تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > سکوت پرستو -قسمت ششم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو -قسمت ششم

سکوت پرستو – قسمت ششم

نویسنده : لیلا شاهپوری

فقط یک چیز برایم مهم بود .
در آن لحظات بود که مردی جوان که پیش بندی سفید بسته بود از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن من فقط سرش را تکان داد و احترامی کوتاه انجام داد و به شومی به زبان خودش چیزی گفت که بیچاره نمی دانست من زبان آنها را بلدم وبیرون رفت.
به شومی نگاه کردم و منتظر بودم که بگوید او کیست !
شومی با صورت معصومش نگاهی کرد و زد زیر خنده …..
من هم با او خندیدم .
زیرا او به شومی گفته بود: دوست ایرانیت خیلی خوشگله .
شومی پس از بندآمدن خنده اش گفت :
-کسی که بیرون رفت اسمش ” جان مین ” است او سه سالی میشه اینجاست و هر کاری میکنه از ظرف شستن گرفته تا پیشخدمتی و خرید و…
شومی تعریف کرد که رئیس اصلی رستوران در سئول زندگی می کند و هفته ای یکبار سری میزند و بخاطر کهولت سن خیلی اینجا نمی آید ولی دخترش در اینجا یکی از آشپزهای خوب است بهمراه یک سرآشپز مرد .
با خانم ” یوری ” دختر صاحب رستوران و آقای ” جانگ ” سرآشپز آشنا شدم .
شومی پیشنهادم را به خانم یوری گفت .
هیچوقت فکر نمیکردم یوری بسادگی مرا بپذیرد .او با روی باز موافقت کرد تا هر زمان که دوست دارم نزد آنها بمانم .
خانم یوری و آقای جانگ بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند و با روی باز مرا پذیرفته بودند .
با پدرم تماس گرفتم و موضوع ماندنم در رستوران را گفتم ولی نه برای کار بلکه بعنوان یک میهمان نزد آنها خواهم ماند.
با اینکه به بهانه نمایشگاه رفته بودم ولی پدرم هیچگاه از من کمکی نخواسته بود میدانستم که مسافرتم تنها بخاطر خودم بود .
شومی پیش بند سفیدی را داد تا ببندم و لباسم کثیف نشود .
اگر بگویم آن لحظات یعنی کمک کردن به شومی و دوستان , بهترین لحظات زندگیم بود دروغ نگفته ام .
طفلی جان مین , از وقتی فهمیده بود کره ای بلدم از من دوری میکرد زیرا او بسیار خجالتی بود و نمی توانست باور کند که من زبانش را یاد گرفته ام.
به گفته شومی وقتی موقع نهار می شود رستوران شلوغ می شود و وقت سرخاراندن ندارد و مدام از این گوشه آشپزخانه به آنطرف می رود.
اولین روزی که آنجا بودم , آنها در حال مهیا کردن غذاهای گوناگونی بودند مانند : مندو –سنگ سان جان – دنجان جیگه – کیک سون پیان و …
بعضی از غذاها را بخوبی می شناختم و از اینکه یک آشپز کره ای در حال درست کردن آن بود لذت می بردم .
آقای جانگ به زیبایی پیازچه ها را خرد میکرد و من نمی توانستم چشم از دستان او بردارم و با ذوق هر چه را او می خواست در اختیارش قرار می دادم.
چه لحظاتی بود !!
ظهر شده بود .
منتظر بودم ….
اولین مشتری رستوران پیرزنی خوشرو بود که با ورودش به پیشوازش رفتم .
چکمه ای رنگی به پا داشت با کاپشنی بلند و شال گردنی که نصف صورتش را پوشانده بود ازپوست ترکیده دستش مشخص بود که او زنی زحمتکش و کارگر است .
پیرزن بیچاره تا مرا دید که با زبان خودش به او خوش آمدگویی گفتم فقط مرا نگاه کرد و اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد و مطمئن بودم که انتظار دیدن شومی را داشته و با دیدن من شوکه شده بود.
شومی که متوجه حضور کسی شده بود خودش را رساند و پس از احترام او را راهنمایی کرد .
شومی گفت که او زنی ماهیگیر است که یکی از مشتریان دائمی رستوران است.
با شومی به سمت آشپزخانه رفتم و با سوپی داغ به سوی پیرزن رفتم .
پس از مدتی کوتاه رستوران پراز مشتری شده بود, همه آنها درکنار بندر و در نزدیکی رستوران کار میکردند که شغلشان ماهیگیری و توزیع ماهی به نقاط مختلف شهر بود.
گروه به گروه می آمدند و می رفتند و من همچنان منتظر بودم …
چه روز سختی بود برای اولین بار در تمام دوران زندگیم آنقدر کار کرده بودم تا حدی که فرصت نشستن هم نداشتم .
اگر پدر و مادرم یا حتی دوستانم مرا در چنین وضعیتی می دیدند بطور حتم باور نمیکردند کسی که در حال کار کردن است من هستم .
بالاخره ساعت 4 بعداز ظهر شد و با شومی , یوری , جان مین و آقای جانگ خداحافظی کردم و با پس از آمدن تاکسی به سمت سئول رفتم .
وقتی به سئول رسیدم ترافیک تهران را در آنجا و در آن ساعت مشاهده کردم ولی نه از بوق پشت سر هم خبری بود و نه از انحراف ماشینها به این سو و آن سو!!
به هتل رسیدم ولی پدرم هنوز در نمایشگاه مشغول بود .
روز افتتاحیه فردا بود .
قبل از آمدن پدرم با مادرم تماس گرفتم و از همه جا و همه کس برایش گفتم .
از رفتن به اینچئون و دیدن دوست کره ای ام گرفته تا دیدن بندر و شهری زیبا با هوایی سرد و آسمانی نیمه ابری … ولی از تنها چیزی که سخن نگفتم کار در رستوران بود.
بعد از آمدن پدرم همان حرفها را به او گفتم و او را آماده کردم که اجازه دهد بارها به آنجا رفته و از غذاهای رنگارنگ عکس بگیرم , حتی چند عکس از شومی و غذاهایی که آقای جانگ درست کرده بود به پدرم نشان دادم و او با تعجب به آن همه صمیمیت به عکس ها نگاه میکرد .
صبح شده بود که بالاخره با اصرار زیاد از پدرم رضایت گرفتم تا نزد شومی بروم .
……….. وقتی بیاد آنروزها می افتم از پدرم خجالت میکشم .
روزی دیگر شد و باز تاکسی گرفتم و با ذوق فراوان به سمت اینچئون براه افتادم .
خیلی خوشحال بودم در طول راه فقط یک آرزو داشتم و آن دیدن آنها بود فقط یکبار…
هوای آنروز همیشه بیادم خواهد ماند ………………..
هوایی بارانی و سرد ………………….
شومی با دیدنم خیلی خوشحال شد , با اینکه تنها یک روز شومی و دوستان خوبی که در رستوران کار میکردند را دیده بودم ولی با دیدنم آنقدر خوشحال شده بودند گویی که سالهاست مرا می شناسند.
بدون معطلی از جان مین پیش بندی گرفته و از آقای جانگ خواستم تا وظیفه ام را بگوید.
آنها در آشپزخانه بودند و من در حال مرتب کردن صندلی ها بودم که صدای باز شدن
در را شنیدم انتظار نداشتم در آنموقع صبح مشتری بیاید با تعجب برگشتم تا به کسی که آمده خوش آمد بگویم که ناگهان در جایم میخکوب شدم ……….

برای دیدن قسمت های قبلی روی سکوت پرستو کلیک کنید.

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=2457
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

نظر شما چیست؟

  1. بخدا دیگه دارم غش میکنم انگار خودمم اونجا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.