای رنگم را روی سرم کمی جابجا کردم و با یک لنگه از بوت هایم به آن یکی میزدم و ………….
ناگهان کسی از پشت بغلم کرد و ………….
-پرستو خودتی پرستو منم ” شومی “
سرم را برگرداندم و برای اولین بار بود که شومی دختر خوب و مهربان کره ای را دیدم هیچ فرقی با عکسش نداشت برعکس من که هر کدام از عکس هایم با دیگری متفاوت است و ماه به ماه قیافه خودم دیگر به عکس هایم شبیه نبودند.
-شومی ! از کجا منو شناختی ؟؟؟
-باور کن حدس زدم آخه این ساعت مشتری نمیاد , در ضمن مشتری نمیاد و جلو در
نمی ایسته …..
کمی آرامش پیدا کرده بودم در آن لحظه بود که از آن همه سختی که برای یادگیری زبان کره ای کشیده بودم ارزشش را می دانستم یادگیری بطور فشرده در شش ماه , البته من از سال قبلش یادگیری را شروع کرده بودم .
شومی مرا به سمت رستوران هدایت کرد …رستورانی کوچک با هفت میز شش نفره.
در آن لحظه بود که چشمم به پوستر بزرگ و زیبای گروه سایه درخشان افتاد.
من دقیقا عین آن پوستر را در اتاقم داشتم و الان که در حال نوشتن هستم در حال نگاه کردن به آن می باشم … در چنین لحظه ای فقط اشک است و اشک …برای لحظه ای چشمانم را می بندم ………….
عطر غذایی خوش تمام رستوران را پر کرده بود بعد از درآوردن پالتو و گذاشتن آن روی یکی از صندلی ها , نشستم و به اطراف نگاه کردم.
شومی به سمت آشپزخانه رفت که از راهرویی کوتاه می گذشت.
داخل رستوران کسی نبود ولی صدایی از سمت آشپزخانه می آمد .
شومی با یک سوپ داغ ولی کمی آبکی آمد .
-بخور پرستو گرمت میکنه امیدوارم دوست داشته باشی !
سرم را تکان داده و گفتم :
-من سوپ خیلی دوست دارم بخصوص سوپ چینی .. ولی تابحال فرصت نشده که سوپ کره ای بخورم قبلا رستوران چینی رفتم .
شومی لحظه ای کوتاه نگاهم کرد و گفت :
-خیلی خوشحالم اینجایی هنوز باورم نمیشه از ایران اومدی به دیدن من !!
مابین صحبت هایمان بود که از شومی خواهشی کردم …
-شومی ! میشه ازت خواهشی کنم ؟
-البته هر کاری بشه برات انجام میدم .
کمی مکث کردم و …
-راستش میشه هر از چندگاهی که فرصت دارم بیام پیشت و بهت کمک کنم ؟ آخه من یه کلاس آشپزی میرم و میخوام بعضی از غذاهای شما رو ببینم , خیلی دوست دارم کنار تو باشم و از اینکار لذت ببرم .
شومی با کنجاوی نگاهی کرد و گفت :
-پرستو !!! راستی راستی می خوای بشی یه گارسون ! تو ! نه نه ! یه دختری که باباش تاجر فرشه بیاد اینجا و گارسون بشه !!!
بعد شروع به خندیدن کرد ….
ولی من روی حرفم پارفشاری کردم و چندتا دلیل خوب و منطقی برایش آوردم تا اینکه پس از مدتی طولانی گفت :
-باشه ولی مواقعی که اینجا شلوغ شد نباید خودت رو اذیت کنی تو هنوز موقعیت اینجا رو نمی دونی …..
خیلی خوشحال شده بودم و لحظه ای در این فکر بودم که پدر و مادرم مرا در چنین وضعیتی می دیدند !!!!
در آن لحظه به دید منفی نگاه نمیکردم و توجهی نداشتم شاید روزی مهری یا سوگل ماجرا را بفهمند ….!!
آنوقت می دانستم که تا آخر عمر باید حرف و حدیث های آنها را بشنوم .
ولی من برای کارم دلیل داشتم و آن چیزی نبود جز…. بله ! دیدن آنها و بخصوص..

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=2413
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

نظر شما چیست؟

  1. مدیریت پژواک

    ممنون از این که به وبلاگ ما سر زدید. آدرس دیگر وبلاگ ها: iriran.roomfa.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.