تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > داستان هفتگی ارواح گمشده در زمینی دیگر:قسمت پانزدهم
تبلیغات اینترنتی

داستان هفتگی ارواح گمشده در زمینی دیگر:قسمت پانزدهم

 

D8A7D8B1D988D8A7D8AD DAAFD985D8B4D8AFD987 D8AFD8B1 D8B2D985DB8CD986DB8C D8AFDB8CDAAFD8B1 3 داستان هفتگی ارواح گمشده در زمینی دیگر:قسمت پانزدهم

 

 

 

 

 

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر

نویسنده : لیلا شاهپوری

قسمت پانزدهم

 

 

روزبه که انگار از قفس آزاد شده بود جلوتر از منو ماهان بسمت پایین میرفت ..

نزدیک دریاچه شدیم …

ماهان یهو با عجله گفت :

-هی روزبه نرو دیگه کجا میری !

روزبه که هنوز ایمان داشت شاید بتونه نسیم رو پیدا کنه بجای اینکه به سمت راست بریدگی غار بره با عجله داشت به طرف دریاچه اسرارآمیز میرفت !

من هم که با اینکار روزبه وحشت کرده بودم گفتم :

-تروخدا روزبه قرار نبود دردسر درست کنی نرو نرو روزبه …

ما هم نمی تونستیم اونو به حال خودش رها کنیم و تنهاش بزاریم بنابراین بی سروصدا دنبالش براه افتادیم ….

دیگه به دریاچه رسیده بودیم سری قبل خیلی بهش توجه نکرده بودم فقط میتونم بگم درست مثل یه تابلوی نقاشی بود بی حرکت و آروم .. آبی که در خواب بود .

هر سه تامون دقیقا کنار دریاچه بودیم …

سکوت و سکوت ….

روزبه بسمت آب رفت و بهش خیره شد ..

ماهان گفت :

-تروخدا روزبه بسته دیگه بیا برگردیم ..

ولی روزبه با نگاه کردن به دریاچه انگار جادو شده بود !

من و ماهان هم به آب خیره شدیم ..

در اون لحظه به جرات میتونم بگم صدای قلبمو میتونستم بشنوم ..

خدایا اینجا دیگه کجاست !!

قبلا هم از کارش رد شده بودیم ولی این بار …

ماهان سکوت رو شکست و گفت :

-وای بچه ها نفسم گرفته نمیدونم چرا .. نکنه از استرس باشه …

روزبه سرش رو برگردوند و …

روزبه صورتش خیس خیس بود نفسش به شماره افتاده بود ..

دیگه فهمیدیم چیزی که انتظارش رو نداشتیم در حال اتفاق افتادنه ..

یچیزی داره میشه …

دریاچه …

آب کم کم داشت تکون میخورد نمی تونستیم تکون بخوریم دیگه نفسم گرفته بود روی زمین نشستم ماهان و روزبه هم دستشون رو روی قلبشون گرفته بودن و …

روزبه نگاهی بهمون انداخت و گفت :

-سینا منو ببخش , ماهان منو ببخش .. بخدا بجون مامانم نمی دونستم قراره اینطوری بشه .. منو ببخشین بچه ها که بازم باعث دردسر شدم …..

دریاچه مواج شده بود …

دیگه رنگ دریاچه هم عجیب شده بود ..

قرمز .. سبز .. آبی و ….

دریاچه , با هر موج کوتاهی به یه رنگ درمیومد ..

تا اینکه از ته اون چیزی داشت بالا میومد …

در اون لحظه تنها چیزی که تونستم بگم این بود :

-بچه ها ! حالا که نمی تونیم تکون بخوریم ولی یکار میشه کرد هر چی رو دیدین عکس العملی نشون ندین هیچی بهم نگیم اصلا آروم آروم نفس بکشیم تا ببینیم چی میشه ناامید نباشین ..

ولی حرف زدنش راحت بود مگه میشد تو همچی شرایطی مو به مو کاری رو کرد ..

اونهم چیزی که اصلا انتظارشو نداشته باشی ..

بالاخره بالا اومد حدسم درست بود …

فکر میکردم باید منتظر آدم فضایی ها باشم ..

و بالاخره سفینه درخشانی از آب بیرون اومد ..

داشتیم سکته میکردیم ..

دقیقا مثل برنامه های مستندی که از سفینه شنیده بودیم ولی هیچوقت فکرشم نمیکردیم که در چند قدمی مون یه سفینه غول پیکر عظیم الجثه رو ببینیم ..

 

 

 

 

 

 

 

” قسمت های قبلی داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر ”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=176171
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.