تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > داستان هفتگی ارواح گمشده در زمینی دیگر:قسمت چهاردهم
تبلیغات اینترنتی

داستان هفتگی ارواح گمشده در زمینی دیگر:قسمت چهاردهم

D8A7D8B1D988D8A7D8AD DAAFD985D8B4D8AFD987 D8AFD8B1 D8B2D985DB8CD986DB8C D8AFDB8CDAAFD8B1 2 داستان هفتگی ارواح گمشده در زمینی دیگر:قسمت چهاردهم

 

 

ارواح گمشده در زمینی دیگر

نویسنده : لیلا شاهپوری

قسمت چهاردهم

 

 

 

 

لحظه سختی بود نه در هوا بودیم و نه در زمین ..
وقتی اوضاع بهمریخته دانشمندا رو دیدیم بیشتر ناامید شدیم .
حالا دیگه آسمون رو با اون رنگهای زیباش رو هم نمیتونستیم ببینیم مجبور بودیم تو غار منتظر باشیم تا شاید مسیر تازه ای پیدا شه ..

اینها به کنار , چیز بدتر این بود که داخل غار خطرات دیگه ای هم وجود داشت ..
خطر آدم فضایی ها و یا خطرات دریاچه ای که در غار بود و معلوم نبود فضایی ها بودن یا افراد ناشناخته دیگه ای هم وجود دارن و همه از اونها بی خبرن !!!
خیلی دوست داشتم بخوابم بهترین لحظه وقتی بود که چشمام رو هم میرفت ..
ماهان در اون لحظه سکوتش رو شکست و گفت :
-وقتی که کارای روزمره خودم رو انجام میدادم همش سر مادر بیچاره م غر میزدم .. همش به بابام گلایه میکردم اونا چرا فلان جا خونه دارن ما چرا هنوز تو همین آپارتمان قدیمی هستیم .. چرا واسم ماشین بهتری نمیگیری .. تمام فکرم این بود کی چی داره و اونهارو ندارم …

روزبه که سرش رو به دیواره غار تکیه داده بود خنده کرد و گفت :
-ایول داداش ماهان ! پس از آپارتمانی که همه توش با هم بزرگ شده بودیم خسته شده بودی میخواستی جیم شی آره !!!
در همون لحظه بود که هر سه با تلخی زدیم زیر خنده ….
کسانی که بهمون نزدیکتر بودن با خنده ما لبخند زدند …
روزبه گفت :
-بچه ها ! بهتون قول میدم الان میگن هی اینا رو باش چه بهشون خوشمیگذره !!
این بار ماهان سرش رو گوشه پاهاش تکیه داد و به آرومی اشک ریخت و من و روزبه هم …
ساعتها پشت هم می گذشتند و ما اجازه نداشتیم به قسمتهای دیگه ای از غار بریم و باید خودمون رو با ابزار کسانی که سالها در غار محبوس بودند مشغول میکردیم ..
چیزای جالبی ساخته بودن مثل شمع هایی که از تکه سنگهای غار درست کرده بودن و بدون خاموش شدن مدام روشن بود …
از وقتی وارد غار شده بودیم روزهای زیادی در حال سپری شدن بود احساس پوچی و افسردگی داشت بهمون غلبه میکرد ..
روزهای سخت و سخت و تاریکی و روشنایی محدودی که از سنگهای غار به اطراف منعکس میشد و افرادی که گیج و مبهوت نمی دونستن باید چکار کنن …

در همین ساعتها و روزهای خسته کننده , روزبه شیطنتش گل کرد و به من و ماهان گفت :
-بچه ها اینا که همه درگیرن بیاین بریم یکم اطراف بگردیم شاید سرحال شیم ..

برای اولین بار من و ماهان به حرف روزبه گوش دادیم و بدون اطلاع دیگران به قسمت پایین غار رفتیم جایی که دریاچه مرموز در اونجا قرار داشت ولی قصدمون این نبود که به خود دریاچه بریم بلکه میخواستیم از کنار دریاچه به سمت دیگه غار بریم ولی ….

 

 

 

 

 

 

 

 

” قسمت های قبلی داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر ”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=176057
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.